در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Captain

Captain



no avatar
پست ها

1224

تشکر کرده: 945 مرتبه
تشکر شده: 1627 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 4 شهریور 1389 20:14

آرشيو سپاس: 3493 مرتبه در 664 پست

گریه سردار شهید بر مظلومیت مردم غزه

توسط shafagh 2 » چهارشنبه 15 مرداد 1393 23:46

شهید شیر علی سلطانی یکی از شهدا دفاع مقدس فارس است که در ذیل این مقاله مطالبی در مورد ایشان را اضافه کرده ام. یکنفر که خودش از افراد اهل عبادت و زیارت امامان و امامزاده ها (سلام الله علیهم) است دیروز خوابی را برای من تعریف کرد . وی گفت :
من اقایی بسیار نورانی و زیبا صورت را در خواب دیدم که از توصیف زیبایی او ناتوان هستم. او درجایی نشسته بود و می گریست طوری که شانه هایش از فرط گریه می لرزید و گاه ازشدت تاثر با دست به پیشانی اش می زد. از فردی پرسیدم این اقا کیست به من گفت: او سردار شهید شیرعلی سلطانی است. پرسیدم برای چه گریه می کند؟ ان فرد گفت: او بر احوال و مظلومیت مردم غزه می گرید.


شیرعلی سلطانی شهید بی سری که قبرش راخودش کند






محل تولد : فارس /شيراز

تاريخ تولد : 1327
محل شهادت : شوش

تاریخ شهادت : 2/فروردين/1361
مزار شهید : كتابخانه مسجد المهدي شيراز



شيرعلي در سال 1327 در محله کوشک توام شيراز از توابع استان فارس در خانوادهاي متدين چشم به جهان گشود ، او تحصيلات کلاسيک خود را تا پايان سال ششم ابتدايي به پايان رساند . سپس وارد حوزه علميه شد ، تا روح تشنهاش را در مکتب اسلام سيراب نمايد . با اوجگيري انقلاب اسلامي سلطاني در صف سربازان روحالله ( ره ) قرار گرفت و به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت ، به طوريکه چند مرتبه مأموران ساواک او را مورد بازجوئي قرار دادند . وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و عازم جبهههاي حق عليه باطل شد . ذوق و قريحه شاعري او همراه با روح پرصلابتش شبهاي تاريک جبهه را زيباتر مينمود . او با صداي دلنشين خود اشعارش را در محافل مختلف مذهبي براي رزمندگان ميخواند ، سرانجام اين شيرمرد عرصههاي نبرد در روز دوم فروردين ماه سال 1361 در سن 34 سالگي در منطقه شوش بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر به شهادت رسيد ، پيکر بيسر او را در کتابخانه مسجدالمهدي ( عج ) شيراز به خاک سپردند . از او دو مجموعه شعر با عنوان « ديوان حق و باطل » و « شهيد شمع تاريخ است » به يادگار مانده است.



خاکهاي نمناکي در زاويه چپ حياط مسجد ريخته شده بود ، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسيدم . گودالي در وسط کتابخانه بود ، آرام جلو رفتم ؛ گودال درست به اندازه قد يک انسان بود ، ترس عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت ، مردي قوي هيکل داخل گودال خم شده بود ، کمي سرش را بلند کرد ، با صداي بلند گفتم : « سلام ! خسته نباشي ، حاجي ... » آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند : سلام عليکم و رحمة الله » صورتش سرخ به نظر ميرسيد ، سلطاني که بلند شد ، گودال مثل يک قبر بود ، حتي لبه و لحد داشت ، گفتم : « پناه بر خدا ! اين براي کيست ؟ » لبخندي زد و با مهرباني پاسخ داد : « اين قبر حقير فقير ، شيرعلي سلطاني است » .
به داخل قبر نگاه کردم ، به نظرم براي قامت رشيد حاجي کوچک بود ، بهار سال 1361 پيکر خونين شيرعلي را به کتابخانه آوردند ، براي پيکر بي سر حاجي اندازه قبر کافي به نظر ميرسيد ، يک لحظه زمين و زمان در مقابل چشمانم تيره و تار گشت ، او بارها گفته بود : « من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم » .

شهید سلطانی بارها می فرمود :
من شرم می کنم در پیشگاه اربابم امام حسین سر در بدن داشته باشم
بله این شهید آرزو داشت مانند اربابش امام حسین بی سر از این دنیا برود
و همین طور هم شد....
شهید سلطانی قبر خودش را با دستان مبارک خویش کند
و برای قبر جای سر نگذاشت
اما اگر شهید سر در بدن داشت هرگز جای پیکر بی سرش نمی شد.


3 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان