تاريخ اسپانيا HISTORIA DE ESPAÑA

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با زبان اسپانيائي به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: mohayer, شوراي نظارت

ارسال پست
Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

تاريخ اسپانيا HISTORIA DE ESPAÑA

پست توسط mohayer » شنبه 15 دی 1386, 12:21 pm

خلاصه


1- درقرون نهم و هشتم قبل از ميلاد ، ”سلت ها” در مركز و غرب شبه جزيره ايبريا مستفر شدند. چند قرن بعد يعني در قرون ششم و پنجم ميلادي ، فرهنگ ”ايبريايي” در جنوب شبه جزيره ، ترويج يافت . ادغام اين دو تمدن به ايجاد تمدن جديدي منجر شد كه فرهنگ ملتهاي ”سلت ايبريايي” ناميده مي شود. قوم ”سلت ايبريايي” به ترتيب تحت حاكميت فنيقي ها ، يوناني ها و رومي ها قرار گرفت.

2ـ از بين رفتن امپراطوري روم با گسترش مسيحيت و حملات قوم ژرمن كه اروپا را مورد هجوم قرار مي داد ، همراه بود. در نتيجه هجوم ژرمن ها ، ويزگوتها به مدت سه قرن بر شبه جزيره ايبريا سلطه يافتند.

3ـ در قرن هفتم پس از ميلاد ، اعراب ، ”رودريگو” آخرين پادشاه ويزگود را سرنگون ساخته و بر شبه جزيره ايبريا تسلط يافتند. اين تسلط به مدت هشت قرن ادامه يافت. فرزندان ويزگودها ، كه در شمال شبه جزيره متمركز شده بودند ، ملوك متعددي تشكيل دادند (كاستيل ، كاتالونيا ، ناوارا ، آراگون ، لئون و پرتغال) و طي قرون متمادي توانستند روندي آهسته براي اتحاد و مبارزه عليه اعراب را آغاز نمايند..

4ـ اعراب سرزمينهاي شبه جزيره ايبريا را « الاندلس » ناميدند. در قرن دهم ، الاندلس به اوج پيشرفت خودرسيد و بر خلاف بقيه اروپاي فقير و روستائي ، شهرهايش (بويژه قرطبه) توسعه يافته و پيشرفته بودند. تساهل مذهبي ، همزيستي ميان مسلمانان ، يهوديان و مسيحيان را ساده نموده بود. علوم پزشكي و فلسفي به عاليترين سطوح رسيده بود. كتب انديشمندان يونان قديم ترجمه گرديد و راه براي رنسانس اروپا را در قرن پانزدهم هموار گردند.

5ـ در سال 1492م ، در اسپانيا روند سه گانه اتحاد ملي آغاز گرديد. اين روندهاي سه گانه عبارت بودند از : ازدواج ايزابل كاستيائي و فرناندوي آراگوني ، اخراج موريسكي ها و تسخير و استعمار سرزمينهاي آمريكائي. اتحاد قدرت سياسي و ايجاد پادشاهي اسپانيا ، به اخراج يهوديان و ديگر عقائد نيز منجر شد. همچنين قدرت را در حول محور انگيزسيون متمركز ساخت. همزمان سلطه بر سرزمينهاي آمريكائي ، كشور مادر را از فلزهاي قيمتي مملو ساخت ، بطوريكه سه قرن بهبود اقتصادي به همراه آورد. فرهنگهاي سرخپوستان ، فشار دو گانه مسيحي نمودن تحميلي و استثمار را تحمل نمود ، بنحويكه بسياري از اين فرهنگها كاملاٌ از بين رفت.

6ـ پيشرفت اقتصادي كه به واسطه استعمار سرزمينهاي جديد بوجود آمده بود ، دوران درخشاني از توسعه هنري بويژه ادبي را موجب گرديد. اين مقطع در قرون شانزدهم و هفدهم به اوج رسيد كه قرن طلائي اسپانيا ناميده مي شود.

7ـ در قرن هجدهم ، سلسله پادشاهان بوربون در اسپانيا به قدرت رسيدند كه ادارات دولتي را بازسازي و بر اساس اصول عصر روشنگري به حاكميت پرداختند. در سالهاي بعدي ترويج عقائد ليبراليِ انقلاب فرانسه ، باعث تضعيف ارتباطات كشورِ ما در (متروپول) با كشورهاي مستعمره اش شد ، بنحويكه يك دوران طولاني درگيري براي كسب استقلال آغاز گرديد. .

8ـ پس از پايان سلطه ناپلئون بر اسپانيا ، درگيريها ميان دو جناح ليبرال كه محافظه كار و سنتي و اصلاح طلب و مدرنيزه خواه بود ، آغاز شد.

9ـ در قرن نوزدهم ، اسپانيا سرزمينهاي خود در آمريكا را از دست داد و مجبور شد از دست دادن قدرت خود در صحنه جهاني را قبول نمايد.

10ـ در قرن بيستم ، اسپانيا در بحران كامل سياسي ، اجتماعي و اقتصادي فرو رفت كه جنگ جهاني اول نيز به آن بيشتر دامن زد. در شرايط كاملاٌ بحراني با يك كودتاي نظامي پريمو دِ ريورا (Primo de Rivera ) در سال 1923 به قدرت رسيد. اين دولت نظامي تلاش نمود خواسته هاي كارگري و استقلال طلبانه داخلي را سركوب نمايد. دولت مذكور كه بسيار شبيه دولت فاشيست ايتاليا بود تا سال 1931 دوام آورد. سقوط دولت فاشيست بيشتر به دليل تضادهاي ميان قدرتهائي بود كه از آن حمات مي كردند (كليسا ، نظاميان و صاحبان صنايع) و فعاليتهاي اپوزيسيون سياسي و سنديكاها كمتر در اين سقوط نقش داشت. سقوط ديكتاتوري همچنين به معناي سقوط سلطنت طلبان نيز بود زيرا آنها از اين دولت حمايت مي كردند. در نتيجه يك دوران جديد جمهوري آغاز مي شود.

11ـ ”جمهوري دوم” در ميان مشكلات عظيم سياسي و اقتصادي ، متولد شد. پس از دو دولت ميانه رو ، پيروزي ”جبهه مردمي” كه متشكل از احزاب سوسياليست ، جمهوريخواه ، كمونيست و آنارشيست بود ، موجب افزايش نگراني ها و راديكاليزه نمودن مواضع سياسي در سال 1936 گرديد.

12ـ به محض پيروزي ”جبهه مردمي” ارتش ، كليسا و جناح هاي قدرتمند اقتصادي اسپانيا (مؤتلفه مسيحي!) به برنامه ريزي براي ساقط نمودن دولت پرداختند و به اختلافات داخلي احزاب مذكور دامن زدند. در سال 1936 يك جناح مهم از ارتش به رهبري ژنرال فرانكو به مخالفت با جمهوري پرداخت و كشور را به سه سال جنگ داخلي فرا خواند. دولت جمهوري بيهوده به انتظار كمك دموكراسي هاي اروپائي منفعل ماند و آنها سرانجام تصميم به عدم دخالت در درگيري گرفتند. اتحاد جماهير شوروي تنها دولتي بود كه از دولت جمهوري حمايت مادي نمود و داوطلبان بيشماري از آمريكا و اروپا براي دفاع از جمهوري به اسپانيا سرازير شدند.

13ـ اختلافات داخلي ميان قواي جمهوريخواه ، برتري نظامي نيروهاي وفادار به فرانكو و حمايتهاي آلمان و ايتاليا از او ، سه دليل اصلي پيروزي وي در مارس 1939 بود.

14ـ پس از پايان جنگ داخلي ، فرانكو به رئيس جديد دولت اسپانيا تبديل شد و رژيمي استبدادي را مستقر ساخت. اين دولت داراي گرايشاتي شبه فاشيست بر حول محور رهبر و ملي گرايي افراطي بود. اكنون فرانكو بايد جامعه اي عقيدتي و با اقتصادي تخريب شده را اداره مي كرد.

15ـ از آغاز جنگ سرد آمريكا تلاش مي كرد اسپانيا را به يك متحد مطمئن تبديل نمايد. لذا در سال 1955 ، اسپانيا را به عضويت سازمان ملل در آورد. با عضويت در سازمان ملل ، فرانكو خارج شدن از انزواي سياسي را در رأس برنامه هاي خود قرار داد و به بهبود بخشيدن تصوير خارجي خود پرداخت.

16 ـ در دهه 60 فرانكو دربهاي دولت را به سوي گروهها و جنبش هاي ديگر گشود. در اين سالها شخصيتهاي بيشماري از اپوس دي (كاتوليك هاي محافظه كار) وارد دولت شدند و مسير اقتصادي كشور را تغيير دادند.

17ـ اسپانيا از انزواي سياسي خارج شد ، اقتصاد را آزاد كرد و بسياري از كنترل هاي دولتي را از ميان برداشت. طبقه متوسط شهري از بهبود و رفاه نسبي برخوردار شد. اما طبقه متوسط روستائي در فقر خود باقي ماند و شاهد مهاجرت جمعيت خود به سوي شهرهاي بزرگ اسپانيا و شهرهاي اروپائي بود.

18ـ در سال 1975 ، مرگ فرانكو ‍(كه خود را جانشين رژيم سلطنتي مي دانست) قدرت را به وارث نظام سلطنتي اسپانيا ، خوان كارلوس اول ، رساند. او به سرعت مذاكرات با اپوزيسيون براي استقرار نظام دموكراتيك كه در سال 39 از بين رفته بود را آغاز كرد.

19ـ از سال 76 لغايت 81 ، آدولفو سوارث رهبر حزب اتحاديه دموكراتيك به نخست وزيري منصوب شد. در دسامبر 78 با انجام همه پرسي اسپانيا به نظام پادشاهي پارلماني تبديل شدوبدين ترتيب آزادي احزاب سياسي وحقوق خود مختاري ملتهاي مختلف اسپانيا تضمين گرديد. ودرنتيجه شخصيتهاي بيشمار سياسي ، روشنفكران و هنرمندان توانستند پس ار چهل سال به كشور بازگردند.

20ـ در فوريه سال 1981 ، يك گروه از افسران گارد سيويل مجلس را اشغال كرده و قصد ساقط نمودن دولت را داشتند. واكنش قاطع تمام احزاب سياسي و بويژه پادشاه (كه قواي ارتش از او حمايت نمودند) ، برنامه كودتاچيان را با شكست مواجه ساخت و روند دموكراتيك استحكام يافت.

21ـ با انجام انتخابات در اكتبر 82 ، فليپه گونسالس رهبر حزب سوسياليست به رياست دولت و مقام نخست وزيري رسيد او اين مقام را در انتخابات سال 88 و 93 تكرار كرد.

22ـ اكثريت مطلقي كه سوسياليست ها بدست مي آوردند به حزب سوسياليست اين امكان را داد تا برنامه هاي تعديلي را اجرا نموده و به رشد اقتصادي نائل شود. اما با اين حال شاخص بالاي بيكاري و تنش با سنديكاها همچنان باقي ماند.

30ـ به دليل افزايش تعداد جنجال هاي مالي ، دولت سوسياليست در سال 95 بخش مهمي از حمايت مردمي را از دست داد. گروه ناسيوناليست كاتالان به حمايت خود از حزب سوسياليست پايان داد و از برنامة بودجه اي حزب مردمي حمايت نمود. فليپه گونسالس نخست وزير و رهبر حزب سوسياليست از عملكرد شخصي و دولت خويش دفاع نمود اما مجبور گرديد انتخابات را به مدت يكسال زودتر از موعد پيش بيني شده اعلام نمايد.

34ـ در ماه مارس 1996 ، حزب مردمي با 9/38 درصد آراء در انتخابات پيروز شد. حزب سوسياليست 5/37 درصد آرا و چپ متحد 6/10 درصد آراء را به خود اختصاص دادند. در 5 آوريل همان سال خوسه ماريا آسنار ، رهبر حزب مردمي ، به مقام نخست وزيري رسيد.كه تاكنون نيز در عرصه قدرت خود باقي مانده است .

منبع فارسي:http://madrid.icro.ir



[align=left]
Historia

La Prehistoria


Los mas antiguos yacimientos arqueológicos encontrados en España se consideran entre al 30.000-50.000 a. C. (caso de las pinturas rupestres más emblemáticas), como el caso del hombre de Orce, el Arte Rupestre, etc. Entre los restos mas importantes encontrados en España podemos mencionar los de las cuevas de Cova Negra (Jativa) y Pinar (Granada).

La España Celtibérica

Las últimas teorías consideran que los Íberos llegaron a la Península Ibérica desde el Norte de África, asentandose fundamentalmente en la costa mediterránea y al sur, donde crearon diversas culturas de las que aún hoy se conservan restos arqueológicos de gran importancia. Entre ellas destaca la que relatos griegos llamaron de turdetanos o túrdulos y cuya ciudad fue Tartessos. Hoy está considerada como una tribu ibérica, que fundó un importante reino de gran cultura en el valle del Guadalquivir, al sur de España. Sobre el año 1.200 a.C. tribus celtas entraron en la península por el Norte, se establecieron en gran parte de su territorio asentandose y mezclandose con los íberos. Parece ser que las montañas en que vivía el pueblo vasco nunca fueron penetradas por ningún tipo de invasión, por lo que se considera el origen de esta población incierto, y de seguro muy antiguo, como su lengua, barajandose la posibilidad de que se tratase de una población pre-ibérica.

Fenicios, Griegos y Cartaginenses
Alrededor del año 1.100 a.C. los fenicios llegaron a la península y fundaron colonias, la más importante fue Gadir, la que hoy es Cádiz. A su vez los griegos fundaron sus colonias en el sur y en la costa mediterránea.
Durante las Guerras Púnicas entre Roma y Cartago, los Cartaginenses invadieron España y conquistaron una gran parte de la península. Sus colonias más importantes las establecieron en la isla de Ibiza y en Cartagena, nombre que debiera hacer referencia a la nueva Cartago.

Romanos y Godos

Después de que Roma hubiera derrotado por completo a Cartago, también invadió sus colonias en España, terminando por conquistar la península casi por completo. Así aparece en la historia la provincia de Hispania, que llegó a formar parte del imperio romano adquiriendo gran importancia dentro del mismo, incluso dos emperadores romanos Trajano y Adriano nacieron en ella. España absorbe por completo la cultura romana y adopta su lengua.
En el año 409, cuando comienza la caida del Imperio Romano, tribus godas invaden la península y establecen su reinado en el año 419.

La España Musulmana y la Reconquista

El dominio de los visigodos duró hasta el año 711, cuando un ejército musulmán, con unos 50.000 soldados, cruzaron el estrecho de Gibraltar, vencieron al ejército visigodo en la batalla de Guadalete, cerca de Cádiz. Rodrigo, el último rey godo, fue derrotado pero ello no terminaría allí, en unos cuatro años terminarían por dominar casi toda la península, convirtiendose ésta en un emirato, o provincia del imperio árabe, llamada Al-Andalus. Los s. VIII y XI, significarían un creciente poderío musulmán, a pesar de que se forman núcleos de resistencia al Norte de la península. Los territorios conquistados se van arabizando y se independizan políticamente del imperio árabe. En el s. X Abderramán III convierte Al-Andalus en califato independiente, con independencia religiosa, siendo una época de gran prosperidad cultural, gracias a las innovaciones en las ciencias y en las letras y la especial atención que dedicaron al desarrollo de las ciudades. Las ciudades más importantes fueron Valencia, Zaragoza, Sevilla y Córdoba, la cual llegó a ser en el s.X la mayor ciudad de Europa Occidental, contando con 500.000 habitantes, y centro cultural de la época. Sin embargo la decadencia llegó en el s.XI, cuando comenzaron las pugnas entre las distintas familias reales musulmanas y el califato se desmembró en un mosaico de pequeños reinos taifas. El movimiento de Reconquista se hizo cada vez más fuerte, la primera derrota la tendrían los musulmanes en Covadonga, Asturias, de mano del Rey Pelayo en el año 722, durante estos años, sobre todo tras la decadencia se sucedieron las victorias de los reinos del Norte.
Hasta que en el s.XIV los musulmanes españoles sólo poseían el reino de Granada, que mantuvieron hasta finales del s.XV, cuando los Reyes Católicos lo incorporaron a la corona de Castilla.

Los Reyes Católicos

El matrimonio entre Isabel de Castilla y Fernando de Aragón, (los Reyes Católicos), en 1469, herederos de los dos reinos más importantes del Norte, cambió definitivamente el polo de la Reconquista. Así, tras la última derrota en 1.492 en que Granada se incorpora a España, se inicia un nuevo capítulo en la historia: La Unificación de todo el territorio español bajo una única corona y una única religión, la católica. Y en esta decisión de recristianización aparece uno de los capítulos más negros de la historia española, se decide la expulsión de los judios o musulmanes que no quisieran convertirse y nace la Inquisición.
El mismo año de la toma de Granada, Cristóbal Colon llega por primera vez a América con sus naves. A ello le seguiría la carrera expansionista de la conquista de las tierras americanas, a las que posteriormente otros países como Portugal, Francia e Inglaterra se le unirían. Toneladas de plata y oro se trajeron del nuevo continente, y España se convierte en una de las naciones más poderosas del mundo.

Las dinastías de los Habsburgo y de los Borbones

Tras la muerte de Isabel la Católica, en 1504, su hija Juana, casada con Felipe, hijo del rey de Austria y emperador del Sacro imperio Romano-Germánico, le sucede en el trono. Con ello se fusionan ambos reinados, creandose el mayor imperio de la historia. Sin embargo Felipe al que llamaron el hermoso, muere muy joven y a Juana se le incapacitó por loca. Su hijo Carlos I heredaría el imperio. Pero en su madurez decide retirarse a la vida religiosa recluyendose, en 1.556 en el Monasterio de Yuste, con ello el imperio se desmembró dividiendose entre los miembros de la familia Habsburgo, la española y la austriaca.
España siguió prosperando bajo la dinastía Habsburgo gracias al comercio con las colonias americanas, pero al mismo tiempo sostuvo guerras contra Francia, Holanda e Inglaterra, culminando con la desastrosa derrota de la "Armada Invencible" en 1.588.
Cuando el último rey de la dinastía de los Habsburgo murió sin descendencia, Felipe de Borbón, sobrino del rey de Francia, Luis XIV, le sucedió en el trono. Como consecuencia de la Revolución Francesa, España declaró la guerra a la nueva república, pero fue derrotada. Napoleón tomó el poder y envió sus tropas contra España en 1808, imponiendo a su hermano José en el trono. Los españoles mantuvieron una Guerra de Independencia que duraría 5 años. Tras la derrota definitiva de Napoleón en Waterloo, en 1815, Fernando VII vuelve al trono de España y comienza un sistema de rígido absolutismo. Como consecuencia de la designación como heredera de su hija Isabel II, mediante la derogación de la Ley Sálica que impedía la sucesión real de mujeres, su hermano Carlos se revela contra ello iniciandose la Guerra de los Siete Años. La recesión económica y la inestabilidad política fueron lógicas consecuencias tras la guerra, y España perdió sus colonias de ultramar, con la excepción de Puerto Rico, Cuba y Filipinas.
La revolución de 1868 obligó a Isabel II a renunciar al trono. Se convocaron Cortes Constituyentes que se pronunciaron por el régimen monárquico y se ofrece la corona a Amadeo de Saboya, hijo del rey de Italia. Su breve reinado dio paso a la proclamación de la I República, que tampoco gozó de larga vida, con el Golpe de Estado del General Pavía que disolvió el Parlamento. Con ello se proclama rey a Alfonso XII, hijo de Isabel II. En 1885 murió Alfonso XII y se encargó la regencia a su viuda Maria Cristina, hasta la mayoría de edad de su hijo Alfonso XIII. La rebelión en 1895 de Cuba en pro de la independencia, decide a los Estados Unidos a declarar la guerra a España, con su derrota España perdió sus últimas colonias en ultramar.

Siglo XX

El siglo comienza con una gran crisis económica y la subsiguiente inestabilidad política desembocó en el Golpe de Estado del general Primo de Ribera, que estableció una dictadura militar hasta 1930, en que presentó su dimisión al rey y marchó a París donde murió. Las elecciones de 1931conocieron la victoria de las izquierdas, y a la vista de los resultados el rey renunció al trono y abandonó el país. Se proclamó la II República. A ello siguió una época de grandes crisis políticas y disturbios. Las elecciones de Febrero de 1936 dieron de nuevo el triunfo a las izquierdas en el llamado Frente Popular. El 13 de Julio fue asesinado Calvo Sotelo, jefe del Bloque Nacional, que agrupaba a monárquicos de Renovación Española y a los tradicionalistas. El 17 de julio se subleban las guarniciones de África Española y España queda dividida en dos. El 1 de Octubre el general Franco era nombrado jefe de Estado de la zona nacional y reconocido como tal por Alemania e Italia. El apoyo alemán sobre todo y también por parte de Italia fue mucho más decisivo que el soporte ruso a la España republicana, por lo que en 1939 termina la guerra con la victoria de los nacionalistas.
A pesar de que Franco mantuvo al país neutral en la II Guerra Mundial, su dictadura militar condujo a un aislamiento internacional de carácter político y económico. En 1956 Marruecos adquiere su independencia y se pone en marcha un plan de estabilización económica del país. En 1969 Franco nombra a Juan Carlos de Borbón, nieto de Alfonso XIII, príncipe de España, su sucesor a título de Rey.
Franco murió en 1975, estableciendose una Monarquía Constitucional. Tras las primeras elecciones democráticas Adolfo Suárez, del partido de Centro Democrático, fue elegido presidente, introduciendose importantes reformas políticas e iniciandose las negociaciones para la entrada de España en las Comunidades Europeas. Tras su dimisión en 1981, en la misma ceremonia de investidura de su sucesor Calvo Sotelo, tuvo lugar un intento de golpe de Estado, que fue abortado en un día. las siguientes elecciones de 1982, trajeron la victoria del Partido Socialista Español, con Felipe González como presidente, que se mantendría en el poder durante las tres siguientes legislaturas. En 1985 España entra en la OTAN y en 1986 ingresó en la Comunidad Europea. En 1992 España aparece de forma llamativa en el escenario internacional con la celebración de los Juegos Olímpicos en Barcelona, la declaración de Madrid como Ciudad Cultural Europea, y la celebración en Sevilla de la Exposición Universal EXPO' 92. 
آخرین ويرايش توسط 4 on mohayer, ويرايش شده در 0.
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

پست توسط mohayer » شنبه 15 دی 1386, 12:23 pm

(پادشاهي اسپانيا ، امپراتوري عثماني و ايران ( عصر صفوي

ميگل آنخل دبونس ايباررا
دانشگاه سسيك – مادريد


در تصور اسپانيايي قرون شانزدهم و هفدهم , امپراتوري عثماني دشمن قسم خورده پادشاهي اسپانيا محسوب مي شد. اگرچه مشكلات داخلي - چه در شبه جزيره ايبريا و چه در قاره اروپا – مشكلات اصلي در جبهه نظامي و سياسي بود , اما دربار هميشه نگراني مذهبي و فكري خود و رعيت خويش را از تركان عثماني اعلام مي كرد. از آنجا كه پادشاهي اسپانيا خود را تنها مدافع مسيحيت و مذهب كاتوليك معرفي كرده بود , وظيفه معنوي خود مي دانست كه به سلطه سلاطين استانبول پايان دهد.
پادشاهان اسپانيايي علاوه بر نبرد مستفيم با سربازان عثماني كه تنها به چند نبرد دريايي در قرن شانزدهم و سرزمين هاي دور دست محدود شد , تلاش هايي نيز در جهت تشكيل يك ائتلاف با ديگر دشمنان عثماني به عمل آوردند. درطول فرن شانزدهم و بويژه در قرن هفدهم تلاش شد ائتلاف هايي با دولت هايي كه مي توانستند در جهت منافع اسپانيا حركت كنند , ايجاد نمايند. لذا نمايندگاني به شبه جزيره بالكان , آفريقاي شمالي و اروپاي شرقي فرستاده شد. اين سياست بازداري دشمن توسط ائتلاف , بدون در نظر گرفتن عقايد مذهبي حاكماني كه درخواست همكاري از آنان مي شد، خود بهترين نشانة احساس ضعف پادشاهان كاتوليك در مقابل مشكلات است.
پيشرفت هاي سريع نظامي سلطان سليم و سلطان سليمان در شرق و اروپا اين تصور را ايجاد كرده بود كه ارتش سلطان شكست ناپذير بوده و سلاح هاي زميني بر آنها كارگر نيست. "اتحاد شاهزادگان" براي مبارزه با دشمن مشترك , پس از امضاي قرارداد ميان سليمان و فرانسيسكوي اول , توسط خود مسيحيان از بين رفت , بويژه هنگامي كه بسياري از حاكمان شرقي ( بالكاني و تاتار) از آنان حمايت كردند. پادشاهي اسپانيا و ايران صفوي در مقابل چشم جهانيان و مردم خويش به تنها قدرت هايي كه مي توانستند از پيشرفت هاي توهين آميز نظامي سلطان جلوگيري نمايند , تبديل شدند.
پيدايش سلسله صفوي توسط شاه اسماعيل در سال 1501 و استقرار حاكميت ايراني بر قلب ايران , پس از قرن ها حاكميت عرب , مغول و خوانين ترك , بدين معنا بود كه در شرق دولت عثماني , قدرتي شبيه آنچه در غرب مديترانه مستقر است , پديد آمده است. مبارزه با قدرت عثماني از دو سوي سلطه آن , موجب تقسيم ارتش و تحديد درآمدهاي اقتصادي امپراتوري مي شد. تلاش هاي شاه اسماعيل براي گسترش مواضع خود در كردستان ( تصرف دياربكر 9 – 1507 ) و يا ورود به بغداد درسال 1508 مساوي با آغاز درگيري مستقيم با دولت عثماني بود.
پيروزي هاي شاه اسماعيل همزمان با سلطنت يكي از برجسته ترين سلطان هاي عثماني يعني سلطان سليم بود. او قصد داشت سلطه خود را بر جهان اسلام گسترش دهد و مجددا نظام خليفه گري را مستقر سازد. ايجاد يك قدرت جديد در همسايگي دولت عثماني چندان براي سلطان جوان عثماني خوشايند نبود. از سوي ديگر ظهور يك دولت شيعي مي توانست ديگربار امپراتوري را به هرج و مرج بكشاند. هنگامي كه به بررسي منابع عثماني مي پردازيم , آنها دولت صفوي را بدور از سنت هاي ترك و آناتولي معرفي مي كردند.
اين ديدگاه ملي گرايانه تاريخي كه تا چندسال پيش نيز مورد استفاده قرار مي گرفت , اين فرضيه را قوت بخشيد كه دو دولت ملي و كاملا متفاوت , به مقابله با يكديگر پرداخته اند. اما اين فرضيه امروزه به هيچ وجه نمي تواند مورد قبول واقع شود , زيرا مرزهاي دولت عثماني از نقطه نظر مفاهيم كنوني چندان ترك و ملي نبودند.
در نتيجه آنچه سليم به عنوان امنيت مرزهاي امپراتوري ترك اعلام مي كرد, چندان صحيح نبود. شهرت شاه اسماعيل مبني بر ايجاد حكومتي نيمه الهي , يكي از وجوه نگراني دربار عثماني بود. زيرا سليم نيز به دنبال كسب عنوان خليفه المسلمين بود و لذا تصرفات خود را با عنوان اجراي فرامين الهي توجيه مي كرد.
شكست اسماعيل به معناي پايان بي ثباتي در آناتولي بود, و حذف يك رقيب كه عقايدي شبيه خود او داشت . اين حريف نيز قصد گسترش قدرت خود در آسياي ميانه را داشت. براي آغاز جنگ در شرق آناتولي , سلطان سليم نياز به مشروعيت مذهبي داشت , زيرا قزلباش ها شاه اسماعيل را نماينده خدا روي زمين مي پنداشتند. جنگ عليه ايرانيا ن همانند جنگ عليه مصريان بهانه جهاد ضد كفار را از دست سلطان خارج كرده بود.
سليم در سال 1514 ارتش قدرتمندي ترتيب داده و اواخر ماه اوت به درياچه وان مي رسد و نبرد آغاز مي شود. برتري توپخانه و تير اندازان عثماني بر سپاه صفوي به زودي نمايان مي شود. اما جنگ در منطقه اي كوهستاني و در ميان مردمي كه چندان ميانه اي با سلطان استانبول ندارند , چندان آسان نبود. تصرف تبريز شايد يكي از مهم ترين وقايع اين نبرد باشد. اما حفظ نظاميان در ميان مردمي كه دشمن عثماني هستند , مزارع را به آتش مي كشند و ارتباط سلطان را با ديگر مواضع ارتش عثماني قطع مي نمايند , مشكلات را افزايش مي دهد. تا سال 1516 سليم ارتش خود را در منطقه نگاه داشت تا موفق به ايجاد دولتي در دياربكر شد. بدين ترتيب درگيري با ايرانيان را تا انتهاي پادشاهي خود ادامه مي دهد.
اما شاه اسماعيل پس از اين نبرد شهرت شكست ناپذيري خود را از كف مي دهد. همچنين بسياري از سربازان خود را از دست داده بود. ديگر خود فرماندهي ارتش را به دست نمي گرفت و امور سياسي و اداري را به نخست وزير واگذار مي كرد. با اين حال , فكر ائتلاف با قدرت هاي مسيحي اروپايي عليه عثماني ها در خيالش راه يافت . پادشاهاني كه در موقعيتي نظير شاه اسماعيل قرار داشتند , مانند لويس دوم مجارستان در يك جنگ كشته مي شوند. او پيش از مرگ هياتي را براي درخواست كمك به دربار شاه اعزام كرده بود. كارلوس پنجم , امپراتور آلمان در سال 1520 با شاه اسماعيل تماس گرفت . شاه در سال 1523 طي نامه اي اظهار اميدواري مي نمايد كه ارتش دو كشور با هم متحد شده تا بر قواي عثماني غلبه نمايند.
به نظر مي رسد كه حكام صفوي و آبسبورگ سياستي مشترك را در برابر دشمن دنبال مي كردند. آنها خود را نماينده دولت ها و مذاهبي مي دانستند كه مورد تهديد قدرت سلطان قرار گرفته بودند. هر يك از آنها سياست هاي داخلي خاص خودشان را در زمينة اقليت هاي مذهبي و قدرت هاي خارجي همسايه دنبال مي كردند (پرتقالي ها براي ايرانيان و مغربي ها براي اسپانيايي ها ) . اما مشكلات همسايگان كافر هنگامي كه مشكل دشمن مشترك مطرح مي گرديد , فراموش مي شد.
در طول قرن شانزدهم تماس هاي ايرانيان با اسپانيايي ها از طريق تعداد بيشمار راهب هاي كاتوليك كه به سرزمين فارس مي رفتند , حفظ شد. در اين رابطه سياست هاي دولت ايران در رابطه با اقليت ها مذهبي و توسعه تجاري با دولت هاي اروپايي , سياستي مستقل بود. ظهور دولت عثماني روابط تجاري ميان شرق و غرب را تحت الشعاع قرارداده بود. پس از تصرف قسطنطنيه ، بسته شدن درياي سياه , كنترل فرات (1473 ) و تحت حاكميت قرار دادن پادشاهي آناتولي (1475 ) سلطان به تنها طرف مذاكره با قدرت هاي غربي تبديل مي شود.
سلطه دريايي به همراه پيشرفت هاي زميني باعث مي شود كه تجارت توليدات شرقي كاملا در دست امپراتوري عثماني قرار گيرد و تجار شرقي نتوانند محصولات خود را به غرب صادر نمايند. اما پرتقالي ها از طريق اقيانوس هند به اكتشافات تازه اي نايل مي شوند . در سال 1488 راه " اميد نيك " توسط بارتولومه دياس كشف شد و در سال 1497 واسكودوگاما توانست به اقيانوس هند برسد. در سال 1507 با رسيدن آلفونسو د آلبروككه به خليج فارس , راههاي جديد تجاري كشف مي شود. اكتشافات پرتقالي ها موجب شد كه تاثيرات منفي پيشرفت هاي زميني دولت عثماني تا حدود زيادي اصلاح شود , زيرا راه جديد از ليسبون به هرمز ادامه داشت . استقرار پرتقالي ها در سرزمين هاي صفوي در مرحله نخست منافع مشتركي براي دو دشمن عثماني به همراه آورد. زيرا ايراني ها راهي به خارج براي عرضه توليدات خود , بويژه ابريشم , يافته بودند.افزون براين , ضربه اي شديد بر اساس و پايگاههاي اقتصادي عثماني وارد شد. سليم متوجه خطر رسيدن دريانوردان ايبريايي به منطقه شد. بنابراين تلاش نمود راه هاي قبلي تجاري را مجددا احيا نمايد و در مناطقي كه مايل بودند تحت سلطه استانبول باشند . استقرار يابد.
بدون ترديد نياز صفويه براي استقرار در سرزمين هاي پارس يكي از عناصري بود كه موجب تسهيل حضور اروپايي ها در سرزمين هايشان مي شد. دولت تهماسب كمتر حماسي تر از اسماعيل و موفق مانند عباس , جامعه اي چند فرهنگي را تحكيم مي بخشد. نهاد ها و ادارات را به تقليد از دولت عثماني ايجاد كرده و اجازه اقامت اقليت هاي مذهبي را صادر مي نمايد. اجازه اقامت به اقليت ها كه به سرعت در تجارت داخلي و خارجي و امور دولتي فعال مي شوند , باعث مي شود كه شاه تهماسب قزلباش ها و برخي ديگر از گروه هاي فشار را بهتر كنترل نمايد.
هيات هاي اروپايي كم كم به اقليت هاي مذهبي نزديك شدند و در داخل سرزمين هاي صفوي به ايجاد معبد و كليسا پرداختند. دومينيك ها , فرانسيسكويي ها , آگوستيني ها , كارملي ها و كاپوچيني ها در ايران متسقر مي شوند. اين گروه هاي مذهبي اخبار ايران را به غرب فرستاده و مشخصه هاي سياسي اروپا را به شاه گزارش مي دهند. مهم ترين روابط ديپلماتيك صفويان و ابسبورگ در زمان پادشاهي عباس اول و فليپ سوم صورت مي گيرد. تماس هاي دو پادشاه بيشتر حول محور چگونگي مقابله با دشمن صورت مي گيرد. فارغ از رمانتيسمي كه معمولا اين روابط را توصيف مي نمايد , تماس هاي ديپلماتيك ميان دو قدرت , درست در شرايطي صورت مي گيرد كه هرگونه طرح همكاري ناممكن مي نمود. فليپ سوم با ادامه سياست فليپ دوم , سياست دفاعي را در مقابل دولت عثماني اتخاذ كرده بود. در دربار مادريد و وايادوليد گزارشات متعددي براي تصرف استانبول و فلسطين تدوين شد , اما اين پروژه ها قدرت اجرايي نداشت , زيرا دولت در حال ايجاد گروه هاي نظامي براي حفظ راه هاي تجاري بود و از سوي ديگر, وجود رقباي داخلي و عدم وجود درآمدهاي اقتصادي آغاز هرگونه درگيري را منتفي مي ساخت. خطر اصلي ترك ها براي اسپانيايي ها توسعه طلبي آنها در مديترانه بود كه اين تهديد و خطر به دليل انحطاط نيروهاي دريايي عثماني و آغاز مشكلات داخلي در دربار عثماني , تنزل نمود. از سوي ديگر , سياست شاه اسپانيا درخصوص آب هاي خليج فارس با هماهنگي پرتقال اتخاذ مي شد. سياستمداران پرتقالي با حسادت منافع تجاري و نظامي خود را در هند و خليج فارس حفظ مي كردند و چندان مايل نبودند كه اسپانيايي ها در آن مناطق مداخله نمايند. شايد يكي از دلايل تاخير در اعزام هيات گارسيا سيلوا به ايران علاوه بر كمبود بودجه , همين عدم تمايل پرتقالي ها در مداخله باشد.
عباس اول به يك حمايت خارجي قوي براي جلوگيري از حملات پي در پي دولت عثماني نياز داشت. امپراتوري عثماني اواخر قرن شانزدهم دشمنان بسياري داشت . لذا اعزام هيات هاي مختلف ايراني به مسكو , اتريش , و خان هاي تاتار در همين رابطه صورت مي گيرد. از سوي ديگر , دولت ايران براي نشان دادن احترام خود به اقليت هاي مذهبي , به گروه هاي مختلف مسيحي اجازه اقامت در شهرهاي عمده ايراني را مي دهد.
تماس هاي دولت اسپانيا و ايران از طريق گروه هاي مذهبي و از طريق برادران شرلي صورت مي گيرد. علاوه بر اين , روبرت شرلي در مدرنيزه نمودن ارتش صفوي سهم داشت و اين افراد سياست خارجي سلطان عثماني در مورد ايران را تحت الشعاع قرار مي دادند.
سفرنامه هاي حسين علي بيك بيات و كارسيا د سيلوا بهترين شاخصه براي بررسي تماس هاي دولتين است. در نخستين گزارش چند ايراني كه تغيير مذهب مي دهند و به شهرت مي رسند _ به گونه اي كه لوپه د بگا تئاتري با اين مضون به آنها اختصاص مي دهد – به همراه سفير روبرت شرلي هستند. راهب ها و شرلي مانع هرگونه تماس ميان ايران و اسپانيا مي شوند و دليل عمده آن رفتار دوگانه شرلي است كه يك دست در انگليس داشت و علاقه زيادي نيز به كسب پول مي ورزيد.
بديهي است كه امكان اعزام ارتش توسط پادشاهي اسپانيا به سرزمين هاي دور دست فارس براي آغاز جنگ با ترك هاي عثماني ناممكن بود. قراردادها امضا شد و كاهش تنش در دريا باعث شد كه پادشاهان اسپانيا سياست خود را تغيير دهند. جنگ با استانبول يك آرزو بود , اما در حد يك آرزو باقي مي ماند و نمي توانست تحقق پذيرد. مشكلات واقعي پادشاهان اسپانيا با مسلمانان در رابطه با امنيت راه هاي تجاري و ارتباط ميان قواي نظامي اش بود.
دولت هاي الجزاير و تونس اگرچه وابسته به سلطان بودند . اما به صورت خود مختار رفتار مي كردند و مانورهاي دريايي آنان خطر چنداني براي اسپانيا ايجاد نمي كرد و دليلي نيز وجود نداشت كه عليه دولت عثماني به دليل چند برخورد دريايي , اعلام جنگ شود.
فرناندو براودل مقطع زماني 1580 تا 1640 را زمان خاموشي الجزيره و ازميان رفتن وضعيت جنگي در مديترانه معرفي مي كند. مديترانه دريايي بود كه اندك اندك اهميت استراتژيك خود را از دست مي داد. حتي كشتي هاي عثماني به تغيير ناوگان هاي خود پرداختند تا بتوانند در اقيانوس اطلس به دريانوردي خود ادامه دهند. همزمان با اين جريان ها فليپ سوم به حمايت برخي گروه هاي مسلمان در الجزاير و مراكش مي پرداخت تا سلسله هاي سعدي و علوي را تحت كنترل داشته باشند. بدين وسيله حكام مسلمان براي حل مشكلات داخلي خود اقدام مي كردند و عثماني ها نمي توانستند نقوذ خود را با جبل الطارق گسترش دهند. سياستي كه با ايران داشتند نيز چيزي شبيه همين سياست بود . آنها مي دانستند كه صفويان مي توانند باعث تحليل قواي اقتصادي و نظامي دشمن شوند , اما اين مساله باعث نمي شد كه به عثماني ها اعلان جنگ دهند. به همين موضع امپراتورهاي آلمان نيز عمل مي كردند. آنها هيات هاي اعزامي ايران را به اسپانيا حواله مي دادند و درعين حال خود به امضاي پيمان هاي نظامي با دولت عثماني مي پرداختند. تفكر جنگ صليبي كه در قرون پانزدهم و شانزدهم در افكار پادشاهان اروپايي رسوخ كرده بود . به بوته فراموشي سپرده شد و تنها درگيري لپانت پس از يك دوره جنگ و خونريزي روي داد.
تماس هاي متعدد با ايران بويژه از طريق هيات هاي مذهبي كه به اسپانيا مي رسيدند و رفتار برادران شرلي , اندك اندك موجب سؤ ظن به پادشاه ايران , شاه عباس گرديد. انگليس به روند توسعه تجاري خود ادامه مي داد و راه هاي آبي اسپانيا در مديترانه را كم كم اشغال مي نمود. تجارت با ايران بسيار سود آور بود و اسپانيايي ها اين موضوع را به دليل داشتن گمرك هرمز به خوبي مي دانستند.
قدرت هاي شمال اروپا تلاش خود را براي به انحصار درآوردن تجارت از شرق آغاز كرده بود . در سال 1533 يك شركت مرموز به نام " شركت تجار براي اكتشاف مناطق , جزاير و اماكن نا شناخته " تاسيس شده بود كه محصولات ايراني را خريداري مي كرد. اين شركت بارها تغيير نام داد ( شركت مسكو , شركت روسيه ) اما هميشه در تجارت با شرق بويژه در تجارت ابريشم و خوار و بار فعاليت داشت و كم كم قدرت را از دست پرتقالي ها خارج مي نمود. اين توسعه تجاري انگليسي ها هنگامي كاملا مشخص مي شود كه آنتوني جنكينسون دوبار از طريق درياي مازندران و بخارا به ايران مي رود. در روابط قرن شانزدهم انگليسي ها به بسياري امتيازات تجاري دست يافته بودند , اما مي گفتند كه تبادلات تجاري با شرق بسيار جذاب , اما به دليل عدم امنيت چندان سود آور نيست.
طي دورة حاكميت عباس اول انگليسي ها تلاش مي نمودند از طريق سوريه و بين النهرين با ايران در ارتباط باشند . جان نيوبري به تاسيس شركت " شرق " مي پردازد , اما پرتقالي ها موفق مي شوند آنها را دستگير كرده و در گوآ به محاكمه بكشند. ضربه نهايي بر سلطه انحصاري پرتقال در تجارت با ايران , اوايل قرن هفدهم وارد مي شود. يعني درست هنگامي كه نيروهاي دريايي پرتقال به صورت دايم عثماني ها را از خليج فارس بيرون رانده بودند ، دو تاجر كمپاني تازه تاسيس انگليسي به نام " هند شرقي " تاسيس شده در سال 1600 م . فرماني از شاه عباس دريافت مي كنند كه به موجب آن تجار تمامي كشورهاي اروپايي مي توانستند با ايران تجارت آزاد داشته باشند. (سال 1615 م ) . در سال هاي بعدي انحصارات دولت پرتقال در خليج فارس با صدور فرمان هاي جديد شاه , اهميت خود را از دست مي داد. انگليسي ها فرمان جديدي را از شاه دريافت كردند كه براساس آن تجار فرنگي مي توانستند كالاهاي خود را بدون واسطه دولت هاي اسپانيا و پرتقال از ايران خارج نمايند.
پرتقال نسبت به اين تهديد جديد واكنش نشان داد , اما شكست نيروهاي پرتقالي در مقابل بندرجاسك , پايان حضور پرتقالي ها در هرمز به شمار مي رود. در سال 1622 م. سربازان صفوي با كمك كشتي هاي انگليسي قلعه هرمز را تصرف نموده و كنترل خليج فارس را به دست مي آورند. مدت تجارت انگليسي ها با ايراني ها زود به پايان مي رسد و هلندي ها جانشين آنها مي شوند. كمپاني هاي هلندي هند شرقي كه درسال 1602 تاسيس شده بود , جانشين لندني ها شده و امتيازاتي شبيه انگليسي ها از صفويان كسب مي نمايند. آنها انگليسي ها را از سرزمين هايي كه از پرتقالي ها گرفته بودند , اخراج كردند.
در اين ميان , ترديد هاي پادشاهي اسپانيا در مورد درخواست هاي شاه عباس اول بديهي مي نمود. گارسيا سيلوا يي فيگه روا با سفرنامه ها و مكاتبات خود قصد داشت شاه ايران را نسبت به تمايلات حقيقي پادشاه اسپانيا توجيه نمايد. مسايل مذهبي و اقتصادي در مكاتبات وي مشاهده نمي شود , زيرا اين گونه مسايل مستقيما توسط مسوولان پرتقالي هرمز مورد توجه قرار مي گرفت. وي علاه بر تشويق شاه به برخي عمليات نظامي اسپانيا در مديترانه اشاره مي نمايد تا نشان دهد كه پادشاه اسپانيا برجنگ با استانبول پافشاري و اصرار دارد. به شاه ايران چند جمله در اشاره به شهر الجزيره و چند درگيري دريايي ميان ناوگان هاي جنگي اسپانيايي و ايتاليايي را ياد آور مي شود. اما چند درگيري براي پادشاهي كه به دنبال يك جنگ تمام عيار با دشمن عثماني بود , كافي به نظر نمي رسيد. علاوه بر اين , اطلاعات تجار ارمني و اطلاعات ديگري كه شاه از طريق انگليسي ها دريافت مي كرد , به شاه عباس اول نشان داده بود كه وعده هاي سفير به واقعيت نزديك نيست و بيشتر جنبه تئوريك دارد. جنگ عليه عثماني ها دراروپاي جنوبي سپرده شده بود . اسپانيا و ديگر كشورهاي اروپايي به مشكلات امپراتوري عثماني واقف شده بودند و ديدگاه خود را نسبت به اين امپراتوري عوض كرده بودند. اتخاذ سياست هاي بي طرفانه با عثماني ها براي انجام توافقات سياسي و اقتصادي – چنان كه فرانسه انجام داد – به صرفه تر از آغاز يك جنگ تمام عيار عليه دشمن عثماني بود. اسپانيا تا پايان قرن هجدهم دشمني خود را با دولت عثماني حفظ كرد و آخرين كشور اروپايي بود كه به امضاي توافق نامه هاي تجاري با اين امپراتوري پرداخت.
تماس هاي با ايران در دوران فليپ سوم آواز قو براي يك پادشاهي بود كه روياي سلطه بر سرزمين هاي فلسطين و قسطنطنيه را درسر مي پروراند. سياست عباس اول در مقابل اسپانيايي ها , سياست حاكمي بود كه در موقعيت خطرقرار داشت , خطري كه با توسعه طلبي عثماني همراه بود و مقابله با حاكمي كه عنوان امام يا خليفه اسلام را يدك مي كشيد , به مراتب دشوار تر مي نمود.
سفارت ها و اسناد باقي مانده با ايران مساله اي است كه بايد با وسعت بيشتري مورد مطالعه و بررسي قرار گيرد. روابط ميان دولت هاي ايران و اسپانيا مدت ها پيش آغاز شد , اما شرايط اقتصادي – سياسي ايران و اسپانيا مانع ازتبديل آن به امري محسوس گرديد.
[align=left]
1- Aunque la literatura y la publicística española ha magnificado la lucha entre españoles y otomanos en la Edad Moderna, el enfrentamiento directo entre los soldados de los tercios y los jenízaros exclusivamente se producen en los reinados de Carlos V y de Felipe 11 en las fronteras de Austria y en el Magreb cercano a la ciudad de Argel. La importancia que se da a la victoria de Lepanto ha desdibujado los caracteres reales de enfrentainiento entre las dos potencies mediterranea, mucho menos épicos e iinportantes de lo que se ha supuesto tradicionalmente. El análisis de este enfrentainiento se encuentra en la obra de F. BRAUDEL, El Mediterráneo y el mundo mediterráneo en la época de Felipe 1I, Madrid, 1967; y en F. LÓPEZ DE GÓMARA, Guerras de mar del Emperador Carlos V, Edición y estudio M. A. de Bunes y N. E. Jiménez, Madrid, 2000. Sobre la imagen de los otomanos en la España del momento resultan muy útiles los trabajos de A. MAS, Les Turcs dans la litiérature espagnole du Siécle d'Or, Paris, 1967 y M. A. de BUNES IBARRA, La imagen de los musulmanes en la España de los siglos XVI-XVII. Los caracteres de una hostilidad, Madrid, 1989.
2- J. M. FLORISTKN I MIZCOZ, Fuentes para la politics oriental de los Austrias: la docunientación griega del Archivo de simancas, 1571-1621, León, 1986.
3- A. G. HESS, The Forgotten frontier, Chicago, 1978; C. RODRÍGUEZ JOULIA DE SAINT-CYR Felipe Illy el rey del Cuco, M adri d, 1954.
4- Para ampliar los caracteres de conflicto Otomano-safawí resulta muy útiles las obras de A. ALLOUCHE, The origins and development of the Ottoman-Safawid conflict (906-962/1500-1555), Berlin, 1983 y J. L. Bacqué – Grammont, les Ottomans, les Safavides et leur visins, Estambul, 1987.
5- La biblio grafía sobre viajes y viajeros occidentales a persia es muy abundante, sobre todo con la publicación de sus memoriales y relatos de viaje. Hasta la embajada de don García de Silva y Figueroa, estas misiones siempre estuvieron condenadas a religiosos esapañoles y, sobre todo, por tugueses. A Chornicle of the Carmelitesin Persia and the paul Missions of the XVIIth and XVIIIth centuries.
6- B. García García, la pax hispanica. Politica exterior del Duque de Lerma, Leuven, 1996.
7- + L. GIL y J. M. FLORISTAN, “Las misiones luso-españolas en Persia y la cristiandad armenis(I 600-1614)” , Hometiaje al Profesor Pérez Castro, Sefarad, 46, (1986), pp. 207-218.
8- El papel de los hermanos Sherley es uno de los temas mas estudiados en los contactos entre Espafla y Persia, a la vez que de los mas desconocidos y complicados, X. A. FLORES, Le “peso politico de todo el mundo” D. Anthony, Sherley, ou un aventurier anglais au service de I'Espagne, Paris, 1963; E. D. Ross, Sir Anthony Sherley and his Persian adventure, Londres, 1933; D.W. DAVIES, Elizabethens errant. The strange fortunes of sir Tltonias Sheley and his three son, as well in the Dutch wars a in Muscovy, Morocco, Persia Spain, and the ladies, Nueva York, 1967.
9- Relaciones de Don Juan de Persia, edición del original por Narciso Alonso Cortés de Madrid, 1604, Madrid, 1946, L. GIL, “Sobre el transfondo de la embajada del shah Abbas I a los principes cristianos:contrapunto de ]as Relaciones de don Juan de Persia” , Estudios Clásicos, 28, (1985), pp. 349-377.
10- En la preparaci6n de la einbajada de García Silva y Figueroa influy6 decisivamente la presencia de Sherley en Europa. Muchos de los reparos y problemas que comporta su manera de actuar se recogen en la documentación publicada por L. GIL, en el volumen titulado GARCIA DE SILVA Y FIGUEROA, Epistolario diplomático, Cáceres, 1989, y en el libro de C. ALONSO, D. Garcia de Silva y Figueroa. Embajador en Persia, Badajoz, 1993.
11- A. JENKINSON, Early voyage and travels to Russia and Persia, Londres, 1886.
12- A. J. Cottrell, The Persian Gulf states, Baltimor-Londres, 1980. * منابع :

 
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

Colonel I
Colonel I
نمایه کاربر
پست: 602
تاریخ عضویت: پنج شنبه 15 شهریور 1386, 9:18 am
سپاس‌های ارسالی: 587 بار
سپاس‌های دریافتی: 777 بار

پست توسط mohayer » چهار شنبه 3 بهمن 1386, 2:49 pm

آندلس

در سال711.م/92. ق يک دسته از مسلمانان به رهبري طارق بن زياد که نام وي در کلمه جبل‌الطارق ابدي شده است توانستند بخش اعظم اسپانيا را فتح کنند. اعراب قلمرو جديد خودرا در اسپانيا اندلس ميگفتند وشهر کوردوبا (قرطبه) را به پايتختي برگزيدند.
[] تاريخچه
در سال756.م/139. ق فردي از خاندان بني اميه بنام عبدالرحمن با کمک هوادارانش در اندلس به حکومت ميرسد و حکومت مستقل امويان را در اندلس تأسيس مي‌کند. دردوران اوج ان در زمان عبدالر حمان سوم912-961.م/300-350. ق انها خود را خليفه" و" امير المومنين" خواندند. درگيريهاي داخلي بعدي بر سر جانشيني سبب تضعيف انها شد.در سال 1031.م /422. ق شوراي وزيران در قرطبه تشکيل شد و پايان خلافت امويان اندلس و تأسيس شوراي دولتي را اعلام نمود اين شورا فقط بر قرطبه حکومت مي‌کرد و مناطق ديگر بدست حکام محلي اداره مي‌شد. هر چند حکمرانان مسلمان نسبت به پيروان مذاهب ديگر با مدارا و تسامح رفتار مي‌کردند اما استقبال ساکنين اسپانيا از دين جديد بسرعت افزايش مي‌‌يافت در اين ميان ميل دستيابي به مزاياي اجتماعي مسلمان بودن و تحسين فر هنگ اسلامي به‌عنوان تمدن مترقيتر جايگاه بر جسته‌اي داشت. خدمت خاص تمدن اسلامي اندلس را بايد در حوزه شهر سازي و توسعه شهرها ونيز شکوفايي اقتصادي که در اثر احياي تجارت بوجود امد جستجو کرد. بر اثر متلاشي شدن حکومت مرکزي فشار دول مسيحي بر مسلمانان افزايش يافت بطوريکه که حکمران اشپيليه المعتمد وفقهاي مالکي از حکومت مرابطون در افريقاي شمالي تقاضاي کمک کردند و مرابطون بعد از انجام ماموريتشان حکومت اندلس را در اختيار گرفتند. پس از پايان قطعي حکومت مرا بطون در اندلس در سال 1145.م/535. ق و تا سال 1170.م/565. ق که اندلس تحت قدرت مو حدون قرار گرفت هرج ومرج حکمفرما بود. اما موحدون نيز همانند مرابطون مدت زيادي دوام نياوردند وبزود ي در سراشيبي سقوط افتادند. در اين شرايط حملات دول مسيحي شمال اسپانيا افزايش يافت و قرطبه درسال1236.م /634. ق واشبيليه در سال 1248.م /645. ق بدست مسيحيان افتاد. در اين ايام فردي بنام محمد بن يوسف ابن نصرحکومت نصريه را در غرناطه تأسيس کرد. 1238 .م /635.ق که بعد از دو قرن ونيم در سال 1491.م/896. ق منقرض شد. در هنگامي که سراسر اروپا در توحش و جهل قرون وسطي فرو رفته بود در اندلس تقريباً همه سواد خواندن و نوشتن را داشتند. وجود مدارس ومراکز علمي متعدد از قبيل دانشگاهها وکتابخانه‌ها از مشخصات اين دوره است.

[] ويژگيهاي اسپانياي اسلامي (اندلس)
1.شکوفايي و رونق اقتصادي در اثر احياي تجارت فراهم کردن امکانات لازم براي تجار‘تشکيل ناوگان تجاري در دريا‘برقراري امنيت در راههاي زميني. 2.ادغام منحصر به فرد عناصر فرهنگ مسيحي با تمدن اسلامي تحسين و اقتباس فر هنگ اسلامي به‌عنوان تمدن برتر توسط مسيحيان اندلس و تأثير پذيري متقابل مسلمانان از فرهنگ لاتيني اهالي اندلس. 3.احياي حيات شهري و شهر نشيني در اندلس رونق و شکوفايي حيات شهري و شهرسازي و توسعه ان بعد از رکود و افول آن در دوره ويزيگوتها . 4.شکوفايي فرهنگي و علمي در موقعي که سراسر اروپا در جهل و بي خبري کامل بود اندلس به تنهايي پرچمدار دانش وتمدن در غرب بود. 5.ساختار سياسي وجمعيتي
• الف.منازعات داخلي در حکومتهاي اسلامي
درگيريهاي داخلي بر سر جانشيني و کسب قدرت که به ضعف و انحطاط سريع انها مي‌‌انجاميد.
• ب.اولين نهاد سياسي مستقل از خلافت اسلامي
اولين حکومتيست که براساس استقلال کامل از جامعه اصلي مسلمانان تشکيل شد
• ج.تنوع عناصر جمعيتي در جامعه اندلس
قبايل مختلف عرب ‘بربرهاي شمال افريقا ‘بوميان نو مسلمان‘ بوميان مسيحي و يهوديان


فتح اسپانيا

فتح اسپانيا توسط مسلمين
توسعه اسلام به اسپانيا با گسترش قدرت اعراب در افريقاي شمالي و ضعف ويزيگوتها – حاکمان پيشين اسپانيا- کاملا هماهنگ بود
ضعف اسپانياي ويزيگوت
نارضايتيهاي عمومي عليه حاکميت ويزيگوتها در اسپانيا رو به افزايش بود تا انجائيکه بسياري از افراد عادي مسلمين را نجات بخش خود دانسته و هر گونه کمکي که ميتوانستند بکنند ميکردند . دليل عمده اين نارضايتيها رکود و عدم رونق اقتصادي بود.رفتار بير حمانه و خشن با يهوديان نيز سبب ناخشنودي اين گروه از حکومت ويزيگوتها شد و بدون شک انها در تر غيب مسلمين براي حمله به اسپانيا تلاش ميکردند .
همراهي نيروهاي محلي :
نام کنت جوليان فرماندار بيرنظي سپته (septe) که درساحل جبل الطارق قرار دارد در اين زمان به چشم ميخورد . او در پي اختلاف با رودريک شاه ويزيگوت مسلمانان را تحريک به حمله به اسپانيا ميکند.چنانکه هفت هزارنفراز مسلمانان به رهبري طارق در کشتيهاييکه او تدارک ديده بود به نزديکي جبل الطارق اورده شدند.
يورش به اسپانيا در سال 711. م/92. ق
نخستين گروه عمده مسلمين در سال 711.م/ 92. ق به جنوب اسپانيا وارد مي شوند. اينان بيشتر بربر - اعراب به بوميان افريقا بربر ميگفتند- بودند و سردار انها بربري بود ازسرداران موسي بن نصير (حاکم عرب افريقاي شمالي ) بنام طارق بن زياد که نام وي در کلمه جبل الطارق ابدي شده است .
حرکت هاي نظامي طارق :
وي بعد از شکست رودريک شاه ويزيگوتها توانست قسمت جنوبي اسپانيا را فتح کنند. سپس وي تصميم گرفت که با بخش عمده از سپاه خود به سوي طليطله (toledo) پايتخت ويزيگوتها پيش رود و انجا را بدون مخالفت شديدي به تصرف در اورد . موسي بن نصير در سال 712. م/93 . ق با هيجده هزار نفرکه بيشتر عرب بودند به اسپانيا وارد شد و بسوي اشپيليه حرکت کرد و انرا تصرف کرد.
عبد العزيز فرزند موسي بن نصير :
بعد از خروج او و طارق از اسپانيادر سال 715. م/96 . ق فرماندهي عالي مسلمين بر عهده پسر موسي بن نصير عبدالعزيز نهاده شد واو با شايستگي به تصرف اراضي غير مفتوحه پرداخت او مقر حکومتش را در سويل قرار داد و با بيوه رودريگ اخرين شاه ويزيگوت ازدواج کرد .










قتل عبد العزيز :
عده اي از مورخين نوشته اند که بعلت سر پيچي از خلافت اموي دمشق بفرمان خليفه در مارس سال716 . م/ 97 . ق به قتل رسيد و عده اي نيز معتقدند که در حملاتي که مي کرده توسط اجانب به قتل ميرسد.
پايان فتوحات در اسپانيا و فرانسه :
ميتوان گفت که با مرگ عبدالعزيز دوره فتح و تصرف سرزمينهاي غير مسلمان به پايان رسيد.شبه جزيره ايبريه (اسپانيا ) به تمامي فتح نشده بود و به تصرف مسلمين درنيامده بود مخصوصا در شمالغرب ناحيه بزرگي بود که هنوز دست نخورده باقي مانده بود.
سياست اعراب در فتح اسپانيا :
اعراب در پيشروي خود سياست بخصوصي بکار مي بردندو چون نمي خواستند حملات برق آسا و سريعشان به تاخير بيافتد به محض ورود به شهر با حکمران پيشين ان وارد مذاکره شده وعده آزادي و همه گونه مساعدت به اهالي انجا ميدادندو بدين نحو ياانها را با خود همراه ميکردند و يا انها را ارام نگاه ميداشتند.
فتح بخشي از فرانسه :
از انروکه حکومت ويزيگوتها تا جنوب فرانسه گسترده بودطبيعي به نظر ميرسدکه اين قسمت از قلمرو حکومتي که شکست داده بودند را نيز به تصرف در اورند . درسال 719. م / 100 . ق حکمران عرب ان زمان سمح توانست ناربن در جنوب فرانسه را بتصرف در اورده و بسوي تولوز پيش رود.در سال 725.م / 106 . ق کارکاسون و نيم نيز به تصرف مسلمين در امد.
پايان پيشرفت
در سال 732.م /113 . ق بين مسلمانان به فرماندهي عبدالرحمن الغافقي و شارل مارتل که در ان ايام درفرانسه قدرتي به هم زده بود نبردي در گرفت که بنام نبرد توريا پواتيه معروف شد که مسلمانان در اين نبرد شکست مي خورندو در پي ان از فرانسه عقب نشيني مي کنند.
علل شکست مسلمين :
البته منظور ما اين نيست که از افتخاري که در اين جنگ نصيب شارل مارتل شده بکاهيم اما بايد تصديق کنيم که شکست مسلمانان بيشتر در اثر اختلافات داخلي بر سر خلافت دمشق بوده که منجر به تضعيف روحيه لشکرياني ميشد که در سراسر امپراطوري اسلامي مشغول نبرد بودند. در اينموقع مبارزه بين ( عباسيان ))و امويان بر سر اشغال کرسي خلافت در جريان بودکه نهايتا به برتري عباسيان پايان مييابد.اين مبارزات داخلي طبعا بيشتر توجه مسلمانان را به داخل امپراطوري معطوف ميکرد.


اندلس در زمان خلافت اموي در دمشق



اندلس ايالتي از ايالات خلافت امويان
اعراب قلمرو جديد خود در شبه جزيره ايبريه (اسپانيا) را اندلس ميناميدند. اين نام تنها به ان بخش از اسپانيا که تحت حکومت مسلمين بود اطلاق ميشد وشهر قرطبه را به پايتختي برگزيدند.در اين مقطع براي اعراب اندلس فقط ايالتي بود از امپراطوري وسيعي که از اندلس و مراکش تا اسياي مرکزي و پنچاب را در بر ميگرفت .فرمانرواي اين امپراطوري شخص خليفه بود .
حدود اندلس اسلامي :
سرداران ديگر مسلمان قسمتهاي ديگراسپانيا را فتح کردند اما بعدها هيچگاه نتوانستند به مناطق شمالي و کوهستاني ان دست يابند و کماکان حکومتهاي محلي مسيحي در انجا به حکمرانيشان ادامه مي دادند .
وضعيت اداري اندلس :
حکام اندلس تحت نظارت حکمران افريقيه (تونس امروزي) بودند و نه تحت نظارت مستقيم خليفه.از سال 716تا756. م / 97_139 . ق يعني از مرگ عبدالعزيز بن موسي تا روي کار امدن عبدالرحمن اول و تاسيس خلافت اموي اندلس در حدود بيست نفر به حکومت رسيدند که پاره اي از انها بيش از يکبار به حکومت رسيدند. بعلت دوري از دمشق و حتي از قيروان اين حکام تا حدود زيادي مستقل بودند





________________________________________


کشمکش داخلي در ايالت اندلس
کشمکش داخلي ميان اعراب ناشي از رقابت بين قبايل و گروهها بر سر کسب قدرت بود مخصوصا بين دو گروه از قبيل موسوم به ال قيس و ال کلب خصومت شديدي بودو منجر به اشوب وهرج ومرج ميشدکه در سراسر اين دوره حکمفرما بود .پس از سال 740 . م / 122 . ق رقابت بين قبايل عامل سياسي مهمي در اندلس شد بخش عمده از انچه که در ايالت اندلس اتفاق افتاد بازتاب اتفاقات پايتخت مي باشد.
رقابت هاي قبيله اي و نژادي :
قبيله قيس و کلب تقريبا مانند احزاب در دولتهاي امروزي عمل ميکردند. و مدام در صدد تضعيف يکديگر بودند. بربرها -مسلمانان افريقا - نيز که از طرز رفتاراعراب با خود ناراضي بودند دست به شورش ميزدند. اعراب بربرها را همطراز خود نمي دانستند اگرچه انان مسلمان بودند از هر چه تقسيم مي شد از غنائم به بربرها سهم کمتري داده مي شد و مناطق نا مطلوب به انها واگذار مي شد .
آخرين حضور در فرانسه :
اخرين پايگاه مسلمانان در فرانسه ناربنnarbonne)) بودکه در سال 751. م / 133 . ق توسط جانشين شارل مارتل بنام " پپن لبرف " از مسلمين باز پس گرفته شد. شواهدي وجود ندارد که مسلمانان دوباره کوشيده باشند به فرانسه هجوم برند.
زمينه هاي اجتماعي شکست مسلمين :
در حاليکه انگيزه شخصي پاره اي از افراد لشگر ديني بود اما هدف اوليه لشکر کشيها غارت و غنيمت بود .مسلمين بيشتر علاقمند به مناطقي بودند که غنيمت بسيار به سهولت بدست ميامد.پيروزي شارل مارتل در نبرد تور نشان داد که قدرت وي انقدر بود که پيشرفت در اين مسير براي مسلمين ديگر جذبهاي نداشت و سودمند نبود.
وضعيت کلي مسلمانان در اسپانيا :
بهر حال فقط در فرانسه نبود که موج پيشرفت باز پس مي نشست. عده اي از نجباي کاتوليک اسپانيا از اشفتگي بوجود امده در امپراطوري اسلامي که در اواخر عمر خلافت اموي دمشق ظاهر شده بود و چنانکه ذکر کرديم منجر به تضعيف قدرت مسلمانان در اسپانيا شده بود استفاده کردند و و در گوشه وکنار شبه جزيره اقدام به ايجاد گروههاي مقاومت و جمع اوري سپاه پرداختند و در محيط قلمرو خود استقلال نسبي بدست اوردند.
جريان وقايع در شمال غربي اسپانيا :
در شمالغربي اسپانيا نيز توقف مسلمين اغاز گرديد.چنانکه در فاصله سالهاي 718_ 726. م / 99_107 . ق امير پلايو مسلمانانرا در کووادونا متوقف و باز پس زد و بعد از مدتي الفونسوي اول پادشاه استوريا (Asturias) توانست قسمتي از شما لغرب اسپانيا و پرتغال را باز پس گيرد



































تاريخ اندلس؛ در دوره فتح اسلامى و حكومت واليان عرب

تاريخ اندلس؛ در دوره فتح اسلامى (1)
و حكومت واليان عرب
نويسنده: غلامرضا جمشيدنژاد
منبع: فصلنامه تاريخ اسلام ، شماره 4

بعد از فتح مغرب, مسلمانان درپى فتوحات ديگرى بودند تا زمينه نشر اسلام را هرچه بيشتر فراهم آورند. آمادگى مسلمانان و بروز شرايط مناسب, زمينه فتح يكى از مناطق وسيع يعنى اندلس را ممكن ساخت و با فتح آن, اسلام تمام اين منطقه را فرا گرفت. ابتدا سياست هاى مسالمتآميز حكام و اتحاد مسلمانان توانست مسلمانان را به عزت و افتخار برساند, ولى ديرى نپاييد كه بروز اختلافات قبيلگى و آشوب هاى سياسى, سرزمين اندلس را در معرض تاخت وتاز اسپان, فرانك ها و ... قرار داد. مقاله حاضر با تكيه بر منابع اصيل به بررسى حوادث تاريخى فوق از سال 92ـ 138ه" مى پردازد.

مقدمه
مسلمانان, شبه جزيره ((ايبريا)) واقع در جنوب غربى اروپا را ((اندلس)) مى ناميده اند و جغرافى دانان مسلمان آن سرزمين را از جنوب به مديترانه, از شمال و مغرب به اقيانوس اطلس و از شرق به كوهسار پيرنه محدود دانسته اند.(2) از آن جا كه ريشه يابى گسترش اسلام در اين منطقه از ابتداى انتشار تا رسيدن به اوج اقتدار اهميت بسيارى دارد در اين مقاله مختصر, صفحه اى چند از تاريخ اندلس (دوره 46 ساله فتح اسلامى و حكومت واليان عرب) را با تكيه بر مطمئن ترين اسناد و مدارك, در سه بخش به ترتيب ذيل مورد پژوهش قرار مى دهيم:

1) از آغاز فتح تا ابتداى دوره واليان;
2) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه;
3) درگيرى‌هاى قبايل عرب و شورش بربرها.

1) از آغاز فتح تا ابتداى دوره واليان
آندلس, هنگامى كه نيروهاى مسلمانان در كناره هاى نزديك و جزيره هاى همسايه آن گسترش مى يافت تحت حكومت گوت ها بود.(3)
مسلمانان, مغرب دور را گشوده و بر شهر طنجه استيلا يافته بودند و براى سيطره كامل بر مغرب, كافى بود شهر سبته را كه در مقابل طنجه و در سوى ديگر زبانه مغربى قرار داشت, به تصرف خود در آورند.
تصرف اين شهر از آن جهت براى مسلمانان دشوار بود كه فرمانرواى شهر, كنت جوليان, با تمام توان به دفاع از آن مى پرداخت و هرگونه حمله اى را كه به منظور فتح آن جا رخ مى داد, دفع مى كرد. با اين وصف, موسى, پسر نصير,(4) مشتاق استيلا بر اين شهر مستحكم شد و سرانجام به آن چه خواسته بود, رسيد.(5)

انديشه فتح اندلس
وقتى مسلمانان مغرب را به طور كامل فتح كردند, طبيعى بود كه موج كشورگشايى ايشان آرام نگيرد. طارق(6) با سپاهيان عرب همراه خود, در كنار طنجه اردو زد.
موسى نيز نوزده هزار سپاهى از بربرهاى به اسلام گرويده را با سلاح و ذخيره كامل در اختيار طارق گذارد. با گذشت زمان و پس از انتشار اسلام در مغرب, مردم آن سرزمين همواره دليرى بيشترى مى يافتند و اسلامشان حماسى تر مى شد و براى پيش بردن پرچم آيين نو, آمادگى فزون ترى پيدا مى كردند. بدين ترتيب انديشه فتح اندلس يا اسپانياى اسلامى به اذهان آنان خطور كرد(7) و توجه كامل طارق بدين كار جلب شد. در اين اقدام, مسلمانان نه با تحريك حاكم سبته يا شهزادگان غيطشه, بلكه از روى ايمان اسلامى خويش, به جهاد روى آوردند تا نشر اسلام را هر چه بيشتر كامل كنند. در اين هنگام نامه اى از كنت جوليان به موسى رسيد كه در آن مسلمانان را به فتح اندلس فراخوانده و وعده داده بود كه سنگرهاى خود را به ايشان خواهد سپرد. و چون موسى از طريق منابع اطلاعاتى كنت جوليان و همپيمانانش با خبر شد كه اوضاع داخلى اندلس سخت دچار آشفتگى و اختلاف سياسى است, به نداى وى پاسخ مساعد داد.(8)
در پى پيشنهاد جوليان مبنى بر اين كه سبته و پايگاه هاى ديگر خويش را در اختيار مسلمانان مى گذارد و كشتى هاى خود را هم براى انتقال ايشان در دريا به آنان مى دهد و با سپاهيان خويش ايشان را همراهى و راهنمايى مى كند, موسى از خليفه اموى, وليدبن عبدالملك (حكومت: 86ـ96ه" / 705ـ715م) براى شروع عمليات پيشروى, نظرخواست و خليفه موافقت خود را با اين شرط علام كرد كه نخست قدرت اندلس را با ((دست بردهاى مرزى)) و اعزام گروه هايى براى حمله هاى كوچك و گذرا بيازمايند.(9)
بدين منظور در رمضان 91 / 710م نيروى كوچكى مركب از پانصد رزمنده مسلمان كه صدتن از ايشان سواره بودند, باگذر از تنگه, از سبته به ((شبه جزيره ايبريا)) در آمدند. اين عبور در حقيقت يك حمله اكتشافى بود كه به فرماندهى إبوزرعه طريف بن مالك معافرى انجام شد. اين گروه در جنوب اسپانيا در كنار شهرى كوچك كه اكنون با انتساب به همين فرمانده ((طريفه / جزيره طريف)) نام دارد, پياده شده, دست بردهاى آزمايشى خود را آغاز كردند و با انبوهى از غنايم به سلامت باز گشتند. موفقيتآميز بودن اين يورش, مسلمانان را به فتح اندلس اميدوار ساخت و ايشان را تشويق كرد كه به فرماندهى طارق بن زياد به حمله اى بزرگ تر بپردازند.

حمله گسترده و فتح اندلس
طارق در ماه رجب 92 / آوريل 711 از تنگه عبور كرد و در كنار كوهى لنگر انداخت كه با انتساب به وى ((جبل طارق)) نام گرفته است.(10) طارق اخبار پيشروىها را به اطلاع موسى مى رسانيد و چون از موسى كمك خواست, او نيز در رمضان 93 / ژوئن 712 با سپاهى مجهز حمله خود را آغاز كرد و پس از گذشت يك سال از شروع حمله موسى, دو فرمانده در شهر طلبيرهtynavera) ) واقع در شمال عربى طليطله, به هم رسيدند و پس از چهار سال اندلس به دست مسلمانان فتح شد و مسلمانان(11) از دورترين نقطه جنوبى تا كهساران پيرنهpareness) ) و سواحل شمالى و از مالقه و طركونه در شرق تا مالمريه و اشبونه در غرب را گشودند و از دشت هاى جنوبى تا ارتفاعات قشتاله را تصرف كردند و از هيچ شهر بزرگ يا دژ استوارى نگذشتند, مگر اين كه بر فرازش پرچم اسلام را بر افراشتند و آن سرزمين را تحت قلمرو وسيع دولت بزرگ اسلامى درآوردند و دامنه فتوحات ايشان در سواحل شمال شرقى اندلس به شهر جيحونgijon) ) در كناره خليج بسكاىbiscay) ) رسيد.(12)
بالاخره در سال 95ه" / 714م موسى بن نصير و طارق بن زياد از سوى وليدبن عبدالملك به دمشق فراخوانده شدند و پيشروىها متوقف شد. در گزارش ها آمده است كه وليد پس از باخبر شدن از اين همه فتح و پيروزى موسى بن نصير, بدگمان شد و پنداشت كه وى قصد دارد او را از خلافت خلع و خود در آن جا به استقلال حكومت كند; نامه هاى موسى هم به علت درگيرىها مدتى به تإخير افتاد و بر بدگمانى خليفه اموى افزود. اما موسى هيچ گاه چنين فكرى در سر نداشت, بلكه مى خواست سپاه اسلام را پس از فتح كامل اروپا از طريق قسطنطنيه و آسياى صغير به شام, پايتخت خلافت اسلامى برساند و به اين ترتيب تمامى حوزه مديترانه را تحت اختيار دولت اسلامى درآورد, ولى اصرار وليد بر آمدن وى به دمشق او را از هدفش باز داشت با وجود اين, تاريخ نويسان وجوهى را براى مثبت ارزيابى كردن عمل خليفه برشمرده و گفته اند خليفه مى خواسته است تا از نزديك با او به گفت وگو بپردازد و از حقيقت رويدادهاى اندلس و فرنگستان مطلع گردد و در عين حال درجه وفادارى موسى را با رويارويى بسنجد و يا ممكن است وليد از اين امر ترسيده باشد كه دور افتادگى, مسلمانان را از بين ببرد.(13)
به هرحال, موسى در 95ه" / 714م اندلس را ترك كرد و هنوز در راه بازگشت به شام بود كه وليدبن عبدالملك درگذشت و برادرش, سليمان (حكومت: 96ـ98ه" / 715ـ717م) جانشين او شد. موسى بن نصير هم درحالى كه فرزند خود, عبدالعزيز را به عنوان والى به حكومت اندلس گماشته و حبيب, پسر ابوعبده بن عقبه بن نافع را به عنوان وزير, يا معاون وى تعيين كرده بود, خود در مدينه درگذشت.

شيوه حكومت عبدالعزيز
عبدالعزيز نقاطى از اندلس را كه در زمان پدرش ناگشوده مانده بود, گشود; به خصوص در طول ساحل شرقى اندلس و تا شهر برشلونه (بارسلون) پيش رفت. در اين منطقه با يكى از نجباى گوت به نام تدمير كه از ياران مسلمانان بود, پيمان بست و به مقتضاى اين پيمان, قلمرو او تحت نظارت مستقيم حكومت مسلمانان در آمد. متن اين پيمان نامه در منابع آمده است.(14)
سپس براى آرامش اوضاع, سياست مسالمت و آشتى را در پيش گرفت. او مردى خيرخواه و با فضيلت بود. به حكومت نوپا و اداره آن سامان بخشيد و براى اجراى احكام قانونى و تنظيم اصول مدنيت اسلامى, ((ديوان)) تإسيس كرد, تا احكام و اصول را به تناسب اوضاع رعاياى جديد تنظيم كند و در پيرامون قانون, مدنيت اسلامى و وفاق ملى مسلمانان, هرچند از قبايل گوناگون باشند, با تكيه بر وحدت كلمه آشكار شود.(15) عبدالعزيز شهر اشبيليه را به پايتختى حكومت برگزيد و با همسرش در دير ((سانتا روينا)) مسكن گرفته و از دير به عنوان مسجد براى برگزارى شعاير اسلامى استفاده كرد.(16)
از نظر موقعيت جغرافيايى شهر اشبيليه ويژگى خواصى داشت; اين شهر بر ساحل راست نهر پرآب وادىالكبير و در غرب مصب آن در يك خليج عميق, قرار گرفته بود و از بزرگ ترين و مستحكم ترين و آبادترين شهرهاى جنوبى اندلس به شمار مى رفت. وجود دژها, باروها و امكانات ارتباطى با شهرهاى ديگر, موقعيت جغرافيايى آن را به يك بندر دريايى درجه يك تبديل كرده بود. در اصل, موسى آن را براى عبدالعزيز در نظر گرفته بود تا با پهلو گرفتن كشتى هاى مسلمانان در آن, به منزله دروازه اندلس باشد.(17)

ناموفق بودن سياست عبدالعزيز
عبدالعزيز به رغم سياست مسالمت طلبانه خود, نتوانست ميان قبيله هاى گوناگون وفاق پديد آورد و حتى به فرو خواباندن شورش هاى سپاه خود موفق نشد. وى به سبب اين كه بيش از حد, مطيع همسرش بود و به آيين ها و تشريفات سلطنت به نوعى گرايش يافته بود, در اهداف خود ثابت قدم نبود و چنان كه برخى از مورخان ياد كرده اند: ((وى به سان شاهان گوت, افسر گوهر نشانى برسر مى نهاد و به يارانش در هنگام باريابى فرمان مى داد كه برايش به خاك بيفتند)). هم چنين گفته اند كه او سلطنت مى جست و در آن جهت تلاش مى كرد و براى استقرار حكومتى مستقل براى خود در اندلس مى كوشيد. به همين دليل گروهى از سپاه به تحريك سليمان, خليفه اموى او را كشتند, تا از موسى كه غنيمت ها و هديه هاى اندلس را براى وليد مى برده است, انتقام بگيرند. (18)

إيوب لخمى, نخستين والى اندلس
سپاه اندلس پس از ترور عبدالعزيز, ايوب, پسر حبيب لخمى را به حكومت اندلس برگزيدند و با حكومت يافتن او دوران واليان عرب آغاز شد. حكومت اعراب بر اندلس اسلامى تا سال 138ه" / 756م استمرار داشت تا اين كه در اين سال عبدالرحمان بن معاويه, ملقب به ((الداخل)) (وارد شونده به اندلس), توانست خلافت امويان اندلس را بنيان گذارى كند.
در اين فاصله زمانى, شمارى چند از اميران عرب بر اندلس حكومت كردند كه برخى از آن ها از جانب خليفگان مشرق به طور مستقيم تعيين مى شدند و برخى ديگر از سوى واليان افريقا و تعدادى را هم سپاه اسلامى اندلس, خود برمى گزيد و سپس دستگاه خلافت, ايشان را تإييد مى كرد. اين دوره هرچند كوتاه بود, اما در تاريخ اندلس, بسيار مهم است, زيرا در همين دوره, بنيادها و مبناهايى نهاده شد كه حكومت مسلمانان بر آن ها استوار بود. چنان كه در همين دوره, انگيزه ها, عوامل و اسباب اختلاف نيز پى افكنى شد و سرانجام موجبات سقوط آن را فراهم ساخت.(19)

2) استقرار مبانى اجتماعى و اقتصادى تازه
فتح شبه جزيره ايبريا (اندلس) به دست مسلمانان, در زندگانى عمومى و در نظام هاى اجتماعى و اقتصادى آن سرزمين, سرآغاز يك دوران تازه و ابتداى يك تحول و تكامل بسيار مهم بود, زيرا پيش از آن اقليتى ستمكار و فراهم آمده از شهرياران و اشراف و نجباى ممتاز بر يك ملت سرورى و حكومت مى كردند و ايشان را به زشت ترين وجه ممكن, مورد بهره كشى و اجحاف خود قرار مى دادند و حتى آنان را در بردگى و بندگى خويش نگاه مى داشتند.
اسلام در چنين وضعيتى به اين سرزمين آمد تا تمامى آن وضعيت نابه هنجار را از ميان بردارد و فرصت هاى عدالت, آزادى و برابرى را در اختيار همه مردم بگذارد. با اين كه مدتى مسلمانان گرفتار تثبيت و گسترش فتح بودند, در طى چند سال اندك توانستند عنصرهاى آشفتگى را ريشه كن كنند و اداره امور كشورى را كه تازه گشوده بودند, سامان بخشند و به سوى استقرار مبانى مدنيت مترقى و اجراى آرمان هاى والاى اسلامى و انسانى حركت كنند, چرا كه در اسلام حكومت كردن هدف نيست, بلكه وسيله اى است براى انتشار اسلام و عملى كردن آرمان هاى اسلامى.(20)
در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى همواره ميان ماندگارى اسلامى و موفقيت دعوت اسلامى, با عملكرد حكومتگران و ايجاد همخوانى ايشان ميان آرمان گرايى و واقع گرايى از سويى, و فراهم آوردن موجبات رفاه, دلخوشى و خوشنودى ملت هايى كه دل به حكومت اسلامى سپرده و تحت اطاعت مسلمانان در آمده اند از ديگرسو, همبستگى كاملى وجود دارد.

كيفيت رفتار مسلمانان با اهل ذمه
اهل ذمه پيروان دين هاى ديگرى بودند كه به فرمان اسلام گردن نهاده و از طريق امضاى قراردادها و پيمان نامه ها با حكومت اسلامى و مسلمانان پيوند همزيستى مسالمتآميز مى بستند و با پرداخت جزيه (ماليات سرانه) ضمن حفظ فرهنگ و دين خود, در پناه مسلمانان در مىآمدند و از آزادىهاى مدنى و اجتماعى زيادى برخوردار مى شدند. در ارتباط با مالكيت زمين ها و لزوم پرداخت خراج (ماليات اراضى), مبانى اقتصادى معينى به اجرا درمىآمد كه مسلمانان خميرمايه ها و تشكيلات ادارى و ديوانى آن را از فرهنگ و تمدن ايران در دوره ساسانى اقتباس كرده و با وحى اسلامى تطبيق داده بودند. و شايد از همين روى است كه طبق تصريح منابع كهن هر سه واژه كليدى در اين زمينه, يعنى جزيه, خراج و ديوان كلماتى برگرفته از زبان فارسى اند.(21)

قرارداد صلح عبدالعزيز و تدمير
مسلمانان در خلال فتح هاى خود با هر يك از منطقه هاى اندلس از طريق پيمان نامه هاى ويژه اى پيوند برقرار مى كردند. اين پيمان نامه ها هر چند با يكديگر در بافت و در برخى جزئيات مختلف اند, اما در روح و اساس يكسان اند. در معاهده اى كه ميان عبدالعزيز و تدمير منعقد گرديده نيز همان توافق كلى با روح اسلامى وجود دارد, در اين معاهده آمده است:
((بسم الله الرحمن الرحيم. اين نوشته اى است از عبدالعزيز, پسر موسى, براى تدمير, فرزند غندريس, هنگامى كه براى صلح آماده شد; تا اين كه پيمان و قرار خدا را كه پيامبران و رسولان خود را بدان خاطر فرستاده است, نگهدارد و تا اين كه در پناه خدا و در پناه[ حضرت] محمد(ص) باشد و تا اين كه بدو و به هيچ كدام از يارانش بدى نرسانند و[ در حقشان] كوتاهى نشود و بديشان دشنام ندهند و ميان ايشان و همسران و فرزندانشان جدايى نيندازند و ايشان را نكشند و كليساهايشان را آتش نزنند و ايشان را بر دينشان اجبار نكنند و اين كه صلح با ايشان بر هفت شهر است و البته او نگهدارى پيمان را فرو نخواهد گذارد و قرارداد بسته شده را برهم نخواهد زد و هر آن چيزى را كه بر او لازم گردانيده ايم و انجام دادنش را برايش بايسته شمرده ايم, درست خواهد دانست و هيچ خبرى را[ از ما] پنهان نخواهد كرد و بر عهده وى و يارانش از آن جهات, پرداخت جزيه است[ به شرح ذيل:] بر هر شخص آزادى, يك دينار265[ / 4 گرم زر مسكوك] نقد, و چهار مد[ هر مد4: / 36 كيلوگرم] گندم, و چهار مد جو و چهار قسط[ هر قسط: 5 / 1 كيلوگرم] سركه, و دو قسط عسل و يك قسط زيتون و بر هر برده, نيمى از اين مقادير است.
بر اين پيمان, عثمان, فرزند عبدالله رجعى و سليمان, فرزند قيس تجيبى و يحيى, فرزند يعميرهمى و بشير, فرزند قيس لخمى و يعيش, فرزند عبدالله ازدى و ابوصم هذلى گواه بودند و در ماه رجب سال 94 نوشته شد)).(22)

ساماندهى آشفتگى ها با تسامح دينى
مسلمانان در سال هايى اندك, توانستند عناصر آشفتگى و نابه سامانى را از ميان بردارند و به سرزمينى كه گشوده بودند, سازمان ادارى بخشند. ايشان آيين ها, قوانين و قاضيان خود و بوميان را براى آنان به رسميت شناختند حتى برايشان حاكمانى از ميان خودشان تعيين كردند كه استان ها را اداره و ماليات ها را جمعآورى و قوانين و فرمان ها را اجرا مى كردند و خود مسلمانان تنها وظيفه هاى عالى حكومتى را بر عهده داشتند و بر حسن اجراى قوانين نظارت مى نمودند. بدين ترتيب, بسيارى از اوقات والى, رئيس شهربانى, والى خراج, متصدى بريد و اطلاع رسانى و قاضى از ميان بوميان بودند.(23) مسلمانان با اقليت هاى دينى به خصوص مسيحيان, با تسامح دينى رفتار مى كردند و بهره مندى از جلوه هاى اين تسامح دينى چنان گسترده بود كه كنيزان و بردگان را هم شامل مى شد.(24)

خط مشى سياسى تسامحآميز واليان و نتايج مثبت آن
واليانى كه بعد از عبدالعزيز به حكومت رسيدند, از جمله سمح, فرزند مالك و عنسه, فرزند سحيم كلبى و... همه همين خطمشى سياسى تسامحآميز اسلامى را به كار بستند. سمح بر مسيحيان جزيه مقرر كرد و ايشان را در عمل به آيين هاى دينيشان آزاد گذارد. هم چنين عنبسه, فرزند سحيم كلبى و عبدالرحمان غافقى, خودشان شخصا در استان ها مى گشتند و به دادخواهى هاى مردم رسيدگى مى كردند; بى آن كه ميان دين هاى مختلف و ميان پيروان آن ها تفاوتى قائل شوند و حتى غافقى كليساهايى را كه از مسيحيان گرفته شده بود, به ايشان باز پس داد.
اين تسامح دينى براى آندلسيان و اسپان ها و ... هيچ جاى گلايه اى باقى نمى گذاشت و اسلام در همزيستى مسالمتآميز با يهوديان هيچ مشكلى نمى ديد و ميان ايشان در همه حق ها و مسئوليت ها جانب مساوات را نگاه مى داشت.(25) نتيجه اين سياست واليان مسلمان, خشنودى همگان از جمله مسيحيان از نظام جديد بود. بدين لحاظ ايشان حكومت مسلمانان را بر حكومت فرانك ها و گوت ها ترجيح مى دادند.
از روشن ترين دليل هاى خرسندى مسيحيان از حاكمان تازه خود اين است كه حتى يك شورش دينى در اين دوره در كشور برپا نشد. البته برخى از خلفاى اموى دمشق نيز در تلاش براى گسترش روح حقيقى اسلام از هيچ كوششى دريغ نمى كردند; مثل خليفه اموى تبار علوى رفتار, عمربن عبدالعزيز كه به گفته پژوهشگران, در دوره خلافت وى حتى يك نفر بربر باقى نماند كه به آيين اسلام در نيامده باشد. كافى بود شخصى ((شهادتين)) (گواهى بر يگانگى خدا و پيامبرى حضرت محمد(ص)) را بر زبان راند, تا از پرداخت جزيه معاف گردد و مسلمان شمرده شود, بى آن كه به رعايت دقيق واجب هاى دينى اش مجبور باشد.(26)
عمربن عبدالعزيز خليفه اى به حقيقت دين دار و بسيار دورانديش بود و مى دانست كه نوادگان همين نومسلمانان, سپاه مخلص اسلام اند, به خصوص پس از فتح اندلس به دست مسلمانان; زيرا پيروزى سريعى كه نخستين فاتحان به دست آوردند, انگيزه نيرومندى شد براى كسانى از بربران مسلمانى كه عقب مانده بودند, تا از دريا عبور كنند و به رزمندگان بپيوندند. در همان زمانى كه بربران شمال افريقا تحت تإثير فاتحان مسلمان, زبان عربى و مبانى دين را مىآموختند, بسيارى از مهاجران عرب, از ريشه دارترين قبيله ها و از آشناترين اشخاص با دين و زبان بودند كه بر مسيحيان و يهوديان خود اندلس تإثير زيادى داشتند و اين اثرگذارى در گذر زمان همواره آشكارتر شد.
مسيحيان با نام ((معاهدان)) و ((مستعربان)) شناخته مى شدند. معاهد انتساب ايشان را به پيمان هايى مى رسانيد كه با حاكمان مسلمان بسته بودند و چون مسيحيان اندلس از مسلمانان هم زبان و فرهنگ و هم سبك زندگى را ياد مى گرفتند و بسيارى از ايشان زبان عربى را به خوبى مى دانستند, مستعرب نام گرفتند. مسلمانان و مسيحيان در كنار هم آزادانه و بسيار دوستانه مى زيستند.(27)

اصلاحات اقتصادى و تسهيلات مالى در امر جزيه, خراج و كارهاى ديوانى
حكومت اسلامى در اصلاحات اقتصادى خود هم ماليات ها را پايين آورد و هم در ساده كردن آن ها كوشيد; تا جايى كه مقدار جزيه در اندلس از دو دينار فزون تر و از دوازده درهم (هر درهم: 265 / 4 گرم نقره مسكوك) كمتر نمى شد و كم و زياد آن به توانايى مادى شخص جزيه دهنده بستگى داشت و در كنار اين مبلغ نقدى, مقاديرى هم جنسى دريافت مى گرديد.(28)
زمين ها از نظر مالكيت بر دوگونه بودند: نوع نخست, زمين هايى بودند كه دولت در اختيار گرفته بود, از قبيل زمين هاى درباريان دولت گوت يا زمين هاى كليساهاى دولتى يا آن هايى كه صاحبانشان رها كرده و از كشور گريخته بودند. اين گونه اراضى, اگر چه به طور قانونى ملك دولت بودند, اما دولت تنها 15 آن ها را براى تإمين بودجه و هزينه هاى عمومى نگاه مى داشت و بقيه را در ميان سپاهيان, مهاجران عرب و بربر و ديگر مسلمانان تقسيم مى كرد.
در تقسيم زمين, ولايت هاى شمالى, يعنى گاليكيه (جليقيه), ليون و اشترياس به بربرها تخصيص يافته بود و ولايت هاى جنوبى به قبايل عرب. كارگران تابعsiervas) ) گوت ها كه به كشت و كار در اراضى مى پرداختند, بايستى خراج را به ارباب خود يا به قبيله اى مى پرداختند كه مالك زمين ها شده بود, و مقدار آن 25 محصول بود. نوع دوم, زمين هايى بود كه هم چنان در دست صاحبان اصلى قرارداشت و مالكان تنها خراج آن ها را مى پرداختند و در تعيين مقدار آن, توان بازدهى زمين در نظر گرفته مى شد و در هر صورت از 110 محصول تجاوز نمى كرد.(29)
خراج از همه كسانى كه زمين را مالك مى شدند, يكسان گرفته مى شد و در اين امر هيچ تفاوتى ميان مسلمان و ذمى وجود نداشت. از اين رو مسلمانان در آزادسازى كشاورزان اندلس از چنگ فئوداليسم كهن بسيار تلاش كردند و زارعان براى نخستين بار در زندگى خود مالك زمين ها شدند و با انتقال مالكيت از راه خريد و فروش, حق تصرف يافتند; حقى كه پيش از فتح اسلامى نداشتند.(30)

3) درگيرىهاى قبايل عرب و شورش بربرها
سياست داخلى واليان اندلس از آغاز دوره عنبسه, فرزند سحيم كلبى در سال 103ه" / 721م, به سمت دسته بندىها و جنگ قبايلى و نزاع شديد ميان قبيله هاى عرب قيسى و يمنى گرايش يافت.
هر كدام از عنبسه, فرزند سحيم و عذره, فرزند عبدالله فهرى و يحيى, فرزند سلامه عاملى در خلال فرمانروايى خود كه هفت سال به طول انجاميد (شوال 103 ـ ربيع اول 110 / مارس 722 ـ ژوئن 727) با جانبدارى از قبايل يمنى, آتش كينه را در سينه هاى قبايل قيسى اندلس برافروختند; آتشى كه در حقيقت به خودى خود برافروخته بود; زيرا بسيارى از افراد قيسى, جنگ هاى ميان زبيريان و مروانيان را در مشرق ديده بودند حتى كسانى از ايشان با چشم خود, كشتار و بخت برگشتگى قيسيان را به دنبال شكست زبيريان در مرج راهط شام به دست كلبيان يمنى شاهد بودند. از اين رو همواره به دنبال فرصتى براى كين خواهى و انتقام گيرى و تسويه حساب هاى خود با يمنيان و كلبيان مى گشتند. هنوز اين سه والى, سياست جانبدارانه خود را از كلبيان و يمنيان به اجرا در نياورده بودند كه دل هاى قيسيان از درد آكنده و جان هايشان از تلاطم لبريز بود و در انتظار فرصتى مناسب به سر مى بردند.

ناخرسندى هشام بن عبدالملك, از دامن زدن به اختلاف هاى قبايلى
به مجرد اين كه فرمانروايى اندلس به دست چند والى عرب قيسى: حذيفه فرزند احوص قيسى, عثمان فرزند ابونسعه خثعمى, هيثم فرزند عبيدالله كنانى و محمد فرزند عبدالله اشجعى افتاد, كلبيان يمنى در والى گرى ايشان سخت گرفتار آمدند و به محنت زدگى دچار شدند. هيثم, چنان بر يمنيان عرصه را تنگ گرفت كه به ناچار سربه شورش برداشتند و نافرمانى آشكار پيشه كردند.
كار سخت گيرى هيثم بر قبايل يمنى به جايى رسيد كه خليفه إموى, هشام بن عبدالملك (حكومت: 105ـ125ه" / 723ـ743م) به رغم قيسى بودن خود, كار هيثم را زشت شمرد و پس از عزل او, به شدت كيفرش كرد. هشام, از قبيله هاى عرب و بربر ساكن آندلس, از بدرفتارى هيثم با ايشان و زندانى كردن بسيارى از آنان شكايت هايى دريافت كرد و به كارگزار خويش, محمد, فرزند عبدالله دستور داد تا در مورد اين شكايت ها تحقيق كند.
پس از بررسى و ثابت شدن اتهام ها, محمد او را به زندان انداخت و زندانيانش را آزاد كرد و ثروت هايشان را كه هيثم مصادره كرده بود, به ايشان برگردانيد و قبل از تبعيد هيثم به افريقيه (تونس) او را سوار بر الاغ در خيابان هاى قرطبه چرخانيد, تا به خاطررفتار ناپسندش نسبت به سران قبيلگان عرب و بربر, بدنام و رسوايش سازد.(31)

استفاده نهضت مقاومت مسيحيان شمالى آندلس از اختلاف هاى مسلمانان
در اين هنگام اوضاع سياسى به علت اختلاف هاى قبايل بر سر حكومت, در تمامى سرزمين اندلس هم چنان ناآرام و آشفته بود و مسيحيان گاليكيه (جليقيه) نيز برضد مسلمانان سر به شورش برداشته بودند. پلايو (پلاى) فرمانده مسيحيان كه در اشتوريه در كوهساران پناه گرفته بود, با جنگ و گريز به توسعه قلمرو حكومت خويش مشغول بود.
در 133ه" / 750م پلايو در گذشت, اما مرگ وى نه تنها به نهضت ايشان پايان نداد, بلكه اميران بشكنس و شهزادگان گوت در ماوراى كهساران پيرنه به رهبرى فرمانده خود كنت آنزيموند به نهضت ادامه داده, بر مسلمانان مى شوريدند.(63)
در اين ميان, آشوب هاى درون قبايل عرب به سخت ترين حد خود رسيده بود و بر اثر همين آشفتگى ها و نابه سامانى ها, حتى روابط ميان مسلمانان اربونه و قرطبه قطع شده بود و آنزيموند از پادشاه فرانك ها, پپين كوتولهpepin le bref) ) (96ـ151ه" / 715ـ768م),(64) درخواست كرده بود به تكميل كمك هايى بپردازد كه پدرش, شارل مارتل آن را شروع كرده بود. بدين ترتيب آنزيموند و پپين, به كمك هم, توانستند بر مراكز اسلامى سپتامانيا, با وجود پايدارى سخت پاسگاه هاى اسلامى, در 136ه" / 753م دست يابند.(65) در اين دوره ميان قيسيان و يمنيان, تفاهمى نسبى و آرامشى ظاهرى برقرار بود, زيرا يمنيان كه اكثريت مسلمانان اندلس را تشكيل مى دادند, خود را در حكومت بر اندلس از ديگران شايسته تر و بر حق تر مى ديدند و با اين وصف, مشاهده مى كردند كه صميل و پيروان قيسى او از موقعيت ممتاز حكومتى برخوردارند. پس طبيعى بود كه پيوسته چشم اميد به نخستين فرصتى بدوزند كه بتوانند حق خويش را احقاق كنند و اين فرصت را با اعلان شورش عامر, از بنى عدى, بر ضد يوسف فهرى به دست آوردند.(66)

ائتلاف برضد واليان عرب اندلس
عامر به ابوجعفرمنصور عباسى (حكومت: 136ـ158ه" / 754ـ775م) پيغام فرستاده, از او درخواست كمك كرد و از او خواست كه حكومت اندلس را بدو بسپارد و از پى آن در زمينى كه در غرب قرطبه داشت, بارويى ساخت. درست در همين زمان, يك قرشى ديگر به نام حباب (حبحاب) فرزند رواحه, نوه عبدالله زهرى كلابى نيز سر به شورش برداشت. عامر در سرقسطه با او روبه رو شد و به وى كه از فرماندهان مضرى بود, پيشنهاد داد كه نيروهاى خود را برضد صميل متحد سازند و در فراخوانى يمنيان و بربران براى پيكار با يوسف فهرى و صميل با هم ائتلاف كنند. با اين كار ايشان, نيروى عظيمى از مضريان و يمنيان و بربران گرد ايشان فراهم آمد.
عامر و حباب زهرى با اين نيروى عظيم به سرقسطه هجوم بردند و در 136ه" / 753م دامنه محاصره را بر صميل تنگ كردند و تلاش صميل براى كمك خواهى از يوسف فهرى كه قدرتش به ضعف گراييده و نفوذش از ميان رفته بود, به جايى نرسيد و از اين رو به قيسيانى روآورد كه بخشى از نيروى سپاه قنسرين و دمشق مقيم در منطقه جيان و البيره اندلس را تشكيل مى دادند, و ايشان به كمكش شتافته به طليطله حمله بردند (آغاز سال 137ه" / 755م). فرماندهى حمله را به ابن شهاب رئيس قبيله كعب عامر سپرده بودند. هم چنين ايشان در شكست محاصره صميل و پيروانش نيز موفق شدند و آن گاه قيسيان با هم پيمانان خود به شهر در آمدند.(67)

بررسى نتايج اختلاف هاى قبيلگى در اندلس
اختلاف هاى قبيلگى و درگيرى ميان يمنيان و قيسيان, در تاريخ اندلس, تإثيرى چشمگير داشت. يمنيان كه از تصدى امور حكومتى محروم شدند, به كارهاى اجتماعى و امور شهرى و روستايى روى آوردند و از ثروتمندترين و مالدارترين مردمان اندلس شدند و در ضمن اشتغال به كشاورزى و دادوستد با ساكنان بومى, به نشر تعاليم قرآن و اسلام و اشاعه زبان عربى پرداختند به طورى كه زبان اهالى اندلس به يك نوع گرايش عربى ـ يمنى تبديل شد كه از آن به زبان عربى اندلسى تعبير مى كنند.(68)
تإثير يمنيان در زمينه دانش و معرفت نيز در همين دوره آشكار شد و بعدها در فقه و امور علم و دين استادان اندلسيان شدند و در حقيقت, يمنيان طليعه داران نهضت علمى در آن سرزمين بودند و در خلال همين دوران پر از شورش ها و آشوب ها بود كه ايشان به ايجاد حزبى مخالف قدرت حاكمه پرداختند كه پيوسته دنبال فرصتى مى گشت, تا به حكومت دست يابد و بدين طريق براى حكومتگران به منزله يك منتقد و يك رقيب و يك كنترل كننده به شمار مى رفت.
نتيجه ديگر اين سال هاى خونبار در تاريخ اندلس اين بود كه مسلمانان به خاطر همين اختلاف ها, حدود يك چهارم از سرزمين هايى را كه در اروپا و اندلس به دست آورده بودند در همين دوره, از دست دادند. افزون برآن, كينه و نفرتى كه در ژرفاى جان هاى عربان و بربران در خلال سده هاى طولانى جاى گرفته بود با ريختن خون ها, سرزمين زيباى شبه جزيره ايبريا را آلوده مى كرد; خون هايى كه مى بايست در راه هدف هايى والاتر و برتر و در مسير انتشار و حراست آرمان هاى گرامى انسان دوستانه اسلامى نثار گردد و به جاى كينآفرينى, گل بوته هاى مهر و عشق را بكارد و آبيارى كند و به بار بنشاند.
همين نزاع ها و اختلاف ها و پيكارهاى بى حاصل, از پيشرفت تعاليم عالى انسان دوستى اسلام, در ماوراى پيرنه نيز جلوگيرى كرد و حتى خود سرزمين اندلس را نيز در معرض تجاوزها و تاخت وتازهاى بعدى اقوام اسپان و فرانك ها و ... قرار داد; تجاوزهايى كه به خصوص از دوره حكومت شارلمانىcharlemagne) )(69) (124ـ198ه" / 742ـ814م) آغاز گرديد و سرانجام به سقوط كامل حكومت اسلامى در شبه جزيره ايبريا (اندلس) انجاميد.
به هرحال در زمان هاى, پايانه حكومت واليان عرب, سرزمين اندلس به شدت نيازمند يك منجى بود; منجى اى كه در جنگ هاى قبيلگان با يكديگر, دستانش به خون آلوده نشده باشد و گويا سرنوشت چنين مى خواست كه آن منجى عبدالرحمان فرزند معاويه و نوه هشام بن عبدالملك بوده باشد كه با ورود خود به اندلس, لقب ((الداخل)) (وارد شونده به اندلس) يافت و بنيان گذار حكومت إمويان اندلس (138ـ414ه" / 756ـ1023م) گرديد.

پى نوشت ها:
1 عضو هيئت علمى دايره المعارف بزرگ اسلامى.
2. قاضى ساعد, التعرف بطبقات الامم, به كوشش غلامرضا جمشيدنژاد اول (تهران, مركز نشر ميراث مكتوب, 1376) ص 236ـ238.
3. همان, ص 236. در اين هنگام موسى ,پسر نصير, جزيره سردانيه و شهرهاى آن را گشود و علاوه بر زر و سيم بسيار, سه هزار تن را به اسارت گرفت. نيز به گشودن سوس اقصى پرداخت و در جزيره ميورقه پياده شده, آن جا را گشود و طارق, غلام خود را كه به فتح شهرها و دژهاى بربرها در افريقا مشغول بود, به فتح طنجه و اطراف آن فرستاد (ر.ك: ابن قتيبه, الامامه و السياسه (مصر, 1328ه") ص 85ـ86).
4. موسى, فرزند نصيربن عبدالرحمان بن زيد بكرى در سال 19ه" / 640م در خلافت عمربن خطاب زاده شد و در مدينه درگذشت (ابن الكرد بوس, تاريخ الاندلس (مادريد, معهدالدراسات الاسلاميه, 1971م) ص 44).
5. ابن قتيبه, همان, ص 85ـ;86 عنان, دوله الاسلام فى الاندلس (چاپ سوم: قاهره, موسسه الخانجى, 1380ه" / 1960م) ج 1, ص 38 و مونس, فجر الاسلام (چاپ اول: قاهره, 1959م) ص 52.
6. طارق, فرزند زيادبن عبدالله بن رفهوبن ورفجوم بن نيرغاسن بن ولهاص بن يطوفت بن نفزاو, پيش از فتح اندلس از كارگزاران موسى, پسر نصير بود (ابن عذارى, البيان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب (بيروت, دارالثقافه) ج 2, ص 5).
7. بلاذرى, فتوح البلدان (قاهره, المكتبه التجاريه الكبرى, 1959م) ص 232, ابن عذارى, همان, ص 4ـ;5 احمدبن مقرى, نفح الطيب من غصن الاندلس الرطيب, ج 1, ص 107, 111 و 117 و حسين مونس, همان.
8. اخبار مجموعه, ص ;5 ابن عذارى, همان, ص ;4 احمدبن على قلقشندى, صبح الاعشى فى صناعه الانشإ (قاهره, المطابع الاميريه, 1331ه" / 1913م) ج 5, ص ;242 امير شكيب ارسلان, تاريخ عرب فى فرنسا و سويسرا و جزائر البحر المتوسط (مصر, مطبعه عيسى البابى الحلبى) ص 29 و محمدعبدالله عنان, همان, ج 1, ص 39.
9. ابن الكردبوس, همان, ص ;45 ابن عذارى, همان, ص 2 و ;104 اخبار مجموعه, ص ;5 مقرى, همان, ج1, ص 118 و زامباور, معجم الانساب و الاسرات الحاكمه فى التاريخ الاسلامى, ترجمه زكى محمدحسن و ديگران (قاهره, 1951م) ج 1, ص 2.
10. اخبار مجموعه, ص ;6 ابن الكردبوس, همان, 45ـ;46 ابن عذارى, همان, ص ;5 حميرى, صفه جزيره الاندلس (قاهره, مطبعه لجنه التإليف و الترجمه و النشر, 1937م) ص ;127 مقرى, همان, ص ;118 حجى, اندلسيات (قاهره, دارالارشاد للطباعه و النشر) ص 33 و جنجانى, القيروان عبر عصور ازدهار الحضاره الاسلاميه فى المغرب العربى (تونس, الدار التونسيه للنشر, 1968م) ص 43.
11. اخبار مجموعه, ص 15 و ابن عذارى, همان, ص 12, 15ـ16.
12. ابن عذارى ,همان, ص ;11 عنان, همان, ص 51ـ;52 مونس, همان, ص 105 و 242 حجى, همان, ص 34.
13. ابن قتيبه, همان, ص ;61 اخبار مجموعه, ص ;19 ابن عذارى, همان, ص ;20 حميرى, همان, ص ;27 ارسلان, همان ص 36 و 39 و عنان, همان, ص 53.
14. ابن الدلائلى, ترصيع الاخبار و تنويع الاثار (مادريد, مطبعه الدراسات الاسلاميه, 1965م) ص ;5 حميرى, همان, ص 62ـ;63 ابن عذارى, همان, ص 20 و ;23 مراكش, المعجب فى تلخيص اخبار العرب (قاهره, 1963م) ص ;35 مقرى, همان, ص ;123 مونس, همان, ص ;243
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

ارسال پست

بازگشت به “زبان اسپانيايي”