عملیات الی بیت المقدس

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 26 اردیبهشت 1398, 6:49 am

🔻 الی بیت المقدس

قسمت اول

✍️... پس از عملیات فتح‌المبین ، مجدداً با بچه‌ها برای کسب معنویت و افزایش روحیه و ایمان خود، دسته‌جمعی عازم مشهد شدیم و به زیارت امام رضا(ع) رفتیم. در راه بازگشت، از غلامرضا رمضانی و سید ناصر سیدنور در بیمارستان نفت تهران عیادت کردیم.
مدتی از مجروحیت حمید خمینی می‌گذشت و بچه‌های مسجد می‌خواستند به او سر بزنند، اما امکانش فراهم نمی‌شد. بالاخره با چند نفر از دوستان از جمله آقا رضا نیله‌چی و علیرضا مسرتی و صادق کرمانشاهی و فکر کنم شهید محمدرضا حسن‌زاده به دیدارش در بیمارستان رفتیم. با تعجب دیدیم چقدر حمید باروحیه است و این ما بودیم که متحیر به او نگاه می‌کردیم که یک دست و یک پا و یک گوش و یک چشم را از دست داده بود و با لبخند و مزاح از ما استقبال می‌کند. حمید با صدای بلند از همه احوال‌پرسی کرد و گفت: «بنشینید که تا یادم نرفته برایتان یک خاطره تعریف کنم.» و ما سراپا گوش شدیم. حمید خمینی تعریف کرد که مدتی قبل به اهواز آمده و به بهشت‌آباد رفته و سرِ قبر بعضی از دوستانِ شهید فاتحه می‌خوانده که یک‌هو به قبری می‌رسد که دست و پای خودش در خاک بودند. در حال نجوا با خود بوده که ‌ای دست و پای قطع‌شده، ناراحت نباشید، تنهایتان نمی‌گذارم، یک‌دفعه متوجه می‌شود یک خانم سر قبر آمده و فاتحه می‌خواند و حمید هم همراه او ...
... یک‌دفعه متوجه می‌شود یک خانم سر قبر آمده و فاتحه می‌خواند و حمید هم همراه او روی قبری که فقط دست و پایش بوده فاتحه می‌خواند. آن خانم از حمید می‌پرسد: «این قبر دوستتان است؟ مثل اینکه خیلی دوستش ‌داشتید! خدا رحمتش کند. پسرم، ناراحت نشو. آدم نمی‌تواند همه چیزهای خوب را با هم داشته باشد. حتماً خدا یک چیزِ باارزش جای او به شما خواهد داد. شما بهتر است برای او دعا کنی و از خدا بخواهی به او مقام خوبی عطا کند.» و حمید که نمی‌دانسته بخندد یا گریه کند با سرش حرف‌های آن زن را تأیید می‌کند و او حمید را هم دعا می‌کند. این خاطره در عین اینکه خنده دار بود ، اشک همه ما را درآورد .
این سفر حدود یک هفته‌ای طول کشید. سپس برای شناسایی به منطقة عملیاتی جنوب سوسنگرد ، که در آن عملیات جدیدی در حال طرح‌ریزی بود ، رفتیم
نام این طرح ابتدا کربلای ۳ بود . فرماندهان ارتش معمولا روی نقشه طرح مانوری برای حمله طراحی می کردند و در مرحله اجرا از اطلاعات استفاده می بردند ، اما فرماندهان سپاه قبل از هر طرحی به نتایج شناسایی و اطلاعات توجه داشتند به همین دلیل گزارش شناسایی بچه ها برای عملیات تعیین کننده بود و اهمیت ویژه ای داشت.

ادامه دارد ...

#کتاب_دین
آخرین ويرايش توسط 1 on Mohammad.Javad, ويرايش شده در 0.
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات آل بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 26 اردیبهشت 1398, 6:51 am

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت دوم

✍..بهروز شمشیری که در عملیات فتح‌المبین به جمع بچه‌ها پیوست با بعضی گفته‌ها و رفتارهای خاص خودش توجه تعدادی از آن‌ها را به خود جلب کرده بود.
علی کیانی تعریف می‌کند: «بهروز برخلاف روش معمول بچه‌های مسجد، که عبادات و نماز شب خود را حتی‌الامکان از دیگران پنهان می‌کردند و نمی‌خواستند کسی از مناجات‌ها و راز و نیازهای شبانه آن‌ها مطلع باشد، به همه اعلام می‌کرد که اگر می‌خواهند، به او بگویند که برای نماز شب بیدارشان کند.
به چند نفر از همسنگرهایش هم گفته بود من در عملیات آینده شهید خواهم شد. او سحرگاه هر شب به بالای سنگر می‌رفت و با صدای بلند الهی العفو و استغفرالله و اتوبه الیه می‌گفت و نماز شب می‌خواند. شایعه‌ای در بین بچه‌ها بود که بهروز در جبهه توانسته به ملاقات امام‌زمان(عج) نائل شود. گاهی این تصور برای برخی از ما پیش می‌آمد که نکند بعضی از این کارها جنبة ریا و خودنمایی داشته باشد و بعد به خود نهیب می‌زدیم و از این تصورات پیش خدای خودمان استغفار می‌کردیم.»

تیپ‌های رزمی در سپاه و بسیج از عملیات فتح المبین شکل گرفته بودند. تیپ ۳۱ عاشورا که اکثر رزمندگان آن از نیروهای استان آذربایجان بودند ، تشکیل و امین شریعتی فرمانده آن بود . او سعید تجویدی را به سمت معاون عملیات خود منصوب کرد . اولین کاری که باید انجام می‌شد ، شناسایی و یافتن محورهای مناسب برای عملیات بود. بچه‌ها مشغول شناسایی و کشف معبر شدند. اما در همان روزهای اولِ آغازِ کار شناسایی ، یعنی شب ۳۰ فرودین ۱۳۶۱ حادثه مهمی رخ داد و...

ادامه دارد ...

#کتاب_دین
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 26 اردیبهشت 1398, 6:53 am

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت سوم

✍️...و بچه ها در محدوده پل علوان به کمین نیروهای دشمن برخورد کردند.
سعید تجویدی درباره این حادثه نوشت:
‌طی مدت پنج تا ده دقیقه قبل در حال دویدن با حداکثر توان بودیم که فقط از پشت سر و دور از ما ، صدای تیراندازی شدید به گوش می‌رسید . ما سه نفر، در حالی که با حداکثر توان به سمت آب‌گرفتگیِ باتلاق‌مانند اطراف جاده سوسنگرد به هویزه می‌دویدیم ، به‌تدریج زمین نرم‌تر می‌شد و با هر قدم پایمان بیشتر از قبل در زمین فرو می‌رفت و هم‌زمان جریان هوای جابه‌جاشده ناشی از رگبارهای تیربارِ دوشکای تانک‌‌های عراقی که از اطرافمان می‌گذشت صورتمان را نوازش می‌داد . وزن ساعت مچی ام معادل چند کیلو بر دستم سنگینی می کرد و جوراب‌هایم که تا نصف از پایم خارج شده بود و با هر قدم مثل پاندول ساعت دیواری بالا و پایین می‌رفت و من نمی‌توانستم متوقف شده و آن را کامل از پایم خارج کنم و حتی نمی‌توانستم ساعت را از مچ دستم باز کنم!
در همان لحظه حسین علم‌الهدی و یاران او در درگیری‌های عملیات هویزه به یادم آمد و ناخود‌آگاه به حسین گفتم: «حالا می‌فهمم که چه ماجرایی در اطرافت اتفاق داد و بر تو و دوستانِ دیگر چه گذشت.»
این در حالی بود که ما سه نفر حدود هزار متر از مواضع دشمن به سمت باتلاق فاصله گرفته بودیم و فقط به وسیلة تیربار دوشکا امکان هدف قرار دادن ما وجود داشت.
به باتلاق که رسیدیم من تازه متوجه شدم که چرا و چگونه ما سه نفر زنده مانده‌ایم ...

ادامه دارد ...

#کتاب_دین

🍂
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 26 اردیبهشت 1398, 4:10 pm

🔻 الی بیت المقدس

قسمت چهارم

✍️...عظیم امین دزفولی و سید محمد جزایری و من، به اتفاق دو نفر از نیروهای شناساییِ آشنا به محل، جمعاً پنج نفر برای پیدا کردن یک محور عملیاتی جدید از پشت سر بعثیها در صبح زود و در تاریکی هوا از طریق کانال آب کشاورزی حرکت کردیم و پس از حدود نیم ساعت به خط مقدم دشمن رسیدیم و در ادامه نیز حدود نیم ساعت مسیر را در حالی که خمیده حرکت می‌کردیم به سمت کنار و پشت ‌سر بعثی‌ها جلو رفتیم.
پس از پایان شناسایی ، بدون مکث ، برگشت از همان مسیر را آغاز کردیم ؛ غافل از اینکه نیروهای دشمن از همان ابتدا متوجه حضور ما در محل شده و به قصد اسیر کردن ما اجازه داده بودند تا به پشت مواضع آن‌ها نفوذ کنیم . چند دقیقه از مسیر برگشت در پشت مواضع آنها را طی کرده بودیم که یکی از نیروهای شناسایی به علت خستگی و کمردرد درخواست کرد توقف و استراحت کنیم. علی‌رغم موافقت نکردن ، مجدداً چند دقیقه بعد اصرار کرد و به‌ضرورت گفتم : «فقط یک دقیقه!»
همه متوقف شدیم و روی زمین دراز کشیدیم تا دردِ کمر او را تسکین دهیم . در حال دراز کشیدن و در حالی که کمرم هنوز با زمین برخورد کامل نکرده بود و پهنه آسمان را تمام‌منظر ندیده بودم که چهرة سرباز دشمن را بالای سرم دیدم که اسلحه خود را روی سرم گرفته و به زبان عربی می‌گوید: «بلند شو.» ...

ادامه دارد ...

#کتاب_دین

🍂
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 26 اردیبهشت 1398, 4:11 pm

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت پنجم

✍در یک لحظه و قبل از اینکه کمرم کاملا‌ً زمین را لمس کرده باشد بلند شدم و فریاد زدم: «همه به بوته‌زار بروید و موضع بگیرید.» و در حال دویدن ادامه دادم: «به فاصله از هم باشید و تکان نخورید و یکدیگر را ببینید و بمانید تا شب که هوا تاریک شود.» و همه این کار را انجام دادیم.
حدود ده دقیقه همه‌چیز در سکوت مطلق گذشت و برای ما واضح شد که آن‌ها قصد اسارت ما را دارند نه چیز دیگر .
دایرة محاصره را تنگ و تنگ‌تر می‌کردند در حالی که به علت وجود پوشش گیاهی انبوه از محل دقیق ما مطلع نبودند ، اما به علت خطای یکی از نیروهای شناسایی ، محل دقیق ما برای آن‌ها معلوم شد و در حالی که با بلندگوی دستی از ما می‌خواستند تا خود را تسلیم کنیم ، بدون شلیک تیر قدم به قدم به ما نزدیک‌تر می‌شدند . جای تأمل نبود . در همان حال گفتم: «کفش‌هایتان را دربیاورید و همه به سمت باتلاق بدوید و اگر در حال دویدن کسی تیر خورد ، دیگری برای او توقف نکند.»
همه شروع به دویدن کردیم و من در ابتدای دویدن، عظیم و سیدمحمد را دیدم که هنوز در کنار هم نشسته بودند و صحبت می‌کردند . فریاد زدم: «حرکت کنید.» و از کنار آن‌ها گذشتم ، ولی نمی‌دانستم که آن‌ها در تدارک درگیر شدن با نیروهای عراقی هستند تا به ما فرصت دهند که به منطقة دور از دسترس بعثی‌ها ، یعنی باتلاق، برسیم .
در حال دویدن هر لحظه انتظار اصابت تیر به خود یا دو نفر دیگر را که جلوتر از من در حال دویدن بودند ، داشتم ...

ادامه دارد ...

#کتاب_دین

🍂
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Administrator
Administrator
نمایه کاربر
پست: 15849
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 7:51 pm
سپاس‌های ارسالی: 72542 بار
سپاس‌های دریافتی: 31535 بار
تماس:

Re: عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mahdi1944 » پنج شنبه 26 اردیبهشت 1398, 4:24 pm

ضمن تشکر از شما، دو تاپیک یکسان با هم ادغام شدند  :razz:
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد


[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] | [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] | [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] | [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 27 اردیبهشت 1398, 6:04 pm

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت ششم

✍️...و خبری از آن دو نفر نداشتیم ، ولی به ‌رغم به گوش رسیدن صدای تیراندازی شدید ، هیچ تیری به سمت ما که در حال دور شدن از محل بودیم شلیک نمی‌شد و در ادامه نیز هنگامی که صدای تیراندازی کلاش قطع شد ، ما به اندازه‌ای دور شده بودیم که فقط با دوشکا و خمپارة ٦٠ می‌توانستند به ما شلیک کنند .

بعدا پس از آزاد‌سازی منطقه بلافاصله به همان محل رفتیم و پیکر هر دو شهید را کنار هم زیر اندکی خاک در محلی پیدا کردیم که آخرین بار در محاصره دیده بودم ، ولی هرکدام بیش از یک خشاب تیر به بدنشان اصابت کرده بود و این حاکی از مقاومت سرسختانه آن‌ها و کشتن عده‌ای از نیروهای دشمن بود ؛ به طوری که پس از شهادت مجدداً توسط نیروهای عصبانی بعثی تیرباران شده بودند.»
کاملاً مشهود بود که نیروهای دشمن حدس زده‌اند که ممکن است عملیات بعدی در این جبهه باشد ، بنابراین بسیار حساس و هوشیار شده بودند . چند روز بعد ، سید رکن‌الدین آقامیری هم به کمین دیگری برخورد کرد و از ناحیة سینه گلوله خورد و مجروح شد . بنا به نتایج این شناساییها و حوادث ، فرماندهان ، طرح عملیات را تغییر دادند . آنها اعلام کردند که عملیات در این منطقه لغو و به مناطق مجاور منتقل شده است . لذا ما که قرار بود پس از شناسایی ، در عملیات نیز شرکت کنیم ، به منطقه اطراف حمیدیه و جبهة کرخه‌کور منتقل شدیم...

✍️...به طور کلی دو راه کار از سوی فرماندهان سپاه و ارتش به منظور اجرای عملیات بیت المقدس پیشنهاد شد:
1 ـ تهاجم به دشمن با اتکا به جاده اهواز ـ خرمشهر از منطقه نورد اهواز و جنوب کرخه کور .
2 ـ عبور از رودخانه کارون و رسیدن به جاده اهواز ـ خرمشهر از حوالی دارخوین .
هر یک از راه کارهای فوق محاسن و معایب خاص خود را داشتند که در مجموع طرح عبور از رودخانه کارون مورد توافق نهائی فرماندهان و طراحان نظامی قرار گرفت.
عبور از رودخانه کارون توسط قرارگاه نصر و فتح و پیشروی تا جاده اهواز ـ خرمشهر که می‌بایست مسافت ۱۸تا۲۵  کیلومتر را طی کنند.
شکستن خاکریز اول توسط قرارگاه قدس با هدف درگیر نگه داشتن دشمن و توجه دادن قرارگاههای فتح و نصر به طرف غرب و جنوب برای تامین مرز و آزاد سازی خرمشهر. 
براساس طرح مقرر شد که قرارگاه قدس عمدتا دشمن را درگیر کند تا قرارگاههای فتح و نصر تلاش اصلی برای گرفتن سرپل و پیشروی به سمت جاده اهواز ـ خرمشهر را به اجرا در آورند.
به منظور تجزیه دشمن و جلوگیری از جابجایی و ممانعت از تمرکز قوای دشمن قرار شد هر سه قرارگاه همزمان تهاجم خود را آغاز کنند.
تیپهای جدیدی تحت فرماندهی قرارگاه قدس تشکیل شدند ازجمله تیپ بیت المقدس به فرماندهی حسین کلاه کج با هفت گردان که سه گردان آن از اهواز(گردانهای نور و شهیدبهشتی و نصر و یک گردان از شوشتر(شهیدشرافت) بودند ...

ادامه دارد

#کتاب_دین

🍂
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 27 اردیبهشت 1398, 11:55 pm

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت هفتم

✍️...یک گردان نیز از نیروهای شمال کشور بودند که اصغر معینی فرمانده آن بود .
تیپ ۳۷ نور هم به فرماندهی علی هاشمی برای شرکت در همین عملیات تشکیل شده بود و در منطقه طراح وکرخه نور عمل می کرد . بر اساس طرحهای کلاسیک که مورد انتظار ارتش صدام نیز بود ، سمت اصلی تهاجم نیروهای ما از جاده اهواز خرمشهر باید انجام می گرفت چون جاده به منزله عقبه مطمئن و بهترین راه کار برای پیشروی شناخته می شد . به همین دلیل دشمن علاوه بر استقرار دو لشکر تقویت شده ۵ مکانیزه و ۶ زرهی در جفیر و جاده استراتژیک اهواز به خرمشهر ، موانع و استحکامات زیادی ایجاد کرده بود . اتکای گردانهای ما به عرض این جاده و یکی دو معبر باریک بود ، چون در این ناحیه ، مناطق وسیعی از دو طرف جاده را آب گرفتگی پوشانده بود . فقط سطح جاده و حاشیه باریکی در کناره های آن از آب بیرون مانده بود . نیروهای دشمن با ایجاد بریدگی بیست متری در طول جاده بخشی از آب را به منطقه شرقی جاده روانه کرده بودند ، طوری که از فشار آب بر مواضع خودشان در بخش غربی آن کاسته شود . تیپ بیت المقدس باید از سطح جاده که از آب بیرون مانده بود ، عبور می کرد . پشت شیار سوم بعثیها خاکریز بلندی احداث کرده بودند و با استقرار تیربارهای سنگین هر حرکتی را روی جاده و اطراف آن زیر آتش تیر تراش سنگین قرار می دادند .

✍️...شب دهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ ، شب عملیات فرا رسید . چند ساعتی بود که پشت خاکریز به زمین چسبیده بودیم. نیروها یکی پس از دیگری در جاهای خود مستقر می شوند. همه منتظر فرمان بودیم، اکثرمان از گردان بلالی اهواز بودیم. عده ای از بچه های تازه نفس شمال کشور که تا به حال جنگ ندیده بودند را هم به ما ملحق کردند. چند وقتی بود که برای آمادگی جسمانی هر روز آفتاب نزده ده کیلومتر می دویدیم. بعد از موانع و سیم خاردار و خاکریزها می گذشتیم. سید محمد حجت زاده چند سالی از من بزرگتر است و حضورش در جنگ از من بیشتر. چند ماهی قبل از عملیات شبها با چند نفر از بچه ها می رفتیم کنار رودخانه و تا سپیده صبح کانال می کندیم. محمد حجت زاده و من پای ثابت این گروهیم. قرار بود این کانال راهی برای نفوذ در شب عملیات باشد. حفر قسمتی از کانال که از زیر جاده می گذرد، کاملا زیر زمین انجام می شد.، کانال را به اندازه ای حفر کردیم که یک مرد بتواند با تجهیزات نظامی اش به حالت ایستاده از آن عبور کند. اولین عملیاتی که من و او با هم شرکت کردیم ،عملیات امام مهدی بود. روز عملیات که نزدیک شد، محمد از طرف فرماندهان مامور بررسی خط شد. کارش این شد که دم دقیقه برود و موقعیت مکانی منطقه را بررسی کند. او می گفت: اگر شده برای هرمتر از این جا تا خرمشهر یک شهید بدهیم، باید اینکار را بکنیم تا شهر آزاد شود. نور مهتاب تنها نوری است که اجازه می دهد جلویمان را ببینیم. حدود یک ماه از فتح المبین می گذرد. عراقی ها آن طرف خط در لاک دفاعی به سر می برند. بیست هزار کشته و نوزده هزار اسیر آبروریزی بزرگی برای بعثیها بود که متحمل آن شدند. برای آنان باور حمله مجدد، آن هم بعد از یک ماه غیر ممکن است. صدای هلهله و آوازشان را در شناسایی های چند شب قبل می شنیدم. شاید هم حق داشتند...

راوی این بخش : حسین امینیان

ادامه دارد

#کتاب_دین
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » یک شنبه 29 اردیبهشت 1398, 5:37 pm

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت هشتم

✍️...شاید هم حق داشتند. نابرابری سلاحهای ما و آنها به نوعی خیالشان را راحت کرده بود . آنان اگر مارا می دیدند به سهولت فقط با فشار دادن یک شاسی تیربارها و ضدهوایی که در اختیار دارند ، می توانند مارا درو کنند ، در حالی که ما تفنگ کلاش و نارنجک و آرپی جی داریم . فکرش را هم نمی کنند که ما از آن همه کانال و موانع و سیم خاردار و میدان مین عبور کنیم و آنان را در خواب اسیر کنیم . من تا چند روز قبل در اطلاعات و عملیات تیپ بودم . حالا با نظر فرمانده تیپ به گروهان سید محمد حجت زاده آمدم تا معاون او در این عملیات باشم.
ما یک گروهان از گردان شهید بهشتی از تیپ بیت المقدس بودیم ، ناصر چراغعلی فرمانده گردان و حسین کلاه کج فرمانده تیپ بود . شب عملیات فرا رسید . همگی در سکوت مطلق منتظر رمز عملیات هستیم . سکوت آن قدر است که حتی صداهای نفس های همدیگر را می توانیم بشنویم .
برای پیشگیری از ضربه پذیری یگانهای رزم برای فرمانده گردانها و گروهانها چند جانشین تعیین شد. فرمانده گردان شهید بهشتی ناصر چراغعلی بود. او دو معاون داشت ، بعد از آنها از میان فرمانده گروهانها سید محمد حجت زاده به عنوان جانشین گردان تعیین شد. او از نظر تجربه و فرماندهی یک سرو گردن از همه فرمانده گروهانها بالاتر بود . صادق قلعه تکی از بچه های ملاثانی اهواز که قد بلندی داشت بی سیم چی گردان بود که سایه به سایه چراغعلی حرکت می کرد . گردان ما در منتهی الیه سمت راست منطقه عملیات وارد عمل شد. اگر نتوانیم با گردان ۵۸ تکاور ارتش الحاق کنیم ، سپر بلای بقیه گردانها می شویم ...


🍂
🔻 الی بیت المقدس


✍️...گردان ما از ده کیلومتری غرب جاده اهواز خرمشهر شروع می شد و شارتاق و دب حردان جزئی از آن به حساب می آیند. از اشغال این مناطق به دست بعثیها نوزده ماه و چهار روز می گذرد. دشمن در پیشرویهای ششم مهرماه ۱۳۵۹که به طرف اهواز داشت تا این منطقه نفوذ کرد. نیم ساعتی از روز دهم اردیبشت ماه می گذشت ، هلال نور کم جان هفته اول ماه رجب غروب می کند و تاریکی محض سراسر دشت دب حردان را می گیرد. به خاکریز دشمن چسبیده بودیم . باید میادین مین را پشت سر گذاشته و برسر دشمن حاضر شویم.
گاه گاهی خمپاره ای منور بر سر ما روشن می شد . روز قبل سید محمد حجت زاده برای گروهانش صحبت کرد: « برادران
فرداشب به حول و قوه الهی به قلب دشمن حمله می کنیم . نه فقط به قصد آزادسازی شهرها و روستاهایی که در اشغال هستند ، یلکه ما برای تکلیفی می جنگیم که با همان تکلیف نماز می خوانیم و این تکلیفی است که امام فرموده و فرقی با دیگر واجبات دینی ندارد و چه بسا اهمیت آن بالاتر از نماز باشد . چرا که نماز و عبادت در زیر سایه ظلم ، صرفا خم و راست شدنی بی فایده و عبث است . خودتان را آماده یک حمله بزرگ کنید. » فارغ از کالک و نقشه عملیات و محدوده گردان که در دست راستش لوله کرده و همه منتظر باز شدن آن و توجیه نقطه به نقطه اش هستند ، او نیروهایش را به صحنه کربلا می برد و باز از تکلیف سخن می گوید. « حرکت ما و انقلاب ما از انقلاب امام حسین علیه السلام نشأت گرفته و...

ادامه دارد

#کتاب_دین
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » چهار شنبه 1 خرداد 1398, 12:56 pm

🔻 الی بیت المقدس

قسمت نهم

✍...« حرکت ما و انقلاب ما از انقلاب امام حسین علیه السلام نشات گرفته و همان گونه که آن حضرت با ظلم جنگید ماهم می جنگیم. اگر پیروز شدیم الحمدلله و اگر هم در این راه شهید شدیم که به آرزوی خود رسیده ایم. در هر صورت ما پیروزیم. »
چراغعلی به بی سیم چی اش دستور داد بی سیم خودرا از حالت پارازیت خارج کرده و صدای آن را تا حد ممکن پایین بیاورد. چراغعلی گوشی را از بی سیم چی گرفته و گروهان ها را مورد خطاب قرار داد.
حجت حجت ناصر!
حجت به گوشم!
نوای رمز یا علی ابن ابی طالب از قرارگاه اعلام می شود . حسین کلاه کج بی درنگ آن رمز را به گردانها اعلام میکند و همین طور گروهانها کمتر از چند ثانیه بعد رمز عملیات را می شنوند. دشت یک پارچه آتش می شود. تیربارهای دشمن شلیک می کنند. اکثر نیروها به زمین چسبیده اند محمد فریاد می زند یاعلی یاعلی یاعلی بلند شوید ، کار دشمن تمام است ، ماشاءالله زود بجنبید.
ترس و تردید بعضی نیرو هارا میخکوب کرده است . محمد قد راست کرد و در حالی که به سمت نیروها کلوخ پرتاب می کرد داد می زد بروید جلو! بروید جلو! وگرنه درو یتان می کنند . چند نفر بلند شدند و به سمت دشمن دویدند. من و محمد و یکی از بچه های تخریب از داخل کانال به سمت تیر بارها دویدیم. نارنجکهایی به داخل سنگرهای تیربار انداختیم و از کار افتادند...

✍... در تاریکی شب و همهمه فریادهای عراقی ها و ایرانی ها صدای سید محمد حجت زاده آشناترین و رساترین صداهااست : «سنگرها! حواستان به سنگرها باشد که درست پاکسازی شوند. مواظب باشید! پخش شوید که یک نارنجک بینتان نیندازند.»
سنگرهای خط اول یکی پس از دیگری فتح شدند و بعد از ساعتی دیگر صدایی از خط دشمن نیامد . به دنبال الحاق با جناح راست و چپمان رفتیم ولی متوجه شدیم که نه راست و چپ هیچکدام خط را نشکسته اند. سمت راست ما تکاوران تیپ ۵۸ ارتش زمینگیر شده اند . سمت چپمان هم گردان بچه های اهواز هنوز از خط عبور نکرده و نرسیده اند. دو ساعت به اذان صبح مانده بود و زمان به سختی می گذشت . باهم به دنبال انبار مهمات و تدارکاتشان می گشتیم که دو نفر از نیروهای دشمن به اسارت در آمدند . نگه داری اسیر در شب تاریک حین عملیات ممنوع بود . یکی از بسیجیها قصد کشتنشان را داشت که چراغعلی خود را رساند . وقت خودتان را با گشتن سنگرها تلف نکنید . اینجا سوراخ سمبه های زیادی دارد . حتما این دونفر میدانند ، به زور هم که شده از اینها حرف بکشید.

سید محمد گفت : بگذارید من از آنها اطلاعات بگیرم . ما همدیگر را خوب درک می کنیم . و اسلحه اش را کنار سر یکی از آنها می گذارد و گفت : قل! . . .قل! . . .
بیچاره ها ترسیدند و با ترس به او نگاه کردند و فریاد دخیل خمینی، دخیل خمینی سر دادند. محمد خندید و گفت : نه من زبان اینها را می فهمم و نه اینها زبان من را! گفتم ما همدیگر را خوب درک می کنیم . بچه ها خنده اش را که دیدند روحیه گرفتند ، به خصوص آن گروهی که ساعتی قبل پشت میدان مین کپ کرده و به زمین چسبیده بودند . بیشتر بچه های خوزستانی گردان دزفولی یا شوشتری بودند و بقیه هم مازندرانی و کسی عربی نمی دانست...


✍... یکی از نیروها که انگلیسی می دانست جلو آمد و روبه اسرا گفت: Can you speack english?
اسیر با خوشحالی گفت: yes!yes!
چند جمله ای ردو بدل کردند که من معنی آن را نفهمیدم و آخرین جمله سوالی بسیجی که با عصبانیت همراه است و سکوت اسیر همه را متوجه کرد. سید محمد گفت: « این نمی خواهد نشانی انبار مهمات را بدهد! با عصبانیت رگباری در اطراف اسیر خالی کرد. انها مجددا گفتند : دخیل خمینی.
گردو خاک تیرهای سید که فرو نشست اسیر به زبان عربی چیزهایی گفت و با اشاره سر و دست نشانی انبار را داد.
انبار تا سقف پر از گلوله های آر پی جی و جعبه های آکبند کلاش بود . به دستور سید محمد بچه ها خشابهایشان را پر از فشنگ کردند و لابه لای کانالها و نقاط امن گلوله های آرپی جی ذخیره کردند. من و سید محمد شروع به گشت زنی کردیم و از موفقیت مرحله اول عملیات خوشحال بودیم . یک جیپ عراقی که تفنگ ۱۰۶ روی آن نو نو است در بریدگی خاکریز پیدا کردیم . آنقدر با آن ور رفتم تا موفق به روشن کردن آن شدم . پشت فرمان آن نشستم و گشتی در آن محدوده زدم . هوا روشن شده بود . برادر چراغعلی مرا دید و گفت : دست مریزاد! بروید سراغ تانکهای دشمن .جیپ را روی بلندی خاکریز برده و از داخل لوله ۱۰۶ به تانکهای دشمن که در چهارصد پانصد متری در حال جابه جایی و عقب رفتن هستند نگاهی کردم ...

ادامه دارد

#کتاب_دین
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » پنج شنبه 2 خرداد 1398, 11:44 am

🍂
🔻 الی بیت المقدس

قسمت دهم

✍... پس از تنظیم جهت ، با یک بسم الله گلوله ای جاگذاری کرده و با یک یا علی شلیک کردم . گلوله توپ درست روی یکی از تانکها نشست و منفجر شد.
به دنبال آن فریاد الله اکبر نیروهای خودی بلند شد. تانکهای عراقی با سرعت بیشتری به عقب فرار کردند . گلوله بعدی را آماده و دوباره شلیک کردم . این بار اطراف تانک خورد و انفجارش فقط مقداری خاک بلند کرد . گلوله های سوم چهارم هم صرفا خاک هوا کردند و سید محمد را به خنده انداخت . می دانستم الآن است که متلکی بارم کند.
حسین! غلط نکنم . . .همان اولی را هم شانسی زدی و خورد به هدف! حرفش کاملا درست بود و خودم هم خندیدم . به سمت نیروهای خودی بر گشتیم و دقایقی کنار سنگر فرماندهی نشستیم . ناصر سرمان داد کشید . دور هم جمع نشید ، جا قحط است که درست دور بی سیم جمع شده اید؟ زود پخش شید تا لت و پار نشده اید .
او از این جهت این را می گفت که دوربین های پیشرفته نیروهای بعثی یکی از اهدافشان زدن محل آنتن های بی سیم است . به سرعت از جا کنده و اطراف پخش شدیم . هوا کاملا روشن شده اما خبری از نیروهای پشتیبانی نبود . تانکهای عراقی آرایش گرفتند و به سمت ما پیشروی کردند. در گیری شدیدتر از شب قبل آغاز شد. و در مدت کوتاهی همه مهمات ، حتی مهمات غنیمتی ته کشید...

✍️...در مدت کوتاهی همه مهمات حتی مهمات غنیمتی ته کشید. ناصر دستور داد نیروها ۵۰۰ متر عقب بکشند . تانکها در نزدیکی ما با تیر مستقیم شلیک می کردند . با یکی از این شلیکها ناصر چراغعلی و بی سیم چی اش صادق قلعه تکی شهید شدند . سید محمد حجت زاده فرماندهی گردان را بر عهده گرفت . خستگی و تشنگی و گرسنگی از یک طرف و اسلحه های بی مهمات از طرف دیگر روحیه همه را کسل کرده است . خبری از نیروی کمکی و آب و غذا نیست . سید محمد تنها مانده و مانند یک مرغ سرکنده به ابتدا و انتهای خاکریز می رود و برمی گردد . به یاد صحرای کربلا و غربت و تشنگی یاران ابا عبدالله افتادم . در این شرایط سخت است که مرد از نامرد شناخته می شود . در حالی که خسته شده و روی دوزانو نشسته و موقعیت دشمن را ارزیابی می کند، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت « حسین! وقت نماز شده .» از خودم پرسیدم . در این شرایط حاد سید محمد چگونه به یاد نماز افتاد ؟
او به سرعت از خاکریز پایین آمد ، آبی برای وضو نداشتیم . نشست و دستی بر خاکها کوبید و آرام به صورت و دستانش کشید . چنان با توجه به نماز ایستاد که گویی در مسجد نماز می خواند . من هم به او اقتدا کردم . آرام است ولی نماز را سریع به جا می آورد . وقتی سلام نمازش را داد سر بر گرداند و رو به من گفت: « حسین این نماز آخرم است. »
بعد هم رو برگرداند و دستهایش را کنار گوشش گذاشت و گفت : « الله اکبر!..»

ادامه دارد

#کتاب_دین
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 180 بار

عملیات الی بیت المقدس

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 3 خرداد 1398, 3:33 pm

🔻 الی بیت المقدس

قسمت یازدهم

✍️...آتش روی مواضع ما سنگین تر شده است . دلم از حرف سید(حسین این نماز آخرم است ) هری ریخت . نماز عصر را هم اقتدا کردم ، مثل نماز ظهر این بار هم آرام و با توجه اما سریع نماز می خواند ، گویی خیلی عجله داشت . من در تشهد آخر نماز و او در سلام نماز بود . وقتی سلام می داد اسلحه اش را برداشت و برای مشاهده آخرین آرایش دشمن به سمت خاکریز رفت . سلام نماز را که دادم ، او را در خط الراس خاکریز دیدم . ایستادن روی خاکریز در میان آن همه آتش تانک غول پیکر به سخره گرفتن آنها و به سخره گرفتن ترس و مرگ بود . گویی می دانست به میعادگاه می رود . و ناگهان توپ مستقیم تانک درست روی خاکریز و همان جایی که او ایستاده است خورد و انفجار عظیمی زمین را زیر پایم لرزاند . جز دود و آتش چیزی ندیدم .
✍️... شب بعد به ما ابلاغ شد که به منطقة جاده اهواز ـ خرمشهر نقل‌مکان کنیم و برای مرحله دوم عملیات آماده شویم. بلافاصله، به همراه تیپ عاشورا و گردانی از نیروهای استان یزد به آن منطقه رفتیم و در کنار جاده موضع گرفتیم. در آنجا برکه‌ای بود که اغلب مان در آن غسل و استحمام کردیم. بهروز شمشیری به من گفت: «این غسل شهادت من است.»
فرماندهیِ آن محور سعید تجویدی و فرمانده بچه‌های مسجد جزایری را آن شب محمدرضا نیله‌چی بر عهده داشت که در تیپ ۳۱ عاشورا و گردان بچه‌های یزد ادغام شده بودیم و به عنوان یک گروهان از آن‌ها عمل می‌کردیم . دستور پیشروی صادر شد و شب ۱۷ اردیبهشت همه گردان‌ها پیشروی خود را به سمت غرب و مرز ایران و عراق آغاز کردند . حاج مهدی شریف‌نیا ، از متدینین بازار اهواز که حدود هفتاد سال داشت، در حالی که پرچم یا زهرا به دست گرفته بود، مانند همه شب‌های عملیات همراه بچه‌ها بود . ما در پناه یک سیل‌بند شرقی ـ غربی جلو رفتیم. در ابتدای حرکت چند گلوله کاتیوشا اطراف بچه‌ها به زمین خورد و حاج مهدی شریف‌نیا زخمی شد. یک تیربار و یک دولول ضد هوایی در انتهای سیل‌بند به طرف بچه‌ها آتش گشودند و تعدادی در همان لحظات اولیه به شهادت رسیده یا زخمی شدند و مانند برگ خزان به زمین افتادند! بقیه روی یال شمالی سیل‌بند دراز کشیدیم، اما همچنان به سبب تسلط تیربار نمی‌توانستیم در امان باشیم...

ادامه دارد

#کتاب_دین
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”