[align=center]در انتظار حادثه[/align]
[align=center]بمباران مخازن سوخت موصل[/align]
صبح ها، نخست وارد اتاق جنگ ميشديم و سپس وارد اتاق طرحها و مدتي جلوي تابلو و جدول ماموريت توقف ميكرديم و دسته هاي دو و سه و چهار نفره اي كه ميبايد با دو سه و چهار فروند هواپيما ، ماموريتي را انجام ميدادند ميديديم و براي اطلاع از محل و زمان ماموريت كه در تابلو ها نمي نوشتند به اتاق فرماندهي ميرفتيم.
از معاون عمليات پرسيدم:
- محل ماموريت من كجاست؟
فرمانده پايگاه پشت ميزي انباشته از توده هاي پرونده، سرگرم امضاي نامه ها و اسناد بود. قبل از انكه مهاون عمليات جوابم را بدهد گفت:
- شريفي: ! خودت را براي يك ماموريت مهم آماده كن: به سرهنگ دانشپور هم گفته ام كه ميتواني با او تماس بگيري و خودت را با او هماهنگ كني. (
سرهنگ محمد دانشپور به خاطر ماموريتهاي بسيار حساسش تا اين زمان به اخذ يك درجه ارشديت ارتقاء يافته است).
انتظار نداشتم مزاحم فرمانده بشوم. نوجهش مرا شيفته كرد. پاهايم را محكم به هم كوبيدم و با يك سلام نظامي تمام عيار ، احترام و تشكر را يكجا ابراز كردم و بيرون امدم و يكسر رفتم سراغ سرهنگ دانشپور. هنوز لب باز نكرده بودم كه دوستم سرهنگ محمد دانشپور گفت:
- يدي! حاضري با هم باشيم؟
- كجا؟
مثل هميشه خندان و سرحال گفت:
- همانجائي كه مدتها در فكرش بودي.
مخازن سوخت موصل.
گفتم: معلومه. حاضرم. پس نقشه عمليات با من.
گفت: موافقم. باشه.
رفتم به اتاق طرحها . عكس موجود را خوب دقت كردم،مخازن جاي حساسي بود. كنار پايگاه و در قسمت جنوب شرقي شهر موصل. مدتي به تهيه نقشه گذشت. در بعضي از قسمتها با محمد مشورت ميكردم، بهترين راه انتخاب شد. همه چيز براي بريفينگ اماده بود. تنها شماره هاي 2 و 4 هنوز مشخص نشده بودند كه
"ستوانيكم مصطفي اردستاني" و
" ستوانيكم پرويز ذبيحي " انتخاب و برگزيده شدند.
دسته پروازي اماده شد، اطلاعات فراهم گشت، زمان حمله به هدف سيزده و سي دقيقه معين شد. يك و نيم بعد از ظهر.
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
[align=center]عكس- آرشيو[/align]
محمد، بريفينگ را ساعت 10 صبح آغاز كرد و كليه ملاحضات را از هنگام پرواز تا مراجعت در ميان گذاشت و همه گونه اتفاقات احتمالي را مطرح و پيش بيني كرد و با پرداختن به جزئيات ابهامي براي گروه باقي نگذاشت. بريفينگ در ساعت يازده و نيم صبح پايان يافت. دستور بود كه ماموريت سري بماند. به جز فرماندهان و ما ،كسي از ماموريت ما خبر نشد. سوار هواپيما شديم. تماس راديوئي ما برقرار شد، به فرمان ليدر دسته ، هواپيماها را روشن كرديم و منتظر دستورات بعدي مانديم. اطلاعات لازم از برج دريافت شد، همگي به طرف باند پروازي رانديم. ليدر به جلو و ما -2 و 3 و 4- بدنبال، بدون توقف. ساعت سيزده و دو دقيقه وارد باند شديم و Line up كرديم. موتورها را چك كرديم و دستگاهها را بررسي نموديم.
شماره 4 علامت داد آماده است، من علامت دادم او و خود را به شماره دو دادم و او به ليدر گزارش كرد. ليدر دسته پس از دريافت ok پاها را از روي ترمز برداشت و در باند پرواز به حركت امد،چند لحظه بعد شماره 2 و بعد من و در آخر شماره 4 از ليدر متابعت كرديم و همگي به پرواز درآمديم. شماره 2 در سمت شماره يك (ليدر) و من و شماره چهر، در سمت راست پس از چند دقيقه در ارتفاع 12000 پائي قرار گرفتيم.
[align=center]آرايش هوائي گروه در هنگام پرواز[/align]
هيجان روزهاي گذشته را نداشتم ، تنها يكي دو بار دچار التهاب شدم و خيال كردم هواپيماهاي دشمن در تعقيب و پشت سرمان هستندو الان است كه بزندمان. حدود 10 مايل از خاك دشمن را پشت سر گذاشتيم،
در شمالي ترين قسمت خاك عراق در پرواز بوديم. هر لحظه ارتفاع را كمتر ميكرديم،از دره هاي وحشت آوري ميگذشتيم، يقين داشتم اگر به اشكالي بر ميخورديم و در ان منطقه Eject ميكرديم سلامت به روي زمين نميآمديم و اگر به احتمال ضعيفي سالم پايمان به زمين ميرسيد ،جانوران وحشي اماده پانسمان زخم هايمان بودند !
گاهي آرايش تاكتيكي را به هم ميزديم و رديف و دنبال هم ميرفتيم. معبر تنگ ميشد. گاهي هواپيما را كج ميكرديم كه بالها با صخره ها برخورد نكند. شماره 1 و 2 در سمت چپم كاملا مشهود بودند. هر كدام مسلح به چهار بمب بودند. يكبار در لحظه تغيير موضع كه قرار بود شماره 2 از سمت چپ به سمت راست بيايد، قبل از كامل شدن گردش آنقدر سريع از بالاي سر شماره 1 رد شد و به سمت من آمد كه چيزي نمانده بود تصادم كنيم. با مانوري عجله او را اصلاح كردم. هر لحظه كه به هدف نزديكتر ميشديم سرعتها زيادتر ميشد. 3 مايلي هدف ليدر دسته گفت:
- پاپ .
و همزمان با شماره 2 اوج گرفت و در ارتفاع 9000 پائي قرار گرفتند. من و شماره 4 چند ثانيه در همان سمت و ارتفاع پرواز را ادامه داديم و در حاليكه شماره 1 و 2 شيرجه را آغاز كردند، من و شماره 4 اوج گرفتيم و در ارتفاع معين به سمت مخازن بزرگ نفت شيرجه زديم. فاصله ليدر و شماره 2 به ما اين فرصت را داد كه انفجار و آتش گرفتن قسمتي از صنايع را ببينيم و من اولين باري بود كه اصابت بمبها را بر روي هدفهاي معين مشاهده ميكردم. تخليه من و شماره 4 روي هدفها انجام شد، سپس با چند مانور تاكتيكي خودمان را از منطقه كه با ضد هوائي ها دچار تب و هذيان شده بود دور كرديم. بازي با مرگ و نزديكي با اجل را در آن دقايقي كه مسئوليت ليدري نداشتم بارها و بارها در دسترس خود مشاهده كردم.
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
[align=center]عكس- آرشيو خبرگزاريها[/align]
در حال گريز ، ناگهان خود را در ارتفاع بالاي بامهاي شهر موصل يافتم. دو فروند از هواپيماهاي خودمان را در سمت راست و كمي جلوتر ديدم كه يكباره يكيشان از نظرم محو شد و ناچار دنبال فروند باقي مانده در مسير از قبل تعيين شده تغيير جهت دادم و ديگر هيچيك از هواپيماها را نديدم . فقط صداي ليدر را از راديو شنيدم كه موقعيت دسته پروازي را جويا ميشد. اعضاي دسته همه جواب دادند و اين نشانه جستن از خطر بود . بايد دقت ميكرديم كه توسط شكاريهاي دشمن رديابي نشويم.
اكثر خلبانان پس از بمباران هدف در نتيجه شدت هيجانات دچار اشتباه ميشوند و در مراجعت است كه مورد هدف دشمن واقع ميشوند.
ما در ارتفاع كم و با سرعت زياد و تسلط بر خود به سمت كوههاي شمالي عراق ميرانديم. قبل از رسيدن به كوهها، شماره 2 و 4 با هم سرگرم صحبت شدند.
شماره 2 گفت:
- يك فروند هواپيما در سمت راستم مشاهده ميكنم. لابد شماره 3 خودمان است.
من گفتم:
- خير، من پشت سر شما هستم.
در همين لحظه شماره 2 (ستوان ذبيحي) گفت:
- يك پاسگاه در جلو مشاهده كردم. آن را با مسلسل ميزنم.
و بدون درنگ ، در حاليكه دكمه راديويش را فشار داده و صدايش شنيده ميشد شروع كرد به تيراندازي به سمت پاسگاه دشمن.
شماره 4 گفت:
- خيلي بالا زدي، به هدف نخورد، هواپيماي سمت راست هم ميگها هستند. به طرفشان نرو.
شبحي از ميگها را در فاصله نسبتا دور مشاهده كردم ولي نتوانستم تشخيص دهم ميگ-21 هستند يا ميگ-23. بيشتر شبيه ميگ-23 بودند كه بالهايشان بسته است.
در همين گيرودار گزارش شماره 4 و دقت خودم به ميگها، دود سياهي را ديدم كه از زمين برمي خاست. حاصل برخورد يك هواپيما با زمين و بلافاصله يك خرمن اتشي كه شكوفه زد. انگار يك انفجار اتمي قارچ مانند.
و ديگر صداي پرويز به گوش نرسيد.......
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
[align=center]عكس- آرشيو خبرگزاريها[/align]
آري. پرويز سقوط كرد ولي در مورد علت حادثه به طور قطع چيزي نميتوانم بگويم اما به نظر من 3 امكان بيشتر نيست:
1- تصادف با زمين، هنگام تيراندازي به پاسگاه كه ارتفاعمان بسيار كم بود.
2- مورد اصابت گلوله هاي ميگ دشمن واقع شدن، بدون اينكه فرصت عكس العملي بيابد.
3- مورد اصابت واقع شدن توسط ضدهوائي هاي احتمالي در پاسگاه مزبور.
طبق مشاهدات و نظريه شماره 4 كه با پرويز منطبق تر بود ، انتظار پرويز را با يك دنيا تاسف ديگر نميتوان داشت. كاش ميتوانستم بگويم و با اعداد و ارقام نشان بدهم كه فقدان هر پرويزي براي ملت ما يعني چه؟ آن دود و آتش را ديدن براي من معنائي ديگر داشت.
باك مركزي ام را رها كردم و جهتم را به سمت نوار مرزي عراق و تركيه تغيير دادم. سقوط در تركيه كه با آن كشور در جنگ نبوديم و نزديكترين راه به من بود، هم گريز از خاك دشمن بود و هم پناه به خاك غير دشمن نزديكتر از وطن.
وضع بنزين اعضاي دسته را ميدانستم ، و ميدانستم قادر به درگيري هوائي نيستيم. شماره4 هم بدون ارتباط با من ، همين كار را كرده بود.
بعدا فهميدم نزديكي مرز تركيه تغيير سمت دادم. از شكاريهاي دشمن خبري نبود اما من نيز دقيقا نميدانستم كجا هستم. لحظاتي استفاده از نقشه روي زانوانم را فراموش كرده بودم . به حدس و تقرب ، ميل به وطن داشتم. دستگاه Ins كار نميكرد و به همين علت هيچكدام از دستگاههاي ناوبري راست نميگفت. دودل و مردد ميراندم تا عروس زاگروس در مقابلم نمايان شد. اميد به دلم و خنده به لبانم شكوفيد. من نجات يافتم. اما پرويز كو؟
لزومي نداشت من ليدر دسته باشم، عضو دسته كه بودم. بزودي و بارها از من هم ميپرسيدند
- از پرويز چه خبر؟
و چه خبري داشتم؟ آن صحنه را ميتوانستم براي همسرش بگويم؟
تا پايگاه مادر بيش از 120 مايل فاصله داشتم. بنزين موجود كفاف 80 مايل پرواز را ميداد. از اعضاي دسته خبري ، حتي از راديو نبود.
يك راه بيشتر نداشتم، به فكر آلترنيت افتادم. اگر ميرسيدم كه عالي بود، اگر هم نميرسيدم با چتر نجات در يك منطقه غير دشمنانه فرود ميامدم.
(آلترنيت- Alternate به فرودگاه غير مادر لقب ميدهند. نزديكترين فرودگاه دوست)بزودي با برج آلترنيت تماس گرفتم. مسئول برج اطلاع داد كه شماره 4 هم در قسمت Final قرار دارد.
(Final- ضلع آخر باند فرود) به من نيز اجازه فرود داده شد. وقتي هواپيمايم را در قسمت فاينال قرار دادم، شماره 4 به زمين نشست . منهم پس از چند لحظه روي باند فرودگاه نشستم.
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
[align=center]عكس- آرشيو خبرگزاريها[/align]
موجودي بنزين 100 پوند بود. پس از بنزين گيري برخاستم و به سمت فرودگاه مادر پرواز كردم. سخت غمگين و متاثر بودم. سهمي از عدم بازگشت پرويز را در عهده خودم ميديدم. دلم ميخواست گريه كنم و لي چشمانم بدتر از دهانم خشك بود.
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
[align=center]عكس- آرشيو خبرگزاريها[/align]
به پست فرماندهي رفتم،به نظرم ميرسيد هنوز سرهنگ دانشپور از حادثه خبر نداشت. به پيشوازم كه امد پرسيد:
- چي شده؟
اتفاقي كه افتاده بود را برايش شرح دادم. فرمانده پايگاه هم حاضر بود و حرف ما را مي شنيد. شماره 4 كه اطلاعات دقيقتري داشت طرز سانحه را تشريح كرد.
فرمانده پايگاه و محمد هم متاثر شدند و لحظاتي به سكوت گذشت. ...... و زندگي با تمام اتفاقات غير قابل پيش بيني اش دوباره بر پايگاه حاكم ميشد.
[align=center]نبرد هوائي[/align]
......ادامه دارد