در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Major

Major



نماد کاربر
پست ها

426

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 29 تیر 1391 13:19

آرشيو سپاس: 2720 مرتبه در 407 پست

فرمانده‌ای که سرش را با نمره چهار، ماشین می کرد!

توسط jhan2010 » پنج شنبه 17 مرداد 1392 19:17

با او کاری نداشته باش  
                                                 
به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشی، برای ورود و خروج به قرارگاه ایست شبانه بدهند. یکی از شبها نگهبان پاس دو، که نوبت پاسداری اش از ساعت دو الی چهار صبح بود سراسیمه مرا از خوابی بیدار کرد و گفت:
ـ در ضلع جنوبی قرارگاه شخصی هست که فکر می کنم برایش مشکلی پیش آمده.
پرسیدم:
ـ مگر چه کار می کند؟
گفت:
ـ او خودش را روی خاکها انداخته و پیوسته گریه می کند.
من بی درنگ لباس پوشیدم و همراه سرباز به طرف محلی که او نشان می داد رفتم. به او گفتم که تو همین جا بمان. سپس آهسته به طرف صدا نزدیک شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزدیکتر که رفتم او را شناختم. تیمسار بابایی فرمانده قرارگاه بود. او به بیابان خشک پناه برده بود و در دل شب، آنچنان غرق در مناجات و راز و نیاز به درگاه خداوند بود، که به اطراف خود توجهی نداشت. من به خودم اجازه ندادم که خلوت او را بر هم بزنم. از همانجا برگشتم و به سرباز نگهبان گفتم: ایشان را می شناسم. با او کاری نداشته باش و این موضوع را هم برای کسی بازگو نکن.

بیشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشین می کرد


شهید بابایی بیشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشین می کرد. این موضوع علاوه بر وضعیت ظاهری و نوع لباسی که به تن می کرد، باعث می شد که ما در راه بندهای مناطق عملیات با مشکل مواجه شویم؛ زیرا معمولاً نام یک سرهنگ شکل و شمایل خاصی را در ذهن عامه مردم القا می کند، که چنین شمایلی در شهید بابایی وجود نداشت. بالعکس بنده با لباس کار آمریکایی و عینک خلبانی که به چشم می زدم برای اینکه در راه بندها بدون معطلی عبور کنیم خودم را سرهنگ بابایی معرفی می کردم و شهید بابایی هم واکنشی نشان نمی دادند.
یک روز در طول مسیری که با هم می رفتیم. ایشان به طور خصوصی راجع به طرز لباس پوشیدن من صحبت کردند و گفتند:
ـ این لباسهای آمریکایی که شما به تن می کنید، معنویت جبهه را به هم می زند.

من در پاسخ گفتم:
ـ من به لباس شیک پوشیدن علاقه دارم.
در ادامه گفتم:
ـ حالا می خواهم بپرسم که چرا شما سرتان را همیشه ماشین می کنید. آخر حیف نیست که این موهای مجعّد و زیبا را می تراشید. ناسلامتی شما جوان هستید.
ایشان سکوت کردند و چیزی نگفتند. آن روز گذشت.
در یکی از روزها که در منطقه عملیاتی بودیم، من پس از خواندن نماز صبح به جلو آینه رفتم و شروع کردم به شانه زدن موهایم.

با توجه به بلند بودن موهایم این عمل مدّتی طول کشید؛ تا اینکه صدای خنده آهسته ای مرا به خود آورد. به طرف صدا برگشتم. دیدم شهید بابایی است که در کنار سوله دراز کشیده. او از جایی که خوابیده بود نیم خیز شده و به من نگاه می کرد.

من شانه داخل جیبم گذاشتم. بابایی روی به من کرد و گفت:
ـ می خواهم یکی از دلایل تراشیدن سرم را برایت بگویم؟ من الان یک ربع تمام است که می بینم جلو آینه ایستاده ای و موهایت را چپ و راست می کنی. می دانی که زیر هر تار مویت یک شیطان خوابیده؟ غرور این موها، تو را در جلو آینه نگه داشته و فکر می کنی که اگر موهایت را به طرف چپ شانه کنی خوش تیپ تر خواهی شد و یا بالعکس؛ ولی من سرم را از ته تراشیده ام و یک قیافه معمولی به خود گرفته ام. قیافه معمولی هم هیچ وقت انسان را مغرور نمی کند.
من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. از صحبتهای او دریافتم که چقدر با نفسش مبارزه کرده و به همین خاطر انسان کاملی شده بود.

عملیات خطرناک!

در یکی از پایگاه‌های هوایی جنوب بودیم که آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران با بی سیم موضوع محاصره یک لشگر از سپاه را در منطقه عملیاتی «نهر جاسم» به اطلاع تیمسار بابایی رساند. آقای رضایی از ایشان خواست تا با بمبارانهای پی در پی محاصره را بشکند. این در حالی بود که شرایط جوّی در پایگاه بسیار بد بود و دید کافی برای پرواز هواپیما وجود نداشت.

در آن شرایط بابابی به خودش این اجازه را نمی داد که جان هیچ خلبانی را به خطر بیندازد. در حالی که خود را برای پرواز آماده می کرد، به مسئولین فنی هواپیما دستور داد تا در اسرع وقت یک فروند هواپیما از نوع شکاری « F-5» با حداکثر مهمّات آماده کنند. با توجه به نامناسب بودن وضعیت هوا، همه دوستانی که در آنجا حضور داشتند در تکاپو بودند تا نگذارند تیمسار بابایی پرواز کند. چند تن از خلبانان آماده شدند که به جای ایشان این مأموریت را انجام دهند؛ ولی بابایی این اجازه را نمی داد. با تمام تلاشی که دوستان و حتّی فرمانده پایگاه انجام دادند نتوانستند او را از تصمیمش منصرف کنند. تمام فکر بابایی این بود که بچّه‌ها در خطر اند و اگر به موقع نرسد همه قتل عام می شوند؛ امّا این پرواز، پروازی عادی نبود؛ زیرا هر لحظه ممکن بود با شرایط جوّی بد و کمی دید، خلبان و هواپیما دچار حادثه شوند .بابایی سوار هواپیما شد.

لحظه ای بعد در برابر چشمان ملتمس ما، هواپیما را از زمین کند و در آسمان اوج گرفت. لحظه ها به سختی می گذشت. هیچ یک از ما نمی دانست که بابایی با دشمن چه خواهد کرد. آیا موفق خواهد شد یا نه. همین انتظار باعث شده بود که تمام دوستان بابایی از جمله «حسن دوشن»، دوست و راننده بابایی، در کنار باند به انتظار آمدنش لحظه شماری کنند. هر کس زیر لب دعایی را برای سلامتی او زمزمه می کرد. پس از بیست دقیقه، ناگهان صدای ضعیف هواپیما به گوش رسید و فریادی برخاست:

ـ او برگشت.
لحظاتی بعد هواپیما روی باند فرودگان نمایان شد و به نرمی بر سطح باند پرواز نشست. همه خوشحال بودند. دیدم که حسن دوشن از فرط شادی گریه می کند. دوشن عباس را در آغوش گرفت. عباس با لهجه قزوینی به او گفت:
ـ شازده پسر! باز هم که گریه کردی.
پس از این ماجرا باخبر شدیم که همان پرواز سرنوشت سازِ بابایی، باعث شد که حلقه محاصره دشمن در هم بشکند و هزاران رزمنده نجات پیدا کنند.

من نوکر هر چی بسیجی هستم

روزی به همراه شهید بابایی جهت انجام کاری به انبار «مارون 1» رفتیم. من با سر و وضعی آراسته در لباس فرم بودم و سرهنگ بابایی مثل همیشه، در لباس ساده بسیجی. حاج آقا صادقپور، که پدر شهید بود و در لباس بسیجی داوطلبانی در قرارگاه رعد به عنوان انباردار خدمت می کرد، مرا می شناخت؛ ولی بابایی را تا آن روز ندیده بود.
به بابایی گفت:
ـ من نوکر هر چی بسیجی هستم.
سپس رو کرد به من و گفت:
ـ به قیافه اش نگاه کن؛ اصلاً نور از چهره‌اش می باره!
حاج آقا صادقپور تکیه کلامی داشت که هر وقت کسی چیزی می خواست و در انبار موجود نبود به آن شخص می گفت: «برایت می خرم». به همین خاطر از بابایی پرسید:
ـ چیزی می خواهی برایت بخرم؟
بابایی لبخندی زد و گفت:
ـ‌خیلی ممنون. چیزی لازم ندارم.
صادقپور دست کرد در جیبش، چند تا شکلات بیرون آورد و با اصرار به بابایی داد. سپس دستی به سر و صورت او کشید و رو به من کرد و گفت:
ـ شما ارتشی ها بیائید این بسیجی ها را ببیند و هدایت شوید. از اینها طرز لباس پوشیدن را یاد بگیرید.
من برگشتم و به صادقپور گفت:
ـ اتفاقاً ایشان ارتشی هستند.
بابایی نگاه معناداری به من کرد و گویا می خواست بگوید که مرا معرفی نکن. من هم دیگر چیزی نگفتم. صادقپور کاری برایش پیش آمد، خداحافظی کرد و رفت. چند روزی از این ماجرا گذاشته بود که من دوباره صادقپور را دیدم و گفتم:
ـ هیچ می دانی، کسی که آن روز با او شوخی می کردی که بود؟ او سرهنگ بابایی معاونت عملیات نیروی هوایی و فرمانده قرارگاه رعد بود.
صادقپور با شنیدن حرف من محکم به پیشانی اش زد و گفت:
ـ والله او در بین شما ارتشی ها از همه متمایزتر است.
بعد از من پرسید:
آن روز حرف بدی که به ایشان نزدم؟
به شوخی گفتم:
ـ به هر حال هر چه بوده گذشته.
بعدها روزی او بابایی را دیده بود و نسبت به برخورد آن روز عذرخواهی کرده بود. سرهنگ بابایی از اینکه فهمیده بود من ایشان را به صادقپور معرفی کرده ام از من دلگیر شده بود و به من گفت:
ـ شما چرا معرفی کردی؟ کاش می گذاشتی ایشان مرا به عنوان همان بسیجی بشناسد. حالا او با شناختن من، آن سادگی را که در برخورد با یک بسیجی داشت،‌ دیگر با من ندارد. من دوست داشتم تا مرا به چشم یک بسیجی نگاه کند.
سپس از من خواست تا دیگر جایی او را معرفی نکنم.

آقای صرّاف! کُلت داری؟


شهید بابایی به خاطر طرحهای بسیار جامعی که در عملیاتهای هوایی ارائه و اجرا می کردند، نیروی هوایی عراق را با مشکل جدّی رو به رو کرده بودند به همین خاطر حفاظت اطلاعات ارتش به منظور پیشگیری از سوءقصد احتمالی گروهک منافقین، مأموریت حفظ جان ایشان را به بنده واگذار کرده بود.
روزی در مسیر جاده امیدیه به اهواز، همراه تیمسار بابایی و سرهنگ نادری در حال حرکت بودیم. ماشینی که آن زمان در اختیار داشتم، از نوع تویوتا و نو بود. چون موقعیت جاده هم خوب بود، من با سرعت بالایی رانندگی می کردم. شهید بابایی با دیدن عقربه کیلومتر روی به من کرد و گفت:
ـ آقای صرّاف! خواهش می کنم فقط شما رانندگی کنید.
گفتم:
ـ تیمسار! منظورتان چیست؟
شهید بابایی گفت:
ـ با این سرعتی که شما می روید، ‌ما مجبوریم دایماً جلو را نگاه کنیم؛ ولی اگر شما آهسته بروید ما هم می‌توانیم با هم صحبت کنیم و هم از تماشای منظره های اطراف لذت ببریم.
با تذکر ایشان من مقداری سرعت را کم کردم، ولی از آنجایی که به سرعت زیاد عادت داشتم، پس از گذشته چند دقیقه تذکر شهید بابایی را فراموش کردم و دوباره عقربه کیلومتر شمار، به بالای 120 کیلومتر رسید. شهید بابایی به من گفت:
ـ آقای صرّاف! کُلت داری؟
من فکر کردم حادثه ای رخ داده، به همین خاطر بی درنگ ماشین را در کنار جاده نگه داشتم و به سرعت پیاده شدم و کلتم را به ایشان دادم. بابایی کُلت را به من برگرداند و گفت:
ـ آقای صّراف! من و نادری سرهایمان را به هم می چسبانیم و شما لطف کنید با شلیک یک تیر، هر دو نفر ما را بکشید و خلاصمان کنید. آخر جانِ‌ من این طور که شما رانندگی می کنید ما را به تدریج می‌کشی. بیا و با اسلحه یکباره ما را خلاص کن. این طور بهتر است.

این قضیه گذشت و بعدها این جملة تیمسار بابایی تکیه کلام بچه ها شده بود. به طوری که وقتی هر کسی تند رانندگی می کرد، برای هشدار به او می گفتند؛ «کُلت داری؟» و او خودش متوجه می شد که باید آهسته تر بِراند.

قورمه سبزی سرد برای فرمانده چلوکباب داغ برای سرباز!

روزی شهید بابایی به همراه چند تن از فرماندهان سپاه، برای بررسی منطقه جنگی به مناطق عملیاتی جنوب رفته بودند. با توجه به نزدیکی راه تا قرارگاه رعد، شهید بابایی از فرماندهان سپاه دعوت می کند تا ناهار را در قرارگاه نیروی هوایی صرف کنند. به محض رسیدن به قرارگاه، بابایی از مسئول غذاخوری می‌پرسد که ناهار چه داریم و او پاسخ می دهد که ناهار چلوخورشت قورمه سبزی است. شهید بابایی دستور می دهد تا خیلی زود برای میهمانان غذا بیاورند. وقتی که مسئول غذاخوری به آشپزخانه مراجعه می کند، با توجه به اینکه از وقت ناهار گذشته بوده غذا را یخ کرده می بیند. با خود می اندیشد که بهتر است غذای مناسبتری برای میهمانان بابایی، که همه از فرماندهان سپاه هستند، تهیه کند؛ به همین خاطر به آشپز دستور می دهد تا مقداری از گوشتهایی را که برای غذای شب تهیه شده به سیخ بکشد و برنجِ ناهار را هم گرم کند. بابایی و میهمانان بر سر سفره منتظر غذا بودند و با توجه به اینکه شهید بابایی میزبان بوده، از دیر آمدن غذا ناراحت می شود. سرانجام چند دقیقه بعد مقداری کباب به سیخ کشیده شده، که هنوز بخار از آنها بلند است، بر سر سفره می آورند. بابایی با دیدن کبابها خیلی ناراحت می شود و روی به مسئول غذاخوری می کند و می گوید:
ـ مگر نگفتید که غذا قورمه سبزی است؟
او پاسخ می دهد:
ـ آری.
شهید بابایی می گوید:
ـ پس چرا شما تبعیض قائل می شوید؟
با توجه به گذشتن از وقت غذا و دیدن کبابهای به سیخ کشیده شده، تمامی افرادی که سر سفره بودند مترصّد خوردن کبابها بودند؛ ولی شهید بابایی دستور می دهد تا سریعاً کبابها را از سر سفره بردارند و به سربازانی که از قرارگاه پاسداری می کنند بدهند. آنگاه دستور می دهد تا برای ناهار فرماندهان مقداری نان و پنیر و سبزی بیاورند.
حدود ده روز از این قضیه گذشته بود و مسئول غذاخوری به خاطر شرمندگی آن روز، سعی می کرد تا با تیمسار بابایی مواجه نشود؛ تا اینکه ما چند نفری نزد شهید بابایی رفتیم و گفتیم که ایشان از آوردن کبابهای منظوری نداشته اند. شهید بابایی خیلی جدّی گفتند:
ـ من می خواستم تا به همه بگویم که باید در قرارگاه فقط یک نوع غذا پخته شود و تمام افراد قرارگاه با هر درجه و مقامی که هستند، موظّفند از همان غذا بخورند. نه اینکه سرباز قورمه سبزی سرد بخورد و فرمانده چلوکباب داغ.

منبع:سایت رسمی شهید عباس بابایی
امید به رهایی نیست وقتی همه دیوارند

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب jhan2010 تشکر کرده اند:
reza4087, salam_2407, napoleon benapart, Amiiiin, Mehrab373, Mahdi1944, Present, shafagh 2, kaveh606, Shahbaz

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان