اخلاق، نيك و جذب مردم

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دو شنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط امیر احمدی2 » شنبه 28 اردیبهشت 1392, 1:44 pm

استاد انصاریان:


در شهرى منبر مى ‏رفتم، يك روز روى منبر ديدم يك پيرمردى از در مسجد وارد شد و نشست. آنهايى كه آنجا او را ديدند ـ از علما و غير علما ـ همه براى او تمام قد بلند شدند. فهميدم اين يك شخصيت بزرگى است. از منبر كه پايين آمدم، رفتم و سلام كردم. ديدم چهره ‏اش بسيار نورانى است. به يكى از علما گفتم:
اين آقا كيست؟
گفت: اين بهترين طبيب شهر ما است. دو نسل از مردم اين شهر را معالجه كرده است. يك نسخه هم مى ‏دهد و مريض هم خوب مى‏ شود.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.

Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دو شنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط امیر احمدی2 » شنبه 28 اردیبهشت 1392, 1:51 pm

مى ‏خواست بگويد كه علمش زياد است كه دو نسل را در اينجا معالجه كرده است.
آن وقت گفت: اين طبيب اهل نماز شب و دائم الذكر است، عمده قرآن را حفظ است، نسخه ‏هايى كه مى ‏نويسد، پول نسخه را خيلى ناچيز حساب مى ‏كند. دارو كم مى ‏دهد، ولى نفَسش دنبال دوا در وجود مريض مى ‏آيد، و مريض با همان يك نسخه خوب مى ‏شود.

براى من تعريف كردند كه پدر اين آقا دكتر اين منطقه بود، تمام مردم اين منطقه و دهاتهاى اطراف پيش پدر اين آقا مى ‏آمدند.
پدر اين آقا يك زمين كشاورزى خوبى داشت. يك تاجر بازارى اين محل، كنار زمين او زمين كشاورزى داشت. آن تاجر دويست سيصد متر زمين اين آقا را روى زمين خودش انداخت.

ويزيت دكتر آن زمان ده شاهى بود، يكى از قوم و خويش ‏هاى آن تاجر گفت: حاجى! بروم آن دكتر را بياورم؟
گفت: او با ما قهر است، اختلاف و دعوا داريم،
گفت: حالا مى ‏رويم، شايد آمد.
آمد پيش دكتر، گفت: مى ‏دانى حاج كاظم مريض است؟
عيادتش مى ‏آيى؟
گفت: آرى. گفت: من براى نجات جان مردم درس خوانده ‏ام، جان مردم يك چيزى است، اختلاف چيز ديگر. آمد بالاى سرش و معاينه ‏اش كرد. بعد به اتاق اين طرف آمد.
گفتند: نسخه بنويس، گفت: ويزيت مى ‏گيرم و مى ‏نويسم،
گفتند: چند؟
گفت: هزار تومان. دويست متر زمينش دو تومان مى ‏ارزيد، دو تا يك تومانى،
مى ‏گفتند: اين پولدار هم آن زمانها هفت هشت هزار تومان پول داشت، از همه پولدارتر بود (ذليل‏ترين عنصر در زمان ما پول است) براى اين پولِ پست كه نبايد دين و اخلاق را مايه گذاشت.

گفت: هزار تومان مى ‏گيرم.
گفتند: حاجى مى ‏گويد هزار تومان مى ‏گيرم، نزديك بود بيچاره سكته كند. هزار تومان خيلى پول بود. هر چه چانه زدند،
گفت: همين كه گفتم. اگر اين ويزيت را به من بدهيد، من نسخه مى ‏نويسم. اگر ندهيد، اين تا فردا صبح مى ‏ميرد. دكترهاى ديگر مريضى او را نفهميدند، ولى من فهميدم، و با هزار تومان مداوايش مى ‏كنم.

آمدند و گفتند: دكتر مى ‏گويد تو مردنى هستى، اين پولها را براى چه مى ‏خواهى؟
دكتر گفت: بنويس كه هزار تومان مديون هستى و امضاء كن، نقد هم نمى ‏خواهم، ولى سند بده.
سند گرفت و نسخه داد، دو سه روز بعد تاجر خوب شد، رفت به مطب دكتر،
گفت: دكتر! امروز آمدم آن دويست متر زمين را پس بدهم، اما خدا را خوش مى ‏آمد كه از من هزار تومان ويزيت گرفتى؟
گفت: وقتى من معاينه ‏ات كردم، ديدم رفتنى هستى، بالاى سرت به پروردگار گفتم: الهى! هزار تومان از او مى ‏گيرم و تمامش را به مستحق هاى شهر مى‏ دهم. تو به خاطر اين هزار تومان صدقه مرض را از او بگردان، و مرگ او را عقب بيانداز. من با هزار تومان پول جان تو را نجات دادم.

دكتر، استاندار، فرماندار، آخوند، كشاورز و كاسب با اخلاق و با ايمان، كشور را تبديل به بهشت مى ‏كنند.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.

Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دو شنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط امیر احمدی2 » شنبه 28 اردیبهشت 1392, 1:56 pm

شيخ صدوق رحمه ‏الله نقل مى‏ كند: يك مردى با نگرانى وارد مسجد شد، به پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏ آله گفت:
به دادم برس، دارم خفه مى ‏شوم، دارم مى‏ ميرم.
فرمودند: براى چه؟
گفت: روز ماه رمضان به خانه رفتم. روزه ‏ام را با همسرم باطل كردم. يكى از مبطلات روزه، مجامعت مرد با همسرش است.

گفت: الان پشيمان هستم،
فرمودند: قرآن مجيد حكم تو را روشن كرده است. جناب عالى بعد از ماه رمضان، يك روز روزه قضا به جاى امروز بگير، شصت روز روزه هم جريمه بايد بشوى كه چرا حكم خدا را زير پا گذاشته ‏اى، سى و يك روز پى در پى روزه مى ‏گيرى، بقيه ‏اش هم هر طورى كه خواستى، تا ماه رمضان بعدى نيامده است بگير.
گفت: يا رسول الله! بدن من طاقت ندارد و روزه ماه رمضان را به سختى مى ‏گيرم، بعد از ماه رمضان، شصت روز روزه بگيرم؟!

فرمود: واقعا نمى ‏توانى؟
گفت: نه،
فرمودند: اگر نمى ‏توانى، يك حكم ديگر خدا دارد؛ شصت مسكين را يك وعده غذا بده،
گفت: يا رسول الله! برخيزيد و به خانه من برويد، ببينيد من گرفتارم، عيال خودم را نمى ‏توانم سير كنم، خدا گفته است: شصت نفر را سير كن، ما شاءالله خودش خزانه به اين پر وسعتى دارد، خيال مى ‏كند ما هم مى ‏توانيم راحت پول خرج كنيم، من پولم كجا بود كه خرج كنم؟

فرمودند: واقعا ندارى كه شصت فقير را سير كنى؟
گفت: بله يا رسول الله!
در اين هنگام، يك باغدار مدينه، يك سبد رطب تازه براى پيامبر صلى ‏الله ‏عليه‏ و ‏آله آورد، عرض كرد:
اين‏ها را تازه چيده ‏ام. پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله تشكر كردند و به اين مردى كه روزه ‏اش را شكسته بود فرمودند:
اين رطب را به خانه ببر و خود و زن و بچه ‏ات از اين رطب به نيت روزه‏اى كه شكسته ‏اى بخوريد. خدا قبول مى ‏كند.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.

Major I
Major I
پست: 458
تاریخ عضویت: دو شنبه 9 بهمن 1391, 8:57 pm
سپاس‌های ارسالی: 118 بار
سپاس‌های دریافتی: 1090 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط امیر احمدی2 » شنبه 28 اردیبهشت 1392, 2:03 pm

و اما حيوانات؛ كدام حيوان را من بگويم كه چگونه در تصرف هدايت پرورگار است؟
يكى از عظيم‏ترين كشورها در كره زمين، كشورهايى است كه مورچه ‏ها زير زمين مى ‏سازند، سه طبقه.
يك كشور به تمام معنا كامل، طورى هم مى ‏سازند كه اگر بيابان پر از باران و سيل و برف بشود، آب نتواند وارد لانه بشود.

در باز است، ولى باران و سيل نمى ‏تواند وارد لانه بشود. يك طبقه مركز كارگران مملكت است،
يك طبقه مركز تربيت نوزدان،
يك طبقه هم محل دفن اموات.
هر مورچه ‏اى كه بيرون بميرد، مورچه‏ ها با احترام او را مى ‏برند و طبقه سوم دفنش مى ‏كنند.
اين‏ها را چه كسى به آنها آموخته است؟
هنوز بشر كنسرو سازى غذا را نتوانسته است مانند مورچه كامل انجام دهد.


اين پينه دوزها (كفشدوزك) را مى ‏گيرد ـ حيوانات ريز كوچكى كه پر قرمز و خال خال سياه دارند ـ يك نيش به اندازه معين به اين حيوان مى ‏زند. زهرى وارد بدن اين حيوان مى ‏كند كه نه حيوان بميرد، و نه هوشيار بماند؛ نيروى حيوان را كم مى ‏كند، ديگر نمى ‏تواند بپرد، آن وقت در صحرا او را مى ‏چراند، پروار كه شد، به لانه مى‏ آورد و او را مى ‏كشد. گوشت او را كنسرو مى ‏كند، شش ماه نگه مى ‏دارد كه در زمستان مصرف كند. در حالى كه گوشت آن خراب نمى ‏شود.

براى سرما و گرماى لانه، برگ مى ‏برد و در لانه پنجره درست مى ‏كند، و اين پنجره را با يك نظم معين باز و بسته مى كند، تا تهويه مطبوعى را براى كل مورچه‏ ها ايجاد مى‏ كند. اين هدايت خدا است.
هیچ کس جز خداوند هست نیست.

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 521
تاریخ عضویت: جمعه 3 دی 1395, 5:17 pm
سپاس‌های ارسالی: 1118 بار
سپاس‌های دریافتی: 584 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط ho3ein2000 » جمعه 4 فروردین 1396, 2:47 pm

لطفا مطالبی بدین مظمون در ادمه قرار بدید
خیلی ممنون :smile:

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 521
تاریخ عضویت: جمعه 3 دی 1395, 5:17 pm
سپاس‌های ارسالی: 1118 بار
سپاس‌های دریافتی: 584 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط ho3ein2000 » دو شنبه 11 تیر 1397, 11:54 pm

درس هایی از زندگی شیخ مرتضی زاهد
شخصی که شاید خیلی از ما حتی اسم ایشون رو هم نشنیده باشیم
بارش باران و دعا :حاج آقای شیرازی می گفت:
« در یکی از سالها آقا شیخ مرتضی زاهد در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بر بالای منبر بود. آن روز آقایان در داخل اتاقها حضور داشتند و جمعی از خانمها در گوشه ای از حیاط نشسته بودند.
در وسطهای جلسه ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. خانمهایی که در حیاط نشسته بودند می خواستند خودشان را جمع و جور کنند، همهمه و سر و صدایشان بلند شد. 
در همین لحظه آقا شیخ مرتضی سرش را کمی به سوی آسمان بالا گرفت و به آرامی گفت:« مگر نمی بینی؛ نبار! »آقا شیخ مرتضی دوباره به ادامه صحبتهایش مشغول شد. کم کم سر و صدای خانمها فرو نشست و ما هم که داخل اتاق بودیم متوجه شدیم دیگر خبری از باران نیست.
جلسه به پایان رسید و مردم در حال رفتن بودند. در موقع بیرون رفتن از خانه، همه خیال می کردند باران دوباره شروع به باریدن کرده است.
 ولی من ناگهان به صورت تصادفی به یک پدیده بسیار شگفت واقف شدم. ابتدا شکّ کردم، ولی دوباره برگشتم و با دقت، داخل و خارج از خانه را نظاره کردم. آنچه را می دیدم بسیار واضح و آشکار بود!

در بیرون از خانه در همه جا باران می بارید و فقط در فضای آن خانه باران نمی بارید. و من تازه متوجه شدم بعد از آن دعای آقا شیخ مرتضی زاهد، در همه این مدت باران در حال باریدن بوده‌ است و فقط در فضای آنجا باران نمی باریده است!
 آن روز به غیر از من، سه چهار نفر از دوستان نیز به این پدیده خارق العاده پی برده بودند! »
 
آخرین ويرايش توسط 1 on ho3ein2000, ويرايش شده در 0.

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 521
تاریخ عضویت: جمعه 3 دی 1395, 5:17 pm
سپاس‌های ارسالی: 1118 بار
سپاس‌های دریافتی: 584 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط ho3ein2000 » دو شنبه 11 تیر 1397, 11:57 pm

همه به دعا احتیاج داریمحاج محمود اخوان نقل می کند:« من جوان بودم که یک شب با آقا شیخ مرتضی زاهد دو نفری از جلسه ای بر می گشتیم. ایشان پیرمرد و ضعیف شده بود و من دستهای ایشان را گرفته بودم و در راه رفتن به ایشان کمک می کردم.
آن شب من آهسته آهسته ایشان را تا جلوی خانه شان رساندم و آماده خداحافظی شدم. آقا شیخ مرتضی زمانی که می خواست به داخل خانه برود، رو به من کرد و فرمود:« آقا محمود! مرا دعا کن آقا محمود، دعا کن ».من خنده ای کردم و عرض کردم: آقا جان شما که به دعا احتیاج ندارید!
تا این جمله از دهان من خارج شد، به یکباره چشمهای آقا مرتضی زاهد پر از اشک شد و بسیار منقلب و گریان شد و فرمود:« نه آقا محمود! دعا کن مرا؛ همه ما به دعا احتیاج داریم...»حاج محمود اخوان با گلویی بغض کرده ادامه دادند :
مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد با گریه ای شدید و با صدایی لرزان و بغض کرده فرمود:«... محمود! شیطان قسم خورده است تا همه ما را اغوا کند، همه ما به دعا احتیاج داریم؛ دعاکن محمود، دعا کن مرا، دعا کن...»

Major II
Major II
پست: 117
تاریخ عضویت: دو شنبه 11 دی 1396, 9:34 am
سپاس‌های ارسالی: 55 بار
سپاس‌های دریافتی: 137 بار

Re: اخلاق، نيك و جذب مردم

پست توسط مهاجر تنها » سه شنبه 12 تیر 1397, 1:09 am

سلام
این قصه یک مذاکره با نفس هست

ما مالک چه چيزي هستيم

مردی در حال مرگ بود، وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.

خدا: «وقت رفتنه!»

مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!»

خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.»

مرد: «در جعبه‌ات چی دارید؟
خدا: «متعلقات تو را.»

مرد: «متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و ...»

خدا: «آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.»

مرد: «خاطراتم چی؟»

خدا: «آنها متعلق به زمان هستند.»

مرد: «خانواده و دوستهایم؟»

خدا: «نه، آنها موقتی بودند.»

مرد: «پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!»

خدا: «نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.»

مرد: «پس مطمئناً روحم است!»

خدا: «اشتباه می‌کنی، روح تو متعلق به من است.»

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است!

مرد دلشکسته گفت: «من هرگز چیزی نداشتم؟»

خدا : «درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!»
مرد: «پس من چی داشتم؟»

خدا: «لحظات زندگی مال تو بود، هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود امکانات دستت امانت بود ایا حواست بود)

چه مهاجرت سختی
پس همه ی ما مهاجر تنهائیم

سوره إبراهيم

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَلِوَالِدَيَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ 41 اى پروردگار ما، مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روز شمار بيامرز.

ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”