در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ جهان به بحث بپردازيد
Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » شنبه 22 تیر 1392 17:43

خاطرات جذاب«سمیرقنطار» ازجنگ ۳۳روزه

سمیر قنطار، مبارز نام آشنای لبنانی است. کمتر کسی است که نام او را نشنیده باشد یا راجع به اقدامات دلاورانه او چیزی نخوانده باشد. او را «محور اسرای لبنانی» و «قدیمی ترین اسیر دربند اسرائیل» می خواندند. او که در عنفوان جوانی در عملیاتی در داخل فلسطین اشغالی به دست اسرائیلی ها اسیر شده بود در دادگاهی در آن رژیم به 582 سال و 6 ماه زندان محکوم شد! جالب است که خودش می گوید به آنها گفتم اگر فکر می کنید اسرائیل تا 582 سال دیگر وجود خواهد داشت که مرا در زندان نگه دارد اشتباه می کنید!

این مبارز لبنانی که قرار بود در جریان تبادل اسرا در سال 2004 آزاد شود در آخرین لحظات و با فریبکاری و بدقولی صهیونیستها کماکان در زندان ماند. از همین رو بود که سید حسن نصرالله در مراسم استقبال از مابقی اسرای آزاد شده در آن تبادل با اشاره به صندلی خالی ای که برای سمیر قنطار در نظر گرفته شده بود گفت که الان می بایست سمیر در کنار ما و بر روی این صندلی نشسته بود.اما صهیونیست ها خطا کرده و حماقت نشان دادند و او را آزاد نکردند و به زودی پشیمان خواهند شد. و ما برای آزادی سمیر هم تلاش خواهیم کرد.


سید حسن نصرالله سپس تلویحا راهکار مقاومت برای آزادی سمیر قنطار را گرفتن مجدد اسیر اسرائیلی و تبادلش با سمیر قنطار عنوان نمود. و از همین رو بود که وقتی در سال 2006 مبارزان حزب الله دو سرباز اسرائیلی را به اسارت گرفتند تا او را با مابقی اسرای لبنانی در بند و برخی دیگر از اسرای مسلمان در بند رژیم صهیونیستی آزاد کنند، این عملیات را در اشاره به آن وعده سید حسن نصرالله «وعده صادق» نامیدند.
[سید حسن نصرالله با اشاره به عکس سمیر در مراسم استقبال از اسرا، وعده آزادی او را می دهد]


در پی همین عملیات بود که اسرائیل طرح حمله اش به لبنان را جلو انداخته و با حمله به لبنان، جنگ 33 روزه را آغاز نمود.
در آغاز این نبرد سید حسن نصرالله در یک کنفرانس مطبوعاتی به صراحت اعلام کرد که اگر همه دنیا هم جمع شوند و تمام توان نظامی و سیاسی شان را جمع کنند نمی توانند این دو اسیر را از دست ما خارج کنند مگر از طریق مذاگره غیر مستقیم و مبادله آنها با اسرای لبنانی.
داستان طلایی جنگ 33 روزه را باید در مجالی دیگر بررسی کرد ولی نهایتا در انتهای جنگ، اسرائیل مجبور شد به خواست سید حسن گردن نهاده و وارد مذاکره غیر مستقیم شود و پس از مذاکراتی سخت و طولانی در نهایت با شروط مقاومت موافقت کند. و بدین ترتیب سمیر قنطار پس از 30 سال اسارت آزاد شد.
سمیر قنطار به محض آزادی و رسیدن به بیروت اعلام کرد من نیامده ام که به زندگی عادی برگردم. من فقط «برگشته ام که به فلسطین برگردم». یعنی برگشته ام تا دوباره به صورت یک مبارز به فلسطین بروم و در مبارزه با اسرائیل شرکت کنم. سمیر قنطار امروز یکی از اعضای رسمی مقاومت اسلامی در لبنان است.


[سید حسن نصرالله به محض آزادی سمیر، به رغم خطرات امنیتی شخصا در مراسم استقبال از او حاضر شد]


او پس از آزادی در مصاحبه ای چندین قسمتی و مفصل با یک نویسنده توانای لبنانی (به نام حسان الزین) خاطراتش را ثبت کرده و این خاطرات اخیرا با نام «داستان من» در لبنان توسط انتشارات دارالساقی منتشر شده است و با استقبال خوب خوانندگان عرب زبان به چاپهای بعدی رسیده است.


[سمیر قنطار در حال امضای کتابش در مراسمی در لبنان]


سمیر قنطار در این کتاب 510 صفحه ای، به روایت ماجرای ورودش به اسرائیل و انجام عملیات و سپس دستگیری و اسارتش پرداخته و بعد خاطرات 30 سال اسارتش در زندانهای مختلف رژیم صهیونیستی را بازگو نموده است.
با خواندن این کتاب به اطلاعات مفیدی راجع به زندان های اسرائیل و جهتگیری های گروه های مختلف فلسطینی و لبنانی بر می خوریم. نکات جالب از زندگی سمیر قنطار هم در این کتاب آمده است. از جمله اینکه چطور حزب الله توانسته بود یک گوشی تلفن مخصوص را وارد زندان کرده و آن را به دست سمیر قنطار رسانده و از این طریق، ارتباط بسیار مخفی او با دنیای خارج و رزمندگان مقاومت را فراهم کند.

[سمیر قنطار در حال امضای کتابش در مراسمی در سوریه]


از جمله نکات جالب دیگر این کتاب این است که در آن سمیر قنطار (که در اصل جزو طایفه دروزی لبنان بوده) تشرفش به مذهب شیعه اثنی عشری را اعلام کرده است. جالب است که در همان زمان، رابط سید حسن نصر الله به او پیغام داده بود که اگر شیعه اثنی عشری هم نشوی ما برای آزادی تو تلاش خواهیم کرد و سمیر جواب فرستاده بود که شیعه اثنی عشری شدن من ربطی به جریانات سیاسی ندارد و من در این مدت و صرفا با مطالعه و تفکر و با یقین شخصی به این مذهب روی آورده ام.

[سمیر قنطار در حال اهدای یک نسخه از کتاب خاطراتش به بشار اسد]


فصل اول این کتاب (که به شکلی هنرمندانه و تقریبا  شبیه به کتاب «دا»ی خودمان تحریر شده) به خاطرات سمیر قنطار در زندان های اسرائیل در طول جنگ 33 روزه اختصاص دارد و برداشتهای اسرای لبنانی و فلسطینی در داخل زندان های اسرائیل در طول آن روزهای بیم و امید را نشان می دهد. خصوصا که سمیر قنطاری کسی است که عملیات اسیرگیری حزب الله -که اسرائیل جنگ را به این بهانه آغاز کرد- برای آزادی او انجام شده بود.
ترجمه فصل اول این کتاب را در چند قسمت تقدیم می شود

ادامه دارد...

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
mogtaba-pilot, AGeNiS1, airplane, Shahbaz, Amiiiin, Mahdi1944, reza4087, zadhoosh, Mehrab373

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » شنبه 22 تیر 1392 17:51

خاطرات خواندنی سمیر قنطار از داخل اسارتگاه اسرائیل در جنگ 33 روزه/1

موقع اسارت شالیت، حسودی‎ام شد که چرا حزب‌الله اسیر نمی‌گیرد/رسانه‌های اسرائیل در ابتدا فقط می‌گفتند: ظاهرا حزب الله می‌خواهد دست به کاری بزند!

آنچه ما تا کنون راجع به جنگ 33 روزه شنیده ایم و خوانده ایم، عموما مربوط بوده به عرصه سیاسی یا نظامی این نبرد. اما در آن روزهای بیم و امید، در درون اسارتگاه های اسرائیل چه می گذشته است؟ نیروهای فلسطینی و لبنانی و ... چگونه از ماجراها خبردار می شده اند؟ احساس آنها نسبت به این جنگ چه بوده؟ واکنش افسران اسرائیلی نسبت به اخبار جنگ به چه شکلی بوده؟ اینها از جمله مطالبی است که با خواندن فصل اول کتاب خاطرات سمیر قنطار می توانیم در جریانش قرار بگیریم

زندان هداریم، 12 جولای 2006 [21 تیر 1385 ش]
صبح زود، قبل از شروع سرشماری روزانه زندانیان، ذهنم آرام و خالی بود. چیزی در ذهنم نبود. با کش و قوسهای معمول هر روزم بلند شدم. از تختم که طبقه دوم و بالای تخت دوستم در سلول بود پایین آمدم. اسم این هم سلولی ام محمد ابوجاموس بود.


[زندان هداریم، اسارتگاه سمیر قنطار در طول جنگ 33 روزه]


برای این تخت بالایی را انتخاب کرده بودم چون تخت طبقه بالایی را بیشتر دوست داشتم ؛ مثل یک هواپیما. بالاتر از زمین سلول و زندان. اینطوری می توانم عوالم خاص خودم را در دسترس داشته باشم و در وادی خاص خودم سیر کنم. اینطوری در آرامش فکر می کنم؛ می خوانم؛ به رادیو گوش می دهم و تلویزیون می بینم ... اینطوری حس می کنم در اوج هستم و عالم را از آن بالا می بینم.
شروع کردم به شستن صورت و دندانهایم در روشویی نزدیک حمام سلول. ابو جاسم آمد نزدیکم تا خبری به من بدهد: در زیر نویس خبری تلویزیون نوشته است که در مرزهای لبنان با فلسطین اشغالی درگیری هایی رخ داده است. حرفش را شنیدم بدون آنکه یک کلمه بگویم یا عکس العملی نشان بدهم. به خودم گفتم لابد این درگیری ها مربوط به عملیاتی از طرف مقاوت است در مزارع شبعا در جواب آنچه در نوار غزه می گذرد. چرا که وضع در آنجا سخت بود و اسرائیل از 18 روز پیش یعنی زمان اسیر گرفته شدن نظامی اش گلعاد شالیت در 25 ژوئن [4 تیر] در حال انجام عملیات انتقام گیرانه بود. خب مقاوت اسلامی در لبنان [حزب الله] هم که با فلسطینی ها هماهنگ است و بعید نیست که اقدام به انجام عملیات نظامی ای نماید تا فشار از روی فلسطینی ها کم شود و اسرائیلی ها دچار تشتت در جبهه ها شوند. به این موضوع فکر کردم و هر گونه عملیات اسیر گرفتن سربازان اسرائیلی را بعید دانستم. به رغم اینکه دو روز قبل، به وسیله تلفن و به صورت رمزی از دوست خبرنگارم ابراهیم امین شنیده بودم که انتظار می رود مقاومت اسلامی یک عملیات اسیر گیری اجرا کند.
راستش را بخواهید، ابراهیم برای من سری را افشا نکرد بلکه فقط یک احتمال و انتظار محتمل را ذکر کرد. من هم پیش خودم فکر کردم که او دارد با میل دل من در اجرای چنین عملیاتی راه می آید.
البته باید با صراحت بگویم از وقتی که حماس، عملیات اسیرگیری شالیت را اجرا کرده بود، من هم از خودم می پرسیدم: چرا مقاومت اسلامی چنین عملیاتی را اجرا نمی کند؟ آن هم در حالیکه دبیر کل حزب الله سید حسن نصرالله دست از تکرار این وعده اش برنداشته بود؛ خصوصاً از زمانی که اسرائیلی ها در جریان تبادل اسرای آخر با مقاومت، آزادی مرا رد کردند و طی آن تبادل، شیخ عبدالکریم عبید و ابو علی دیرانی و انور یاسین و دیگران آزاد شدند [9 بهمن 1382 ش]. مقاوت اسلامی هم (آنگونه که من می شناسم و آنگونه که سید حسن می گوید) برای این امر آماده است.
مخفی نمی کنم که به نوعی حسودی ام شد؛ ولی احساس شادی بر این حس حسودی غلبه کرد. شادی به واسطه پیروزی حماس در چنین عملیات متقنی و موفقیتش در مخفی کردن شالیت به رغم کارهای نظامی و امنیتی اسرائیل.
روی صندلی کوچکی در سلولم نشستم تا قهوه ام را آرام آرام بنوشم و تلویزیون ببینم. خبر جدیدی بیشتر از آنچه ابوجاموس گفته بود، نبود. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که پیغامی از رفیق همبندم –که یکی از رهبران حماس بود و در سلول مجاور زندانی بود- دریافت کردم که می گفت شنیده است حزب الله یک عملیات اسیرگیری اجرا کرده است.
انگار که به برق وصلم کرده باشند، انگار تازه بیدار شدم نه چند ساعت پیش. کانال تلویزیون را بردم روی «شبکه 10» اسرائیل. این شبکه معمولا اخبار فوری و مهم را پخش می کند. دیدم که پایین صفحه نوشته است: «درگیری در طول مرزهای لبنان و اسرائیل. به نظر می رسد که حزب الله برای کاری در حال برنامه ریزی است.» طبق معمول. یک جمله مبهم و سربسته؛ هم خبر را می گوید هم حقیقت را به طور کامل نمی گوید.
دلم شروع کرد مثل سیر و سرکه جوشیدن. برای اینکه خبر جمع کنم شبکه را عوض کردم. زدم «شبکه دو» تلویزیون اسرائیل. دقیقا مثل شبکه قبلی: «درگیری هایی در طول مرز با لبنان. به نظر می رسد حزب الله می خواهد دست به کاری بزند.» اینجا هم یک جمله ناقص. فهمیدم که این جمله بیشتر از آنکه چیزی را آشکار کند، چیزی را مخفی می کند. و در عین حال، در حال زمینه چینی برای یک حرف دیگر و نشان دادن جزء دیگری از این پازل است.
این بازی اسرائیلی، دیگر بعد از 28 سال که از زندانی شدنم می گذشت، برایم روشن شده بود. طی این مدت، که درون خودشان زندگی کرده بودم، کاملا نسبت به روشهایشان در جنگ رسانه ای و مذاکرات و بازجویی ها خبره شده بودم. درونم یک لبخند نقش بست. حدس زدم یک مسئله خوشحال کننده برای من و مقاومت، و ناراحت کننده برای اسرائیلی ها رخ داده است.
یک جور خوشبینی کم رمق در خودم حس کردم. سرکوبش نکردم. شروع کردم به گشتن دنبال خبری که تغذیه اش کند یا بر آن منطبق باشد یا توضیحش دهد. تفسیری که از جمله «به نظر می رسد حزب الله برای انجام کاری برنامه ریزی می کند» داشتم این احساس خوشبینی ام را تقویت می کرد. پیش خودم می گفتم آخر مگر این جمله ای است که در اخبار بگویندش؟[اصلا سیاق آن خبری است؟] این جمله یعنی آنکه یک امری واقع شده و اسرائیل برای اعلام آن مقدمه چینی می کند، اما پروسه تصمیم گیری برای اعلامش همچنان ادامه دارد و هنوز تصمیم برای اعلامش اتخاذ نشده است. در اسرائیل عرف و سنت رسانه ای این است که به بیانیه های رسمی ای که از جانب ارتش صادر می شود ملتزم باشند. و طبیعی است که ارتش تمام آنچه رخ داده است را در همان لحظه اعلام نمی کند، بلکه افکار عمومی را در نظر می گیرد و مطابق و هماهنگ با مدیریت میدانی نبرد، برای اعلام خبرهای آنچه رخ داده مقدمه چینی می کند. ولی در هر حال چون نمی خواهد با شهروندان خودش درگیر شود، کاری نمی کند که افکار عمومی را تبدیل به فشاری بر روی خودش کند، فلذا در نهایت مجبور می شود همه چیز را به آنها بگوید. ارتش اسرائیل به این طریق، از نظر رسانه ای با افکار عمومی (که هم خواستار خبر است هم در حال ترس به سر می برد) بازی هوشمندانه ای را انجام می دهد.
من هم حالا در دایره افکار عمومی اسرائیل محسوب می شوم. چون خبرها را از طریق رسانه های آنها دریافت می کنم. اما از یک جهت دیگر، من دشمن محسوب میشوم. بدین شکل، در شرایطی مثل این، من مانند جاسوسی هستم که در دل دشمن دنبال اطلاعات مد نظر خودش می گردد.
حالا، اشتهای سیری ناپذیرم برای فهمیدن حقیقت ماجرا هرچه بیشتر می شد. این فکر وسوسه ام کرد که با کسی در بیروت تماس بگیرم (با بادرم بسّام یا با «حاجی» یعنی همان کسی که رابط و هماهنگ کننده بین من و سید حسن نصرالله بود.) [1] اما این کار در این وضعیت محال بود:
- خطوط تماس در حال مراقبت و شنود هستند و حتما مسئله ارتباط تلفنی سری من لو خواهد رفت. و اصلا الآن سخت است که با وجود احتمال هجوم ناگهانی مأمورین به سلول و جستجوی آن، تلفن را از مخفی گاهش خارج کنم.


[بسّام قنطار، برادر سمیر قنطار]


این میل را در خودم مهار کردم. در حقیقت، این، بیش از آنکه یک جور ماجراجویی و ریسک باشد، یک جور میل بود برای فهم آنچه داشت رخ می داد. حالا که راه ارتباطی با بیرون نداشتم، تمام تلاشم معطوف و متمرکز شد بر تلویزیون سلول به عنوان تنها وسیله کسب معلومات. تقریبا یک ساعت گذشت. شد ساعت 10 صبح. در روزهای عادی پخش را قطع نمی کنند و در این ساعت اخبار پخش می کنند، همانطور که امروز کردند، اما آنچه امروز می گویند از این عبارت یتیم فراتر نمی رود که «به نظر می رسد حزب الله برای دست زدن به کاری آماده می شود.»
-خدایا چه کار کنم؟ شک ندارم که حتما آن «یک کاری» [که می گویند] رخ داده است!
راجع به این امر مطمئن تر شدم. روی شبکه های مختلف تلویزیونی اسرائیل بالا و پایین می رفتم. کمی روی شبکه ده ماندم. چیزی که باعث شد روی آن بمانم، تصویر خبرنگار «الوین بن داوید» بود که در حال ارائه گزارشی بود از آنچه در مرز با لبنان می گذشت. این عبارتش نظرم را جلب کرد: «به نظر می رسد که حزب الله یک عملیات استراتژیک اجرا کرده است».
انگار که یک پارچ آب بریزند روی سرم. احساس کردم دارم در دریای تصاویری که نشان می داد فرو می روم. شروع کردم شنا کردن در آن دریا. به خودم گفتم:
-خلاص. تمامش کردند. جوانهای مقاومت هیچ عملیاتی ممکن نیست اجرا کرده باشند جز عملیات اسیرگیری. حتما همین کار را کرده اند. هیچ چیز دیگری نیست.
هی با خودم می گفتم:
-تمامش کردند.
و مطمئن تر می شدم.
«عملیات استراتژیک». این عبارت مدام توی سرم صدا می کرد. انگار که آدرنالین توی همه وجودم پخش شده باشد. هنوز می خواستم بدانم. می خواستم درست بفهمم چه چیزی دارد رخ می دهد. اما یک جور یقین به دلم افتاده بود.
دستهایم را فرو کردم در جیبهای جلیقه جینم. طوری که انگار چیز باارزشی را توی دستهایم گرفته ام، یا مثلا یک چیز سرّی را. انگار که آن را توی دستها و توی جیبم گرفته باشم تا کسی نتواند آن را از من بگیرد یا کسی نفهمد که چنین چیزی دارم.
دستهایم را مشت کردم. هرچه انگشتهایم را محکمتر فشار می دادم، اجزای صورتم بیشتر حرکت می کرد. انگار که اجزای صورتم با یک سری نخ به انگشتهایم وصل شده باشد و می خواهد یک لبخند رسم کند؛ یا دستکم زمینه را برای یک لبخند آماده کند.

پی نوشت:
1-نیروهای مقاومت توانسته بودن از طریقی پیچیده، یک دستگاه تلفن به دست سمیر قنطار برسانند که او در شرایط کاملا مخفی و به دور از چشم اسرائیلی ها گه گاه به وسیله آن، با بیرون تماس می گرفت و از جریانات مطلع می شد یا مسائل را هماهنگ می کرد یا چیزی را به آنها اطلاع می داد. چند نفر بیشتر از وجود چنین تلفنی مطلع نبودند. یکی از آنها همان کسی است که در این خاطرات از او با عنوان «حاجی» یاد شده و رابط مستقیم بین سید حسن نصرالله و سمیر قنطار بوده است.

ادامه دارد ...

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
Shahbaz, mohammad tomcat, mogtaba-pilot, Mehrab373, Ali$amir, Mahdi1944, srf020, airplane, رضاخان, Amiiiin, reza4087, كيارش, AGeNiS1, zadhoosh

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » يکشنبه 23 تیر 1392 15:07

خاطرات خواندنی سمیر قنطار از داخل اسارتگاه اسرائیل در جنگ 33 روزه/2
شبکه های عربی را قطع کردند که در جریان اخبار قرار نگیریم/ صحبت‎های سید حسن نصرالله اسرائیلی‌ها را به هم ریخت


در قسمت اول این خاطرات، سمیر قنطار از نحوه اطلاع یابی اولیه اش از عملیاتی که حزب الله برای آزادی او و چند تن دیگر از اسرا انجام داده بود، سخن گفت. ترجمه ادامه ماجراها را می خوانیم*:
کماکان به تلویزیون خیره شده بودم. «رونی دانیل» در شبکه دو می گفت: «حزب الله عملیات تحریک آمیزی را در مرز آغاز کرده و ارتش مجبور به عکس العمل شده است.»
داشتند برای اعلام اخبار عملیات مقدمه چینی می کردند. ... داشتند برای «شوک» فرش قرمز پهن می کردند.
تا این لحظه هیچ بیانیه رسمی از طرف ارتش صادر نشده بود و خب، تا وقتی اوضاع بر این منوال بود رسانه ها نمی توانستند به منابع خارجی استناد کنند.
به این مطلب فکر کردم، در حالیکه که از اینکه منتظر [خبر دقیق] باشم طفره می رفتم. [یعنی نمی خواستم بر آتش منتظر بودن خودم بدمم].
یک ضربه محکم به دیوار سلول، حواسم را به خود آورد. به دیوار سمت در نزدیک شدم و به آن پاسخ دادم. [1]
از من می خواست شبکه «الجزیره» را ببینم.
زدم شبکه الجزیره. دیدم زیر صفحه، یک خبر فوری درج کرده: «حزب الله 2 نظامی اسرائیلی را به اسارت گرفته است.»
-خودشه! تمام شد.
خوشحال شدم. دو دستم را بالا آورده و خدا را شکر کردم. باز دستم را داخل جیب جلیقه ام کردم:
- حالا موضوع توی مشتم است.

[تصویری کمتر دیده شده از سمیر قنطار داخل سلولش]


از سلول آمدم به راهرو.
یک پلیس اسرائیلی مرا دید که خوشحالم. ظاهرا یا من خوشحالی ام را خوب مخفی نکرده ام یا آنکه این پلیس با این سؤال که «چه خبر شده؟» خوشحالی ام را آشکار کرده است. من هم خوشحالی ام را با این جملات نشانش دادم: «جوانهای ما، دو نفرتان را اسیر گرفته اند.» و زدم زیر خنده.
جواب داد: «چی؟»
تکرار کردم: «مقاومت اسلامی. حزب الله لبنان. دو نفرتان را اسیر گرفته. همین امروز. برای انکه مرا از اینجا آزاد کند.»
باور نکرد. یعنی اصلا موضوع را جدی نگرفت. برگشت به بخش اداری مدیریت زندان. آنجا یک شبکه خبری رمزدار داشتند به اسم شبکه «YES». شبکه قوی ای بود. اخبار دقیقی هم می داد.
از اولش هم می دانستم که خواهد رفت تا آن شبکه را ببیند و صحت و سقم موضوع را بفهمد. اصلا شاید تحریکش کردم که همین کار را بکند. اگر بر نمی گشت، معلوم می شد که خبر درست بوده. در حالیکه اگر خبر غلط بود، بر می گرشت که حرصم را در بیاورد و آنچه گفته بودم را نفی کند.
غیبش زد. برنگشت.
جوان هایی که با من در زندان بودند، شروع کردند به بوسیدن من و تبریک گفتن به من. آن هم علنا و جلوی نگهبان های اسرائیلی. داخل راهرو و داخل سلول.
اسرائیلی ها پخش شبکه های عربی که به آن دسترسی داشتیم را قطع کردند تا جلوی خوشحالی ما را بگیرند. ولی نتوانستند. در هر حال فقط اجازه دادند از این به بعد شبکه های اسرائیلی را دریافت کنیم.
قطع پخش شبکه های عربی برای ما، معنی اش این بود که مسئله ای خطیر و استراتژیک رخ داده است و اسرائیلی ها با این کار می خواهند از رسید اخبار آن به ما جلوگیری کنند و از طریق شبکه های عبری زبان، اخبار را به صورت کانالیزه به ما برسانند.
اما شبکه ده اسرائیل که می دیدمش و پخش آن را قطع نکرده بودند (چون عبری زبان بود) شروع کرده بود به نقل اخبار و غیره از شبکه المنار [وابسته به حزب الله.] از جمله بیانیه حزب الله و تصاویری از من را پخش کرد. شنیدم که اسم عملیات حزب الله بوده «آزادسازی سمیر قنطار و یارانش از زندان های اسرائیل.»
خیالم راحت شد. از خوشحالی شروع کردم به آواز خواندن. البته نه با صدای بلند. بلکه توی دلم چهچهه می زدم.
صدای برادرم بسّام و مادرم که از طریق را دیور «نور» [وابسته به حزب الله] پخش می شد، باعث شد به سمت تختم کشیده بشوم تا از نزدیک صدای رادیو را بشنوم. دراز کشیدم. انگار که در خانه مان هستم، در عبیّه. رادیو مرا برد به همان دور هم بودن های قدیم، دور و داز. خوشحالیِ این صداها دوره ام کرد. الان، وسط این روز تابستای جولای، مقداری گرما و هوا را استنشاق می کنم. هوایی کوهستانی همراه با نسیم های دریایی. و صداها. و صورت های فراوان.
-«ممنونم حضرت سید. ممنونم رزمندگان دلاور مقاومت.»
شروع کردم به تکرار این جمله در حالی که داشتم به سقف سلولم که نزدیک صورتم بود نگاه می کردم. انگار داشتم آسمان را می دیدم. صاف بود. و اعتراف ارتش اسرائیل به عملیات حزب الله و اسیر شدن دو نظامی اش آسمان را برایم واضح تر هم کرد. گرچه عبارت رسمی به کارگرفته شده توسط اسرائیل چیزی جز این نبود که: «دو نظامی مفقود شده اند و به نظر می رسد که حزب الله آنها را اسیر کرده باشد.»
این عبارت ارتش، یک مزایده رسانه ای و تحریک کننده را در اسرائیل آغاز کرد: «چگونه حزب الله به این مرحله رسیده است؟ فرزندان ما را می رباید و از مرزهای ما عبور می کند. ... لازم است کارش را یکسره کنیم.»
اینکه پخش شبکه های عربی را برای ما قطع کردند، فایده ای نداشت چونکه خودشان داشتند سم را جرعه جرعه سر می کشیدند و کنفرانس مطبوعاتی سید حسن را به صورت زنده پخش می کردند. تازه به عبری هم ترجمه اش می کردند!
در بین کنفرانس، سید رو کرد به من و دوستان اسیرم. صدایش را وقتی که بامن حرف می زد شنیدم . صدایش از مرزهای اسرائیل گذشت. از دیوار زندان هم گذشت: «شما در آستانه آزادی قرار دارید. این، روز سمیر قنطار و یحیی سکاف و نسیم نصر است.»
اسم عملیات « آزادسازی سمیر قنطار و یارانش از زندان های اسرائیل» را هم در دو کلمه خلاصه کرد: «وعده صادق». و گفت: «اصلا این وعده به چه کسی بود؟ به سمیر قنطار و یارانش» و تشکر کرد از «مجاهدین دلاوری که این عملیات را اجرا و به وعده وفا کردند. و لذا عملیات آنها را وعده صادق می نامیم.»
نقطه سرخط.
سید آشفته شان کرد. دیوانه شان کرد.
بعد از آن ترجیح دادم برنامه «یک عصر تازه» که توسط مجری مشهورش در اسرائیل یعنی «دان مرگالیت» در شبکه یک اجرا میشد را ببینم. احساس کردم او جهت گیری های افکار عمومی را به نوعی توضیح می دهد. این دفعه میهمان هایش چند نفر آدم شدیدا احساساتی بودند که شروع کردند به تشویق حکومت به آغاز جنگ. همه شان هم متفق بودند که حتی اگر برای دو نظامیِ اسیر شده هم به جنگ اقدام نکنیم حتما لازم است برای پاسخ دادن به این حرف سید حسن نصرالله هم که شده اقدام به جنگ کنیم که خطاب به اسرائیلی ها گفته بود: «اگر شما خواهان جنگ هستید، باشد، تا آخرش برویم. ولی اگر کل عالم هم جمع شوند نمی توانند قبل از آزادی سمیر و یارانش، این دو سرباز را از ما بگیرند.» البته این سخن سید را از قلم انداختند که گفته بود: «هدف ما از آنچه امروز صبح روی داد، اسیر گرفتن تعدادی نظامی اسرائیلی بود تا اسرا را با آنها مبادله کنیم. ما خواهان بالا گرفتن مسائل در جنوب لبنان نیستیم و این نیت ما نیست. نمی خواهیم لبنان و منطقه را به جنگ بکشانیم. از طرف نیروهای پاسدار صلح بین الملل [که در جنوب لبنان مستقر هستند] با ما تماس گرفته  و گفته اند تلاش هایی در جهت آتش بس در انجام است، آیا شما آماده اید؟»
***

کابینه اسرائیل مقرر کرد در ساعت 8 عصر تشکیل جلسه بدهد. کاملا حواس جمع بودم . دقیقا مترقّب بودم که ببینم چه رخ خواهد داد. گلوله برفی عکس العمل، شروع به غلطیدن و بزرگتر و بزرگتر شدن کرده بود.
به قدم بعدی که اسرائیل فکر می کردم. و کماکان شروع جنگ را بعید می دانستم چونکه طبق تحلیلم در آن وقت، اسرائیل آماده این جنگ نبود و در این دولتش افراد نظامی حضور نداشتند. مسئله دو نظامی اسیرشان را هم می توانستند با مذاکره و مبادله اسرا حل کنند، یعنی همان اتفاقاتی که در جریان اسیر شدن 3 نظامی اسرائیلی در اکتبر 2000 رخ داد. اما این قطعی بود که به زودی عکس العملی در جواب این کار حزب الله نشان خواهند داد. توقعش را داشتم: بمب و موشک بارانی این گوشه و ترور و ربایشی آن گوشه.
عکس العمل اسرائیل از همان لحظه اجرای عملیات حزب الله شروع شده بود. همان زمان، نیروهای اسرائیلی تعدادی از شهرهای جنوب لبنان را بمباران کرده بودند تا راه عقب نشینی نیروهای مقاومت را [که دو نظامی اسیر را به همراه داشتند] ببندند. و ساعت 11 صبح، شروع کرده بودند به هدف قراردادن پل هایی که مناطق جنوب را به یکدیگر و به دیگر بخش های لبنان مرتبط می کرد. و بسیاری از راه های و روستاها را بمباران کرده بودند. من از این وقایع، شب مطلع شدم.
اسم دو نظامی اسیر هم اعلام شد: «ایهود گلدواسر» و «الداد ریگف».

[از راست: الداد ریگف و ایهود گلدواسر]

بالاخره جلسه کابینه اسرائیل تمام شد و در چارچوب «مواجهه بزرگ»، علیه لبنان و حزب الله اعلان جنگ شد. هدف از این جنگ، دو چیز اعلام شد: اول، وارد آوردن ضربه ای دردناک به حزب الله و زیر ساختهای لبنان در ساعات و ایام ابتدایی. و دوم،  دورکردن حزب الله از مرزهای [فلسطین اشغالی] به وسیله تلاش نظامی و تلاش های دیپلماتیک در سطح بین المللی [تا دیگر حزب اله  نتواند از آنجا دست به نفوذ به داخل فلسطین اشغالی زده یا شهرک های صهیونیستی را موشک باران کند.] اسرائیل این جنگ را «جزای مناسب» نامگذاری کرد.
کم کم حال و هوای جنگ داشت شکل می گرفت.

پی نوشت:
1-در زندان ها مرسوم است برای آنکه نگهبانان از مکالمات و ارتباطات زندانیان آگاه نشوند، زندانیان از طریق زدن ضربات مشخص به دیوار و اصطلاحا از طریق «مورس زدن» با هم ارتباط برقرار می کنند. اگر کسی جدول برابری اعداد با حروف در مورس را حفظ باشد، می تواند بدین طریق با دیگران گفتگو کند.

ادامه دارد ...

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
mogtaba-pilot, Mahdi1944, Mehrab373, reza4087, airplane, AGeNiS1, Shahbaz

Junior Poster

Junior Poster



نماد کاربر
پست ها

114

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 21 تیر 1391 15:14

محل سکونت

مشهد کنار فرودگاه

آرشيو سپاس: 175 مرتبه در 80 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط coops » يکشنبه 23 تیر 1392 18:45

اقای سید حسن نصرالله ایا ارزشش رو داشت که به خاطر ازادی چند زندانی جان صدها انسان لبنانی رو بگیرید و میلیونها دلار به زیر بناهای لبنان خسارت وارد کنی تا به اصطلاح بخوای حرفتو به کرسی بنشونی. بشین و کلاهتو قاضی کن که ایا اون دنیا حرفی برای گفتن نزد خدا و جانهای که سر یه قمار گرفتی داری یا نه

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب coops تشکر کرده اند:
Mohammad 1985, AGeNiS1

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

149

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 4 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 29 اردیبهشت 1392 23:44

آرشيو سپاس: 441 مرتبه در 122 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط zadhoosh » دوشنبه 24 تیر 1392 01:41

درود خدا بر رزمندگان مقاومت
خییییییییییییلی زیباست  :)  :)  لطفا بقیشم تند تند بذارین. ممنون  :-*

ولا تتبعوا خطوات الشیطان
با شیطان بزرگ طرح گام به گام نریزید
!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب zadhoosh تشکر کرده اند:
mohammad area51, Mehrab373, mogtaba-pilot

Major I

Major I



no avatar
پست ها

167

تشکر کرده: 129 مرتبه
تشکر شده: 14 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 30 مرداد 1389 15:21

آرشيو سپاس: 843 مرتبه در 155 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط Mehrab373 » دوشنبه 24 تیر 1392 11:04

coops نوشته است:اقای سید حسن نصرالله ایا ارزشش رو داشت که به خاطر ازادی چند زندانی جان صدها انسان لبنانی رو بگیرید و میلیونها دلار به زیر بناهای لبنان خسارت وارد کنی تا به اصطلاح بخوای حرفتو به کرسی بنشونی. بشین و کلاهتو قاضی کن که ایا اون دنیا حرفی برای گفتن نزد خدا و جانهای که سر یه قمار گرفتی داری یا نه


مگه دفعه های قبلی که رژیم صهیونیستی به لبنان حمله کرد هم بحث سمیر قنطار وسط بوده که اینطور حرف می زنید .

خیلی وقت ها برای حفظ آبرو و استقلال یک ملت باید از خیلی چیزا گذشت .
دوستی خود را به دوست ظاهر کن تا رشته محبت محکمتر شود.

پیامبر اکرم(ص)

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Mehrab373 تشکر کرده اند:
esijoon, zadhoosh, airplane, AGeNiS1, mogtaba-pilot

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » دوشنبه 24 تیر 1392 11:54

خاطرات خواندنی سمیر قنطار از داخل اسارتگاه اسرائیل در جنگ 33 روزه/3
گروه 14 مارس می‌گفت حزب‌الله اسیر گرفته تا فشار از روی ایران کم شود!/جوانهای زندانی فکر می‌کردند اسرائیل حزب‌الله را نابود خواهد کرد

در قسمت های اول و دوم، چگونگی در جریان قرار گرفتن زندانیان از عملیات حزب الله و اولین موضع گیری های اسرائیلی ها را خواندیم. با هم قسمت سوم این خاطرات را می خوانیم*:

دلشوره یک شری را داشتم. دیگر زندانیان هم همین طور بودند. همه‌شان همین را به من می گفتند، به اوضاع بدبین بودند. راجع به کینه اسرائیل و روش هایی که فلسطین و لبنان به کار گرفته بود؛ حرف می زدند. شخصاً نترسیدم. احساس آرامش و اطمینان می کردم. گفتم هیچ حکومتی در جهان وجود ندارد که در یک ساعت یا دو ساعت تصمیم به شروع جنگ بگیرد، مگر اینکه از نتایج جنگ نا آگاه باشد. هیچ جنگی را پیدا نمی کنید که مثل این جنگ و تحت فشار تحریک رسانه ای تصمیم به آغازش گرفته شده باشد.  

به جوانهایی که با من بحث می کردند گفتم: اسرائیل وارد این جنگ شده ولی ضرر خواهد کرد.

اکثر جوانهای همبندم بر نظرشان باقی مانده و گفتند:" این جنگ، استخوانهای [حزب الله] را خرد خواهد کرد."

جواب دادم:" من هم می دانم که قصد این وجود دارد که کار حزب الله را یکسره کنند، و عده ای لبنانی با وظایف مشخصی در این زمینه موجود و آماده اند. ولی مقاومت در هم نخواهد شکست."

به همین حد بسنده کردم. نخواستم به آنها بگویم حزب الله مانند گروهای فلسطینی تحت محاصره در غزه نیست. حزب الله تحت محاصره نیست و قدرت و درایت و سلاح لازم جهت مواجهه را هم در اختیار دارد. این چیزها که در سرم بود را نگفتم. خواستم احساسات  این جوان های فلسطینی را جریحه دار نکنم.

اگر می گفتم شاید پیش خودشان حساب می کردند این کارم فخرفروشی به آنهاست یا لاف زنی است یا خود برتربینی. درحالیکه اینها اصلا در ذهنم هم خطور نکرده بود. ولی در هر حال، این حقیقتی بود که همه می دانستند. حزب الله حتی اگر توقع عکس العمل اسرائیل را هم نداشت، باز برای آن خودش را آماده کرده بود.

به جوان ها گفتم: «همه می دانند که در دولت فعلی اسرائیل، نظامی ها حضور ندارند. همه شان در زمینه نظامی بی تجربه اند هستند. رئیس کابینه شان ایهود ایلمورت است و وزیر دفاعشان عمیر پرتز که هیچ کدامشان تجربه نظامی ندارند و هر دوشان شدیدا مایل به کسب پیروزی های سریع برای بنای رهبری شان هستند.

رهبران ارتششان هم آزمایشی هستند. رئیس ستاد مشترک ارتش دان حالوتس و رئیس اطلاعات ارتش عاموس یادلین، قبل از آمدن به این مناصب، در نیروی هوایی بودند یعنی جایی که قدرت آتش وحشتناک و تکیه شدید به امکانات تکنولوژیک دارد [و لذا توان برنامه ریزی برای یک نبرد دقیق زمینی را ندارند].

فرماندهان قسمت های مختلف ارتش هم دشمنشان را دستکم می گیرند و در تخمین قدرت خودشان مبالغه می کنند. اما جامعه اسرائیل، حالا تبدیل شده به جامعه ای شدیدا مایل به مصرف و رفاه.جامعه هر چه بیشتر غربی و هر چه کمتر ایدئولوژیک.»

البته این نظرم که آن رادر خلال گفتگوهایمان با جوانان در میان گذاشتم، نتوانست موج گسترده و شدید بدبینی موجود را تضعیف کند. راستش را بخواهید، در همان حال که با جوان ها بحث می کردم و شبکه های تلویزیونی و شبکه های عبری و رادیو نور را دنبال می کردم، برای مقاومت و لبنان نگران شدم.

البته این نگرانی ام بابت نتایج جنگ نبود بلکه بابت کارهای نظامی و امنیتی ای بود که ممکن بود اسرائیل به آنها دست بزند، خصوصا در روزهای ابتدایی جنگ.
***


از طریق درب سلول، نگاهی به راهرو انداختم تا وضعیت حرکت نگهبان ها را ببینم. بعد برگشتم به تختم تا بروم سراغ آن چیزی که بهش فکر می کردم و می خواستم عملی اش بکنم. شروع کردم به دقت به گوش دادن به هر حرکت نگهبانها در راهرو. دروغکی خودم را به خواب زدم. این هم در آرامش سلول مؤثر واقع شد. صداهای بیرون هم کم کم ناپدید شد. به این بسنده کردم که با صدای خیلی آرام -در حد پچ پچ- به رادیو نور گوش بدهم. این وضع را هم هرچند وقت یکبار متوقف می کردم تا رفت و آمد نگهبان ها را بپایم و بسنجم. یورش ناگهانی نگهبان ها و جستجوی سلول، هر آن ممکن بود رخ بدهد، خصوصا در چنین اوضاعی.


نمی توانستم به خودم اجازه بدهم که مطمئن باشم که مشغولیت اسرائیلی ها به اوضاع جنگ، نمی گذارد که نگهبان ها به یورش و جستجو یا هر کار دیگری دست بزنند. تلفن، پرارزش ترین چیزی بود که در اختیار داشتم، آن هم در زندان، آن هم در آن لحظات. این تنها پل ارتباطی من با جهان بود. به وسیله آن از وضعیت مقاومت و لبنان و خانواده ام مطلع و مطمئن می شدم و در جریان اخبار قرار می گرفتم.

این نگرانی اضافی باعث شد در احتیاط و پرهیز مبالغه کنم. یک گوشم به بیرون بود یک چشمم هم به در سلول. سعی می کردم هر حرکتی در راهرو را زیر نظر داشته باشم. آرامش. سکوت.

ساعت یازده شب، تلفن را از مخفی گاهش خارج کردم و زنگ زدم به حاجی (هماهنگ کننده و رابط بین من و سید حسن نصرالله). تلفن و دهانم را با دو دستم پوشاندم تا صدایم پخش نشود.

با صدای خیلی خیلی آرام شروع کردم به حرف زدن. به او توصیه کردم مواظب باشد و حواسش را بیشتر جمع کند: «ای بسا اسرائیل، همان ابتدا و قبل از اینکه جنگ [زمینی] را شروع کند، به ربایش برخی اعضای حزب الله دست بزند تا موازنه قوا را تغییر داده و تعدیل کند و از این افراد برای تبادل با دو نظامی اسیرش استفاده کند.»

حاجی، با اطمینان کامل جواب داد:«نگران نباش، همه حواسشان هست. همه چیز حل است.»

گفتم به سید حسن نصرالله و جوانانی که عملیات را اجرا کردند و همه اعضای مقاومت سلام مرا برساند. بعد با او خداحافظی کردم.

دوباره رفتم سراغ ادامه گوش دادن به رادیو نور. احساس کردم که این تماس بیشتر شبیه به یک عملیات شناسایی بوده که می خواستم از این طریق بفهمم آیا می شود در این وضعیت از تلفن استفاده کرد یا نه.

این باعث شد که در گرفتن شماره برادرم بسّام تردید نکنم.

روحیه اش بالا بود. خبرم کرد که خانواده، سلامت و شادند. به همدیگر وعده صبر دادیم. در این نکته با هم توافق داشتیم اگر اسرائیل دست به جنگ بزند، حماقت کرده است.

نخوابیدم. با رادیو نور بیدار ماندم. به سرودهای حماسی و دینی گوش می کردم. قرآن می خواندم و دعا می کردم که خداوند از لبنان و مقاومت حمایت کند و همه اسرا را آزاد کند.

امشب اخباری از جنگ و بیانیه هایی از مقاومت پخش شد که در آن آمده بود که مقاومت سه تانک اسرائیل را منهدم کرده و مقرهای توپخانه ای اسرائیل در جولان اشغالی را موشک باران کرده است. شنیدم که مرشد عام اخوان المسلمین مصر، محمد مهدی عاکف به حزب الله تبریک گفته و گفته است: «حزب الله توانست با امکانات نظامی ناچیز در مقایسه با امکانات ارتشها، چیزی را محقق کند که چند حکومت عربی نتوانستند محقق کنند.همان حکومت هایی که در برابر کشتار برادران فلسطینیمان به سکوت اکتفا کردند.» با این بیانیه مطمئن شدم که مردم جهان عرب همراه حزب الله هستند.
***


به محض آغاز روز، از تختم زدم بیرون. انگار که این تختم خودش زندان بوده است. شروع کردم به درست کردن قهوه و در همان حال به رادیو هم گوش می کردم، منتها با صدای آرام تا دو رفیقم در سلول راحت باشند و بیدارشان نکنم و به بحث و جدلی بیهوده وارد نشویم.

هوا خیلی گرم بود. داشتم خفه می شدم. از عصر دیروز، نه، از همان وقتی که خبر انجام عملیات اعلام شد، آرزو داشتم آزاد بودم. فقط برای اینکه بتوانم همراه با عناصر مقاومت باشم.

وزارت دفاع اسرائیل اعلام کرد قصد دارد جاده بیروت-دمشق را بمباران کند تا از این طریق، محاصره مورد نظر لبنان را کامل نماید. شنیدن این خبر، آشفته ام کرد. به ذهنم رسید این کار برای ایجاد شکاف بین حزب الله و مردم لبنان است. ضمنا پیش خودم حساب کردم که قطع این راه، برای منع رسیدن سلاح به حزب الله هم هست. ولی باز به خودم گفتم: جوان های مقاومت آماده اند.

اسرائیل پشت سر هم پل های لبنان را تخریب می کرد. فرودگاه «ریاق» را هم بمباران کرد. چرا فرودگاه ریاق؟ فرودگاهی که فقط ارتش لبنان از آن استفاده می کند. تازه اسرائیل منبع ذخیره سوخت در فرودگاه بیروت را هم بمباران کرده است. کشتارهای علیه شهروندان غیر نظامی لبنان هم که به جای خود.

خاطرم آسوده نشد مگر وقتی که حزب الله هم در جواب، یک مرکز اسرائیلی در اطراف مزارع شبعا و چند مرکز نظامی در شمال اسرائیل را موشک باران کرد.

وقتی حزب الله این عکس العمل را نشان داد، به جوان های همبندم گفتم: دیدید؟ این حزب الله است که دارد پاسخ اسرائیل را می دهد. به این عکس العمل تدریجی خودش ادامه خواهد داد و کل توانش را در یک ضربه خرج نخواهد کرد که بعدش دستش خالی بماند.»

همین موقع، یک جوان فلسطینی از کنارم رد شد. مضطرب بود. با خودش حرف می زد. نگهش داشتم و پرسیدم چه شده. چرخید و یک نگهبان را در انتهای راهرو با دست نشان داد: «نگاهش کن چقدر خوشحال است. انگار عمدا می خواد حرصمان را در بیاورد، از اینکه دارد می کشدمان و تخریب و منهدمان می کند.»

از او پرسیدم که آیا این نگهبان چیز ناراحت کننده یا بحث برانگیزی گفته.

جواب داد: «چیز خاصی نشده. ولی این نگهبان و همکارهایش از عمد دارند اظهار خوشحالی می کنند. در رفتارشان و در حالتهای چهره شان.»

گفتم: «خب تو هم می توانی همین کار را بکنی.»

بدون اینکه جوابی بهم بدهد راهش را کشید و در حالیکه سرش را خم کرد، رفت.
***


در بین دنبال کردن شدید اخبار جنگ، ولید جنبلاط غافلگیرم کرد. برای مسئولین حزبش [حزب سوسیالیست ترقی خواه] و منطقه جبل، دستورالعمل صادر کرده بود که باید امکانات لازم را برای خانواده های آواره از جنوب لبنان و ضاحیه جنوبی بیروت فراهم کنند.

[ولید جنبلاط]



نمی توانستم ظاهر انسانی این موضعگیری را باور کنم. گفتم لابد این موضع گیری برای جداکردن مقاومت از مردمش است. نمی توانستم مواضع جنبلاط را درباره مقاومت و آنچه او «سلاح نیرنگ» می خواند فراموش کنم.[1] او در جناح ضد حزب الله قرار داشت. و سرورش عربستان سعودی همین امروز «مسئولیت کامل» را به خاطر «اقدامات غیر مسئولانه» حزب الله، بر عهده مقامت دانست و حزب الله را دعوت کرد که به بحرانی که ایجاد کرده خاتمه دهد، و درخواست کرد که بین «مقاومت مشروع و قانونی و ماجراجویی های بی حساب و کتاب» فرق گذاشته شود.
دائم با خودم می گفتم: «ولی بی خیالش. همین که این کار را هم می کند بهتر از این است که هیچ کار نکند.»
این موضع گیری جنبلاط وادارم کرد که با برادرم بسام تماس بگیرم و از او توضیح بخواهم تا بفهمم که در منطقه جبل چه خبر است.

[بسام قنطار، برادر سمیر قنطار]



تلفنش خارج از دسترس بود. نگران شدم. مجددا تماس گرفتم، همان صدا که می گفت شماره مورد نظر خارج از سرویس است، تکرار شد. ... و بالاخره، بسام گوشی را برداشت. جواب داد. گفت گوشی اش را از دسترس خارج کرده بوده چون در برنامه «به زبان عربی» (با مجری گری جیزیل خوری) شرکت کرده بوده. [2] من در جریان این مسئله قرار نگرفته بودم چون شبکه العربیه که این برنامه از آن پخش می شد جزو شبکه هایی بود که از دیشب پخشش برای ما قطع شده بود.

بسام، همان طور که دیر جواب تلفن من را داده بود دیر هم به آن برنامه رسیده بود. دلیل تأخیرش، مشکلاتی بود که جهت حمل و نقل به سمت محل استودیو در جریان جنگ ایجاد شده بود.

در جریان برنامه، مجری آن، خانم جیزیل خوری گفته بود که من-یعنی سمیر- قبلا یک بار با او صحبت کرده ام. راست می گفت. من یکبار برای تسلیت فوت همسرش سمیر قصیر با او تماس گرفته بودم. خوری این حالت انسانی را یادآوری کرده بود که برداشت شود من وقوع جنگ برای آزادی ام را نمی پذیرم. انگار که مثلا خود من قبول دارم که جنگ به خاطر من رخ داده!

[جیزیل خوری، مجری معروف لبنانی]



جیزیل خوری سؤالهایش از بسام را با سؤالی پیرامون احساس خانواده قنطار (که به قول او، عملیات اسیر گرفتن 2 اسرائیلی برای آزادی فرزند آنها انجام شده بود) آغاز کرده بود. بسام هم در جواب، موضوع را برگردانده بود به اینکه نباید فقط به قتل و تخریبی که اسرائیل در لبنان ایجاد می کند [و خسارت هایی که به لبنان وارد می شود] نگاه کرد، بلکه در عین حال باید به خسارت هایی که در حال وارد آمدن به اسرائیل است هم نگاه کرد.

وقتی خوری از مدت زمان زندانی بودن من سؤال کرده بود، سمیر فرنجیه (دیگر میهمان برنامه) راجع به مفقودین لبنانی در زندان های سوریه سخن گفته بود![3] در اینجا بسام باز وارد بحث شده و گفته بود در بین جناحی که فرنجیه به عنوان سخنگوی آن حرف می زند، طرف هایی هستند که مستقیما مسئولیت مفقود شدن ده ها نفر بر عهده آنهاست و این مفقودین هم مردم ما و خانواده ما محسوب می شوند.

بسام اضافه کرده بود:«وقتی از مفقودین در زندان های سوریه حرف می زنیم، لازم است راجع به اسرا و مفقودین در زندانهای اسرائیل هم حرف بزنیم، کسانی که مستقیما به دست برخی شبه نظامیان لبنانی [که حالا جزو همین جناح سمیر فرنجیه هستند] ربوده شدند.» و در ادامه گفته بود: «هیچ کس نمی تواند با عواطف ما بازی کند و ما را با سیاست سرگرم کند.» و بعد رو کرده بود به سیمیر فرنجیه و گفته بود: «اگر تو نماینده پارلمان اسرائیل بودی و من هم یک شهروند اسرائیلی بودم یا آنکه برادرم رون آراد [4] بود، گمان نمی کنم می توانستی این طوری حرف بزنی.»

[سمیر فرنجیه]



خوری هم از بسام پرسیده بود: «اگر سمیر قنطار از قبل می دانست که آزادی اش چنین هزینه سنگینی در بر دارد، آیا با انجام آن عملیات موافقت می کرد؟» بسام هم جواب داده بود: «به هیچ وجه نباید هزینه هایی که لبنان در حال حاضر مجبور به پرداخت آن شده است را به قضیه اسرا ربط دهیم. اسرائیل از این قضیه سوءاستفاده کرده است.

[یعنی جنگی که راه انداخته، فقط بهانه اش آزادی اسرایش است و در حقیقت اهداف دیگری را دنبال می کند]» و در ادامه ماجرای 3 اسیر اسرائیلی در سال 2000 را یادآور شده بود (که در بین آنها یک سرهنگ اسرائیلی هم بود) ولی اسرائیل به چنین حمله ای دست نزده بود. ضمنا بسام به گزارش یک روزنامه نگار فرانسوری استناد کرده بود که کشف کرده بود هجوم اسرائیل، امری کاملا از پیش برنامه ریزی شده بوده و با اشاره واضح آمریکا صورت گرفته است تا مجددا برگه های ایران و سوریه و لبنان با هم در آمیزد.

انگار سمیر فرنجیه عقب نشینی کرده بود یا آنکه موضوع را با شمّ سیاستمدارانه اش بررسی کرده و لذا از مسئله شخصی ای که خوری روی آن متمرکز شده بود عبور کرده و گفته بود: «حجم پاسخ اسرائیل، از مسئله اسرا فراتر رفته و ما وارد مرحله جدیدی شده ایم که مناسبتی با مذاکره یا آنچه راجع به سیاست عدوانی اسرائیل گفته می شود، ندارد.»

ضمنا فرنجیه گفته بود «اینکه می گویند این چنین پاسخی از اسرائیل بعید بوده، حرف صحیحی نیست.» این حرف را در جواب بسام و در پاسخ منطق مدافعین مقاومت گفته بود.

ولی خیلی زود فرنجیه و آنهایی که وی سخنگویشان بود در تناقض افتادند. چرا که فرنجیه گفته بود: «عملیات حزب الله با موضوع پرونده هسته ای ایران مرتبط است.» [5]

این را بسام در حالی که ماجرای آن برنامه و گفتگو را تعریف می کرد، برایم گفت: «این تناقض است.یک دفعه می گویند این عملیات برای آزاد کردن سمیر قنطار و یارانش بوده و لبنان نباید هزینه آزادی یک شخص را بدهد. یک دفعه می گویند که حزب الله قصد داشت با این عملیات موجب عکس العمل اسرائیل و راه افتادن جنگ بشود تا فشار از روی ایران-که به دلیل پرونده هسته ایش در فشار است-کم شود.»

لبخند زدم تا با بسام با صدای بلند نخندم. هر جفتمان خوشحال بودیم. ولی من در این لحظه احساس کردم که خوشحالی ام مجروح شده است، چرا که داشتند گناه حمله اسرائیل به لبنان را به گردن من می انداختند. هیچ وقت نمی توانم این را فراموش کنم. در تفکرات ناراحت کننده غوطه ور شدم. از طرفی، شخصی کردن این موضوع ناراحتم می کرد و از طرفی سیاسی و جناحی کردن آن. چطور اینها راجع به مفقودین و اسرای لبنانی حرف می زنند ولی من را در نظر نمی گیرند؟ آیا زندگی من و زندگی هر مقاومی لبنانی ضد اسرائیل تا این حد بی ارزش است؟ تازه مهم تر از این، این کار را طی یک بازی پهلوانی شوم انجام می دهند که طی آن اسرائیل را تبرئه کرده و جلویش را برای هر کار که بخواهد بکند باز می گذراند. اینکه گناه جنگ را به گردن من بیندازند مانند این است که اسرائیل هم مسئولیت جنگ را به گردن دو نظامی اسیر شده اش بیندازد! اما اسرائیل این کار را نمی کند. حتی به این فکر هم نمی کند. بلکه می آید می گوید وارد جنگی می شویم برای آنکه آن دو را آزاد کنیم. ضمنا، من 28 سال است که اسیرم نه دو روز. و برای یک قضیه و هدف اسیر شدم. من به جرم دزدی یا کار خلاف دیگری زندانی نشده ام. در حالی اسیر شدم که داشتم مأموریتم در نبرد با دشمن را انجام می دادم. و اسرائیل هم در همه عملیات های تبادل اسرا، آزادی مرا رد کرده است. چرا که می خواهد ما قانون او را اجرا کنیم و به خواستش گردن بگذاریم، و تازه گناهکار بودنمان را هم بپذیریم، گاهی همه گناه را، گاهی یک قسمتش را. و از این بدتر این است که ما هم همانطور که اسرائیل می خواهد فکر کنیم، یعنی طبق قواعد او.

این مسئله اصلا یک مسئله شخصی نیست. اینها چرا اینطور رفتار  می کنند؟

پی نوشت ها:

1-ولید جنبلاط، چند ماه پیش از آغاز جنگ 33 روزه و پس از ماجراهای مربوط به ترور رفیق حریری، هجومی شدید علیه حزب الله انجام داده و در راستای تلاش برای خلع سلاح حزب الله، سلاح مقاومت را «سلاح نیرنگ» نامید که با واکنش تند حزب الله هم مواجه شد. البته بعدها جنبلاط (که در تغییر مواضع ید طولایی دارد) از گروه مخالف مقاومت جدا شده و با پیوستن به جریان 8 مارس، باعث اکثریت یافتن جناح 8 مارس در مجلس لبنان شد.

2-برنامه بالعربی، که توسط خانم جیزیل خوری از استودیوی بیروت شبکه العربیه پخش می شود، برنامه ای گفتگو محور است و خانم جیزیل الخوری به پرسیدن سؤالات صریح از مهمانانش مشهور است.

3-سمیر فرنجیه، از بزرگان مارونی لبنان و نماینده سابق این کشور است و از سران جریان 14 مارس محسوب می شود که در زمان ترور رفیق حریری مواضع شدید ضد سوری داشته است. البته فرزند پسر عموی او یعنی سلیمان فرنجیه هم نماینده مجلس لبنان است ولی در جریان 8 مارس قرار دارد و از این نظر بین آنها اختلاف شدیدی وجود دارد.

4-رون آراد خلبان ارتش اسرائیل که در جریان پروازی بر فراز لبنان، هواپیمایش سقوط کرد و خودش زنده به دست گروهی از مبارزین شیعه دستگیر شد و از آن زمان خبر موثقی از سرنوشت او در دست نیست. اسرائیلی ها همواره تعیین سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی را به تعیین سرنوشت رون آراد گره می زنند.

5-آغاز جنگ 33 روزه همزمان بود با آغاز روند فشارهای غیرقانونی غرب به ایران در قضیه هسته ای که با مسئله فرستادن پرونده ایران به شورای امنیت کلید خورد. غربی ها که منطق جهادی گروه های مبارز شیعه را درک نمی کنند برای توجیه مسائل، تحلیلهای بی ربطی از این قبیل را مطرح می کردند که عملیات اسیر گیری حزب الله برای کم کردن فشار از روی ایران بوده است. یعنی حزب الله موجودیت خود را در نبرد سنگین با حریفی مجهز و وحشی چون اسرائیل به خطر انداخته تا تنها چند هفته فشار از روی ایران برداشته شود!

ادامه دارد....

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
airplane, Shahbaz, Mehrab373, mogtaba-pilot, reza4087, Mahdi1944, mohammad tomcat, jhan2010, Amiiiin

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

149

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 4 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 29 اردیبهشت 1392 23:44

آرشيو سپاس: 441 مرتبه در 122 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط zadhoosh » سه شنبه 25 تیر 1392 05:13

باز هم ممنون  :)  راستی اقا محمد این کتاب به فارسی هم برگردان شده  :-(  ایا می تونم از جایی تهیه کنم ?در جواب coops هم می پرسم که مگر یک مقدار خاک خوزستان و کرمانشاه ارزش صد ها هزار شهید و اواره شدن مردم را داشت ؟ بهتر نبود از اول تجاوز را می پذیرفتیم و تا تجاوز بعدی مضغول زندگی خود می ماندیم؟!!! دوست من این که حرف حساب نشد! در ضمن پس از هزاران دست درازی صهیونیست ها مقاومت مشروع و مردمی لبنان برای احقاق حق ملت مظلوم خود و بازگرداندن پاره ای از تن لبنان اقدام محدودی کرد ولی درادامه همان طور که در خاطره هم نقل شد صهیونیست ها دچار جماقت شده و در حرکتی انفعالی بر لبنان هجوم برده و به وضوح در برابر حزب الله باختند.

ولا تتبعوا خطوات الشیطان
با شیطان بزرگ طرح گام به گام نریزید
!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب zadhoosh تشکر کرده اند:
esijoon, Mehrab373, airplane, mogtaba-pilot

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » سه شنبه 25 تیر 1392 12:26

zadhoosh نوشته است:باز هم ممنون  :)  راستی اقا محمد این کتاب به فارسی هم برگردان شده  :-(  ایا می تونم از جایی تهیه کنم ?در جواب coops هم می پرسم که مگر یک مقدار خاک خوزستان و کرمانشاه ارزش صد ها هزار شهید و اواره شدن مردم را داشت ؟ بهتر نبود از اول تجاوز را می پذیرفتیم و تا تجاوز بعدی مضغول زندگی خود می ماندیم؟!!! دوست من این که حرف حساب نشد! در ضمن پس از هزاران دست درازی صهیونیست ها مقاومت مشروع و مردمی لبنان برای احقاق حق ملت مظلوم خود و بازگرداندن پاره ای از تن لبنان اقدام محدودی کرد ولی درادامه همان طور که در خاطره هم نقل شد صهیونیست ها دچار جماقت شده و در حرکتی انفعالی بر لبنان هجوم برده و به وضوح در برابر حزب الله باختند.


درباره این که این کتاب به فارسی برگردانده شده اطلاعی ندارم اگه اطلاعاتی به دست اوردم شمارو در جریان قرار میدم.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
airplane, zadhoosh

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » سه شنبه 25 تیر 1392 12:58

خاطرات خواندنی سمیر قنطار از داخل اسارتگاه اسرائیل در جنگ 33 روزه/4
با زدن ناوچه اسرائیل، جو زندان از بدبینی به خوش بینی رفت/ نزدیک بود با گشتن سلولم، تلفن را پیدا کنند

در قسمت های قبل، چگونگی در جریان قرار گرفتن زندانیان از عملیات حزب الله و اولین موضع گیری های اسرائیلی ها و همچنین برخورد جناحی و ناراحت کننده برخی گروه های لبنانی با این قضیه و بدبینی زندانیان به نتایج جنگ را خواندیم. با هم قسمت چهارم این خاطرات را می خوانیم*:



این نوع برخورد برخي گروه های لبنانی آزارم می داد. اینکه می خواستند من را پرت کنند یک گوشه ای و ولم کنند و اصلا بهم توجهی نکنند، یک نوعی توهین به من بود. اینکه مردم و عقلشان را دستکم بگیرند و اینطور تصویر کنند که «اصلا کی گفته ما و اسرائیل با هم درگیری ای داریم؟» و اینکه اینطور نشان دهند که انگار تازه همین الان بین ما و اسرائیل برای اولین بار و آن هم به خاطر شخص من درگیری ای رخ داده، روحم را مجروح می کرد. این یک فرار تمام عیار از پذیرش مسئولیت بود، نه فقط مسئولیت پذیری در جنگ، بلکه حتی فرار از مسئولیت ساختن وطنی قوی و محترم.
راستش را بخواهید، وقتی داشتم منطق اینها برای فرار از مسئولیت را می شنیدم، حافظه ام برم گرداند به عقب، به وقتی که در دادگاه اسرائیل ایستاده بودم و محاکمه می شدم.
برگشتم به تختم تا از این فکرها بیایم بیرون. سعی کردم آرام باشم و کمی بخوابم تا این چیزها را از ذهنم بریزم بیرون، ولی نمی توانستم از این به هم ریختگی عصبی که برم چیره شده بود خلاص بشوم. رفتم بررسی کردم تا مطمئن بشوم نگهبان ها در راهرو نیستند. ولی در عین حال و با وجود رغبت زیاد، در اینکه به حاجی (هماهنگ کننده بین من و سید حسن نصرالله- زنگ بزنم تردید داشتم. شماره یکی از رفقایم در جنوب لبنان را گرفتم. این رفیقم کلا توی حال و هوای مقاومت نبود. می خواستم –به قول جرج قرداحی- «از یک دوست کمک بگیرم». می خواستم نظری بشنوم غیر از نظر خودم و غیر از نظر کسانی که که مسئولیت جنگ را به گردن مقاومت می اندازند و گناهش را هم به گردن من.
وقتی زنگ زدم دیدم روحیه اش در حد کف زمین است! حالا شاید نهایتا یک کم بالاتر! حزب الله را برای اینکه آن عملیات را اجرا کرده و بهانه ای بابت جنگ به اسرائیل داده ملامت می کرد. با اینکه در ضمن تأکید می کرد که در جنگ در کنار مقاومت خواهد ایستاد، ولی من تصمیم خودم را گرفتم که دیگر به کسی زنگ نزنم.
شبیه یک طرفدار شده بودم که در راستای طرفداری اش، هیچ کاری از دستش بر نمی آید. از این حالت بدم می آمد. بدم می آمد در جایگاه مدافع امری قرار بگیرم که نفعش به خود من هم می رسد، مثل نرون. هرگز، من نرون نیستم. من سمیر قنطارم. یک فدائی [1] عرب برای آزادی فلسطین و ساختن وطنی برای فرزندان فلسطین. و بالاتر از همه اینها، من به مقاومت و نیروهایش اطمینان دارم. آنها صادقند و کاری را کرده اند که قبل از آن هیچ کس نتوانسته بود بکند.
دنیا برایم تنگ و فشرده شد. لباسم را از زیر گلویم گرفتم و محکم کشیدم که پاره شود. لباسم پنبه ای و کشی بود، برای همین فقط توی دستم کش آمد و پاره نشد. احساس کردم این لباس ظاهرا ناچیز که می خواستم با زور پاره اش کنم، مانند حزب الله است. مقاومت کرد، پاره نشد، و برگشت به جای اولش و دوباره چسبید به بدنم. آرام شدم.


در روز سوم جنگ، هنوز ناراحت بودم، با وجود اینکه اطمینان داشتم که حزب الله مقاومت خواهد کرد و جلوی اسرائیل خواهد ایستاد و به طور مناسب جواب حمله های آنها را خواهد داد.
اسرائیل امروز کمی از مواضعش عقب نشینی کرد. فرماندهان نظامی اش اهدافی پایین تر از آنچه در ابتدای جنگ اعلام کرده بودند را امروز اعلام کردند. حالا هدفشان شد مجبور کردن حکومت لبنان به اجرای قطعنامه 1559 شورای امنیت! از خودم می پرسیدم: پس آن دو اسیری که اسرائیل می گفت جنگ را برای آزادی آنها به راه انداخته چی؟
در طول روز، همانطور که نشسته بودم و با چشم های تنگ شده از دقت، اخبار تلویزیون و رادیو نور را دنبال می کردم، عصبی بودنم پیدا بود. ابوجاموس چندبار پرسید چه ام است، آیا از آنچه در لبنان در حال رخ دادن است می ترسم؟
با چند کلمه مختصر این موضوع را نفی کردم. به او اطمینان دادم که روحیه ام بالاست و اطمینانم به حزب الله از آن هم بالاتر است. او هم بیشتر از این بحث نکرد. حالا او بیشتر تبدیل می شد به یک پی گیری کننده اخبار، البته همراه با مقداری بدبینی و نگرانی.
البته جوان های دیگر هم بندم بیشتر از او نظراتشان را می گفتند. آن چیزهایی که در ذهنشان می گذشت را با صدای بلند اعلام می کردند. همه شان بدبین بودن و از نتایج جنگ می ترسیدند.
زندان بان ها هم مثل حالت همیشگی شان در مواقع جنگ و تنش، رابطه شان با ما را تقریبا قطع کرده بودند. الان هم تقریبا ناپدید بودند. وقتی هم یکی شان را می دیدم، برای یک کاری مثلا، داخل راهرو یا داخل دفتر زندان، برای انجام یک چیزی، در کمترین حد ممکن صحبت می کردند، و غالبا هم صورتشان را از من و دیگر زندانیان برمی گرداندند. انگار اینطور می دیدند که هرگونه مواجهه و اصطکاکی می تواند زندان را شعله ور و جوّ آن را متشنج کند.
موقع غروب، به دفتر زندان رفتم تا یک مشکلی را که جوانها نمی توانستند برای حلش اقدام کنند، حل کنم. [2] با وجود اینکه شدیدا غرق در پی گیری اخبار جنگ بودم، بی خیال مسائل زندان نشده بودم. اصلا نمی توانستم این کار را بکنم، اگرچه زندانی ها هم در این اوضاع، رعایت می کردند و دیگر در هر موضوع کوچک و بزرگی سراغم نمی آمدند.
رفتم به دفتر زندان. یک افسر اسرائیلی بهم گفت که منزل سید حسن نصرالله توسط بمباران به صورت کامل ویران شده و اینطور گمان می رود که سید حسن هم داخل خانه بوده است.
هیچ عکس العملی نشان ندادم. جلوی بروز نگرانی ای که در داخلم شروع به جوشش کرده بود را گرفتم. خونسردی و آرامش خودم را حفظ کردم و شروع کردم به مسخره کردنش که «بله، سید حسن اسمش را عوض کرده و یک خانه دیگر اجاره کرده بود ولی فرصت نشده بود به شماها خبر بدهد!»
به اعصابم مسلط شدم تا با او وارد بحث و جدل نشوم. ازش خواستم موضع بحث را عوض نکند که از زیر بار حل آن مشکل زندانی ها فرار کند. بحث را تا حد ممکن کوتاه کردم و برگشتم تا در سلولم اخبار را پی بگیرم. پاسخ خیلی طول نکشید: سید حسن نصرالله از طریق تلویزیون المنار و رادیو نور، صحبت کرد و شک ها پیرامون سلامتی اش را زدود. من داشتم از طریق رادیو نور بحثش را دنبال می کردم.
اوج بحثش آنجا بود که از همه خواست به عرصه دریا نگاه کنند. من هم به حرفش گوش کردم و به صورت ناخودآگاه به سمت در سلول حرکت کردم: انگار داشتم آن ناوچه را می دیدم، ناوچه «حانیت»، همانی که دقیقا در همان لحظه اشاره سید حسن در نزدیکی سواحل بیروت مورد هدف قرار گرفت. از شادی به هوا پریدم. از طریق در سلول شروع کردم راهرو را نگاه کردن تا همان افسر را ببینم. فقط برای اینکه من او را ببینم و او هم مرا ببیند، همین. نمی خواستم در آن لحظه چیزی به او بگویم، فقط نگاه. نگاهی که می توانست مثل همان موشکی باشد که «حانیت» را به آتش کشید.
انگار که زندان ناگهان از شادی منفجر شده باشد.
فریاد «مبارک، است» «مبارک است» از درهای سلول ها شروع کرد به بیرون آمدن.
اسرائیل شروع کرد به دشمنی کردن با حقیقت: از طریق رسانه هایش اعلام کرد یک سلاح سبک، به این ناوچه شلیک شده و ضررهای جزئی ای به آن وارد کرده است. ولی تصاویری که پخش شد، دروغ بودن این ادعا را ثابت کرد و ارتش اسرائیل مجبور شد در حدود ساعت ده و نیم، بیانیه صادر کرده و اعتراف کند که ناوچه با صدمات جدی مواجه شده و آتش گرفته است و از بین سرنشیانان آن، عده ای هم کشته و مفقود شده اند.
حال و هوای جوان های زندانی کلی بهتر شد. بهشان گفتم: «پیروزی شروع شده، آن هم در همه سطوح. حالا اسطوره ارتشی که دروغ می گفت و هرچه می خواست بیان می کرد، دیگر ساقط شده است. حالا تحت فشار تصاویر، مجبور شده اعتراف کند.»
با این وجود، به اینکه از تلویزیون های اسرائیلی خبر را بگیرم اکتفا نمی کردم، حالا بیشتر به رادیو نور اعتماد می کردم. و البته در این بین، تصاویر، حَکَم بودند.
اسرائیل مدعی شد مقداری اسلحه متعلق به مقاومت را ضبط کرده است. تصاویر چندتا اسلحه شکاری و چندتا کلاشینکوف را هم نشان دادند. به جوان ها گفتم: «این سلاح ها را توی هر خانه ای می شود پیدا کرد. وقتی کارشان به جایی رسیده که برای نشان دادن برتری در جنگ، این تصاویر را نشان می دهند، یعنی اوضاع برای ما خوب است. کجاست آن تصاویری که در دوره انقلاب فلسطین پخش می کردند که صندوق های پر از سلاح های روی هم انباشته و صندوق های پر از موشک را نشان می داد؟»
از آنجا که اسرائیل، بسیاری از خطوط تلفن را تحت نظر و شنود گرفته بود، کمتر از تلفن استفاده می کردم، ولی نمی توانستم تماس هایم را بالکل قطع کنم، چرا که بعضی از تفصیل و اخبار را از آن طریق به دست می آوردم.
امروز زنگ زدم به جوزف سماحة.[3] بهم خبر داد که اوضاع آماده کردن چیزهای مورد نیاز برای شروع انتشار روزنامه الاخبار در چه وضعی است. از او پیرامون نظرش راجع به وقایع جاری پرسیدم. برایم یک بازخوانی سیاسی از اوضاع جنگ و منطقه ارائه کرد. گفت که این جنگ هم یک ایستگاه دیگر برای شکست طرح آمریکایی – اسرائیلی خاورمیانه جدید است. از اطمینانش به حزب الله هم گفت. ضمنا گفت که اسرائیل جنگ را روی حساب تصورش مبنی بر ساده بودن شکست حزب الله شروع کرده است، و روی این احساس پنهانی که بر روی فضای کشورهای عربی مسلط است. اما نتایج، خلاف این را نشان می دهد. حالا اسرائیلی که برای جنگیدن یکجا با همه کشورهای عربی آماده است، در جستجوی راهی برای پیروزی بر یک جزء کوچک از قدرتی آماده نبرد، به کارهای دیوانه وار دست می زند. و این همان چیزی است که تفاوت در فهم معنی پیروزی را ایجاد کرده است. از نظر اسرائیل، هر چیزی جز شکست دادن قاطع و کامل حزب الله، برایش شکست محسوب می شود، برای اینکه نظریه تعادل قوا را رد می کند. اما از نظر حزب الله، همین که صرفا اجازه ندهد اسرائیل پیروزی کسب کند، برایش پیروزی ای بی نظیر محسوب می شود.

[جوزف سماحه]


جوزف سماحه مثل همیشه، صحبتش را با یک شوخی تمام کرد: کسانی را که می گویند من سبب جنگ هستم و آزادی من اینقدر نمی ارزد که لبنان نابود شود را به مسخره گرفت و گفت: «حتما همین زودی ها از تو خواهند خواست که بیانیه معذرت خواهی از راه انداختن جنگ هم بنویسی» و زد زیر خنده.
شب چهارم جنگ را با اخبار جنایت های اسرائیل  و ادامه تخریب زیر ساخت های لبنان به خواب رفتیم. فردا صبحش، یعنی روز پنجم جنگ، با صدای ابوجاموس از خواب بیدار شدم:
-بلند شو، حزب الله حیفا را موشک باران کرده است.
رفتم سراغ تلویزیون. داشت به صورت مستقیم تصاویر ایستگاه قطار حیفا را نشان می داد. می گفت 8 نفر کشته و ده ها نفر زخمی شده اند.
-«ای ول، همین درسته» این را به خودم گفتم.
وضعیت زندان عوض شد: از بدبینی، به خوش بینی.
سید حسن نصرالله، برای بار دوم از زمان آغاز جنگ، از طریق سخنرانی ضبط شده ای در تلویزیون ظاهر شد. به صراحت اعلام کرد که «اینکه کارخانه های مواد شیمیایی و بیو شیمیایی را –با وجود اینکه در تیررس موشک های ما بود- هدف قرار ندادیم، برای این بود که امور را به سمت نامعلومی نبریم. و برای این بود که سلاح ما سلاح بازدارندگی است، نه سلاح انتقام.»
حالا اعتماد جوان ها به حرفهایم مجددا بازگشته بود. شروع کردند به سؤال کردن از من که خب، حالا بعدش چه خواهد شد؟ و من هم هر روز، به اختصار آنچه در تماس های تلفنی شبانه ام می شنیدم، بهشان منتقل می کردم. البته بدون اینکه لو بدهم که این اطلاعات را از طریق تماس تلفنی کسب کرده ام.
بعد از یک هفته، در ساعت پنج صبح روز هشتم جنگ، نیروی ویژه به اتاق من حمله کرد. بیدارمان کردند. ازشان پرسیدم: «چه خبره؟»
جواب دادند: «تفتیش.»
همراهشان مقداری وسیله داشتند تا بتوانند هر چیزی را که خواستند باز کنند یا بشکافند. به هیچ چیز فکر نمی کردم جز تلفن. البته من تلفن را داخل جایی بسیار ساده در سلولم پنهان کرده بودم که پیدا کردنش این همه وسیله لازم نداشت. اصلا این مخفی گاه را به خاطر این سادگی اش انتخاب کرده بودم. جاهای سخت را حتما دنبالش می گردند و برای همین، خطرناک ترند. چند باری پیش آمده بود که مخفی گاه هایی که برای ساختنشان کلی زحمت کشیده بودم را پیدا کنند. برای همین تصمیم گرفته بودم تلفن را یک جایی جلوی چشمشان بگذارم، تا نبینندش! مثل دزدی که جنس دزدی را نزدیک کلانتری قایم کند، یا حتی توی خود کلانتری! [اینطوری ذهن کسی به اینکه ممکن است اینجا باشد و باید اینجا را دنبالش گشت، نمی رسد]. مخفی گاه تلفنم زیر یک تکه پلاستیک کوچک بود که اگر برش می داشتند یا حتی دستشان را رویش می گذاشتند، پیدایش می کردند.
گشتنشان که شروع شدم به خودم گفتم: «خلاص، پیدایش کردند رفت! حالا می گیرندم و برای مجازت می اندازندم سلول انفرادی. آن هم در این وضعی که بیشترین احتیاج را به ارتباط با عالم دارم.»
نگهبان ها اینکه من به عنوان نماینده اتاق، موقع گشتنشان آنجا بمانم را رد کردند. ما بعد از کلی مقاومت و اعتصاب، توانسته بودیم با مسئولین زندان به توافق برسیم که موقع گشتن سلولها، یک نماینده از زندانی ها در اتاق باقی بماند تا چیزی از سلول دزدیده نشود. برای این ماندن من را رد کردند که اعتقاد داشتند اگر من بمانم، به وحشی بازی هایشان موقع گشتن اعتراض می کنم. شاید هم اعتقاد داشتند من یک تلفن دارم و برای همین اگر بمانم دائم موقع گشتن، وضعشان را به هم می ریزم [تا نتوانند راحت بگردند].
مرا از سلول فرستادند بیرون. وقتی رفتم توی راهرو، دیدم که با سلول ما، 4 تا سلول دیگر را برای تفتیش انتخاب کرده اند. اینها سلول های رهبران زندان بود. داخل راهرو، مروان برغوثی [4]، عبدالناصر عیسی و توفیق ابونعیم را دیدم.

[سمیر قنطار در کنار مروان برغوثی]


وقتی من و مروان و عبدالناصر و توفیق دور هم جمع شدیم، از همدیگر پرسیدیم که اینها دنبال چه می گردند. به این موضع شکمان برد که نکند خبری بهشان رسیده باشد که ماها تلفن در اختیار داریم. رفتم سراغ آنجایی که یک چیزی می گذاشتند که بنشینیم. دراز کشیدم تا دعا کنم و بگیرم بخوابم. آخ که شیرین ترین در توی چنین وضعیتی این است که آدم بگیرد بخوابد! این کارم به نظر همسلولی ام-جادالله کنعان- خیلی عجیب بود. بهم گفت:
-مثل اینکه تو نمی دانی داخل سلولمان یک تلفن هست ها! و هر لحظه ممکن است پیدایش کنند.
در هر حال، مهم این بود که با وجود آشفتگی حالش، مرا به حال خودم ول کرد. بعد تقریبا یک ساعت، وقتی عملیات جستجو تمام شد، یکی از نگهبان ها مروان برغوثی و رفیقش را صدا کرد که به سلولشان بروند. بعدش علی عبدالناصر و هم سلولی اش را صدا کردند. بعدش هم توفیق و همسلولی اش را صدا کردند. حالا فقط مانده بود سلول ما. هنوز عملیات تفتیش سلول ما در جریان بود. گفتم: «اکّه هی، حتما تلفن را پیدا کردند!»
ولی همانطور دراز کشیده و آرام باقی ماندم.
بالاخره خورشید هم طلوع کرد، و بعد از چند ساعت بهمان گفتند که می توانیم به سلولمان برگردیم. شروع کردم به نگاه کردن در چهره نگهبان ها تا خوب بسنجمشان. می خواستم ببینم تلفن را پیدا کرده اند یا نه.
یکی شان گفت: «صبح به خیر سمیر.»
این را با سردی، و با لحن عادی گفت. به خودم گفتم: «ظاهرا که پیدایش نکرده اند.»
به رفتن ادامه دادم تا رسیدم به در سلولمان. رفتم داخل سلول. ابوجاموس هم سلولی ام-که به عنوان نماینده ما در سلول باقی مانده بود- نزدیک بود بزند زیر خنده، از اینکه نتوانسته بودند مخفی گاه تلفن را به رغم سادگی اش پیدا کنند. سریع با اشاره بهش گفتم نخندد و ساکت باشد. افسرهای اسرائیلی هنوز داخل سلول و نزدیک سلول بودند. و هر حرکتی، ولو یک خنده کوچک، می توانست نظرشان را جلب و کارمان را خراب کند. همین که رفتند، و بند از اسرائیلی ها خالی شد، ابوجاموس برایم تعریف کرد که چه شده بود.
گفت در آن لحظه ای که آن نظامی به تخت من رسیده بوده و شروع کرده بوده باز کردن تکه های پلاستیکی بالای چهارتا پایه ی آن، یک افسر به او دستور داده بوده به راهر و برود و لامپ ها را در آنجا باز و واررسی کند. من تلفن را داخل یکی از همین پایه های تخت مخفی کرده بودم، البته بعد از اینکه آن را با مقداری اسفنج -که از برس و بالش جمع کرده بودم-پر کرده بودم. ابوجاموس می گفت که اینطور بود که حقیقت لو نرفت. خصوصا که آنها موقع عملیات تفتیش گسترده، این قطعه های پلاستیکی بالای ستون ها را هم برمی دارند و وارسی می کنند. ضمنا فهمیدم که در سلول های دیگر این پلاستیک ها را هم برداشته و زیرش را بررسی کرده بودند، ولی در سلول من نه. نبضم شروع کرد به تند زدن. به خودم گفتم: «حتما یادشان نیست که داخل سلول من این زیر را وارسی نکرده اند.» [گفتم باید کاری کنند تا به سرشان نزند دوباره بیایند و اینجار ا وارسی کنند و از همین رو] رفتم دم در سلول ایستادم [و با حالتی طلبکارانه] از یکی از نگهبان ها خواستم تا مدیر زندان را خبر کند. اتفاقا همان لحظه از همان جا رد می شد. به او گفتم: «این چه وضع گشتن سلول هاست؟[و چرا سلول ها را به هم ریخته اید؟]
سعی کرد آرامم کند، گفت: «اینها از نگهبان های ما نبودند. از بیرون زندان آمده بودند. مدیریت کل زندان ها اینها را می فرستد نه ما. ما هم تا وقتی که بیایند نمی شناسیمشان. اینها یک واحد مرکزی هستند که جواز ورود به همه زندان ها را دارند.»
بهش اینطور نشان دادم که از توضیحش قانع شده ام! گذاشتم با خیال راحت از قانع شدن من برود. دوتا هم سلولی ام شروع کردن به خندیدندن با من: «یکی دیگه زده، تو این بابا را چسبیده ای؟ حالا که ستاره شان دارد افول می کند، بگذار خوش باشند.»
گفتم: «نه، این کار را کردم که بدانند ما از این قضیه [که ظاهرا بی دلیل و بی فایده چند ساعت سلول ما را گشته و به هم ریخته اند] ناراحتیم [تا بعدا با خیال راحت نتوانند بیایند و سلول ها را بگردند و از به هم ریختن اوضاع هم خیالشان راحت باشد].»
خلاصه، این داستان تفتیش هم به خیر گذاشت.

پی نوشت ها:
1-فدایی، در ادبیات سیاسی قضیه فلسطین، به مبارزینی گفته می شد که تمام همّ و غمّشان منحصر بود در جنگ با اسرائیل و در این راه از بذل هیچ چیزی حتی جان دریغ نداشتند. لذا معروف شدند به «فدایی». این اصطلاح کم کم تبدیل شد به اصطلاحی عام، برای نامیدن مبارزین گروه های مقاومت فلسطینی خصوصا بین دهه های 60 تا 90 میلادی.
2-همانطور که در تمامی زندان های جهان مرسوم است، سمیر قنطار هم به واسطه طول مدت زندانی بودنش و سن بالاترش و آشنایی بیشترش با نوع رفتار اسرائیلی ها و با زبان آنها، معمولا به عنوان واسطه و نماینده زندانیان برای بحث با مسئولین زندان انتخاب می شد.
3-جوزف سماحة از روزنامه نگاران و سیاسیون و متفکرین لبنانی بود که روزنامه الاخبار لبنان را تأسیس کرد. این روزنامه جزو برترین روزنامه های لبنان و جهان عرب محسوب می شود. سماحه چند سال پیش فوت کرد.
4-از رهبران بزرگ گروه های جهادی فلسطینی که اسیر و به حبس ابد محکوم شد. او هم اخیرا توانسته خاطراتش از زندان را مکتوب کرده و به بیرون بفرستد که در لبنان چاپ شده. عنوان  این خاطرات خواندنی این است: «هزار روز در سلول انفرادی».

ادامه دارد...

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
mogtaba-pilot, Mahdi1944, Mehrab373, reza4087, Java, Amiiiin, zadhoosh

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

985

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 84 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 26 اسفند 1391 18:05

آرشيو سپاس: 7456 مرتبه در 1001 پست

Re: خاطرات کسی که جنگ 33 روزه به خاطر ازادی او بود

توسط mohammad area51 » چهارشنبه 26 تیر 1392 09:47

خاطرات خواندنی سمیر قنطار از اسارتگاه اسرائیل در جنگ 33 روزه/قسمت‌آخر
به افسر اسرائیلی گفتم نیروهای حزب الله از بس بر شما مسلطند انگار دارند آتاری بازی می کنند!

با هم قسمت پنجم و آخر این خاطرات را می خوانیم*:


وقتی که در دومین جمعه جنگ، یعنی روز دهمش، داشتم مقاله ناحوم برنیگ در «یدیعوت آحرنوت» را می خواندم، احساس یک جور شور و اطمینان غریب کردم. روزنامه را برداشتم و رفتم سلول مروان برغوثی. ایستادم دم در سلولش. از طریق پنجره مشبک در سلول، خنده همدستی در سری که شکف نشده بود، تبادل کردیم. روزنامه را گرفتم جلوی صورتش، مثل کسی که سندی را جلوی صورتی کس دیگری که حرفش را قبول ندارد می گیرد. با اینکه مروان برغوثی موضعش به نفع مقاومت بود، ولی از شکست حزب الله و اینکه امور به نفع آن پیش نرود می ترسید. (چند وقت پیش بحث گذرایی کرده بودیم راجع به اینکه چقدر برای ما سخت است که به اخبار میدانی جنگ دست پیدا کنیم.)
روزنامه رو بالا آوردم و گفتم: «بگیر مقاله ناحوم برنیگ را بخوان. نوشته :"اولمرت، فرار کن!" یعنی از لبنان و جنگ با آن. این برنیگ همراه با نظامی های اسرائیل در مرزها بوده و تا آنجایی که آنها توانسته اند داخل لبنان پیش روی کنند هم همراهشان رفته. و آنچه را دیدنی بوده، دیده!»
مروان روزنامه را گرفت و مقاله را سریع خواند. من هم داشتم از صورتش، عکس العملش را می خواندم: چیزی بود بین شوک و انتظار. مثل کسی که بگوید من این را می دانم و این، خوشحالم هم می کند ولی باید منتظر بود و نتیجه را دید. درست نیست که ما تا این را دیدیم خیالمان راحت بشود و با خیال راحت بگیریم تخت بخوابیم.
ازش پرسیدم: «تو به عنوان یک فرمانده نظامی، این موضوع را چطور تفسیر می کنی که حزب الله در صحنه میدانی ایستادگی کرده و پاسخش هم حالت تصاعدی دارد و تعداد موشک های شلیک شده اش هم هر روز بیشتر می شود و قدرت این را هم دارد که اهداف را دقیقا تعیین کرده و مورد هدف قرار دهد؟»
جواب داد: «عالی. این دلیل سیطره و قدرت تحکّم حزب الله است. نشان دهنده این است که نیروی اصلی اش را توانسته حفظ کند.»
گفتم: «تابو شکسته شد. دیگر نمی توانند ضرباتی که می خورند یا سخت بودن نابودی حزب الله یا حتی سخت بودن پیروزی برش را مخفی کنند.»
در این گفتگو با مروان، نمی خواستم ثابت کنم که حزب الله پیروز شده. این برایم مهم بود که بگویم مقاومت (به نحو عام) شکست نمی خورد مگر اینکه خودش بخواهد [یعنی از مسیر مقاومت دست بردارد]. نه اشغال اراضی به معنی این است که مقاومت شکست خورده و نه ویران کردن معنی اش پیروزی است. حزب الله یک ارتش نظامی نیست. پس مهم این است که بتواند مخفی شود و قدرتش را از ضربه دشمن حفظ کند و به موقع بیرون بیاید و حمله کند و به دشمن لطمات سنگین بزند و باز هم از دسترسش خارج شود. خودم داشتم شخصا با مروان حرف می زدم و پیامم را مشخصا برای خود او می فرستادم.
البته باهام راه آمد و خیلی بحث نکرد ولی معلوم بود که ترسهایی که داشت، زایل نشده.

[سمیر قنطار در کنار مروان برغوثی]


به جوان هایی که عبری بلد بودند تک تک رونامه را می دادم تا مقاله را بخوانند. هر کس هم عبری بلد نبود، یا خودم برایش نقل می کردم یا می گفتم از کسانی که مقاله را خوانده اند بپرسد. به نظرم می رسید این مقاله، در را به روی بازخوانی تجربه یک جنگ شکست خورده باز کرده است.
کم کم، در اسرائیل، بحث ها پیرامون عملکرد ارتش و مرگ ده ها نظامی بالا گرفت. در حالی ده ها نظامی کشته شده بودند که برای آنها، مرگ یک نظامی از مرگ 10 غیر نظامی سخت تر است. صدای پناه گرفتگان در پناهگاه ها هم-که آنطور که باید و شاید بهشان خدمات ارائه نمی شد- کم کم در آمد.
مسئولین زندان، خودشان و بدون اینکه ما بخواهیم، پخش شبکه های عربی را –که در ابتدای جنگ پخشش را برای ما قطع کرده بودند-دوباره از سر گرفتند. از اینکه خبرها به ما نرسد نا امید شده بودند، شاید هم در ابتدا، می خواستند از حرکتی از جانب ما در اعلام همبستگی با لبنان جلوگیری کنند.
حالا، وسط تعدد شبکه های تلویزیونی و منابع خبر، جوان ها انگار که داخل «بورس روحیه» وارد شده باشند، با اخباری که می رسید، یک ساعت روحیه شان بالا می رفت و یک ساعت پایین می آمد. وقتی شبکه های اسرائیلی را نگاه می کردند، روحیه شان افت می کرد. وقتی هم که شبکه های عرب زبان، مثل الجزیرة، را نگاه می کردند روحیه شان می رفت بالا و خوشبین و هیجانی می شدند.
هنوز یکی شان نرفته بود که یکی دیگرشان می آمد سراغم و می پرسید چه خبر یا مثلا می پرسید این مارون الرأس که اسرائیل خواسته واردش بشود ولی نتوانسته و هفت تا از سربازهایشان کشته شده و ده تایشان هم زخمی شده اند و سه تانکشان هم منهدم شده کجای لبنان است؟

[انهدام تانک فوق پیشرفته مرکاوا توسط حزب الله]


من هم جواب می دادم: «دقیقا لب مرز. نزدیک شهرک صهیونیستی «افیفم» که نیروهای مقاومت بهش رسیده و نیروهای دشمن را زیر باران گلوله و موشک و خمپاره گرفته و تعداد زیادی از اسرائیلی ها را کشته اند. نزدیک همانجاست.»
یا مثلا می پرسیدند: «چطور نیروهای حزب الله توانستند بگذارند اسرائیلی ها گمان کنند که بنت جبیل و مارون الرأس را تصرف کرده اند و روی همین حساب بگیرند بخوابند و آن وقت سر صبح نیروهای مقاومت بهشان حمله کنند و قلع و قمعشان کنند؟» یا مثلا می پرسیدند: «نیروهای حزب الله چطور توانستند برای اسرائیلی ها در عیترون کمین بگذارند؟» یا «مرحله ما بعد حیفا و رسیدن موشک خیبر 1 به شهرک عفوله یعنی چی؟»
البته در کنار این سؤال ها راجع به پیروزی های مقاومت، خبر جنایت های اسرائیل و بمباران ها و خرابی هایش هم نقل می شد.

[نمونه ای از کشتار وحشیانه اسرائیلی ها در قانا]


[نمونه ای از خرابی های ایجاد شده توسط اسرائیلی ها در لبنان]
***


تقریبا در اواسط جنگ، من و مروان برغوثی و توفیق ابونعیم را به دفتر زندان خواستند. در آنجا، خانمی که مسئول بخش اطلاعات در مدیریت زندان بود، در انتظارمان بود. اسمش «بیتی» بود. کوتاه قد و لاغر بود و یک شلوار و پیراهن غیر نظامی به تن کرده بود که بیشتر باعث می شد شبیه مردها بشود.
شروع کرد به بحث کردن از وضع فلسطینی ها و حرکت حماس و اینکه «فلسطینی ها در معرض خطرند و بیش از این نمی توانند شالیت را مخفی نگه دارند.» و بعدش شروع کرد به حرف زدن راجع به جنگ لبنان. گذاشتم خوب تصوراتش را راجع به این جنگ و اینکه این یک مسئله چند روزه است و حزب الله به زودی نابود می شود بگوید، بعد وارد بحث شدم. گفتم:
«در این جنگی که به راه انداختید به اهدافتان نمی رسید و شکست می خورید و نمی توانید حزب الله را یا توانایی های دفاعی اش را نابود کنید و از لبنان به صورت شکست خورده و ذلیلانه بیرون خواهید رفت.» و بعد شروع کردم برایش سناریوهایی که در باتلاق لبنان در پیش رو دارند توضیح دادن:
«نمی توانید حتی وارد یک شهرک شده و آن را نگه دارید. تانک مرکاوا خوار و خففیف می شود و سلاح های هواییتان میزان زیادی از کارایی خود را از دست می دهند، مگر قدرت تخریب و کشتن غیرنظامی ها را. یعنی همان کاری که همین الان می کنید.»

[نمونه ای دیگر از کشتار وحشیانه غیر نظامی های لبنانی توسط اسرائیل]


عصبانی شد و شروع کرد جوری که انگار خیلی حرف عجیبی زدم، جواب دادن که: «تو این حرف را می زنی؟ تو که خوب ما را می شناسی. و می دانی که ما هیچ وقت شکست نمی خوریم.»
چشمم را بستم و چند لحظه بعد باز کردم. شروع کردم سرم را پایین و بالا کردن و با چشم های تنگ شده جواب دادم: «من هم شما را می شناسم هم نیروهای خودمان را می شناسم. اتفاقا این ماییم که شکست نمی خوریم.»
مروان داشت با خوشحالی نگاهم می کرد. اوج خوشحالی اش وقتی بود که این جمله را گفتم: «شماها اینقدر زیر تسلط نیروهای حزب اللهید که انگار دارند آتاری بازی می کنند!» مروان زد زیر خنده. بیتی هم به قدری عصبانی شد که سریع بحث را تمام کرد.
وقتی داشتیم بر می گشتیم به بندمان، مروان بهم گفت: «یک چیزی به این بیتی گفتی که تا حالا توی زندگی اش نشنیده بود.»
بعد هم که بند رسیدیم، مروان شروع کرد به جوان هایی که دورش جمع شده بودند، آنچه به بیتی گفته بودم را نقل کردن، خصوصا داستان «آتاری» را. این داستان تبدیل شد به ضرب المثل. سر زبان همه در زندان افتاده بود. تبدیل شده بود به نشان روحیه های بالا و اخبار میدانی خوشحال کننده.
***


در روز بیست و دوم جنگ، رسانه های اسرائیلی خبری اعلام کردند مبنی بر ربایش چهار نفر از جمله سید حسن نصرالله. گفتند این ربایش در عملیات هلی برن بر روی بیمارستان «دارالحکمة» در بعلبک صورت گرفته. با عجله رفتم سراغ رادیو نور. رادیو خبر ربایش تعدادی شهروند لبنانی توسط اسرائیل را اعلام کرد. و گفت این حسن نصرالله ربوده شده یک شهروند عادی بوده که در زمینه تجارت سبزیجات یا چوب فعالیت می کرده.
خوشحالی اسرائیلی ها از آن خبر، باعث شد افسرها بریزند توی راهرو تا حرص ما را در بیاورند. به من می گفتند: «سید حسن را اسیر کردیم.»
جواب دادم: «خوشحال نباشید. این، آن سید حسن نیست.»
با چهره های شوکه شده، به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «حتی اگر سید حسن نبوده، بالاخره یکی از نزدیکانش و از فرماندهان حزب الله بوده.»
بعد از نشان دادن قهرمان بازی هایشان در تلویزیون، مصاحبه با فرمانده عملیات هلی برن را پخش کردند که داستان عملیات را اعلام کرد و گفت هدف عملیات، ربودن شیخ محمد یزبک بوده است.

[شیخ محمد یزبک]


در اینجا بود که خبرنگار شبکه دو، رونی دانیل، بر روی صفحه ظاهر شد و شروع کرد به ناچیز نشان دادن موضوع. آنچه صبح به آن افسران بودم را نقل کرد. حالا این افسرها هم به حرف های من باور پیدا کرده بودند و اخبار را از من می پرسیدند!
روش دائمی رسانه های اسرائیلی این است که در روز می گویند، یک سری درگیری در لبنان رخ داده و چند نفر مجروح شده اند. نه دقیقا به اعداد اشاره می کنند و نه تفاصیل جریان را می گویند. شب که شد شروع می کنند کم کم معلومات را ارائه کردن. روی همین حساب، نگهبان ها و افسرهای اسرائیلی دیگر تا شب منتظر نمی شدند، در همان طول روز می آمدند سراغم که در جریان اخبار قرار بگیرند. من هم هرچه رادیو نور پخش می کرد را برایشان می گفتم: «نیروهای حزب الله تعدادی از نیروهای اسرائیل را با عملیات فریب به داخل یک خانه کشانده و خانه را منفجر کرده اند ... نیروهای مقاومت ناوچه ساعر چهار و نیم را در مقابل سواحل صور منفجر کرده اند ... یک تانک مرکاروا در طیبه و یکی هم در مارون الرأس منهدم شده است ... حدود 150 موشک در کمتر از نیم ساعت به سمت شهرکهای اسرائیل شلیک شده است ... و سید حسن گفته اگر بیروت بیروت بمباران شود، تل آویو را موشک باران خواهد کرد.» و ازاین قبیل.
عکس العملشان غالبا این بود که این جنگ را بیهوده و مسخره می شمردند و می گفتند: «بس است دیگر. باید تمامش کنند!»
***


روز سی ام. ساعت شش و نیم عصر، یعنی نیم ساعت قبل از بستن درب سلول ها، داشتم برمی گشتم به سلولم که یکی از زندانی های عضو حماس –عاطف مرعی- صدایم کرد تا در تلویزیون تصاویر ستون هایی از تانکهای اسرئیلی که در مرز به صف شده و منتظر بودند را ببینم. نشستیم به نگاه کردن. خبرنگار نظامی تلویزین می گفت: «تازه از الان، جنگ شروع شده است!»

مرعی گفت: «دارند با نیروهای زیاد و سنگین وارد می شوند. اوضاع به زودی عوض خواهد شد.»
خندیم و گفتم: «تا صبح صبر کن. خواهی دید که حزب الله با این ها هم آتاری بازی خواهد کرد! چرا شماها نگرانید؟»
صبح که شد، اخبار و تصاویر شروع کرد به پشت سر هم آمدن. شوم ترین و سیاه ترین روز تاریخ ارتش اسرائیل بود. تلاش های پیشروی زمینی، در بیش از یک محور، با شکست مواجه شده بود، طیبه، مرجعیون، منطقه خیام و ... . حزب الله توانسته بود 18 افسر و نظامی اسرائیلی را بکشد. مرکاوا هم تیکه و پاره شد: 15 واحد زرهی مرکاوا در منطقه خیام و مرجعیون و محورهای مقدم منهدم شده بود.

[انهدام تانک فوق پیشرفته مرکاوا توسط حزب الله]


آخ که که چقدر این روز جالب بود! البته به شرطی که سرلشگر نیروهای امنیت داخلی ،عدنان داوود، نمی نشست –درحالیکه 400 نیروی تحت امرش سپر انسانی شده بودند- در سربازخانه مرجعیون با افسران اسرائیلی چای بنوشد.
سرخوردگی فرماندهان اسرائیلی رو به افزایش بود. حالا هدف اولشان از جنگ شده بود ایجاد تخریب و جنایت و کشتار مردم.

درمقابل، مقاومت توانسته بود نیروهایش و سیطره اش در عرصه میدانی را حفظ کند. در این گوشه ای حمله ای ترتیب می داد و در آن گوشه جلوی یک پیشروی را می گرفت و هلی کوپتری را در آن یکی گوشه ساقط می کرد. شلیک موشک هایش به سمت مناطق اسرائیلی هم که مستمرا ادامه داشت. و اسرئیل هم مجبور بود که به عدد کشته های ارتشش اعتراف کند.
بالاخره جنگ بعد از روز قتلگاه مرکاوا در منطقه خیام و مرجعیون و وادی حجیر –که طی آن، 50 تایش منهدم شد- تمام شد.
بیتی داشت از بخش ما رد می شد و من هم داشتم با تعدادی از جوان ها حرف می زدم. رویش را از ما برگرداند. قطعا همه آن چیزهایی که بهش گفته بودم را یادش بود.
صدایش کردم: «بیتی!»
چرخید به سمتم : «چیه؟»
ازش پرسیدم: «یه دست آتاری می زنی؟!»
درحالیکه ما داشتیم می خندیدیم، راهش را گرفت و رفت؛ بدون اینکه یک کلمه حرف بزند.

*مترجم: وحید خضاب

منبع :  لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


پایان

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohammad area51 تشکر کرده اند:
mogtaba-pilot, Mahdi1944, Mehrab373, reza4087, Amiiiin, zadhoosh, Shahbaz


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان