در اين بخش شما ميتوانيد درباره کليه مباحث بازيهاي كامپيوتري به بحث و تبادل نظر بپردازيد
Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

مقايسه Prince of Persia با God of War

توسط Kingman_62 » جمعه 19 آبان 1385 21:47

مطمئنا اگر شما طرفدار بازيهاي سبک اکشن ماجراجويي باشيد براي يکبار هم که شده سري بازيهاي Prince of Persia را بازي کرده ايد و اين امر در مورد بازي خداي جنگ ( God of War ) براي اشخاصي که PS2 دارند هم صدق ميکند . دو بازي که به جرات مي توان گفت در نوع خود بهترين هستند و البته رقابت شديدي هم براي پيروزي بر ديگري دارند . ما قصد نداريم در مورد بازي و تکنيک هاي به کار رفته در هريک صحبت کنيم بلکه قصد داريم تا شخصيت هاي اول دو بازي يعني پرنس و کراتوس را زير ذره بين قرار دهيم و شباهت ها و تفاوت هاي آنها با يکديگر و محاسن و معايب هر يک را بيان کنيم چون چه از لحاظ ساختاري و چه رفتاري اين دو شخصيت شباهت ها و تفاوت هاي زيادي با هم دارند که به شرح زير است .


هدف :
اولين نکته اي که ميتوان به عنوان شباهت ميان دو شخصيت بيان کرد هدفي است که اين دو شخصيت مد نظر دارند تا به هر صورت ممکن به آن برسند ،در صورتي که خودشان به هيچ وجه مايل به انجام آن و دردسر هايي که پيش رو دارند نيستند و اين عامل ديگري است که آنها را مجبور کرده است تا به دردسر بيافتند . در مورد شاهزاده همانطوري که اکثر شما هم ميدانيد او با پيدا کردن خنجر زمان و آزاد کردن شنهاي زمان باعث شد تا شنها در سراسر سرزمينش پخش شوند و در جلد مردم و حتي خانواده او بروند و تبديل به موجودات عجيبي بشوند که پيرو شنهاي زمان و جادوگري بودند که پرنس را مجبور به آزاد کردن شنهاي زمان کرده بود و به طور ناخواسته پرنس را به جنگ عليه مردم سرزمينش که حالا تبديل به شن شده بودند وا داشته بود . در حالي که خود پرنس به هيج وجه مايل به جنگ و ستيز نبود و در واقع عامل تحريک کننده او براي نبرد و رسيدن به هدف ( نابودي شنهاي زمان ) آن پيرمرد جادوگر بود اما اين موضوع فقط نصف گناه او را شامل مي شود و در واقع نصف ديگر ماجرا تقصير خود پرنس است و مي توان گفت تا حدودي هم خود او باعث شده تا به سمت هدفش پيش برود به طوري که در قسمت دوم با خلا اي که پرنس در خط زمان به وجود آورده بود باعث آن شده بود تا داهاکا مامور زمان براي کشتن او به دنبالش بيافتد و اگر پرنس خود را تسليم داهاکا ميکرد خلا زمان نيز از بين ميرفت اما وقتي پرنس داهاکا را نابود کرد اين خلا نه تنها از بين نرفت بلکه وسيع تر هم شد به طوري که تا سرزمين خودش يعني بابل هم پيشروي کرد و جنگ خونريزي به پا شد تا باز هم پرنس را به مبارزه بطلبد . و اما در مورد کراتوس و هدفش اگر از داستان بازي مطلع باشيد کراتوس به هيچ وجه براي مردم يا سرزمينش پا به عرصه جنگ نگذاشته بلکه او تنها يک هدف را پيش روي خود ميبيند و آن هم نجات خانواده اش که قبلا به دست خودش کشته شدند اما او با ميل باطني اين کار را انجام نداده بلکه به دستور آرس الهه جنگ اين کار را به انجام رسانيده بود . اما بعد از کشتن همسر و فرزندش از کار خود پشيمان ميشود و به سراغ زئوس خداي خدايان ميرود و او و بقيه خدايان اين قول را به کراتوس ميدهند که در صورت کشتن آرس خانواده اش را به او برميگردانند و اين حرف خدايان نور اميدي را در دل کراتوس روشن ميکند تا با اين اميد و هدف به جنگ با آرس برود اگر او آرس را ميکشت نه تنها ميتوانست دوباره به کنار خانواده اش برگردد بلکه آتن را نيز از دست آرس و کشت و کشتاري که به راه مي انداخت نجات ميداد . خب همانطوري که ديديد در واقع هيچ کدام از دو شخصيت با ميل باطني به جنگ نميروند و هرکدام فقط ميخواهند تا به هدفشان برسند و براي انجام اين ماموريت که به ناچار به آنها محول شده دست به هر کاري ميزنند اما با اين تفاوت که پرنس هدفش نجات سرزمين و خودش است و اصلا پايه و اساس اين هدف را نجات سرزمينش قرار داده اما کراتوس به طور غير مستقيم و بي آنکه بداند به غير از نجات خودش سرزمينش که اصلا هم برايش مهم نيست را نيز نجات ميدهد .


موضوع بعدي که ميتوان از نوشته بالا نتيجه گرفت اين است كه شخصيت با اينکه عاملي ديگر آنها را به مبارزه مجبور کرده بود اما يکي از عوامل اصلي نيز در اين جريان خودشان بودند که به اين وضع افتاده اند مثلا پرنس اگر فقط ميخواست تا سرزمينش را نجات دهد ميتوانست خود را تسليم مامور زمان کند تا خلا زمان پر شود و هيچ اتفاقي هم براي سرزمينش نيافتد که البته در قسمت سوم پرنس شاهد آن خواهيم بود ولي او نميخواست تا کشته شود و اين تا حدودي خودخواهي او را نيز نشان ميدهد چون به خاطر نجات جان خودش حاضر شد حتي خلا زمان بزرگ و بزرگتر شود تا جايي که به سرزمين خودش هم کشيده شد . موضوع خودخواهي در مورد کراتوس هم صدق ميکند و آن هم اين بود كه ارس به او دستور داد تا همسر و فرزندش را بکشد ولي او ميتوانست انتخاب کند و به جاي اطاعت از دستور آرس از کشتن خانواده اش سرباز زند اما چون زندگي خود را مديون آرس بود و خشم و نفرت وجود او را در بر گرفته بود تصميم اشتباهي گرفت و خانواده اش را کشت البته ميتوان گفت کراتوس انتخاب ديگري نداشت چون در غير اين صورت آرس بلافاصله و به دليل سرپيچي از قرمانش کراتوس را ميکشت .

سرنوشت :
موضوع بعدي که اين دو شخصيت را خيلي به هم شبيه ميکند سرنوشت هريک از آنها و اتفاقاتي که در رابطه با سرنوشتشان رخ ميدهد هست . در واقع اين سرنوشت شخصيت هاست که پايه و اساس اوليه داستان هر دو بازي را تشکيل داده است . مطمئنا تا الان حتما شما هم آن جمله معروف ماهاراجه ( پيرمرد پيشگو ) را شنيده ايد که در اوايل بازي به پرنس ميگويد : You fate has been written you will die and you can not change your fate . اين جمله به معناي سرنوشت تو اينطور رقم خورده که تو خواهي مرد و تو نميتواني سرنوشتت را عوض کني . در واقع کل داستان روي اين خط ميگذرد . چون تمام واقعيت را به پرنس و سرنوشت او در مورد آينده ، مي فهماند . در ادامه نيز پرنس در مي يابد كه با خلائيكه که در خط زمان به وجود آمده داهاکا مامور زمان به دنبال او افتاده و در نهايت او را ميکشد . وقتي ماهاراجا اين جمله را به پرنس ميگويد احساس ياس و نااميدي در چهره پرنس شکل ميگيرد و تقريبا او را از ادامه زندگي نااميد ميکند اما با جمله بعدي ماهاراجا تازه تمام ماجرا شروع ميشود او به پرنس ميگويد But one fate for you and one million way to defy it . اين جمله نيز به معناي اين است كه يک سرنوشت براي تو رقم زده شده و تو يک ميليون راه براي مبارزه با آن داري . تقريبا مي توان گفت اشتباه پرنس درست در همين لحظه بود چون او نگذاشت تا ماهاراجا حرفش را تمام کند و به اين نتيجه رسيد که به جزيره زمان سفر کند و شنهاي زمان را نابود کند .


اگر او درست به حرف هاي ماهاراجه توجه ميکرد هيچ گاه اين کار را انجام نميداد . در واقع پرنس به هيچ وجه نمي تواند سرنوشتش را تغيير بدهد بلکه فقط ميتواند با آن مبارزه کند و آن را به عقب بيندازد ولي با سفر به جزيره زمان در واقع خود را به خاطر هيچ و پوچ به خطر مرگ انداخت . البته اين مساله را هم در نظر بگيريم كه اگر قرار بود اين کار را نکند اصلا قسمت دوم ساخته نميشد . :D به هر صورت او به جزيره سفر کرد تا شنهاي زمان و داهاکا را نابود کند که البته موفق به انجام اين کار هم شد و با نابود کردن داهاکا و شنهاي زمان و با اين خيال که همه چيز به روال عادي برگشته از جزيره راهي سرزمينش شد . ولي او حرف ماهاراجه را فراموش کرده بود و در واقع نه تنها نتوانست سرنوشتش را تغيير دهد بلکه با نابودي داهاکا خلع بزرگي در خط زمان ايجاد کرد و باعث شد تا کشورش در جنگ و آتش به نابودي کشيده شود . اما اوضاع در مورد کراتوس و سرنوشتش هم همين گونه است چون در واقع کراتوس به جنگ سرنوشتي ميرود که خودش رقم زده ولي او هم مثل پرنس نميتواند سرنوشتش را تغيير دهد و اين مساله در يکي از سکانس هاي آخر بازي قابل مشاهده است . در آن سکانس کراتوس بايد از خانواده اش مراقبت کند ولي در آخر ، خانواده اش باز هم با همان شمشيرهاي کراتوس ولي اينبار نه به دست خودش بلکه به دست آرس کشته ميشوند . در واقع عاملي که سرنوشت کراتوس را رقم زده بود همين آرس بود که با نجات جان کراتوس او را مطيع خود کرده بود و شمشير هايي را كه به دست کراتوس بسته بود نشانگر آن است که تا زماني که اين شمشير ها به دست کراتوس بسته است او اسير فرمان ها و کنترل آرس است . و تا زماني که شمشير ها به دست کراتوس بسته بود او نميتوانست آرس را بکشد به طوري که وقتي در بازي يکبار آرس را با شمشير هايش از پا در آورد او نمرد بلکه يکبار ديگر با قدرت بيشتري به سمت کراتوس حمله کرد تا او را بکشد ولي در اين کار اشتباهي کرد که باعث شکست او در برابر کراتوس شد و آن هم اينکه او شمشير ها را از دست کراتوس باز کرد و با اين کار کراتوس را آزاد کرد و او هم با يک شمشير ديگر به جنگ آرس رفت و او را در نهايت کشت و با توجه به قولي که زئوس و خدايان ديگر به او داده بودند راهي قلمرو زئوس خداي خدايان ميشود تا همسر و فرزندش را از او پس بگيرد اما زئوس به او مي گويد که کاري از دست او بر نمي آيد و او نميتواند همسر و فرزندش را به کراتوس برگرداند و همچنين به او ميگويد که سرنوشت تو اين نبوده که همسر و فرزندت را به زندگي برگرداني ولي کراتوس ديگر صبر نکرد تا زئوس حرف ديگري بزند و به سمت دره اي رفت تا خود را بکشد ولي در همان حين خدايان به او اجازه مرگ را ندادند . بلکه در عوض کاري که براي خدايان و مردم آتن انجام داده بود او را به عنوان خداي جنگ بر مي گزينند و اين همان سرنوشت اصلي کراتوس بود . ولي خدايان مخصوصا او را از اين سرنوشت بي خبر گذاشتند تا او اميد و هدفي براي نابودي آرس داشته باشد و هدف ديگر خدايان براي رسيدن کراتوس به اين سمت اين بود که اگر او هم زماني مثل آرس از دستور آنها سرپيچي کرد ديگر با موجودي از جنس خود درگير نشوند . چون خدايان نميتوانند به يکديگر اسيبي برسانند و احتمالا دليل اصلي آنها براي برگزيدن يک انسان فاني به سمت خداي جنگ همين بوده تا ارتش هاي آدمي را سازمان دهي کند و در ضمن مردم آن زمان اين احساس را داشته باشند که الهه جنگ و نبردشان که دوش به دوش آنها ميجنگد موجودي از جنس خودشان است . همانطور که خوانديد احتمالا فهميديد که سرنوشت اصلي کراتوس به هيچ وجه نجات خانواده اش نبوده بلکه سرنوشت او رسيدن به سمت خداي جنگ بوده ولي خودش از اين امر خبري نداشت . درست مثل شاهزاده که اصلا خبري از سرنوشت خود نداشت ولي به جنگ شنهاي زمان رفت . خب ما تا اينجا به کار فقط درباره صفات اخلاقي و نکات درباره داستان بازي پرداختيم و حالا ميخواهيم درباره بعضي از نکات ساختاري اين دو شخصيت بحث کنيم .


قواي جسماني:
همانطور که ميدانيد هميشه در بازي هايي که سبک آنها اکشن ماجراجويي است شخصيت اول بازي همه فن حريف است و اگر بازي مثل اين دو بازي علاوه بر سبک شخصيت بازي به جاي سلاح گرم از سلاح سرد استفاده کند ، كاراكتر اصلي حتما بايد داراي هيکل مناسب و ورزيده اي باشد . مثلا شخصيت اين نوع بازي ها به هيچ وجه نبايد هيکلي مثل شخصيت بازي مکس پين داشته باشد که البته هم سوني و هم يوبي سافت اين موضوع را به خوبي درک کرده اند و انصافا هم هيکل شخصيت ها در هر دوبازي خداي جنگ و شاهزاده فارس کاملا با بازي و جزئيات آن همخواني دارد . در مورد کراتوس و شخصيت او در بازي بايد گفت که به عنوان يک فرمانده بي رحم چهره خشن و بدني تنومند و ورزيده دارد به طوري که وقتي به دشمنانش ضربه اي با شمشير وارد ميکنيد کاملا برايتان قابل باور و درک است که کراتوس ضربه اي به آن مهلکي را به دشمنش وارد کرده و يا وقتي يک در سنگين را بلند ميکند هيچ جاي شکي باقي نمي ماند که چه جوري اين در به آن سنگيني توسط کراتوس جابجا شده چون فقط کافي است تا به هيکل او نگاهي بياندازيد تا آخر ماجرا را خودتون مي خوانيد . البته او در کنار تمام اين خصوصيات بالاي جسماني ضعف بزرگي هم دارد و آن هم سرعت و چابکي نه چندان بالاي اوست . در واقع اگر بخواهيم او را از نظر سرعت ، چابکي نسبت به پرنس بسنجيم به هيچ وجه به پرنس نميرسد و سوني هم از اين موضوع به عنوان جنبه مثبت استفاده کرده براي مثال شما در بازي شاهزاده فارس علاوه بر اينکه با دشمن مي جنگيد در بعضي مواقع از دست دشمن فرار مي کنيد ولي در بازي خداي جنگ به هيچ وجه شما کراتوس را در حال فرار نمي بينيد بلکه هميشه او را در حال جنگ با دشمنانش مشاهده ميکنيد البته به نظر مي رسد سوني مخصوصا چنين کاري را انجام داده تا دو مطلب را به خوبي به بازبكن القا كند . يکي شجاعت کراتوس که او از هيچ چيزي نمي ترسد و دوم قواي بدني و خشونت او . شما در بازي تقريبا در نود درصد‌ صحنه هاي بازي مي توانيد خشونت او را مشاهده کنيد . در اصل او به هيچ چيز و هيچ کس رحم نميکند و هر کس را که در سر راهش قرار بگيرد را نابود ميكند و اين همان نقطه ضعف کراتوس است . او حاضر است همه چيز را فدا کند ولي به هدفش برسد . اين خشونت حتي تا جايي رسيده بود که به خاطر رسيدن به هدفش در صحنه اي همسر و فرزند خود را نيز ميکشد . در واقع او براي هيچ کس ارزش قائل نيست البته اين شخصيت پردازي کاملا به چهره او ميخورد . مثلا امکان ندارد شما صحنه اي از بازي را ببينيد که کراتوس مي خندد يا خوشحال است و يا اصلا ميترسد در واقع حالت چهره او کاملا يکنواخت است و آن هم اينکه او هميشه با چهره اي خشن و اخم هاي در هم در بازي حاضر است و حتي اين حالت در پوستر هاي بازي هم تغيير نميکند . حالا ميرسيم به پرنس ، همانطور که گفتيم او داراي قواي بدني بالا البته نه به اندازه کراتوس ولي بينهايت چابک و سريع مخصوصا در مبارزات و يا حرکات اکروباتيک که در حين بازي انجام ميدهد هست . در واقع پرنس را ميتوان به عنوان يک شخصيت تمام و کمال براي يک بازي اکشن ماجراجويي ناميد و اگر جز 5 کاراکتر پرطرفدار در بين بازيها در سطح جهان نباشد اغراق نيست که بگوييم پر طرفدارترين شخصيت بازي در ايران است ! شخصيت او با حرکات و استيل بدنش و همچنين راه رفتن روي ديوارها همخواني کامل دارد . نوع ضربه زدن به دشمنان و فرار از دست آنها همه و همه دست به دست هم دادند تا از پرنس يک قهرمان بسازند اما اکنون ميخواهيم به برگ برنده پرنس نسبت به کراتوس بپردازيم و آن هم چهره پردازي پرنس است که بي شک ميتوان گفت همين عامل او را جزو شخصيت هاي محبوب کرده و شما اين موضوع را به خوبي چه در بازي و چه در پوستر ها مشاهده ميکنيد .


بر فرض مثال برخلاف کراتوس که اصلا حالت چهره اش عوض نميشود پرنس در بازي هم مي خندد ، هم ميترسد و هم ناراحت ميشود . يعني دقيقا مطابق با آن صحنه چهره پرنس نيز تغيير ميکند بر فرض مثال زماني که پرنس ميخواهد در قسمت دوم ماسک سياه را به صورت بزند کاملا حالت نگراني در چهره اش نمايان ميشود و اين عمل طوري طراحي شده که حالات او کاملا به بازي كننده القا ميشود و اگر کسي دمويي از بازي شاهزاده فارس راببيند و حتي يک کلمه از حرفهاي دمو را هم نفهمد لااقل به وضوح از چهره پرنس در مي يابد که آن دمو نشانه ي وحشت ، ترس يا خوشحالي پرنس است و اين همان نکته اي است که کراتوس نسبت به پرنس کم دارد . با اين حال سازندگان خداي جنگ بر اين اعتقاد بودند که چهره کراتوس مي بايد خشن باشد البته اين حرف آنها کاملا درست است ولي به نظر مي آيد در نشان دادن خشونت کراتوس مقداري زياده روي شده و آخرين موضوع که باز هم نقطه ضعف کراتوس به حساب مي آيد سنگ دلي اوست که کاملا در بازي قابل مشاهده است . در صحنه اي از بازي در حالي که ميتوانست يک پير مرد را که هيچ کاره اي نبود و در واقع جز دشمنان او به حساب نمي آيد نجات دهد ، اين کار را نکرد و اجازه داد تا او بميرد و دقيقا همين صحنه را در جايي ديگر از بازي هم تکرار کرد ولي در بازي شاهزاده فارس شما دل رحمي پرنس را احساس ميکنيد . مخصوصا در صحنه اي که پرنس مجبور ميشود تا با پدر خود که تبديل به شن شده بود مبارزه کند و او را نابود کند و بعد از نابودي پدرش هم طوري ميخواست به خود بقبولاند که پدرش را نکشته و آن موجود پدر او نبوده . در کل و علي رغم همه ي خوبي ها و بدي هايي که از دو شخصيت گفتيم فقط اين جمله را ميتوانيم بگوييم که شخصيت دو بازي جزو شخصيت پردازي هاي کامل و کمترين نقص در دنياي بازيهاي کامپيوتري هستند شخصيت هايي که هر چند سال يکبار بوجود ميايند و هيچ گاه از ياد و خاطره ها بيرون نميروند .


نوشته اصلی از آرین
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان