داستانک (داستانهای کوتاه)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 208
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 375 بار

درخت من

پست توسط جعفر طاهري » شنبه 9 شهریور 1398, 1:53 am

درخت من
بعضی از بعدازظهرها با ماشین پدر از مسیر جاده کمربندی برای خرید مایحتاج خانه به بازار میرفتیم، در چنین مواقعی چون مادرم شاغل بود در منزل میماند و کارهای ناهار فردا را انجام میداد، وقتی به ابتدای جاده کمربندی میرسیدیم، نزدیک تقاطع آن با خیابان، یک درخت تنومند با چند درخت کوچک دیگر که اطرافشان را علفهای هرز چمن مانندی همیشه گرفته بود، دیده میشد و من می‌دانستم که وقتی از کنار این درختان رد شدیم و از یک میدان نیز گذشتیم ، دیگر به بازار نزدیک شده ایم ، یک روز عصر که سر همان پیچ به درختان رسیدیم ، یکدفعه ماشین پنچر شد ،بابا بمن گفت برو ،زیر آن درخت بزرگه بشین تا من تایر پنچر را با زاپاس عوض کنم ، من که با دیدن این درختان همیشه شاد میشدم، آنروز خوشحال تر شدم وقتی رفتم کنار درخت ، مورچه ها را که مانند قطاری در حال حرکت بسمت لانه شان بودند را نگاه کردم مورچه ها چیزهای سفیدی را با خود میبردند ،که بعدها فهمیدم آنها تخم مورچه بودند ، کمی روی علفها دست کشیدم ،و علفها مانند برگهای کارتهای پاسور به آرامی به رقص در آمدند، بلند شدم و تنه درخت بزرگ را بغل کردم ، دستهایم بهم نمیرسیدند،در یک لحظه یک دستم را به کمر درخت انداختم و دور درخت تاب خوردم، با درخت بزرگ که در وسط قرار داشت ، و بقیه درختان اطرافش ، زمزمه کنان و زیرلبی حرف میزدم ،اون درخت بزرگ را در ذهنم دوست خیالی خودم فرض کردم ،و احساس کردم که با دوستی در حال بازی هستم ، غرق بازی با آن درختان بودم تا اینکه پدر کارش تمام شد و صدایم کرد و گفت پدرام بیا برویم، موقع رفتن با درخت بزرگ و دوستانش خداحافظی کردم ، آن روز حس خوبی داشتم و ماجرای پنچری ماشین و بازی با درختها را برای مادرم تعریف کردم.
بعد از آن اتفاق هر وقت از کنار آن درختان رد می‌شدیم ,من ناخودآگاه با آنها ارتباط بر قرار میکردم، تا اینکه بعد از دوسال که طبق معمول همراه پدرم برای رفتن به بازار بودم ،متوجه شدم که نزدیک درختان کومه ایی سنگ و ماسه ریخته اند ، پدرم آهی کشید و گفت فکر کنم بخاطر اصلاح مسیر ،این درختان را که سالیان دراز در اینجا بوده اند را قطع کنند. ناگهان حس بدی بمن دست داد به پدر گفتم ،چی گفتی بابا! گفت اگر آنطرف کمربندی ساخت و ساز و برج سازی کنند حتما برای درست کردن جاده برای آنجا این درخت‌ها را قطع می‌کنند ، خیلی ناراحت شدم چون بیشتر مواقع برای دیدن آن درختان با پدرم به بازار میرفتم و هر موقع که به آنجا می‌رسیدم ، زیر لبی و با اشاره سرم به دوستان درختیم سلامی میدادم و حس خوبی از دیدن آنها داشتم. در آن محل آپارتمانهایی به شکل هرم های مصری میساختند که یکی از یکی دیگر، بهتر و زیباتر ونماهای شیکی به آنها میدادند ، ساخت برجها چند سال طول کشید و من نیز تماشاگر تغییرات آن محیط بودم. پدرم می‌گفت آدمها هنوز با طبیعت خو نگرفته اند و عادت دارند که طبیعت را نابود کنند و خیابان و خانه بسازند،
مدتها از ساخت و ساز می‌گذشت و یکروز که پوشش محوطه کارگاه را برداشته بودند وقتی به تقاطع رسیدیم ، .یکدفعه متوجه شدم که همه درختان کوتاه را بریده اند و فقط تنها همان درخت تنومند مانده بود و دورش را با جدول سیمانی بصورت یک میدان پوشانده و جاده برجها را با آن میدان بصورت دو طرفه کرده بودند. برای درختان دیگر کمی ناراحت شدم اما چون درخت تنومند را خیلی دوست داشتم خدا را شکر کردم که آنرا قطع نکردند. بعدها من نیز یک آپارتمان در برجهای هرمی خریدم ، و با همسرم یکروز که زیر همان درخت نشسته بودیم داستان دوستیم را با درخت میدان برای او تعریف کردم ، گرچه با لبخندی که او زد میدانم که نتوانستم آن حسی را که سالهاست در ضمیر نا خودآگاهم قرار گرفته را به خوبی به همسرم منتقل کنم. اما آن حس خوب تا ابد در ذهن من باقی مانده است.
فاطمه امیری کهنوج

Major I
Major I
نمایه کاربر
پست: 208
تاریخ عضویت: سه شنبه 23 آبان 1385, 1:36 pm
محل اقامت: ماهشهر-شیراز
سپاس‌های ارسالی: 9 بار
سپاس‌های دریافتی: 375 بار

دستمالهای ابریشمی

پست توسط جعفر طاهري » دو شنبه 29 مهر 1398, 11:32 pm

داخل حیاط ایستاده بود و درختان و گلهای باغچه را آب میداد کسی به در میزد ، در را که باز کرد با دیدن رضا خوشحال شد با هم حال و احوال کردند ، رضا زیر سایه درخت نارنج ایستاد و گفت سارا من دفترچه خدمت گرفتم و بزودی می‌خواهم بروم سربازی ، دوست دارم از همان دستمالهایی ابریشمی که رویشان گل دوزی میکنی برایم یکی درست کنی تا آنرا نزد خود نگهدارم و با دیدن آن به یاد تو بیفتم ،
سارا جان میدانی که من تو را خیلی دوست دارم برایم بمان تا وقتی برگردم با هم ازدواج کنیم. سارا با لبخند و برقی که در چشمهایش دیده میشد به رضا بله را گفت ، رضا خوشحالی و ذوق تمام وجودش را فرا گرفت، پدر و مادر که از اتاق به حیاط آمدند، سارا رو به پدر کرد و گفت رضا میخواهد برود سربازی ، مادر گفت یک لحظه بایستید تا من قرآن بیاورم و رضا را از زیر قرآن رد کنم، پدر با رضا رو بوسی کرد ،مادر اسکناسی صدقه لای قرآن گذاشت و در حالیکه دعا می‌خواند رضا از زیر آن رد شد و با خداحافظی از خانه خارج شد، در حالیکه رضا طول کوچه را میپیمود دل سارا هم که به چهارچوب در تکیه داده بود همراه او می‌رفت ، و آخرین بدرقه نگاهش را رضا با سر تایید کرد و در خم کوچه پیچید و رفت .
از فردای آنروز سارا تمام فکر و حواسش پیش حرفهایی بود که رضا در آخرین دیدار زده بود.         تازه دیپلم گرفته بودم و آن زمان چون انقلاب فرهنگی شده بود برای مدتی دانشگاهها را بستند ،
بیشتر با کتاب خواندن و بافتنی و گلدوزی خودم را مشغول میکردم اولین کاری که بعد آنروز انجام دادم گلدوزی روی یک دستمال ابریشمی سفید برای رضا با رنگهای شاد وتند بود ، یکماه و نیمی از دوره آموزشی رضا میگذشت ، دل توی دلم نبود، همینطور که بر روی دستمال گلدوزی میکردم با رنگهایش با رضا حرف میزدم و آینده خودم و او را در ذهنم ترسیم میکردم ،از خانواده اش شنیده بودم، که تا حدود دو ماه نمی آید، آدرس و خبری از او نداشتم که برایش نامه بنویسم ،در ضمن خجالت هم می‌کشیدم که از خانواده اش سوال کنم ،دلم برای دیدنش لک زده بود، در خانه با پدر و مادر همراه خواهر و برادرم زندگی میکردم، من دختر بزرگ خانه بودم ،هر روز که در کارهای خانه داری به مادر کمک میکردم آنقدر حواسم پیش رضا بود که گاهی دست گلی به آب میدادم و ظرفی را میشکستم و آنوقت مادر می‌گفت خدا کند هرچه زودتر رضا بیاید وگرنه هیچ ظرفی برای من نمیماند ، گاهی باغچه را مانند همان روز که رضا در زده بود آب میدادم، و گوش به صدای در زدن او بودم ، اما خبری نبود.
بلاخره آن روز که در خانه به انتظار نشسته بودم صدای در زدنش را شنیدم ، در را که باز کردم تا رضا را دیدم خیلی خوشحال شدم ،داشتم بال در میآوردم ، بند بند وجودم غرق شادی شده بود و میخواستم خود را در بغل او بیندازیم اما جلو خودم را به سختی گرفتم ، بعد از کمی نگاه کردن بهمدیگر به رضا گفتم یک لحظه کنار درخت نارنج بمان تا دستمالی را که برایت گلدوزی کرده ام بیاورم، و بعد مادر را از آمدنت خبر دار کنم، دستمال را که آوردم از رضا خواستم با دقت نگاهش کند ، گل‌هایی که تویش گلدوزی شده بود را طوری طراحی کرده بودم ،که اسم خودم و رضا در بین آنها مثل یک معمای تصویر ی به سختی دیده می‌شد و به رضا گفتم تا به هیچ کس محل اسمها را با دست نشان ندهی ، نمی‌تواند حدس بزند، رضا از زیبایی گلدوزی و معمای آن خیلی خوشحال شد و گفت ما را تقسیم کردند و من افتادم کردستان، حالا برای چند روز مرخصی آمده ام که به خانواده سری بزنم و لباسهای ارتشیم را اندازه تنم کنم ، امروز رسیدم و آمدم قبل از همه فامیل و دوستان اول تو را ببینم ،این چند روز که اینجا هستم به بهانه داداش احمدت می آیم پیشت ، سارا جان من هر روز در پادگان روز شماری میکردم تا دوره آموزشی تمام شود و بیایم تو را ببینم . سارا سرش را از خجالت پایین انداخت ،و گفت من هم همینطور ، رضا گفت انشاالله خدمتم را که تمام کردم بر میگردم و عقدت میکنم و بعد کاری پیدا میکنم تا درآمدی برای زندگیمان داشته باشیم و ازدواج میکنیم. سارا رنگ به رنگ عوض میکرد و دیگر توان این همه حرفهای آرزومند و عاشقانه را نداشت، احمد سال آخر دبیرستان بود و با رضا که دو کوچه آنطرف تر بودند دوستان صمیمی بودند و با هم رفت و خانوادگی داشتیم . آنروز فقط مادرم در خانه بود ،او نیز از دیدن رضا خیلی خوشحال شد، رضا چند لحظه ای ایستاد بعد از ما خداحافظی کرد و رفت ،مادرم می‌دانست ،که رضا من را دوست دارد، در ذهنش این بود که انشاالله بعد از سربازی ما با هم ازدواج کنیم،این چند روز که رضا اینجا بود ،مرتب به بهانه بیرون رفتن با احمد به خانه ما سر میزد. روز آخر برای خداحافظی طوری آمد که احمد و خواهرم مدرسه باشند ،وقتی در زد از جایم پریدم ، در را که باز کردم ،رضا گفت سارا جان من باید امروز بعد ازظهر حرکت کنم بروم ،آمده ام خدا حافظی کنم ، سارا جان خیلی دلم برایت تنگ میشه ،اما به امید خدا سه ماه بعد می آیم، و همانطور که قول دادم آخرهای خدمت سربازیم حتما با خانواده برای خواستگاری و نامزدی می آیم تا راحت تر با تو رفت آمد کنم، سارا از ذوقش فقط به دهان رضا نگاه میکرد، و با چشمهایش که بخاطر خداحافظی و رفتن رضا پر از اشک شده بود ،به او می نگریست، در آخر اشکهایش را پاک کرد و به رضا گفت رضا جان تا آخر عمر منتظرت میمانم ،و هرگز غیر از تو با کسی دیگر ازدواج نمیکنم، رضا از خوشحالی لبخندی زد ،و گفت مادرت را صدا کن،تا من از او نیز خداحافظی کنم ، راستی امروز که ساکم را بستم دستمال گلدوزی ترا گذاشتم وسط لباسهایم ،و من با نگاهی به رضا ‌قول دادم که بهترین دستمالها را برایش گلدوزی میکنم، مادر که آمد بسته ایی در دست داشت و خطاب به رضا گفت پسرم، مقداری آجیل برای توی راهت گذاشته ام ، رضاجان تو را بدست خدا میسپارم، رضا از ما خواست که از احمد تشکر کنیم ، چونکه او را برای شام به رستوران دعوت کرده بود ، باز همراه مادر تا جایی که چشمم رضا را میدید ایستادم و رضا را با نگاهمان بدرقه کردیم.
از فردای آن روز دل تنگی های سارا باز هم شروع شد و خودش را با انجام کار خانه و گلدوزی دستمالی برای رضا مشغول کرد ، او هر روز در ذهنش روزها و ایام هفته را میشمرد که چند روز از نود روز کم شده، و گاهی وقتها که کم حوصله میشد. نزد سحر خواهر رضا می‌رفت تا بطور زیرکانه احوالی از رضا جویا شود. سحر می‌گفت از رضا نامه ایی رسیده و احوال خانواده شما را پرسیده بود ، پدر هم پاسخ او را داده که خانواده شما همگی خوش و خرم هستید. رضا نمی‌توانست نامه ایی شخصی برای سارا بفرستد چون میدانست که نامه بدست پدر سارا میرسد، هفته ها تند تند گذشتند و به زمان آمدن رضا نزدیک میشدند ، سارا از اینکه رضا می آمد و یک دنیا شادی بهمراه خود سوغاتی می آورد، در پوست خود نمی‌گنجید دیدن رضا بزرگترین آرزوی سارا بود ، طبق تاریخی که در ذهن او بود امروز باید رضا به خانه برسد، سارا حمامی کرد و موهای سرش را شانه زد و خود را آراسته نمود و گوش به در خانه بود ، اما تاشب خبری نشد ،رضا روز بعد رسید ، و زمانی به طرف خانه سارا آمد، که کسی جز مادرش نباشد، در را که زد سارا تصور کرد ، مادرش که برای خرید بیرون رفته پشت در است، در را با بی خیالی باز کرد ،تا رضا را دید جیغ بلندی کشید و رضا گفت سارا جان آرام باش، و از حال و احوال همدیگر جویا شدند، سارا گفت کسی صدای من را نمی‌شنود مادر برای خرید به بازار رفته است و سریع رفت از اتاق ، دستمال رضا را آورد ،رضا آنرا بو کرد، وگفت سارا جان من آن دستمال را هر روز میبویم، و بوی تو را میدهد ، سارا گفت نگاه کن اینجا روی تنه این درخت دو تا قلب گلدوزی کرده ام ، رضا رو به سارا کرد و گفت ، من با مادرم حرف زدم که بعد از گذشت یکسال از خدمتم بیاییم خواستگاریت چون همه روزها در جلو چشمم هستی وهر شب به یاد تو بخواب میروم ، ای جان جانانم عشق من، سارا جان، رنگ سارا قرمز شده بود و قلبش به طپش افتاده بود و از خوشحالی حرفی برای گفتن نداشت ،کمی بعد در حال و هوای زندگی مشترک آینده شان سیر کردند، و رضا گفت من دوست دارم اسم پسرمان وحید باشد، سارا جان تو دوست داری اسم دخترمان چی باشد ؟ سارا گفت من اسم هما را دوست دارم، رضا از سارا خواست که برای بچه هایشان دو دستمال گلدوزی کند ، سارا گفت چشم و برای وسایل خانه هم تا برگردی چند تکه گلدوزی میکنم، در همین لحظه صدای در زدن آمد، رضا که نزدیک در ایستاده بود در را باز کرد و مادر با او سلام علیکی گرم کرد ،مادر گفت سارا بد است که رضا دم در مانده ، همراه ما بیاید داخل خانه ،سارا گفت تازه رسیده و میگوید ، شب می آیم که پدر و احمد هم باشند ، مادر شربتی برای او آورد و رفت، رضا گفت گروهانمان را قرار است بزودی ببرند به کوهستان تا با کومله های کردستان بجنگیم ، برایمان دعا کنید که سالم برگردیم ، سارا گفت انشاالله خدا حفظ تان کند ، رضا گفت شب می آیم پیش احمد و پدرت، خدا نگهدار .
سارا با ملاقات نامزدش ، غرق لذتی وصف ناپذیر شده بود ، رضا در این چند روزی که به مرخصی آمده بود مرتب به بهانه دیدن احمد او را میدید، و آخرین روز برای خدا حافظی ساعت یازده قبل از ظهر آمد و باز در کنار درخت نارنج ایستاد و با سارا حرف زد، و مرتب به او خطاب میکرد سارا جان قلب و روح من، آتش گرما بخش وجود من، رویای زیبای من، دوستت دارم ، برای من بمان تا برگردم،تا با عشق هم زندگی قشنگی درست کنیم، سارا امروز که میروم خیلی دل تنگ تو میشوم، وهرشب قبل از خواب در رویای خودم با تو حرف میزنم ، کاش این دوسال هر چه زودتر تمام شود،
دیگر طاقت دوری تو را ندارم، رضا و سارا اشکهایشان را بعد از اینکه مادر آنها را به اتاق برای خوردن چای صدا زد پاک کردند ،رضا به مادر گفت که احمد دوباره سنگ تمام گذاشت ،و من را به بهترین رستوران شهر دعوت کرد، وکلی خوردیم وخندیدیم، مادر کمی شیرینی و آجیل به رضا داد و پس از خدا حافظی یک کاسه آب پشت سر رضا ریخت ، سارا با چشمهایی که آرام آرام از آن اشک می‌چکید تا نبش کوچه او را بدرقه کرد .، انگاری در نگاه آن روز رضا چیزی نهفته بود.
تا مدتها سارا بخاطر رفتن رضا ناراحت بود ،وقتی دوباره کارهای گلدوزی خود را شروع کرد کمی روحیه اش آرامتر شد، روزها بدون هیچ خبر خاصی می‌گذشتند و این بی خبری از دلدار بیش از دو ماه شده بود ، ،سارا باز بی تاب شده بود ، و نزد سحر خواهر رضا رفت ، و حال برادرش را سوال کرد ،سحر آهی کشید و گفت تا یکماه و نیم پیش نامه های رضا مرتب میرسید ، اما الان مدتی است که نامه ای پدرم دریافت نکرده است ، سحر اضافه کرد، پدر قرار است به زودی به کردستان برود و از حال رضا با خبر شود، سارا نیز نگران و ناراحت شد و با غم و اندوه بخانه رفت و تا مدتی در خلوت خود اشک میریخت، پدر برای کسب اطلاع از پسرش به پادگان او در مریوان رفت به او گفته شد پسرش با تعدادی از همقطارانش که برای عقب راندن کومله ها به ارتفاعات و کوههای مرزی رفته بودند در آنجا آنها را گروگان گرفته اند، فرمانده آنها به پدر گفته بود جای نگرانی نیست و بزودی چند مدت دیگر ما آنها را با مبادله اسرا آزاد میکنیم، آنروز وقتی احمد از پدر رضا، موضوع اسیر شدن پسرش را شنید و برای خانواده تعریف کرد ، سارا مثل یخ آب شده بدنش وا رفت و قلبش صدایی داد و تیری کشید اما هیچ کس صدای شکستن قلب او را نشنید ، درگیری ها که بیشتر شد مبادله ایی صورت نگرفت و او آزاد نشد، سارا تمام هوش وحواسش به شنیدن خبری از نامزدش بود ،موعد دوسال سربازی او تمام شد، این اواخر تلویحا به پدر رضا گفته شده بود ،که رضا هنوز زنده و اسیر میباشد، و شاید در آینده او را آزاد میکنند، سارا خود را با آن آخرین خبر، دلخوش کرده و هر کس بخواستگاریش می‌آمد جواب رد به آنها میداد، وچشم انتظار و امیدوار بود،که بالاخره دلدارش رضا روزی برگردد. دستمالهای ابریشمی که با نامهای رضا و وحید و هما بهمراه چند تکه دیگر برای تزیین منزلش، گلدوزی کرده بود، هر چند مدت یکبار از جعبه چوبی قفلدار کوچکی که داشت در می آورد و با دیدن و لمس کردن نام روی دستمالها حس خوبی میگرفت، و با چهره ایی شادمان و خوشنود ، زیر لبی زمزمه ای میکرد که حتی اگر سعی بکردی گوش کنی، هیچ کدام از حرف هایش بجز اسامی مفهوم نبود ، سپس دستمالها را در جعبه بصورت مرتب تا میکرد و جعبه را بغل جانمازش روی تاقچه اتاق می‌گذاشت ، پدر رضا بر اثر فقدان پسرش رحمت خدا رفت ،سارا وارد دهه سی زندگیش شده بود و هنوز خواستگاران خود را به امید برگشت رضا جواب نه میداد، سایر دوستانش و سحر ازدواج کرده بودند و خواهر و برادرش نیز تشکیل خانواده داده و از خانه رفته بودند، و پدر نیز دار فانی را وداع کرده بود .
سارا و مادر پیرش تنها مانده بودند، سنش که بالاتر رفت خواستگارانش مردهای بزرگسال زن مرده و زن طلاق داده شدند ولی کماکان امید داشت که رضا بر میگردد. گذر ایام انتظار ، که سرعت گرفت،
مادر رضا نیز بر اثر کهولت سن فوت شد، و سارا در گیر تر و خشک کردن مادرش که فلج بود شد .
هنوز سارا وقتی جعبه را می آورد با آن دستمالها در عالم عاشقی حس خوبی را برقرار میکرد. و در این دنیا جز عشق رضا کسی دیگری را نمی دید، مادرش سخت بیمار شد و آخرین لحظه های زندگی خود را میگذارند، احمد به اتفاق خانواده برای زندگی نزد سارا و مادر نقل و مکان کردند. مادر زندگی را بدرود گفت و سارا افسرده تر شد و آرزوی مادرش که عروس شدن او بود میسر نشد ،سارا ده سال بعداز مرگ مادرش با خانواده برادرش زندگی کرد ، و بعدها که کیمیا دختر احمد بزرگ شده بود ، از عمه سارا پرسیده بود عمه جان چرا شما ازدواج نکردید.؟ و سارا داستان امید زندگی خود را برای کیمیا تعریف کرده بود ، کیمیا می‌گفت عمه سارا تا آخرین لحظه مرگ باور داشت که نامزدش آقا رضا پیدا میشود و او را خوشبخت میکند.
کیمیا که دانشجو بود آنروز در اتاق ، پیش عمه نشسته بود و کتاب درسیش را مطالعه میکرد و مثل همیشه دید که عمه سارا جعبه چوبی را آورد و قفل آنرا باز کرد و دستمالهای ابریشمی را در دستهایش گرفت و زیر لبی شروع به حرف زدن با خودش کرد ، کیمیا نیز میدانست که عمه وقتی شروع به نگاه کردن و لمس کردن دستمالها میکند ، حدود نیم ساعتی زمزمه می‌کند و پس از سکوتش صدای بسته شدن در جعبه شنیده میشود ، اما ، چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که حرف زدن عمه تمام شد و صدای نفسی عمیق شنیده شد و سپس اتاق را سکوت فرا گرفت ، کیمیا برگشت و به محلی که عمه نشسته بود نگاه کرد و او را دید که سرش بر روی فرش بود و دستمال‌های ابریشمی در کنارش و دستمال رضا بر روی صورتش بود ، کیمیا گفت بدنش سرد بود و هر چه عمه عمه گفتم بیدار نشد و در سن شصت سالگی روحش به رضا پیوست. این عشق در میان فامیل ما زبانزد بود، و من نیز که این داستان را برای شما گفتم از کیمیا آنرا شنیدم. فاطمه امیری کهنوج
مهر ۹۸

ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”