35 مایل تا اسارت

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1120
تاریخ عضویت: جمعه 26 مهر 1387, 9:39 am
محل اقامت: همشهری فضل الله جاوید نیا
سپاس‌های ارسالی: 2466 بار
سپاس‌های دریافتی: 8400 بار

35 مایل تا اسارت

پست توسط javadfakoori » دو شنبه 13 دی 1389, 6:28 pm

كجاست كسي كه مقدسات خود را از شر دشمن مصون بدارد؟! كجاست غيرتمند وفادار بلند همتي كه در برابر سختي هاي مرگ مردانه بايستد؟! به هوش باشيد كه ننگ پشت سر شماست و بهشت پيش روي تان!

«نهج البلاغه، خطبه 121»

 بخش(1)



تصویر
 
باورتان مي شود كه در گوشه و كنار ايران زمين، رادمرداني زندگي مي كنند كه به مصداق فرمايش مولا علي(ع) براي مصون ماندن ملت و مملكت خود، غيورانه و سخاوتمندانه، سينه خود را آماج گلوله هاي آتشين خصم قرار دادند و مردانه در مقابل مرگ قامت افراشتند. شجاعتشان ورد زبان ها و حماسه هاي بي بديل و بي مانندشان سينه به سينه و محفل به محفل نقل مي شد.

در ميدان رزم و مصاف،‌آنچنان از يكديگر سبقت مي گرفتند كه عافيت طلبان در بزم!«جان» تا زماني برايشان ارزش داشت كه در خدمت به آب و خاك و شرف و ناموس باشد.

سرهنگ خلبان«محمد اصفهاني» از تبار همان بلند همتان خطبه 121 امام علي(ع) است. وي به مانند تمامي رزم­آوران راه حق، برات دريافت نفيس ترين تحفه هاي اخروي را از آن خود كرده است. در كارنامه حماسه آفريني هاي وي، حكايت شاهكاري كم نظير روايت شده كه اگر در صحنه جنگ بوده باشي و بوي باروت و مرگ از هرگوشه و كناري به مشامت رسيده باشد، عظمت آن برايت قابل فهم خواهد بود.

در واقع، بخش نخست خاطرات اصفهاني به عنوان مقدمه اي است كه خواننده را براي شنيدن حكايت شاهكارش در بخش بعدي آماده مي كند. خلبان اصفهاني بسيار ساده و بي پيرايه ما را پذيرفت.





- با توجه به اينكه شما تقريبا جزو نخستين دسته از خلبان هاي ورودي به هوانيروز تازه تاسيس كشورمان در سال هاي نخست دهه پنجاه بوده ايد، كيفيت آموزش خلبانان در همان اوايل فعاليت هوانيروز به چه صورت بود؟



در سال 1352 ما در حالي وارد هوانيروز شديم كه هوانيروز در واقع سال هاي نخست شكل گيري خود را پشت سر مي گذاشت. طبيعي بود كه بسياري از امور كه آموزش نيز يكي از آنها بود با سازمان و سامان كنوني انجام نشود.

در آن سال، ما پس از اتمام دوره آموزش نظامي در تهران، براي ادامه آموزش به اصفهان منتقل شديم. در آن زمان هيچ اثري از مركز آموزش هوانيروز كه امروز شما در اصفهان مي بينيد وجود نداشت. قسمتي از پايگاه هشتم شكاري را كه متعلق به نيروي هوايي بود به آموزش نفرات تازه وارد هوانيروز اختصاص داده بودند. آپارتمان 5 طبقه اي را براي اسكان ما در نظر گرفته بودند كه اول صبح پس از بيدار شدن، تخت هاي خود را جمع مي كرديم و همان اتاق، مي شد كلاس آموزش زبان! آموزش زبان حدود دو ماه طول كشيد و سپس به دوره آموزش هاي زميني پرواز راه پيدا كرديم. حدودا پس از 4 ماه نيز كلاس هاي زميني تمام شد و دانشجويان خلباني وارد خط پرواز شدند.

در ابتدا، پرواز با بالگرد بل 206 كه بالگرد كوچك و سبكي است را تجربه كرديم؛ اين دوره تقريبا 100 ساعت پرواز را شامل شد. پس از آن آمديم روي بالگرد 205؛ بعد از 100 ساعت پرواز با 205 كه مشتمل بر آموزش تاكتيك پرواز و شليك راكت بود، «وينگ» خلباني را دريافت نموديم.



- آيا از 205هاي مسلح در طول جنگ تحميلي هم استفاده شد؟

خير! چون امريكايي ها از گونه مسلح بالگرد 205 در جنگ ويتنام استفاده كرده بودند، اعتقاد داشتند، خلبان بالگرد فرقي نمي كند كه در آينده به طور تخصصي با چه نوع بالگردي پرواز كند، بايد 210 ساعت پرواز را بگذراند و آموزش پرتاب راكت با 205 را نيز طي كند؛ بر روي 205، پرتابگرهاي 10 تايي يا 15 تايي نصب مي كردند و دانشجو مي بايست در آن مرحله از آموزش، تعداد 20 راكت را به سمت اهداف از پيش تعيين شده شليك مي كرد.

  تصویر  
- از پرواز سلوي خودتان برايمان بگوييد؟

من پس از 17 ساعت پرواز با 206، با نظر استاد خلبانم به پرواز سلو رفتم. اين را هم بگويم كه تعدادي از دوستان هم دوره اي ما، همچنان كه ساعت پرواز آموزشي شان بالا مي رفت، با توجه به عملكرد ضعيف، سلو نمي شدند. در اين مرحله، استاد خلبان چند ساعت فرجه به دانشجوي خلباني مي داد تا در آن چند ساعت پرواز، ملزومات مورد نظر استاد را برآورده كند و استاد نيز اجازه پرواز سلو و يا انفرادي را به وي بدهد. در غير اين صورت، دانشجو در مرحله پيش از سلو مردود مي شد و از ادامه آموزش باز مي ماند.

در پرواز سلو، استاد خلبان به جاي خود، روي صندلي استقرارش، تعدادي كيسه شن قرار مي داد كه مي گفتند براي حفظ تعادل بالگرد بود! اما به نظر من براي ايجاد حس تنها نبودن براي دانشجو آن را قرار مي دادند. در هنگام پرواز با 205، استاد خلبانان آنقدر به بچه ها اطمينان پيدا كرده بودند كه در پرواز، براي ايجاد حس اعتماد به نفس، شاگردان را كه هنوز 120 ساعت بيشتر پرواز نكرده بودند، با هم و بدون حضور خودشان در بالگرد به پرواز مي فرستادند. نهايتا در بهمن ماه 1353 فارغ التحصيل شدم.

- در آن زمان، خبري از پايگاه هاي متعدد و مجهز هوانيروز نبود! شما به چه پايگاهي اعزام شديد؟!

دقيقا درست مي فرماييد. در آن تاريخ، پايگاه رزمي كرمانشاه كه در واقع بزرگترين پايگاه هوانيروز محسوب مي شود، در حال تكميل شدن بود. همزمان 214 نيز خريداري شده و ناوگان بزرگ آن به تدريج در حال ورود به كشور بود. پس از اتمام آموزش،‌بچه ها دو دسته شدند؛ با نظر اساتيد، يك سري به 214 و بقيه به كبرا اختصاص پيدا كردند. من به 214 منتقل شدم و دوره 35 ساعته ترانزيشن اين بالگرد را گذراندم. پس از اتمام اين دوره، ما طبق دستور به پايگاه كرمانشاه منتقل شديم.

خاطرم هست، ما نخستين گروه از خلبانان بوديم كه وارد پايگاه كرمانشاه شديم. پايگاه هنوز كاملا عملياتي نشده بود؛ به عنوان مثال،‌جاده هاي درون پايگاه را هنوز آسفالت نكرده بودند. ماموريت ما در آن زمان، انتقال بالگردهاي 214 وارداتي از اصفهان به كرمانشاه بود. تعدادي بالگرد هم به صورت قطعات بزرگ وارد شركت پنها شده و در آن جا مونتاژ مي شد. تعدادي بالگرد 214 نيز كه در پنها مونتاژ شده بود را به كرمانشاه آورديم. دوستان ما در كبرا نيز همين كار را كردند تا اينكه سازمان رزم كرمانشاه از لحاظ استعداد بالگردي تكميل شد.



- در بحث جنگ،‌سوال مهمي مطرح است؛ با توجه به كيفيت وظايف محوله، اگر هوانيروز پركارترين و موفق ترين يگان نيروهاي مسلح نباشد، بدون شك يكي از آنهاست و اين مشاركت در جنگ را به صورت موفقيت آميز تا عمليات مرصاد كه آخرين نبرد عمده 8 سال دفاع مقدس محسوب مي شود ادامه داد. به نظر شما موفقيت هوانيروز مرهون چه عواملي است؟!

به نظر من مهمترين علت موفقيت هوانيروز در جنگ، جوان بودن نيروها، اعم از فني و خلبان بود. نسل اول خلبانان هوانيروز كه بنده هم جزء آنها بودم، در آغاز جنگ حدود 27 سال سن داشتيم. البته در اين بين،‌خلبانان جديدتر، كم سن و سال تر هم بودند و دنيا ديد كه هوانيروز با اين نيروهاي جوان چه غوغايي به پا كرد.

بچه ها همگي جوان بودند و سر پرشوري داشتند. در آخرين ماه هاي حيات رژيم پهلوي، يك دوره فشرده به نام«MTT» را طي كرديم كه در واقع، شبيه سازي عمليات هاي واقعي جنگي بود و تاكتيك هايي در آن دوره آموختيم كه تا آن زمان سابقه نداشت؛ همانگونه كه عرض كردم، جوان بودن نيروها از يك طرف و كسب تجارب لازم در دوره هاي آموزشي MTT،‌سبب شدند كه خلبانان هوانيروز جسارت ورود تمام عيار به جنگ را در خود ببينند و در جنگ خودي نشان بدهند و به عبارتي، آموخته هاي خود را در ميدان هاي نبرد واقعي به كار گيرند.


 تصویر  

- به دوره MTT،‌اشاره كرديد، در اين باره توضيح بدهيد كه دوره مزبور شامل چه نوع آموزش هايي بود؟

سال 56، سه تيم از زبده ترين استاد خلبانان امريكايي كه ساعت پروازهاي فوق العاده اي داشتند به ايران آمدند. وظيفه اين اساتيد، آموزش جديدترين تاكتيك هاي نبرد براي خلبانان بالگردها بود.

ما قبلا و در جريان آموزش هاي اوليه پرواز، تاكتيك هاي مختلفي با 205 و 206 ديده بوديم اما در اين دوره جديد مي بايست در قالب«تيم هاي آتش»، به همراه بالگردهاي كبرا پرواز مي كرديم و تمرينات مان را به صورت مشترك انجام مي داديم؛ اين در حالي بود كه قبلا ما اصلا با هم پرواز تمريني نكرده بوديم.

نقشه هاي جنگي در اطراف كرمانشاه پياده شد؛ مكان استقرار نيروهاي خودي، دشمن فرضي، پدافند دشمن فرضي و تمامي وضعيت هاي يك جبهه جنگ واقعي شبيه سازي شد و تمرينات سنگين، فشرده و خطرناك MTT آغاز گرديد.

در اين دوره آموزشي كه قسمت اعظم آن در نواحي كوهستاني انجام شد، تمرينات بسيار موثر و در عين حال خطرناكي توسط بچه ها به اجرا در مي آمد.

خاطرم هست در قسمتي از دوره MTT، مي بايست پرواز Nap Of The Earth را تمرين مي كرديم. در اين مرحله ما بايد در سرعت هاي مختلف(بيشتر در سرعت هاي بالا)، ارتفاعات را در فاصله زماني بسيار كم، به صورت سينه مال طي مي كرديم؛ يعني در بالاي دشت و نرسيده به كوه، ارتفاع 10 پا را تنظيم كرده و با رسيدن به كوه، به صورت سينه مال، با كمي كاهش سرعت، همين ارتفاع را حفظ كرده و كوهستان را رد مي كرديم. اين مانور يكي از مانورهاي بسيار خطرناك بود؛ خطرناك از اين لحاظ كه مثلا در حين پرواز سينه مال در شيب ارتفاعات، اگر به هر علتي، موتور دچار نقص فني مي شد، با توجه به ارتفاع بسيار پايين از سطح زمين، هيچ فرصتي براي بازيابي بالگرد وجود نداشت و سقوط و كشته شدن نفرات درون بالگرد حتمي بود؛ در مجموع مهارت هاي بسيار موثر و كارآمدي را به تمامي خلبانان 214 و كبرا آموزش دادند.

همزمان دو تيم قوي از كارشناسان متخصص، آموزش نفرات فني را از لحاظ نحوه فعاليت در شرايط واقعي جنگ به عهده گرفتند. چگونگي سوخت زدن و تجهيز پرنده به مهمات، نحوه موتورشويي در منطقه، و دهها مورد ديگر.

در آخر دوره كه تقريبا تظاهرات ضد رژيم نيز آغاز شده بود،‌به ارزيابي خلبانان اختصاص پيدا كرد؛ در آن مرحله، استاد خلبانان طرح يك نقشه جنگي را ريختند. به اين صورت كه محل استقرار نفرات پياده و قواي زرهي خودي و دشمن مشخص شد. مكان قرارگيري پدافند تعيين گرديد. نقطه اي كه مي بايست نفرات زميني را«هلي برن» مي كرديم مشخص شد و در كل يك ميدان نبرد واقعي را براي ما ترسيم كردند. در روز امتحان، آنها همگي از روي زمين شاهد عملكرد خلبانان بودند و بچه ها نيز واقعا به خوبي از پس امتحان برآمدند. پس از پايان امتحان به علت عملكرد خوب نفرات، جشني در پايگاه كرمانشاه برگزار شد.

- شما پس از پايان آموزش خلباني، خدمت خود را در پايگاه كرمانشاه آغاز كرديد. از وسعت پوشش رزمي اين پايگاه بفرماييد؟

با توجه به نزديكي اين پايگاه به مرز از يك طرف و بزرگي سازمان رزم و استعداد تجهيزاتي و نفراتي آن از طرف ديگر، پوشش گستره وسيعي از نوار مرزي كه از شمال غرب كشور آغاز شده و تا مرز تلاقي دو استان ايلام و خوزستان امتداد مي يافت، به پايگاه كرمانشاه واگذار شده بود. در نتيجه اين گستردگي فوق العاده شعاع عملياتي و به منظور ايجاد پوشش موثر در طول مرز، با شروع جنگ تحميلي، بچه ها به اكيپ هاي متعددي تقسيم شده و هر اكيپ به نقطه به خصوصي اعزام و در آنجا مستقر گرديد. مثلا يك تيم آتش سنگين به پادگان«ابوذر» كه محل استقرار يكي از تيپ هاي لشكر 81 زرهي كرمانشاه بود اعزام شد. تيم ديگري به ايلام فرستاده شد و در«تنگه قوچعلي» مقر خود را بر پا كردند و به همين ترتيب تيم هاي مختلف در سراسر اين نوار كه به پايگاه كرمانشاه اختصاص داشت اعزام شدند. من نيز در قالب يك تيم آتش سنگين در پادگان ابوذر بودم. در ابتدا با توجه به اين كه در قسمت شمال غرب منطقه كاملا كوهستاني بود و عراق فعاليت خاصي از خود نشان نمي داد، تمركز نفرات به نواحي دشت مانند كه از قصر شيرين تا«دهلران» ادامه داشت اختصاص داده شد. در اين مناطق، ارتش عراق با توجه به اينكه مانع خاصي روبروي خود نمي ديد، به سرعت در حال پيشروي بود. در نتيجه، هوانيروز پس از استقرار، با قدرت تمام عليه ارتش عراق وارد عمل شد.

همانطور كه همه مي دانيم، ماموريت هوانيروز در ماه هاي نخست، با توجه به كمبود اطلاعات شناسايي، انجام عمليات هاي«بكاو- بكش» بود كه نيازي به توضيح ندارد.



- براي ورود به مبحث جنگ، مي خواهم به ماه ها و روزهاي منتهي به 31 شهريور بپردازم! شرايط مرزها در آن دوره چگونه بود؟

همانطور كه مي دانيد، با پيروزي انقلاب، عراق با ادعاي بازپس گيري حق خود، تجاوزهاي كوچك و بزرگي را تا زمان آغاز رسمي جنگ در سراسر نوار مرزي، ضد كشورمان انجام داد. اين دست درازي ها در تابستان 59 به اوج خود رسيده بود.

به خاطر دارم در همان دوران، امير«ظهيرنژاد» كه در آن زمان سرهنگ بود و فرماندهي ارتش را به عهده داشت، براي نظارت از نزديك مرزها به پايگاه كرمانشاه آمد و قرار شد من گروه فرماندهان را براي ديد نزديك به سر پل ذهاب ببرم. در پادگان سر پل ذهاب كه فرود آمديم، يك سرگرد پياده كه از نفرات مرزباني بود، با سر و وضعي گرد و خاكي نزد فرماندهان آمد و با ارايه يك گزارش كامل و جامع، تحركات شديد و تجمع سنگين نفرات و تجهيزات عراقي را براي فرماندهان توضيح داد اما هشدارهاي وي به گوش آنها كارگر نبود زيرا فرماندهان هنوز تصور قدرت تئوريك و شعاري ارتش در زمان شاه را در سر داشتند و به هيچ وجه نابساماني آن زمان ارتش و به خصوص نيروي زميني را وارد محاسبات خود نمي كردند. به همين دليل،‌فكر حمله صدام به ايران، اصلا به ذهن آنها خطور نمي كرد. آشفتگي و درگيري در مرزها شدت يافت تا اين كه در روز 31 شهريور، صدام به كشورمان حمله كرد.


 تصویر  

- از روز نخست جنگ برايمان بگوييد؟

قبل از آغاز جنگ غايله كردستان در جريان بود و نفرات كومله به شدت جاده ها را ناامن كرده بودند. در اين برهه، نيروهاي ارتش و سپاه با استقرار در مواضع مناسب مشرف به جاده ها، امنيت را تا حدود زيادي به جاده هاي كرمانشاه و كردستان بازگرداندند.

در نزديكي پايگاه كرمانشاه نيز براي تامين جاده كرمانشاه به كامياران، نفرات تيپ هوابرد، تقريبا به استعداد يك گروهان، بر روي تپه اي به نام تپه«گازرخاني» مسلط به جاده مستقر شده بودند. وظيفه 214 كرمانشاه، رساندن مهمات و آذوقه به اين رزمندگان بود. به اين صورت كه هر روز پس از اتمام ساعت خدمت خلبانان و كروچيف هاي1 تعيين شده براي آن روز، محموله را به سمت ارتفاعات محل استقرار«كلاه سبزها» مي بردند.

روز 31 شهريور حدود ساعت 13:45، من و كمك خلبانم آقاي«عبدا... نوروزي» به عنوان آماده، قرار بود در نوبت اول، جيره خشك و در نوبت دوم بشكه هاي پر از آب را براي رزمندگان هوابرد به صورت اسلينگ2 ببريم.

جيره خشك، ساعتي قبل در درون بالگرد چيده شده و آماده بود. من و كمك خلبان، ضمن كسب اجازه از برج، موتور را روشن كرديم و آماده حركت شديم. بالگرد را به ابتداي باند هدايت كرده و آماده بوديم كه پرواز را آغاز كنيم كه ديديم به طور كاملا ناگهاني، 4 فروند هواپيما در خط افق ظاهر شدند! وضعيت به اين صورت بود كه بالگرد ما در ابتداي باند بود و آنها از انتهاي باند در حال حركت به سمت ما بودند!

بلافاصله به كمك گفتم:«اين هواپيماها اينجا چكار مي كنند؟!» كه همزمان صداي بمباران جنگنده هاي عراقي كه روي پاركينگ بالگردها انداخته بودند به گوش رسيد و ما گرد و خاك مهيب ناشي از انفجارهاي متعدد را به وضوح مي ديديم. بلافاصله، به دليل غافلگيري شديد، به جاي اين كه سمت غرب برويم و محموله را به دست نيروها برسانيم،‌به سمت راست يعني سمت بيستون بالگرد را چرخانده و به سرعت از محل دور شديم!

به هيچ وجه باورمان نمي شدكه هواپيماهاي عراقي پايگاه را بمباران كرده اند. يك فروند از آنها پس از انجام بمباران به دنبال ما و به سمت بيستون آمد و پس از آنكه نتوانست ما را پيدا كند، يك بمب نيز در آن جا انداخت! در مسير پروازمان به سمت بيستون، من و كمكم صحبت هاي زيادي مبني بر اين كه اين هواپيماها از كجا آمده اند و چرا بمباران مي كردند، نموديم. خلاصه با سوال هاي بي پاسخ زيادي به پليس راه كرمانشاه رسيديم و با خود گفتيم:«اين جا از همه جا امن تر است، همين جا فرود مي آييم تا ببينيم چه خبر شده!»

درون پاسگاه چند افسر و درجه دار بودند كه به سمت ما آمدند. از آنها سوال كرديم چه اتفاقي افتاده؟! كه آنها نيز با حدس و گمان اين كه نيروي هوايي كودتا كرده! از اخبار واقعي اظهار بي اطلاعي كردند. بالگرد را خاموش كرديم و از پاسگاه با عمليات پايگاه تماس گرفتيم كه آنها نيز از كم و كيف دقيق قضيه بي اطلاع بودند.

حدود يك ربع بعد كه تماس گرفتيم، گفتند:«عراق حمله كرده و وضعيت سفيد است. مي توانيد به پايگاه برگرديد». ما نيز در حالي كه آذوقه بچه هاي هوابرد را به دست آنها نرسانده بوديم، به پايگاه برگشتيم. روز بعد، براساس طرح«اسكرامبل»، تمامي بالگردها را از پايگاه خارج كرده و به اطراف كرمانشاه منتقل نموديم.

- به طرح اسكرامبل اشاره كرديد! آيا قبلا هم انجام اين طرح را تمرين كرده بوديد؟

بله! اين طرح كه معني آن، خارج كردن سريع پرنده ها از پايگاه در مواقع اضطراري است، پيش از پيروزي انقلاب، به دفعات زياد و در اكثر موارد با هدف ايجاد آمادگي بالا براي نيروها انجام شد.

امريكايي ها روي اين مانور تاكيد بسيار زيادي داشتند؛ طرح هاي مختلفي براي اسكرامبل وجود داشت كه با صداهاي مختلف آژير، نوع اسكرامبل را به نيروها اعلام مي كردند؛ به اين صورت كه پس از به صدا در آمدن آژير، مشخص بود كه كدام خلبان با كدام كمك خلبان و كروچيف، كدام بالگرد و با چه شماره سريالي بايد به پرواز درآيند. با شنيدن آژير و تشخيص نوع اسكرامبل، خلبانان حتي محل استقرار پرنده ها را كه از قبل،‌در اطراف شهر تعيين شده بود، فهميدند.

در شرايط اسكرامبل، ما نمي بايست حتي يك ثانيه تلف مي كرديم و بدون توجه به چك ليست هاي پرواز عادي، بايد سريع استارت زده و بلند مي شديم. در اين سري تمرينات،‌بچه هاي ما به ركورد يك دقيقه و سي ثانيه نيز دست پيدا كردند كه ركورد بسيار خوبي است. در نتيجه، پس از به صدا درآمدن آژير اسكرامبل، با گذشت 2 و يا حداكثر 3 دقيقه ديگر، بالگردي درون پايگاه مشاهده نمي شد. در روز يكم مهر ماه نيز با به اجرا در آمدن طرح اسكرامبل، پايگاه به سرعت تخليه شد تا بالگردها از بمباران هاي بعدي پايگاه توسط نيروي هوايي عراق مصون بمانند.



- شما جزو نفراتي بوديد كه به پادگان ابوذر منتقل شديد. درباره حماسه اي كه هوانيروز در روزهاي آغازين جنگ در اين پادگان و منطقه خلق كرد، توضيح بفرماييد؟

بله! همانطور كه عرض كردم، عراق به سرعت پيشروي مي كرد و نيروهاي پادگان ابوذر نيز به اجبار عقب نشيني مي كردند. عراقي ها تقريبا به نزديكي شهر سرپل ذهاب رسيده بودند و علاوه بر رزمندگان، شهر را نيز زير آتش شديد توپخانه قرار داده بودند. به همين علت، سكنه اين شهر، همگي سرپل ذهاب را تخليه كرده بودند. تقريبا، تازه در پادگان ابوذر سرپل ذهاب مستقر شده بوديم كه دستور رسيد هرچه سريعتر بالگردها را برداشته و از منطقه عقب نشيني كنيد.

با توجه به آن شور جواني، همدلي و صميميت حرفه اي بسيار عالي كه بين بچه ها حاكم بود، ما تصميم گرفتيم تا پاي جان بايستيم؛ يا كشته شويم يا نگذاريم شهر سرپل ذهاب و پادگان ابوذر سقوط كند. بلافاصله تيم هاي آتش سنگين و نيمه سنگين يورش خود را به سمت نفرات در حال پيشروي عراق آغاز كردند.

همزمان با حمله هوانيروز به يگان هاي عراقي و تار و مار كردن آنها،‌رزمندگان تيپ ابوذر كه شاهد عمليات ما بودند، روحيه گرفتند و با جنگاوري مثال زدني، در برابر بعثي ها ايستادند.

تركيب عمليات هاي موفق هوايي و پايمردي رزمندگان نيروي زميني نتيجه داد و انبوه نفرات، تانك ها، و نفربرهاي عراقي پشت تپه اي به نام«كورموش» زمينگير شدند و ديگر نتوانستند پيشروي كنند. بعدها متوجه شديم كه اگر ما ابوذر را تخليه مي كرديم و اين پادگان به دست بعثي ها مي افتاد، شرايط برايمان بسيار سخت مي شد. چون در اين پادگان مهمات و تجهيزات بسيار زيادي موجود بود كه در صورت سقوط پادگان به دست بعثي ها مي افتاد و ضربه اي سخت به بدنه نيروي زميني وارد مي آمد.



- آيا در طول جنگ، سانحه اي هم داشته ايد؟

در حين انجام عمليات، به عنوان رسكيوي تيم كه مي بايست خود را به يگان عراقي بسيار نزديك مي كرديم، آنها به سمت بالگردها آتش سنگيني گشودند. از زمين و آسمان گلوله مي باريد و برخورد تركش توپ هاي زمانه اي در اين نوع عمليات ها به بدنه بالگرد امري بسيار عادي و معمولي بود.

خاطرم هست، در عمليات«بازي دراز»، آتش پدافند زميني عراق به سمت بالگردها بسيار شديد بود. چند روزي از اين عمليات گذشت و هر روز كه ما به عمليات مي رفتيم، هنگام برقراري ارتباط با برج، نفري كه درون برج نشسته بود مداوم مي گفت:«راديوي بالگرد را بررسي كن! صدات قطع و وصل مي شه!» خلاصه ما يك مقدار با راديو كلنجار مي رفتيم و گويا درست شد.

يك روز كه ديگر از دست قطع و وصل شدن ارتباط راديويي خسته شده بودم، يك از نفرات اويونيك را داخل بالگرد آوردم تا ببينم مشكل از كجاست. وي نيز شروع به انجام آزمايش هاي مختلف كرد و هيچ اشكالي پيدا نكرد. گفت:«كلاهت را بده شايد مشكل از آن باشد». كلاه را كه بررسي كرديم، ديديم از كابل 6 رشته اي كه از كلاه به راديو متصل مي شود،‌رشته بريده شده!‌بلافاصله درون بالگرد رفتم و ديدم تركش توپ، زماني كه بالاي سرمان منفجر شده بود، از شيشه بالاي سر خلبان، موسوم به«Green House» وارد بالگرد شده و دو رشته از شش رشته را قطع نموده و همين قضيه باعث قطع و وصل شدن ارتباط مي شد! ناگفته نماند، همين سوانح ريز و قابل چشم پوشي، اگر با كمي تغييرات جزيي رخ مي داد، شايد به قيمت جان مان تمام مي شد؛ به فرض مثال، اگر تركش مزبور، چند سانتي متر اين طرف تر مي خورد، يعني از بغل همين كابل كه از كنار گردن به سوكت سقف متصل مي گرديد، رد مي شد، شاهرگ گردنم را قطع مي كرد.



- از عمليات«بازي دراز» خاطره اي تعريف كنيد؟!

در اين عمليات، بالگرد 214 جناب فهيمي را روي يكي از ارتفاعات مورد اصابت قرار دادند. بالگرد همانجا فرود اضطراري كرد و يك بالگرد رسكيو آمد و خلبان و كمك خلبان را برداشت و به عقب آورد. در حالي كه كروچيف بالگرد گم شده بود، ما نيز همراه تيم برگشتيم. يك ساعت بعد اطلاع دادند كه نفرات روي قله، با سرنيزه به جان هم افتادند و جنگ با عراقي ها به جنگ تن به تن تبديل شده است!

قرار شد يك فروند 214 با پشتيباني يك فروند كبرا، مهمات را به دست رزمندگان روي قله برسانند. من و اميني در بالگرد بل 214 و شهيد شيرودي و جناب عليپور در كبرا، از زمين بلند شديم. بالگرد پر از مهمات بود و هر لحظه كه سپري مي شد، صدها و هزاران گلوله توپ و خمپاره از هر دو طرف شليك مي شد. كافي بود يك تركش كوچك و داغ وارد كابين بالگرد شود. آن وقت ديگر اجساد ما نيز پيدا نمي شد. حالا مقصد كجاست؟! همان قله اي كه 214 فهيمي را يك ساعت پيش همانجا زدند!

با رسيدن به قله،‌كبراها براي كور كردن آتش دشمن و ايجاد فضاي امن براي نشستن ما،‌آتش خود را متوجه عراقي ها نمودند. ما نيز بلافاصله در كنار 214 ساقط شده فهيمي كه در حال سوختن بود و آتش به ناحيه دم آن رسيده بود، نشستيم.

مهمات كه پياده شد، كبراها گردش كردند و ما نيز بلافاصله منطقه را ترك نموديم. با كاهش ارتفاع، سمت دره را در پيش گرفتيم تا هرچه سريعتر از آتش عراقي ها دور شويم. با رسيدن به انتهاي دره، بعثي ها در دهانه خروجي آن، آنچنان ديواره آتشي درست كردند كه خروج از دره غير ممكن بود. گلوله هاي توپ هاي زماني نيز با توجه به قرارگيري ما در كف دره، به فاصله زيادي در بالاي سر ما منفجر مي شد و خطري را متوجه مان نمي كرد. شايد حدود 10 دقيقه، من و بالگرد همراهم روي هم در آسمان پرواز ايستا انجام مي داديم و راه فراري نه از بالا و نه از روبرو نداشتيم. پس از گذشت اين مدت،‌شهيد شيرودي در راديو گفت:«چرا نمي آييد؟!»

با تشريح شرايط وخيم منطقه براي وي، دو فروند كبرا گردش كردند تا به پشتيباني آتش از ما بپردازند.

كبراها وارد دره شدند و عراقي ها را كه به خود مشغول كردند، ما به سرعت از منطقه خارج شديم. در همان منطقه، كروچيف ما زخمي شد. گلوله كلاشينكف از شيشه وارد كابين شد و پوست سر وي را پاره كرد، طوري كه خون صورتش را فرا گرفت.



- با توجه به حجم آتش در برخي عمليات ها مانند«بازي دراز» كه فرصت را بسيار محدود مي نمود، نحوه تخليه مهمات در زمان هايي كه به صورت داخلي و نه بار خارجي حمل مي شد چگونه بود؟

در زماني كه مهمات به صورت داخلي حمل مي شد، يك سري مهمات در كنار درب چپ و يك سري مهمات در كنار درب راست چيده مي شد و كروچيف بين اين دو رديف مهمات مي نشست.

ناگفته نماند كه كروچيف براي آزادي عمل بيشتر، كلاه خود را كه كابل ارتباط راديويي با خلبان به آن متصل بود و به عبارتي جلوي دست و پاي وي را مي گرفت در مي آورد و كمك خلبان با فرياد دستورات لازم را به وي ابلاغ مي كرد.

با رسيدن به نزديك ارتفاعات و يا هر محل تخليه مهمات،‌در زمان هايي كه آتش دشمن روي منطقه زياد بود، كروچيف هر دو درب چپ و راست را باز مي كرد و دوباره در وسط آنها قرار مي گرفت. بلافاصله پس از اين كه اسكيد بالگرد با زمين تماس پيدا مي كرد، كروچيف با يك لگد به راست، تمامي مهمات را تخليه مي كرد! در آن فرصت محدود كه هر لحظه خطر اصابت گلوله توپ يا خمپاره دشمن به بالگرد وجود داشت، ديگر مجال آن نبود كه مهمات به صورت منظم و جعبه، جعبه از بالگرد پياده شود.



- خاطره اي از pc-7 ، دشمن ديرين 214 بفرماييد!

در عمليات«قادر» كه در غرب«اشنويه» انجام شد، هوانيروز يك تيم سنگين آتش را براي پشتيباني از نيروي زميني به منطقه فرستاد. در اين عمليات، كردهاي متحد ما هم حضور داشتند.

در منطقه عملياتي قادر كه تماما ارتفاعات بود و كوهستاني،‌بار عظيم پشتيباني آذوقه و مهمات، و... تخليه مجروح و اعزام نيروي پياده به عهده هوانيروز بود. دو نقطه در اين منطقه جزو خطرناك ترين مناطق پرواز محسوب مي شد كه بچه ها اسم آنها را گذاشته بودند«حياط» و «تخته سنگ»!

اين دو نقطه در واقع شكارگاه PC-7 محسوب مي شد؛‌يعني به محض اين كه 214ها به اين دو نقطه نزديك مي شدند، سر و كله PC-7 پيدا مي شد. من در آن جا دو بار با اين هواپيماهاي ملخدار سرشاخ شدم كه هر دو بار نيز با انجام شيرجه ها و مانورهاي متعدد توانستم از چنگ آنها فرار كنم.

با اين حال آنها موفق شدند چند بار بچه هاي ما را مورد هدف قرار دهند كه خوشبختانه در هيچ كدام از اين موارد، به بچه ها آسيبي وارد نيامد. در يكي از آنها، بالگرد 214 جناب رفيعي را روي تخته سنگ زدند و وي همانجا فرود اضطراري كرد و بالگرد رسكيو، آنها را از منطقه تخليه نمود.

بچه هاي فني با مشكلات فراوان، شبانه به تخته سنگ رفتند و بالگرد را آماده پرواز نمودند. صبح اول وقت، يكي از خلبانان آزمايشگر بلافاصله خود را به تخته سنگ رساند و بدون اتلاف وقت، بالگرد را استارت زد و آن را به پايگاه باز گرداند.

در آن منطقه ما دچار مشكلات عديده اي بوديم. چون ارتفاع منطقه عملياتي از سطح دريا تقريبا بالا بود، بالگردها به خصوص كبراها در آنجا با محدوديت مهمات قابل حمل مواجه بودند، يعني با توجه به ارتفاع بالاي منطقه،‌توان خروجي موتور كاهش پيدا كرده و در نتيجه ميزان مهمات قابل حمل كبرا نيز پايين آمده بود و بنابراين قدرت آتش آن نيز به شدت كم مي شد.

در مجموع، با اينكه در غرب تلفات جاني از PC-7 نداشتيم، تجربيات بسيار ارزنده اي از مقابله با اين هواپيما كسب كرديم كه اميدواريم اساتيد خلبانان كنوني هوانيروز موفق به انتقال اين تجربيات ارزنده به نسل جوان بشنوند.



- در دوران جنگ تحميلي، در كنار دهها نوع ماموريتي كه براي 214 تعريف شده، رسكيو يكي از شاخص ترين آنهاست. از اهميت رسكيو براي يك يگان پروازي بگوييد!

من در حدود 10 سال فرمانده تيم رسكيوي پايگاه كرمانشاه بودم؛‌در اين تيم 12 نفره، خلبانان و حتي ما، امور رسكيوي پايگاه را انجام مي داديم.

رسكيو در واقع مهمترين ركن پروازي يك پايگاه هوايي است به طوري كه بر اساس قوانين، اگر رسكيو به هر علتي آماده نبود، نبايد هيچ پروازي، حتي پروازهاي اضطراري و مهم نظير VIP صورت گيرد؛ زيرا بلند شدن بالگرد دست خودش است اما پايين آمدنش اين طور نيست. بارها و بارها پيش آمده است كه يك بالگرد از زمين بلند شده و هنوز از پايگاه خارج نشده، در انتهاي باند به زمين برخورد نموده. در اين نوع اتفاقات است كه اهميت رسكيو بيش از پيش مشخص مي شود.

- با توجه به اينكه سرپل ذهاب شهري گرمسير است و 214 سامانه تهويه هواي ندارد، با گرماي هوا چه مي كرديد؟

همانطور كه شما اشاره كرديد، 214 برخلاف بالگرد كبرا كه يك سامانه تهويه هواي بسيار قدرتمند و كارآمد دارد، هيچ سامانه خنك كننده و تهويه هوايي دراختيار ندارد. در فصل تابستان سرپل ذهاب، همين كه وارد بالگرد مي شديم، دما سنج عدد 50 درجه سانتيگراد را نشان مي داد. با ورود به بالگرد، كلاه خلبان آنقدر داغ بود كه ما تا چند دقيقه پس از پرواز كه آن را جلوي ورودي هوا به كابين مي گذاشتيم تا خنك شود، نمي توانستيم از شدت داغي آن را روي سر بگذاريم. در جنوب،‌حتي شرايط سخت تر بود؛ يعني خلبانان كبرا نيز چند دقيقه صبر مي كردند تا كلاه خنك شود و سپس آن را سر مي كردند.


[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
ای آنکه دیده دوخته ای بر خلیج فارس این لقمه با شکمبه ی توسازگار نیست
زیرا درون آب زلالش بدون شک ماهی ست, پا برهنه سوسمار نیست



آسمان اصفهان

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1120
تاریخ عضویت: جمعه 26 مهر 1387, 9:39 am
محل اقامت: همشهری فضل الله جاوید نیا
سپاس‌های ارسالی: 2466 بار
سپاس‌های دریافتی: 8400 بار

Re: 35 مایل تا اسارت

پست توسط javadfakoori » چهار شنبه 15 دی 1389, 2:36 pm

 بخش(2)
 

تصویر



حماسه ديگري به وقوع پيوست! افسانه اي ديگر لباس واقعيت پوشيد و اسطوره هاي ديگري از لابلاي شاهنامه در مصاف حقيقي ظهور پيدا كردند تا راوي ناب ترين و زيباترين لحظه هاي سلحشوري قرن باشند. كساني كه رفتند و رفتند تا در عميق ترين نقطه تحت سلطه صداميان، زخمي كاري را به قلب و داغ ننگي پاك نشدني را بر پيشاني دشمن بعثي بكارند و بدين ترتيب بار ديگر، غيرت، تعصب، دلاوري، شجاعت و وطن پرستي ايراني بر سردر ورودي ميادين نبرد با دشمن درخشيد!

محمد اصفهاني در كنار شهسواران قبيله اش، در يكي از خطرناكترين و طولاني ترين عمليات هاي جستجو و نجات جهان، به عمق خاك عراق رفت و به صدام گفت:«اگر نجات جان سرباز وطنم، جز با قمار جان خودم ميسر نيست، پس منتظرم باش!»



- همانطور كه مي دانيد، بهانه اصلي ما براي گفتگو با شما، حماسه تكرار نشدني است كه شما در كنار همرزمانتان در تاريخ 14 آذر ماه 59 رقم زديد است! از ابتدا برايمان بگوييد!

منطقه سرپل ذهاب برخلاف مناطق كوهستاني استان كرمانشاه، گرمسيري بوده و پاييز و زمستان تقريبا معتدلي دارد. در روز 14 آذر ماه 1359 نيز هوا بسيار عالي بود و برخلاف روزهاي قبل،‌منطقه آرام بود. اگر چه نيروي زميني درگيري مختصري با دشمن داشت ولي در مجموع، يگان هوانيروز حاضر در منطقه كه ما بوديم، ماموريت هاي سبكي را در آن روز به عهده داشتيم.

روزهاي قبل تقريبا از طلوع آفتاب تا هنگام غروب، بي وقفه پرواز مي كرديم و اگر بگويم فرصت آب خوردن هم نداشتيم، غلو نكرده ام. نيروي زميني شديدا درگير بود. مي بايست مهمات مي برديم، آذوقه مي برديم، مجروح تخليه مي كرديم و ده ها ماموريت ديگر! اما در آن روز يك فراغت نسبي پيدا كرده بوديم و پروازهاي معدودي در پشتيباني از نيروي زميني انجام مي داديم.

خود من آن روز صبح فقط يك پرواز سمت كور موش كرده بودم. 74 روز از آغاز جنگ مي گذشت و عراق در اوج قدرت نظامي خود بود.

بعد از صرف ناهار، در حال استراحت بوديم كه از پايگاه كرمانشاه با«جيپ IVCS» كه با دارا بودن انواع و اقسام تجهيزات راديويي برد بلند، متوسط و كوتاه، مركز مخابرات ما محسوب مي شد تماس راديويي گرفتند.

پيام رمزي به اين مضمون دريافت نموديم:«دو نفر از خلبانان نيروي هوايي در خاك دشمن خروج اضطراري كرده و زنده هستند. لذا بايستي يك تيم آتش سبك از نفرات اعزامي به پادگان ابوذر به سمت مختصات اعلام شده پرواز كنند و آنها را در صورت پيدا كردن نجات دهند».

فرمانده گروه، جناب سروان«عباس صالحي» به همراه تمامي خلبانان 214 و كبرا، دور نقشه جمع شدند تا بررسي كنند كه آيا با مختصات داده شده، امكان نجات خلبانان وجود دارد يا خير! با پيدا كردن مختصات داده شده روي نقشه، مشخص گرديد كه محل فرود خلبانان در دل خاك دشمن بوده و فاصله زيادي با ما دارد اما طبق محاسبه، در برد سوخت بالگردهاست.

هنوز بچه ها در حال بررسي نقشه بودند كه از طريق راديو، يك مختصات ديگر به عنوان محل خروج اضطراري خلبانان به ما ابلاغ شد. دوباره محاسبات انجام گرديد و گفتيم كه اگر مختصات اولي اشتباه بود به سمت مختصات دوم مي رويم تا به ياري خدا خلبانان را پيدا كنيم.

با اعلام آمادگي چهار نفر از خلبانان كبرا، من و جناب«شهدادي» به عنوان خلبانان 214، و جناب«اسماعيل ايل بيگي» به عنوان كروچيف به همراه دو فروند كبرا با دو مختصات متفاوت از پادگان ابوذر بلند شديم. براساس توجيه قبل از پرواز، به منظور جلوگيري از كشف و شناسايي بالگردها كه مي بايست قسمت اعظم مسير خود را در خاك دشمن طي مي كرديم، بايد علاوه بر رعايت كامل سكوت راديويي، تا حد امكان در دره ها و لابلاي كوهستان ها در ارتفاع پايين پرواز مي نموديم تا احتمال لو رفتن ماموريت توسط ديده بان هاي عراقي كمتر شود. به همين دليل تمامي مسيرهاي رفت و برگشت احتمالي را در روي نقشه و در لابلاي كوهستان ها تعيين كرديم.

تمامي مراحل اين عمليات، اعم از طراحي، پرواز، تاكتيك هاي تغيير مسير، و... از آموزش هاي دوره MTT بهره زيادي مي برديم؛ با اين تفاوت كه دشمن در آن آموزش ها روي كاغذ بود اما حالا با تمام قدرت در صدد شناسايي و از بين بردن ما به ميدان آمده بود.

درباره نفرات تيم نيز بايد بگويم كه اصلا اين طور نبود كه فرمانده گروه تعيين كند كه مثلا شما بايد برويد و عمليات نجات را انجام دهيد. بلافاصله با ابلاغ ماموريت، من اعلام آمادگي كردم و بقيه نفرات شامل كمك خلبان من و خلبانان كبرا، بلافاصله گفتند: حالا كه«محمد اصفهاني» مي آيد ما هم هستيم!

طوري بود كه بچه ها هيچ ترسي از گلوله خوردن و شهادت در دل نداشتند. به همين علت در ماموريت هاي خطرناك تر، داوطلببيشتر بود تا ماموريت هاي كم خطر!

علت راحتي بچه هاي كبرا با من نيز اين بود كه هنگام انجام عمليات هاي جنگي، من به عنوان رسكيو،‌بسيار نزديك به خلبانان كبرا و درست زير پاي آنها بودم! به طوري كه پوكه هاي توپ 20 ميلي متري آنها روي شيشه بالگرد ما مي ريخت!‌به همين دليل،‌آنها كه مرا اينقدر به خود نزديك مي ديدند، با قوت قلب بيشتري به انجام وظيفه مي پرداختند. تفكر من هم اين بود كه اگر من دورتر از بالگردهاي كبرا بايستم، در موقع خطر و سقوط بالگرد كبرا به موقع نمي توانم به موضع برسم و آنها را نجات دهم.

خلاصه، 3 فروند بالگرد از سرپل ذهاب بلند شديم و به سمت هدف به راه افتاديم. در قسمتي از راه كه من آشنايي داشتم،‌در جلوي دسته حركت مي كرد و در قسمتي كه خلبانان كبرا آشنا به منطقه بودند مسير را ادامه مي دادند. رهبري دسته با كبراي شماره يك به هدايت شهيد بزرگوار«احمد پيشگاه هاديان» و جناب«الفت نظري» بودند.

براساس نقشه، از سمت شمال سرپل ذهاب به سمت منطقه اي به نام«ريجاب» در«دالاهو» رفتيم. از كنار رودخانه دالاهو و امامزاده اي كه در آنجا قرار داشت، مسير جنوب پاوه يعني«باينگان» و«غلغله» را در پيش گرفته و پس از اتمام دشت، و به منظور رعايت اصل اختفا، وارد كوهستان شديم. از جنوب پاوه تا نقطه مرزي كه كوهستاني بود، مسير رفت ما به سمت مختصات اعلام شده اوليه محسوب مي شد.

با چند دقيقه ادامه مسير در لابلاي دره ها، ناگهان يك رشته كوه مرتفع و كور، بدون هيچ راه در رو روبرويمان نمايان شد. ما براي ادامه همين مسير مجبور بوديم كه از روي كوه رد شويم كه در اين صورت اگر پدافند عراق هم ما را نمي زد، رادارهاي آن منطقه، بالگردها را شناسايي مي كردند و خطر لو رفتن ماموريت و مورد اصابت قرار گرفتن پرنده ها به شدت بالا مي رفت. در نتيجه با توافق گروه گردش كرديم تا مسير رفت دوم را امتحان كنيم.

در زمان پرواز بالگردها براي انجام هر ماموريتي، نفر مخابرات گروه، تعداد بالگردها، نام خلبانان، مهمات مصرفي و چند مورد ديگر را به صورت رمز به مخابرات پايگاه اعلام مي كرد.

همچنين، يك راديوي استراق سمع نيز در مركز مخابرات پايگاه وجود داشت كه يكي از گروهبان ها كه بچه خوزستان بود و عربي مي دانست، مكالمات مهم عراقي ها را براي فرماندهان ترجمه مي كرد و آنها نيز به اقتضاي اطلاعات به دست آمده تصميم مي گرفتند.

ناگفته نماند پس از اتمام ماموريت و بازگشت به پايگاه، متوجه شدم همزمان با اينكه ما جستجو براي پيدا كردن مسير دوم را آغاز كرده بوديم، جناب سرهنگ«روحي پور» فرمانده پايگاه با اطلاع پيدا كردن از كم و كيف ماموريت و خطر بالقوه اي كه متوجه بالگردها بود، شخصا به مخابرات پايگاه آمده و از نزديك شاهد مكالمات دشمن بود تا ببيند آيا ديده بان هاي عراقي موفق به كشف و رديابي ما مي شوند يا نه!

حالا ما كه از رفتن به مسير اول منصرف شده بوديم، مسير دوم را در پيش گرفته و با موفقيت و در ارتفاع پايين مرز را رد كرده و وارد خاك عراق شديم. در داخل خاك عراق، كوهستان ها به صورت فشرده، پوشيده از درختان بلوط بود و تقريبا مثل جنگل هاي كلاردشت در ايران، پوشش گياهي بسيار فشرده اي داشت. در اين جنگل ها، تشخيص نفرات پياده اي كه به صورت ديده بان حضور داشتند، غير ممكن بود. ما نيز غافل از حضور پر تعداد ديده بان هاي عراقي، تمام حواس خود را به دنبال كردن دقيق مسير علاوت گذاري شده روي نقشه اختصاص داده بوديم.

در اين طرف، مركز مخابرات پايگاه كه مكالمات عراقي ها را شنود مي كرد، پيام هاي متعدد و فوري ديده بان هاي عراقي مبني بر عبور مشكوك 3 فروند بالگرد ناشناس در منطقه را دريافت نمود كه نگراني نفرات حاضر در مركز مخابرات و جناب سرهنگ روحي پور را دوچندان كرد. در حدود 3 الي 4 دقيقه بعد، فرمانده ديده بان ها به آنها و پدافند حاضر در منطقه اعلام مي كند كه «اين بالگردها خودي هستند و براي به اسارت گرفتن خلبانان ايراني وارد منطقه خواهند شد!»

اين پيام آخر نشان از اين داشت كه بعثي ها نيز با اطلاع از خروج اضطراري خلبانان F-4 نيروي هوايي ما با قدرت دست به كار شده و در حال حركت به سمت محل فرود خلبانان ما هستند. نكته ديگر اين كه عراقي ها به هيچ وجه تصور اين را نيز نمي كردند كه بالگرد يا بالگردهايي از طرف ايران به آن عمق از خاك عراق حركت كنند تا خلبانانشان را نجات دهند. شما ببينيد در آن نقطه نيروي زميني عراق حدود 15 كيلومتر به سمت سر پل ذهاب پيشروي كرده بود. از طرفي محل فرود خلبانان ما بيش از 35 كيلومتر از مرز قانوني دو كشور فاصله داشت. با يك حساب سرانگشتي متوجه مي شويم كه عراقي ها نيز تقريبا معقول تصور مي كردند. يعني براساس واقعيات، هيچ بالگردي با توجه به توان بالاي ارتش عراق در آن مدت كوتاه پس از آغاز جنگ،‌جرات انجام چنين عملياتي را نداشت. اما آنها غافل از اين بودند كه تنها چيزي كه در مخيله خلبانان ما وجود ندارد، ترس از شهادت است!

با اعلام اين كه عراقي ها بالگردهاي ما را با بالگردهاي خودشان اشتباه گرفته اند، تا حدودي خيال نفرات داخل پايگاه كرمانشاه راحت مي شود.

ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود كه با ادامه بي وقفه مسير، هاله اي از شهر«دربنديخان» عراق از دور نمايان شد. بيش از يك ساعت بود كه از سر پل ذهاب بلند شده و براساس نقشه، مسير را درست تا دربنديخان طي كرده بوديم. همين طور كه به دربنديخان نزديك مي شديم،«سد دربنديخان» نيز در جلويمان ظاهر شد.

همچنان كه به سمت سد حركت مي كرديم، براساس مختصات ارسالي كه از طرف نيروي هوايي داشتيم، به محل سقوط فانتوم و خروج خلبانانمان نزديك مي شديم. اين مناظري كه براي شما گفتم، همگي از امتداد دره اي كه ما در بستر آن در حال پرواز بوديم پيش رويمان نمايان مي شدند. در درون خاك عراق، من به عنوان رهبر دسته در جلو و دو فروند كبرا در دو بال چپ و راستم در حال ادامه مسير بودند.

راديو را روشن كردم و به خلبانان دو فروند كبرا گفتم كه خلبانان ما بايد در همين حوالي باشند. در حال گفتگو با يكديگر بوديم كه ناگهان خلبانان كبرا فرياد زدند«محمد، هواپيما! هواپيماي دشمن!»

در آن حالت، مانور به چپ يا راست هر كدام از بالگردها، مساوي بود با خودكشي! آنقدر فاصله با زمين و ديواره هاي دره كم بود كه در اثر هرگونه حركت شديدي سقوط مان حتمي بود. در نتيجه، ما هيچ چاره اي جز ادامه مسير نداشتيم تا در حين حركت بتوانيم از شر هواپيماهاي عراقي نيز خلاص شويم.

بلافاصله جواب دادم:«كجاست؟!»يكي از خلبانان اعلام كرد:«بالا، سمت راست!» همزمان سرم را چرخاندم تا هواپيما را ببينمف ديدم كه يك فروند فانتوم F-4 نيروي هوايي خودمان كه علامت 3 رنگ ارتش جمهوري اسلامي ايران از دور كاملا در زير بالش نمايان بود، از سمت راست و بالاي سرمان گذشت و با يك غلت و سپس گردش شديد، از روبروي ما دور زد و از سمت چپ مان به سمت مرز بازگشت!


 تصویر  
  محمد اصفهانی نفر اول از  


با اعلام خودي بودن جنگنده به خلبانان بالگردهاي كبرا، شرايط عادي دوباره به تيم بازگشت. در هنگام جنگ كه استفاده از راديوي مخابراتي موجب شنود مكالمات توسط دشمن مي شود و تلفات خودي را بالا مي برد، مي بايست يك سري علايم و اشاره ها به نظاميان آموخته شود تا در صورت لزوم، بدون برقراري ارتباط راديويي، منظور را به طرف مقابل بفهمانند. اين آموزش ها به طور كامل، به ما نيز داده شده بود. اين حركت شديد F-4 كه مسير روبروي ما را قطع كرد و از سمت ديگر ما، مسير بازگشت را در پيش گرفت، معني خاصي داشت و آن اين بود كه ما خلبانان را رد كرده ايم و ادامه اين مسير كاملا اشتباه است. با درك صحيح منظور اصلي خلبانان فانتوم، بلافاصله گردش كرديم و با ادامه مسير بازگشت، به دقت اطراف را جستجو نموديم.

حدود 20 ثانيه كه مسير دره را برگشتيم، ناگهان روي«راديوي گارد» كه بر روي فركانس اضطراري ثابت 5/12 تنظيم شده بود، يك نفر فرياد زد:«ما رو رد كرديد!»

اين قضيه را نيز پس از بازگشت و فرود متوجه شديم كه با ورود ما به منطقه، بين دو خلبان كه سرگرد«پور رضايي» و ستوان يكم«سليماني» بودند، اختلاف نظر به وجود آمد. يعني يكي از آنها مي گفت اينها بالگرد خودي هستند و ديگري با علم به فاصله بعيد محل سقوط جنگنده تا مرز، تاكيد داشته كه اينها صد در صد بالگردهاي عراقي هستند. در همين بگو مگوها بودند كه خلبان موافق با خودي بودن ما، ضامن نارنجك دودزا كه دود نارنجي رنگ غليظي ايجاد مي كند را مي كشد. بلافاصله خلبان ديگر دست خود را روي آن مي گذارد تا مكان استقرارشان لو نرود كه دستش مي سوزد. نهايتا در حين همين جر و بحث ها، سر و كله يك فانتوم پيدا مي شود و آنها با تحليل شرايط به اين نتيجه مي رسند كه بالگردها خودي هستند و با توافق طرفين، ضامن نارنجك دودزاي دوم كشيده مي شود. درون صندلي پرتاپ هواپيماهاي جنگنده، جعبه اي وجود دارد به نام«جعبه نجات» كه در آن، تمامي وسايل اضطراري نجات در شرايط سخت و ادامه زندگي در آن شرايط تا چند روز، براي خلبان مهيا شده است. وسايلي نظير چاقوي تيز، قايق بادي يك نفره، غذاي فشرده و پرانرژي، نارنجك دودزا و منور، راديوي ارتباطي و لوازم ضروري ديگر!

خلبانان مورد اشاره كه به خودي بودن ما پي مي برند، بلافاصله در راديو اعلام مي كنند كه ما براي بار دوم از روي سر آنها رد شده ايم و بايد گردش كنيم. اين راديوي ارتباطي فقط فرستنده بوده و توانايي گرفتن مكالمات طرف ديگر را ندارد.

با شنيدن اين پيام از طرف خلبان نيروي هوايي، ما متوجه شديم كه فاصله مان با آنها بسيار كم است؛ در نتيجه، به دقت به جستجوي اطراف پرداختيم. در يك لحظه دود نارنجي رنگ برخاسته از ميان درختان را مشاهده كرديم و به سرعت خود را به محل دود رسانديم.

با توجه به پوشيده بودن منطقه از درختان متراكم و همچنين شيب زياد انتهاي دره، امكان نشستن براي ما وجود نداشت. همچنين چون ما بالگرد رسكيو نبوديم، لذا هيچ طناب يا وينچي درون بالگرد براي نجات خلبانان وجود نداشت. با رسيدن به بالاي سر خلبانان، سرگرد پور رضايي به سمت تخته سنگ بزرگي كه در ارتفاع بالاتري قرار داشت دويد تا به اين ترتيب بتواند خود را به بالگرد برساند. پشت سر او سليماني نيز همين كار را كرد.

من تا حد امكان، بالگرد را پايين آوردم، به طوري كه اگر بالگرد حتي چند سانتي متر ديگر پايين مي آمد، به زمين برخورد مي كرد. خلاصه با هر زحمتي بود، پور رضايي اسكيد بالگرد را گرفت و با كمك ايل بيگي(كروچيف)، خود را به درون بالگرد انداخت. پور رضايي باورش نمي شد كه ما ايراني باشيم و او نجات پيدا كرده باشد. از فرط خوشحالي، من كمك خلبان، و كروچيف را ول نمي كرد و در آغوش مي كشيد و مي بوسيدمان!

نوبت سليماني بود! وي نيز روي تخته سنگ آمد تا به اسكيد بچسبد و وارد بالگرد شود. به اسكيد كه چسبيد، ناگهان دستش ليز خورد و از ارتفاع زياد، به درون رودخانه اي كه در بستر دره در جريان بود سقوط كرد! به هر زحمتي كه بود، دوباره خود را به صخره رساند و ما باز هم به صخره نزديك شديم تا بلكه بتوانيم وي را نيز سوار كنيم. خلاصه با زحمت بسيار زياد، و تلاش تحسين برانگيز ايل بيگي، سليماني نيز خودش را به درون بالگرد انداخت.

صحنه اي كه هر دو خلبان، خودشان را با هم درون بالگرد ديدند و ما نيز موفقيت مان را در نجات آنها به چشم ديديم، اصلا قابل توصيف نيست! همگي با هم گريه مي كرديم! پور رضايي و سليماني نيز با بوسه باران كردن بچه هاي جستجو و نجات، به ابراز احساسات مي پرداختند. در همين لحظه، پيشگاه هاديان در راديو به من گفت:«تموم شد!» من نيز با تاييد حرفش گفتم:«بله! تموم شد، بر مي گرديم». همين كه راه بازگشت را در پيش گرفتيم، پور رضايي(يكي از خلبانان نجات يافته فانتوم) گفت:«هواپيماي ما را پدافند سد مورد اصابت قرار داد!»به محض شنيدن حرف وي، من متوجه شدم كه اگر آن فانتوم جلوي ما گردش تند نمي كرد و ما را از ادامه راه منصرف نمي نمود، مطمئنا كمي كه جلوتر مي رفتيم، در دام پدافند اطراف سد گرفتار مي شديم.

نهايتا در مسير بازگشت قرار گرفتيم اما اين بار ديگر مسير پر پيچ و خم رسيدن به سرپل ذهاب را انتخاب نكرديم و مستقيم به طرف مرز راه افتاديم تا به اين ترتيب، به پايگاه كرمانشاه برويم.

همزمان با سوار كردن خلبانانو همچنين در مسير بازگشت، ديده بان هاي عراقي اعلام مي كنند كه اين ها بدون شك بالگردهاي ايراني هستند كه براي نجات خلبانان آمده اند.

در لحظه اي كه پدافند هوايي عراق هوشيار مي شود، ما ديگر فاصله چنداني با مرز نداشتيم و خوشبختانه آنها فرصت انجام عكس العمل مناسب عليه ما را پيدا نكردند.

از زماني كه شنود پايگاه كرمانشاه از مطلع شدن بعثي ها به وجود ما پي مي برد تا لحظه اي كه ما در برد برج پايگاه قرار گرفتيم، با توجه به اين كه ديگر هيچ پيامي، نه از طرف عراقي ها و نه از طرف ما كه حق ارسال هيچ گونه مكالمه راديويي را با پايگاه نداشتيم- به مركز مخابرات پايگاه ارسال نشده بود، نگراني غير قابل وصفي بر نفرات كرمانشاه مستولي مي شود.

تصویر

با عبور از مرز و رسيدن به فاصله ايمن به پايگاه، ضمن برقراري ارتباط راديويي با برج، شماره پروازمان را اعلام كردم و برج مراقبت را از سلامت هر سه بالگرد مطلع نمودم. برج نيز با انعكاس خبر بازگشت پيروزمندانه ما به عمليات پايگاه، خوشحالي را به جمع دوستان بازگرداند.

در مقابل بخش عمليات پايگاه، محوطه وسيعي بود كه بالگردهاي ورودي به پايگاه اول در آنجا فرود مي آمدند و سپس در محل فرود ثابت خود قرار مي گرفتند. همانطور كه عرض كردم، خبر بازگشت ما كه به نفرات پايگاه داده شد، همگي خود را به عمليات رساندند و منتظر فرود ما شدند. از طرفي، تعداد زيادي از خلبانان پايگاه سوم شكاري نيروي هوايي نيز با هر وسيله اي كه در دسترس داشتند، خود را به پايگاه كرمانشاه رسانده بودند و منتظر بازگشت ناباورانه دو خلبان همرزم خود بودند.

با فرود ما در مقابل ساختمان عمليات، سيل نفرات به سمت بالگرد سرازير شد. همگي در حال خوش و بش با هم بودند و تبريك مي گفتند. پورضايي و سليماني كه حالا ديگر واقعا باورشان شده بود كه نجات پيدا كرده اندحالت روحي غير قابل وصفي داشتند. وصف شور و شعف آن لحظات نه به زبان مي آيد و نه قلم توانايي ترسيم آن را دارد.

بلافاصله پوررضايي و سليماني را به سمت مخابرات بردند، تا هر چه سريعتر ضمن تماس با خانواده شان، آنها را از سلامت خود خبردار نمايند. پس از اتمام تماس، دو خلبان در يك كنفرانس شبيه به كنفرانس هاي مطبوعاتي، توضيح دادند كه چه اتفاقاتي افتاد؛

پور رضايي در آن جلسه گفت:«من افسر عمليات پايگاه همدان هستم و اين عمليات را خودم طراحي كرده بودم. در راه رسيدن به هدف، يك كاروان تريلي را با توپ هواپيما منهدم كرديم. سپس يك پادگان نيروي زميني عراق را بمباران نموديم و دست آخر خواستيم كه توربين برق سد دربنديخان را مورد اصابت قرار دهيم كه هواپيمايمان توسط موشك هاي زمين به هوا مورد اصابت قرار گرفت و مجبور شديم در اطراف سد، خروج اضطراري نماييم.

پس از اين كه خروج اضطراري كرديم، با توجه به بعد مسافتي كه دقيقا از آن اطلاع داشتيم، مطمئن بوديم كه اسير خواهيم شد! با اين حال، دست از تلاش بر نداشتيم. از وسايل و چتر جلب توجه كننده خود فاصله گرفتيم تا احتمال شناسايي مان را به حداقل كاهش دهيم. همچنان كه از چتر و باقيمانده وسايل، درون جعبه نجات دور مي شديم، يك چوپان محلي را ديديم كه با پيدا كردن وسايل، داشت آنها را به جايي منتقل مي كرد. پس از مدت كوتاهي، از فاصله تقريبا دور، تعدادي نظامي سوار بر اسب را ديدم كه داشتند خود را به محل فرود ما مي رساندند. مشغول همين تعقيب و گريزها بوديم كه خدا شما را رساند و در كمال ناباوري نجات پيدا كرديم.

تا لحظه فرود در كرمانشاه اصلا باورم نمي شد كه دوباره به خاك ايران بازگشته ام. پس از فرود، هر دوي مان براي حركت به سمت مرز و نزديك شدن خاك كشورمان انجام داديم اما مثل روز روشن بود كه دير يا زود توسط نيروهاي نظامي يا مردم محلي دستگير خواهيم شد و اگر شما نمي آمديد، اسارت ما حتمي بود».

ناگفته نماند كه اگر آنها از محل فرود دور نمي شدند، بلافاصله شناسايي شده و دستگير مي شدند، و اگر هم دستگير نمي شدند، كار نجاتشان توسط ما با مشكلات بسيار جدي مواجه مي شد و چه بسا كه شايد اصلا نمي توانستيم آنها را نجات دهيم.



- انعكاس اين حماسه در رسانه ها چطور بود؟

مدت كوتاهي پس از انجام عمليات، تمامي رسانه ها اعم از راديو، تلويزيون و روزنامه ها به تشريح چگونگي انجام اين عمليات پرداختند. انعكاس اين عمليات نجات، حتي در خارج از كشور نيز قابل توجه بود.

صداي امريكا چند روز بعد از عمليات، در گزارشي اعلام كرد:«اين طرحي كه توسط خلبانان هوانيروز اجرا شد، با هيچ تاكتيك و يا معيار عملياتي مطابقت نمي كند».

شدت هجمه رسانه ها، بلافاصله پس از انجام موفق عمليات به حدي بود كه عراق در همان شب، سرپل ذهاب و به خصوص پادگان ابوذر را ساعت ها موشك باران كرد! علت آن هم اين بود كه ما خلبانانمان را از دهان عراقي ها به سلامت بيرون كشيده بوديم، بدون اين كه آنها حتي مطلع شوند و اين مساله براي آنها بسيار سنگين بود.


تصویر


- آيا نفرات شركت كننده در اين عمليات مورد تقدير هم قرار گرفتند؟

دو روز پس از انجام عمليات نجات يعني روز 16 آذرماه، حضرت امام(ره) با اطلاع از كاري كه بچه ها انجام دادند، دستور فرمودند تا همگي نفرات شركت كننده به نحو مقتضي مورد تشويق قرار گيرند. در نتيجه من و كمك خلبانم آقاي شهدادي از ستوانيار دوميبه درجه ستوان سومي، كروچيف آقاي«ايل بيگي» با 3 درجه از گروهبان يكمي به استوار يكمي و خلبانان كبرا نيز با يك درجه ارتقا، يا يك سال ارشديت مورد تشويق قرار گرفتند.

- آيا در عمليات جستجو و نجات ديگري هم در طول جنگ شركت داشتيد؟

بله همانطور كه عرض كردم، نحوه فعاليت ما در سال هاي جنگ اين طور بود كه هر 15 روز، تيم ها جايگزين مي شدند تا هم نفسي تازه كنند و هم به كارهاي پايگاه رسيدگي شود. در 15 روزي كه ما از منطقه به كرمانشاه بر مي گشتيم، من فرمانده رسكيو پايگاه بودم و اگر اتفاقي مي افتاد كه در محدوده عمل پايگاه بود، براي انجام ماموريت مي رفتيم.

دوباره ماموريتي ابلاغ شد كه خلباني با مختصات مشخص در«نوسود» از جنگنده خود خروج اضطراري كرده و يك بالگرد رسكيو بايد براي نجات وي اعزام شود. با توجه به اين كه من سال ها بود در كرمانشاه بودم و منطقه را تقريبا خوب مي شناختم، اعلام آمادگي كردم.

پس از برخاست، با گرفتن مختصات دقيق محل پس از عبور از«روانسر» و«جوانرود» به انجا پرواز كرديم و به ارتفاعات مورد نظر رسيديم. با نزديك شدن به محل مختصات داده شده، ديدم كه يك سرگرد خلبان نيروي هوايي در حالي كه عينك ري بن به چشم داشت، خيلي راحت و آرام، روي كول يك چوپان محلي نشسته و در حال پايين آمدن از ارتفاعات است!

خلاصه همان نزديكي، محلي براي فرود پيدا كرديم و خلبان مزبور كه نامش خاطرم نيست و پايش ضربديده بود را سوار كرده و به بيمارستان رسانديم.

در سال هاي پس از جنگ نيز يك بار ديگر چنين اتفاقي افتاد؛ در مانور مشتركي كه در سومار در نقطه صفر مرزي در حال انجام بود، من نيز شركت داشتم. در يكي از مراحل مانور ، ما بايد در قالب يك تيم آتش سبك شامل دو فروند بالگرد كبرا و يك فروند بالگرد بل 214، براي اجراي آتش به پرواز در مي آمديم. من در 214 و آقايان علي رضا شمس حجتي و باباخانيان به عنوان خلبان يكم دو فروند كبرا وارد منطقه شديم. آقاي شمس حجتي از با تجربه ترين استاد خلبانان كبراي هوانيروز با بيش از 5000 ساعت پرواز بود كه در جنگ نيز عمليات هاي بسيار موفقي را رهبري كرده بود.

در آن روز، 3 فروندي وارد عمل شديم و كبراها به نوبت به سمت هدف فرضي شليك مي كردند. جناب شمس اجراي آتش نمود، گردش كرد و ميدان را در اختيار باباخانيان قرار داد. در حين شليك، ناگهان دو موتور بالگرد باباخانيان به شدت افت كرد؛ خلبان با ذكر«يا ابوالفضل» فرود اضطراري قشنگي را روي زمين انجام داد كه البته لطف خداوند واقعا به كمكمان آمد. در منطقه مرزي سومار، سطح زمين پوشيده از تخته سنگ هاي عظيم است؛ تقدير و امداد الهي اين طور بود كه بالگرد پر از مهمات و سوخت، چنان صحيح و سالم در لابلاي اين سنگ هاي بزرگ فرود بيايد كه نه براي بالگرد و نه براي خلبانان اتفاقي نيفتد. ما نيز بلافاصله آن ها را سوار كرده و از منطقه خارج كرديم.



- از سوانحي كه در طول جنگ برايتان اتفاق افتاده برايمان بگوييد!

همانطور كه قبلا هم عرض كردم، من قسمت اعظم خدمتم را در كرمانشاه انجام دادم و به ندرت به مناطق ديگر منتقل شدم. در طرحي كه به«طرح فاو» مشهور شد، قرار بود يك سري از خلبانان با تجربه و ساعت پرواز دار از پايگاه كرمانشاه، مسجد سليمان و كرمان براي اجراي اين طرح به اصفهان اعزام شوند.

براساس طرح از پيش تعيين شده، قرار بود كه خلبانان، تاكتيك هاي حمله و هلي برن شبانه را در اصفهان تمرين كنند و در موعد مقرر كه عمليات زميني آغاز خواهد شد، همين تاكتيك ها را در«شبه جزيره فاو»به اجرا درآورند.

با اين كه ما در آن زمان تجهيزات ديد در شب را در اختيار نداشتيم و براساس استاندارد، نمي بايست چنين كاري مي كرديم، با اين حال، تمرينات آغاز شد. پروازها از غروب آفتاب شروع مي شد و تا 30/3 الي 4 بامداد ادامه پيدا مي كرد، به طوري كه در برخي از مواقع، هنگامي كه اذان صبح گفته مي شد، بچه ها هنوز در آسمان بودند. شدت و حجم تمرينات بسيار بالا بود و به همين علت، خستگي مفرط بر خلبانان غالب شد. در جلسه اي كه با حضور خلبانان برگزار شد، ما به اين فشارها اشاره كرديم و هشدار هم داديم اما فرماندهان وقت هوانيروز بر انجام مداوم تمرينات اصرار داشتند.

به نظر من، اين طرح اشكالاتي اساسي داشت. قرار بود 140 فروند بالگرد ترابري، شبانه نيروها را به پشت فاو منتقل كنند. در حالي كه تجهيزات ديد شبانه فراهم نبود، امكان برخورد اين تعداد عظيم بالگرد در آسمان بسيار بالا بود. از طرفي، صداي ملخ 140 فروند بالگرد، گوش اهالي بصره را نيز كر مي كرد! و اين سر و صدا، ارتش عراق را كاملا هوشيار مي نمود. چند روز بعد از آن جلسه، ما در حالتي كه تعدادي از بچه هاي نيروي زميني به عنوان نفرات هلي برن درون بالگرد حضور داشتند، حوالي«زاينده رود» در باتلاق«گاوخوني» به علت خستگي و سرگيجه، سانحه ديديم و بالگرد از قسمت دماغه، با زمين برخورد كرد. خوشبختانه چون منطقه باتلاقي و نرم بود، صدمه زيادي به ما وارد نشد؛ اگر اين سانحه در زمين معمولي اتفاق مي افتاد، همگي تكه تكه مي شديم! ملخ بالگرد پس از برخورد با سطح زمين، چنان به درون باتلاق فرو رفت كه هرگز نتوانستند آن را پيدا كنند. خلاصه با كمك نفرات،‌همگي از جمله من كه پاي راستم شكست، از بالگرد خارج شديم. بالگرد نيز كه دچار آتش سوزي شده بود با اعلام صد در صد خسارت از رده خدمتي خارج گرديد.

من به بيمارستان«خانواده» تهران منتقل شدم و تمرينات ادامه پيدا كرد اما با سانحه دادن چند فروند بالگرد ديگر، اين طرح غير عملي اعلام شد و انجام آن لغو گرديد. البته سوانح ريز و درشت زيادي برايمان اتفاق افتاد كه در روند انجام عمليات تاثيري نداشت.



- بدترين خاطره تان در دوران جنگ چيست؟

بدترين خاطره ام، از دست دادن همدوره اي، هم گروهاني و دوست هميشگي ام، شهيد بزرگوار«حسن ستاري» است. در آن زمان با توجه به صعب العبور بودن جاده«سردشت»، رساندن آذوقه و ديگر ملزومات به پادگان سردشت و انجام ديگر ماموريت ها در خود اين شهر، از طريق بالگردهاي هوانيروز انجام مي گرفت. ما نيز با تقسيم ماموريت ها، بار كاري را بين خلبانان به صورت مساوي واگذار كرده بوديم.

در يكي از روزهاي سال 1362ف هواپيماهاي عراقي ناجوانمردانه تجمع مردم غير نظامي را كه به مناسبت-------- جمع شده بودند، بمباران كرد و تعداد زيادي از شهروندان بي گناه را به شهادت رساند. تعداد زخمي ها هم به همين نسبت زياد بود. من و ستاري، در دو فروند بالگرد 214 به سمت سردشت پرواز كرديم و با رسيدن به محل بمباران، صحنه هاي دردناكي از وحشيگري بعثي ها از فراز آسمان در مقابل ديدگانمان پديدار گرديد. زخمي ها را با توجه به نبود برانكارد، درون پتو پيچيده بودند و لخته هاي خون همه جا را فرا گرفته بود.

خلاصه، تا حد امكان زخمي ها را سوار كرده و بلند شديم. در آسمان از طريق راديو گفتند كه اين مجروحان بايد به بيمارستان«تبريز» منتقل شوند وگرنه اميدي به زنده ماندنشان باقي نمي ماند. ما نيز در جواب گفتيم كه سوخت نداريم! مي رويم داخل پادگان سردشت، ماشين سوخت بفرستيد تا ما بالگرد را خاموش نكرده، به سرعت سوخت بزنيم و بلند شويم.

با رسيدن به ميدان صبحگاه پادگان سردشت، ديدم ماشين سوخت آمده. خلاصه هر دو فروند سوخت زديم. هنوز سوختگيري تمام نشده بود كه كمك شهيد ستاري، جناب«وكيل آذر» آمد پيش من و گفت:«حالا كه شما مي خواهيد به تبريز برويد، اجازه بدهيد من هم همراهتان بيايم تا ديداري با بستگانم داشته باشم». من هم گفتم:«از نظر من اشكالي ندارد، بايد كمكم را راضي كني!» نهايتا كمك خلبانم يعني جناب معصومي را راضي كرد تا با ستاري برود.

سوختگيري تمام شد و ما به سمت تبريز پرواز نموديم و مجروحان را به بيمارستان اين شهر رسانديم. با توجه به تاريكي هواي، آن شب را در تبريز مانديم و قرار شد صبح فردا به سمت اروميه پرواز كنيم و پس از شستشو و تنظيم موتور به وسيله«Compressor Wash» و استراحتي كوتاه، به پايگاه كرمانشاه باز گرديم.

با رسيدن به كرمانشاه، دوستان خبر شهادت ستاري و معصومي را كه پس از برخورد با كابل فشار قوي برق، بالگردشان سقوط كرد را به من دادند!



- هر وقت نام حلبچه را مي شنويم،‌بي اختيار به ياد بمباران شيميايي وحشيانه بعثي ها در اين شهر مي افتيم. با توجه به حضور شما در غرب كشور، آيا خاطره اي از بمباران شيميايي سردشت و حلبچه داريد؟

بله! در ماموريتي قرار شد كه به شمال غرب كشور پرواز كنيم. حلبچه به تازگي بمباران شيميايي شده بود و وظيفه ما در آن ماموريت، جابجايي تعدادي از كارشناسان سازمان ملل به منطقه حلبچه و اطراف آن بود. راهنماي ما در اين ماموريت، يكي از افسران خبره و آشنا به محل يگان توپخانه بود. پس از پشت سر گذاشتن نقطه نشاني هاي متعدد، از شهر«شيلر» گذشتيم و وارد خاك عراق شديم.

با رسيدن به اطراف حلبچه، صحنه هاي غم انگيزي را مشاهده كرديم. مردم حلبچه با مشاهده بمباران شيميايي، قصد ترك منطقه را داشتنداما آلودگي بسيار فراتر از حد تصور بود و تعداد زيادي از آنها شامل زنها و بچه ها، در حومه حلبچه به شهادت رسيده بودند و صحنه هاي بسيار تكان دهنده اي را به وجود آورده بودند.



- مدتي قبل شاهد برگزاري«همايش 30 سال اقتدار هوانيروز» در ستاد فرماندهي هوانيروز بوديم. برگزاري يك چنين جلسات و همايش هايي را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

اين همايش اگر چه با گذشت 20 سال پس از پايان جنگ برگزار شد و به نظر من،‌اين حركت خيلي دير انجام گرديد، اما با اين حال، نوع عمل زيبا بود و قابل تقدير! در اين همايش شاهد معرفي دو كتاب خوب در مورد فعاليت هوانيروز در دوران هشت سال دفاع مقدس بوديم كه به جناب«كريم زاده» و «پايخان»مولفين دو كتاب به خاطر انجام اين كار ارزشمند تبريك مي گويم و خسته نباشيد! شما ديديد كه دو كتاب حاوي چه مطالب ارزشمندي بود و تا حد امكان، تلاش بچه هاي هوانيروز را در جنگ تحميلي به تصوير كشيده بود.



- چه انتقادي را متوجه همايش مزبور مي دانيد؟

همايش 30 سال اقتدار هوانيروز در كنار نقاط قوتي كه داشت، معايبي را نيز به همراه داشت كه آن را به حساب نو پا بودن اين حركت مي گذاريم. در اين همايش، تعداد محدودي از جمع كثير بچه هاي هوانيروز، اعم از فني و خلبان و خانواده هاي معظم شهداي هوانيروز دعوت شده بودند كه البته فرماندهي محترم نيرو در همايش قول دادند كه اين حركت ادامه داشته باشد و در همايش هاي بعدي، دوستان ديگري دعوت خواهند شد.

مورد ديگر، درباره موزه دفاع مقدس هوانيروز بود كه پس از اتمام مراسم آن روز، شاهد افتتاح آن بوديم. مكان موزه مساحت بسيار كمي داشت. بهتر بود مكان بزرگتري به اين موضوع اختصاص داده مي شد تا حق مطلب ادا شود. به نظر مي رسد، وجود اين موزه در وسط ستاد فرماندهي هوانيروز، هيچ فرصتي را براي بازديد، به غير نظاميان نخواهد داد و در واقع مي توان گفت كه ما با اين كار، تاريخ هوانيروز را درون هوانيروز نگه داشته ايم. بهتر است دست اندركاران،‌مكاني مناسب را به آن اختصاص دهند كه عابرين پياده و مردم عادي بتوانند به راحتي از آن بازديد كنند و متوجه شوند چه انسان هايي جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند تا اين مملكت حفظ شود.



- به نظر شما، بازگويي و نگهداري حماسه هاي دوران هشت سال دفاع مقدس، چه تاثيري بر تفكر جوانان كشورمان دارد؟

ماندگار كردن خاطرات پر افتخار سال هاي دفاع مقدس، بدون شك جوانان را با ميراث گرانبهايي كه پدران و برادرانشان براي آنها به يادگار گذاشته اند بيش از پيش آشنا و علاقه مند خواهند نمود.

شما ببينيد به فرض مثال، باشگاه هاي معتبر فوتبال در دنيا، در كنار فعاليت هاي ورزشي خود، غني سازي موزه هاي تاريخي از زمان تاسيس باشگاه تا حال حاضر را از وظايف اصلي خود مي دانند. حال چطور يك باشگاه را كه درصد كمي از جوانان يك كشور را در حيطه جريانات فكري خود دارد، اين چنين تاريخ سازي مي كند و گذشته خود را در موزه و در معرض ديد عموم قرار مي دهد و در قالب كتاب هاي متعدد در اختيار افكار عمومي قرار مي دهد ولي ما تاريخ 8 سال دفاع مقدس را كه به راستي روند تاريخ كشورمان را عوض كرد و تعداد كثيري از جوانان آن روزهاي ايران را درگير خود نمود، دست كم مي گيرم و آن طور كه بايد و شايد به آن نمي پردازيم. حركات قشنگي در حال شكل گيري است كه فعاليت هايي از اين دست بايد ادامه يابد تا فرزندان ما بدانند كه پدرانشان همتاي اسطوره سازان قديم اين مرز و بوم كه كشور را از تاراج روم و عثماني ايمن نگه داشتند، مردانه ايستادند و جان خود يعني عزيزترين دارايي شان را در جهت حفظ ناموس و ميهن و دين شان در طبق اخلاص گذاشتند.


پایان
ای آنکه دیده دوخته ای بر خلیج فارس این لقمه با شکمبه ی توسازگار نیست
زیرا درون آب زلالش بدون شک ماهی ست, پا برهنه سوسمار نیست



آسمان اصفهان

ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز”