--<< در دنياي روان شناسي >>--

در اين بخش مي‌توانيد در مورد مباحث مرتبط با بهداشت و روان به بحث بپردازيد.

مدیران انجمن: Dr.Akhavan, mahshid-banoo, شوراي نظارت

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » شنبه 14 آذر 1388, 7:38 pm

نهاد، خود و فراخود  ( بسیار جالب است ) 
====================

این همان اصطلاح کوه یخ است :


تصویر
=====
این به نوعی ترجمه شده عکس بالا است :
.....
تصویر
=====================================

بنابر نظریه فروید در مورد شخصیت، شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل یافته است: نهاد، خود و فراخود. این سه عنصر در تعامل با یکدیگر، رفتارهای پیچیده انسانی را به وجود می‌آورند.

نهاد (Id)
نهاد، تنها مولفه شخصیت است که از بدو تولد حضور دارد. این جنبه از شخصیت کاملاً‌ ناهشیار (ناخودآگاه) است و شامل غرایز و رفتارهای ابتدایی می‌باشد. به عقیده فروید، نهاد منبع تمام انرژی‌های روانی است و مولفه ابتدایی شخصیت است.
نهاد، تحت تسلط اصل لذت است و در صدد ارضاء آنی تمام تمایلات، خواسته‌ها و نیازهاست. اگر این نیازها فوراً برآورده نشوند، نتیجه‌اش اضطراب و تنش خواهد بود. برای مثال، افزایش گرسنگی یا تشنگی به تلاش فوری برای خوردن یا آشامیدن می‌انجامد. نهاد در دوران اولیه زندگی بسیار اهمیت دارد زیرا باعث می‌شود تا نیازهای نوزاد برآورده شود. اگر نوزاد گرسنه باشد، شروع به گریه خواهد کرد و تا هنگامی که تقاضای نهاد برآورده نشده، به گریه ادامه خواهد داد.
با وجود این، ارضاء فوری این نیازها همیشه عملی یا واقعگرایانه نیست. اگر ما کاملاً تحت تسلط اصل لذت باشیم، ممکن است به قاپیدن چیزهایی که می‌خواهیم از دست دیگران اقدام کنیم تا نیاز خود را برآورده سازیم. این نوع رفتار هم از نظر اجتماعی غیرقابل پذیرش است و هم نوعی رفتار ایذائی است. به عقیده فروید، نهاد سعی می‌کند تنش‌های ایجاد شده توسط اصل لذت را از طریق «فرایند نخستین» که مستلزم شکل دادن به تصویری ذهنی از شیء مورد نیاز به عنوان روشی برای ارضاء آن نیاز است، حل کند.

خود (Ego)
خود، آن مولفه از شخصیت است که مسئول برخورد با واقعیت‌هاست. به عقیده فروید، خود از نهاد به وجود می‌آید و باعث می‌شود که سائق‌های غریزی برآمده از نهاد بتوانند به شکل قابل قبول‌تری در دنیای واقعی بیان گردند. کارکرد خود، هم در ذهن هشیار، هم در ذهن نیمه‌هشیار و هم در ذهن ناهشیار است.
خود براساس اصل واقعیت عمل می‌کند و بر آن است تا تمایلات نهاد را به شیوه‌ای واقعی‌تر و از نظر اجتماعی قابل پذیرش، برآورده سازد. اصل واقعیت، مزایا و معایب یا فایده و ضرر هر اقدام را پیش از تصمیم‌گیری به انجام یا عدم انجام آن می‌سنجد. در بسیاری موارد، تمایلات نهاد قابل برآورده ساختن هستند امّا با تاخیر ... خود، سرانجام به آن رفتار اجازه بروز می‌دهد امّا در زمان و مکان مناسب.
خود همچنین باعث تخلیه تنش‌های به وجود آمده ناشی از تمایلات برآورده نشده می‌باشد. این کار از طریق فرایند ثانویه صورت می‌گیرد که در آن، خود سعی می‌کند تا شیئی را در دنیای واقعی بیابد که با تصویر ذهنی به وجود آمده توسط فرایند نخستین نهاد مطابقت داشته باشد.

فراخود (Superego)
آخرین مولفه شخصیت، فراخود است. فراخود آن جنبه از شخصیت است که در بردارنده تمام ایده‌آل‌ها و استانداردهای اخلاقی و درونی است که ما از والدین و جامعه کسب می‌کنیم. فراخود راهنمای قضاوت ماست. به عقیده فروید، فراخود از حدود 5 سالگی شروع به ظهور و پدیدار شدن می‌کند.
فراخود دارای دو بخش است:

خودِ آرمانی: شامل قواعد و استانداردها برای رفتارهای خوب. این رفتارها شامل رفتارهایی هستند که مورد تائید والدین و دیگر شخصیت‌های بانفوذ می‌باشند. اطاعت از این قواعد به احساس غرور، ارزش و رضایت‌مندی می‌انجامد.
وجدان: شامل اطلاعاتی درباره چیزهایی که توسط والدین و جامعه، بد پنداشته می‌شوند. این رفتارها غالباً ممنوع هستند و به پیامدهای بد، تنبیه، جریمه و یا احساس گناه منجر می‌شوند.
فراخود در جهت تکامل بخشیدن به رفتار عمل می‌کند. تمام تمایلات غیرقابل قبول نهاد را سرکوب می‌کند و تلاش می‌کند که باعث شود خود براساس استانداردهای آرمانی عمل کند تا قواعد و اصول واقعگرایانه. فراخود نیز هم در ذهن هشیار، هم در ذهن نیمه‌هشیار و هم در ذهن ناهشیار حضور دارد.

تعامل بین نهاد، خود و فراخود
با توجه به تعاریف بالا به سادگی می‌توان مشاهده کرد که چه تعارضاتی ممکن است بین نهاد، خود و فراخود به وجود آید. فروید از عبارت «نیرومندی خود» برای اشاره به توانایی کارکردی خود، علیرغم این نیروهای معارض، استفاده می‌کرد. فردی با «نیرومندی خود» مناسب قادر است این فشارها را به نحو موثری مدیریت کند. میزان بسیار زیاد «نیرومندی خود» باعث انعطاف‌پذیری زیاد و میزان بسیار کم «نیرومندی خود» باعث آشفتگی و اختلال زیاد می‌گردد.
به عقیده فروید، کلید در اختیار داشتن یک شخصیت سالم، برقراری حفظ تعادل بین نهاد، خود و فراخود است.

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

"The Id, Ego and Superego", Kendra Van Wagner,
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

منبع: ravvanyar.com
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » سه شنبه 1 دی 1388, 6:44 pm

 سگ‌های پاولوف

__________________________________________

تصویر
 
 
مفهوم «شرطی‌سازی کلاسیک».امروزه به عنوان یک مفهوم بنیادی به همه دانشجویان روان‌شناسی در همان سال‌های اولیه تحصیل آموخته می‌شود. امّا جالب است بدانید که این پدیده برای نخستین بار توسط فردی تشخیص داده شد که اصلاً روان‌شناس نبود. ایوان پاولوف، فیزیولوژیست معروف روس که در سال 1904 به خاطر مطالعاتش در زمینه فرایندهای گوارش موفق به دریافت جایزه نوبل شد، کسی بود که پدیده شرطی‌سازی را کشف کرد. او در خلال مطالعاتش در زمینه سیستم گوارشی سگ‌ها متوجه پدیده جالبی شد: هرگاه یکی از همکارانش وارد اتاق می‌شد، بزاق دهان سگ‌ها شروع به ترشح می‌کرد.
پاولوف و دستیارانش، انواع چیزهای خوردنی و ناخوردنی را به سگ‌ها نشان می‌دادند و میزان ترشح بزاق آن‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دادند. پاولوف متوجه شد که ترشح بزاق، یک فرایند واکنشی است و به طور خودکار در پاسخ به یک محرک خاص اتفاق می‌افتد و تحت کنترل آگاهانه حیوان نیست. با وجود این، پاولوف متوجه شد که سگ‌ها گاهی اوقات حتی بدون وجود غذا یا بوی آن شروع به ترشح بزاق می‌کنند. او به سرعت دریافت که این واکنش به سبب یک فرایند فیزیولوژیک و خودکار نیست.

پیدایش نظریه شرطی‌سازی کلاسیک

پاولوف براساس مشاهداتش دریافت که ترشح بزاق یک واکنش آموخته شده است. سگ‌ها به لباس سفید آزمایشگاهی دستیاران پژوهشی پاولوف واکنش نشان می‌دادندو این لباس تداعیگر زمان غذاخوردن در آن‌ها بود. برخلاف ترشح بزاق در زمان غذا دادن که واکنش غیرشرطی است، ترشح بزاق هنگامی که سگ انتظار دریافت غذا دارد، واکنش شرطی است.
پاولوف سپس تمرکز خود را معطوف بررسی دقیق چگونگی آموختن یا به دست آوردن این واکنش‌های شرطی کرد. او از طریق یک سری آزمایش باعث به وجود آمدن واکنش شرطی به محرک‌هایی که قبلاً خنثی بودند شد. او تصمیم گرفت که از غذا به عنوان محرک غیرشرطی، یا محرکی که باعث واکنش خودکار و طبیعی می‌شود، استفاده کند. صدای مترونوم به عنوان محرک خنثی انتخاب شد. ابتدا صدای تیک تیک مترونوم برای سگ‌ها به صدا در می‌آمد و آنگاه بلافاصله به آن‌ها غذا داده می‌شد.
پس از چند بار آزمایش شرطی‌سازی، پاولوف متوجه شد که سگ‌ها پس از شنیدن صدای مترونوم، بزاق دهانشان شروع به ترشح می‌کند. پاولوف چنین نوشته است: «محرکی که قبلاً خنثی بود، جلوتر از فعالیت‌ واکنش ذاتی تغذیه‌ای قرار داده شده بود. ما مشاهده کردیم که پس از چند بار تکرار تحریک ترکیبی، صدای مترونوم خاصیت تحریک ترشح بزاق را به دست آورده بود.» به عبارت دیگر، یک محرک قبلاً خنثی (مترونوم) به یک محرک شرطی تبدیل شده بود که باعث واکنش شرطی (ترشح بزاق) می‌شد.

تاثیر پژوهش پاولوف

کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، به عنوان یکی از مهم‌ترین کشفیات در تاریخ روان‌شناسی باقی مانده است. فرایند شرطی‌سازی، علاوه بر شکل دادن پایه‌های آنچه بعداً روان‌شناسی رفتاری نامیده شد، امروزه به دلیل کاربردهای زیاد، از جمله اصلاح رفتار و درمان بیماری‌های سلامت روان، همچنان با اهمیت باقی مانده است. غالباً از شرطی‌سازی کلاسیک برای درمان انواع هراس‌ها، اضطراب و اختلالات هراس استفاده می‌شود.
یکی از مثال‌های جالب استفاده علمی از اصول شرطی‌سازی کلاسیک، ایجاد «بیزاری از مزه» در شغال‌ها به منظور جلوگیری از شکار دام‌های روستایی توسط آن‌هاست (گوستافسون و همکاران، 1974).
«بیزاری از مزه» شرطی هنگامی اتفاق می‌افتد که یک محرک خنثی (خوردن نوعی غذا) با یک واکنش غیرشرطی (بیمار شدن پس از خوردن غذا) جفت یا همراه شود. این نوع از شرطی‌سازی بر خلاف سایر اشکال شرطی‌سازی کلاسیک، به همراه کردن چیزهای بیشتر برای شکل‌دهی تداعی نیازی ندارد. در واقع، بیزاری از مزه عموماً پس از همراهی با تنها یک چیز حاصل می‌شود. دامداران راه‌های مفیدی برای استفاده از این نوع شرطی سازی کلاسیک برای حفظ دام‌هایشان کشف کرده‌اند. در یک مورد، به گوشت گوسفند دارویی تزریق شد که باعث تهوّع می‌شد. شغال‌ها پس از خوردن گوشت مسموم به جای حمله به گوسفندها از آن‌ها دوری می‌کردند (گوستافسون و همکاران، 1976 ).

با وجودی که کشف شرطی‌سازی کلاسیک توسط پاولوف، بخش مهمی از تاریخچه روان‌شناسی را شکل داده است، امروزه نیز کارهای او همچنان الهام بخش پژوهش‌های بیشتری است. بین سال‌های 1997 و 2000، بیش از 220 مقاله در مجلات علمی به پژوهش‌های اولیه پاولوف در زمینه شرطی‌سازی کلاسیک ارجاع داده‌اند. هر چند پاولوف روان‌شناس نبوده است امّا مشارکت او در روان‌شناسی به جایگاه کنونی این علم کمک شایانی کرده است و به نظر می‌رسد که در سال‌های آینده نیز همچنان به شکل دهی درک ما از رفتار انسانی کمک کند.

خلاصه دوستان گرامی شرطی شدن هایی که در حال حاضر در صحبت های عموم رایج است ( که می گویند شرطی شده ام ) تاریخچه اش برمی گرده به این کشف ایوان پاولوف گرامی تصویر

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

&Pavlov's Dogs", Kendra Van Wagner,
<!-- m -->[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]<!-- m -->

تصویر ravanyar.com 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » پنج شنبه 10 دی 1388, 12:06 pm

 آزمایش آلبرت کوچولو    
آزمایش «آلبرت کوچولو» یکی از آزمایش‌های معروف روان‌شناسی است که توسط جان واتسون، روان‌شناس رفتارگرا، و یکی از دانشجویانش به نام روزالی راینور صورت گرفته است. پیش از آن، ایوان پاولوف، فیزیولوژیست روسی، با آزمایشی که بر روی سگ‌ها انجام داده بود، فرایند شرطی‌سازی را نشان داده بود. واتسون علاقه‌مند بود پژوهش پاولوف را گسترش داده و نشان دهد که واکنش‌های هیجانی قابل شرطی‌سازی کلاسیک در افراد است.
کسی که در این آزمایش شرکت داده شد، کودکی بود که واتسون و راینور او را «آلبرت بی» می‌نامیدند امّا امروزه بیشتر به نام آلبرت کوچولو معروف است. واتسون و راینور هنگامی که آلبرت در سن 9 ماهگی بود او را در معرض تعدادی محرک شامل یک موش سفید، یک خرگوش، یک میمون، نقاب‌های مختلف و روزنامه آتش گرفته قرار دادند و واکنش‌های او را مشاهده کردند. آلبرت در ابتدا هیچ ترسی از اشیائی که به او نشان داده می‌شد نشان نداد.     جان واتسون  

 تصویر 
   
دفعه بعد، هنگامی که موش به آلبرت نشان داده شد، واتسون با کوبیدن چکش بر یک لوله فلزی صدای بلندی ایجاد کرد. طبیعتاً کودک پس از شنیدن صدای بلند شروع به گریه کرد. پس از چند بار همزمان کردن موش سفید با صدای بلند، آلبرت هر بار که موش را می‌دید شروع به گریه می‌کرد.
واتسون و راینور می‌نویسند: «کودک بلافاصله بعد از دیدن موش سفید شروع به گریه می‌کرد. تقریباً بلافاصله به سرعت به پهلوی چپ می‌پیچید، خود را روی چهار دست و پا بلند می‌کرد و به سرعت دور می‌شد به نحوی که گرفتنش قبل از آن که به لبه میز برسد مشکل بود.»

عناصر شرطی‌سازی کلاسیک در آزمایش آلبرت کوچولو
آزمایش آلبرت کوچولو مثالی است از این که چگونه شرطی‌سازی کلاسیک می‌تواند بر روی واکنش هیجانی تاثیر بگذارد.
محرک خنثی: موش سفید
محرک غیرشرطی: صدای بلند
واکنش غیرشرطی: ترس
محرک شرطی: موش سفید
واکنش شرطی: ترس
واتسون و راینور علاوه بر نشان دادن این که واکنش‌های هیجانی در انسان‌ها می‌تواند شرطی شود، همچنین مشاهده کردند که «تعمیم محرک‌ها» اتفاق می‌افتد. آلبرت، پس از شرطی‌سازی، نه تنها از موش سفید می‌ترسید بلکه از انواع گسترده‌ای از اشیاء سفید رنگ مشابه نیز می‌ترسید. به عنوان مثال از کت سفید رنگ راینور و لباس سفید ‌آزمایشگاه واتسون نیز می‌ترسید.

انتقادهایی بر آزمایش آلبرت کوچولو
با وجودی که این آزمایش یکی از معروف‌ترین آزمایش‌های روان‌شناسی است و در تمام درس‌های اولیه روان‌شناسی تدرس می‌شود، امّا مورد انتقادهای گسترده‌ای نیز واقع شده است. نخست، طراحی آزمایش به دقت صورت نگرفته است. و دیگر این که آزمایش اصول اخلاقی را رعایت نکرده است. امروزه با توجه به استانداردهای اخلاقی موجود، آزمایش آلبرت کوچولو قابل تکرار نیست.

چه بر سر آلبرت کوچولو آمد؟
این پرسش که « چه بر سر آلبرت کوچولو آمد» برای مدتی طولانی به صورت یکی از رازهای رشته روان‌شناسی بود. واتسون و راینور نتوانستند ترس شرطی کودک را از بین ببرند زیرا مادرش بلافاصله پس از خاتمه آزمایش او را با خود برد. برخی حدس می‌زدند که کودک با هراس عجیبی از اشیاء سفیدرنگ رشد خواهد کرد.
امّا اخیراً هویت واقعی آلبرت کوچولو کشف شد. در گزارشی که در مجله «آمریکن سایکولوژیست» منتشر شده است، دکتر هال بک پس از هفت سال تحقیق به این کشف نائل آمده است. پس از ردگیری محل اصلی آزمایش و هویت واقعی مادر آلبرت، مشخص شد که آلبرت کوچولو در واقع پسر بچه‌ای به نام داگلاس مریت بوده است. امّا داستان، پایان خوشی نداشت. داگلاس در 10 مِی 1925 در سن 6 سالگی به مرض هیدروسفالی (افزایش حجم مایع مغزی) درگذشت. دکتر بک می‌نویسد: «پژوهش هفت ساله ما طولانی‌تر از عمر پسر بچه کوچک بود.»


ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

"The Little Albert Experiment", Kendra Van Wagner,
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]   
 
 
 
 تصویر ravanyar.com 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » شنبه 12 دی 1388, 3:39 pm

 روان‌شناسی جذابیت چهره‌های سرشناس  
 ________________________________________________  
پس از در گذشت چند هنرمند سرشناس که به تازگی اتفاق افتاد، روان‌شناسی پشت این شیفتگی عمومی نسبت به آنان مورد توجه قرار گرفته است. چرا درگذشت یک چهره مشهور، چنین حزن و اندوهی در کسانی که هرگز او را نمی‌شناختند به وجود می‌آورد؟ با نگاه کردن به جمعیت انبوهی که در مراسم سوگواری مایکل جکسون شرکت کرده بودند ممکن است فکر کنید که این پدیده جدیدی است که عمدتاً به خاطر نفوذ رسانه‌های جمعی شکل می‌گیرد. امّا در واقع، این غم و اندوه عمومی، پدیده تازه‌ای نیست و مردم از زمان‌های خیلی دور مجذوب زندگی، عشق‌ها و تراژدی‌های افراد مشهور و سرشناس بوده‌اند.

به تازگی نتایج برخی پژوهش‌هایی که درباره جذابیت افراد سرشناس صورت گرفته منتشر شده است. این پدیده افراد بسیار زیادی را دربرمی‌گیرد، بسیار بیشتر از آنچه حدس می‌زنید. در واقع نه تنها آن‌هایی که خوانندگان مجلات مبتذل هنری و شایعات مندرج در آن هستند و از تمام جزئیات زندگی چهره‌های سرشناس هنری آگاهی دارند، بلکه اکثر قریب به اتفاق مردم به طول فعَال یا غیرفعّال، در شایعه پراکنی مشارکت دارند.  
تاکنون پژوهش‌های متعددی درباره این که چه کسانی مجذوب چهره‌های سرشناس می‌شوند و انگیزه آن‌ها چیست صورت گرفته است. این شیفتگی اگر صرفاً با هدف سرگرمی باشد، به احتمال زیاد نشانگر شخصیت برون‌گرای فرد است و برای اغلب افراد روش سالمی برای گذراندن وقت می‌باشد. این نوع شیفتگی متضمن رفتارهای بی‌خطر مانند خواندن و صحبت کردن درباره یک چهره سرشناس است. امّا گرایش شدید به یک چهره سرشناس ممکن است نشانگر ردپای روان‌رنجوری و شیفتگی بسیار شدید نسبت به یک چهره سرشناس می‌تواند نشانگر رفتار آسیب‌شناختی مرزی و ردپای روان‌پریشی در فرد باشد. این نوع از شیفتگی نسبت به یک چهره سرشناس که تا مرز پرستش هم می‌تواند پیش رود، می‌تواند شامل رفتارهایی چون همدلی و احساس یگانگی در موفقیت‌ها و شکست‌های چهره سرشناس، دلمشغولی و وسواس فکری با جزئیات زندگی چهره سرشناس، و همذات پنداری خود با چهره سرشناس باشد.   تصویر 
 
این نوع شیفتگی نسبت به یک چهره سرشناس چه اثراتی بر سلامت ذهنی دارد؟ مطالعاتی که توسط گروهول و نورث (2007) صورت گرفته نشان می‌دهد که شیفتگی بسیار شدید نسبت به یک چهره سرشناس با موارد زیر مرتبط است:

> افسردگی
> اضطراب بدکاری اجتماعی
> استرس
> رضایت اندک از زندگی
 
 
البته باید خاطر نشان ساخت که هر نوع شیفتگی نسبت به افراد سرشناس بد نیست. اگر کسی را به خاطر دستاوردهایش بستائیم و سعی کنیم با الگوسازی از او خودمان نیز تلاشمان را مضاعف کنیم، این چیز مثبتی است. امّا اکثر ما شیفته افراد سرشناس هستیم فقط به خاطر شهرت آن‌ها، نه تلاش‌ها و دستاوردهایشان. نکته مهم این است که باید قهرمان‌ها را از چهره‌های سرشناس تفکیک کنیم. وگرنه خود را از مدل‌ها و الگوهای واقعی محروم خواهیم ساخت.  
دوستان گرامی تصویرتصویر
این موضوع مشابه مسئله الگوسازی و همان سرمشق گیری است که یکی از روش های شکل گیری نگرش می باشد .
خوب در افراد بزگسال بیشتر قابل کنترل است اما در کودکان و نوجوانان لازم است کنترل شود که الگو گیری از یک منبع مناسب صورت گیرد

تصویر

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

“The Psychology Behind Celebrity Worship”, Kendra Van Wagner,
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

 تصویر ravanyar.com 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » دو شنبه 14 دی 1388, 1:58 am

  روانشناسی تمایلات انسان در زندگی
________________________________________________________


تصویر
  قدیم الایام تمایلهای بشری بین مجمع های گوناگون جوامع، از جمله؛ شاعران، فلسفه دان ها، روانشناسان و دیگر قشرها مورد بررسی قرار گرفته است. بطور علمی همواره در شکل گیری واژه ای بنام "میل و انگیزه" در انسان، عوامل مختلفی چون، معیارهای روانشناسی، اجتماعی، روانکاوی و جسمی(ترشح غدد داخلی) موثر می باشند. در واقع اشتیاق و تمایلات در هر انسان، اساس حیات او را بنیان می سازد و بدون آن زندگی معنا ندارد. در مواردی نیز با وجود محدودیت های موجود در هر جامعه و متعاقبا" کنترل حدود تمایلات در هر فرد و عدم ابراز آن، می تواند بازتابی مخرب داشته باشد. در واقع بسته به شرایط موجود، اثرات میل در زندگی می تواند مثبت یا بالعکس به همان میزان منفی نیز باشد.

حالات هر فرد از وضعیت روحی تا موقعیت شغلی وی از تمایلات وی ریشه می گیرد. چگونگی قالب انسان، میل به نیک سرشتی، اشتیاق به ثروت، میل به جلوه ی اجتماعی و مورد تشویق قرار داشتن و یا حتی قدرت طلبی، همگی به تمایلات و نحوه ی بروز آن بستگی دارد. به دلیل تنوع در احساسات و روش هر شخص در زندگی ، موارد ذکر شده خیلی جامع نیستند بلکه تنها گوشه ای از دامنه ی وسیع این مبحث است. ارزشیابی این تمایلات در هر جامعه از تنوع و گستردگی زیادی برخوردار است، در واقع این دید خود جامعه است که محدوده ی شکل گیری و تحقق امیال فردی را برای زنان و مردان آن جامعه تعیین می کند. حتی به نوعی در برخی جوامع هنوز خیلی از موضوعات به دلیل عدم وجود خیلی آزادی ها در پرده ی ابهام باقی مانده، بطور مثال مبحث میل جنسی در برخی جوامع حتی به نوعی است که به دلیل تبعیض موجود بین مرد و زن، مسئله ی س__ک____س طوری منعکس شده است که مردان حکم شکارچی و زنان همیشه قربانی هستند! و نتیجه ی آن این است که از دید اجتماع میل جنسی در مردان عادی است امّا در مقابل به گرایش یک زن به روابط جنسی همیشه به دیده ای تردیدآمیز می نگرند!

این روال همیشه مشکل ساز بوده است چرا که در یک جامعه، هم مردان و هم زنان باید از یک رابطه ی جنسی سالم برخوردار باشند و همواره این تبعیضات موجود بین زن و مرد بر رشد سلامت روحی و جنسی افراد اثرات مخرب خود را داشته است.

در مبحث روانکاوی، فروید بطور کامل تفاوتهای بین انگیزه و شهوت جنسی در مقابل حس مرده و مخرب جنسی را، بیان کرده است. هدایت صحیح و ارضای شهوت و میل جنسی به دنبال خود حس و ترغیبت به انگیزه های مثبت دیگر در زندگی را در بر دارد، و بالعکس بی انگیزگی در میل جنسی، خود، اثرات مخربی بر جای خواهد داشت. چگونگی بارتاب میل و انگیزه در رفتار هر شخص، چه مثبت و چه منفی، کاملا" امری است فطری. اثرات تمایلات مخرب در اجتماع با خشونت و ناهنجاری ها همراه است، همچون عدم ارضای صحیح میل جنسی که در نهایت با ناهنجاری های هر فرد و بروز رفتارهای عصبی در جامعه نمایان می شود. از جمله پایه های اساسی بروز تمایلات در هر فرد، معیارهای محیطی و فیزیولوژی(جسمی) می باشد، بطور مثال، میزان ترشح هورمونهای جنسی از جمله تستوسترون باعث ایجاد میل جنسی و عدم بروز این حس به خشونت افراد در جامعه منتهی می شود. وجود ترشح بالای این هورمون ها مثل تستوسترون در مردها و در برخی زنان، عاملی است جهت گرایش به میل شدید جنسی، حس رقابت جویی، افزایش قدرت جسمانی و در بعضی موارد ناهنجاری های خشونت آمیز.

حتی در نمونه هایی از متون باستانی فلسفی شرق، همواره نظرشان بر این بوده که میل جنسی می تواند در زنان شدیدتر نیز باشد. از آنجاییکه وجود هورمون تستوسترون عامل فعال کننده میل جنسی است، لذا میزان ترشح آن در زنان، میزان میل جنسی آنها را رقم می زند. حتی درصورت پایین بودن میزان این هورمون در زنان، پزشکان دوره های مصرفی تستوسترون را برای آنها جهت بالا بردن شهوت و میل جنسی، تجویز می کنند. میزان این هورمون بطور طبیعی در مردها موجود است، بنابراین همواره میل جنسی نیز در آنها زیاد است و به دنبال آن بازتاب های مثبت بیشتری را نسبت به خانم ها دارا می باشند. سالهاست این موضوع که آیا شهوت و میل جنسی در مردها بیشتر است یا زنان، در سایه ی ابهام قرار دارد. همان طور که قبلا" اشاره کردیم، از نظر تئوری مردها به دلیل دارا بودن هورمون تستوسترون بالا، متعاقبا" از تمایلات جنسی بیشتری نیز برخوردارند ولی این به معنای انکار قدرت زنها در این زمینه نمی باشد، چرا که آنها نیز قادرند تمایلات جنسی خود را در درجه ی بالایی بروز دهند.

در اینجا تمایلات را به سه دسته ی اصلی تقسیم کرده ایم، که بطور کلی تمامی امیال انسانی در این سه دسته گنجانده می شود، که به عوامل سه گانه معروف هستند و شامل: زاد و ولد، قدرت طلبی و هدفمندی، می باشد:

1- میل به زاد و ولد

براساس نظریه تکاملی فروید، از ابتدای خلقت، هدف آمیزش در انسان، زاد و ولد و بقای نسل بوده است. وجود تمایلات جنسی قوی در مرها و همچنین زنها عاملی است حیاتی برای ایجاد حس آمیزش و زاد و ولد که لازمه ی بقای انسان است. از نظر زیست شناسی ایجاد رابطه ی جنسی و آمیزش برای تولید مثل همواره در رأس نظریه های فروید قرار دارد، همانطور که قبلا" اشاره شد، وی معتقد به هدف مند بودن شهوت و میل جنسی است بطوریکه نتیجه ی این آمیزش در جهت مثبتی مثل تولید مثل و داشتن فرزند پیش می رود. در اصل فروید و تمامی روانشناسان بر این باورند که میزان تمایلات جنسی و شهوت در هر انسان، بنیاد اصلی تکامل انسانی می باشد. نیاز عاطفی، عشق و صمیمیت درهر رابطه جنسی، پایه های آن را تشکیل می دهد. از نظر روانشناسی تأمین میل جنسی در هر فرد، می تواند حکم کلیدی را جهت شروع و گشایش میل به خلاقیت و کارآیی در هر زمینه کارآفرینی در اجتماع ( مثل حرفه هایی چون، نقاشان، نویسندگی و...)، دارا باشد.

2-میل قدرت طلبی

قدرت طلبی به معنای کسب قدرت و تسلط است که یکی از بازتاب های آن همان تمایل برای آمیزش و میل جنسی است تا متعاقبا" هر فرد بتواند این میل را با تسلط و کنترل بر فرزند خود بتواند ارضاء کند. به غیر از آن، قدرت طلبی انگیزه ای است تهاجمی ولی مثبت جهت پیشرفت و امیال محرک در هر فرد، در واقع تمامی سیاستمداران، رهبران، مدیران، پزشکان و تمامی افراد خواستار قدرت، با بروز این آن می توانند افراد زیر نظر خود را راهبری و کنترل کنند. همچنین مواردی دیگر مثل میل به کسب ثروت، شهرت و تسهیلات بیشتر دیگر در زندگی نیز زیرمجموعه ی همین دسته می باشند.

در تمامی رهبران سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دنیا، همواره این تمایلات موجود و رو به افزایش است! همچنین هنرمندان و سوپراستارها نیز به دلیل شهرت طلبی و تحسین طلبی، همواره از این میل تبعیت دارند.

3- تمایل به هدف مند بودن

میل به داشتن هدف در زندگی، خود مثل موتور محرکی است برای ایجاد تمایلات و آرزوها در هر فرد. برخی انقلابیون و مبارزان اجتماعی از همین تمایلات پیروی می کنند چرا که همواره برای به نتیجه رساندن و اثبات یک هدف در مبارزه بوده اند. این حس تقریبا" معادل حس خودشناسی و تکامل روحی در هر شخص است که چه کم و چه زیاد، همیشه انسان را بسوی هدفی هدایت می کند. رهبران مذهبی و فرقه های مختلف، با سخنرانی ها و مکتوب کردن نظرات خود، به دنبال ایجاد و یا تحول فرقه ای جدید می باشند. حتی می بینیم که در برخی از این مبارزه طلبان و رهبران، آنقدر این تمایل به هدف مندی را گسترش می دهند که با زیاده روی به اهداف تروریستی، کشتارهای جمعی، منتهی می شود و در اینجاست که طبق مطالب اشاره شده در اول مقاله، می توانید بروز نادرست تمایلات که منجر به عواقب مخرب می شود را کاملا" درک کنید.
تمامی تمایلات انسان از هر نوع که باشد، خواه تمایلات جنسی، قدرت طلبی، تحسین طلبی، میل به ثروت، شهرت، حالات و انگیزه های رهبران مذهبی، معنوی و روحانی، رهبران سیاسی و حتی تروریستی، در این سه دسته، طبقه بندی می شوند.

تصویرmardoman.net
 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » شنبه 19 دی 1388, 7:20 pm

 شوخی و شوخ‌طبعی  
 -----------------------------------------------  
شوخی یک کار جدّی است
نادیده گرفتن شوخی و شوخ‌طبعی کار اشتباهی است. شوخی همواره مورد تحریک و توقیف حکومت‌های دیکتاتوری بوده و به طنزپردازان به صورت یک تهدید نگریسته شده است. می‌دانید علتش چیست؟ زیرا شوخی می‌تواند حقایق را روشن سازد، در تفکرات محدود شکاف اندازد و جلال و جبروت فردی را بشکند. شوخی نشان می‌دهد که ما نمی‌ترسیم. دیکتاتورها از این که دیگران بهشان بخندند نفرت دارند و مطمئناً خودشان هم به خودشان نمی‌خندند. امّا واقعیت شگفت‌انگیز این است که همه ما زیر نفوذ دیکتاتوری قرار داریم.
انسان‌ها برای خودشان دیکتاتوری روان‌شناختی شخصی می‌سازند و بعد باید تحت آن زندگی کنند. این «زندان‌های» شخصی بر پایه‌های محکم قوانین خشک و فرضیات درست و نادرست بنا می‌شود، با دیوارهای بلند «باید» و «نباید»، میله‌های محکم «کمال‌گرایی»، قفل‌های غیرقابل گشودن «defeatism» ونگهبان‌های «خودبینی» و «تکبّر» با وظیفه ثابت «حق با من است». و این خودبینی تا آنجا می‌تواند گسترش یابد که شخص، خود را کاملاً برتر از دیگران پندارد.
یک شوخی مناسب که در زمان مناسب و توسط فردی مناسب انجام گیرد می‌تواند به مثابه راه فراری از درک محدود و یک بعدی باشد. و خنده بر طول عمر می‌افزاید.  
 تصویر 
 
خنده: راهی به سوی سلامتی
روز به روز برآگاهی ما نسبت به اثرات خنده و خندیدن مرتب در سلامت جسمی و روانی افزوده می‌شود. مطالعات بسیاری نشان داده‌اند که خنده شکمی یک ورزش مفرّح عالی است و خنده باعث کاهش هورمون‌های استرس، رفع درد، آرمش (ریلکس شدن) و تولید اندورفین (هورمون سرخوشی) می‌گردد. خندیدن مرتب می‌تواند باعث رفع افسردگی شود و به خواب بهتر و لذت بردن از زندگی کمک کند.
من می‌خواهم در این مقاله بر این که چگونه شوخی و شوخ‌طبعی می‌تواند تفکر محدود ما را آزاد سازد و چگونه می‌تواند زنجیرها و غل و بندهای ذهنی ما را بگسلد- و گاهی اوقات کاملاً از بین برد- تمرکز نمایم. و همچنین می‌خواهم این مطلب را که چرا تمام آموزگاران، روان‌درمانگران و رهبران خوب و موفق به طور غریزی می‌دانند که چه موقع از شوخی استفاده کنند (و البته، چه موقع استفاده نکنند!)، در نظر بگیرم.

یک مثال
یکی از دوستان من داشت در جلوی جمعی حدود 100 نفر سخنرانی می‌کرد. خانمی در بین حضّار ناگهان برخاست و به انتقاد شدید از بی‌کفایتی مردان پرداخت و این که زنان در تمام زمینه‌ها بر مردان برتری دارند و این که چگونه زنان باید کارهای احمقانه مردان را تحمل کنند. او سپس در حالی که به چشمان دوست من خیره شده بود و منتظر جواب بود کلام آخرش را گفت: «من واقعاً تلاش می‌کنم هرگز سر و کارم به مردان نیفتد» و دست به سینه سرجایش نشست.
دوست من چند ثانیه به او نگاه کرد و گفت: «خانم محترم، من مطمئنم که همه ما این تلاش شما را ارج می‌نهیم!» برای لحظه‌ای سکوت مطلق همه جا را فرا گرفت و سپس سالن از خنده حاضران منفجر شد. ابهت آن خانم هم فرو ریخت و او هم شروع به خندیدن کرد. دوست من چگونه توانست وضعیت پیش آمده را کنترل کند؟
یک سخنران کم تجربه‌تر ممکن بود سعی کند آن خانم را تسکین دهد و با خود همراه سازد، یا از جنسیت خود در مقابل این «حمله» دفاع کند. ممکن بود با عصبانیت بگوید که لحن او توهین‌آمیز بوده و امثال آن. اما دوست من تنها با چند کلمه و اظهار نظر در مورد «نگرش» آن خانم و نه «محتوای» حرف‌هایش، انتظارات همه حاضران در جلسه را برآورده کرد. شاید دوست من بیش از هر چیز دیگر به آن خانم فرصت داد تا خود را به طور عینی «از خارج» نگاه کند. آن خانم بعداً به طور خصوصی از دوست من پوزش خواست و پذیرفت که «تند روی» کرده بود. من همان طور که فکر نمی‌کنم به همه مواد غذایی باید شیرین‌کننده‌های مصنوعی افزود، همان طور نیز موافق نیستم که آموزش همواره باید همراه با «شوخی» باشد. امّا شوخی و شوخ‌طبعی، وضعیت ذهنی درستی را برای دریافت دیدگاهی تازه و یک خاطره مفید برای یادآوری مطالب فراهم می‌سازد.

شوخی به عنوان یک ابزار آموزشی
شوخی، انتظارات را نقش برآب می‌کند و شوک خفیفی به وجود می‌آورد که مردم را به فکر کردن و بررسی فرضیات و تفکرات محدود خود وا می‌دارد. یک روان‌درمانگر خوب می‌داند که چگونه، کِی و به چه میزان از شوخی استفاده کند جدّی‌بودن بیش از حدً، میکروسکوپی است که تمرکز را باریک‌تر و محدودتر و جزئیات را بزرگ‌تر و گسترده می‌کند و معمولاً فرصت به دست آوردن یک تصویر بزرگ‌تر و کلّی‌تر را از بین می‌برد. البته یک شوخی واقعی هرگز نژاد یا مذهب تا حتی خود افراد را مورد سرزنش قرار نمی‌دهد، بلکه خودپسندی نهفته و دیدگاه‌های محدود را روشن و آشکار می‌سازد. شوخی واقعی، عمومیت دارد و حدّ و مرزی نمی‌شناسد. من به شخصه عاشق شوخی‌های فی‌البداهه و نوآورانه هستم و به همین خاطر است که زیاد از جوک‌های از قبل بسته‌بندی شده و فکر شده توسط دیگران خوشم نمی‌آید.

هنر شوخ نبودن
بعضی افراد سعی می‌کنند از طریق جوک‌گویی خود را شوخ جلوه دهند. امّا این روش کاهلانه‌ای است زیرا جوک‌ها قرضی هستند. چنین جوک‌هایی غالباً با وضعیت یا بافتی که جوک گوینده در آن زمان در آن قرار دارد مغایرت دارد و ممکن است باعث ناراحت کردن بعضی از حاضران گردند. امّا شوخی واقعی، کلیّت دارد و «به طور طبیعی» برآمده از وضعیت است.
یک آدم شوخ طبع خوب، با به میان انداختن شوخی در یک وضعیت یا مکالمه که شامل «همه» بشود، حسن تفاهم با دیگران را تقویت می‌کند. نه این که با بیان کردن مصنوعی «یک جوک» سر رشته سخن را به دست بگیرد و خود را به نوعی برتر از دیگران بنماید.
اگر می‌خواهید شما نیز این چنین باشید مطمئن باشید که شوخی شما مرتبط با جریان مباحثاتی که دیگران نیز در آن قرار دارند باشد و بدین ترتیب حس دخالت داشتن آن‌ها را تقویت کنید. این کار باعث تقویت ارتباط شما با دیگران می‌شود.  

 تصویر

خنده و شانس
علت این که به چیزی می‌خندید این است که غیر منتظره است و همین غیرمنتظره بودن می‌تواند کاملاً برداشت شما از یک چیز را از آن پس تغییر دهد. به همین دلیل است که شوخی می‌تواند اثرات درمانگری داشته باشد. بیان یک شوخی در زمان مناسب و به شیوه درست می‌تواند باعث شود که بخشی از واقعیت به شیوه تازه‌ای در مقابل چشمان ما قرار گیرد.
یک مرد «افسرده» در سنین شصت سالگی به ملاقات من آمد. پای راست او در یک تصادف قطع شده بود و او به سختی می‌توانست با این واقعیت کنار بیاید. او مدتی طولانی درباره زندگیش و به ویژه همسر سابقش و این که چقدر زندگی با او برایش دشوار بوده است صحبت کرد. او در میان حرف‌هایش به این نکته اشاره کرد که همسرش پیش از او با دو نفر دیگر هم ازدواج کرده بوده و هر دوی آن‌ها در طول زندگی با او مرده بودند. .
من حسن تفاهم خوبی با آن مرد برقرار کردم و او خود نیز متوجه شده بود. نکته جالبی که برای من وجود داشت این بود که او با وجودی که آدم شوخ‌طبعی بود امّا در طول بیش از 12 ساعت «روان درمانی» که با من داشت. حتی یکبار هم خنده به لبانش راه نیافت. وقتی حرف‌های او پایان یافت من با احتیاط گفتم: «خوب ... پس همسران قبلی او جانشان را از دست دادند و شما یک پایتان را!»
او مدتی به من خیره نگاه کرد. سپس متوجه شدم که آهی از ته دل کشید (هیچ شوخی بدون ریسک است!) و آرامی شروع به خندیدن کرد. آنقدر خندید که اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد. او گفت: «بله، من خوش شانس بودم! موفق به فرار شدم!»

سخن آخر
یک روز شخصی از آبراهام لینکلن پرسید: «پای انسان چقدر باید دراز باشد؟» و این پاسخ معروف را داد: «آنقدر که به زمین برسد!» این نوع شوخی در واقع نوعی «شوک یادگیری» است و محترمانه به شخص می‌گوید: «این چه سوالی است که می‌پرسی؟»
به نظر من بدترین شوخی آن است که کسی به شما بگوید: «صبر کن تا این را برایت بگویم. از خنده روده‌بر خواهی شد.» شوخی فرصتی است برای یادگیری زیرا «غیرمنتظره» است. چه کسی دلش می‌خواهد تحت فشار قرار داشته باشد که از قبل یک چیز را خنده‌دار تشخیص دهد؟ بهتر است آدم از پیش نداند که یک چیز خنده‌دار است و ناگهان متوجه شود.
بهترین شوخی آن است که شنونده را همپای خندیدن به فکرکردن وادارد. وقتی شما از شوخ‌طبعی خود استفاده می‌کنید نشان می‌دهید که به اندازه کافی آرامش دارید که فکر کنید و نشان می‌دهید که دارای عقیده‌ای از خود هستید و ذهنتان فعال است.

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

* "How to be Seriously Funny", Mark Tyrrell,
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]  

 منبع: ravanyar.com 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » پنج شنبه 1 بهمن 1388, 12:32 pm

 چرا مردم دروغ می‌گویند؟  
  

 تصویر 
  
 
چرا مردم دروغ می‌گویند؟ پاسخ ساده‌اش این است: برای این که آسان است. تقریباً همه مردم دروغ می‌گویند و اغلب آن‌ها در این کار مهارت دارند. شواهد نشان می‌دهد که اغلب مردم دروغگویی را در همان سنین اولیه یاد می‌گیرند. کودکان تقریباً در سن 3 سالگی برای این که خود را به مشکل نیندازند دروغ می‌گویند. در 5 سالگی، وقتی پای تنبیه در میان باشد، اغلب کودکان دروغ‌گویان ماهری هستند.
به گفته گیل سالتز، روان‌پزشک بیمارستان نیویورک، نکته جالب این است که به کودکان یاد داده می‌شود تا برای محافظت از احساسات دیگران، و خوشامد آن‌ها دروغ بگویند. پدر و مادرها از همان سنین کودکی به فرزندانشان یاد می‌دهند که این گونه «دروغ‌های مصلحت‌آمیز» را بیان کنند. برای مثال، «به خاله بگو چقدر توی این لباس خوشگل شده.»
دروغ گفتن برای محافظت از فردی دیگر، مشکل‌تر است. برای مردم، دروغ گفتن برای محافظت از خودشان و پوشاندن خطاهایشان، طبیعی است امّا محافظت کردن از فردی دیگر، کمی پیچیده‌تر است و به تجربه بیشتری نیاز دارد. اما هنگامی که مردم به سن بلوغ می‌رسند، دیگر دروغ‌گویی به صورت طبیعت ثانویه آن‌ها در آمده است.

مردم درباره چه چیزی دروغ می‌گویند؟
دروغگویی در افراد بالغ به منظورهایی فراتر از اجتناب از تنبیه شدن صورت می‌گیرد، هر چند اغلب افراد بالغ برای دریافت نکردن برگه جریمه رانندگی یا تخلفات جدّی‌تر به دروغگویی روی آورده‌اند. به عقیده رابرت فلدمن، روان‌شناس دانشگاه ماساچوست، افراد بالغ می‌خواهند چگونگی نگریستن دیگران به خود و نیز چگونگی نگریستن خودشان به خودشان را کنترل کنند.
به گفته فلدمن، مردم دروغ می‌گویند تا مطلوب‌تر و خوشایندتر جلوه کنند و در یک موقعیت اجتماعی، دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. در واقع، آن‌ها می‌خواهند عزّت‌نفس خود را بالا ببرند. به عقیده فلدمن، مردم به محض آن که عزّت نفسشان را در خطر ببینند، دروغ خواهند گفت.آن‌ها درباره نوع ماشینی که دارند، محل زندگیشان و مقدار درآمدشان به دروغگویی خواهند پرداخت.
براساس نتیجه مطالعه‌ای که در مجلّه «روان‌شناسی پایه و کاربردی» منتشر شده است، 60 درصد افراد مورد مطالعه در خلال یک مکالمه 10 دقیقه‌ای حداقل یکبار دروغ گفته‌اند و میانگین تعداد دروغگویی‌ها برای هر نفر 92/2 بوده است.
مردم به طور مرتب به خودشان نیز دروغ می‌گویند. آن‌ها درباره مقدار کاری که باید برای خاتمه دادن یک پروژه انجام دهند، میزان غذایی که در روز می‌خورند، و بسیاری موارد دیگر به خودشان دروغ می‌گویند. این نوع دروغ‌ها صرفاً در خدمت فرار از واقعیت‌ها و نوعی گول‌زدن خود است.
برخی از افراد بیشتر از دیگران دروغ می‌گویند. در واقع، بعضی‌ها آنقدر دروغ می‌گویند که اعتماددیگران را از دست می‌دهند و حرف‌های راست آن‌ها نیز دروغ پنداشته می‌شود. مطالعه‌ای که در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی بر روی دروغگویان آسیب‌شناختی (پاتولوژیک) صورت گرفته نشان می‌دهد که این افراد از نظر مغزی تفاوت‌هایی با دیگران دارند.

دروغگویان آسیب‌شناختی
پژوهگشران 108 نفر را مورد مطالعه قرار دادند. پس از انجام آزمون‌های روان‌شناختی، 12 نفر از آن‌ها در رده دروغگویان آسیب‌شناختی قرار گرفتند. پژوهشگران 21 نفر که نتیجه آزمایششان طبیعی بود را نیز برای مقایسه و کنترل برگزیدند. سپس از همه این افراد آزمایش MRI به عمل آمد.
نتیجه MRI نشان داد که دروغگویان آسیب‌شناختی نسبت به آن 21 نفر که آزمایششان طبیعی بود دارای اتصالات بسیار بیشتری در مغزشان هستند. پژوهشگران در حال حاضر چنین نتیجه‌گیری کرده‌اند که این تفاوت باعث می‌شود که دروغگویان آسیب‌شناختی مهارت بیشتری در «هنر» دروغگویی داشته باشند. البته برای نتجه‌گیری قطعی به پژوهش‌های بیشتری نیاز است. واقعیت این است که برخی از مردم دروغگویان بهتری نسبت به بقیه هستند امّا همه بالاخره اینجا و آنجا دروغ می‌گویند. به گفته فلدمن، افراد برون‌گرا بیشتر از افراد درون‌گرا دروغ می‌گویند، مردان بیشتر از زنان دروغ نمی‌گویند، و تقریباً همه در محیط کار دروغ می‌گویند.
مردم به کسانی که به آن‌ها عشق می‌ورزند بیشتر از کسانی که فقط با آن‌ها آشنایی دارند دروغ می‌گویند زیرا آسان‌تر است. ومردم به معشوق یا همسرشان بیشتر از بقیه دورغ می‌گویند زیرا راستگویی ممکن است بیشتر از دروغگویی دردسر ساز باشد.

نشانه‌های دروغگویی
سالتز عقیده دارد که روش صد در صدی برای این که بفهمیم فردی دارد دروغ می‌گوید وجود ندارد امّا برخی رفتارها را می‌توان مورد توجه قرار داد:

- اجتناب ازتماس چشمی. آیا فرد به پائین یا اطراف نگاه می‌کند؟
- تغییر آهنگ صدا. آیا فرد بلندتر یا آهسته‌تر و یا تندتر از معمول صحبت می‌کند؟
- زبان بدن. آیا فرد آرام ندارد، وول می‌خورد، با دست جلوی دهان یا صورتش را می‌پوشاند؟
- تناقض با حرف‌های قبلی. آیا گفته‌های شخص با حرف‌های قبلیش تناقض دارد؟
همه مردم به دلایل مختلف دروغ می‌گویند. بعضی ممکن است بیشتر از دیگران دروغ بگویند و برخی ممکن است به کمک روان درمانگر نیاز داشته باشند. امّا در یک نظر کلّی، دروغگویی هم یکی از خصلت‌های بشر است.  
 
ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

“Why Do People Lie?”, Kathy Jesperson, Dec. 21, 2009
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]  

 تصویر ravanyar.com 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » سه شنبه 20 بهمن 1388, 1:20 am

  حسادت بیمارگونه چیست؟
 
اغلب روان‌شناسان توافق دارند که حسادت یکی از شایع‌ترین هیجانات انسانیاست که مستقیماً به روابط بین افراد مربوط می‌شود. برخی از روان‌شناسانحتی ادعا کرده‌اند که اگر کسی اصلاً احساس حسادت نداشته باشد، در تعهد خودنسبت به رابطه با دیگران دچار کمبود خواهد بود.
حسادت در انواع مختلفی از روابط ممکن است بروز کند:

* دوستی
* رابطه با جنس مخالف
* رابطه با همجنس
* رابطه بین اولیاء و فرزندان
* رابطه بین خواهر و برادرها
* رابطه بین اعضای خانواده

غالباً حسادت ریشه در کمبود عزت‌نفس و اعتماد به خود دارد و در نتیجه بهدرجات مختلف، بر حسب این که میزان و سطح عزت‌نفس و اطمینان فرد چقدر باشد،بر روی افراد تأثیر می‌گذارد.
حسادت نیز مانند بسیاری از هیجانات دیگر، معمولاً مسأله مهمی نیست و درواقع می‌تواند به «حفظ» رابطه کمک کند امّا در برخی موارد، میزان آن شدّتمی‌گیرد و شروع به منحرف کردن فکر فرد می‌کند و اینجاست که دیگر از جنبهمحافظتی خارج شده و جنبه مخرّب به خود می‌گیرد. این نوع حسادت، غیرعادی یانابهنجار است و روان‌پزشکان آن را حسادت بیمارگونه می‌نامند. حسادتبیمارگونه در برخی موارد حاد ممکن است به خشونت و حتی مرگ بینجامد.

 تصویر 
حسادت به عنوان یک هیجان طبیعی انسان
تفاوت عمده‌ای بین حسادت طبیعی و غیرطبیعی وجود دارد، هر چند صاحب‌نظراندر مورد نقطه دقیقی که حسادت طبیعی به صورت حسادت بیمارگونه در می‌آید بحثدارند. به عنوان یک قاعده کلّی، حسادت طبیعی را می‌توان چنین تعریف کرد کهحسادتی است که فرد حس می‌کند چنانچه:

* همسر یا دوستش را با کس دیگری ببیند
* دوستش او را به خاطر کس دیگری کنار بگذارد
* کودکی در خانواده مورد محبت و علاقه بیشتری از دیگران قرار داشته باشد

احساس حسادت می‌تواند خیلی دردناک باشد امّا در حسادت‌های طبیعی، افرادخود را با شرایط و موقعیت جدید وفق می‌دهند و زندگیشان را می‌کنند.

هنگامی که حسادت از کنترل خارج می‌شود
حسادت بیمارگونه به دو شکل وجود دارد: حسادت وسواسی و حسادت توهمی یا روان‌پریشانه.
در حسادت وسواسی، فرد دارای افکار شدید و تکرار شونده‌ای مبنی بر روراستنبودن یارش است. با وجودی که ممکن است فرد از ته قلب به این گونه افکاراعتقاد نداشته باشد امّا نمی‌تواند فکر کردن درباره آن را متوقف کند و اینافکار می‌توانند خیلی زود به صورت مخرّب و ناراحت کننده درآیند. غالباً بهعلت حسادت وسواسی، روابط از هم می‌گسلند.
حسادت روان‌پریشانه، خطرناک‌تر و حادتر از حسادت وسواسی است. افرادی که ازحسادت روان‌پریشانه رنج می‌برند کاملاً مطمئن هستند که یارشان به آن‌هاخیانت می‌کند و بر خلاف حسادت وسواسی هیچگونه شکی در این مورد در ذهنشانوجود ندارد. آن‌ها احتمالاً عقیده دارند که شواهدی نیز برای خیانت یارشانوجود دارد، حتی چنانچه شواهدی واقعاً وجود نداشته باشد.
رفتارهای خطرناک و آسیب‌رسان مرتبط با حسادت روان‌پریشانه عبارتند از:

* تعقیب کردن یار
* استخدام کسی برای تعقیب کردن یار
* سوء تعبیر رویدادهای عادی به عنوان نشانه‌های تقلّب
* رو در رویی با یار و متهم کردن او به داشتن رابطه با دیگران
* رفتار خشونت‌آمیز با یار
* رفتار خشونت‌آمیز با کسی که فکر می‌کند با یارش رابطه دارد

حسادت روان‌پریشانه کمتر از حسادت وسواسی شایع است و ممکن است به علّتاختلالات دیگری چون اسکیزوفرنی، افسردگی، سوء مصرف مواد، زوال عقل وناتوانی جنسی به وجود آید.

 تصویر 
درمان حسادت بیمارگونه
از آنجا که حسادت بیمارگونه طرز فکر فرد را خراب می‌کند، می‌تواند اثراتمنفی قابل ملاحظه‌ای بر کیفیت زندگی او بگذارد. با وجود این، چون حسادتبیمارگونه به عنوان یک اختلال ذهنی شناخته می‌شود، درمان‌هایی برای آنوجود دارد.
«درمان‌های گفتگویی» نظیر درمان‌رفتاری شناختی (CBT) برای درمان حسادتبیمارگونه متداول‌تر است. CBT به فرد کمک می‌کند که شیوه تفکر و عملش راتغییر دهد و مشکل وی را قابل تحمل‌تر می‌سازد.
دارودرمانی نیز برای درمان حسادت بیمارگونه به کار می‌رود. برای حسادتوسواسی، داروهای ضدافسردگی مفیدند و برای حسادت روان‌پریشانه، داروهایضدروان‌پریشی (مانند داروهایی که برای درمان اسکیزوفرنی تجویز می‌شود)ممکن است لازم باشد.

توصیه‌هایی برای دوستان و افراد خانواده کسانی که از حسادت بیمارگونه رنج می‌برند
همجواری با افرادی که از حسادت بیمارگونه رنج می‌برند می‌تواند برایدوستان و افراد خانواده‌شان بسیار سخت باشد. به یاد داشتن این نکته اهمیتدارد که حسادت بیمارگونه یک نوع اختلال ذهنی است که قابل درمان است امّاهمچنین باید به یادداشت که خطر خشونت‌آمیز شدن رفتار فرد نیز وجود دارد.
به افرادی که دچار حسادت بیمارگونه هستند می‌توان کمک کرد امّا غالباًآن‌ها کمک را رد می‌کنند و یا اصلاً انکار می‌کنند که نیاز به کمک دارند.با وجودی که باید آن‌ها را تشویق به کمک گرفتن کرد امّا ممکن است آن‌ها ازاین پیشنهاد عصبانی شوند. با در نظر داشتن این که افرادی که دچار حسادتبیمارگونه هستند ممکن است به خشونت روی آورند، دوستان و افراد خانواده‌شانباید رفتار احتیاط‌آمیزی با آن‌ها داشته باشند. هنگامی که به خشونت رویآورده شد توصیه می‌شود با پلیس تماس گرفته شود. در این شرابط، افرادی کهاز حسادت بیمارگونه رنج می‌برند، به ویژه از نوع روان‌پریشانه‌اش، ممکناست به اجبار تحت درمان قرار داده شوند.

حسادت ممکن است بیش از یک هیجان طبیعی باشد
از آنجا که حسادت معمولاً به عنوان یک هیجان انسانی متداول در نظر گرفتهمی‌شود، مردم غالباً باور ندارند که حسادت، در شکل حادش، یک نوع اختلالذهنی است. تفاوت‌گذاری بین حسادت طبیعی و غیرطبیعی گاهی اوقات دشوار استامّا به عنوان یک قاعده کلّی، حسادت طبیعی می‌تواند باعث حفظ رابطه بادیگران گردد در حالی که حسادت غیرطبیعی مخرّب است و غالباً به خشونتمی‌انجامد.
حسادت غیرطبیعی شایع است و قابل درمان می‌باشد امّا غالباً افرادی که ازحسادت بیمارگونه رنج می‌برند از دریافت کمک خودداری می‌کنند. در این مواردممکن است آن‌ها را به اجبار تحت درمان قرار داد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستان گرامی تصویر
در کل هر آنچه که ( رفتار خاص ) که وجودش به اندازه ای باشد که برنامه زندگی را دچار مشکل کند باید به رفع آن و بازگشت به روال گذشته اهمیت داد و در غیر آنصورت طبیعی است .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

منبع

“What is Morbid Jealousy?”, Martine Daniel, Jan 7, 2010.
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
ravanyar.com 
تصویر

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 583
تاریخ عضویت: پنج شنبه 30 فروردین 1386, 3:45 pm
سپاس‌های ارسالی: 3433 بار
سپاس‌های دریافتی: 3949 بار

Re: --<< در دنياي روان شناسي >>--

پست توسط naghme » دو شنبه 4 مرداد 1389, 12:07 am

 DSM-IV چیست؟  
 
راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی، ویرایش چهارم (DSM-IV) برای تشخیص بیماری‌های روانی مورد استفاده روان‌شناسان و روان‌پزشکان قرار می‌گیرد. این راهنما توسط انجمن روان‌پزشکی آمریکا به چاپ رسیده و تمام رده‌های مختلف اختلالات روانی هم در بزرگسالان و هم در مورد کودکان، پوشش می‌دهد. این راهنما یک راهنمای نظری نیست و عمدتاً بر روی تشریح و توصیف نشانه‌های بیماری، آمارهای مربوط به این که کدام جنس بیشتر در معرض آن بیماری قرار دارد، سن متداول ظهور بیماری، تاثیرات درمان و رویکردهای متداول درمانی، تمرکز دارد.
ویرایش کنونی راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی در سال 1994 چاپ شده و بیش از 250 اختلال روانی را فهرست کرده است. (یک نسخه بروز رسانی شده، به نام DSM-IV TR در سال 2000 چاپ شد که حاوی ویرایش‌های جزئی در توصیف اختلالات است.) کسانی که در حوزه سلامت روان کار می‌کنند از این راهنما برای درک بهتر نیازهای بالقوه بیمار و نیز برای ارزیابی و تشخیص بیماری استفاده می‌کنند.
DSM-IV دارای پنج بُعد مختلف است. این رویکرد چند محوری به روان‌شناسان و روان‌پزشکان اجازه می‌دهد که ارزیابی جامع‌تری از سطح کارکرد بیمار به دست آورند زیرا بیماری‌های روانی غالباً بر روی حوزه‌های مختلف زندگی تاثیر می‌گذارند.

• محور 1: نشانه‌های بالینی
این محور به توصیف نشانه‌های بالینی که باعث اختلال و آسیب عمده می‌شوند می‌پردازد. اختلالات در رده‌های مختلف گروه‌بندی شده‌اند، شامل اختلالات سازگاری، اختلالات اضطراب و اختلالات نافذ مربوط به رشد.

• محور 2: عقب‌ماندگی ذهنی و شخصیتی
این محور به توصیف مشکلات بلندمدّتی که براثر اختلالات محور 1 پیش می‌آید می‌پردازد. اختلالات شخصیتی باعث مشکلات عمده در ارتباط بیمار با جهان پیرامون می‌گردد و شامل اختلالات شخصیت ضد اجتماعی و اختلال شخصیت نمایشی می‌باشد. مشخصه عقب‌ماندگی ذهنی، اختلال و آسیب عقلانی و کمبود در سایر زمینه‌ها نظیر حفظ خود و مهارت‌های درون فردی است.

• محور 3: شرایط پزشکی
این محور شامل شرایط جسمی و پزشکی است که می‌توانند بر اختلالات محورهای 1 و 2 تاثیرگذارند یا آن‌ها را بدتر کنند. به عنوان مثال می‌توان از ایدز و ضایعه‌های مغزی نام برد.

• محور 4: مشکلات محیطی و روانی-اجتماعی
این محور به توصیف مشکلات محیطی و اجتماعی که می‌توانند بر اختلالات محورهای 1 و 2 تاثیر بگذارند، می‌پردازد. از جمله این مشکلات می‌توان به بیکاری، جابجایی، طلاق یا مرگ عزیزان اشاره کرد.

• محور 5: ارزیابی کلّی کارکرد
این محور به روان درمانگر اجازه می‌دهد تا سطح کلّی کارکرد بیمار را ارزیابی کند. روان درمانگر براساس این ارزیابی به درک بهتری نسبت به چگونگی کنش متقابل چهار محور دیگر و اثرات آن‌ها بر زندگی فرد دست می‌یابد.
با وجودی که DSM-IV ابزار مهمی است امّا ذکر این نکته اهمیت دارد که تنها آن‌هایی که آموزش تخصصی دیده و دارای تجربه کافی باشند صلاحیت تشخیص و درمان بیماری‌های روانی را دارند.

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار    تصویر 
 
منبع

"What Is the DSM-IV?", Kendra Van Wagner,
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]  
 ravanyar.com 
تصویر

ارسال پست

بازگشت به “روانشناسي و روان پزشكي”