خاطرات مهنـاز رئـوفي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ، فرهنگ و تمدن به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » شنبه 28 مهر 1386, 3:17 am

جايي كه پشيماني سودي ندارد

من چه اشتباه بزرگي كردم، چرا براي حل اين مشكل به اين جاآمدم؟

من كه شاهد بي رحمي ها و بي درديهاي بهائيان درزمان جنگ بودم چرا فكر كردم ممكن است گره از اين مشكل بزرگ بگشايند

من هم فريب شعارهاي تو خالي بهائيان را خوردم آنها كه دائماً در كلاسها و مجالس از عشق به عالم بشريت دم مي زدند،

آنان كه از الفت و محبت طوري سخن سرائي مي كردند كه گوئي برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند در عمل نه تنها بوئي از انسانيت و محبت نبرده بلكه درنده

خوئي شان گل مي كند و از خبر شهادت جوانان عزيز اين مرز و بوم اظهار خوشحالي و مسرت مي كنند.

ظاهراً به خلوصي قول دادم كه به هيچ وجه در اين مسئله دخالت نكنم مي دانستم كه اگر كوچكترين مخالفتي در مقابل عقايدش از من سر مي زد مرا از رفت و آمد با

دوستانم محروم مي كردند و بيشتر روابطم با خارج از خانه محدود مي شد، با دلي آكنده از رنج و اندوهي عميق با نااميدي از خانه خلوصي خارج شدم از اين كه اين

همه دعا كردم و نتيجه اي از دعا هايم نگرفتم سخت غمگين شدم و در حيرت بودم كه اين همه نااميدي چه حكمتي دارد،

به خانه برگشتم، پرويز تماس گرفت كه ببيند امتحانم را خوب دادم يا نه؟

خيلي بي حوصله جوابش را دادم . پرسيد چه اتفاقي افتاده؟ حرفي نزدم هر چه اصرار كرد چيزي عايدش نشد

صبح فردا بدون اينكه خود را براي امتحان بعدي آماده كرده باشم به مدرسه رفتم و به آزيتا گفتم: جان اين خانواده سخت در خطراست و من و تو اگر دست روي دست

بگذاريم مسئول مرگشان خواهيم بود. از او خواهش كردم كه اجازه دهد هر كاري كه به ذهنم مي رسد انجام دهم. آزيتا به اجبار و با ترس زياد پذيرفت.

امتحانم را كه دادم به طرف بازار و آدرسي كه گرفته بودم راه افتادم در راسته پارچه فروشان اولين پارچه فروشي بزرگي كه بعد از يك ساعت فروشي قرار داشت

متعلق به همان مرد بود وقتي به آنجا رسيدم و طبق آدرسي كه داشتم مطابقت كردم متوجه شدم روي تابلوي اين مغازه نوشته پارچه سراي محمد صالحي،

خداي من اين همان كسي است كه آقاي قادري به عنوان يك انسان وارسته و بزرگ از او نام برد و خانواده او را براي آشنائي بيشتر به من معرفي كرد.

قدمهايم را آرام تر كردم جلوي اكثر پارچه فروشي ها مي ايستادم و پارچه ها را وارسي مي كردم راه رفته را برگشتم و مقابل مغازه او ايستادم و به جاي پارچه محو

خودش شدم، مردي حدوداً پنجاه و پنج ساله با موهاي سفيد كه بيشتر آن ريخته بود، محاسني سفيد و چشماني نافذ داشت قيافه اش طوري بود كه اگر تعريفش

راهم نشنيده بودم مجذوبش مي شدم يك پارچه باريك سبز دور گردنش انداخته بود كه حدس زدم ممكن است سيد باشد يك لحظه مرا نگاه كرد،

در جاي خودم خشكم زد از سنگيني نگاهش قدرت حركت نداشتم احساس كردم فقط با يك نگاه همه چيز را فهميد و به تمام مطالب درون من پي برد آرام و با وقار

پرسيد بفرما دخترم به جاي اينكه نام پارچه اي را ببرم و يا قيمت پارچه اي را بپرسم گفتم خيلي ممنون و از آنجا دور شدم حدود صد متري كه دور شدم يك مغازه

عسل فروشي در آنجا بود كه هميشه مادرم از او خريد مي كرد به او سلام داده و گفتم مادرم قرار بود به اينجا بيايد و از شما عسل بخرد، نيامد؟

گفت: همان خانم خوش لهجه و خوش زبان را مي گوئي

گفتم بله همان كه گاهي باهم مي آئيم از شما خريد مي كنيم.

گفت: نه نيامده،

گفتم: اگر اينجا چند دقيقه منتظرش باشم اشكالي ندارد؟

گفت: نه اصلاً، منتظرش باش مي خواهي بيا داخل مغازه بنشين.

گفتم: نه همين جا مي ايستم

بعد از دقايقي از فرصت استفاده كردم وگفتم يكي از دوستانم قرار است به زودي عروسي كند از اين پارچه فروشها كدام يك منصف ترند؟

گفت: يكي از دوستانت يا خودت به سلامتي؟

گفتم نه بخدا يكي از دوستانم، ما اصالتاً كرد نيستيم و پارچه هاي كردي به درد ما نمي خورد،

گفت: اكثر اين پارچه فروشي ها چون اجناسشان مثل هم است نمي توانند خيلي قيمتهاي متفاوتي بدهند ولي دو نفر هستند كه خيلي منصفند يكي حاجي علي ياوري و يكي هم حاج آقا محمد صالحي.

من كه منتظر اين اسم بودم گفتم بله شنيدم كه اين آقاي محمد صالحي خيلي با انصاف است. شنيدم شيعه است؟

گفت: شيعه و سني چه فرقي مي كند؟ انسان است. خيلي انسان بزرگوار و مردم داري است همه او را مي شناسند

كمي فكر كرد و گفت: تو گفتي كرد نيستيد؟

گفتم: بله اصالتاً كرد نيستيم،

گفت: تو چي شيعه اي يا سني؟

گفتم هيچ كدام،

خنديد وگفت: حتماً دو رگه اي؟ به مادرت كه مي آيد شيعه باشد حتماً پدرت سني است؟

اصلاً دوست نداشتم كه به اوبگويم چه آئيني دارم حرف را عوض كردم و گفتم فكر كنم مادرم نيامد بايد بروم،

گفت: حالا كمي بايست شايد بيايد

گفتم: اگر آمد بفرمائيد كه من رفتم منزل از آن مغازه هم فاصله گرفتم دلهره ام بيشتر شده بود خدايا چطور ممكن است كسي را كه اين همه به حسن اخلاق

شهرت دارد بخواهند از بين ببرند و اصلاً دليل اين همه دشمني چيست؟

با عجله به سمت يك باجه تلفن راه افتادم و به خانه آقاي قادري زنگ زدم مادرش گفت: يك ساعت ديگر به خانه مي آيد در آن يك ساعت خود را منزل يكي از برادرانم

رساندم يك ساعتي نشستم، نزديك ظهر بود كه برخاستم هر چه زن برادرم اصرار كرد بمانم قبول نكردم،

به خيابان آمدم و باز با منزل آقاي قادري تماس گرفتم دعا مي كردم كه آقاي قادري در منزل باشد، خودش گوشي را برداشت، از او خواهش كردم كه در يك مكان

مناسب او را ببينم هر چه اصرار كرد بداند در باره چه مسئله اي است فقط خواهش كردم كه يك قرار بگذارد،

قرار شد در يكي از پاركهاي شهر همديگر را ببينيم، آن روز ها دختر و پسرهائي را كه باهم نامحرم بودند و باهم به گردش مي پرداختند مي گرفتند من در دلم به

التماس افتاده بودم كه خداوند كمك كند تا اتفاقي برايمان نيفتد و من بتوانم كار مثبتي انجام دهم وقتي بالأخره آقاي قادري را سر قرار ديدم از او به خاطر اينكه به

زحمت افتاده بود عذر خواهي و هم تشكر كردم و گفتم: اين بار قضيه خيلي مهمي اتفاق افتاده كه مي خواهم به من قول بدهيد كه هيچ مشكلي پيش نيايد و به

هيچ درد سري نيفتم شايد بايد مي رفتم و به پليس اطلاع مي دادم اما به پليس اعتماد ندارم مي ترسم باعث درد سر و گرفتاري خودم و دوستم شود.

آقاي قادري با اشتياق گوش مي كرد ادامه دادم خواهش مي كنم قول بدهيد هيچ اتفاقي برايم نيفتد،

گفت: مگر چه مسئله اي پيش آمده، شما از چه مي ترسي؟

گفتم موضوع ترور يك يا چند نفر است كه من مي خواهم از آن جلوگيري شود.

با شنيدن اين حرف آقاي قادري به اطراف نگاهي كرد و گفت: شما از چه حرف مي زنيد، ترور؟

گفتم: مثل اينكه قرار است اتفاق بدي بيفتد. آقاي قادري سعي كرد آرامم كند، از شدت هيجان و ترس دستانم مي لرزيد،

آقاي قادري گفت: همه چيز را از اول بگوئيد، سعي كنيد آرام باشيد،

گفتم: ضد انقلابها تصميم گرفته اند بلائي سر خانواده آقاي محمد صالحي بياورند،

گفت: از كجا مي دانيد؟

گفتم: خبر دارم اما قول داده ام كه چيزي نگويم،

گفت: اگر مي خواهي به آنها كمك كني بايد همه حقيقت را بگوئي وگرنه ممكن است نتيجه عكس بدهد و كار از كار بگذرد، در اين شهر خيلي ترور مي شود اگر از

قبل كساني كه اطلاع داشتند مثل تو پنهان كاري نمي كردند هيچ اتفاقي نمي افتاد

گفتم: آخر مي ترسم كسي را كه مأمور انجام اين كار است معرفي كنم او را بگيرند و اذيتش كنند، او به اندازه كافي بد بختي دارد

گفت: تو كاملاً در اشتباهي اين موضوعي نيست كه نصفه نيمه گفته شود بايد همه چيز تمام و كمال گفته شود تا فكري براي آن بشود وگرنه ممكن است همان

شخص به يك بدبختي بزرگتري دچار شود آن وقت ديگر پشيماني سودي ندارد، به هر حال مجبور شدم همه چيز را برايش تعريف كنم اما از او قول گرفتم كه براي آزيتا اتفاقي پيش نيايد.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » جمعه 25 آبان 1386, 1:27 am

رحلت امام (ره) و اوهام محفل

آقاي قادري از من تشكر كرد و گفت كه حالا هر چه سريعتر برو و بقيه كارها را به من بسپار و در عين حال فردا كه دوستت را ديدي بگو مثل هميشه به مأموريتش

عمل كند و همچنان با آن خانواده در ارتباط باشد و از هيچ چيز نترسد مطمئن باش براي اينكه شما حقيقت را گفته و از مرگ يك شخص يا يك خانواده جلوگيري كرده ايد

از طرف خدا اجر و پاداش بزرگي خواهيد داشت.

با حرفهاي آقاي قادري آرام گرفتم و با خيالي آسوده به خانه بر گشتم صبح فردا وقتي قضيه را براي آزيتا گفتم او از ترس مثل بيد مي لرزيد و گريه مي كرد و

مي گفت: دير يا زود به سراغم مي آيند و مرا مي برند و تو مقصري،

گفتم: آزيتا جان به خدا اين آقا دروغ نمي گفت تو از اين كار صرف نظر كرده اي و پشيمان شده اي دليلي ندارد تو را اذيت كنند، اما او همچنان اشك مي ريخت و زندگي

اش را در خطر مي ديد، او دختر شجاعي بود اما سازمان به اندازه اي عليه دولت در گوشش خوانده بود كه او را به وحشت مي انداخت.

فرداي آن روز تعطيل بوديم و روز بعد توانستم دوباره آزيتا را ببينم اما او روحيه خوبي داشت و ديگر از چيزي نمي ترسيد چند روز كه گذشت من خوابي ديدم كه مرا

سخت در فكر فروبرد و تعبير آن را نمي دانستم در خواب ديدم مثل هميشه اجتماع مردم پاي سخنان امام خميني(رض) نشسته اند در اين ميان بهائيان هم بودند

امام خميني(ره) در بين آن همه جمعيت مرا به نام صدا كرد و من با تعجب برخاستم اشاره كردند كه به طرف ايشان بروم، رفتم، به ايشان كه رسيدم نورانيت عجيبي

در چهره ايشان ديدم كه قابل وصف نبود به من گفتند مي خواهم خبر خوشي به شما بدهم اما از گفتن آن به ديگران بايد امتناع كني

گفتم: چشم آقا،

گفتند: همين الان كه رفتي داخل جمعيت نشستي ممكن است مادر و خواهرت از تو بپرسند كه امام چه گفت؟

به هيچ وجه نبايد چيزي بگوئي، من هم قول دادم

سپس ايشان چيزي به من گفتند كه اگر همان لحظه بالي داشتم به پرواز درمي آمدم،

بي نهايت آن خبر برايم خوشايند و لذتبخش بود، به ميان جمع برگشتم و از خوشحالي آرام و قرار نداشتم.

مادر و خواهرم اصرار كردند كه امام چه گفت؟ من جوابي ندادم، در اوج نشاط معنوي بودم كه از خواب بيدار شدم و يك لحظه به اندازه اي آن خبر برايم مسرت بخش

بود كه طاقت پنهان كردنش را نداشتم و با سرعت به سمت آشپزخانه رفتم كه براي مادرم آن مسئله شادي آفرين را تعريف كنم اما در همان فاصله كوتاه آن مسئله

مسرت بخش و جان فزا را فراموش كردم و هر چه به مغزم فشار آوردم چيزي به خاطرم نرسيد

خوابم را براي مادرم تعريف كردم گفت: خوش بحالت دخترم شخص نوراني كه ديدي امام خميني(ره) نبوده بلكه حضرت عبد البهاء بوده و تو را نويد داده كه دعاهايت

مستجاب شده و در درگاه خدا عزت داري، قوه تشخيصم قدرت هضم آن همه تبليغات سوء را نداشت براي همين سر در گم و معلق مانده بودم مطمئن بودم كه امام

خميني بود اما به حدي درباره اين مرد بزرگ ناروا شنيده بودم كه نمي توانستم باور كنم آن همه نورانيت چهره و آن همه لذت معنوي حاصل وجود ايشان است گاهي

فكر مي كردم شايد به خاطر اخراج شدنم از مدرسه و سختي امتحانم مورد لطف و تفقد خدا واقع شدم، گاهي فكر مي كردم دعاهايم در اين چند روز مورد قبول واقع

شده و اين مسئله بغرنج با پيروزي بر طرف خواهد شد.

رحلت امام(ره) و اوهام محفل

چند روز بعد از راديو شنيدم كه امام بيمار است،

پدرم گفت: ديگر امام رفتني است، پيش بيني هاي جمال مبارك تحقق مي يابد

گفتم: مگر با فوت امام(ره) چه اتفاقي مي افتد؟

پدر گفت: براي اينكه نمي توانند جانشين مناسبي برايش پيدا كنند و همه تشنه قدرتند اوضاع بهم مي خورد و رژيم ساقط مي شود و ما در ايران آزاد مي شويم و به

رسميت شناخته مي شويم.

اينها حرفهاي پدرم نبود، او اين حرفها را از سران تشكيلات مي شنيد و جالب بود كه به ما مي گفتند در سياست دخالت نكنيد و يكي از احكام مكتب ما به دستور

عبدالبهاء عدم دخالت در سياست بود اما همه افراد بهائي به محض اينكه به هم مي رسيدند تمام مسائل سياسي روز را باهم تحليل مي كردند و به طرفداري از

آمريكا و اسرائيل و به واژگون جلوه دادن تمام اتفاقات روز مره و بحث هاي جاري مي پرداختند و ذهن جوانان و نوجوانان را نسبت به نظام شستشو مي دادند.

نيمه هاي شب بود كه از خواب برخاستم، پدرم راديو را روشن گذاشته بود و صدايش را خيلي كم كرده بود، صبح سنگيني بود، راديو قرآن پخش مي كرد و مجريان به

حدي آرام و متين و غمگين به اجراي برنامه مي پرداختند كه از كلماتشان غم و اندوهي بزرگ منتقل مي شد، پدرم براي نماز صبح بيدار شد و بعد از خواندن نماز

گفت: امام از دنيا رفت.

گفتم: راست مي گوئيد؟ از كجا مي دانيد؟

گفت: مگر نمي بيني فقط قرآن پخش مي شود قبلاً هميشه موسيقي پخش مي كردند. تا طلوع آفتاب خوابم نبرد افكارم به هم ريخته بود به خدا التماس مي كردم

كه آگاهي عطا كند و مرا هدايت نمايد تا از برزخ سردرگمي و تعليق نجات يابم و بالأخره صبح سياهي كه قلب عاشقان امام را پاره پاره كرد و جانشان را به آتش كشيد

از راه رسيد و خبر رحلت امام(ره) از اخبار راديو پخش شد، چه روز غم انگيز و طاقت فرسائي بود، عزاي عزاداران و برسر و سينه كوفتن مردم قابل پيش بيني نبود فوج

عظيم سوگوار كه قيامت را در خاطر مجسم مي كرد مجال خاكسپاري جسم مطهر ايشان را نمي داد و ازدحام جمعيت دل سوخته و آن نمايش حقيقي مراسم

عزاداري در باورنمي گنجيد آن همه ايمان و اعتقاد، آن همه عشق و علاقه و آن همه التهاب انسان را وادار به حسرت و غبطه مي كرد، سنگ در آن روز مي گريست و

من شاهد اشك بچه هاي برادرم بودم كه قلبشان رئوف تر و پاك تر بود، قلب خودم از جا كنده مي شد و ناخود آگاه غم بزرگي سينه ام را مي فشرد

اما بهائيان وقتي به هم مي رسيدند اين خبر ناگوار واين مصيبت گران مردم دل سوخته را به هم تبريك مي گفتند و اگر جشن و پايكوبي نمي كردند از ترس مردم بود.

دو روز بعد كه آزيتا را در مدرسه ديدم شنيدم كه مي گفت خانواده محمد صالحي داخل خانه خود آنچنان عزاداري كردند كه گويا يكي از عزيز ترين فرد خانواده را از دست

داده اند، آنقدر در حياط خانه خودشان بر سر و صورت خود مي زدند كه از حال مي رفتند، آزيتا مي گفت كه محمد صالحي مرد متين و صبوري است اما در فراق امام

(ره) صبر و تحمل از كف داده و لحظه اي آرام نمي گيرد آنها براي مراسم خاكسپاري به تهران رفته بودند،

آن روز ها گذشت و امتحانات ما هم به پايان رسيد پرويز هر چه كتاب و خبر و نامه برايم مي آورد كمتر مي پذيرفتم و ديگر حرفهايش را باور نداشتم و از او فاصله گرفته

بودم ديگر وقتي مي گفت مي خواهد به كوه برود هيچ احساس مسئوليتي نمي كردم و زياد برايم مهم نبود چرا كه مي ديدم آگاهانه خود را به سياست مبتلا كرده و

هر چقدر كه من سعي مي كردم او را متوجه اشتباهاتش كنم در گوشش فرو نمي رفت.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » سه شنبه 29 آبان 1386, 8:21 pm

تفرقه بين شيعه و سني

يك روز با آقاي قادري تماس گرفتم و پرسيدم كاري درباره اتفاقي كه قرار است رخ دهد صورت داده يا نه؟

او به من اطمينان داد كه خيالت آسوده باشد هر توطئه اي در اين باره خنثي است. ديگر خيالم راحت بود كه مسئله حل شده.

يك شب وحشت تمام وجودم را گرفت و از اينكه آقاي قادري هم ضد انقلاب باشد و به ظاهر خود را از توابين معرفي كرده باشد به هراس افتادم با اينكه تا آن روز

اطمينان مرا كاملاً جلب كرده بود اما نمي توانستم دست روي دست بگذارم با اينكه آزيتا به من گفته بود كه به خانه اش نروم شب تا صبح نخوابيدم و صبح خيلي زود

كه هنوز آفتاب كاملاً طلوع نكرده بود از خانه خارج شدم و بالأخره خود را به خانه آزيتا رساندم.

ظاهراً كه متوجه هيچ فرد مشكوكي نشدم مطمئن شدم كه كسي تعقيبم نكرده و از وجود من در خانه آزيتا كسي مطلع نيست سراسيمه به آزيتا گفتم كه ديشب از

ترس اينكه نكند درباره آقاي قادري اشتباه كرده و نبايد كارها را به ا و مي سپردم تا صبح خوابم نبرده هيچ بعيد نيست كه او يكي از عناصر ضد انقلابي باشد ما نبايد تا

اين حد به او اطمينان مي كرديم و همه چيز را به او مي سپرديم.

آزيتا گفت پس چه كاري از ما ساخته است .

گفتم بايد با پليس همه چيز را در ميان بگذاريم. او به شدت مخالفت كرد.

گفتم كه ما نمي توانيم دست روي دست بگذاريم بايد كاري بكنيم.

آزيتا وقتي ديد كه من مصمم هستم با پليس صحبت كنم قضيه اي را كه از من پنهان كرده بود بر ملا كرد و گفت: پليس در جريان است درست روز بعد از قرار تو با آقاي

قادري پليس مخفيانه با من ارتباط گرفت و همه اطلاعات لازم را از من گرفت و به من گفت به همان شكلي كه آنها مي خواهند ادامه دهم و در صورت بروز هر تغييري

و يا درخواست جديدي به آنها خبر دهم

خوشحال شدم و نفس راحتي كشيدم و به خانه يكي از برادرانم رفتم زن برادرم گفت: امتحاناتت را كه دادي چرا بيكاري؟

گفتم اتفاقاً تصميم دارم فعاليتهايم را شروع كنم. فكر مي كردم همه راههاي موجود سياسي است و تنها راهي كه دخالت در سياست ندارد مكتب ما است و اگر تا

كنون از بهائيان غير از اين چيزي ديده ام اشكال از جانب خود بهائيان است نه از مكتب بهائيت.

از آن به بعد مسئوليتهاي زيادي را تقبل كردم و ديگر كمتر اوقات فراقتي دست مي داد. تمام تلاشهاي پرويز بي نتيجه بود زحماتش هدر رفته بود من مصمم تر از قبل

به راهم ادامه مي دادم.

خانواده من يكي يكي به مقاماتي نائل شدند؛ برادرم كه در آفريقا بود از طرف تشكيلات براي تبليغ فرستاده شد و به سمت مهمي رسيد

و همسر شوقي افندي كه زني انگليسي الاصل بود در عروسي اش شركت داشت و با او چند عكس انداخته بود.

اين در بين بهائيان افتخاري بود كه نصيب هركس نمي شد و سمتي كه برادرم داشت يك مسئوليت بزرگ قاره اي بودكه او را به يكي ازاعضاي برجسته تشكيلات

ارتقاي داد.

برادر ديگرم عضو محفل آكسفورد آلمان شد و سليم هم كه عضو تشكيلات سه نفره سنندج بود، شراره و مسعود كه خواهرو شوهر خواهرم بودند عضو محفل

منطقه اي تهران بودند، من هم كه كوچكتر از همه اعضاي خانواده بودم يك بار وقتي همه پولهاي قلك خود را براي بيت العدل فرستاده بودم برايم از طرف بيت العدل

تقدير نامه آمد و يك بار هم بعد از اخراج شدنم از مدرسه مورد تشويق تشكيلات تهران و بيت العدل واقع شدم، تعريف خانواده فعال ما در بيشتر شهرها پيچيد و مورد

تحسين و ترغيب اين و آن بوديم، خانه بزرگ ما محل برگزاري بسياري از مراسم مذهبي شده بود و بيشتر احتفالات جوانان و نوجوانان را در خانه ما برگزار مي كردند.

تابستان دوباره تشكيلات براي سرگرم كردن جوانان تصميم جديدي گرفته بود. پسران و دختران شهرهاي مختلف را به ديدن هم مي برد و نام آن را اردوي تابستاني

گذاشته بود.

علناً به همه ما مي گفتند آدرس و شماره تلفن دوستان مورد علاقه خود را بگيريد و باهم در تماس و ارتباط باشيد. مرتب در تفريحات مكرر با دوستان جديدي بوديم و

برايمان برنامه هاي زيادي گذاشته بودند.

با سخنراني هائي كه برايمان مي كردند آنچنان سرگرممان كرده بودند كه مثل رباطها ديگر قادر به حركتي غير از آنچه برايمان تعريف شده بود نبوديم.

گاهگاهي به ديدن آزيتا مي رفتم تا اينكه يك روز برايم تعريف كرد كه چگونه توطئه اي را كه سازمان ضد انقلابي و ضد ديني براي خانواده آقاي صالحي چيده بود خنثي

شد و به چه ترتيب عاملين اين توطئه گرفتار شدند،

آزيتا گفت: از اينكه تا به حال چيزي برايت نگفتم مرا ببخش اجازه چنين كاري نداشتم حتي آقاي قادري هم از همه مسائل بي اطلاع بود وقتي پليس متوجه شد كه

قرار است مأموريتي انجام دهم مرتب با من در تماس بود حسابي افتادم توي يك جريان پليسي بالأخره قرار شد من با يك كيف انفجاري وارد منزل آقاي صالحي شده

و بعد از دقايقي آنجا را ترك كنم و با انفجار بمب همه آنها به شهادت برسند اما من كه لحظه به لحظه همه چيز را با پليس هماهنگ مي كردم در يك چشم به هم زدن

عده اي در منزل آقاي محمد صالحي حاضر شده و كيف را خارج كرده و خنثي نمودند عده اي هم براي دستگيري آن گروهك اقدام كردند چون از قبل مكان آنها به

وسيله همان شخصي كه با من در ارتباط بود كشف شده بودو معلوم شد يك گروهك وابسته به نظام بعثي عراق از محاربان الحادي ضد خدا و ضد نظام بودند كه وارد

كردستان شده براي ايجاد تفرقه در بين شيعه و سني اقدام به ترور و كشتار حزب اللهي ها كرده و ايجاد نا امني و اغتشاش نمايند و از موضوع تقاضاي من براي

خارج شدن سوءاستفاده كرده و می خواستند اينكار به دست من انجام شود كه الحمدلله با اقدامات هوشمندانه پليس همه عاملين اين اقدامات دستگير و تمام

اعضاي اين باند شناسايي و گرفتار شدند و خوشبختانه اين باند كاملاً متلاشي شد.

آزيتا خيلي تشكر كرد و گفت تو هميشه مثل فرشته نجات در بحراني ترين موقعيت مرا ياري كردي و اين بار ديگر كارت الهي بود و مرا كه در مخمصه بدي گرفتار شده

بودم رهانيدي وقتي فكرش را مي كنم كه از اين مسئله سر بلند بيرون آمدم باورم نمي شود اوائل فكر مي كردم مشكلات خانوادگي از من يك شيطان ساخته كه

خدا مرا در مقابل چنين كاري قرار داده و آنقدر ترسو و بي اراده بودم كه ممكن بود از ترس تن به هر كاري بدهم اما برايم ثابت شد چون از صميم قلب مخالف اين اقدام

كثيف بودم خدا تو را سر راهم قرار داد تا از اين ورطه هولناك رهائي يابم. او را بوسيدم و بي نهايت خوشحال شدم.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » پنج شنبه 1 آذر 1386, 6:46 pm

خانه اي مثل بهشت

يك روز رؤيا خواهر آزيتا به خانه ما آمد و گفت آزيتا پيغام فرستاده كه هر طور شده ساعت سه بعد از ظهر منزل آقاي صالحي باشم.

البته قبلاً با آزيتا و آقاي قادري در باره ارتباط برقرار كردن با اين خانواده صحبت هائي شده بود اما نمي دانستم علت اين دعوت ناگهاني چيست؟

رأس ساعت سه بعد از ظهر طبق آدرس دقيقي كه رؤيا به من داده بود خود را به خانه آنها رساندم و هنگامي كه مهدي پسر بزرگ آقاي صالحي در را باز كرد خود را

يكي از دوستان صميمي آزيتا معرفي كرده و وارد شدم.

مهدي در حين احوال پرسي نگاه محبت آميز و جذابي داشت كه در يك لحظه مرا مثل نيروي خارق العاده اي به سمت خود كشيد.

در نگاه متبسم او غرق شدم اما يكباره به خود آمده ودرحالي كه توضيح مي دادم كه رؤيا خواهر آزيتا مرا به خانه شما دعوت كرده با من طوري رفتار مي كرد كه گوئي

سالهاست او را مي شناسم و اصلاً احساس يك غريبه را نسبت به او نداشتم .

حس كردم حواسش به گفته هاي من نيست و محو حركات من است و من كه هميشه متفاوت از سايرين برخوردي خيلي صميمي و شيطنت آميز داشتم گوئي او را

به خود جلب كرده بودم.

مرا به طرف خانه راهنمائي كرد و قبل از ورود متوجه حياط بسيار زيباي آنها شدم، حياط تقريباً بزرگي بود كه گلهاي سرخ نسترن از ديوارهاي آن بالا رفته بود و منظره

بسيار دلچسب و با صفائي ايجاد كرده بود يك استخر پر از آب آبي رنگ در وسط حياط بود ودر قسمتهائي از آن درختان انجير و سيب و آلبالو كاشته بودند.

مادرش و خواهرش نرجس، از اتاق خارج شدند و با مهرباني ومحبت زياد از من استقبال كردند و گفتند آزيتا هم قرار است بيايد وارد كه شدم حس كردم اين خانه به

نوعي مقدس است حس مي كردم آجر به آجر اين خانه عطر و بوي معنوي دارد و غبطه خوردم مثل حسرت دختر بچه اي به داشتن عروسك زيبا، مثل حسرت زنداني

اسير به پرنده اي در حال پرواز و نا خود آگاه آهي از دل برآوردم.

ده دقيقه بعد آزيتا هم آمد. بعد از ديده بوسي و احوال پرسي گفتم: چه خبر شده چرا مرا به اينجا كشاندي؟

گفت: آقاي صالحي و خانواده اش دوست داشتند تو را ببينند.

گفتم چرا؟

گفت: براي آنكه آن مسئله به خوبي و خوشي بر طرف شد مي خواهند از تو تشكر كنند.

من سراپا غرق خجالت شدم گفتم: آزي اين چه كاري بود كه كردي؟ مرا تا اينجا كشاندي كه اين خانواده محترم از من تشكر كنند مگر من چكار كردم؟

گفت: آقاي صالحي خيلي تو را دعا مي كند و چند بار تا بحال گفته حتماً بايد تو را ببيند.

گفتم: خيلي كاربدي كردي اگر مي دانستم براي اين است اصلاً نمي آمدم.

چند لحظه بعد آقاي صالحي با يا الله يا الله گفتن وارد اتاق پذيرائي شد تسبيحي در دست و عباي قهوه اي رنگي به دوش داشت.

تعجب كردم چون فكر مي كردم عبا فقط مخصوص روحانيون است اما بعد كه از آزيتا سؤال كردم گفت: بيشتر اوقات در منزل در حال عبادت عبا مي پوشد.

بسيار خوش برخورد و پر جذبه بود با وجودي كه بار اول بود كه مرا مي ديد طوري رفتار مي كرد كه گوئي يكي از اقوام نزديك آنها هستم و بعد از مدت زمان طولاني مرا

ديده است روي ديوار اتاق پذيرائي عكس حضرت محمد(ص) ديده مي شد و روي ميز نهار خوري عكس قاب گرفته امام خميني(ره) كه دور آن روبان مشكي كشيده

بودند وجود داشت.

تشكيلات طوري ما را تربيت كرده بود كه در مواجهه با چنين افرادي كه در واقع از مؤمنين واقعي اسلام هستند احساس برتري كنيم و به خود بباليم چرا كه ديگر

منتظر حضرت مهدي(عج) نيستيم و پيرو ديني هستيم كه از اسلام برتر است اما من كه خيلي نكته سنج و ريز بين بودم و اين خانواده را با تشكيلاتي هاي بهائي

مقايسه مي كردم احساس كمبود مي كردم و به آن همه معنويت و خلوص غبطه مي خوردم،

حاج آقا بعد از احوالپرسي خاطرات سالهاي جنگ را زنده كرد و از فداكاري و جان نثاري رزمنده ها و رشادتها و شهادت هم رزمانش گفت، حرفهائي كه مي زد برايم

خيلي تازگي داشت چرا كه هميشه خلاف اينها را شنيده بودم.

كم كم صحبتها را روي ضد انقلابيون برد و به ترورهائي كه طي چند سال پيش در شهرهاي مختلف صورت گرفته اشاره كرد و در نتيجه مي خواست بگويد شهادت از

افتخارات و آرزوهاي بزرگ ماست و از بالا ترين رتبه هاي معنوي است كه لياقت مي خواهد و با شكسته نفسي گفت: اين مقام عظيم و با ارزش از آنها سلب شده و

من و آزيتا وسيله اي بوديم و از جانب خدا مأموريت داشتيم تا از اين اتفاق جلوگيري شود و در خلال صحبتها از من تشكر كرده و گفت: خداوند انسانهاي رئوف و دل

رحم را دوست دارد، شما ثابت كردي كه قلب مهربان و شجاعي داري درحالي كه با ما هيچ آشنائي نداشتي و هيچ دليلي نداشت كه خود را به دردسر و زحمت

بيندازي و با اينكه ممكن بود كشته شوي اقدام به عملي كردي كه سزاوار تقدير است، چنين افرادي بزرگ و محترمند ودر معرض لطف و رحمت خاص خدا هستند و

از اين جهت دوست داشتيم شما را زيارت كنيم و با شما بيشتر آشنا شويم، تعريف متانت و وقار و فهم و شعور شما را از آزيتا خانم شنيده بودم خصوصا كه ما ارادت

عجيبي به سادات جماعت داريم جايگاه فرزندان حضرت زهرا(س) روي سر ماست، ما كه هرگز قادر به جبران محبت شما نيستيم اما دوست داريم ما را مثل خانواده

دوم خود بداني و هر وقت و هر زمان كه دوست داشتي با نرجس و مادرش باشي، خانه ما را خانه خودت بداني.

آقاي محمد صالحي در باره عملي كه من انجام داده بودم بيشتر صحبت كرد و بيش از اندازه اين قضيه را با ارزش جلوه داد خصوصاً كه مثالهائي آورد تا ثابت كند اين

عمل در درگاه خدا گم نخواهد شد و پاداش بزرگي خواهد داشت، من با صحبتهاي ايشان به ياد خوابي كه درباره امام خميني(ره) ديدم افتادم آن خبر مسرت بخش يك

خبر معمولي نبود يك خبر دنيوي نبود امام مژده يك پاداش بزرگ را به من داد بااين احساس بي نهايت دلگرم و خوشحال شدم.

مهدي در طول مدتي كه پدرش براي ما صحبت مي كرد به داخل اتاق پذيرائي نيامد، نرجس مرتب پذيرائي مي كرد. بالأخره براي توضيح مسئله اي آقاي صالحي از

مهدي خواست كه بيايد و آن مسئله را براي ما بازگو كند.

صحبت دراويش و صوفيان بود كه فكر مي كنند شيوخ آنها ناديده ها را مي بينند و از پشت درهاي بسته خبر دارند. افكار آدميان را مي خوانند و بر همه كائنات احاطه

دارند. او وارد پذيرائي شد و براي ماتعريف كرد كه مدتي از روي كنجكاوي به تحقيق درباره صوفيان پرداخته ودر مجالس آنها حضور مي يافته.

او گفت در خانه اين دراويش عكسهائي از بزرگانشان بر در و ديوارنصب است و علاماتي دارند كه بيانگر مطلبي است مثلاً آنها شيوخ خود را در حد خدا و پيامبر، عظيم

و توانا مي پندارند و در واقع براي خدا شريك قائل شده و در مقابل بزرگانشان تعظيم مي كنند و آنها را بيش از حد تكريم مي كنند.

از مهدي پرسيدم مگر عقايد دراويش و شيوخ با مسلمانها چه تفاوتي دارد؟

او گفت: اتفاقاً من هم دنبال همين بودم و متوجه شدم بزرگان اهل تصوف اعتقاداتي دارند كه كاملاً مغاير با معتقدات مذهبي ما است.

من درباره عقايد اين گروه سؤالاتي كردم و مهدي كه درباره اين فرقه اطلاعات كاملي داشت توضيحاتي داد كه مرا به فكر فرو برد.

وقتي از عكسهاي بزرگان و علامات مخصوص مي گفت، وقتي از تكريم بزرگان آنها مي گفت، وقتي از عشق وافر آنها نسبت به بزرگانشان مي گفت، وقتي مي گفت

آنها خود را برترين گروه در تمام دنيا مي دانند و فكر مي كنند كه يك روز همه پاكان و درستكاران به راه آنها خواهند رفت و هنگامي كه گفت شركت در جلسات براي آنها

اجباري است متوجه شدم با ما بهائيان تفاوت زيادي ندارند و اين مرا به فكر واداشت و با خود گفتم نكند ما هم يكي از اين فرقه ها هستيم
كه با شعارهاي بزرگان خود

به آنها پيوسته ايم،

خيلي اظهار علاقه كردم و گفتم: من خيلي مشتاقم در مجالس آنها حاضر شده و با آنها آشنا شوم شما مي توانيد به من كمك كنيد؟

مهدي گفت: اهل تصوف هم فقط يك گروه نيستند و صوفيان شيعه با صوفيان سني معتقدات متناقضي دارند و ادامه دا د من با صوفيان اهل تشيع رفت و آمد

داشتم.

از او خواهش كردم مرا با آنان آشنا كند و قرار شد يك روز بروم كه به همراه خواهر و يا مادرش به مجلس آنان رفته و در آنجا اشتياق و علاقه خود را نشان دهم تا

بتوانم با آنها رفت و آمد كرده و درباره آنها تحقيق نمايم.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » سه شنبه 6 آذر 1386, 3:46 am

روح بي تاب من و تصوف

مهدي صحبت مي كرد و من سراپا گوش بودم او پسري لاغر اندام با قدي متوسط بود، صورت گرد وخوش فرمي داشت كه با كمي ريش بيضي شكل جذاب شده بود

چشمان درشتش به پدر و تركيب كوچك بيني و دهان او به مادر شباهت داشت، پيراهن آبي رنگي روي شلوار سورمه اي و پارچه اي انداخته بود،

مهدي حدود بيست و چهار ساله بود و پس از فارغ التحصيل شدنش در رشته مهندسي مكانيك در نيروي انتظامي استخدام شده بود اما به علت بسيجي بودنش در

تمام مدت تحصيلش همه او را بسيجي مي دانستند، همه اين چيزها را در كنار پدر و مادر و خواهرش از او پرسيدم و به حدي راحت و صميمي با او صحبت مي كردم

كه وقتي صحبتها تمام شد آزيتا گفت: خوش بحالت چقدر راحت و اجتماعي برخورد مي كردي، اين همه مدت كه من با اين خانواده رفت و آمد دارم هنوز نتوانسته ام به

راحتي تو با مهدي صحبت كنم

و بعد لبخندي زد و گفت: شيطون با آن رفتار و آن لبخندهاي زيبايت توجه مهدي را حسابي به خودت جلب كرده بودي.

آن روز تا عصر به صحبت پرداختيم و بعد من و نرجس و آزيتا به اتاق نرجس رفتيم و رابطه صميمانه اي با نرجس پيدا كردم.

غروب شد و من از همه اعضاي خانواده تشكر كردم و از آنها خداحافظي كرده و به همراه آزيتا به خانه برگشتم آزيتا با خانه خودشان تماس گرفت و به خانه ما آمد،

آن شب مثل بيشتر شبهائي كه با دوستانم مي گذراندم با آزيتا تا صبح نخوابيديم، طولي نكشيد كه با خانواده آقاي صالحي به حدي دوست شده بودم كه به قول

حاجي فكر مي كردم خانواده دوم من هستند.

نرجس دختر با محبتي بود خيلي شوخ و سرزنده بود. به عقايد من احترام مي گذاشت و سعي مي كرد با من بحث نكند و وقتي حس مي كرد ممكن است صحبتهاي

ما به جر و بحث تبديل شود بحث را عوض مي كرد و با يك شوخي با مزه به بحث خاتمه مي داد.

اين حركت او باعث شده بود من در صدد محكوم كردن او و عقايد او نباشم و به لجبازي نيفتم. هر چيزي كه ازاو و خانواده او مي شنيدم وبرايم جالب بود براي پرويز

مي گفتم و اين كمك بزرگي شد تا كم كم نظر پرويز را هم نسبت به شيعيان تغيير دهم.

پرويز مي خواست دوباره به ضد انقلابيون در كوه ملحق شود براي او خط و نشان كشيدم و گفتم اگر به اين راه ادامه دهي ديگر با تو حرف نخواهم زد، او هم تسليم

شده و ديگر به كوه برنگشت.

آن سال هر دوي ما قبول شديم و سال بعد من از تحصيل كردگان بهائي استفاده كرده و براي درسهاي سخت از معلمان خصوصي كمك گرفته و به ادامه تحصيل

پرداختم.

روح بي تاب من و تصوف

به همراه مهدي و نرجس در مجلس دراويش حضور يافتم و با خانمي آشنا شدم كه بيمار بود و پوست دست و صورتش مثل حالت سوختگي تاول مي زد و دردناك و

خونين بود او خانم جواني بود كه يكباره به چنين بيماري عجيبي مبتلا شده بود او اطمينان داشت كه اگر به يكي از شيوخ دسترسي پيدا كند شفا مي يابد.

او هم مثل همه اهل تصوف به شدت عاشق راهش بود. درجلسه آنها اشعار مولانا و حافظ خوانده مي شد و كتابهائي داشتند كه نوشته بزرگان آنها بود صفحاتي از

آن كتابها هم خوانده مي شد و بعد با چاي و شيريني پذيرائي شده و سپس يكي از بزرگان آنها كه هنوز به مقام مشايخ نرسيده بود و مردي كه داراي محاسن بلند،

شكمي بر آمده و هيكل چاق و قدي كوتاه بود، وارد جلسه مي شد همه در مقابلش تعظيم مي كردند و دست او را بوسيده و به گريه مي افتادند آن شخص كه مورد

اين همه تعظيم و تكريم قرار مي گرفت به صحبت براي حاضرين مي پرداخت، من با كنجكاوي زياد به حرفهايش گوش مي كردم معلوم بود اطلاعات بسيط و كاملي

ندارد و حتي از قدرت بيان مناسبي هم برخوردار نبود و عباراتي كه به كار مي برد بسيار ابتدائي و بعضاً غلط بود اما حاضرين عاشقانه به حرفهايش گوش مي كردند و

عقيده داشتند كه او داراي معجزاتي است و هيچ بعيد نيست كه از پشت درهاي بسته هم آگاهي داشته و همه افكار ما را بخواند اما اين مسئله را از ما پنهان مي

كند حاضرين او را انساني والا مقام كه داراي قدرت الهي است تصور مي كردند و مشكلات زندگيشان را با او در ميان مي گذاشتند و او راهنمائي هائي مي كرد كه

كاملاً مشخص بود دو پهلو حرف مي زند كه اگر در اثر راهنمائي هاي او مشكلاتشان بيشتر و بغرنج تر شد بگويد من طور ديگري گفته بودم و شما اشتباه كرديد و اگر

به طور اتفاقي موفق شدند و به مرادشان رسيدند بگويند در اثر راهنمائي هاي او بود.

مثلاً همين خانم تعريف مي كرد كه يكي از اقوام ما اصلاً قصد بچه دار شدن نداشتند يك روز حضرت آقا (منظورشان همين شخص بود) مژده بچه دار شدن را به آنها

داده بودند و از اين قبيل مسائل كه مردم را دور او جمع مي كرد و آنچنان آنها را به اسارت مي كشيد كه آنها هم غير از خواسته بزرگانشان عمل نمي كردند.

مهدي مي گفت: فرقه ها را استعمار پايه ريزي كرده و در بيشتر كشور هائي كه قصد غارت و استعمار آنها را داشته رواج داد. تا مردم را سرگرم

خرافات و اوهام نمايد و آنها را از حقايق اطرافشان دور نگه دارد و به راحتي به چپاول ثروت آنان بپردازد.

به بيشتر بزرگان اين فرقه ها كه دست نشانده خود استعمار بودند گفته شده كه پيروان خود را از دخالت در سياست منع كنيد تا در تصميم گيري هاي سياسي

نقشي نداشته و دولت هاي وابسته به استعمار را راحت بگذارند.

من مدتي هم به آن جلسات مي رفتم و با چند نفر از آنها رابطه بر قرار كرده و به عنوان اينكه به اين راه علاقه مندم با آنها به منازلشان مي رفتم و به تحقيق مي

پرداختم، با خانواده ديگري كه جوان بودند و يك فرزند پنج ساله داشتند طرح دوستي ريخته و با آنها وارد بحث شدم آنها هم دقيقاً مثل ما بهائيان هيچ دليل و منطقي

براي حقانيت راهشان نداشتند و تنها به عشق به اين راه و شيفتگي بيش از حد خود اشاره كرده و اين را دليل بر حقانيت راهشان مي دانستند.

از حرفهاي آنها هم متوجه شدم كه مكتب شيعه را به شدت مي كوبيدند و مي گفتند شيعيان حقيقي ما هستيم و آنها از حقيقت غافلند.

يك روز به آنها گفتم: ما معتقديم كه مهدي موعود ظهور كرده و احكام و دستورات تازه اي از سوي خدا آورده. آنها مثالهاي فراواني آوردند كه عده زيادي ادعاي قائميت

كرده و پيروان زيادي را به دنبال خود كشيده اند و در كشورهاي ايران و هند و ديگر كشور هايي كه روسيه و انگليس و اسرائيل قصد استعمار آنها را داشت چنين

افرادي را گماشت و آنها تا توانستند بادروغهاي خود و هم دستانشان عده اي را جذب كرده و به خود سرگرم نمودند تا به نام مذهب اموال آنها را بالا بكشند و به

اهداف سياسي خود نائل شوند و من اصرار مي كردم كه مكتب شما هم ممكن است همين باشد اما آنها نمي پذيرفتند و مي گفتند: مكتب ما از زمان حضرت علي

(ع ) مانده و برترين و پاك ترين مكتب الهي ست،

سماجت آنها در اثبات حقانيت راهشان دقيقاً مثل بهائيان بود و من حسابي در حقانيت راه خويش به ترديد افتاده بودم اما هيچ جايگزيني براي آن نمي يافتم و از اين رو

به فعاليتهاي خود ادامه مي دادم و دائماً از خدا درخواست مي كردم كه حقيقت مطلق را به من بنماياند راه حقي كه مرا به كمال حقيقي رسانده و در آن راسخ و

مطمئن پيش روم و هدفمند و پايبند زندگي كنم تنها هدفم نيز رضايت خدا و رسيدن به تعالي روح بود.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » دو شنبه 26 آذر 1386, 8:46 pm

شستشوي مغزي كودكان توسط بهائيان

همچنان به فعاليتهاي مذهبي خود ادامه مي دادم، معلم مهد كودك بهائيان شدم و براي اداره مهد كودك حقوق ناچيزي از طرف تشكيلات مي گرفتم

كه بيشتر آن را صرف نيازمندان مي كردم چرا كه نياز مادي نداشتم و با نيت پاكي قصد خدمت به بچه ها را داشتم

اما برنامه هائي كه به من مي دادند تا به بچه ها بياموزم كاملاً در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من به عينه مي ديدم كه چگونه از سه سالگي كودكان را

نسبت به اسلام و مسلمانان بد بين مي كردند و چگونه مغز كوچك آنها را با خرافات و اوهامي كه ارمغان دستاورد بهاء و عبدالبهاء بود پر مي كردند

و چگونه با آوردن مثالها و بيان داستانهايي آنان را از خارج شدن از بهائيت مي ترساندند

و با اين ترس و وحشتي كه دردل كودكان از انتخاب راهي به جز راه بهاءمي انداختند و با وحشتي كه آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند

شعار بي اساس تحري حقيقت را سر مي دادند و به ظاهر وانمود مي كردند كه بهائيان در پانزده سالگي پس از تحري حقيقت مي توانند راه خود را انتخاب نمايند

و اين تحري حقيقت چه شعاري بود درحالي كه هيچ كدام از بهائيان حق نداشتند با مسلمانان ازدواج كنند، حق نداشتند كتابهاي ساير جوامع را مطالعه كنند،

حق نداشتند كتابهاي رديه را كه بيشتر بهائيان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند، از كثرت كلاسهاي متفرقه كه همه آنها اجباري بود

وقت نداشتند به تحقيق در شناخت ساير مذاهب بپردازند و به حدي آنها را سرگرم نموده و عليه اسلام كه راه خدا بود تبليغات سوء داشتند كه ديگر تحري حقيقت

معني و مفهوم حقيقي خود را از دست مي داد و من كه مربي آن كودكان بي گناه بودم از آموزش بعضي از قسمتها پرهيز مي كردم، مثلاً بذر نفرت و كدورت نسبت

به مسلمانان رادر دل كوچك آنها نمي كاشتم و چون خودم با خانواده آقاي محمد صالحي آشنا شدم ونظرم نسبت به شيعيان عوض شده بود كودكان را از اين خصومت

و نفرت بر حذر مي داشتم و اين برنامه ها درحالي بود كه شعار دوستي و مودت و محبت با همه مذاهب و ملل شعار ديگر بهائيان بود و اينهمه نفرت و خشم را نسبت

به مسلمانان كساني تزريق مي كردند كه دم از صلح عمومي و وحدت عالم انساني مي زدند.

تمام اوقات من پر بود، درس مي خواندم و در اوقات فراغت به فعاليتهاي هنري مي پرداختم، كارهاي هنري را دوست داشتم و از هر هنري بهره اي برده بودم،

گلدوزي و كوپلن دوزي مي كردم و عاشق قاليبافي نيز بودم.

يك نقشه بيجاري ريز بافت انتخاب كردم كه نقشه پشتي بود آن نقشه را به دلخواه تغيير دادم تا تبديل به يك فرش سه متري شود، همه حتي فرشبافهاي متبحر با

اين كار مخالفت مي كردند و مي گفتند امكان ندارد و حتماً فرش ناقص مي شود.

اما من با سماجت توانستم طرح مورد علاقه ام را پياده كنم و دو تخته فرش بزرگ با نقشه زيباي بيجاري بافتم كه همه رنگها را هم به دلخواه خودم تغيير داده بودم.

گلهاي رز برجسته اي داشت و پرندگان زيبائي كه مي شد صداي آوازشان را از دل طبيعت فرش شنيد.

رابطه ام با پرويز در حد يك رابطه دوستانه و سالم ادامه داشت. يك زمستان ديگر را پشت سر گذاشتم و ايام عيد به تهران رفتم و در آنجا عروسك سازي را ياد گرفتم

وقتي به خانه آمدم انباري بزرگ داخل حياط را تبديل به كارگاه عروسك سازي كردم.

سرمايه اوليه را از برادرم گرفتم اما طولي نكشيد كه توانستم آن سرمايه را به جريان انداخته و كسب درآمد كنم پدر و مادرم هم در مواقع بيكاري به من كمك

مي كردند. دو، سه نفر از دختران همسايه را هم به كار گرفته بودم براي بازار يابي و خريد پارچه هاي مورد نياز مجبور بودم به تنهائي به تهران رفته و از بازار لوازم مورد

نياز را تهيه و براي فروش عروسكها هم سفارش بگيرم و براي من اين سخت ترين مرحله كار بود، محيط تهران آلوده بود و من مي ترسيدم زماني اين تلاش براي كار و

كسب در آمدي شرافتمندانه منجر به خدشه دار شدن حيثيت و آبرويم شود

گرچه هيچ اتفاق خاصي نيفتاد اما مردم انتظار نداشتند دختري در سن و سال من تا اين حد فعال و با همت باشد، مي ديدم كه بعضي ها سعي مي كنند وارد زندگي

خصوصي من شوند و از آن سر در آورند، بعضي ها در صدد دوست شدن و سوء استفاده بر مي آمدند و من از اين مسائل سخت آزار مي ديدم به همين دليل چند ماه

بعد وقتي پارچه ها همه تبديل به عروسك شد ديگر به اين كار ادامه ندادم در حاليكه در آمد نسبتاً خوبي داشت.

يكسال ديگر گذشت پرويز ديگر تصميم گرفته بود به خواستگاري بيايد و دائم اصرار مي كرد كه با ازدواج با من موافقت كن و اجازه بده به خواستگاري آمده خانواده را

مجبور كنيم تا به چنين وصلتي راضي شوند و من مي دانستم كه با مخالفت شديدي روبرو خواهيم بود، به او گفتم مي دانم كه در گيري شديدي با خانواده خواهيم

داشت، پرويز خنديد و گفت: جنگ جنگ تا پيروزي ومرا تشويق كرد كه اگر تو بااين ازدواج موافق باشي اگر مرا دوست داشته باشي هيچكس نمي تواند ما را از

رسيدن به همديگر منع كند

بالأخره يك روز به همراه مادرش به خواستگاري آمدند، پدر و مادرم مخالفت كردند و صحبت اين خواستگاري به برادرانم در آلمان و آفريقا هم رسيد. من مصمم بودم كه

با او ازدواج كنم اما برادر و خواهر ها سخت مخالفت كردند به حدي كه مرا تهديد به قطع رابطه مي كردند و مي گفتند او مسلمان است، كم كم عقايد تو هم سست

مي شود و ديگر اجازه ات در دست يك فرد مسلمان مي افتد و نمي تواني به فعاليتهاي تشكيلاتي ادامه دهي و بالأخره اين اختلاف عقيده منتج به طلاق مي شود

و پرويز قول مي داد كه مخالفتي با هيچ كدام از فعاليتهاي من نداشته باشد اما مخالفتها روز به روز بيشتر مي شد، پرويز با برادرها ساعتها بحث مي كرد و به نتيجه اي نمي رسيدند.

من به برادرها گفتم مخالفت شما بي فايده است من تصميم دارم با او ازدواج كنم. چند سال است با او رفت و آمد دارم و او را كاملاً مي شناسم و به هم علاقه

منديم و دين نبايد باعث شود كه من به آرزوهاي مشروعم نرسم.

پرويز به من وعده هاي خوبي مي داد مي دانستم كه آينده خوبي خواهد داشت او خيلي با استعداد بود ومي توانست مرا هم رشد دهد مي دانستم در كنار او به

موفقيتهاي بزرگي مي رسم.

من مثل بهائيان ديگر يك بعدي نمي انديشيدم و موفقيت را فقط در كسب مقامات تشكيلاتي نمي ديدم، برادرها و زن برادرهايم براي اينكه مرا از اين ازدواج منصرف

كنند دست به دامن محفل شدند و فكر مي كردند من به روي حرف آنها حرف نخواهم زد.

...

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 522
تاریخ عضویت: سه شنبه 7 فروردین 1386, 9:36 am
محل اقامت: ایران
سپاس‌های ارسالی: 11 بار
سپاس‌های دریافتی: 763 بار
تماس:

پست توسط robotic » یک شنبه 14 بهمن 1386, 12:32 pm

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
هرکه را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند

Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 7545
تاریخ عضویت: سه شنبه 26 آذر 1387, 4:20 pm
سپاس‌های ارسالی: 9280 بار
سپاس‌های دریافتی: 22023 بار
تماس:

Re: خاطرات مهنـاز رئـوفي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

پست توسط sinaset » جمعه 25 بهمن 1387, 3:16 am

سلام دوست من
تقریبان نصف مطالب رو خوندم
واقعان ادم تاسف می خوره که چنین فرقه ها در جهان به وجود امده
و انسان ها رو اینچنین گول می زنند
از داستان اینطور بر می اومد که بعضی از خانواده واقعان ساده بودن و تحقیقاتی نمی کردن و عده از این ساد گی استفاده می کنند
خدا لعنت کند ریشه این فرقه ها رو.
که باز هم مثل همیشه امریکا و اسراییل پرچم دار این فرق ها هستن
***
دوستان واقعان بعضی جاها داستان ادم واقعان دلش برای این مردم عضو این گرو می سوخت که جذب این گروه شودن و ادم ناراحت می شه از این داستان غم انگیز فرقه ایی و تحت تاثیر قرار می گره :? :sad:
انشالله که خداوند همشون رو به راه راست هدایت کند( البته اونا ها رو که قابل هدایت هستن ) :sad:
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج شنبه 16 آبان 1387, 8:28 pm
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: خاطرات مهنـاز رئـوفي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

پست توسط Mardaviz » دو شنبه 5 مرداد 1388, 2:55 am

    [FONT=Times New Roman]جُستارهايي از تاريخ بهائي گري در ايران  
قسمت نخست
 [FONT=Times New Roman]جغرافياي جمعيتي بهائيان ايران  
درباره جمعيت بهائيان ايران داده‌هاي موجود سخت متناقض است. در اوايل سده بيستم ميلادي تعداد ايشان حدود ده هزار نفر گزارش مي‌شد. بيست سال بعد، در حوالي سال 1307 ش.، حسن نيکو، مبلغ پيشين بهائي، اين رقم را اغراق‌آميز دانست و شمار بابي‌ها در سراسر جهان را، اعم از ازلي و بهائي، 5207 نفر اعلام نمود که 3960 نفر در ايران زندگي مي‌کنند. اين ادعا قانع‌کننده نيست زيرا در فهرست مندرج در کتاب نيکو، نام برخي از روستاهاي معروف بهائي‌نشين ديده نمي‌شود و لذا به‌نظر مي‌رسد که ارقام فوق منطبق با روح کتاب نيکوست که با هدف تخفيف و تحقير بهائيت تدوين شده است.

به‌نوشته دنيس مک‌ايون، استاد دانشگاه نيوکاسل انگليس، در دايرة‌المعارف ايرانيکا، بهائي‌گري در سال‌هاي 1928-1952 ميلادي رشدي کند داشت ولي از سال 1952م./ 1331ش. گسترش آن شتاب گرفت و اين امر به‌دليل برنامه‌ريزي‌ها و سازماندهي‌هايي بود که با برنامه «جهاد ده ساله» شوقي افندي آغاز شد.

دايرة‌المعارف بريتانيکا (1998) اوج گسترش بهائيت را در دهه 1960 ميلادي مي‌داند که سبب شد در اواخر سده بيستم ميلادي شمار نهادهاي بهائي به بيش از 150 مجمع روحاني ملّي و حدود 20 هزار مجمع روحاني محلي برسد.

دايرة‌المعارف اسلام (ويرايش جديد، 1960) مرکز اصلي جمعيتي بهائيان را در ايران مي‌داند و تعداد آنان را در حوالي سال 1338 ش. بين پانصد هزار تا يک ميليون نفر تخمين مي‌زند. در اين زمان در شهر تهران حدود 30 هزار بهائي زندگي مي‌کردند. دومين گروه پرشمار جمعيتي بهائيان در ايالات متحده آمريکا بود که در آن زمان شمار ايشان ده هزار نفر گزارش شده است. در اين زمان در اروپا، به‌ويژه در آلمان، حدود يکهزار نفر بهائي زندگي مي‌کردند. در ساير کشورها جوامع بهائي تنها چند صد نفر عضو داشتند بجز اوگاندا که در اثر تبليغات بهائيان شمار ايشان طي سال‌هاي 1335- 1338 ش. به بيش از سه هزار نفر رسيد.

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
مرکز بهائيان (بيت العدل اعظم الهي) در حيفا (اسرائيل).
اين بنا بوسيله مهندس حسين امانت و دکتر فريبرز صهبا احداث و در 22 مه 2001 افتتاح شد.
براي احداث اين بنا 250 ميليون دلار هزينه شده است.


[FONT=Times New Roman]سير تحول جمعيتي بهائيان 

تحرک جدّي مبلغين بهائي و به تبع آن رشد بهائيت در ايران از دوران سلطنت مظفرالدين‌شاه قاجار آغاز شد و در دوران سلطنت احمدشاه قاجار و رضاشاه پهلوي، که بهائيان از نفوذ و حمايت فراوان در دستگاه دولتي برخوردار بودند، شدت يافت. معهذا، چنان‌که ديديم، رشد جمعيت بهائيان ايران به‌طور عمده از دهه 1330 ش. آغاز شد.

در سال‌هاي 1326-1330 ش. محفل ملّي بهائيان ايران برنامه خود را براي گسترش بهائيت به مرحله اجرا گذارد و شدت تبليغات و فعاليت ايشان از ارديبهشت/ رمضان 1334 ش. اعتراض شديد آيت‌الله‌العظمي بروجردي را برانگيخت. پس از ابراز نارضايتي‌هاي شديد آيت‌الله‌العظمي بروجردي حکومت پهلوي ناگزير به محدودکردن فعاليت بهائيان شد. به دستور شاه پزشک مخصوص بهائي او، سرلشکر عبدالکريم ايادي، مدت کوتاهي ايران را ترک کرد و در ايتاليا اقامت گزيد و در 16 ارديبهشت مقامات نظامي (سرتيپ تيمور بختيار فرماندار نظامي تهران و سرلشکر نادر باتمانقليچ رئيس ستاد ارتش) به تصرف و تخريب حظيرةالقدس، مرکز بهائيان تهران، ياري رسانيدند. بختيار اين محل را به مقر رکن دوّم ستاد ارتش بدل نمود. دکتر مهدي حائري يزدي علت مقابله شديد آيت‌الله بروجردي با بهائيان را چنين ذکر مي‌کند:

در مسئله بهائي ها تا آنجايي که ايشان تشخيص مي‌داد، که بهائي‌ها يک گروه ناراحت کننده و اخلالگر در ايران هستند. مسئله صرف اختلاف مذهبي نبود. اين طوري هم که معروف بود تا يک اندازه‎اي هم درست بود که اين گروه يک نوع سروسري با منابع خارجي دارند و بيشتر مجري منافع خارجي هستند تا منافع ملّي. در اين‎طريق مرحوم آقاي بروجردي به هيچ وجه ترديدي از خودش نشان نمي‌داد که [از] آن‌چه گروه بهائي‌ها از دستش برمي‌آيد [جلوگيري کند] از اذيت ‎ها و کارهاي موذيانه ‎اي که بهائي‌ها دارند و درباره مسلمان‌ها دريغ نمي‌کنند. يعني به‌طور مخفيانه افراد خودشان را وارد مقامات اداري مي‌کنند و مقامات را اشغال مي‌کنند. بعد هم مسلمان‌ها را ناراحت مي‌کنند. مي ‎زنند. از بين مي‌برند. از اين کارها خيلي زياد مي‌کردند. حالا بگذريد از اين که الان صورت حق به جانبي به خودشان مي‌گيرند. کاري ندارم به وضع فعلي. ولي آن زمان اين شکل بود. واقعاً هر کجا که دستشان مي‌رسيد، به هر وسيله بود، هر مقامي بود اشغال مي‌کردند و سعي مي‌کردند ديگران را از بين ببرند يا وارد مجمع خودشان بکنند و کارهايي که آن‌ها مي‌خواهند انجام بدهند... ولي ايشان [آيت‌الله بروجردي] از اين جريان و از اين ماجرا آگاه بود و به هر وسيله‎ اي بود جلوگيري مي‌کرد.

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
حسين خطيبي، که فردي مطلع بود، در آن زمان شمار بهائيان ايران را 300 هزار نفر و بهائيان تهران را 50 هزار نفر تخمين زد و هدف از همکاري شاه و ارتش با علما را تلاش آمريکايي‌ها براي «تصرف آرشيو» بهائيان و دستيابي به اسامي ايشان اعلام نمود.

خطيبي در نامه مورخ 30ارديبهشت 1334 به دکتر مظفر بقايي، به دو جريان متفاوت اشاره مي‌کند. جريان اوّل مردم و علما هستند که خواستار ريشه‌کن کردن بهائيان مي‌باشند و جريان دوّم آمريکايي‌ها و شاه که پس از اشغال حظيرةالقدس خواستار پايان دادن به موج ضد بهائي هستند. او مي‌نويسد:

مخصوصن چيزي که سر رشته را دراز مي‌کند اصرار آيت‌الله بروجردي دامت‌برکاته براي شدت عمل دولت نسبت به افراد فرقه بهائي است. و از طرف اعليحضرت رئيس شهرباني و يک دو نفر در عرض هفته اخير چند بار آيت‌الله را ملاقات کرده ولي از اين ملاقات‌ها نتيجه نگرفته‌اند. و طبق يک اطلاع خصوصي اساسن از ايام عيد به اين طرف آيت‌الله از اعليحضرت گله‌مند شده است و تاکنون با همه اقداماتي که صورت گرفته است از ايشان رفع گله نشده است.

آخرين آمار بهائيان به آوريل 1985 تعلق دارد که مرکز سازمان جهاني بهائيان (حيفا، اسرائيل) شمار اعضاي خود را در سراسر جهان چهار ميليون و 739 هزار نفر اعلام کرد. از اين تعداد، 59 درصد در قاره آسيا، 20 درصد در آفريقا، 18 درصد در آمريکا، 1 /6 درصد در استراليا و نيم درصد در اروپا ساکن بودند.

در اين آمار تعداد بهائيان ساکن در ايران اعلام نشده است. مع هذا، ادعا شده که 2,807,000 نفر از بهائيان در قاره آسيا زندگي مي‌کنند. از آنجا که ايران مهم‌ترين مرکز بهائي‌نشين در آسيا و جهان است، مي‌توان حدس زد که از ديدگاه مرکز سازمان جهاني بهائيان حداقل دو ميليون بهائي در ايران زندگي مي‌کنند. به دليل فقدان آمار رسمي بهائيان در ايران راهي براي ارزيابي اين رقم و سنجش ميزان صحت وسقم آن در دست نيست. اين تصوّر وجود دارد که مرکز بهائيت هماره درباره شمار پيروان خود اغراق کرده و در مقابل منابع ضد بهائي در ايران نيز هماره رقم بهائيان را ناچيز جلوه داده‌اند.

دنيس مک‌ايون مي‌نويسد: منابع بهائي ادعا مي‌کنند که پس از انقلاب اسلامي در ايران حدود 20 هزار نفر بهائي به قتل رسيدند. او اين رقم را بسيار اغراق‌آميز مي‌داند و مدعي است که طي هفت ساله اوّل حکومت جمهوري اسلامي در ايران حدود 200 نفر بهائي اعدام شدند و در طي دوران پس از انقلاب جمعاً 300 تا 400 .بهائي در جريان‌هاي مختلف به قتل رسيدند.

بهائياني که پس از پيروزي انقلاب اسلامي اعدام يا از ايران خارج شدند، عمومنً به مشهورترين و ثروتمندترين خانواده‌هاي بهائي تعلق داشتند و به دليل تصدي مناصب عالي دولتي يا دست يابي به ثروت‌هاي عظيم از طريق پيوند با حکومت پهلوي مورد تعقيب قرار گرفتند. افرادي مانند اميرعباس هويدا، حبيب ثابت، هژبر يزداني، عبدالکريم ايادي، هوشنگ انصاري، غلامرضا ازهاري و غيره، به‌عنوان شاخص‌ترين چهره‌هاي فرقه بهائي در ايران، تمامي بهائيان ايران نبودند و اعدام يا فرار ايشان از کشور به معني پايان حيات بهائيت در ايران نبود.

به‌نوشته مک‌ايون، بخش مهمي از جمعيت بهائيان ايران را «روستاييان و دهقانان و صنعت‌گران و کسبه شهري» تشکيل مي‌دادند. آماري که حسن نيکو در حوالي سال 1307 ش. از بهائيان ايران (با ذکر تعداد ايشان در برخي از شهرها و روستاها) به‌دست داده، هر چند در جهت تخفيف بهائيت جلوه مي‌کند، ولي از اين منظر حائز اهميت است که مراکز مهم تراکم جمعيتي بهائيان و ترکيب ايشان را از نظر تعلق به مناطق مختلف کشور نشان مي‌دهد.

طبق فهرست نيکو، مناطق داراي جمعيت انبوه بابي و بهائي در ايران به‌شرح زير است: شهر يزد 400 نفر، تهران و توابع 370 نفر، سنگسر 307 نفر، همدان 300 نفر، آباده و همت‌آباد 250 نفر، نجف‌آباد 200 نفر، سيسان (بستان‌آباد تبريز) 180 نفر، اردستان 150 نفر. حسن نيکو شمار بابي‌ها و بهائي‌هاي شهر تبريز را 60 نفر و شيراز را 45 نفر ذکر کرده که احتمالاً، به دليلي که گفتم، کمتر از ميزان واقعي است.

اگر نسبت موجود در تخمين حسن نيکو درباره ترکيب محلي جمعيت بابيان و بهائيان ايران را در اوايل دهه 1300 ش. بالنسبه درست بدانيم، همين نسبت را در طول هفت دهه بعد ثابت فرض کنيم و جمعيت کنوني بهائيان ايران را يک ميليون نفر بدانيم، ترکيب جمعيتي ايشان بر اساس تعلق محلي چندان واقعي جلوه نخواهد کرد. مثلن، بر اساس روش فوق هم‌اکنون بايد 154 هزار بهائي در سنگسر و 90 هزار بهائي در سيسان زندگي کنند. اين ارزيابي درباره ترکيب منطقه‌اي جمعيت بهائيان دقيق و علمي نيست زيرا رشد سريع بهائيت در ايران در دهه‌هاي 1330 و 1340 ش.‌ و در اثر تبليغ بود نه زاد و ولد بهائيان پيشين. براي نمونه، حسن نيکو در حوالي سال 1307 تعداد بهائيان خوي را يازده نفر تخمين زده در حالي‌که در سال 1330 شمار بهائيان اين شهر و سه روستاي پيراموني آن (ايواوغلي، پيرکندي و ويشلق) حدود 500 نفر گزارش شده است. رشد بهائيت در اين منطقه به‌علت بهائي شدن يکي از متنفذين محلي به‌نام مشهدي اسماعيل بود.


[FONT=Times New Roman]
فرقه بهايي و مالکيت ارضي
 


بخش قابل توجهي از بهائيان ايران روستائيان فقيري بودند که در روستاهاي اربابان و مالکان بهائي زندگي مي‌کردند. تعداد قابل توجهي از اين‌گونه روستاها در سراسر ايران وجود داشت که يا ملک بهائيان ثروتمند بود يا از موقوفات بهائي.

از مالكين بزرگ بهائي در دوران متأخر قاجار، مي‌توان به افراد زير اشاره كرد: ميرزا محمدحسين خان معتمدديوان كواري (فارس) و دو برادرش ميرزا عبدالحسين خان و موقرالدوله (پسران ميرزا احمد خان، از خاندان افنانلطفعلي خان كلبادي (سردار جليل) رئيس ايل كلبادي مازندران، قاسم خان عبدالملكي (هژبرالدوله) رئيس ايل عبدالملكي مازندران، و ابراهيم خان ابتهاج‌الملك گرگاني (بزرگ مالک گيلان).

حضور بزرگ مالكان بهائي در تمامي دوران سلطنت پهلوي ادامه يافت. سياست تقسيم اراضي دهه 1340 ش. اين روند را تقويت نمود زيرا با سلب مالکيت از مالکان مسلمان و ايجاد آشفتگي در ساختار مالكيت و مديريت روستايي راه را براي رشد بزرگ‌مالكان وابسته به دربار پهلوي، به‌ويژه بهائيان، هموار کرد.

سلطه بهائيان بر دو نهاد اصلي متولي اراضي (اصلاحات ارضي و منابع طبيعي) عامل مهمي در تجديد ساختار مالکيت به سود اعضاي متنفذ فرقه بهائي بود. براي مثال، ناصر گلسرخي، وزير منابع طبيعي در دولت هويدا، در زمينه واگذاري و تملک اراضي چنان بي‌پروا بود که کارش به رسوايي کشيد؛ و سپهبد پرويز خسرواني از طريق نهادهاي تحت امر خود، سازمان تربيت بدني و باشگاه تاج، به کمک گلسرخي، اراضي پهناوري را تملک کرد.

محسن پزشكپور، نماينده آخرين دوره مجلس شوراي ملّي، در جلسه طرح و بررسي لايحه بودجه سال 1357 با اشاره به هژبر يزداني، بزرگ مالک بهائي دوران متأخر پهلوي، چنين گفت:

در مسير اصلاحات ارضي يك فئوداليسم جديد به‌وجود آوردند... زمين را به روستاييان صاحب نسق دادند و بعد با برنامه كشت و صنعت از آن‌ها گرفتند و آن وقت آن زمين‌ها را به‌دست عده معدودي دادند... اين زمين‌ها را به‌نام ملّي شدن از هزار نفر گرفتند و به يك نفر دادند... مراد از تقسيمات ارضي اين بود كه قسمت عظيمي از منابع مملكت را در اختيار عده معدودي قرار دهند. اين بود كه وقتي شما از مشهد حركت مي‌كنيد و به سمت مازندران مي‌رويد، دو طرف جاده مدام يك تابلو مي‌بينيد كه نوشته مزارع فلان شخص [هژبر يزداني]... نتيجه‌اش همين است كه در روزنامه‌ها خوانديم كه فلان كس [هژبر يزداني] انگشتري هشتاد ميليوني در دست دارد و بادي گارد دارد و لابد مي‌دانيد كه به‌وسيله بادي‌گاردهايش هم در مواردي اقدام كرده است...

در اين بخش تصويري نمونه‌وار، نه کامل، از برخي مناطق بهائي‌نشين ايران به‌دست مي‌دهم:

[FONT=Times New Roman]
فارس
 


از ديرباز در استان فارس مناطق متراکم بهائي‌نشين وجود داشت. علاوه بر شهر شيراز، مناطق آباده، مروست، ني‌ريز، سروستان، ارسنجان، جهرم، ابرقو، فسا و داراب از مناطق بهائي‌نشين فارس است و خانواده‌هاي بهائي در ساير نقاط فارس نيز کم‌و‌بيش پراکنده اند.

آباده و نواحي مجاور آن مهم‌ترين مرکز بهائيان فارس و يکي از مراکز مهم بهائيان ايران است. در گذشته مردم شهر آباده به دو طايفه اصلي هرندي و کرجه‌اي تقسيم مي‌شدند. هرندي‌ها عموماً بابي و بهائي شدند و کرجه‌اي‌ها عموماً مسلمان ماندند. قهرمان ميرزا عين‌السلطنه، که در زمان مظفرالدين‌شاه مدتي حاکم فارس بود، درباره آباده مي‌نويسد: «در اين شهر بابي زياد است و اغلب محترمين از آن طايفه هستند. چندان هم تقيه نمي‌کنند.» اسدالله فاضل مازندراني، مورخ بهائي، مي‌نويسد:

در آباده... مرکزي قوي از اين فئه انعقاد يافت و عده‌اي کثير ديگر نيز از اولاد متنفذين و از مؤمنين جديد به عرصه ايمان قدم گذاشتند و شهرت در خدمت يافتند.

برخي از مهم‌ترين روستاهاي بهائي‌نشين آباده عبارت بودند از: همت‌آباد، ادريس‌آباد، صغاد، درغوک، عباس‌آباد و وزيرآباد. در برخي از اين روستاها. مانند همت‌آباد، اکثر يا تمامي اهالي بهائي بودند و در برخي، مانند صغاد و ادريس‌آباد، بخشي بهائي و بخشي مسلمان. جمعيت روستاهاي فوق در سال 1329 ش. به‌شرح زير بود: همت‌آباد 950 نفر، ادريس‌آباد 534 نفر، درغوک 580 نفر، وزيرآباد 175 نفر، عباس‌آباد 150 نفر. در سال 1346 ش. جمعيت روستاي مهم صغاد حدود هفت هزار نفر گزارش شده است.

بخش مهمي از روستاهاي آباده املاک خاصه خاندان افنان يا موقوفات مرکز بهائيان بود. خاندان افنان علاوه بر املاک آباده در ساير بخش‌هاي فارس نيز روستاهاي متعدد در تملک داشت. از جمله بايد به روستاي کارزين (در بخش قيروکارزين فيروزآباد) اشاره کرد که نام بهائي آن «بيان» بود. در سال 1329 جمعيت اين روستا 682 نفر گزارش شده که، علي‌القاعده، به دليل سلطه مالکان و مباشران و کدخدايان بهائي، تعدادي از ايشان بهائي بودند. نمونه‌اي از اين مباشران بهائي محمد طاهر مالميري، مبلغ معروف (نياي خاندان طاهرزاده)، است. مالميري خود در روستاي مزوار (يك فرسنگي مهريز) داراي مزرعه‌ و خانه ييلاقي بود. وي به مدت ده سال مباشر روستاي خرمي بود و سپس به‌عنوان مباشر املاك خاندان افنان در منطقه آباده به اين خطه اعزام شد. مدتي بعد، خاندان افنان روستاهاي خرمي و كارزين (در فارس) را به اجاره او دادند. هفت سال مستأجر اين دو روستا بود. در زمان جنگ اوّل جهاني مأمور گردآوري درآمد خاندان افنان از املاك‌ پهناورشان در فارس و يزد شد و مدتي مباشر روستاي طوطك (بوانات فارس) بود.

همين وضع درباره ساير روستاهاي خاندان افنان، از جمله طوطکان و مروست و خرمي، صادق است. روستاي طوطکان (واقع در بلوک بوانات) از املاک خاندان افنان بود و در سال 1329 سکنه آن 125 نفر. مروست بلوک بزرگي بود در استان فارس در مرز کرمان که از غرب به بوانات و از جنوب به ني‌ريز محدود و مرکز آن روستاي مروست است. اين روستاي مهم ملک خاصه ميرزا محمود افنان بود و پناهگاه مبلغين فراري بهائي در زمان بلواهاي ضد بهائي در يزد. در سال 1329 سکنه روستاي مروست 2542 نفر گزارش شده است. روستاي خرمي (بلوک قونقري بخش بوانات) نيز چنين وضعي داشت. اين روستا ملک خانواده افنان بود و سکنه آن عمومن يا همگي بهائي بودند. خرمي در اواخر دوره ناصري 400 خانوار زارع داشت. در سال 1329 ش. سکنه خرمي 1851 نفر ذکر شده است.



در منطقه جهرم فارس نيز برخي نقاط بهائي‌نشين را مي‌توان يافت. در اواخر قاجاريه، در شهر جهرم بهائيان حضور فعال داشتند و فردي به‌نام حاجي حسينعلي رئيس ايشان بود. تعدادي از بهائيان جهرم در جريان شورش‌هاي ضد بهائي به قتل رسيدند مانند سيد حسين روحاني و محمدحسن بن آقا کربلايي علي و استاد محمدحسن و غيره.

در منطقه فلاحي (حاشيه خليج فارس) روستايي به‌نام هنديان (هنديجان) مي‌شناسيم. اين روستاي ساحلي از مناطق بهائي‌نشين بود که در ميان آن‌ها «نفوس شهير برخاستند و آثار بسيار از حضرت عبدالبهاء در حق‌شان صادر گرديد.»

در زرقان فارس نيز تعدادي بهائي وجود داشت و برخي بهائيان سرشناس به اين محل تعلق دارند مانند ملا عبدالله فاضل زرقاني، ميرزا عبدالاحد بن ميرزا جلال زرقاني، ميرزا محمود زرقاني و برادرش ميرزا احمد، ملا جلال بن ملا عبدالله (نياي خاندان بکايي) و غيره.

دو منطقه مهم ني‌ريز و سروستان فارس نيز به‌عنوان محل سکونت گروه قابل توجهي از بهائيان شهرت داشت. ني‌ريز در تاريخ بابي‌گري و بهائي‌گري داراي جايگاه برجسته‌اي است و هماره به‌عنوان يکي از مراکز مهم بهائيان شناخته مي‌شده. سروستان (و منطقه مجاور آن يعني ارسنجان) وضع مشابهي داشته است.


[FONT=Times New Roman]اصفهان 

در استان اصفهان، نجف‌آباد از مراکز مهم بهائي‌نشين بود. اين شهر و برخي روستاهاي اطراف آن از نظر کثرت و تراکم جمعيت بهائيان در اوايل دوره رضاشاه ششمين منطقه بهائي‌نشين کشور به‌شمار مي‌رفت. اهميت بهائيان نجف‌آباد تا بدانجا بود که در سال 1308 ش. خانم مارتا روت (بهائي آمريکايي) را به اين شهر دعوت کردند و براي او مجالس تبليغ گذاشتند.

بابي‌گري را مبلغي به‌نام سليمان به نجف‌آباد وارد کرد و جمع قابل توجهي از مردم اين منطقه را بابي نمود. يکي از بابي‌هاي اوليه نجف‌آباد فردي به‌نام ملا قاسم است که در خانه ملا احمد مجتهد پس از استماع سخنان سليمان بابي شد. فاضل مازندراني مي‌نويسد از نسل ملا قاسم «خاندان وسيعي برقرار گرديد و... خاندان مذکور در اين دوره [در حوالي سال 1328 ق.] به کثرت عدد رسيدند.» خاندان ديگر بهائي نجف‌آباد از نسل فردي به‌نام ميرزا باقر وهايي است که در سال 1316 ق. مدتي در تهران زنداني شد.

تعدادي از بابي‌ها و بهائي‌هاي نجف‌آباد در ماجراهاي مختلف کشته شدند که اسامي برخي به‌شرح زير است: غلامرضا و حسن زين‌العابدين و رجبعلي بن ملا محمد و حاجي کلبعلي (مقتول در سال 1287 ش.) و حاجي حيدر (مقتول در 24 شوال 1327 ق.) و محمد جعفر صباغ (مقتول در رمضان 1328 ق.).

زندگينامه حاجي حيدر نجف‌آبادي گوياي وزن و اهميت بهائيان نجف‌آباد است. او از اعيان متنفذ و ثروتمند نجف‌آباد بود که در سي سالگي بابي شد. آقا نجفي اصفهاني از بابي شدن وي مطلع شد و از ظل‌السلطان تنبيه او را خواست ولي ظل‌السلطان پاسخ داد «چون حاجي حيدر متنفذ و از اعيان و ملاکين نجف‌آباد است اگر في‌الفور کشته شود اغتشاش عظيمي بر پا خواهد شد، بهتر است چندي حبس شود.» لذا، حاجي حيدر مدت کوتاهي حبس شد. منابع بهائي عامل اصلي تحريکات ضد بهائي در نجف‌آباد را فردي به‌نام فتحعلي خان معروف به حاجي ياور نجف‌آبادي و پسرانش، به‌ويژه غلامحسين خان، ذکر مي‌کنند که از متنفذين منطقه و از وابستگان آقا نجفي، مجتهد نامدار اصفهان، بود. وي با حاجي حيدر خويشاوندي داشت. حاجي حيدر بار ديگر به‌علت فشار آقا نجفي اصفهاني و حاجي ياور نجف‌آبادي به‌دستور ظل‌السلطان دستگير و در اصفهان به مدت نه ماه زنداني شد. وي پس از آزادي به‌همراه يکصد نفر از بهائيان نجف‌آباد براي تظلم و دادخواهي به تهران رفت و به مظفرالدين‌شاه عرضحال داد. حاجي حيدر با صمصام‌السلطنه بختياري، حاکم اصفهان در زمان مشروطه، رابطه داشت و زماني‌که سوار بر اسب از نزد صمصام به خانه خود باز مي‌گشت، در بازارچه قصر شمس‌آباد با شليک گلوله فردي ناشناس به قتل رسيد.

نام دارترين شخصيت بهائيان نجف‌آباد ملا زين‌العابدين نجف‌آبادي (متوفي 1321 ق.) است که منابع بهائي از او به‌عنوان يکي از «اجله اصحاب و اعاظم احباب و از اکابر رجال تاريخي اين امر اعظم» ياد مي‌کنند. او در ميان بهائيان به «زين‌المقربين» و «حضرت زين» معروف است. پسرش به‌نام نورالدين زين منشي مخصوص شوقي افندي بود و بسياري از نامه‌هاي فارسي شوقي به خط و امضاي اوست. ملا زين‌العابدين دو خواهر و دو پسر ساکن در نجف‌آباد داشت که از ايشان «اولاد و احفاد بسياري به‌وجود آمده‌اند.»

از ديگر بهائيان سرشناس نجف‌آباد بايد به حاجي کلبعلي کفاش و تراب خان اشاره کرد که مراسم دفن ايشان در ربيع‌الثاني (زمستان) 1335 ق. منجر به آشوبي بزرگ در شهر و دستگيري 32 نفر از بهائيان نجف‌آباد شد که سرانجام با حمايت حکومت اصفهان آزاد شدند. و نيز بايد به زني به‌نام مخموره نجف‌آبادي (نياي خاندان مخمور) اشاره کرد که در 1310 ش. در يکصد سالگي در نجف‌آباد درگذشت.

روستاهاي ملک‌آباد و علي‌آباد واقع در يک فرسنگي حومه شهر نجف‌آباد، که امروزه جذب شهر شده‌اند، از مناطق محل تراکم جمعيت بهائي به‌شمار مي‌رفتند و بخش قابل توجهي از سکنه و خرده‌مالکين اين دو روستا بهائي بودند. در ملک‌آباد رؤساي بهائيان نورالله و اسدالله و در علي‌آباد کريم و رضا بيگ نام داشتند. مالکيت اصلي اين دو روستا با ظل‌السلطان بود. در يک مورد، ظاهراً به تحريک حاجي ياور و به‌دستور آقا نجفي اصفهاني، مسلمانان شهر نجف‌آباد به اين دو روستا ريختند و، به ادعاي تاريخ ظهورالحق، منازل بهائيان را غارت کردند و در يک روز حدود 50 هزار تومان اموال ايشان را بردند. در سال 1329 جمعيت ملک‌آباد 573 نفر گزارش شده است.


[FONT=Times New Roman]آذربايجان 

مهم‌ترين روستاي بهائي‌نشين آذربايجان سيسان، واقع در دهستان مهران رود بخش بستان‌آباد تبريز، بود. به‌نوشته اخبار امري، «اکثر قريب به اتفاق» اهالي سيسان بهائي هستند. و سيسان «پرجمعيت‌ترين قصبه آن سامان [آذربايجان] از لحاظ تعداد احباي الهي است.» جمعيت اين روستا در سال 1329 ش. حدود 1660 نفر گزارش شده است.

علاوه بر سيسان، در منطقه آذربايجان برخي روستاهاي ديگر نيز وجود داشت که بخشي از سکنه آن، کم و بيش، بهائي بودند. از جمله بايد به روستاي مطنق (متنق) اشاره کرد که در اوايل دوره مظفرالدين‌شاه تعداد قابل توجهي بهائي داشت. اين روستا نيز، چون سيسان، در بخش بستان‌آباد تبريز واقع و در سال 1329 سکنه آن 1057 نفر بود.

اسکو و ميلان نيز از مناطقي بود که در اواخر دوره قاجاريه تعداد قابل توجهي بهائي از ميان سکنه آن برخاستند. بخشي از ايشان به عشق‌آباد مهاجرت کردند و در زمان رضاشاه به ايران بازگشتند.

بخش اعظم سکنه شهر اسکو در دوران ناصري شيخي بودند و در دهه پاياني سلطنت ناصرالدين‌شاه تعداد بهائيان شهر به 50 نفر رسيد. در سال‌هاي پاياني سلطنت ناصرالدين‌شاه (حوالي 1312 ق.) حاکم اسکو بهائي بود و کسي جرئت نداشت عليه اين فرقه حرف بزند. در سال 1303 ق. به دليل کثرت تبليغات بهائيان در شهرهاي اسکو و ميلان آشوبي عليه ايشان پديد آمد و در نتيجه برخي مبلغين سرشناس بهائي، مانند مشهدي اصغر ميلاني و محمد جعفر اسکويي، به عشق‌آباد رفتند. ميرزا حيدرعلي اسکويي (نياي خاندان صميمي تبريز) نيز به‌ صلاحديد پدرش و حاجي احمد ميلاني به‌همراه اين دو نفر و عائله مشهدي يوسف ميلاني به عشق‌آباد رفت. او در عشق‌آباد با مشهدي اصغر ميلاني شريک شده و در کاروان سراي مخدومقلي خان ترکمن حجره‌اي گرفتند و با ضمانت مشهدي ابراهيم ميلاني به تجارت پرداخت. طرف عمده تجارت ايشان ترکمن‌ها بودند.



[FONT=Times New Roman]فزوين 

شهر قزوين و روستاهاي پيرامون آن، به‌ويژه قديم‌آباد و ککين و محمدآباد و کله‌دره و اشتهارد و امين‌آباد و بايه، به‌عنوان يکي از مراکز بهائيان شناخته مي‌شد. در تمامي روستاهاي فوق‌الذکر محافل محلي بهائي وجود داشت که هدايت‌شان با محفل امري شهر قزوين بود. علت رشد بهائي‌گري در روستاهاي فوق گرایش يکي از علماي قريه قديم‌آباد، به‌نام ملا حيدرقلي قديم‌آبادي، به اين فرقه در اواسط دوران مظفرالدين‌شاه و تبليغات اوست. در سال 1329 جمعيت روستاي قديم‌آباد 629 نفر بود.

از شهر قزوين تعداد قابل توجهي شخصيت‌هاي متنفذ و فعال بهائي برخاستند مانند آقا محمد جواد قزويني و برادرش ميرزا عبدالله از طايفه زرگر. محمد جواد از ايام اقامت ميرزا حسينعلي نوري در ادرنه به تحرير و استنساخ الواح او مشغول بود ولي «جميع اعضاي خاندانش در حلقه ناقضين ميثاق درآمدند» يعني يا به فرقه ازلي پيوستند و يا با بابي‌گري قطع رابطه کردند. بخش قابل توجهي از اعضاي طايفه زرگر قزوين بهائي بودند. فتنه قاجار، شاعره بهائي، در مثنوي خود مي‌نويسد:

زرگران ديدم در آن شهر و ديار
همچو من ديوانگان روي يار

ميرزا موسي خان حکيم الهي (پسر ميرزا محمدجعفرخان مافي و نياي خاندان حکيم الهي)، شيخ کاظم سمندر (نياي خاندان سمندر)، آقا محمدمهدي و آقا محمد جواد عموجان (نياکان خاندان فرهادي)، حاج شيخ محمدعلي نبيل (نياي خاندان نبيلي)، ميرزا باقر اسعدالحکما (نياي خاندان اسعدي)، حاجي عبدالکريم قزويني و برادرانش که خاندان بزرگي در تهران و قزوين بر جاي نهادند، ابراهيم خان احياءالسلطنه طبيب (نياي خاندان رستمي)، ميرزا يوسف خان ثابت وجداني (مبلغ سرشناس و نياي خاندان ثابت وجداني)، ميرزا رضاخان (نياي خاندان تسليمي)، حاج ميرزا غلامحسين راسخ و برادرش ميرزا احمد (نياکان خاندان راسخ) از بهائيان سرشناس قزوين بودند.


[FONT=Times New Roman]همدان 

همدان يکي از کانون‌هاي اصلي گسترش بابي‌گري و بهائي‌گري در سراسر ايران است. بابي‌گري و بهائي‌گري در همدان به‌وسيله جامعه متنفذ و منسجم يهودي اين شهر اشاعه داده شد. فضل‌الله مهتدي، معروف به صبحي، مبلغ پيشين بهائي، مي‌نويسد: «همدان اکثر بهائيانش يهودي‌اند.» به‌نوشته حسن نيکو، در همدان که مرکز مهم بهائيان است، به استثناي سه چهار نفر همگي يهودي بهائي هستند.

در سال 1316 ق. سرشناس‌ترين بهائيان همدان، که به‌وسيله مظفرالملک حاکم وقت، بازداشت شدند عبارت بودند از: دايي روبين، حاجي ياري، حاجي موسي مبين، حاجي سليمان طبيب، آقا سليمان بن آقا موسي، حاجي مهدي بن آقا رفائيل، حاجي مهدي بن آقا ياري، آقا سليمان زرگر که «کلّن از احباي اسرائيل بودند.» از ديگر بهائيان سرشناس همدان، که همگي يهودي‌الاصل بودند، بايد به افراد زير اشاره کرد: ميرزا ابراهيم و برادرش حافظ‌الصحه، حاج يوحناي حافظي، حکيم عزيز، حاجي حکيم هارون، حاجي حکيم موسي، حکيم يوسف، حاجي قلندر، حکيم الي و حکيم هارون، آقا علي کليمي، آقا روبين و پسرش ميرزا حبيب‌الله، شمس‌الاطباء اسرائيلي همداني، آقا يهودا، ميرزا يوسف بن آقا ابراهيم. بر بنياد همين جامعه يهودي- بهائي بود که مدرسه آمريکائي همدان تأسيس شد.

برخي از خاندان‌هاي يهودي بهائي‌شده همدان عبارتند از: آزاده، اتحاديه (از نسل حکيم دانيال)، اخوان صفا (از نسل ميرزا مهدي اخوان الصفا)، ارجمند (از نسل حاجي مهدي ارجمند بن آقا رفائيل، مؤلف کتاب گلشن حقايق)، باهر (از نسل حاجي ميرزا طاهر)، برجيس (از نسل حکيم يعقوب)، جاويد (از نسل حاجي يهودا معروف به حاجي شکرالله جاويد)، حافظي (از نسل حاجي يوحنا خان)، رفعت (از نسل ميرزا آقا جان طبيب)، ساجد (از نسل ميرزا آشور يا آشر)، سراج (از نسل دکتر يوسف سراج)، شايان (از نسل ميرزا يحيي شايان برادر کوچک ميرزا سليمان جاويد)، صميمي (از نسل ميرزا حبيب‌الله صميمي)، صنيعي (از نسل ميرزا آقا جان. اسدالله صنيعي آجودان مخصوص محمدرضا پهلوي در دوره وليعهدي که بعداً به درجه سپهبدي رسيد از اين خانواده است)، عبدي (از نسل ميرزا فرج‌الله عبدي)،‌ عطار (از نسل حاجي حبيب‌الله عطار همداني)، علاقه‌بند (از نسل آقا يهودا علاقه‌بند)، عهديه (يکي از اعضاي اين خاندان زن حسينقلي خان نظام‌السلطنه مافي شد)، فيروز، گرانفر (از نسل موشه پسر حاجي لاله‌زار)، لاله‌زار و لاله‌زاري (از نسل حاجي لاله‌زار)، مؤيد (از نسل حبيب مؤيد)، متحده (از نسل ميرزا يعقوب متحده)، متحدين (از نسل ميرزا محمدرضا جديدالاسلام)، مشهود (از نسل ميرزا يوسف مشهود)، ممتازي (از نسل نورالدين ممتازي برادر ميرزا يعقوب متحده)، ميثاقيه (از نسل آقا يهودا ميثاقيه)، يوسفيان (از نسل ميرزا يوسف بن آقا ابراهيم).

خانواده کحال‌زاده نيز احتمالاً از يهوديان همدان است زيرا همسر دکتر حسين خان کحال، که اوّلين نشريه اختصاصي زنان ايران را به‌نام دانش در 1328 ق. منتشر کرد، دختر ميرزا يعقوب همداني (ميرزا محمد حکيم‌باشي) بود.

يهوديان بهائي همدان نقش مهمي در اشاعه بهائي‌گري در ساير مناطق داشتند. براي مثال، بايد به ميرزا ابراهيم اسرائيلي همداني (اتحاديه)، صاحب داروخانه اتحاديه رشت و عضو محفل روحاني رشت، در گيلان و نقش حاجي موسي همداني در اراک اشاره کرد. حتي در ارمنستان (ايروان) نيز بهائي‌گري به‌وسيله يک يهودي همداني (ميرزا آقا جان طبيب اسرائيلي) اشاعه يافت.

از ساير بهائيان همدان، که يا مسلمان‌تبارند و يا تبار ايشان براي نگارنده روشن نشد، مي‌توان به خانواده‌هاي زير اشاره کرد: پروين (از نسل حاج ابراهيم پروين دندانساز)، درويش (از نسل ميرزا حسين خان درويش از بابيان اوّليه)، توکل (از نسل حاجي محمدعلي تويسرکاني)، حصاري (از نسل محمدعلي حصاري)، دانش (از نسل عبدالحسين خان دينارآبادي)، درخشاني (از نسل حبيب‌الله درخشاني)، فاني (از نسل عزت‌الله فاني از بهائيان بهار همدان)، قوام (از نسل سيد مهدي قوام).

در روستاهاي همدان نيز تعدادي بهائي سکونت داشتند. در اين ميان به‌ويژه بايد به روستاي امزاجرد اشاره کرد که تعداد کثيري بهائي داشت در حدي که به احداث حظيرةالقدس دست زدند. در دوران ناصري بهائي مقتدر اين روستا داوود قلي بيگ، از سران فرقه نصيريان (علي‌اللهي)، بود؛ و در دوران احمدشاه کدخداي قريه بهائي بود. در سال 1329 امزاجرد 435 نفر سکنه داشت. عبدالحسين خان دينارآبادي (نياي خاندان دانش)، مالک روستاي دينارآباد، نيز بهائي بود. در سال 1329 اين روستا 560 نفر سکنه داشت. در روستاهاي احمدآباد و صحنه نيز از زمان ناصري تعداد قابل توجهي از بابيان و بهائيان بودند. صحنه همان روستايي است که قرةالعين دو روز در آن توقف کرد و اهالي را تبليغ نمود.

از شخصيت‌هاي مهم بهائي همدان بايد به صدرالصدور و سيد مهدي قوام همداني اشاره کرد:

حاجي سيد احمد صدرالعلما پسر حاجي سيد ابوالقاسم صدرالعلماي همداني، مباشر امور کتابت شرعيه حاجي ميرزا هادي مجتهد همداني، بود. سيد احمد براي تحصيل به نجف رفت و سپس در مدرسه خان مروي تهران مستقر شد. در سال 1316 ق. در همدان به‌وسيله حکيم موسي، طبيب يهودي، به بهائيت گرويد. به تهران بازگشت و در مدرسه مروي به تدريس و تحصيل پرداخت و لقب صدرالعلماي پدرش به او رسيد. او سپس به طريقت شاه‌نعمت‌اللهي وارد شد و در اين فرقه به مقام پير دليل، که نايب و قائم‌مقام پير طريقت است، دست يافت. حاجي صدر در سال 1325 ق. در تهران درگذشت. او از سوي عباس افندي به «صدرالصدور» ملقب بود.

سيد مهدي قوام همداني به يک خانواده روحاني مقيم کردستان تعلق داشت. در سال 1318 ق. به‌وسيله دايي‌اش، آقا صادق، بهائي شد. قوام از مبلغين فعال بهائي بود و گروهي را بهائي کرد. مدتي در سلک علماي ديني سنندج بود.


[FONT=Times New Roman]کاشان  

کاشان نيز، مانند همدان، از کانون‌هاي اصلي رشد بابي‌گري و بهائي‌گري در سراسر ايران است و اين امر به‌دليل وجود جمع کثيري از يهوديان آشکار و مخفي در اين منطقه بود. به‌نوشته فاضل مازندراني، شهر کاشان و توابعش در زمان آغاز دعوي ميرزا حسينعلي نوري (بهاء) «مرکز پرجمعيتي از بهائيان بود.» علاوه بر بابي‌هاي پيشين، گروهي از يهوديان کاشان نيز بهائي شدند و اين فرقه را در منطقه کاشان و توابع قدرت بخشيدند. در بخش‌هاي بعد، با برخي از خاندان‌هاي يهودي بهائي‌شده کاشان آشنا خواهيم شد.

به‌علاوه، بايد به حضور جمعي از بابي‌ها و بهائي‌ها در مناطق روستايي کاشان اشاره کرد. مهم‌ترين اين مناطق نراق و آران و جوشقان و قمصر است. به‌نظر مي‌رسد که در نراق غلبه با بابي‌هاي ازلي بود و در آران و جوشقان و قمصر با بهائيان.

در دوران احمد شاه، در روستاي آران (مرکز بلوک آران) محفل بهائي تأسيس شد که بهائيان مقتدري چون ارباب ميرزا محمدرضا آراني (نياي خاندان فلاح) گردانندگان اصلي آن بودند. ارباب ميرزا محمدرضا آراني در سال 1332 ق./ 1292ش. در اين روستا به تأسيس مدرسه ويژه بهائيان دست زد که بعدها (1300ش.) به مدرسه معرفت تبديل شد. از خاندان‌هاي سرشناس بهائي آران، علاوه بر فلاح، بايد به ضيايي و فروغي اشاره کرد. سکنه روستاي آران کاشان در سال 1329 ش. حدود ده هزار نفر گزارش شده است. در روستاهاي بيدگل و نوش‌آباد (از توابع آران) نيز تعدادي بهائي ساکن بودند.

در روستاي جوشقان و توابع آن، به‌ويژه فتح‌آباد و ضياءآباد، نيز تعدادي بهائي وجود داشت. جمعيت روستاي جوشقان در سال 1329 ش. 2766 نفر ذکر شده است.


[FONT=Times New Roman]مازندران 

ساري و توابع آن از مراکز متراکم جمعيتي بهائيان بود. در دوران احمد شاه قاجار، سران ثروتمند دو طايفه مقتدر اين منطقه (عبدالملکي و کلبادي) بهائي بودند و طبعن در ميان اتباع ايشان بهائيان حضور داشتند.

علاوه بر شهرهاي ساري و بارفروش (بابل)، که در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم ميلادي مأواي گروهي از متنفذان و ثروتمندان بهائي بود (مانند اعضاي خاندان‌هاي کلبادي و درخشان و مقدس در ساري و خاندان شريعتمدار در بابل)، از مراکز بهائي‌نشين منطقه فوق بايد به شهرها و روستاهاي زير اشاره کرد: آمل، ارطي، ايول، بابلسر، بهنمير، چال زمين، درزيکلا، روشندان، ضياء گلده، عرب خيل، علي‌آباد (شاهي)، فريدون کنار، کفشگرکلا و ماه فروزک. در تمامي اين روستاها محفل روحاني داير بود.

در اين ميان روستاهاي درزيکلا و کفشگرکلا (از توابع علي‌آباد) چنان انباشته از جمعيت بهائي بودند که به «قراء بابي» شهرت داشتند. در سال 1329 جمعيت کفشگرکلا 1600 نفر گزارش شده است. روستاي ماهفروزک (ماهفروجک) در تاريخ بهائيت از اهميت فراوان برخوردار بود و از آن با ‌عنوان «روستاي مبارکه» ياد مي‌شد. مقبره برخي بهائيان نامدار در اين روستا واقع است. از مشاهير بهائيان اين روستا بايد به ملاعليجان ماهفروزکي ملقب به «علي اعلي» اشاره کرد. در سال 1329 سکنه اين روستا 560 نفر ذکر شده است.

محل تراکم بهائيان در مازندران از ساري به سمت گرگان امتداد مي‌يافت. از سرشناس‌ترين خانواده‌هاي بهائي گرگان بايد به خانواده‌هاي ابتهاج (از نسل ابراهيم خان ابتهاج‌الملک گرگاني) و سرخوش (از نسل ميرزا يحيي خان سرخوش) اشاره کرد. در بسياري از شهرها و روستاهاي گرگان، از جمله گرگان، گنبد کاووس، بندر گز، مينودشت، کورون کفتر، کلاله، کاليکش، قونيلي، قريه بديع، قره قاج، قره شو، قرق، فاضل آباد، شيرآباد، راميان، خوشه، خان ببين، جلاليه، پيچک محله، پهلوي دژ، بشمک شاه پسند، باجگير، رحمت آباد و غيره بهائيان حضور داشتند.
[FONT=Times New Roman] 
رشد بهائي گري در دوران هويدا
 

در سال 1345، در اوايل صدارت اميرعباس هويدا- که به يک خاندان سرشناس بهايي تعلق داشت، ايران به 24 «قسمت امري» تقسيم مي‌شد. هر قسمت امري داراي مرکزي بود که محفل آن به «محفل روحاني مرکز قسمت امري» موسوم بود.

قسمت‌هاي امري و مراکز بيست و چهارگانه آن به شرح زير بود: 1- آباده (آباده)، 2- آذربايجان شرقي (تبريز)، 3- آذربايجان غربي (رضاييه)، 4- اصفهان (اصفهان)، 5- بابل (بابل)، 6- گرگان (گرگان)، 7- بنادر و جزاير خليج فارس (بندرعباس)، 8- خراسان (مشهد)، 9- خوزستان (اهواز)، 10- زاهدان (زاهدان)، 11- ساري (ساري)، 12- سنگسر (سنگسر)، 13- تهران (تهران)، 14- عراق (اراک)، 15- فارس (شيراز)، 16- قائنات (بيرجند)، 17- قزوين (قزوين)، 18- کاشان (کاشان)، 19- کرمان (کرمان)، 20- کرمانشاه (کرمانشاه)، 21- گيلان (رشت)، 22- ني‌ريز (ني‌ريز)، 23- همدان (همدان)، 24- يزد (يزد).

آنچه در اين فهرست حايز اهميت است تراکم جمعيت بهائيان در برخي مناطق است که تأسيس يک مرکز امري مستقل را ضرور ساخته بود. مهم‌ترين اين مناطق فارس و مازندران است. در فارس سه مرکز امري دائر بود (شيراز، آباده، ني‌ريز) و در مازندران سه مرکز امري (ساري، بابل و گرگان).

در سال 1349 تعداد مراکز قسمت امري ايران به 67 مرکز رسيد و در «نقشه پنج ساله»، که به اواخر دوران سلطنت پهلوي تعلق دارد، بايد تعداد محافل محلي ايران به 1100 محفل مي‌رسيد.  

دنباله دارد.............
Work hard in silence
Let your success
Be your noise

ارسال پست

بازگشت به “تاريخ، فرهنگ و تمدن”