در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 83 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

توسط mohammad area51 » دوشنبه 3 تیر 1392 15:35

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، یکی پاسداران یگان تخریبِ «سپاه 11 قدر»، این گونه روایت می کند:


شب «عملیات والفجر مقدماتی»، من به یکی از گردان های لشکر8 نجف اشرف مامور شده بودم که الان اسمش خاطرم نیست. آن شب در ابتدای ستون قرار گرفتم و نیروها را از معبری که چند شب قبل کارش تمام شده بود جلو بردم. یکی از بسیجی های لشکر به نام «حمید زارع» که 16 یا شاید 17 سال بیشتر نداشت، در اختیار ما قرار گرفته بود تا در آوردن وسایل کمکمان کند. قیچی سیم بری که برای بریدن سیم خاردار در نظر گرفته بودیم، دست حمید بود.


در میانه ی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون که تعدادی از بچه ها را زخمی کرد. در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمی دید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است. با این حال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار. به حمید گفتم قیچی را بده. گفت همان جا که خمپاره خورد، موج انفجار، قیچی را پرت کرد و در تاریکی نتوانستم پیدایش کنم.


وقتی برای تلف کردن نداشتیم. سریع گفتم به امدادگرها بگویید برانکاردها را بیاندازند روی سیم خاردارها تا بچه ها رد شوند. معلوم شد امداد گرها، قبلا زخمی ها را با برانکارد برده اند عقب و خلاصه این که چیزی برای خلاص شدن از سد سیم خاردار نداریم. حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد، آمد و گفت من می خوابم روی سیم خاردار.


دلم لرزید. این کار زجر و عذاب وحشتناکی داشت و معلوم هم نبود بعد از گذشتن چند گروهان از روی آدم، عمرت به دنیا بماند. از طرفی، خمپاره های تک و توکی که دور و برمان زمین می خورد، نشان می داد، معبر حساس شده است.

چانه نزدم و گفتم یا علی. حمید خوابید روی سم خاردارها. نیروها یکی یکی دورخیزمی کردند و از روی کمر حمید، جست می زدند آن طرف سیم خاردار. هر ضربه ی پایی که به پشت حمید می خورد، به جای ناله، یک ذکری می گفت که الان یادم نیست چه بود. گمانم نام یکی از ائمه(صلوات الله علیهم) بود. تک شروع شد و بعثی ها چتری از آتش روی معبر انداختند. حمید به آخر کار نرسید و همان طور که روی سیم خاردار دراز کشیده بود، ترکش خورد و شهید شد و جنازه اش هم عقب نیامد.
از «حمید زارع»، هیچ اثر و نشانی نیافتیم. او ستاره ی درخشانِ آسمانِ گمنامی است.
روحمان با یادش شاد
(راوی: م.ش)

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
Ghost Rider, Mahdi1944, esijoon, anybody, Mehrab373, airplane, Ali$amir, shapooor

Junior Poster

Junior Poster



no avatar
پست ها

117

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 3 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 12 آذر 1389 15:10

آرشيو سپاس: 237 مرتبه در 73 پست

Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

توسط conarmis » دوشنبه 3 تیر 1392 16:51

اقا یکی ما را راهنمایی کنه اولا توی تمام عملیاتها کلاشینکوف بوده و سرنیزه کلاش همراه با غلافش تشکیل قیچی سیم بر میده ثانیا اگه یه سنگ بگیری دستت و سرنیزه قراضه ژ3 یا چاقوی کنسرو باز کنی را بگذاری روی سیم و با سنگ بکوبی روی اون و سنگی که دستته سیم میبره چرا به جای این همه هی میرفتن میخوابیدن روی سیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب conarmis تشکر کرده اند:
Ghost Rider, e_mohsen82, Mohammad.Jafar, hagh60

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 83 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

توسط mohammad area51 » دوشنبه 3 تیر 1392 17:15

conarmis نوشته است:اقا یکی ما را راهنمایی کنه اولا توی تمام عملیاتها کلاشینکوف بوده و سرنیزه کلاش همراه با غلافش تشکیل قیچی سیم بر میده ثانیا اگه یه سنگ بگیری دستت و سرنیزه قراضه ژ3 یا چاقوی کنسرو باز کنی را بگذاری روی سیم و با سنگ بکوبی روی اون و سنگی که دستته سیم میبره چرا به جای این همه هی میرفتن میخوابیدن روی سیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دوست عزیز با توجه به متن اونها در تاریکی شب بودن و دشمن متوجه اونها شده بوده و داشته اونجارو خمپاره بارون می کرده و اینها تلفات و مجروح داشتن می دادن وقت نبوده برای این که سیم خاردارهارو ببرند یا کارهایی که شما می گی انجام بدن باید نیروها هرچه سریع تر جابه جا میشده.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
anybody, airplane

Junior Poster

Junior Poster



no avatar
پست ها

117

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 3 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 12 آذر 1389 15:10

آرشيو سپاس: 237 مرتبه در 73 پست

Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

توسط conarmis » سه شنبه 4 تیر 1392 10:04

از راهنماییتون ممنونم اما خودش میگه قیچی را بده ببرم میگه گم کردم خوب با سرنیزه کلاش میبرید ( حتما دیدید که فقط با یک حرکت سرنیزه و قلاف قیچی میشوند )  یعنی اینهمه سرباز یه نفر سرنیزه کلاش نداشته در حالیکه سلاح کلاش در زمان جنک دست همه بوده ؟  ثانیا این موضوع یک دفعه و یکجا تکرار نشده هر وقت صحبت جنگ میشه همه همین خاطره را در محل خدمتشون تعریف میکنن یعنی 8 سال کافی نبود درس بگیرن که حتما قیچی ببرن یا دو تا ببرن ؟

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب conarmis تشکر کرده اند:
e_mohsen82, mohammad area51

Rookie Poster

Rookie Poster



نماد کاربر
پست ها

46

تشکر کرده: 19 مرتبه
تشکر شده: 15 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 18 مرداد 1388 13:53

آرشيو سپاس: 87 مرتبه در 30 پست

Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام

توسط alireza.z » سه شنبه 4 تیر 1392 15:51

conarmis نوشته است:از راهنماییتون ممنونم اما خودش میگه قیچی را بده ببرم میگه گم کردم خوب با سرنیزه کلاش میبرید ( حتما دیدید که فقط با یک حرکت سرنیزه و قلاف قیچی میشوند )  یعنی اینهمه سرباز یه نفر سرنیزه کلاش نداشته در حالیکه سلاح کلاش در زمان جنک دست همه بوده ؟  ثانیا این موضوع یک دفعه و یکجا تکرار نشده هر وقت صحبت جنگ میشه همه همین خاطره را در محل خدمتشون تعریف میکنن یعنی 8 سال کافی نبود درس بگیرن که حتما قیچی ببرن یا دو تا ببرن ؟


خدمت شما دوست عزیز عرض کنم،زمان عملیات والفجر مقدماتی سال 61 بوده و اون موقع هنوز نیرو های ما به اون صورت تجهیز نبودن که سرنیزه کلاش یا خیلی سلاح های پیشرفته تر داشته باشن،در واقع سلاح اصلیشون ایثار بوده.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب alireza.z تشکر کرده اند:
mohammad area51


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان