داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 202
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 366 بار

درخت من

پست توسط جعفر طاهري » شنبه 9 شهریور 1398, 1:53 am

درخت من
بعضی از بعدازظهرها با ماشین پدر از مسیر جاده کمربندی برای خرید مایحتاج خانه به بازار میرفتیم، در چنین مواقعی چون مادرم شاغل بود در منزل میماند و کارهای ناهار فردا را انجام میداد، وقتی به ابتدای جاده کمربندی میرسیدیم، نزدیک تقاطع آن با خیابان، یک درخت تنومند با چند درخت کوچک دیگر که اطرافشان را علفهای هرز چمن مانندی همیشه گرفته بود، دیده میشد و من می‌دانستم که وقتی از کنار این درختان رد شدیم و از یک میدان نیز گذشتیم ، دیگر به بازار نزدیک شده ایم ، یک روز عصر که سر همان پیچ به درختان رسیدیم ، یکدفعه ماشین پنچر شد ،بابا بمن گفت برو ،زیر آن درخت بزرگه بشین تا من تایر پنچر را با زاپاس عوض کنم ، من که با دیدن این درختان همیشه شاد میشدم، آنروز خوشحال تر شدم وقتی رفتم کنار درخت ، مورچه ها را که مانند قطاری در حال حرکت بسمت لانه شان بودند را نگاه کردم مورچه ها چیزهای سفیدی را با خود میبردند ،که بعدها فهمیدم آنها تخم مورچه بودند ، کمی روی علفها دست کشیدم ،و علفها مانند برگهای کارتهای پاسور به آرامی به رقص در آمدند، بلند شدم و تنه درخت بزرگ را بغل کردم ، دستهایم بهم نمیرسیدند،در یک لحظه یک دستم را به کمر درخت انداختم و دور درخت تاب خوردم، با درخت بزرگ که در وسط قرار داشت ، و بقیه درختان اطرافش ، زمزمه کنان و زیرلبی حرف میزدم ،اون درخت بزرگ را در ذهنم دوست خیالی خودم فرض کردم ،و احساس کردم که با دوستی در حال بازی هستم ، غرق بازی با آن درختان بودم تا اینکه پدر کارش تمام شد و صدایم کرد و گفت پدرام بیا برویم، موقع رفتن با درخت بزرگ و دوستانش خداحافظی کردم ، آن روز حس خوبی داشتم و ماجرای پنچری ماشین و بازی با درختها را برای مادرم تعریف کردم.
بعد از آن اتفاق هر وقت از کنار آن درختان رد می‌شدیم ,من ناخودآگاه با آنها ارتباط بر قرار میکردم، تا اینکه بعد از دوسال که طبق معمول همراه پدرم برای رفتن به بازار بودم ،متوجه شدم که نزدیک درختان کومه ایی سنگ و ماسه ریخته اند ، پدرم آهی کشید و گفت فکر کنم بخاطر اصلاح مسیر ،این درختان را که سالیان دراز در اینجا بوده اند را قطع کنند. ناگهان حس بدی بمن دست داد به پدر گفتم ،چی گفتی بابا! گفت اگر آنطرف کمربندی ساخت و ساز و برج سازی کنند حتما برای درست کردن جاده برای آنجا این درخت‌ها را قطع می‌کنند ، خیلی ناراحت شدم چون بیشتر مواقع برای دیدن آن درختان با پدرم به بازار میرفتم و هر موقع که به آنجا می‌رسیدم ، زیر لبی و با اشاره سرم به دوستان درختیم سلامی میدادم و حس خوبی از دیدن آنها داشتم. در آن محل آپارتمانهایی به شکل هرم های مصری میساختند که یکی از یکی دیگر، بهتر و زیباتر ونماهای شیکی به آنها میدادند ، ساخت برجها چند سال طول کشید و من نیز تماشاگر تغییرات آن محیط بودم. پدرم می‌گفت آدمها هنوز با طبیعت خو نگرفته اند و عادت دارند که طبیعت را نابود کنند و خیابان و خانه بسازند،
مدتها از ساخت و ساز می‌گذشت و یکروز که پوشش محوطه کارگاه را برداشته بودند وقتی به تقاطع رسیدیم ، .یکدفعه متوجه شدم که همه درختان کوتاه را بریده اند و فقط تنها همان درخت تنومند مانده بود و دورش را با جدول سیمانی بصورت یک میدان پوشانده و جاده برجها را با آن میدان بصورت دو طرفه کرده بودند. برای درختان دیگر کمی ناراحت شدم اما چون درخت تنومند را خیلی دوست داشتم خدا را شکر کردم که آنرا قطع نکردند. بعدها من نیز یک آپارتمان در برجهای هرمی خریدم ، و با همسرم یکروز که زیر همان درخت نشسته بودیم داستان دوستیم را با درخت میدان برای او تعریف کردم ، گرچه با لبخندی که او زد میدانم که نتوانستم آن حسی را که سالهاست در ضمیر نا خودآگاهم قرار گرفته را به خوبی به همسرم منتقل کنم. اما آن حس خوب تا ابد در ذهن من باقی مانده است.
فاطمه امیری کهنوج

ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”