ابتكار دردسر ساز (حكايتي تقريبا طنز)

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 1519
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 شهریور 1389, 9:14 pm
سپاس‌های ارسالی: 3041 بار
سپاس‌های دریافتی: 5511 بار

ابتكار دردسر ساز (حكايتي تقريبا طنز)

پست توسط shafagh » چهار شنبه 24 بهمن 1397, 3:52 am

بنده بعنوان نيروي تداركاتي با يك ماشين تويوتا در يك مقر كوچك يك جايي بين نيزارهاي جزيره مجنون با ني هايي بسيار انبوه به ارتفاع سه چهارمتر  مدت سه ماه خدمت كردم و ميرفتم مقر آشپزخانه غذا و ميوه و يخ ميگرفتم و به مقر مياوردم.

شب ها تعداد زيادي گرازها و سگ هاي وحشي بين نيزارها سر وصدا مي كردند و چنان صداي شكسته شدن ني ها مي امد كه ما چند نفر فكر مي كرديم الان است كه به مقر حمله كنند. البته چند نفر نيروي معراجي كه انجا بودند تفنگ و چيزهاي ديگر مثل نارنجك هم نداشتند تا لااقل يكي دوتا تير طرف ني ها بزنند تا ان جانوران متفرق شوند. 

فردا صبح فكري به ذهنم امد تا از شر ني هاي اطراف انجا خلاص شويم.  به ان چند نفر كه يكي دو نفرشان پاسدار بودند پيشنهاد دادم كه با ماشين تويوتا ني هاي اطراف مقر را قلع و قمع كنيم تا محوطه يك كمي بازتر شده و ديد بهتري داشته باشيم . انها گفتند فكر خوبي و قبول كردند.يك تراورس ريل راه اهن با طناب بستند پشت سپر عقب و روي ان ايستادند و من دايره وار روي ني ها مي راندم  و ني ها با زمين يكي مي شدند. بدين وسيله حدود شعاع 20 متر اطراف ان مقر را از ني پاكسازي كرديم اما در واقع پشت ان ني ها صدها متر ديگر ني بود كه البته به ني هاي خشك وسط جزيره منتهي مي شد. ولي بهر حال يك محوطه 20 متري خالي از ني بوجود امد كه خيال ما را از حيوانات جزيره راحت تر ميكرد.

فردا صبح كه جلو مقر نشسته بودم  ديدم يك هواپيمايي كه دود سفيد از ان خارج مي شد دارد پرواز مي كند. انقدر بالا بود كه به اندازه يك مگس بنظر مي امد. ان موقع من اطلاع زيادي از اين مسائل نداشتم و لي احتمال دادم هواپيماي عراقي باشد ولي گفتم اينجا چكار دارد؟ چند سال بعد با مرور اين خاطره برايم معلوم شد كه بله هواپيماي عراقي بوده و از جزيره مجنون عكسبرداري مي كرده است.  ان هواپيما  از مقر ما چند نفر هم كه فقط شامل يك سنگر بدون سقف و يكي دوتا ماشين بود عكسبرداري كرده و به نيروي زميني عراق مخابره كرده بود.

فرمانده توپخانه عراق عكس مقر ما را نسبت به عكس هاي روزهاي قبل مقايسه كرده و چون دايره پاكسازي شده ني ها در عكس مشخص بود خيال كرده بود حتما اينجا خبرهايي است.

خلاصه قوه ي ابتكار من كار دستمان داد و هنگام غروب عراقي ها  مقر را زير باران گلوله توپ قرار دادند. بنده كه تا بحال هدف اتشبار قرار نگرفته بودم  نمي دانستم كجا پناه بگيرم  و سنگر هم كه اصلا سقف نداشت و جايي هم براي حفاظ نبود. خواستم با همان لباس بپرم داخل اب ديدم فايده اي ندارد. البته خوشبختانه عراقي ها حدود پنجاه الي 100 متر اشتباه گرا گرفته بودند و همه ان گلوله ها  در همان ني هاي خشك پشت مقر فرود امده و به بنده و ديگران اصابت نكردند.

بالاخره بعد از 10 دقيقه حالا يا كمتر يا بيشتر اتش عراقي ها خاموش شد اما ني هاي خشك پشت مقر بر اثر گلوله ها اتش گرفتند و شب هم شد. چنان اتش بزرگي ايجاد شده بود كه تمام چند ده كيلومتر مربع جزيره مجنون مثل روز روشن شده بود.
ما فكر كرديم  براي خاموش كردن ان اتش بزرگ بايد اقدامي كنيم. يكي از پاسدارها كه زاده ابادان بود و قبلا هم در ابادان زخمي شده و چهار انگشت پايش را از دست داده بود و مرد چابك و زرنگي بود بي انكه به ديگران چيزي بگويد يك بيلچه برداشت و زد وسط ني ها و از نظر غائب شد، ني هايي كه چنان بلند و بهم چسبيده بود كه بزحمت ميشد از ميان انها عبور كرد انهم  در حاليكه پناهگاه حيوانات وحشي بود. وقتي او سريع رفت ديگران هم گفتند برويم دنبال او مبادا اتفاقي برايش بيفتد.
من دقايقي وسط ني ها گم شدم شدم ولي بالاخره از نور اتش و صداي حرف زدن ان دوستان رد انها را گرفتم و رفتم. ديدم ان اقاي پاسدار رفته وسط خاكسترهايي كه هنوز زيرش اتش سرخ بود و بهر نحو با سرعت سعي مي كند يك كانال حفر كند اما اثري نداشت. اتش چنان بزرگ و سيع بود كه ده ها ماشين اتشنشاني هم حريف اش نمي شدند و همه جزيره روشن شده بود. وقتي ديديم كاري نمي توان كرد بعد از مدتي به مقر برگشتيم و صبر كرديم. نمي دانم كداميك از بچه ها چطور از فرماندهي ان منطقه خبر گرفت كه ان اتش مسئله اي ندارد و شما نگران نباشيد.

يكي دوساعت بعد همانطور كه در محوطه نشسته بوديم و اتش همه جا را روشن كرده بود يكي از  همسنگرها يك راديو جيبي داشت و گاهي ان را روشن كرده اخبار گوش ميداديم. او راديو فارسي عراق را گرفت كه مشغول گفتن اخبار بود و مثل هميشه به لاف زدن مشغول بود. ناگهان در اخبار گفت:" امروز هنگام غروب واحدهاي توپخانه عراق موفق شدند يك انبار مهمات ايراني ها را در جزيره مجنون هدف قرار داده و نابود كنند در حاليكه تا اين ساعت از شب اين انبار مهمات هنوز در حال سوختن ..." 

با شنيدن اين خبر صداي خنده انها در فضا پيچيد و ضمن انكه به بقيه خبر گوش نكردند تا مدتي همچنان مي خنديدند. در ان زمان نه من و نه هيچكدام از ان بچه هاي نيك پي نبرديم كه گلوله باران ان مقر، با ان هواپيما ي شناسايي عراق هنگام صبح   مرتبط است. فقط چندسال بعد وقتي ان خاطره را مرور ميكردم يكدفعه ياد ان هواپيماي عراق افتادم و فهميدم كه يك هواپيماي شناسايي بوده و در ان گلوله باران نقش داشته است.البته همان بهتر كه در وقت كسي به كنه ماجرا پي نبرد و الا شايد مرا بخاطر ان ابتكار دردسر ساز  در پاكسازي ني ها از اطراف مقر  مورد انتقاد قرار ميداند.

اما نكته اخر انكه يك ماه بعد شنيدم ان پاسدار دلير و شجاع كه به تنهايي به دل نيزار و اتش زد در يك عمليات به شهادت رسيده است.



 

ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”