گاوچران لال

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 31 خرداد 1398, 12:03 pm

🍂

💢 #گاوچران _لال (11)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

بعد از اتفاقی که برایمان رخ داده بود کل برنامه های کاری عوض شد. با توجه به نزدیک بودن شروع عملیات مسئولین تصمیم گرفتنند تا اکیپ های شناسایی را بیشتر کنند. کار باجدیت بیشتری پیگیری شد. بر همین اساس مرا همراه یکی از اکیپ های سه نفره به منطقه جهت شناسایی فرستادند. با ورودم به منطقه صفحه دیگری در دفاع مقدس برای من باز شده بود.

بار اول کمی احتیاط می کردم که خدای نکرده کاری نکنم که زحمات بچه ها به هدر رود. با ورود به منطقه شناسایی، تمام مسیرهایی که می رفتم، نقاط طبیعی را نشانه گذاری می کردم و سعیم این بود تا ماموریتم را به نحو احسن انجام دهم.

منطقه هور حکایت از مردانگی و ایثار نیروهای عمل کننده داشت و هر کس را به خود می گرفت. شب با تراده (بلم های کشیده محلی) و پارو بدون هیچ صدایی وارد هور شدیم. مسافت زیادی طی کردیم تا به دژ کنار هور رسیدیم. قبل از رسیدن به دژ اکیپ ها از هم جدا شدند. من به همراه شهید موسی سیگارنژاد و شهید مرادی و میرزایی یک اکیپ بودیم. ما از سمت دکل پشت دژ وارد شدیم و در همان ابتدا یک نفر بلدی هور نشین به ما ملحق شد.
ما در قالب ماهی گیران محلی عمل می کردیم و مقداری تور و مقداری ماهی با خود برده بودیم تا مورد شک قرار نگیریم.
به سمت الصخره حرکت کردیم. در این روستاها هیچ خبری از نیروهای عراقی نبود. فقط چند پاسگاه آنهم با فاصله دور وجود داشت و بس. کار من علاوه بر حفاظت از بچه ها، ثبت عوارض، معابر، نهرهای آب و کانالها باتلاقی بود و هرآنچه سر راهمان بود را باید ثبت می کردم.
دیگر خبری از صبحانه و نهار نبود. نزدیک ظهر در وسظ نیزار و باتلاق، کمی استراحت کردیم تا نماز بخوانیم. بعد از نماز و استراحت، ابوحسن همان راه بلد ما به شکل ماهرانه چند عدد ماهی کباب کرد و با خوردن آنها انرژی خوبی گرفتیم. شب را باید در همان اطراف سپری می کردیم. چند کپر (اتاقک های حصیری) که برای استفاده ماهی گیران درست شده بود را پیدا کردیم و کار بعدازظهر را شروع کردیم.

نزدیک غروب به طرف محل اسکان رفتیم. با تاریک شدن هوا و خواندن نماز مغرب، ابوحسن همراه با سیگارنژاد حرکت اصلی خود را شروع کردند و رفتند. آنشب استرس زیادی داشتم و در فکر سیگارنژاد بودم که نکند اتفاقی برایش بیفتد. ذکر می گفتم و قرآن و دعای توسل می خواندم . می خواستم به هر طریقی شده خود را آرام کنم. فضا، فضای رعب آور و عجیبی بود. انبوه نیزار و صدای باد و تاریکی و تنهایی و....

همه شب را به نگهبانی گذرانده بودم و نباید می خوابیدم. نزدیک صبح بود که میرزایی اصرار کرد تا یک ساعت بخوابم. پذیرفتم و یک ساعتی خوابیدم. با آمدن ابوحسن و همراهان بود که بیدار شدم. با روشن شدن هوا و طلوع آفتاب سر و کله آنها پیدا شده بود، در حالی که از پیشرفت کار خیلی خوشحال بودند.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 31 خرداد 1398, 12:06 pm

🍂
💢 گاوچران لال (12)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

باید به طرف هور حرکت می کردیم. ما استراحت کرده بودیم ولی سیگارنژاد و ابوحسن هیچ استراحتی نداشتند. وسایل را جمع کرده و به طرف هور حرکت کردیم. باید قبل از ساعت ده صبح به هور می رسیدیم چون طبق تجربه ابوحسن هر روز نزدیک ظهر عراقی ها به منطقه می آیند و ساعت ده به بعد نیروهای گشتی عراق سری به آنجا می زدند.

همیشه هور برای مردم آنجا منطقه ای امن محسوب می شد و مجاهدین زیادی از ترس رژیم صدام در هور پنهان بودند و همه هم اسلحه داشتند و از این بابت خیالمان راحت بود. به سرعت خودمان را به هور رساندیم و به سراغ تراده ها رفتیم.

وقتی به تراده ها رسیدیم در هر تراده به اندازه چهار نفر گشنه، نان و ماهی کباب شده به همراه ظرفی پر از ماست گذاشته بودند. از ابوحسن سوال کردیم اینها را کی آورده؟ گفت برادرم. خلاصه شکمی از عزا در آوردیم.

بعد از نماز و نهار داخل کپر استراحت کردیم و خوابمان برد. نزدیک اذان مغرب بیدار شده و مهیای نماز شدیم. نماز را به جماعت خواندیم. نماز آنشب و در آن جمع باصفا و در آن مکان واقعا به ما چسبیده بود و چقدر در سالهای بعد برایم دلتنگی بوجود می آورد.

برنامه امشب با ترکیب دو گروه باید انجام می شد که در نیمه های شب، دو گروه دیگر هم به ما ملحق شدند. تا اینجا بخشی از ماموریت تمام شده بود ولی ماموریت سرگروه ها از امشب شروع می شد.
من و بچه ها در کپر ماندیم و سه نفر سرگروه به همراه ابوحسن به طرف منطقه مورد نظر حرکت کردند و بعد از گذشت سه روز برگشتند.

در طول این سه روز مشغول شناسایی آبراه های منتهی به دژ و رسم کالک منطقه بودیم و به همراه چند نفر از مجاهدین عراقی، کلیه موانع و راه کارهای عملیاتی را بررسی می کردیم و بعد از برگشت سر گروه ها، به طرف مقر خودی حرکت کردیم. با ورود به مقر، با استقبال گرم بچه ها روبرو شدیم. صلوات می فرستادند و شادی خود را با دود کردن اسفند و پخش شرینی نشان می دادند.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » جمعه 31 خرداد 1398, 5:43 pm

🍂

💢 #گاوچران_لال (13)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور


بعد از بازگشت از ماموریت تا چند روزه روحیه مضاعفی پیدا کرده بودم. سعی می کردم هرچه زودتر نیروهای ادوات را سازماندهی کرده و بیشتر تلاش کنم که عیب و نقص های موجود را برطرف کنم تا در شب عملیات مشکلی نداشته باشم.

هر وسیله ای که نیاز بود را درخواست زدیم. با توجه به ماموریت جدید و آبی بودن عملیات، باید برنامه های جدیدی تدوین می کردیم. یکی از کارهای ما استفاده از شناوری طراحی شده به نام عساکره بود. این شناور مجهز به دو موتور 250 و بدنه آهنی و چهار پایه متحرک برای ثابت نگهداشتن آن در باتلاق بود.

دو فروند از این شناورها به ما تحویل داده شد و برای تجهیز و راه اندازی آن دست به کار شدیم و مینی کاتیوشاها را بر روی آنها نصب کردیم. این اولین باری بود که مسئولین تصمیم گرفته بودند قبضه مینی کاتیوشا روی شناور نصب کنند.

ادامه دارد ⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » شنبه 1 تیر 1398, 6:40 pm

🍂

💢 گاوچران لال (14)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

خیلی تلاش می کردیم که معایب کار را برطرف کنیم. دستگاه باید امتحان می شد تا هیچ مشکلی در عملیات پیش نیاید.
باید جایی را انتخاب می کردیم که دور از منطقه جنگی باشد. تصمیم گرفته شد در تالاب شادگان و یا تالاب پشت زرگان، میدان تیری برگزار کنیم.

تالاب شادگان به خاطر عمق بیشترش انتخاب شد و برادران آموزش، مکان را مشخص کردند و ما هم به طرف مکان مورد نظر حرکت کردیم. بعد از طی مسافتی به محل رسیدیم. فورا چادرها را برپا کردیم. هوا سرد شده بود. چند روزی را باید در این مکان تمرین می کردیم. طبق برنامه ریزی، شناورها بایستی بوسیله تریلی به محل انتقال داده می شدند ولی برای امنیت عملیات، شب آنها را انتقال دادیم.

فردای آن روز همه حاضر و آماده شده بودند و هر کس وظیفه خود را بخوبی می دانست و انجام می داد. نیروهایی که در اختیارمان بودند نیروهای توانمند، با سواد و از لحاظ تحصیلات بالا بودند. با کمک این ها پایه های شناورها را در باتلاق فرو کردیم. با شلیک اولین راکت، شناور و قبضه هریکی به یک طرف پرتاب شدند و یکی از نیروها جراحت سطحی برداشت.

حالمان گرفته شده بود ولی مایوس نشدیم. پایه ای که قبضه را به شناور وصل می کرد ضعیف بود که با پیگیری مسئول تسلیحات، پایه قویتری برای آن تهیه گردید و مشکل حل شد و دوبار قبضه را بر روی شناور نصب کردیم و برای امتحان مجدد آماده شدیم.
شلیک دوم موفقیت آمیز بود. دو روزی آنجا ماندیم و به تمرین با شناور پرداختیم و بعد از آن به مقر برگشتیم.

ادامه دارد ⏪⏪

🍂
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » شنبه 1 تیر 1398, 6:58 pm

🍂
💢 گاوچران لال (15)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور


به روز عملیات نزدیک شده بودیم و برای انجام آن لحظه شماری می کردیم. برای این عملیات زحمات زیادی کشیده شده بود و در وجب به وجب هور شناسایی صورت گرفته بود و نباید برای آن کم می گذاشتیم. در دل شب و به دور از چشم هر بیننده ای، شناورها را به آب انداختیم و در هور و در لابلای نیزارها استتار کردیم.

نیروها را برای سرکشی و استراحتی کوتاه و نیز دیدار با خانواده ها به مرخصی کوتاهی فرستادیم. مادران زیادی چشم انتظار فرزندان خود بودند و چه بسا این دیدار برای خیلی ها آخرین دیدار محسوب می شد و باید این ها را هم در کنار کارمان در نظر می گرفتیم.
کم کم رنگ و بوی منطقه عملیاتی و تحرک ها بیشتر می شد. هر کس به نحوی تلاش می کرد تا ماموریت محوله را به نحو احسن انجام دهد.

نوای آهنگران در هر سنگری و از هر محفلی شنیده می شد. صدای حاج صادق برای هر رزمنده ای روحیه بخش بود و آرامش بخش. صدای نوحه حماسی "ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش" از هرسنگری شنیده می شد. شور و حال عجیبی بر بچه ها حاکم شده بود و کارها طبق برنامه و به سرعت به انجام می رسید.

چیزی به زمان عملیات نمانده بود. نیروهای ادوات را آماده کردیم و تذکرات لازم را دادیم.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » دو شنبه 3 تیر 1398, 6:53 am

🍂

💢 #گاوچران_لال (16)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

در روزهای آخر اتفاق جالبی افتاد. شب ها بعضی مواقع دلمان هوس غذایی می کرد و دست رد به سینه هوسمان نمی زدیم و بلافاصله درست می کردیم . آن روز هوس باقلا کرده بودیم و خوشبختانه مقداری داشتیم. آنها را خیس دادیم و داخل قابلمه ریختم و گذاشتم روی بخاریِ داخل سنگر تا برای صبحانه آماده شود. تمام شب را مواظب بودیم تا پاتک نخوریم و آهش به دلمان نماند.

با همه دغدغه مان به صبح رسیدیم و خوشبختانه دست نخورده مانده بود. قبل از اذان صبح بود که برای گرفتن وضو به بیرون سنگر رفتم. به شهید مرادی گفتم شما تکان نخور تا قابلمه تک نخورد و وضو بگیرم و برگردم. صف دستشویی طولانی بود و مدتی معطل شدم و سپس به سنگر برگشتم. به اولین چیزی که نگاه می کردم قابلمه باقلا بود و شکر خدا در جای خود برقرار و استوار مانده بود.

نماز را خواندیم و سفره صبحانه را پهن کردیم. با سلام و صلوات و بگو بخند درب قابلمه را برداشتم و نگاهمان در قابلمه خشک ماند. تنها چیزی که می دیدیم چند تکه سنگ بزرگ بود در حالیکه قابلمه کماکان روی بخاری جا خشک کرده بود.
پاتک بدی خورده بودیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم.

تنها کسانیکه به آنها شک داشتیم پاپهن بود و جاسم پور و شهبازی. با شتاب به طرف سنگر آنها رفتیم. خودشان در سنگر نبودند ولی جوان بسیجی که با آنها کار می کرد آنجا بود و با دیدن ما، به شیرینی و با تبسمی زیبا که بر چهره داشت، با یک دست به سینه می زد و به سبک سینه زنی می خواند " دیر آمدید! دیر آمدید!.........باقلااااا باقلاااااا" با این حرکت او غصه باقلا از سرمان بیرون رفت و کلی خندیدیم.
جنب جوش عجیبی همه را فرا گرفته بود. هر کس سعی می کرد وظیفه ای که به او محول شده را به صورت تمام و کمال انجام دهد.
گروهی دنبال طراحی پل بودند و گروهی دنبال طراحی جاده خیبر. فضای منطقه کاملاً کربلایی شده بود. کم کم به لحظه موعود می رسیدیم.

نمازخانه هم بوی شهادت گرفته بود. نماز مغرب آنشب به امامت حاج آقا محسن حیدر برگزار شد و بعد از نماز با زبان بی زبانی نوید عملیات را داد.

بعد از شام باید حرکت می کردیم. مسافت تا خط دشمن طولانی بود و یک روز را باید پارو می زدیم تا به خاکریز دشمن نزدیک می شدیم. ابتدا استراحت کوتاهی کردیم. هیچ ابری در آسمان پیدا نبود. ولی سیلی از احساس بر پا شده بود. همه از همدیگر حلالیت می طبیندند. صورت ها از اشک خیس شده بود. امشب صیرت ها خود را نمایان می کرد. حرکت نیروهای عمل کننده و ادوات به طرف هور شروع شده بود. ای کاش می توانستم چهرها وحال و هوای آنها را ترسیم کنم.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » دو شنبه 3 تیر 1398, 8:07 pm

🍂

💢 #گاوچران_لال (17)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

وارد هور شدیم. هور عالمی بود از سکوت و تنهایی، عالمی از غم و اندوه. جنگلی مخوف و هزار چهره بر روی آب که اینک مردانی دلیر و شجاع را در خود جای داده بود.

سکوت محض سرتاسر هور را فرا گرفته بود. به این فکر می کردم که پس از این سکوت چه غوغایی بر پا خواهد شد. احساس سرما می کردم. در طی مسیر و از اول هور تا نقطه رهایی برایم به اندازه صد سال طول کشیده بود. از کف قایق پتویی برداشته و به دور خود پیچاندم. آبراه ها را پشت سر می گذاشتیم و شب را سپری می کردیم.

هدف امشب ما، استقرار در هور بود. همه آمده بودند و از طلائیه تا بستان صف کشیده و رجز می خواندند. روشنایی کم کم جای تاریکی را گرفت. باید استتار را کاملاً رعایت می کردیم تا در شب کار را شروع کنیم.

بعد از ماه ها انتظار شب عملیات فرا رسیده بود و حرکت نیروها به طرف خطوط دشمن شروع شد. پشت دژ مستقر شدیم و گردانها برای تصرف مواضع دشمن رها شدند. هدف، رسیدن به رود خانه دجله بود.
غرش شیران بسیجی از نیزار هور شروع شد. کسی را یارای مقابله نبود و مواضع دشمن یکی پس از دیگری فتح می شد. جزایر مجنون و منطقه تماما در تسلط ما قرار گرفته بود.
دشمن به هر سلاحی که در اختیار داشت دست برده و استفاده می کرد. از شیمیایی گرفته تا بمبهای خوشه ای و آتش سنگین. هیچ مجالی برای عرض اندام باقی نمی گذاشت. از این طرف هم گروه گروه نیروهای دشمن به اسارت در می آمدند. روحیه بچه ها عالی بود و آتش پر حجمی روی دشمن ریخته می شد و امان آنان را ربوده بود.

فرود خمپاره ای در کنار قبضه 120 باعث شد تا دو نفر از خدمه قبضه که یکی دانشجوی برق "علیمی" و "حسن امیر" بودند هر دو به شهادت برسند. اوضاع دگرگون شده بود و من تلاش می کردم تا انسجام نیروها را حفظ کنم.

با مینی کاتیوشا کار می کردم و عرق، تمام وجودم را فرا گرفته بود. تلاش ها چند برابر گردید. در حالی که هوا رو به تاریکی می گذاشت. هدف عملیات تثبیت شده بود و برای حفظ جزایر مجنون باید به جزیره وارد می شدیم.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » سه شنبه 4 تیر 1398, 6:13 pm

🍂

💢 گاوچران_لال (18)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

به طرف جزیره حرکت کردیم. آتش سنگین بود و زیر همان بمباران و آتش به طرف مقصد رفتیم. هوا کاملاً تاریک شده بود و با رنج و مشقت زیادی به جزیره جنوبی رسیدیم.

هرچه توان داشتیم به کار می گرفتیم. از هوا و زمین آتش می بارید. بچه ها به خوبی جزایر را حفظ کرده بودند.
چند روزی از عملیات می گذشت و کماکان مشغول اجرای آتش بودیم. براثر شلیک زیاد، شنوایی خود را از دست داده بودم. آنقدر مبادله آتش سنگین بود که فرصت استراحتی برای ما نمانده بود.
جاده دسترسی نداشتیم و فقط باید از قایق استفاده می کردیم و مهمات و آذوقه می رساندیم.

چند نفر با هم مرا صدا می زدند ولی متوجه نمی شدم. یکی از آنها کنارم آمد و با دست به روی شانه ام زد تا متوجه شدم، نگاهش کردم. سردار شهید حاج احمد کاظمی به همراه شهید همت و سردار منصوری و چند نفر دیگر آمده بودند. با هم روبوسی کردیم و خسته نباشیدی گفتیم و از پیش ما گذشتند. چشمم بدرقه راهشان شد. انگار کسی به من می گفت قرار است اتفاقی بیفتد.

بیست دقیقه ای طول نکشید که هواپیمای دشمن منطقه را بمباران کرد و خبر رسید که همت به همراه چند نفر شهید شدند.

از خبر شهادت شهید همت خیلی ناراحت شده بودم ولی مصمم تر با خود و خدای خودم عهد بستم که انتقام خون آنها را بگیرم.
به طرف قبضه رفته و شروع کردم با مینی کاتیوشا تیر مستقیم کار کردن.

فاصله دشمن تا ما خیلی کم بود. آنها از روبروی پد شمالی با تانک خیلی بچه ها را اذیت می کردند. آیه مبارکه "و مارمیت" را خواندم و قبضه را آماده کردم. چهار لول وسط را گلوله گذاری کردم و کمی جیپ را حرکت دادم. به طوری که تانک در دوربین قبضه قرار گیرد.

بسم الله الرحمن الرحیم گفتم و توسلی به حضرت علی اصغر، طفل شش ماهه امام جستم. آیه "وجعلنا" را هم تلاوت کردم و نشانه گرفتم. با یک الله اکبر شلیک کردم.

راکت اول به برجک تانک اصابت کرد و صدای الله اکبر بچه های پیاده بلند شد.
راکت دوم، تانک را به داخل هور پرتاب کرد و همه رزمندگان اطرافم به وجد آمدند و روحیه گرفتند.

هنوز دو راکت دیگر در قبضه بود که تیربار دشمن امان نداد. نه من کوتاه می آمد نه آنها. سماجت کرده و به کارم ادامه دادم.
هرچه بچه ها اصرار می کردند که پایین بیایم قبول نمی کردم و قصد شکار تانک دوم را داشتم که در دپوی خود جا خشک کرده بود. احساس می کردم الان است که از جای خود حرکت کند و خودی نشان دهد.

کماکان منتظر بودم تا برای شلیک بیرون بیاید. دو گلوله تیربار به جیپ برخورد کرد، ولی مصمم بودم تا هرطور شده تانک را شکار کنم.

ادامه دارد
آخرین ويرايش توسط 1 on Mohammad.Javad, ويرايش شده در 0.
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » چهار شنبه 5 تیر 1398, 5:01 pm

🍂

💢 #گاوچران_لال (19)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور

اشتباه نکرده بودم و تانک در حال جابجا شدن بود. خیلی سریع خود را آماده کرده و گلوله ای به طرف ما شلیک کرد ولی هدفگیری خوبی نداشت. گلوله از بالای سرم زوزه کشان رد شد. امانش ندادم و الله اکبر گویان شلیک کردم .

یاحسین (ع)...... در یک آن برجک تانک از بدنه جدا، و دود و آتش به هوا بلند شد.
در آن فضای عجیب و بوی باروت و.....فرمانده گردان لشکر سیدالشهدا را دیدم که با سرعت به طرفم آمد و شروع به بوسیدن چشمانم کرد. از روی سکو به پایین آمدم و به دنبال این شلیک خمپاره های دشمن در اطرافمان شروع به باریدن کردند.

چهار چرخ جیپ ترکش خوردند. بچه ها سریعاً از جان پناه بیرون آمدند و کسب تکلیف کردند. گفتم دوازده راکت را در قبضه بگذارید. گفتند:"خطرناک است!!"
گفتم:"خیر؛ پرکنید" در طول دو الی سه دقیقه راکت گذاری انجام شد. با هر زحمتی بود و با کمک بچه ها و با دنده کمک، جیپ را روی سکو برده و دوربین را روی جایگاه تانک دشمن تنظیم کردم. تیربار دشمن به شکل خطرناکی شلیک می کرد. به بچه‌ها گفتم خیلی سریع تیربار را خفه کنید. یا الله...... یا الله..... خفش کنید.
بچه ها در دو طرف با قبضه آرپی جی مشغولش کردند تا دوربین را تنظیم کردم.

بچه ها الله اکبر گفتند و دوازده راکت را به طرف سکوی تانک دشمن شلیک کردم.

سکوتی مرگ بار برای یک ساعت بر آنها حکمفرما شد. هیچ کس از سنگرش بیرون نمی آمد و گویی بساط آنها به کلی جمع شده بود.
مقداری آرامش گرفته بودم ولی در پای راست احساس درد می کردم. پوتینم را باز کردم و متوجه جوراب پر از خون خود شدم. پای راستم ناحیه کشاله ران، ترکش خورده بود و متوجه آن نشده بودم.

امدادگر را صدا زدم و با کمی بتادین و باند آنرا بستم. زخم، عمقی نبود. می خواستند مرا بخاطر جلوگیری از عفونت به اورژانس منتقل کنند که قبول نکردم.

روزها و شب ها پشت سرهم می گذشت. از تعداد شصت نفر نیرو که همراهم بودند پنج نفر شهید و حدود ده نفر زخمی شده بودند. فشار روی نیروهای موجود زیاد شده بود. درخواست نیرو کرده بودم ولی پاسخی دریافت نکردم.

خبر ساخت پل خیبر را شنیده بودم و دلگرمی خوبی گرفته بودیم. قایق ها بموقع مهمات و آذوقه می رساندند و مشکلی به لطف خدا نداشتیم. مرتباً با پاپهن در ارتباط بودیم و به خوبی پشتیبانی می کرد. از جریان باقلا بگذریم، آدم بسیار کاردانی بود. دوسه روز یکبار سری می زد و حالی می پرسید. خیلی باهم دوست شده بودیم. یک روز عصر پیش ما آمد و گفت چند روز دیگر جهت استراحت به عقب می روید.
قبول نکردم و گفتم ما می مانیم تا جاده باز شود. ما باید از طریق جاده به مرخصی برویم. حس می کردم باید نتیجه کار خود را می دیدیم.

پاپهن گفت طول می کشد؛ گفتم طوری نیست. تا هر موقع شده می ایستیم ولی باید از جاده برویم. همه باهم تصمیم گرفتیم تا باز شدن جاده خیبر همانجا بمانیم.
ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

Re: گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » شنبه 8 تیر 1398, 2:16 pm

🍂
💢 #گاوچران_لال (20)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور


یکی از نیروهای ما "عبدالله کیخایی" دانشجوی برق بود. آدم زبر و زرنگ و نترسی که از فرصتها به خوبی استفاده می نمود. وقتی منطقه کمی آرام می شد کار ساخت سنگر را شروع می کرد. اطراف ما گونی زیاد بود. با پرکردن آنها سنگر خوبی درست کرد ولی سقف نداشت. هیچ ابزاری برای پوشاندن سقف نداشتیم.

یک روز موتور پیک گردان رزمی پیاده را برداشت و برای تهیه سرپوشی جهت سنگر حرکت کرد. یک ساعت از رفتنش نگذشته بود که با یک لندکروز پر از چوب الوار و ورق آهنی برگشت.

بالاخره سقف سنگر به همت عبدالله پوشیده شد. تعداد نفرات، زیاد بود و باید به نوبت داخل سنگر استراحت می کردیم. بعد از چند روز نبرد سنگین، کمی حجم آتش سبک شد ولی بمباران ها کم شدنی نبود. دشمن خیلی تلاش می کرد تا جزایر را پس بگیرد. اما مقاومت مردانه و ایثارگرانه نیروها این توان را از آنها گرفته بود. اطراف قبضه ها کوهی از جعبه های مهمات انباشته شده بود.

عبدالله کیخایی مجدداً دست به کار شده و پروژه ساخت سنگر جدیدی را برنامه‌ریزی کرده بود. این بار مشغول ساخت سنگری بوسیله همین جعبه مهمات ها شد. نیروهای گردان پیاده هم به کمک اش آمدند. نزدیک غروب بود که کار ساخت سنگر به پایان رسید.

آن شب من و عبدالله و تعدادی از نیروها برای اولین بار از شروع عملیات استراحت درست و حسابی کردیم. صدای شلیک مینی کاتیوشا و خمپاره انداز خودی از یک طرف، صدای انفجار گلوله های دشمن هم از طرف دیگر نمی گذاشت ساعتی بخوابیم.

حاج بهنام به همراه چند نفر برای سرکشی به خط ما آمدند و مقداری با هم خوش و بش کردیم و با دیدن آنها روحیه ها دو چندان شد. بعد از دادن گزارش روند کار، خاطرات البیضه و الصخره را مرور کردیم. وقتی روحیه نیروها را دید و عملکرد آنها را شنید، همانجا تصمیم گرفت تا برای نگهداری نیروها، سازمانی پی ریزی کند و آن را گسترش دهد.
برای انتخاب نام این یگان هم باید فکری می کردیم. معمول این بود که در کنار اسم هر یگان از شماره ای هم استفاده می شد. مثل لشکر 7 ولیعصر (عج) یا 17 علی بن ابیطالب (ع) و..... از آنجایی که تعداد نیروهای ما در عملیات خیبر (64) نفر بود و در حین عملیات خیبر انسجام گرفته بودیم، یگان ما تیپ 64 خیبر نام گرفت و عملاً تشکیل گردید.

حالا دیگر برای خود تیپ شده بودیم. تیپی که از 64 نفری که به چهل نفر تقیل پیدا کرده بود درست می شد.

فردای آن روز، اول صبح، دشمن با آتش تهیه توپخانه و پشتیبانی هوایی، پاتک تاریخی عدنان خیرالله ملعون را شروع کرد.
از هر سو گلوله و آتش می بارید. نبرد آهن و گوشت. همه چیز از اول شروع شده بود. خط نیروهای ما با نیروهای رزمی پیاده یکی بود. اگر کاری نمی کردیم نیروهای زیادی زخمی و شهید می شدند. به قبضه ها دستور آتش آزاد دادم. حجم آتش بالا بود و........

اتش دشمن آنقدر سنگین بود که اگر کمی اشتباه می کردیم تلفاتمان زیاد می شد.
اطراف قبضه ها را به وسیله صندوق های خالی مهمات ایمن کرده بودیم.

تلاش نیروها زیاد بود و به همین خاطر چند نفر نیرو به صورت کمکی از گردان پیاده همجوار گرفتم تا کمک کاری برای نیروهای ادوات باشند.

یکی از آنها جوان رشید و بلند قامتی بود که پیک گردان شده بود و آشنایی خوبی با ادوات داشت و خیلی به کارمان آمده بود.

آن روز برای همه ما روز سختی بود ولی ما مردان روزهای سخت بودیم و مقاومت می کردیم. دشمن مایوس شده بود و با دادن تلفات زیاد سرجای خود نشسته بود و امیدی به بازپس گیری جزایر نداشت.

روزها به سختی سپری می شد و اخباری از ساخت جاده خیبر بما می رسید.

چند روزی بود که منطقه ساکت شده بود و مسئولین تصمیم گرفته بودند تا نیروی جایگزین برای ما بفرستند. طرف غروب بود که نیروهای جدید، تازه نفس و سرحال به جزیره رسیدند. باید یکی دو روز می ماندیم تا آنها با منطقه اشنا می شدند.

ادامه دارد ⏪⏪
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

Major II
Major II
پست: 91
تاریخ عضویت: جمعه 2 تیر 1385, 11:04 am
سپاس‌های ارسالی: 41 بار
سپاس‌های دریافتی: 182 بار

گاوچران لال

پست توسط Mohammad.Javad » شنبه 8 تیر 1398, 2:18 pm

🍂

💢 #گاوچران_لال (21)

⭕️ عملیات خیبر

💢 غلامعباس براتپور


همین کار را کردیم و دو روزی کنار آنها ماندیم.
با طلوع خورشید، بچه ها سوار بر لندکروز شده و به طرف جاده خیبر حرکت کردند.
چند کلیو متری مسافت را طی کردیم
تا به اول جاده رسیدیم.

جاده هنوز تمام نشده بود و مقداری از آن را باید پیاده می رفتیم و مقداری را با قایق تا به اول جاده برسیم.

وقتی از جزیره خارج می شدیم غم بزرگی همه را فرا گرفت. همه ناراحت
بودیم و بیاد روزها و شب های گذشته دلتنگی می کردیم. عبدالله بیاد شهدا و دوستان شروع به نوحه خوانی کرد.

با ورودمان به مقر و دیدن وسایل شهدا
همه به گریه افتادیم. جاسم پور وقتی سنگینی حالات بچه ها را دید شروع به صحبت کرد و مقداری آنها را دلداری داد.

برای همه بچه ها برگه مرخصی نوشته و تحویل آنها شد.

بعد از آن همه زحمت و مشقت، امروز آرام بودیم. از انجام وظیفه ای که در راه آن کوتاهی نکرده بودیم و قدمی عقب ننهادیم.

زیر لب زمزمه می کردیم،

خدایا هر چه بود برای تو بود....
خدایا هر چه کردیم برای حفظ دین تو کردیم.....
خدایا ما را در این راه استوار نگهدار....
خدایار مارا با یاران شهیدمان محشور بگردان....


از همه التماس دعا دارم
دست بوس همه خانواده های شهدا
تا رمقی در بدن دارم سرباز رهبرم سیدعلی هستم.

والسلام
غلام عباس براتپور 🙏

🍂
 یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است :-(

ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”