زهی خیال باطل !

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 199
تاریخ عضویت: سه شنبه 26 آبان 1388, 12:53 am
سپاس‌های ارسالی: 727 بار
سپاس‌های دریافتی: 1795 بار

زهی خیال باطل !

پست توسط aliTOPGUN » جمعه 8 مهر 1390, 7:44 pm

در عکس زیر یک فروند غزال متعلق به هوانیروز عراق را مشاهده میفرمایید. نقاش این اثر یا اطلاعی از سرنوشت این هلیکوپترها ندارد یا خودش را به نفهمی زده که گزینه ی دوم صحیح است! چون همه رزمندگان ایرانی و عراقی از قدرت خلبانان کبرای ما اطلاع داشتند. جایی که کبرای ایرانی حضور داشت جای امنی برای غزال نبود در این نقاشی دو خلبان مفلوک عراقی که یک تنه به قلب نیروهای ما زده! و تانک های چیفتن ما را یکی پس از دیگری شکار میکنند را رویت می کنید! میگویم مفلوک برای این است . لطفا به عکس بعدی دقت کنید ببینید کبرای ما چه به روز این خلبانان به اصطلاح شجاع (البته در این نقاشی!!) آورده است
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
 در این عکس عزال چنان شکار شد که حتی موتورش هم از جا کنده شده. خلبانان ما با غرور پایشان را بر خرخره این شکار گذاشته و عکس یادگاری می گیرن و لاشه ی این هلیکوپتر فرانسوی که انصافا در مانورهای سنگین خوب عمل میکرد را بروی کامیون به عقبه جبهه حمل می کنند تا سندی باشد بر شجاعتشان تا اگر عراق بعد از جنگ نقاشی به عنوان سند می آورد ما هم لاشه غزال منهدم شده به عنوان سند بیاوریم زنده باد تا ابد شکارچیان تانک تی 72 و غزال و میل های عراقی... بالاترین نفر در عکس قهرمان بزرگترین عملیات جستجو و نجات قرن سرهنگ خلبان محمد اصفهانی است. 
 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 
  
 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 
 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 
Yesterday is past, it is history.Tomorrow is future, it is a mystery today is present, it is a gift

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 4309
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 اسفند 1384, 1:14 pm
محل اقامت: کرج پلاک 43!
سپاس‌های ارسالی: 6678 بار
سپاس‌های دریافتی: 12047 بار
تماس:

Re: زهی خیال باطل !

پست توسط Mohammad 1985 » جمعه 8 مهر 1390, 10:11 pm

اینم عکسی واقعی از عبور کبرای ایرانی از کنار لگن منهدم شده عراقی !
تصویر
به همه سياستمداران مشکوک باش.
جکسون براون

Commander
Commander
نمایه کاربر
پست: 1189
تاریخ عضویت: دو شنبه 1 خرداد 1385, 2:58 am
سپاس‌های ارسالی: 16928 بار
سپاس‌های دریافتی: 4257 بار

Re: زهی خیال باطل !

پست توسط Fariborz » یک شنبه 10 مهر 1390, 10:14 pm

با سپاس از دوست بسيار ارجمندم [COLOR=#244061]F-14A   تصاويری ديگر از بالگرد ساقط شده بعثی تصویر تصویر

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]


منبع : [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

Captain
Captain
پست: 2755
تاریخ عضویت: چهار شنبه 18 بهمن 1385, 12:46 pm
محل اقامت: شیراز
سپاس‌های ارسالی: 22364 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار

Re: زهی خیال باطل !

پست توسط Present » دو شنبه 11 مهر 1390, 12:49 am

  , ماجرای بزرگترین عملات قرن که توسط این خلبان انجام شده چیه ؟
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم / شمعم که سوزم و دودی نیاورم

گــــــــــــــــاهی تــــــــــــــاوان شیــــــــــر بودن قـــفس اســـت ...
امــــــــا شـــــغال هــــا در شـــــهــــر آزاد مـــــیگـــــــردنــــــــــد ... !

به زودی تعمیرکار لب تاپ می شم :-)

Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 199
تاریخ عضویت: سه شنبه 26 آبان 1388, 12:53 am
سپاس‌های ارسالی: 727 بار
سپاس‌های دریافتی: 1795 بار

Re: زهی خیال باطل !

پست توسط aliTOPGUN » دو شنبه 11 مهر 1390, 10:51 am

سلام دوست من :razz:
فکر میکنم منظور نویسنده ماجرای 35 مایل تا اسارت بوده که توسط مجله صنایع هوایی منتشر شده است.البته درمورد نسبت قرن نظری ندارم.
مهدی بابامحمودی
مقدمه :
حماسه ديگري به وقوع پيوست! افسانه اي ديگر لباس واقعيت پوشيد و اسطوره هاي ديگري از لابلاي شاهنامه در مصاف حقيقي ظهور پيدا كردند تا راوي ناب ترين و زيباترين لحظه هاي سلحشوري قرن باشند. كساني كه رفتند و رفتند تا در عميق ترين نقطه تحت سلطه صداميان، زخمي كاري را به قلب و داغ ننگي پاك نشدني را بر پيشاني دشمن بعثي بكارند و بدين ترتيب بار ديگر، غيرت، تعصب، دلاوري، شجاعت و وطن پرستي ايراني بر سردر ورودي ميادين نبرد با دشمن درخشيد!
محمد اصفهاني در كنار شهسواران قبيله اش، در يكي از خطرناكترين و طولاني ترين عمليات هاي جستجو و نجات جهان، به عمق خاك عراق رفت و به صدام گفت:«اگر نجات جان سرباز وطنم، جز با قمار جان خودم ميسر نيست، پس منتظرم باش!»
همانطور كه مي دانيد، بهانه اصلي ما براي گفتگو با شما، حماسه تكرار نشدني است كه شما در كنار همرزمانتان در تاريخ 14 آذر ماه 59 رقم زديد است! از ابتدا برايمان بگوييد!
منطقه سرپل ذهاب برخلاف مناطق كوهستاني استان كرمانشاه، گرمسيري بوده و پاييز و زمستان تقريبا معتدلي دارد. در روز 14 آذر ماه 1359 نيز هوا بسيار عالي بود و برخلاف روزهاي قبل،‌منطقه آرام بود. اگر چه نيروي زميني درگيري مختصري با دشمن داشت ولي در مجموع، يگان هوانيروز حاضر در منطقه كه ما بوديم، ماموريت هاي سبكي را در آن روز به عهده داشتيم.
روزهاي قبل تقريبا از طلوع آفتاب تا هنگام غروب، بي وقفه پرواز مي كرديم و اگر بگويم فرصت آب خوردن هم نداشتيم، غلو نكرده ام. نيروي زميني شديدا درگير بود. مي بايست مهمات مي برديم، آذوقه مي برديم، مجروح تخليه مي كرديم و ده ها ماموريت ديگر! اما در آن روز يك فراغت نسبي پيدا كرده بوديم و پروازهاي معدودي در پشتيباني از نيروي زميني انجام مي داديم.
خود من آن روز صبح فقط يك پرواز سمت كور موش كرده بودم. 74 روز از آغاز جنگ مي گذشت و عراق در اوج قدرت نظامي خود بود.
بعد از صرف ناهار، در حال استراحت بوديم كه از پايگاه كرمانشاه با«جيپ IVCS» كه با دارا بودن انواع و اقسام تجهيزات راديويي برد بلند، متوسط و كوتاه، مركز مخابرات ما محسوب مي شد تماس راديويي گرفتند.
پيام رمزي به اين مضمون دريافت نموديم:«دو نفر از خلبانان نيروي هوايي در خاك دشمن خروج اضطراري كرده و زنده هستند. لذا بايستي يك تيم آتش سبك از نفرات اعزامي به پادگان ابوذر به سمت مختصات اعلام شده پرواز كنند و آنها را در صورت پيدا كردن نجات دهند».
فرمانده گروه، جناب سروان«عباس صالحي» به همراه تمامي خلبانان 214 و كبرا، دور نقشه جمع شدند تا بررسي كنند كه آيا با مختصات داده شده، امكان نجات خلبانان وجود دارد يا خير! با پيدا كردن مختصات داده شده روي نقشه، مشخص گرديد كه محل فرود خلبانان در دل خاك دشمن بوده و فاصله زيادي با ما دارد اما طبق محاسبه، در برد سوخت بالگردهاست.
هنوز بچه ها در حال بررسي نقشه بودند كه از طريق راديو، يك مختصات ديگر به عنوان محل خروج اضطراري خلبانان به ما ابلاغ شد. دوباره محاسبات انجام گرديد و گفتيم كه اگر مختصات اولي اشتباه بود به سمت مختصات دوم مي رويم تا به ياري خدا خلبانان را پيدا كنيم.
با اعلام آمادگي چهار نفر از خلبانان كبرا، من و جناب«شهدادي» به عنوان خلبانان 214، و جناب«اسماعيل ايل بيگي» به عنوان كروچيف به همراه دو فروند كبرا با دو مختصات متفاوت از پادگان ابوذر بلند شديم. براساس توجيه قبل از پرواز، به منظور جلوگيري از كشف و شناسايي بالگردها كه مي بايست قسمت اعظم مسير خود را در خاك دشمن طي مي كرديم، بايد علاوه بر رعايت كامل سكوت راديويي، تا حد امكان در دره ها و لابلاي كوهستان ها در ارتفاع پايين پرواز مي نموديم تا احتمال لو رفتن ماموريت توسط ديده بان هاي عراقي كمتر شود. به همين دليل تمامي مسيرهاي رفت و برگشت احتمالي را در روي نقشه و در لابلاي كوهستان ها تعيين كرديم.

تمامي مراحل اين عمليات، اعم از طراحي، پرواز، تاكتيك هاي تغيير مسير، و... از آموزش هاي دوره MTT بهره زيادي مي برديم؛ با اين تفاوت كه دشمن در آن آموزش ها روي كاغذ بود اما حالا با تمام قدرت در صدد شناسايي و از بين بردن ما به ميدان آمده بود.

درباره نفرات تيم نيز بايد بگويم كه اصلا اين طور نبود كه فرمانده گروه تعيين كند كه مثلا شما بايد برويد و عمليات نجات را انجام دهيد. بلافاصله با ابلاغ ماموريت، من اعلام آمادگي كردم و بقيه نفرات شامل كمك خلبان من و خلبانان كبرا، بلافاصله گفتند: حالا كه«محمد اصفهاني» مي آيد ما هم هستيم!
طوري بود كه بچه ها هيچ ترسي از گلوله خوردن و شهادت در دل نداشتند. به همين علت در ماموريت هاي خطرناك تر، داوطلببيشتر بود تا ماموريت هاي كم خطر!
علت راحتي بچه هاي كبرا با من نيز اين بود كه هنگام انجام عمليات هاي جنگي، من به عنوان رسكيو،‌بسيار نزديك به خلبانان كبرا و درست زير پاي آنها بودم! به طوري كه پوكه هاي توپ 20 ميلي متري آنها روي شيشه بالگرد ما مي ريخت!‌به همين دليل،‌آنها كه مرا اينقدر به خود نزديك مي ديدند، با قوت قلب بيشتري به انجام وظيفه مي پرداختند. تفكر من هم اين بود كه اگر من دورتر از بالگردهاي كبرا بايستم، در موقع خطر و سقوط بالگرد كبرا به موقع نمي توانم به موضع برسم و آنها را نجات دهم.
خلاصه، 3 فروند بالگرد از سرپل ذهاب بلند شديم و به سمت هدف به راه افتاديم. در قسمتي از راه كه من آشنايي داشتم،‌در جلوي دسته حركت مي كرد و در قسمتي كه خلبانان كبرا آشنا به منطقه بودند مسير را ادامه مي دادند. رهبري دسته با كبراي شماره يك به هدايت شهيد بزرگوار«احمد پيشگاه هاديان» و جناب«الفت نظري» بودند.
براساس نقشه، از سمت شمال سرپل ذهاب به سمت منطقه اي به نام«ريجاب» در«دالاهو» رفتيم. از كنار رودخانه دالاهو و امامزاده اي كه در آنجا قرار داشت، مسير جنوب پاوه يعني«باينگان» و«غلغله» را در پيش گرفته و پس از اتمام دشت، و به منظور رعايت اصل اختفا، وارد كوهستان شديم. از جنوب پاوه تا نقطه مرزي كه كوهستاني بود، مسير رفت ما به سمت مختصات اعلام شده اوليه محسوب مي شد.
با چند دقيقه ادامه مسير در لابلاي دره ها، ناگهان يك رشته كوه مرتفع و كور، بدون هيچ راه در رو روبرويمان نمايان شد. ما براي ادامه همين مسير مجبور بوديم كه از روي كوه رد شويم كه در اين صورت اگر پدافند عراق هم ما را نمي زد، رادارهاي آن منطقه، بالگردها را شناسايي مي كردند و خطر لو رفتن ماموريت و مورد اصابت قرار گرفتن پرنده ها به شدت بالا مي رفت. در نتيجه با توافق گروه گردش كرديم تا مسير رفت دوم را امتحان كنيم.
در زمان پرواز بالگردها براي انجام هر ماموريتي، نفر مخابرات گروه، تعداد بالگردها، نام خلبانان، مهمات مصرفي و چند مورد ديگر را به صورت رمز به مخابرات پايگاه اعلام مي كرد.
همچنين، يك راديوي استراق سمع نيز در مركز مخابرات پايگاه وجود داشت كه يكي از گروهبان ها كه بچه خوزستان بود و عربي مي دانست، مكالمات مهم عراقي ها را براي فرماندهان ترجمه مي كرد و آنها نيز به اقتضاي اطلاعات به دست آمده تصميم مي گرفتند.
ناگفته نماند پس از اتمام ماموريت و بازگشت به پايگاه، متوجه شدم همزمان با اينكه ما جستجو براي پيدا كردن مسير دوم را آغاز كرده بوديم، جناب سرهنگ«روحي پور» فرمانده پايگاه با اطلاع پيدا كردن از كم و كيف ماموريت و خطر بالقوه اي كه متوجه بالگردها بود، شخصا به مخابرات پايگاه آمده و از نزديك شاهد مكالمات دشمن بود تا ببيند آيا ديده بان هاي عراقي موفق به كشف و رديابي ما مي شوند يا نه!
حالا ما كه از رفتن به مسير اول منصرف شده بوديم، مسير دوم را در پيش گرفته و با موفقيت و در ارتفاع پايين مرز را رد كرده و وارد خاك عراق شديم. در داخل خاك عراق، كوهستان ها به صورت فشرده، پوشيده از درختان بلوط بود و تقريبا مثل جنگل هاي كلاردشت در ايران، پوشش گياهي بسيار فشرده اي داشت. در اين جنگل ها، تشخيص نفرات پياده اي كه به صورت ديده بان حضور داشتند، غير ممكن بود. ما نيز غافل از حضور پر تعداد ديده بان هاي عراقي، تمام حواس خود را به دنبال كردن دقيق مسير علاوت گذاري شده روي نقشه اختصاص داده بوديم.
در اين طرف، مركز مخابرات پايگاه كه مكالمات عراقي ها را شنود مي كرد، پيام هاي متعدد و فوري ديده بان هاي عراقي مبني بر عبور مشكوك 3 فروند بالگرد ناشناس در منطقه را دريافت نمود كه نگراني نفرات حاضر در مركز مخابرات و جناب سرهنگ روحي پور را دوچندان كرد. در حدود 3 الي 4 دقيقه بعد، فرمانده ديده بان ها به آنها و پدافند حاضر در منطقه اعلام مي كند كه «اين بالگردها خودي هستند و براي به اسارت گرفتن خلبانان ايراني وارد منطقه خواهند شد!»
اين پيام آخر نشان از اين داشت كه بعثي ها نيز با اطلاع از خروج اضطراري خلبانان F-4 نيروي هوايي ما با قدرت دست به كار شده و در حال حركت به سمت محل فرود خلبانان ما هستند. نكته ديگر اين كه عراقي ها به هيچ وجه تصور اين را نيز نمي كردند كه بالگرد يا بالگردهايي از طرف ايران به آن عمق از خاك عراق حركت كنند تا خلبانانشان را نجات دهند. شما ببينيد در آن نقطه نيروي زميني عراق حدود 15 كيلومتر به سمت سر پل ذهاب پيشروي كرده بود. از طرفي محل فرود خلبانان ما بيش از 35 كيلومتر از مرز قانوني دو كشور فاصله داشت. با يك حساب سرانگشتي متوجه مي شويم كه عراقي ها نيز تقريبا معقول تصور مي كردند. يعني براساس واقعيات، هيچ بالگردي با توجه به توان بالاي ارتش عراق در آن مدت كوتاه پس از آغاز جنگ،‌جرات انجام چنين عملياتي را نداشت. اما آنها غافل از اين بودند كه تنها چيزي كه در مخيله خلبانان ما وجود ندارد، ترس از شهادت است!
با اعلام اين كه عراقي ها بالگردهاي ما را با بالگردهاي خودشان اشتباه گرفته اند، تا حدودي خيال نفرات داخل پايگاه كرمانشاه راحت مي شود.
ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود كه با ادامه بي وقفه مسير، هاله اي از شهر«دربنديخان» عراق از دور نمايان شد. بيش از يك ساعت بود كه از سر پل ذهاب بلند شده و براساس نقشه، مسير را درست تا دربنديخان طي كرده بوديم. همين طور كه به دربنديخان نزديك مي شديم،«سد دربنديخان» نيز در جلويمان ظاهر شد.
همچنان كه به سمت سد حركت مي كرديم، براساس مختصات ارسالي كه از طرف نيروي هوايي داشتيم، به محل سقوط فانتوم و خروج خلبانانمان نزديك مي شديم. اين مناظري كه براي شما گفتم، همگي از امتداد دره اي كه ما در بستر آن در حال پرواز بوديم پيش رويمان نمايان مي شدند. در درون خاك عراق، من به عنوان رهبر دسته در جلو و دو فروند كبرا در دو بال چپ و راستم در حال ادامه مسير بودند.
راديو را روشن كردم و به خلبانان دو فروند كبرا گفتم كه خلبانان ما بايد در همين حوالي باشند. در حال گفتگو با يكديگر بوديم كه ناگهان خلبانان كبرا فرياد زدند«محمد، هواپيما! هواپيماي دشمن!»
در آن حالت، مانور به چپ يا راست هر كدام از بالگردها، مساوي بود با خودكشي! آنقدر فاصله با زمين و ديواره هاي دره كم بود كه در اثر هرگونه حركت شديدي سقوط مان حتمي بود. در نتيجه، ما هيچ چاره اي جز ادامه مسير نداشتيم تا در حين حركت بتوانيم از شر هواپيماهاي عراقي نيز خلاص شويم.
بلافاصله جواب دادم:«كجاست؟!»يكي از خلبانان اعلام كرد:«بالا، سمت راست!» همزمان سرم را چرخاندم تا هواپيما را ببينمف ديدم كه يك فروند فانتوم F-4 نيروي هوايي خودمان كه علامت 3 رنگ ارتش جمهوري اسلامي ايران از دور كاملا در زير بالش نمايان بود، از سمت راست و بالاي سرمان گذشت و با يك غلت و سپس گردش شديد، از روبروي ما دور زد و از سمت چپ مان به سمت مرز بازگشت!
با اعلام خودي بودن جنگنده به خلبانان بالگردهاي كبرا، شرايط عادي دوباره به تيم بازگشت. در هنگام جنگ كه استفاده از راديوي مخابراتي موجب شنود مكالمات توسط دشمن مي شود و تلفات خودي را بالا مي برد، مي بايست يك سري علايم و اشاره ها به نظاميان آموخته شود تا در صورت لزوم، بدون برقراري ارتباط راديويي، منظور را به طرف مقابل بفهمانند. اين آموزش ها به طور كامل، به ما نيز داده شده بود. اين حركت شديد F-4 كه مسير روبروي ما را قطع كرد و از سمت ديگر ما، مسير بازگشت را در پيش گرفت، معني خاصي داشت و آن اين بود كه ما خلبانان را رد كرده ايم و ادامه اين مسير كاملا اشتباه است. با درك صحيح منظور اصلي خلبانان فانتوم، بلافاصله گردش كرديم و با ادامه مسير بازگشت، به دقت اطراف را جستجو نموديم.

حدود 20 ثانيه كه مسير دره را برگشتيم، ناگهان روي«راديوي گارد» كه بر روي فركانس اضطراري ثابت 5/12 تنظيم شده بود، يك نفر فرياد زد:«ما رو رد كرديد!»

اين قضيه را نيز پس از بازگشت و فرود متوجه شديم كه با ورود ما به منطقه، بين دو خلبان كه سرگرد«پور رضايي» و ستوان يكم«سليماني» بودند، اختلاف نظر به وجود آمد. يعني يكي از آنها مي گفت اينها بالگرد خودي هستند و ديگري با علم به فاصله بعيد محل سقوط جنگنده تا مرز، تاكيد داشته كه اينها صد در صد بالگردهاي عراقي هستند. در همين بگو مگوها بودند كه خلبان موافق با خودي بودن ما، ضامن نارنجك دودزا كه دود نارنجي رنگ غليظي ايجاد مي كند را مي كشد. بلافاصله خلبان ديگر دست خود را روي آن مي گذارد تا مكان استقرارشان لو نرود كه دستش مي سوزد. نهايتا در حين همين جر و بحث ها، سر و كله يك فانتوم پيدا مي شود و آنها با تحليل شرايط به اين نتيجه مي رسند كه بالگردها خودي هستند و با توافق طرفين، ضامن نارنجك دودزاي دوم كشيده مي شود. درون صندلي پرتاپ هواپيماهاي جنگنده، جعبه اي وجود دارد به نام«جعبه نجات» كه در آن، تمامي وسايل اضطراري نجات در شرايط سخت و ادامه زندگي در آن شرايط تا چند روز، براي خلبان مهيا شده است. وسايلي نظير چاقوي تيز، قايق بادي يك نفره، غذاي فشرده و پرانرژي، نارنجك دودزا و منور، راديوي ارتباطي و لوازم ضروري ديگر!
خلبانان مورد اشاره كه به خودي بودن ما پي مي برند، بلافاصله در راديو اعلام مي كنند كه ما براي بار دوم از روي سر آنها رد شده ايم و بايد گردش كنيم. اين راديوي ارتباطي فقط فرستنده بوده و توانايي گرفتن مكالمات طرف ديگر را ندارد.
با شنيدن اين پيام از طرف خلبان نيروي هوايي، ما متوجه شديم كه فاصله مان با آنها بسيار كم است؛ در نتيجه، به دقت به جستجوي اطراف پرداختيم. در يك لحظه دود نارنجي رنگ برخاسته از ميان درختان را مشاهده كرديم و به سرعت خود را به محل دود رسانديم.
با توجه به پوشيده بودن منطقه از درختان متراكم و همچنين شيب زياد انتهاي دره، امكان نشستن براي ما وجود نداشت. همچنين چون ما بالگرد رسكيو نبوديم، لذا هيچ طناب يا وينچي درون بالگرد براي نجات خلبانان وجود نداشت. با رسيدن به بالاي سر خلبانان، سرگرد پور رضايي به سمت تخته سنگ بزرگي كه در ارتفاع بالاتري قرار داشت دويد تا به اين ترتيب بتواند خود را به بالگرد برساند. پشت سر او سليماني نيز همين كار را كرد.
من تا حد امكان، بالگرد را پايين آوردم، به طوري كه اگر بالگرد حتي چند سانتي متر ديگر پايين مي آمد، به زمين برخورد مي كرد. خلاصه با هر زحمتي بود، پور رضايي اسكيد بالگرد را گرفت و با كمك ايل بيگي(كروچيف)، خود را به درون بالگرد انداخت. پور رضايي باورش نمي شد كه ما ايراني باشيم و او نجات پيدا كرده باشد. از فرط خوشحالي، من كمك خلبان، و كروچيف را ول نمي كرد و در آغوش مي كشيد و مي بوسيدمان!
نوبت سليماني بود! وي نيز روي تخته سنگ آمد تا به اسكيد بچسبد و وارد بالگرد شود. به اسكيد كه چسبيد، ناگهان دستش ليز خورد و از ارتفاع زياد، به درون رودخانه اي كه در بستر دره در جريان بود سقوط كرد! به هر زحمتي كه بود، دوباره خود را به صخره رساند و ما باز هم به صخره نزديك شديم تا بلكه بتوانيم وي را نيز سوار كنيم. خلاصه با زحمت بسيار زياد، و تلاش تحسين برانگيز ايل بيگي، سليماني نيز خودش را به درون بالگرد انداخت.
صحنه اي كه هر دو خلبان، خودشان را با هم درون بالگرد ديدند و ما نيز موفقيت مان را در نجات آنها به چشم ديديم، اصلا قابل توصيف نيست! همگي با هم گريه مي كرديم! پور رضايي و سليماني نيز با بوسه باران كردن بچه هاي جستجو و نجات، به ابراز احساسات مي پرداختند. در همين لحظه، پيشگاه هاديان در راديو به من گفت:«تموم شد!» من نيز با تاييد حرفش گفتم:«بله! تموم شد، بر مي گرديم». همين كه راه بازگشت را در پيش گرفتيم، پور رضايي(يكي از خلبانان نجات يافته فانتوم) گفت:«هواپيماي ما را پدافند سد مورد اصابت قرار داد!»به محض شنيدن حرف وي، من متوجه شدم كه اگر آن فانتوم جلوي ما گردش تند نمي كرد و ما را از ادامه راه منصرف نمي نمود، مطمئنا كمي كه جلوتر مي رفتيم، در دام پدافند اطراف سد گرفتار مي شديم.
نهايتا در مسير بازگشت قرار گرفتيم اما اين بار ديگر مسير پر پيچ و خم رسيدن به سرپل ذهاب را انتخاب نكرديم و مستقيم به طرف مرز راه افتاديم تا به اين ترتيب، به پايگاه كرمانشاه برويم.
همزمان با سوار كردن خلبانانو همچنين در مسير بازگشت، ديده بان هاي عراقي اعلام مي كنند كه اين ها بدون شك بالگردهاي ايراني هستند كه براي نجات خلبانان آمده اند.
در لحظه اي كه پدافند هوايي عراق هوشيار مي شود، ما ديگر فاصله چنداني با مرز نداشتيم و خوشبختانه آنها فرصت انجام عكس العمل مناسب عليه ما را پيدا نكردند.
از زماني كه شنود پايگاه كرمانشاه از مطلع شدن بعثي ها به وجود ما پي مي برد تا لحظه اي كه ما در برد برج پايگاه قرار گرفتيم، با توجه به اين كه ديگر هيچ پيامي، نه از طرف عراقي ها و نه از طرف ما كه حق ارسال هيچ گونه مكالمه راديويي را با پايگاه نداشتيم- به مركز مخابرات پايگاه ارسال نشده بود، نگراني غير قابل وصفي بر نفرات كرمانشاه مستولي مي شود.
با عبور از مرز و رسيدن به فاصله ايمن به پايگاه، ضمن برقراري ارتباط راديويي با برج، شماره پروازمان را اعلام كردم و برج مراقبت را از سلامت هر سه بالگرد مطلع نمودم. برج نيز با انعكاس خبر بازگشت پيروزمندانه ما به عمليات پايگاه، خوشحالي را به جمع دوستان بازگرداند.
در مقابل بخش عمليات پايگاه، محوطه وسيعي بود كه بالگردهاي ورودي به پايگاه اول در آنجا فرود مي آمدند و سپس در محل فرود ثابت خود قرار مي گرفتند. همانطور كه عرض كردم، خبر بازگشت ما كه به نفرات پايگاه داده شد، همگي خود را به عمليات رساندند و منتظر فرود ما شدند. از طرفي، تعداد زيادي از خلبانان پايگاه سوم شكاري نيروي هوايي نيز با هر وسيله اي كه در دسترس داشتند، خود را به پايگاه كرمانشاه رسانده بودند و منتظر بازگشت ناباورانه دو خلبان همرزم خود بودند.
با فرود ما در مقابل ساختمان عمليات، سيل نفرات به سمت بالگرد سرازير شد. همگي در حال خوش و بش با هم بودند و تبريك مي گفتند. پورضايي و سليماني كه حالا ديگر واقعا باورشان شده بود كه نجات پيدا كرده اندحالت روحي غير قابل وصفي داشتند. وصف شور و شعف آن لحظات نه به زبان مي آيد و نه قلم توانايي ترسيم آن را دارد.
بلافاصله پوررضايي و سليماني را به سمت مخابرات بردند، تا هر چه سريعتر ضمن تماس با خانواده شان، آنها را از سلامت خود خبردار نمايند. پس از اتمام تماس، دو خلبان در يك كنفرانس شبيه به كنفرانس هاي مطبوعاتي، توضيح دادند كه چه اتفاقاتي افتاد؛
پور رضايي در آن جلسه گفت:«من افسر عمليات پايگاه همدان هستم و اين عمليات را خودم طراحي كرده بودم. در راه رسيدن به هدف، يك كاروان تريلي را با توپ هواپيما منهدم كرديم. سپس يك پادگان نيروي زميني عراق را بمباران نموديم و دست آخر خواستيم كه توربين برق سد دربنديخان را مورد اصابت قرار دهيم كه هواپيمايمان توسط موشك هاي زمين به هوا مورد اصابت قرار گرفت و مجبور شديم در اطراف سد، خروج اضطراري نماييم.

پس از اين كه خروج اضطراري كرديم، با توجه به بعد مسافتي كه دقيقا از آن اطلاع داشتيم، مطمئن بوديم كه اسير خواهيم شد! با اين حال، دست از تلاش بر نداشتيم. از وسايل و چتر جلب توجه كننده خود فاصله گرفتيم تا احتمال شناسايي مان را به حداقل كاهش دهيم. همچنان كه از چتر و باقيمانده وسايل، درون جعبه نجات دور مي شديم، يك چوپان محلي را ديديم كه با پيدا كردن وسايل، داشت آنها را به جايي منتقل مي كرد. پس از مدت كوتاهي، از فاصله تقريبا دور، تعدادي نظامي سوار بر اسب را ديدم كه داشتند خود را به محل فرود ما مي رساندند. مشغول همين تعقيب و گريزها بوديم كه خدا شما را رساند و در كمال ناباوري نجات پيدا كرديم.
تا لحظه فرود در كرمانشاه اصلا باورم نمي شد كه دوباره به خاك ايران بازگشته ام. پس از فرود، هر دوي مان براي حركت به سمت مرز و نزديك شدن خاك كشورمان انجام داديم اما مثل روز روشن بود كه دير يا زود توسط نيروهاي نظامي يا مردم محلي دستگير خواهيم شد و اگر شما نمي آمديد، اسارت ما حتمي بود».
ناگفته نماند كه اگر آنها از محل فرود دور نمي شدند، بلافاصله شناسايي شده و دستگير مي شدند، و اگر هم دستگير نمي شدند، كار نجاتشان توسط ما با مشكلات بسيار جدي مواجه مي شد و چه بسا كه شايد اصلا نمي توانستيم آنها را نجات دهيم.
- انعكاس اين حماسه در رسانه ها چطور بود؟

مدت كوتاهي پس از انجام عمليات، تمامي رسانه ها اعم از راديو، تلويزيون و روزنامه ها به تشريح چگونگي انجام اين عمليات پرداختند. انعكاس اين عمليات نجات، حتي در خارج از كشور نيز قابل توجه بود.
صداي امريكا چند روز بعد از عمليات، در گزارشي اعلام كرد:«اين طرحي كه توسط خلبانان هوانيروز اجرا شد، با هيچ تاكتيك و يا معيار عملياتي مطابقت نمي كند».
شدت هجمه رسانه ها، بلافاصله پس از انجام موفق عمليات به حدي بود كه عراق در همان شب، سرپل ذهاب و به خصوص پادگان ابوذر را ساعت ها موشك باران كرد! علت آن هم اين بود كه ما خلبانانمان را از دهان عراقي ها به سلامت بيرون كشيده بوديم، بدون اين كه آنها حتي مطلع شوند و اين مساله براي آنها بسيار سنگين بود.
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
Yesterday is past, it is history.Tomorrow is future, it is a mystery today is present, it is a gift

Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 199
تاریخ عضویت: سه شنبه 26 آبان 1388, 12:53 am
سپاس‌های ارسالی: 727 بار
سپاس‌های دریافتی: 1795 بار

Re: زهی خیال باطل !

پست توسط aliTOPGUN » دو شنبه 11 مهر 1390, 1:38 pm

دوستان در حال مشاهده تصاویر زیبای جناب Fariborz گرامی بودم که تصویر موشک هات توجه ام رو جلب کرد
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
مسلما چگونگی بدست امدن این موشک خود داستان جالبی دارد.
HOT یک موشک ضد زره برد بلند هدایت شونده میباشد که قابلیت شلیک از روی وسایل نقلیه زرهی مثل انواع نفر بر ها و همچنین هلیکوپتر را دارد.
اولین واحدهای این موشک در سال 1974 وارد خدمت شده و بیش از 85000 تیر از این موشک توسط 19 کشور سفارش داده شده اند که 820 واحد آتش بار بر روی خودرو های زرهی و 720 واحد روی هلیکوپتر ها نصب شده اند.
این موشک توسط شرکت Euromissile که تلفیقی از شرکت های Aerospatiale-Matra فرانسه و DaimlerChrysler Aerospace المان بود و هم اکنون یکی از زیر شاخه های EADS به حساب می آید برای استفاده در ارتش های آلمان و فرانسه طراحی و ساخته شد و در چندین درگیری شرکت داشت که از مهمترین آنها میتوان به نبرد ایران عراق ، عملیات طوفان صحرا و نبرد داخلی لبنان اشاره کرد.
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
غزال مسلح با موشک هات
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید])
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
Yesterday is past, it is history.Tomorrow is future, it is a mystery today is present, it is a gift

ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز”