در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » چهارشنبه 12 فروردین 1394 15:32


من آهنگران نيستم!



فاميل من آهنگران است. در آن جا به فاميلي كار نداشتند، ولي به اسم پدر و پدربزرگ خيلي حساس بودند. عده اي در بين بچه ها منافق

بودند، مرا به عراقيها فروختند. آنها گفتند: ايشان برادر صادق آهنگران است. به همين دليل مرا خيلي اذيت كردند. از پا آويزان مي كردند،‌ از

تاريكي يك مرتبه مرا جلوي نورخورشيد قرار مي دادند، پشتم را عراقيها به موازات يكديگر به عنوان يادگاري تيغ مي زدند و بعد نمك روي زخمها

مي ريختند تا احساس درد بيشتري كنم. نوع شكنجه براي ما فرق نمي كرد، چون ايمان ما قوي بود. باذكر لا اله الا الله و نام مبارك آقا امام

زمان قلبهايمان قوت مي گرفت و شكنجه ها را تحمل مي كرديم.


محسن آهنگران
- اردوگاه بعقوبه - كمپ 18
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

5 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » شنبه 15 فروردین 1394 10:31


زلزله گيلان



وقتي خبر زلزله رودبار را شنيديم مقداري از حقوق ماهيانه اي را كه جمع كرده بوديم براي كمك به زلزله زده ها داديم، ولي صليب اين پول را

قبول نكرد. ما حدود 100 هزار تومان چك نوشتيم كه صليب نپذيرفت كه آن را به ايران ببرد. برادرها هركدام 10 هزار تومان، 50 يا 20 هزار تومان

كمك كرده بودند. ما اين پول ها را در داخل نامه نوشته بوديم كه از حساب بانكي خودمان در داخل كشور برداشت كنند.


احمد بيات - اردوگاه موصل 4
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

6 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » شنبه 15 فروردین 1394 19:55


درست مثل جبهه


اتحاد بچه ها فوق العاده بود، وقتي بعثي ها مي آمدند تا پيش نماز و يا مداح گروه را ببرند، بچه ها با اينكه بعضاً دعا بلد نبودند، خود را جلو

مي انداختند و مي گفتند: مرا ببريد، من امام جماعت بودم، من دعا مي خواندم.

درست مثل جبهه كه براي رفتن روي مين از هم سبقت مي گرفتند.


ييلاق سنگرها
- ص 69
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

6 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » يکشنبه 16 فروردین 1394 19:47


چرا بچه ها را مي زنيد؟




در ميان اسرا شخصي به نام عليرضا بود كه 8 يا 9 سال بيشتر نداشت. او با پدرش اسير شده بود. اسم پدرش به نظرم حاج احمد بود كه

مرد بسيار شريفي بود و اين پسر هم خيلي با ايمان بود. او درحالي كه 8 سال بيشتر نداشت، به ما درسهاي زيادي داد. يك نمونه از

كارهاي او اين كه يك روز ما از دور او را ديديم ولي مطالبي را كه بين او و سرباز عراقي بيان مي شد، متوجه نشديم. يك روز سرباز عراقي از

پشت پنجره آب آورده او را صدا كردعليرضا بيا آب بخور، ولي او گفت: من آب نمي خورم. سرباز عراقي اصرار مي كند و مي پرسد چرا آب

نمي خوري؟ عليرضا گفته بود:

((اگر به همه آب بدهيد و همه آب بخورند من هم مي خورم)) و ادامه داد: (( چرا بچه ها را بالا برده و كتك مي زنيد؟)) در حالي

كه پدر
خودش هم آنجا بود و او بدون اين كه اسمي از پدرش را به زبان بياورد مي گفت: ((چرا بچه ها را مي زنيد؟ )) در همان

لحظه اي كه آن سرباز عراقي اين صحبت ها را از عليرضا مي شنود، سرش را به ديوار كوبيده و تحت تاثير قرار مي گيرد.




علي داوودي - اردوگاه موصل
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

6 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » دوشنبه 17 فروردین 1394 09:49


((شهداي اسير))



در طول اسارت بچه هايي كه زير شكنجه قرون وسطايي سربازان دژخيم بعثي شهيد شدند كم نبودند.

مرتضي كه 42 سال داشست و اهل دزفول بود، علي اكبر از مشهد و صادقي كه اصفهاني بود، نمونه هايي از اين شهداي مظلوم هستند كه

فقط من در خاطر دارم.




2 و 3 پنجره اي رو به فردا - ص 91
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

5 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » پنج شنبه 20 فروردین 1394 19:43


جهالت عميق



به العماره که وارد شدیم مردم کوچه و بازار با پرتاب سنگ، کفش، میوه گندیده و آب دهان آمدند استقبال مان. همین آش را هم در بغداد

برایمان پختند! من خودم در بغداد دیدم که یک پیرمرد و پیرزن عراقی برای اینکه از قافله عقب نمانند می دویدند تا بتوانند سنگی، چوبی و یا

حداقل آب دهانی به طرف ما بیندازند!



پنجره اي رو به فردا
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

4 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » شنبه 22 فروردین 1394 11:51


سفيراي جمهوري اسلامي


يكي از مسولان نظام (به احتمال زياد آيت الله هاشمي رفسنجاني) در باره اسرا فرموده بود كه اسرا سفراي جمهوري اسلامي هستند. در

اسارت به اين جمله جامه عمل پوشاندن خيلي مشكل بود. بچه ها جداً استقامت كردند. خدا انشاء الله از آن ها راضي باشد. چشم ها

درآمد، گوش ها پاره شد، ولي ذره اي از آن سياست و روند جمهوري اسلامي كه اسرا سفراي جمهوري اسلامي هستند كوتاه نيآمدند و

در اين راه واقعاً استقامت كردند.



يونس علي حسني - اردوگاه موصل 4
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

4 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » چهارشنبه 26 فروردین 1394 10:00


ريش تراشي با فندك


وقتي اسير شديم، عراقيها بچه هايي را كه پشت لباسشان نوشته بود: ((يا شهادت يا زيارت)) به قصد كشت كتك زدند و آنهايي كه ريش بلند

داشتند، با فندك ريششان را سوزاندند. ساعتي بعد از طرف تلوزيون دولتي عراق براي فيلمبرداري آمدند. به ما آب دادند تا وانمود كنند كه اهل

رحم و مروت هستند. هنگامي كه فيلمبردار رفت ظرف آب را هم از دستمان گرفتند.



ييلاق سنگرها ص 83  
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

5 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » جمعه 28 فروردین 1394 10:27


اجازه داريم 5% را بكشيم!



... روز اول مسئول زندانها آمد و گفت:((شما مي دانيد كه چرا اينجا آمديد؟ ميدانيد كه شما حيوانات در اردوگاه  11 خلافكار بوديد و در ملحق

هم كارهايي كرديد كه از نظر نظام ما ممنوع بوده است؟ آيا ميدانيد كه مفقوالاثر هستيد؟ لذا با صراحت مي گويم كه ما اجازه داريم طبق اوامر

ابلاغي از هر 100 نفر اسير، مخصوصاً شما 5 نفر را بكشيم. اگر دلمان بخواهد اين كار را خواهيم كرد. اين 5 درصد مربوط به افراد سالم است.

در بيمارستان كه صدايش را درنياوريد، هر قدر مقدور باشد مي كشيم! منظور من اين است كه حواستان باشد كار خلافي از شما نبينم والا

همانطور كه گفتيم عمل خواهيم كرد))



اسد الله خالقي - اردوگاه بعقوبه
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

5 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » يکشنبه 13 اردیبهشت 1394 11:37

هر روز صبح موقع تقسیم آش می گفتم« برادرها، بیاید آخرین آشتون رو ببرید.»

می گفتند « تو هر روز داری همین رو می گی و ما هنوز این جاییم.»

می گفتم« آقا آخرین آشتونه دیگه، تا فردا از آش خبری نیست.»

آخر یک روز بچه ها گفتند« دیگه این رو نگو. خسته شدیم از بس گفتی.»

همان موقع بلند گوی اردوگاه اعلام کرد که قرار است بیست و ششم مرداد تعویض اسرا شروع شود. با گریه گفتم« آخرین آشتون رو

بخورید که داریم تعویض می شیم.»

     

برگرفته از کتاب « اسارت » جلد 15  از  مجموعه کتب روزگاران
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

7 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

1606

تشکر کرده: 278 مرتبه
تشکر شده: 401 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 8 مهر 1388 23:15

آرشيو سپاس: 15889 مرتبه در 1490 پست

Re: خاطرات خواندني و كوتاه آزادگان دفاع مقدس

توسط oweiys » جمعه 2 مرداد 1394 10:29



ثواب



همان طور که شکنجه عراقیها بی حد و مرز بود، مقاومت بچه ها نیز پر رنگ و همیشگی بود؛ تا حدی که روی عراقیها را کم می کرد. مثلاً

روزی برای حضور و غیاب آمدند و گفتند: اسم هر کس را خواندیم بلند می شود و می گوید نعم. شروع به خواندن کرد:

- اکبری

- بهرامی

- فاتحی

همه بودند اما نه نعم گقتند و نه بلند شدند. سرباز با عصبانیت گفت: چرا جواب نمی دهید؟

در همین موقع فرمانده وارد شد و گفت: اینها را به حال خودشان بگذارید، اینها مغزشان معیوب است. وقتی کتک می خورند می گویند

ثواب بردیم! هرچه بیشتر شکنجه بشوند باز هم می گویند بیشتر ثواب بردیم.



یادها و زخم ها ص 40
__________________________________

السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي (ع)

3 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

قبلي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان