در اين بخش مي‌توانيد در مورد اخبار و حوادث روز به بحث بپردازيد
Furious Poster

Furious Poster



no avatar
پست ها

387

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 4 اسفند 1387 22:29

آرشيو سپاس: 1272 مرتبه در 302 پست

ماجرای وحشتناک روح گویرا/خانه ای که سنگ باران می شد

توسط nasir irani » يکشنبه 5 خرداد 1392 20:56

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
هیچ‌کس جرأت رفتن به خانه باون‌ها را نداشت. هر شب صدا‌های عجیب از آن خانه به گوش می‌رسید. صدایی مثل سنگباران که نه تنها اعضای خانواده باون‌ها بلکه حتی کارآگاهان را نیز شگفت‌زده کرده بود. تا ماه‌ها این سروصدا‌ها ادامه داشت و همه تصور می‌کردند که کودکان بازیگوش به طرف خانه سنگ پرتاب می‌کنند اما هیچ کودکی در روستا از ترس به آن خانه نزدیک هم نمی‌شد تا اینکه بالاخره راز سنگباران خانه باون‌ها فاش شد.
پرونده روح گویرا در آوریل ۱۹۲۱ با صدا‌های وحشتناک پرتاب سنگ به در و دیوار خانه‌ای روستایی درمنطقه گویرا در جنوب ولز و حتی شکسته شدن پنجره‌های این خانه باز شد. هیچ‌کس نمی‌دانست که چه کسی به طرف خانه «باون»‌ها سنگ پرتاب می‌کند و هدف از این سنگ‌پراکنی‌ها چیست.
تا اینکه یک روز یکی از اتاق‌های خواب خانه سنگباران شد و آن موقع بود که ساکنان این کلبه روستایی، متوجه شدند «مینی»، دخترک ۱۲ ساله خانواده هدف سنگباران است. خبرنگار ساندی تایمز، که گزارشی از این ماجرا تهیه کرده بود، درباره مینی نوشته بود: «قد بلند و لاغر است با چشمانی سیاه و با نفوذ که هیچ حرکتی در اتاقش از چشم او دور نمی‌ماند. وقتی او با شما صحبت می‌کند، هیچ لبخندی را در چهره‌اش نمی‌بینید؛ انگار چیزی را می‌بینید که شما قادر به دیدن آن نیستید.»
در یکی از روز‌های آوریل ۱۹۲۱، اهالی خانه باون مشغول کار‌های خودشان بودند که باز هم صدا‌های وحشتناک شروع شد. انگار یک نفر از دور خانه آنها را نشانه رفته و مدام به آن سنگ پرت می‌کرد. به اتاق مینی‌ بیش از هر جای دیگر سنگ پرتاب می‌شد. همه در جای خود میخکوب شده بودند و نمی‌دانستند چه کار باید بکنند. چند دقیقه‌ای طول کشید تا صدا قطع شد و آن موقع بود که مینی و والدینش، جرأت ورود به اتاق را پیدا کردند.
آغاز یک معمای ترسناک
روی تخت و کف زمین اتاق مینی پر از سنگ شده بود. تکرار این اتفاق ترسناک به قدری زیاد شده بود که همه اعضای خانواده را سخت نگران کرده بود. چاره‌ای جز خبر کردن پلیس نداشتند. البته ماجرایی که خانواده باون برای اداره پلیس تعریف کردند آنقدر باور‌نکردنی بود که به سختی راضی شدند چند پلیس را برای رسیدگی به گزارش به خانه مورد نظر اعزام کنند. در بازجویی‌هایی که پلیس از تک تک اعضای خانه به عمل آورد، به این نتیجه رسید که یک بار یکی از پسر‌های خانواده، برای اینکه دیگر خواهر‌ها و برادر‌هایش را بترساند روی سقف خانه چند سنگ پرتاب کرده بود. نتیجه بازجویی‌ها مشخص شد و پلیس به این نتیجه رسید که سنگ پراکنی‌ها، کار پسر بازیگوش خانواده است. اما در نهایت ناباوری و زمانی که پلیس قصد داشت پسر خانواده را به عنوان مقصر ماجرا به خانواده معرفی کند و برگردد، دوباره صدا‌های بلند و وحشتناک سنگباران به گوش رسید. این بار مطمئناً کار پسر خانواده نبود، زیرا او برای پاسخگویی به سوالات پلیس پیش آنها نشسته بود. به این ترتیب پیگیری‌های پلیس بی‌نتیجه ماند. ساکنان منطقه، خصوصاً آنهایی که از نزدیک شاهد ماجرا بودند، خیلی احساس ترس و نگرانی می‌کردند. حتی بعضی از همسایه‌ها، شب‌ها موقع خواب تفنگ زیر بالش‌هایشان می‌گذاشتند که مبادا کسی به آنها حمله کند. متاسفانه استفاده تصادفی از این تفنگ‌ها، جان یک دختر را گرفت و چند نفر را هم زخمی کرد. ماموری از اداره پلیس ولز در خانه باون‌ها شبانه‌روز کشیک می‌داد و مراقب اوضاع بود. شدت پرتاب‌ سنگ‌ها به خانه روستایی آنقدر زیاد بود که این مامور، پس از مدتی حالت عصبی پیدا کرد و برای استراحت به مرخصی فرستاده شد.
کارآگاهان در خانه باون‌ها
شرایط خانه باون‌ها آنقدر خطرناک شده بود که مقامات دولتی به فکر افتادند تا گروهی از کارآگاهان اهل سیدنی را به ولز اعزام کنند. کارآگاهان به محض رسیدن به خانه باون‌ها، تحقیقات خود را شروع کردند. آنها اولین سوالات خود را از خانواده باون که نگرانی و اضطراب در چهره‌شان موج می‌زد، پرسیدند و ماجرا مو به مو برایشان توضیح داده شد. بعد نوبت به اهالی روستا و ساکنان گویرا رسید. قرار شد گروهی ۸۰ نفره از مردان مسلح، شب‌ها اطراف خانه باون‌ها کشیک دهند تا معلوم شود چه کسی یا کسانی خانه را سنگباران می‌کنند. با وجود اینکه مردان مسلح،‌اطراف خانه باون را شبانه‌روز تحت نظر داشتند، اما باز هم سنگ‌پراکنی‌ها از منبعی نامشخص و از فاصله‌ای بسیار دور ادامه داشت. نکته عجیب این بود افرادی که داخل خانه بودند، صدای سنگباران را از بیرون می‌شنیدند و آنهایی که در بیرون خانه بودند، تصور می‌کردند صدای سنگ انداختن از داخل خانه می‌آید. از آنجا که هیچ توجیهی برای سنگ‌پراکنی‌ها یخانه باون‌ها پیدا نشده بود، مردم آن را به ارواح سرگردان و عصبانی نسبت داده و نام روح‌ گویرا را روی آن گذاشتند. علاوه بر کارآگاهان استرالیایی، افراد ماجراجویی که علاقه‌مند به امور ماوراء‌الطبیعه بودند نیز به خانه باون‌ها سرازیر شدند. یکی از این افراد آقای «مور» نام داشت که به او اجازه دسترسی به همه جای خانه داده شد. مور برای انجام تحقیقات خود، قسمتی از سقف خانه را برداشت تا از آنجا دیده‌بانی کند و همچنین چندین تله در اطراف خانه کار گذاشتند. اما هیچ یک از راهکار‌های مور نتیجه بخش نبود. سنگ‌هایی که به اندازه فندق بودند. همچنان به طرف خانه پرتاب می‌شد. مور و پنج دستیارش نمی‌فهمیدند که سنگ‌ها از داخل خانه به بیرون پرت می‌شود یا از بیرون به داخل خانه انداخته می‌شود؛ چه برسد به اینکه بخواهند منبع اصلی‌اش را شناسایی کنند. همین موضوع آنها را بسیار گیج کرده بود تا جایی که دیگر نتوانستند به تحقیقات خود ادامه دهند. پس از رفتن و آمد کارآگاهان زیادی به خانه باون‌ها، حالا نوبت یک کار‌آگاه محلی بود تا تحقیقاتش را آغاز کند . وقتی «بن داوی» اهل اورالا، جوانی علاقه‌مند به ماوراء‌الطبیه و احضار روح، به خانه مورد نظر رفت. متوجه شد که «می»، یکی از دختران آقای باون سه ماه پیش از دنیا رفته. داوی معتقد بود که روح «می» سنگ‌ها را به سمت خانه پرتاب می‌کند تا با «مینی» ارتباط برقرار کند. داوی با هیچ یک از اعضای خانواده به غیر از مینی صحبت نکرد. مینی ۱۲ ساله همانطور که اشک می‌ریخت، اعتراف کرد که یک بار «می» با او صحبت کرده و با او گفته: «به مادر بگو نگران نباشد، من همیشه مراقب تو هستم». وقتی داوی به خانواده باون گفت که روح دختر از دست رفته‌شان خانه را سنگباران می‌کند، طولی نکشید که سنگ‌اندازی‌ها تمام شد. از آنجا که همه مینی را علتی برای اتفاقات وحشتناک چند وقت اخیر می‌دانستند. او را به خانه مادر بزرگش فرستادند. اما در آنجا هم اتفاق عجیبی افتاد. دیوار‌های خانه مادر بزرگ بدون دلیل شروع به لرزیدن می‌کرد و برای اینکه مبادا حوادث غیر‌منتظره بیشتری رخ دهد، مینی را دوباره به خانه‌اش برگرداندند؛ ولی خیلی‌ها معتقد بودند که او، مدیوم مناسبتی برای ارتباط با ارواح مزاحم است.

سرنخ

http://www.enekas.info/?p=74279

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب nasir irani تشکر کرده اند:
nima-rad, Mehrab373, aaa10, un4given.1991, Ghost Rider, bravo

Junior Poster

Junior Poster



no avatar
پست ها

102

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 11 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 13 مهر 1391 13:03

آرشيو سپاس: 549 مرتبه در 93 پست

Re: ماجرای وحشتناک روح گویرا/خانه ای که سنگ باران می شد

توسط aaa10 » يکشنبه 5 خرداد 1392 21:44

ایا این ماجراها راسته.یعنی خداوند اجازه ارتباط روح و یا جن با انسان را به این شکل میدهد.اخه اخیرا یک جوانی که سرباز است مدتی قاطی کرده.ادعا میکنه شبانه که به دستشویی رفته جن دیده!! :-( فقط بگم که این دستشویی حالت راهرو شکل دارد و اینطور ادعا میکنه که یک نفر کاملا شبیه نگهبانی که دم در بوده با لباسی کاملا سفید به یکباره جلوش ظاهر میشه.بعد به یکباره شروع به فریاد زدن میکنه که نگهبان وارد میشه و پسره بهش اعتراض میکنه که چرا منو ترسوندی اونهم قسم میخوره من بیرون بودم وووفقط بگم که از سربازیش فقط 4 ماه مونده و کاملا الان خونه نشین شده و از مردم دوری میکنه.البته این جوان به شدت علاقه به مشروب داره و اصلا خودش داخل خونه میسازه!!
من خودم الان در این موارد گیج شدم.چون از یک طرف گفته میشه جن ها و یا روح بخاطر ماهیتشان از نظر ها پنهان هستند و فقط میشه صداشون را شنید ولی از طرف دیگر ما در داستان جنگ بدر میبینیم ::
((وقتى كه لشكر اسلام و مشركان در برابر هم صف بستند، و صف ها سامان گرفت ، ابليس به صورت سراقه بن مالك نزد قريش آمد. قرآن در اين باره مى فرمايد:
-اى پيامبر! به ياد آر وقتى را كه ، شيطان كردار زشت آنا را در نظرشان زيبا نمود - و براى فريب دادن آن جاهلان به شكل پيرمردى در آمد - و گفت : من با قبيله خود شما را يارى مى دهم و كارهاى پليدشان را به ديد آنان آراسته گردانيد.
و نيز افزود: هم چنين امروز - مسلمانان تاب مقاومت شما را ندارند - احدى بر شما غالب نمى شود، ((و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جارلكم )) و من امروز شما را امان دهنده ام و لشكرى بسيار از شياطين را حاضر كرده و به كفار نشان داد و گفت : با اين لشكر به كمك شما آمده ام و شما را پشتيبانم !.(531)
پرچم را به من دهيد. سپس علم را به دست گرفت و از پيشاپيش لشكر حمله مى كرد. چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چنين ديده دست نياز به درگاه خالق بى نياز بلند كرد و مشغول دعا و تضرع شد.
گفت : خدايا! اگر اين ها كشته شوند، ديگر در اين سرزمين كسى تو را نمى پرستد. جبرئيل نازل شد و گفت : يا رسول الله ! غمگين مباش ، خداوند مرا با هزار فرشته فرستاد. در همين هنگام ابر سياهى با برق بسيار بر بالاى سر لشكر ظاهر شد حضرت ايستاد، مسلمانان صداى اسلحه از آن مى شنيدند، و آوازى شنيدند كه مى گفت : نزديك برو اى هيزوم (هيزوم نام اسبى است كه آن روز جبرئيل بر آن سوار بود) چون ابليس لعين جبرئيل امين را ديد در حالى كه دستش در دست حارث بن هشام بود علم را از دست انداخت و به عقب برگشت كه فرار كند!
حارث گفت : اى سراقه ! كجا مى روى ؟ در چنين حالى ما را تنها مى گذارى ؟ ابليس گفت : من مى بينم چيزى را كه شما نمى بينيد. من نيروى عظيمى از فرشتگان آسمان را مى بينم و شما نمى بينيد! و گفت : از شما بيزارم . از قدرت و غضب و عقاب خدا مى ترسم كه عقاب خداوند بسيار است .(532)
حارث به گمان آن كه سراقه است گفت : اى سراقه ! تو دروغ مى گويى . من چيزى نمى بينم ، مگر فرومايگان مدينه را. شيطان با دست خود بر سينه حارث زد و دست خود را از دست او بيرون آورد و گريخت . در پى او مردم هم گريختند.))
که یعنی خودش را به شکل پیرمرد دراورد و ادم ها دیدنش. :-O
حالا اگر کسی میدونه ما را هم روشن کنه.فقط مسخره نکنید فقط اگر دانشش را دارید ان را در اختیار ما هم قرار دهید.  :razz:  :razz:
آخرين ويرايش توسط aaa10 در يکشنبه 5 خرداد 1392 22:11, ويرايش شده 1 در کل.

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

291

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 13 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 20 مهر 1389 12:35

آرشيو سپاس: 882 مرتبه در 234 پست

Re: ماجرای وحشتناک روح گویرا/خانه ای که سنگ باران می شد

توسط saeid 7 » يکشنبه 5 خرداد 1392 21:51

ندیدم  اما شنیدم و باور هم نمیکنم مگر هنگامی که مست نباشم و دارو هم مصرف نکرده باشم و مشکل روانپزشکی هم نداشته باشم آنوقت اگر دیدم باور میکنم.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب saeid 7 تشکر کرده اند:
Present


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان