خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » چهار شنبه 12 فروردین 1394, 4:32 pm


من آهنگران نيستم!



فاميل من آهنگران است. در آن جا به فاميلي كار نداشتند، ولي به اسم پدر و پدربزرگ خيلي حساس بودند. عده اي در بين بچه ها منافق

بودند، مرا به عراقيها فروختند. آنها گفتند: ايشان برادر صادق آهنگران است. به همين دليل مرا خيلي اذيت كردند. از پا آويزان مي كردند،‌ از

تاريكي يك مرتبه مرا جلوي نورخورشيد قرار مي دادند، پشتم را عراقيها به موازات يكديگر به عنوان يادگاري تيغ مي زدند و بعد نمك روي زخمها

مي ريختند تا احساس درد بيشتري كنم. نوع شكنجه براي ما فرق نمي كرد، چون ايمان ما قوي بود. باذكر لا اله الا الله و نام مبارك آقا امام

زمان قلبهايمان قوت مي گرفت و شكنجه ها را تحمل مي كرديم.


محسن آهنگران
- اردوگاه بعقوبه - كمپ 18
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » شنبه 15 فروردین 1394, 11:31 am


زلزله گيلان



وقتي خبر زلزله رودبار را شنيديم مقداري از حقوق ماهيانه اي را كه جمع كرده بوديم براي كمك به زلزله زده ها داديم، ولي صليب اين پول را

قبول نكرد. ما حدود 100 هزار تومان چك نوشتيم كه صليب نپذيرفت كه آن را به ايران ببرد. برادرها هركدام 10 هزار تومان، 50 يا 20 هزار تومان

كمك كرده بودند. ما اين پول ها را در داخل نامه نوشته بوديم كه از حساب بانكي خودمان در داخل كشور برداشت كنند.


احمد بيات - اردوگاه موصل 4
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » شنبه 15 فروردین 1394, 8:55 pm


درست مثل جبهه


اتحاد بچه ها فوق العاده بود، وقتي بعثي ها مي آمدند تا پيش نماز و يا مداح گروه را ببرند، بچه ها با اينكه بعضاً دعا بلد نبودند، خود را جلو

مي انداختند و مي گفتند: مرا ببريد، من امام جماعت بودم، من دعا مي خواندم.

درست مثل جبهه كه براي رفتن روي مين از هم سبقت مي گرفتند.


ييلاق سنگرها
- ص 69
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » یک شنبه 16 فروردین 1394, 8:47 pm

 
چرا بچه ها را مي زنيد؟
 



در ميان اسرا شخصي به نام عليرضا بود كه 8 يا 9 سال بيشتر نداشت. او با پدرش اسير شده بود. اسم پدرش به نظرم حاج احمد بود كه

مرد بسيار شريفي بود و اين پسر هم خيلي با ايمان بود. او درحالي كه 8 سال بيشتر نداشت، به ما درسهاي زيادي داد. يك نمونه از

كارهاي او اين كه يك روز ما از دور او را ديديم ولي مطالبي را كه بين او و سرباز عراقي بيان مي شد، متوجه نشديم. يك روز سرباز عراقي از

پشت پنجره آب آورده او را صدا كردعليرضا بيا آب بخور، ولي او گفت: من آب نمي خورم. سرباز عراقي اصرار مي كند و مي پرسد چرا آب

نمي خوري؟ عليرضا گفته بود:

[SIZE=85]((اگر به همه آب بدهيد و همه آب بخورند من هم مي  [SIZE=85])) و ادامه داد:  [SIZE=85](( چرا بچه ها را بالا برده و كتك مي زنيد؟ [SIZE=85])) در حالي

كه    خودش هم آنجا بود و او بدون اين كه اسمي از پدرش را به زبان بياورد مي گفت:  [SIZE=85]((   بچه ها را مي زنيد؟  [SIZE=85]))    همان

لحظه اي كه آن سرباز عراقي اين صحبت ها را از عليرضا مي شنود، سرش را به ديوار كوبيده و تحت تاثير قرار مي گيرد.




علي داوودي - اردوگاه  
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » دو شنبه 17 فروردین 1394, 10:49 am

 
[SIZE=85]((
شهداي اسير))
  



در طول اسارت بچه هايي كه زير شكنجه قرون وسطايي سربازان دژخيم بعثي شهيد شدند كم نبودند.

مرتضي كه 42 سال داشست و اهل دزفول بود، علي اكبر از مشهد و صادقي كه اصفهاني بود، نمونه هايي از اين شهداي مظلوم هستند كه

فقط من در خاطر دارم.




2 و 3 پنجره اي رو به فردا - ص 91
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » پنج شنبه 20 فروردین 1394, 8:43 pm

 
  عميق

  



به العماره که وارد شدیم مردم کوچه و بازار با پرتاب سنگ، کفش، میوه گندیده و آب دهان آمدند استقبال مان. همین آش را هم در بغداد

برایمان پختند! من خودم در بغداد دیدم که یک پیرمرد و پیرزن عراقی برای اینکه از قافله عقب نمانند می دویدند تا بتوانند سنگی، چوبی و یا

حداقل آب دهانی به طرف ما بیندازند!



پنجره اي رو به فردا
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » شنبه 22 فروردین 1394, 12:51 pm

 
  جمهوري اسلامي


  
يكي از مسولان نظام (به احتمال زياد آيت الله هاشمي رفسنجاني) در باره اسرا فرموده بود كه اسرا سفراي جمهوري اسلامي هستند. در

اسارت به اين جمله جامه عمل پوشاندن خيلي مشكل بود. بچه ها جداً استقامت كردند. خدا انشاء الله از آن ها راضي باشد. چشم ها

درآمد، گوش ها پاره شد، ولي ذره اي از آن سياست و روند جمهوري اسلامي كه اسرا سفراي جمهوري اسلامي هستند كوتاه نيآمدند و

در اين راه واقعاً استقامت كردند.



يونس علي حسني - اردوگاه موصل 4
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » چهار شنبه 26 فروردین 1394, 11:00 am

 
  تراشي با فندك


  
وقتي اسير شديم، عراقيها بچه هايي را كه پشت لباسشان نوشته بود: ((يا شهادت يا زيارت)) به قصد كشت كتك زدند و آنهايي كه ريش بلند

داشتند، با فندك ريششان را سوزاندند. ساعتي بعد از طرف تلوزيون دولتي عراق براي فيلمبرداري آمدند. به ما آب دادند تا وانمود كنند كه اهل

رحم و مروت هستند. هنگامي كه فيلمبردار رفت ظرف آب را هم از دستمان گرفتند.



ييلاق سنگرها ص 83
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » جمعه 28 فروردین 1394, 11:27 am

 
اجازه داريم 5% را بكشيم! 
  



... روز اول مسئول زندانها آمد و گفت:((شما مي دانيد كه چرا اينجا آمديد؟ ميدانيد كه شما حيوانات در اردوگاه 11 خلافكار بوديد و در ملحق

هم كارهايي كرديد كه از نظر نظام ما ممنوع بوده است؟ آيا ميدانيد كه مفقوالاثر هستيد؟ لذا با صراحت مي گويم كه ما اجازه داريم طبق اوامر

ابلاغي از هر 100 نفر اسير، مخصوصاً شما 5 نفر را بكشيم. اگر دلمان بخواهد اين كار را خواهيم كرد. اين 5 درصد مربوط به افراد سالم است.

در بيمارستان كه صدايش را درنياوريد، هر قدر مقدور باشد مي كشيم! منظور من اين است كه حواستان باشد كار خلافي از شما نبينم والا

همانطور كه گفتيم عمل خواهيم كرد))



اسد الله خالقي - اردوگاه بعقوبه
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » یک شنبه 13 اردیبهشت 1394, 12:37 pm

هر روز صبح موقع تقسیم آش می گفتم« برادرها، بیاید آخرین آشتون رو ببرید.»

می گفتند « تو هر روز داری همین رو می گی و ما هنوز این جاییم.»

می گفتم« آقا آخرین آشتونه دیگه، تا فردا از آش خبری نیست.»

آخر یک روز بچه ها گفتند« دیگه این رو نگو. خسته شدیم از بس گفتی.»

همان موقع بلند گوی اردوگاه اعلام کرد که قرار است بیست و ششم مرداد تعویض اسرا شروع شود. با گریه گفتم« آخرین آشتون رو

بخورید که داریم تعویض می شیم.»

  تصویر
 
برگرفته از کتاب « اسارت » جلد 15 از مجموعه کتب روزگاران
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » جمعه 2 مرداد 1394, 11:29 am



ثواب



همان طور که شکنجه عراقیها بی حد و مرز بود، مقاومت بچه ها نیز پر رنگ و همیشگی بود؛ تا حدی که روی عراقیها را کم می کرد. مثلاً

روزی برای حضور و غیاب آمدند و گفتند: اسم هر کس را خواندیم بلند می شود و می گوید نعم. شروع به خواندن کرد:

- اکبری

- بهرامی

- فاتحی

همه بودند اما نه نعم گقتند و نه بلند شدند. سرباز با عصبانیت گفت: چرا جواب نمی دهید؟

در همین موقع فرمانده وارد شد و گفت: اینها را به حال خودشان بگذارید، اینها مغزشان معیوب است. وقتی کتک می خورند می گویند

ثواب بردیم! هرچه بیشتر شکنجه بشوند باز هم می گویند بیشتر ثواب بردیم.



یادها و زخم ها ص 40
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1628
تاریخ عضویت: چهار شنبه 8 مهر 1388, 11:15 pm
سپاس‌های ارسالی: 14391 بار
سپاس‌های دریافتی: 14934 بار

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

پست توسط oweiys » شنبه 30 تیر 1397, 6:37 pm

برداشتن دمپایی پیرزن عراقی ...!
 
قبل از ظهر با اجازه دکتر ترخیص مان کردند. به اتفاق محمد بخرد و دو اسیر دیگر سوار تویوتا وانت خاکستری رنگ شدیم. قبل از اینکه ماشین از بیمارستان القادسیه خارج شود، دست هایمان را بستند. دژبان ها گفتند نرسیده به پادگان صلاح الدین چشم هایمان را خواهند بست.
ماشین که خیابان های تکریت را پشت سر گذاشت، فکرهای مختلفی در مغزم می گذشت. باور نمی کردم روزی با دست های بسته و یک پای قطع شده خیابان های تکریت زادگاه صدام را ببینم. احساس غربت داشتم.
با خودم گفتم: اگر الان ما را در توی یکی از این خیابان ها تحویل همشهری های صدام بدهند، مردم تکریت تکه تکه مان خواهند کرد. ماشین که خیابان های تکریت را پشت سر می گذاشت حرف های علی جارالله یادم می آمد که می گفت: سید! سعی کن با تکریتی ها بحث نکنی و با سلام و صلوات از کنارشان رد شو. می گفت: نه عدی به کامل حنا صندوق دار و محافظ پدرش رحم کرد، نه صدام به عدی و نه شفیق عاصم به شما. هیچ کس به هیچ کس رحم نمی کنه. این جا مثل جنگل است. حیوانات بزرگ حیوانات کوچک را می خورند. جریان کامل حنا را برایم گفت. عدی در باشگاه السعید، کامل حنا صندوق دار و محافظ پدرش را به ضرب شلاق الکتریکی مصدوم کرده بود. معلول شده کامل. جرمش این بود که ترتیب ازدواج یک پزشک زن عراقی را با صدام داده بود. صدام، عدی را به دفتر کارش احضار کرده بود و پنج گلوله به دست و پای عدی شلیک کرده بود؛ فکرها و افکار مشوش من با توقف ماشین در پمپ بنزین خروجی شهر تکریت رهایم کرد.
دو دژبان مسلح مراقب مان بود. مردم عادی که در پمپ بنزین مشغول سوخت گیری اتومبیل هایشان بودند، وقتی فهمیدند ما اسیر ایرانی هستیم، به تماشا آمدند.
بعضی از جوانان ماجراجو دیگران را صدا زدند و با گفتن: مجوس… الاسرای الایرانی… حرس خمینی دیگران را برای تماشای ما فرا می خواندند. فردی که مسئول جایگاه سوخت بود، به دیدن مان آمده بود. دستش پر بود از دینارهای عراقی. گویا ترجیح می داد به جای این که پول بنزین را از رانندگان بگیرد، ما را تماشا کند. همه کسانی که در پمپ بنزین بودند، کنار ماشین هایشان ایستاده و محو تماشا بودند!
برخورد تکریتی ها با ما چهار نفر کینه توزانه بود. بعضی هاشان زیاد فحش و ناسزا می دادند. دژبان ها به مردم تذکر می دادند نزدیک نشوند و متفرق شوند. چنان محو تماشای ما بودند که احساس کردم اولین بارشان بود ایرانی می بینند. خیلی از فحش هاشان را متوجه می شدم. بعضی ها فحش های رکیک می دادند. دو، سه نفرشان با پرتاب گوجه فرنگی و لنگ کفش کینه شان را بروز دادند!
سوخت گیری تمام شد. ماشین در حال خارج شدن از پمپ بنزنی بود؛ پیرزنی که عقب یک تویوتای سبز رنگ مدل قدیمی رنگ و رو رفته ای بود، لنگ دمپایی اش را به طرف مان پرت کرد. دمپایی به شانه ام خورد و توی ماشین کنارم افتاد.
می گویند: عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد.
دمپایی پیرزن، لنگ چپ بود و من پای راستم قطع بود. مدتی بود لنگ دمپایی ام از چند جا پاره و فرسوده بود. این کار او را لطف خدا می دانستم. شکر کردم که بالاخره در این گیر و دار پمپ بنزین، صاحب یک دمپایی آن هم پای چپ شدم! از بین همه کسانی که به طرفم گوجه و لنگ کفش، پرت کردند، پیرزنی که لنگ دمپایی اش نصیبم شد را بخشیدم!
 
راوی: سیدناصر حسینی پور
برگرفته از کتاب “پایی که جا ماند”
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
 

 
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”