فدریکو گارسیا لورکا Federico García Lorca (شاعر Español)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با زبان اسپانيائي به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: mohayer, شوراي نظارت

ارسال پست
Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

فدریکو گارسیا لورکا Federico García Lorca (شاعر Español)

پست توسط mohayer » پنج شنبه 17 آبان 1386, 1:59 pm

 فدریکو گارسیا لورکا 


 تصویر 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نویسنده اسپانیایی است.
دوران جوانی
فدریکو به تاریخ ۵ ژوئن ۱۸۹۸ در دهکده Fonte Vacros در جلگه غرناطه ،چند کیلومتری شمال شرقی شهر گرانادا زاده شد در خانوداه‌ای که پدر یک خرده مالک مرفه و مادر فردی متشخص و فرهیخته بود. نخستین سالهای زندگی را در روستاهای غرناطه ؛ پایتخت باستانی اسپانیا، شهر افسانه‌های کولیان و آوازهای کهنه می‌گذراند. شاید از این روی و به خاطر بیماری فلج که تا ۴ سالگی با او بود و او را از بازیهای کودکانه بازداشت، فدریکوی کودک به داستان‌ها و ترانه‌های کولی رغبت فراوانی پیدا می‌کند، آنچنانکه زمزمه این آوازها را حتی پیش از سخن گفتن می‌آموزد. این فرهنگ شگرف اندلسی و اسپانیایی کولی است که در آینده در شعرش رنگ می‌گیرد. لورکا بدست مادر با موسیقی آشنا می‌شود و چنان در نواختن پیانو و گیتار پیشرفت می‌کند که آشنایانش او را از بزرگان آینده موسیقی اسپانیا می‌دانند، ولی درگذشت آموزگار پیانویش به سال ۱۹۱۶چنان تلخی عمیقی در او به جای می‌گذارد که دیگر موسیقی را پی نمی‌گیرد. هم‌زمان با فرا رسیدن سن تحصیل لورکا، خانوداه به گرانادا نقل مکان می‌کند و او تا زمان راهیابی به دانشگاه از آموزش پسندیده با طبقه اجتماعی اش برخوردار می‌شود .(در همین سالهاست که فدریکو موسیقی را فرا می‌گیرد.) ولی هر گز تحصیل در دانشگاه را به پایان نمی‌رساند، چه در دانشگاه گرانادا و چه در مادرید. باری در همین سالهاست که در Residencia de Etudiante مادرید – جایی برای پرورش نیروهایی با افکار لیبرالی ـ لورکا، شعرش را بر سر زبانها می‌اندازد و در همین دوره‌است که با نسل زرین فرهنگ اسپانیا آشنا می‌شود.
زندگی هنری
مجسمه فدریکو گارسیا لورکا
پژوهشهای لورکا، هرگز در چارچوب «فلسفه» و«حقوق» که به تحصیل آنها در دانشگاه سرگرم بود، باقی نمی‌ماند. مطالعه آثار بزرگان جهان از نویسندگان جنبش ۹۸ چون ماچادو (Machado) و آسورینAzorin) (وهمینطور آثارشاعران معاصر اسپانیا چون روبن داریو (Roban Dario)، خیمنز گرفته تا نمایشنامه‌های کلاسیک یونانی، از لورکا شاعری با دستان توانا و تفکری ژرف و گسترده می‌سازد. لورکا نخستین کتابش (به نثر) را در سال ۱۹۱۸ به نام " باورها و چشم اندازهاً (Impersiones y Viajes) در گرانادا به چاپ می‌رساند. به سال ۱۹۲۰ نخستین نمایشنامه اش با نام «دوران نحس پروانه‌ها» (el malificio de la mariposa) را می‌نویسد و به صحنه می‌برد که با استقبال چندانی روبرو نمی‌شود. و سال بعد (۱۹۲۱)، «کتاب اشعار» (Libre de Poems) که نخستین مجموعه شعرش است را منتشر می‌کند. ۱۹۲۲ سالی است که با مانوئل دفایا جشنواره بی همتا کانته خوندو(Conte Jondo)، آمیزه‌ای از افسانه‌ها، آوازها و پایکوبیهای کولیان اسپانیا که می‌رفت در هیاهوی ابتذال آن سالهای فلامنکو به دست فراموشی سپرده شود، را برپا می‌کند . لورکا در ۱۹۲۷ «ترانه‌ها (Canciones)» را منتشر می‌کند و نمایشنامه " ماریانا پینداً (Mariana Pineda) را در ماه ژوئن همین سال به صحنه می‌برد و در بارسلونا نمایشگاهی از نقاشیهایش بر پا می‌شود. در ۱۹۲۸ محبوبترین کتابش، «ترانه‌های کولی» (Romancero Gitano) منتشر می‌شود. نشانی که بسیارانی آن را بهترین کار لورکا می‌دانند. مجموعه‌ای که شهرتی گسترده را برای فدریکو به ارمغان می‌آورد چنانکه لقب«شاعر کولی» را بر او می‌نهند. شکل گیری هسته نمایشنامه «عروسی خون» با الهام از خبر قتل نیخار(Nijar) در روزرنامه‌ها، نیز به سال ۱۹۲۸ بر می‌گردد. در تابستان ۱۹۲۹ شاعر به نیویورک سفر می‌کند و برای آموختن انگلیسی وارد دانشگاه کلمبیا می‌شود. در نیویورک است که لورکا به شعر سختش می‌رسد. به سرزنش از شهری با معماریهای مافوق آدمین، ریتم سرگیجه آور و هندسهٔ اندوهناک می‌رسد. حاصل سفر نیویورک مجموعه اشعاری است با نام«شاعر در نیویورک» که در ۱۹۴۰ (پس از مرگ شاعر) منتشر می‌شود. واژه‌هایی که مملو از همدردی با سیاهان آمریکا است و اثر دیگری که نمایشنامه‌ای شعرگونه و ناتمام و کارایی گرفته از سفر شاعر به آمریکاست «مخاطب»Audience و یا به تعبیر گروهی دیگر «مردم»(people) نام دارد. فدریکو، دربهار ۱۹۳۰ خسته از زندگی سیاه “هارلم” و ریشه‌های فولادی آسمان خراشهای نیویورک، در پی یک دعوت نامه جهت سخنرانی در” هاوانا” به آغوش سرزمینی که آنرا” جزیره‌ای زیبا با تلألو بی پایان آفتاب” می‌خواند، پناه می‌برد .شاید دوماه اقامت لورکا درکوبا و خو گرفتن دوباره اش با ترانه‌های بومی و تم اسپانیایی آن بود که سبب گشت تا شاعر به اندلس اش بازگردد. در همین سال است که نگارش «یرما» را آغاز می‌کند. با بازگشت به اسپانیا در خانه پدری (گرانادا) ساکن می‌شود و «مخاطب» را در جمع دوستانش می‌خواند و در زمستان«همسر حیرت آور» (la zapatero prodigiosa) را به صحنه می‌برد.(در مادرید) سال بعد (۱۹۳۱)” چنین که گذشت این ۵ سال” را می‌نویسد که تنها پس از مرگش یه صحنه می‌رود و پس از آن کتاب جدیدش به نام «ترانه‌های کانته خوندو» el poems del Conte Jondo، که در ادامه کار بزرگش در جشنواره کانته خوندو و «ترانه‌های کولی» است را منتشر می‌کند.
در ماه آوریل حکومت جمهوری در اسپانیا اعلام موجودیت می‌کند و این سبب می‌شود تا شاعر، که تئاتر را بی وقفه به روی مردم می‌گشاید، بیش از پیش موفق شود. چرا که در ۱۹۳۲ به نام کارگردان یک گروه تئاتر سیار (la barraca) که کسان آن را بازیگران آماتور پایه ریزی می‌دادند به شهرها و روستاهای اسپانیا می‌رود و آثار کلاسیک و ماندگاری چون کارهای لوپه دبگا) l’ope de vega (و کالدرون) Calderon) و ..را به اجرا در می‌آورد. در زمستان همین سال” عروسی خون” را در جمع دوستانش می‌خواند و به سال ۱۹۳۳ آنرا به صحنه می‌برد.(مادرید) اجرای این تراژدی با کامیابی و استقبال بی مانندی روبه رور می‌شود، و همچنین وقتی در همین سال شاهکارش را به آرژانتین می‌برد و در بوئینس آیرس به نمایش در می‌آورد، این کامیابی برای لورکا تکرار می‌شود. در همین سفر (از سپتامبر ۱۹۳۳ تا مارس ۱۹۳۴) است که هسته” دنا رزیتا” شکل می‌گیرد.۱۹۳۴ سالی است که فدریکو، «یرما (Yerma)» و «دیوان تاماریت)» Divan del Tamarit) را به پایان می‌رساند. «یرماً نیز چونان اثر پیشین (عروسی خون)تراژدی است که از فرهنگ روستائیان اندلس و ناامیدی ژرف اشان سرچشمه می‌گیرد.و درخشانترین جای شعر لورکا (و حتی اسپانیا) به همین سال است که رقم می‌خورد.»مرثیه‌ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس" Mejias Lianto por Ignacio Sanchez ؛ سوگنامه‌ای که برای همیشه در تاریخ ادبیات جهان بی مانند و بی جانشین ماند؛ شعری جادویی برای دوستی گاوبازکه مرگی دلخراش را در میدان گاوبازی درآغوش می‌کشد.

[align=left]
De Wikipedia, la enciclopedia libre
Saltar a navegación, búsqueda
Estatua de García Lorca en la plaza de Santa Ana de Madrid
Estatua de García Lorca en la plaza de Santa Ana de Madrid
García Lorca en 1916.
García Lorca en 1916.

Federico García Lorca (Fuente Vaqueros, provincia de Granada, 5 de junio de 1898 – entre Víznar y Alfacar, ibídem, 18 de agosto de 1936) fue un poeta, dramaturgo y prosista español, también conocido por su destreza en las artes. Adscrito a la llamada generación del 27, es el poeta de mayor influencia y popularidad de la literatura española del siglo XX. Como dramaturgo, se le considera una de las cimas del teatro español del siglo XX, junto con Valle-Inclán y Buero Vallejo. Murió ejecutado tras el levantamiento militar en España por su afinidad al Frente Popular y por ser un homosexual  
[align=left]
Nació en el municipio de Fuente Vaqueros, Granada (España), en el seno de una familia de posición económica desahogada, el 5 de junio de 1898 y fue bautizado con el nombre de Federico del Sagrado Corazón de Jesús García Lorca; su padre fue Don Federico García Rodríguez, un hacendado, y su madre, Doña Vicenta Lorca, maestra de escuela que fomentó el gusto literario a su hijo.

Desde la edad de 2 años, según uno de sus biógrafos, Edwin Honig, Federico García Lorca mostró su habilidad para aprender canciones populares y a muy tierna edad escenificaba en miniatura oficios religiosos. Su salud fue frágil y no empezó a andar hasta los cuatro años. Leyó en su casa la obra de Víctor Hugo y de Miguel de Cervantes

Como estudiante fue algo irregular, abandonando la Facultad de Derecho de Granada para instalarse en la Residencia de Estudiantes de Madrid (1918–1928); pasado un tiempo regresó a la Universidad de Granada donde sin dificultades se graduó como abogado.

La ubicación meridional de Granada, donde se encontraba viva la herencia mora, el folclore, el oriente y una geografía agreste, quedaron impresas en toda su obra poética, donde los romanceros y la épica se funden de manera perceptible. Fue, después de su madre, Don Fernando de los Ríos quien estimuló el talento del entonces pianista en favor de la poesía; así, en 1917 escribió su primer artículo sobre José Zorrilla, en su aniversario.

La España de Lorca es el heredero de la Generación del 98, con una rica vida intelectual donde los nombres de Francisco Giner de los Ríos, Benito Pérez Galdós, Miguel de Unamuno, y poco después Madariaga y José Ortega y Gasset imprimían el sello distintivo de una rebelión contra la realidad de España.

Influyeron, además, en la sensibilidad del poeta en formación Lope de Vega, Juan Ramón Jiménez, Antonio Machado, Manuel Machado, Ramón del Valle-Inclán, Azorín e, incluso, el Cancionero popular. 

تصویر



در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا به دست گروهی از اوباش گرفتار شد و در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيع ترين شکل تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.

  لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست 
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

پست توسط mohayer » یک شنبه 20 آبان 1386, 11:31 am

بي گمان گارسيا لورکا شهرت خود را در ميان پارسي زبانان مديون ترجمه هاي فاخر شاملو است.

در اين مجال بر آن هستم تا معرفي نامه لورکا را از زبان پايگاه lorca.shamlou.org بياورم و در پي چند اثر تاثير گزار شاملو در ترجمه شعر لورکا به همراه اصل اسپانيايي آن را براي مقابله در اختيار قرار دهم.


گارسيا لورکا


فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايتبارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخيز غرناطه - در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بيمار بود، نمی توانست راه برود و به بازيهای کودکانه رغبتی نشان نمی داد. اما به شنيدن افسانه ها و قصه هايی که خدمتکاران و روستاييان می گفتند و ترانه هايی که کوليان می خواندند شوقی عجيب داشت...

عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگر در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق ناميشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد. بدين سان نخستين آموزگاران لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن بدو آموخت و نيز با موسيقی آشنايش کرد، و مزرعه خانوادگی او بود که در آن سنتهای کهن آندلس را شناخت و با ترانه های خيال انگيز کوليان چنان انس گرفت که برای سراسر عمر کليد قلعه جادويی شعر را در دستهای معجزه گر او نهاد. لورکا سالهای فراوانی در دارلعلم گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشته خاصی را در هيچيک از اين دو به پايان نبرد و در عوض فرهنگ و ادب اسپانيايی را به خوبی آموخت.

از او شاعری بار آورد که آگاهی عميقش از فرهنگ عاميانه اسپانيايی حيرت انگيز است و تمام اسپانيا در خونش می تپد. هنگامی که رژيم جمهوری مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود که تياتر را به ميان مردم ببرد اقدام به ايجاد گروه نمايشی سياری از دانشجويان کرد که نام لابارکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهری به شهری و از روستايی به روستايی در حرکت بود و نمايشنامه های فراوانی را بر صحنه آورد.

در پنج ساه آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند.

لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.

 
منبع: lorca.shamlou.org
 
 تصویر 
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

پست توسط mohayer » دو شنبه 21 آبان 1386, 9:24 am

مرثيه ای در مرگ ايگناسيو سانچز مخياس به همراه ترجمه احمد شاملو...

لورکا در اين مرثيه بينش خود را نسبت به مرگ و زندگي مي نماياند و به گونه اي پنج سال آخر عمرش را در امتداد ساعت پنج بعد از ظهر روايت ميکند.
مرگ ايگناسيو در ميدان گاوبازي تاثير شگرفي در وي داشت و او را بر آن داشت آنچه را که در باره مرگ مي انديشد بر روي کاغذ بنشاند.
شعر زخم و مرگ گوشه اي از اين مرثيه زيبا است که با هم مرور ميکنيم:


 La cogida y la muerte

A las cinco de la tarde.

Eran las cinco en punto de la tarde.

Un niño trajo la blanca sábana
a las cinco de la tarde.

Una espuerta de cal ya prevenida
a las cinco de la tarde.

Lo demás era muerte y sólo muerte
a las cinco de la tarde.

El viento se llevó los algodones
a las cinco de la tarde.

Y el óxido sembró cristal y níquel
a las cinco de la tarde.

Ya luchan la paloma y el leopardo
a las cinco de la tarde.

Y un muslo con un asta desolada
a las cinco de la tarde.

Comenzaron los sones del bordón
a las cinco de la tarde.

Las campanas de arsénico y el humo
a las cinco de la tarde.

En las esquinas grupos de silencio
a las cinco de la tarde.

¡Y el toro, solo corazón arriba!
a las cinco de la tarde.

Cuando el sudor de nieve fue llegando
a las cinco de la tarde,

cuando la plaza se cubrió de yodo
a las cinco de la tarde,

la muerte puso huevos en la herida
a las cinco de la tarde.

A las cinco de la tarde.

A las cinco en punto de la tarde.

Un ataúd con ruedas es la cama
a las cinco de la tarde.

Huesos y flautas suenan en su oído
a las cinco de la tarde.

El toro ya mugía por su frente
a las cinco de la tarde.

El cuarto se irisaba de agonía
a las cinco de la tarde.

A lo lejos ya viene la gangrena
a las cinco de la tarde.

Trompa de lirio por las verdes ingles
a las cinco de la tarde.

Las heridas quemaban como soles
a las cinco de la tarde,

y el gentío rompía las ventanas
a las cinco de la tarde.

A las cinco de la tarde.

¡Ay qué terribles cinco de la tarde!
¡Eran las cinco en todos los relojes!
¡Eran las cinco en sombra de la tarde!


زخم و مرگ


در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت‌بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس‌های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا می‌رسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشاله‌ی سبز ِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را
در ساعت پنج عصر.
در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!




 
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

پست توسط mohayer » چهار شنبه 23 آبان 1386, 2:27 pm

  در سايه ماه و مرگ

 
محمد علی‌آبادی
روزنامه اعتماد ملی



امروزه شايد كمتر کسی جسارت آن را داشته باشد كه بعد از ترجمه‌های خوبی كه از درخشان‌ترين چهره شعر اسپانيا و يکی از نامدارترين شاعران جهان، فدريكو گارسيا لوركا به‌فارسی شده است، سراغی از ترانه‌های فدريكو بگيرد و درصدد ترجمه آن‌ها برآيد؛ شاعری كه شهرت خود را در ايران، علاوه بر ترجمه‌های خيلی خوب بيژن الهی و ديگران، بيشتر مديون احمد شاملو است؛ چه ترجمه ‌شاعرانه و دكلمه شاعرانه‌تر شاملو، لوركا را در ميان دوستداران شعر جاودانه كرده و كمتر کسی است كه برای يكبار هم كه شده به «ترانه‌های شرقی» لوركای شاملو گوش دل فرانداده يا به‌حافظه نسپرده‌ باشد.

در اين ميان حساب خسرو ناقد مترجم و پژوهشگر ايرانی ساكن آلمان از ديگران جدا است؛ همو كه به‌تازگی دست به‌انتخاب و ترجمه شعرهای لوركا زده و در دفتری دو زبانه (فارسی - اسپانيايی) با نام «در سايه ماه و مرگ» گزيده‌ای از اشعار او را توسط انتشارات «كتاب روشن» چاپ و منتشر كرده؛ مجموعه‌ای كه برای نخستين‌بار از زبان اسپانيايی به‌فارسی برگردانده شده است. و همين شايد قوت قلبی باشد برای مترجم كه پس از شاملو و ... دست به‌چنين كاری می‌زند.



«سايه»> و «ماه» و «مرگ» سه مضمون هميشگی در شعرهاي لوركاست كه بارها و بارها تكرار مي شود و گويی كه او همواره در سايه ماه و مرگ می‌زيسته است. نگاه كنيد به‌طرح سياه قلمی كه شاعر چندسال پيش از مرگش كشيده است تا لوركا را در لباس سنتی اهالی اندلس ببينيد كه چهره اندوهگين، بارانی از اشك بر شانه‌اش می‌بارد و داس ماه بر سر او كه در كنار گورستانی ايستاده، سايه مرگ افكنده است.



ناقد نخستين بار با «مرگ لوركا»ی يان گيبسون انگليسی با لوركا آشنا می‌شود (كتابی كه چهار سال پيش از مرگ ژنرال فرانكو در سال 1971 ميلادی منتشر شد، آن هم در دوره‌ای كه نام بردن از لوركا - حداقل در اسپانيا - رسما منع شده و چاپ و انتشار آثارش بيش از بيست سال ممنوع شده بود) و همچنين «زندگينامه فدريكو گارسيا لوركا» كه گيبسون نزديك به دو دهه پس از آن منتشر كرد و به‌تمام اسطوره‌هايی كه پيرامون زندگی و مرگ لوركا شكل گرفته بود پايان داد، و ديگر كتاب او با نام «غزناطه لوركا».



خود ناقد در «افسون افسانه مرگ لوركا» كه مقدمه‌ای است بر ترجمه خود، می‌نويسد: «كتاب‌های يان گيبسون درباره مرگ و زندگي و آثار لوركا، آغازگر آشنايی من با اين شاعر اسپانيايی بود. تازه بعد از خواندن اين كتاب‌ها بود كه شوق شناخت بيشتر شخصيت لوركا از طريق آثارش به‌سراغم آمد و من به‌سراغ شعرهای او رفتم. شعرهای لوركا را من نخست به زبان آلمانی [با ترجمه‌ هاينريش بك] خواندم».



ناقد پس از مشاهده كمبودها و نارسايي‌های ترجمه آلمانی شعرهای لوركا، به‌صرافت ترجمه آنها به‌فارسي برمی‌آيد و اساس كار خود را بر متن اصلي يكي از معتبرترين نسخه‌های چاپی مجموعه آثار او قرار می‌دهد و با آن كه تمامی ترجمه‌های قديم و جديد آثار او را به‌زبان آلمانی پيش‌رو داشته، اما در همه حال رجوع به‌متن اسپانيايِ را ترجيح می‌دهد و تمامی ترجمه‌های آلمانی اشعار لوركا را كه برای اين مجموعه برگزيده، سطر به‌سطر با اصل اسپانيايی ‌آنها مقايسه و در صورت لزوم اصلاح می‌كند. ناقد هرچند به‌گفته خود تلاش كرده تا اشعاري را از دوره‌های مختلف زندگی لوركا انتخاب و ترجمه كند اما به‌نظر می‌رسد با هوشمندی از كنار اشعاری كه پيش از اين توسط مترجمان ديگر- خصوصا شاملو - ترجمه شده گذشته است.



با نگاهي گذرا به‌ترجمه ناقد در می‌يابيم كه هيچ نشاني از اشعاری معروف مثل«مرثيه‌ای برای ايگناسيو سانچز مخياس» (زيباترين شعری كه تاكنون به‌اسپانيايی سروده شده)، «نغمه‌خوابگرد» (سبز، تويی كه سبز مي‌خواهمت/...)، «ترانه شرقی» (در انار عطرآگين/ آسمانی متبلور است...)، «ترانه كوچك سه رودبار» (دريغا عشق/ كه شد و بازنيامد!/...)، «ترانه ماه، ماه» (ماه به‌آهنگرخانه می‌آيد/ با پاچين سنبل‌الطيبش/...)، «ترانه ناسروده» (ترانه‌ای كه نخواهم سرود/ من هرگز/ خفته‌ست‌ روی لبانم...)، «در مدرسه» (آموزگار:/كدام دختر است/ كه به‌باد شو می‌كند؟/...)، «قصيده كبوتران تاريك» (برشاخه‌های درخت غار/ دو كبوتر تاريك ديدم...) و ...نيست؛ اشعاري كه معرف لوركا به‌خوانندگان فارسی است.



تنها سه شعر «انتحار»، «وداع» و «ترانه آب دريا» كه به‌ترتيب با عناوين «خودکشی»، «بدرود» و «ترانه آب دريا» توسط شاملو ترجمه شده و شهرت شعر اخير از بقيه بيشتر است، از شعر‌هاي مشترك ترجمه شده شاملو و ناقد می‌باشد. همچنين در اين كتاب زندگي خودنوشت لوركا با نام «يادداشت‌هايی درباره زندگي من» كه در سال 1929 ميلادی، يعنی هفت سال قبل از مرگش نوشته شده و ترجمه دو گفت‌وگو از آخرين مصاحبه‌های او نيز به چاپ رسيده است.



يکی از اين گفت‌وگوها در آوريل 1936 با فليپه مورالس انجام شده كه مترجم تنها بخش‌هايی از آن كه برای خواننده كتاب برگزيده شعرهای او می‌تواند جالب باشد را بازگو كرده است. لوركا در ديگر گفت‌وگوی آمده دراين كتاب، پای صحبت دوست كاريكاتوريست عاصی و بی‌پروای خود لوئيس باگاريا كه با روزنامه «ال سول» هم همكاري می‌كند می‌نشيند و از هنر و شعر و ترانه‌های كولی‌ها و معنای خوشبختی و درك اين جهان و دريافت آن جهان می‌گويد. به‌نوشته ناقد، اين گفت‌وگو نه تنها آخرين، بلكه گيراترين و شايد مهمترين گفت‌وگويي است كه لوركا انجام داده است. حتی برخی براين باورند كه سخنان لوركا در اين گفت‌وگو، بدخواهان و دشمنان او را بيش از پيش به‌خشم آورد و آنان را برآن داشت تا هرچه زودتر صدای شاعر را خاموش كنند؛ چنان كه دو ماه پس از انتشار اين گفت‌وگو، او را در 18 ماه اوت 1936 به‌دست جوخه اعدام سپردند.



ترانه آب دريا

به‌روايت احمد شاملو



دریا خندید
در دور دست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟

ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشک‌های شور
از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.

دریا
خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.



ترانه آب دريا

به‌روايت خسرو ناقد



دريا

لبخند می‌زند از دور.

دندان‌ها از کف،

لب‌ها از آسمان.



- چه می‌فروشی دخترِ بی قرار،

سينه گشوده در باد؟



آبِ درياها می‌فروشم، آقا

آبِ درياها.



- چه با خود می‌بِری جوانکِ گندمگون،

به‌خونت آميخته؟



آب درياها می‌بَرم، آقا

آب درياها.



- اين اشک‌های شور،

از کجا می‌آيند مادر؟



آب درياها می‌گريم، آقا

آب درياها.



- قلبِ من و اين تلخکامیِ ژرف

از کجا می‌آيد؟



آب درياهاست که تلخکام می‌سازد اين سان

آب درياها.



دريا

لبخند می‌زند از دور.

دندان‌ها از کف،

لب‌ها از آسمان.




انتشار در: بروزنامه اعتماد ملی. 25 مهرماه 1385.


La balada del agua del mar

1919
(A Emilio Prados, cazador de nubes)

El mar
sonríe a lo lejos.
Dientes de espuma,
labios de cielo.

¿Qué vendes, oh joven turbia
con los senos al aire?

Vendo, señor, el agua
de los mares.

¿Qué llevas, oh negro joven,
mezclado con tu sangre?

Llevo, señor, el agua
de los mares.

Esas lágrimas salobres
¿de dónde vienen, madre?

Lloro, señor, el agua
de los mares.

Corazón, y esta amargura
seria, ¿de dónde nace?

¡Amarga mucho el agua
de los mares!

El mar
sonríe a lo lejos.
Dientes de espuma,
labios de cielo.

...oooOOOooo...
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

پست توسط mohayer » پنج شنبه 8 آذر 1386, 10:17 am

Federico Garcia Lorca: LA COGIDA Y LA MUERTE

خون منتشر

LA SANGRE DERRAMADA


LA SANGRE DERRAMADA

¡Que no quiero verla!
Dile a la luna que venga,
que no quiero ver la sangre
de Ignacio sobre la arena.

¡Que no quiero verla!

La luna de par en par.
Caballo de nubes quietas,
y la plaza gris del sueño
con cauces en las barreras.

¡Que no quiero verla!
Que mi recuerdo se quema .
¡Avisad a los jazmines
con su blancura pequeña!

¡Que no quiero verla!

La vaca del viejo mundo
pasaba su triste lengua
sobre un hocico de sangres
derramadas en la arena,
y los toros de Guisando,
casi muerte y casi piedra,
mugieron como dos siglos
hartos de pisar la tierra.
No.
¡Que no quiero verla!

Por las gradas sube Ignacio
con toda su muerte a cuestas.
Buscaba el amanecer,
y el amanecer no era.
Busca su perfil seguro,
y el sueño lo desorienta.
Buscaba su hermoso cuerpo
y encontró su sangre abierta.
¡No me digáis que la vea!
No quiero sentir el chorro
cada vez con menos fuerza;
es chorro que ilumina
los tendidos y se vuelca
sobre la pana y el cuero
de muchedumbre sedienta.
¡Quién me grita que me asome!
¡No me digáis que la vea!

No se cerraron sus ojos
cuando vio los cuernos cerca,
pero las madres terribles
levantaron la cabeza.
Y a través de las ganaderías,
hubo un aire de voces secretas
que gritaban a toros celestes,
mayorales de pálida niebla.
No hubo príncipe en Sevilla
que comparársele pueda,
ni espada como su espada
ni corazón tan de veras.
Como un río de leones
su maravillosa fuerza,
y como un torso de mármol
su dibujada prudencia.
Aire de Roma andaluza
le doraba la cabeza
donde su risa era un nardo
de sal y de inteligencia.
¡Qué gran torero en la plaza!
¡Qué buen serrano en la sierra!
¡Qué blando con las espigas !
¡Qué duro con las espuelas!
¡Qué tierno con el rocío!
¡Qué deslumbrante en la feria !
¡Qué tremendo con las últimas
banderillas de tiniebla!

Pero ya duerme sin fin.
Ya los musgos y la hierba
abren con dedos seguros
la flor de su calavera.
Y su sangre ya viene cantando:
cantando por marismas y praderas,
resbalando por cuerno ateridos,
vacilando sin alma por la niebla,
tropezando con miles de pezuñas
como una larga ,oscura, triste lengua,
para formar un charco de agonía
junto al Guadalquivir de las estrellas .
¡Oh blanco muro de España!
¡Oh negro toro de pena!

¡Oh sangre dura de Ignacio!
¡Oh ruiseñor de sus venas!
No .
¡Que no quiero verla!
Que no hay cáliz que la contenga,
que no hay golondrinas que se la beban,
no hay escarcha de luz que la enfríe,
no hay canto ni diluvio de azucenas,
no hay cristal que la cubra de plata.
No.
¡¡Yo no quiero verla!!




ترجمه احمد شاملو برگرفته از سايت shamlou.org

خون منتشر


نمی‌خواهم ببینمش!

بگو به ماه، بیاید
چرا که نمی‌خواهم
خون ایگناسیو را بر ماسه‌ها ببینم.

نمی‌خواهم ببینمش!

ماه ِ چارتاق
نریان ِ ابرهای رام
و میدان خاکی ِ خیال
با بیدبُنان ِ حاشیه‌اش.

نمی‌خواهم ببینمش!

خاطرم در آتش است.
یاسمن‌ها را فراخوانید
با سپیدی کوچک‌شان!
نمی‌خواهم ببینمش!

ماده گاو ِ جهان پیر
به زبان غمینش
لیسه بر پوزه‌یی می‌کشید
آلوده‌ی خونی منتشر بر خاک،
و نره گاوان ِ «گیساندو»
نیمی مرگ و نیمی سنگ
ماغ کشیدند آن سان که دو قرن
خسته از پای کشیدن بر خاک.

نه!
نمی‌خواهم ببینمش!

پله پله برمی‌شد ایگناسیو
همه‌ی مرگش بردوش.
سپیده‌دمان را می‌جست
و سپیده‌دمان نبود.
چهره‌ی واقعی ِ خود را می‌جست
و مجازش یکسر سرگردان کرد.
جسم ِ زیبایی ِ خود را می‌جست
رگ ِ بگشوده‌ی خود را یافت.
نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
من ندارم دل ِ فواره‌ی جوشانی را دیدن
که کنون اندک اندک
می‌نشیند از پای
و توانایی ِ پروازش
اندک اندک
می‌گریزد از تن.

فورانی که چراغان کرده‌ست از خون
صُفّه‌های زیرین را در میدان
و فروریخته است آنگاه
روی مخمل‌ها و چرم گروهی هیجان دوست.

چه کسی برمی‌دارد فریاد
که فرود آرم سر؟
ــ نه! مگویید، مگویید
به تماشایش بنشینم.
آن زمان کاین سان دید
شاخ‌ها را نزدیک
پلک‌ها برهم نفشرد.
مادران خوف
اما
سربرآوردند
وز دل ِ جمع برآمد
به نواهای نهان این آهنگ
سوی ورزوهای لاهوت
پاسداران ِ مِهی بی‌رنگ:

در شهر سه‌ویل
شهزاده‌یی نبود
که به همسنگیش کند تدبیر،
نه دلی همچنو حقیقتجوی
نه چو شمشیر او یکی شمشیر.
زور ِ بازوی حیرت‌آور ِ او
شط غرنده‌یی ز شیران بود
و به مانند پیکری از سنگ
نقش تدبیر او نمایان بود.

نغمه‌یی آندُلسی
می‌آراست
هاله‌یی زرین بر گرد ِ سرش.

خنده‌اش سُنبل ِ رومی بود
و نمک بود
و فراست بود.

ورزا بازی بزرگ در میدان
کوه‌نشینی بی‌بدیل در کوهستان.
چه خوشخوی با سنبله‌ها
چه سخت با مهمیز!
چه مهربان با ژاله
چه چشمگیر در هفته بازارها،
و با نیزه‌ی نهایی ِ ظلمت چه رُعب‌انگیز!

اینک اما اوست
خفته‌ی خوابی نه بیداریش در دنبال
و خزه‌ها و گیاه ِ هرز
غنچه‌ی جمجمه‌اش را
به سر انگشتان ِ اطمینان
می‌شکوفانند.
و ترانه‌ساز ِ خونش باز می‌آید

می‌سُراید سرخوش از تالاب‌ها و از چمنزاران
می‌غلتد به طول شاخ‌ها لرزان
در میان میغ بر خود می‌تپد بی‌جان
از هزاران ضربت پاهای ورزوها به خود پیچان
چون زبانی تیره و طولانی و غمناک ــ
تا کنار رودباران ِ ستاره‌ها
باتلاق احتضاری در وجود آید.

آه، دیوار سفید اسپانیا!
آه، ورزای سیاه ِ رنج!
آه، خون سخت ایگناسیو!
آه بلبل‌های رگ‌هایش!

نه،
نمی‌خواهم ببینمش!

نیست،
نه جامی
که‌ش نگهدارد
نه پرستویی
که‌ش بنوشد،
یخچه‌ی نوری
که بکاهد التهابش را.
نه سرودی خوش و خرمنی از گل.
نیست
نه بلوری
که‌ش به سیم ِ خام درپوشد.

نه!
نمی‌خواهم ببینمش!
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

ارسال پست

بازگشت به “زبان اسپانيايي”