در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد
Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » سه شنبه 26 بهمن 1395 21:05

طغاتیموریان و سربداران :

همانطور که گفته شد ، طغاتیمور از نسل یکی از برادران چنگیز بود که با تحریک تعدادی از درباران علیه شیخ حسن بزرگ جلایر قیام کرد اما نتوانست آذربایجان را فتح کند و در سال 737 هجری در خراسان و جرجان (گرگان) حکومت مستقلی برپا نمود . از بین حکومت های مغولی که در گوشه و کنار ایران حضور داشتند ، طغاتیموریان از همه بیشتر به مغول های اولیه شباهت داشتند و کمتر از بقیه جذب فرهنگ و آداب رسوم ایرانی شده و همچنان نقش اشغالگرانی بی رحم و چپاولگر را بازی می کردند .

ظلم و ستم عاملان طغاتیمور ، به سرعت با واکنش روبرو شد و با شورش شیعیان سبزوار حکومت سربداران تاسیس گردید که نیشابور و بیشتر نواحی خراسان را بتدریج فتح کردند . طغاتیمورخان در سال 741 هجری سپاهی را به فرماندهی برادرش به جنگ سربداران فرستاد اما این سپاه شکست خورد و برادر خان کشته شد . با این شکست سربداران قدرت و شوکتی یافتند و توانستند دست به هجوم زده و طغاتیمور را در کنار رود اترک مغلوب سازند . طغاتیمور پس از شکست به جنوب ایران گریخت اما یکی از سرداران سربداران آنقدر وی را تعقیب کرد تا بعد از یک سال به او دست یافته و کشتش .

اما تسلط سربداران بر جرجان دوامی نیافت و یکی از سرداران طغاتیمور به نام امیر ولی با جمع کردن سپاهی ، آنها را از استرآباد بیرون کرد و لقمان پسر طغاتیمور را به تخت نشاند . اما از آنجا که لقمان را لایق حکومت نیافت وی را به زندان انداخت و خودش به نام طغاتیموریان حکومت می کرد تا اینکه در سال 786 هجری تیمور لنگ امیر ولی را از جرجان بیرون کرد و لقمان را به حکومت آنجا منصوب نمود . از آن زمان تا سال 812 هجری امیرزادگان طغاتیموری حکومت جرجان را تحت سیادت تیموریان در اختیار داشتند . امیر ولی هم که به آذربایجان گریخته بود بالاخره به دست ماموران تیمور اسیر و مقتول شد .

اما قیام سربداران ؛ در زمان سلطان ابوسعید سیدی به نام خواجه فضل الله حاکم باشتین از توابع سبزوار بود . یکی از پسرانش به نام امین الدین عبدالرزاق در دربار سلطان خدمت می کرد . ایلخان عبدالرزاق را برای جمع آوری مالیات کرمان به آن سمت روانه کرد اما وی که ضعیف النفس و عیاش بود بعد از گرفتن مالیات کرمان ، تا آمد به خود بجنبد دید پول ها را به باد داده ، مانده بود جواب دیوان و سلطان را چه دهد که شنید ابوسعید وفات یافته . پس به سمت خراسان رفت و دید برادرانش ایلچی حاکم خراسان را به سبب جسارت و طلب عمل حرام ، کشته و سر به شورش گذاشته اند . پس رهبری آنها را بدست گرفت و با همدستی تعدادی از دلاوران و یاغیان حدود بیهق (سبزوار) دست به غارت قافله ها و اموال عمال حکومتی زد تا آنجا که کارش بالا گرفت و با همدستی مردم شیعه سبزوار آن شهر را در سال 738 هجری فتح نمود .

اما همانطور که گفتم عبدالرزاق فرد عیاشی بود و اصلاً لیاقت رهبری یک قیام شیعه محور را نداشت . او خواستار ازدواج با دختری بود که هیچ علاقه ایی به وی نداشت ، یکی از برادرانش به نام وجیه الدین مسعود را به قصد آوردن آن دختر از نیشابور به آنجا فرستاد اما زمانی که وجیه الدین متوجه شد آن دختر هیچ تمایلی به برادرش ندارد تنها بازگشت و وقتی با توهین و دشنام عبدالرزاق مواجه شد او را کشت و خودش رهبری سربداران را بر عهده گرفت .

وجیه الدین مسعود از نظر اخلاقی در نقطه مقابل عبدالرزاق قرار داشت و از صفات نیکو و خردمندی و جوانمردی وی فراوان گفته اند . او حکومت سیاسی را بر عهده گرفت و حکومت دینی سربداران را به عالمی به نام شیخ حسن جوری داد و وی را در امور شریک خود ساخت و این دو یک سال بعد (739 هجری) نیشابور را فتح کردند . پس از فتح نیشابور بود که طغاتیموریان احساس خطر کرده و به جنگ سربداران رفتند اما شکست خوردند .

در سال 743 هجری سپاه سربداران به قصد برانداختن رقیب قدر دیگری به نام آل کَرت که در هرات حکومتی قوی داشتند و در مذهب تسنن بسیار متعصب ، به سمت شرق خراسان لشکرکشیدند اما آل کَرت بسیار قدرتمند تر از طغاتیموریان بودند و در حوالی خواف سپاه سربداران مغلوب و شیخ حسن جوری کشته شد . بعد از این شکست امیر مسعود که دید مردمش روحیه خود را باخته اند تصمیم گرفت به مازندران لشکرکشی کند تا با فتح آن خطه ضمن تقویت دوباره روحیه انقلابی مردمش ، مردم مازندران را هم که سابقه حمایت از سادات علوی را داشتند با خود همراه سازد ، اما برخلاف انتظار ، مازندرانی ها به سختی مقاومت کرده و عاقبت امیر سربداری را به قتل رساندند .

پس از کشته شدن امیر مسعود در سال 744 هجری به مدت 22 سال حکومت سربداران بین عمال و و گماشتگان سلطان مقتول دست به دست شده و حکومتشان بسیار ضعیف و متزلزل شده بود تا اینکه در سال 766 هجری قدرت به خواجه علی موید سبزواری رسید و توانست بار دیگر آرامش را در این حکومت برقرار سازد اما در سال 778 هجری بین موید و یکی از شاگردان شیخ حسن جوری اختلاف افتاد . پس آن شخص به شیراز رفته و از شاه شجاع مظفری درخواست کمک کرد و سال بعد سپاه شاه شجاع خراسان را فتح و خواجه موید را از سبزوار فراری داد . خواجه موید به مازنداران نزد امیر ولی طغاتیموری رفت که سرگرم فتح آنجا بود و از وی کمک طلبید و این دو با هم متحد شده و سبزوار را پس گرفتند و آل مظفر را از خراسان بیرون راندند .

پس از آن میان خواجه موید و امیر ولی شکرآب شد و دو طرف چندین بار به مصاف هم رفتند تا اینکه در سال 782 هجری امیر ولی سبزوار را در محاصره گرفت . خواجه موید بعد از چهار ماه محاصره از سبزوار گریخت و در حالی که مردم شهر همچنان مقاومت می کردند از امیر تیمور درخواست کمک کرده و در سرخس به استقبال وی رفت . امیر ولی با نزدیک شدن سپاه تیمور به جرجان گریخت و کمی بعد در آنجا هم شکست خورد . اما مردم سبزوار حاضر نشدند شهر را بر روی لشکر تیمور بگشایند و تیمور بعد از مدتی محاصره سبزوار را تسخیر کرده و بسیاری از مردمش را قتل عام نمود .

با اینکه تیمور لنگ در مذهب تسنن بسیار تعصب و افراط داشت و شیعیان زیادی را فقط به جرم شیعه بودن قتل عام نمود ، اما از خواجه علی موید خوشش آمد و او را از ملازمان رکاب خود نمود تا اینکه در سال 788 هجری در حدود لرستان کشته شد . برخی مورخان گفته اند او در میدان جنگ به قتل رسیده اما برخی دیگر نوشته اند که به دستور خود امیر کشته شده چون دیگر فایده ایی برای وی نداشته .

طی سال های بعد از فتح سبزوار به دست تیمور لنگ ، مردم این شهر چندین بار دیگر به نام سربداران قیام کردند اما هر بار به سختی تنبیه و مغلوب می گشتند .

نقشه ایی از حدود تقریبی وضعیت سیاسی ایران بین دوره ایلخانیان و تیموریان :


کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » پنج شنبه 28 بهمن 1395 20:45

آل اینجو و آل مظفر :

در اواخر دوره ایلخانی حکومت فارس بر عهده یکی از شاهزاده خانم های ایلخانی به نام کردوجین بود و وی سال ها با عدل و درایت بر این منطقه حکمرانی کرد . در این زمان مامور امور مالیه جنوب ایران (از اصفهان تا بحرین) شخصی بود به نام شرف الدین محمود که بعدها به محمود شاه اینجو معروف گردید . وی بعد از درگذشت کردوجین که سالش درست مشخص نیست رسماً حاکم فارس شد و آنقدر قدرتمند گردید که حتی در برابر سلطان ابوسعید هم ادب و چاپلوسی را رعایت نمی کرد! پس ابوسعید در سال 734 هجری وی را از حکومت فارس معزول کرد . شریف الدین سر به شورش برداشت اما دستگیر شد و با واسطه خواجه غیاث الدین محمد که دوستی نزدیکی با وی داشت ، سلطان از خونش گذشت و مقیم اردوی وی شد .

اما هنگامی که ارپاگاون بر تخت ایلخانی نشست ، یکی از کسانی که به وی مظنون شده و دستور قتلش را صادر کرد همین شریف الدین محمود بود و پسرانش مجبور به فرار از تبریز شدند و از محرکان اصلی قتل ارپاگاون توسط علی پادشاه بودند .

علی پادشاه امیر پیرحسین بن امیر محمود آل چوپان را مامور حکومت بر جنوب ایران کرد و پسران شریف الدین محمود را همراهش فرستاد . امیر پیر حسین ابتدا یکی از برادران به نام سلطانشاه را وزیر خود کرد اما بعد از مدتی به دلایل نامشخصی وی را به قتل رساند و از امیر مبارزالدین محمد مظفری حاکم یزد دعوت به همکاری نمود . مسعود شاه بن محمود که از اتحاد این دو می ترسید به عراق نزد شیخ حسن بزرگ جلایر گریخت اما برادر دیگرش ابواسحاق ماند و از طرف امیر پیر حسین به حکومت اصفهان منصوب شد .

ابواسحاق اما به خاطر قتل سلطانشاه کینه امیر پیر حسین را در دل داشت پس به تحریک شیخ حسن کوچک چوپانی پرداخت و وی برادرش ملک اشرف را به فارس فرستاد که شیراز از از دست امیر پیر حسین خارج کرده و وی را فراری داد ، اما ابواسحاق با کمک هوادارانش در شیراز ، ملک اشرف را بیرون کرده و خود بر شهر مسلط شد .

از آن طرف شیخ حسن بزرگ جلایر ، مسعود شاه را همراه با یکی از سردارانش برای فتح فارس فرستاد و این دو زمانی به شیراز رسیدند که ابواسحاق بر شهر مسلط شده و از آنها استقبال کرد . اما ابواسحاق برای کاری راهی کازرون شد و سردار جلایری از فرصت استفاده کرده و با قتل مسعود شاه سعی کرد بر شیراز مسلط شود لیکن هواداران ابواسحاق وی را از شیراز بیرون کردند و از آن زمان ابواسحاق کاملاً مستقل شد .

از آن به بعد شیخ ابواسحاق دائماً با امیر مبارزالدین مظفری حاکم یزد و کرمان در کشمکش بود و چون نسب به حاکمان قراختائی کرمان می برد دست از ادعای مالکیت آن بر نمی داشت تا اینکه در سال 754 هجری آل مظفر که از دست اندازی های وی عاصی شده بودند به شیراز لشکر کشیده و بعد از شش ماه محاصره شهر را تسخیر و بسیاری از هواداران و خانواده ابواسحاق را کشتند ، اما خودش گریخت و به اصفهان فرار کرد .

در اصفهان هم نبرد با آل مظفر ادامه یافت و در چند نوبت شهر محاصره شد تا اینکه در بهار سال 757 هجری اصفهان تسخیر و ابواسحاق دستگیر شد و به شیراز روانه و در آنجا در ملاعام اعدام گردید و حکومت اینجو منقرض شد .

شیخ ابواسحاق با اینکه فردی مغرور و خوش گذران بود اما در آبادانی فارس چیزی کم نگذاشت و فردی فاضل و ادب پرور بود تا آنجا که خواجه حافظ شیرازی و عبید زاکانی در مدح وی شعرها سروده اند .

اما آل مظفر ؛ آنطور که نقل شده در زمان حمله چنگیز خان مغول یکی از اهالی خواف به نام غیاث الدین حاجی با اهل و عیال از آن شهر گریخت و به یزد آمد و آنجا ساکن شد و پسرانش به خدمت اتابکان یزد در آمدند و اتابکان یزد در زمان ورود هلاکوخان مغول به ایران تابعیت آنها را پذیرفته و پسران همین غیاث الدین حاجی در لشکرکشی هلاکوخان به بغداد در رکاب خان مغول بوده اند! ابوبکر پسر ارشد در جنگ کشته شد و محمد پسر دوم ، فرزندی نداشت . پسر سوم منصور نامی بود که سه پسر داشت به نام های محمد و علی و مظفر . و فرزندان مظفر قدرت و شوکت یافتند و شدند آل مظفر .

مظفر بن منصور فردی بود بلند بالا و قوی هیکل و از پهلوانان نامدار یزد و اتابک یزد حکومت میبد را به وی داد . زمانی که اتابک یوسف شاه علیه ایلخانیان شورش کرده و به سیستان گریخت ، مظفر که مدتی وی را همراهی کرده بود ابتدا به خدمت امیر قراختائی کرمان درآمد و سپس به اردوی ارغون ایلخانی پیوست . در زمان گیخاتو ، اتابک افراسیاب حاکم لرستان شورش کرد و گیخاتو مظفر را به دفع وی فرستاد اما چون مظفر توانست بدون جنگ ، صلح و آشتی برقرار کرده و اتابک افراسیاب را به اطاعت خان مغول درآورد ، منزلت مظفر نزد ایلخانان بیشتر شد . تا جایی که به فرمان اولجایتو ، مظفر نتنها حاکم میبد بود بلکه مامور راهداری نواحی مرکزی ایران از کرمانشاه و لرستان تا مرو و هرات هم محسوب می گشت .

در سال 713 هجری امیر مظفر بعد از سرکوب عده ایی از راهزنان در منطقه شبانکاره ، بیمار شد و درگذشت و حکومت میبد به پسرش امیر مبارزالدین محمد رسید که در آن زمان 13 ساله بود . اما دشمنان امیر مظفر از او نزد خواجه رشید الدین فضل الله وزیر اولجایتو آنقدر بدگویی کردند تا حکم به مصادره اموال و مقامات مظفر داد و محمد به اردوی خان احضار گردید و تا زمان به تخت نشستن ابوسعید در اردو بود تا اینکه سال 717 با فرمان ایلخان جدید بار دیگر به حکومت میبد منصوب گردید .

یک سال بعد حاکم اتابک یزد مرتکب خطایی شد و امیر مبارزالدین و محمود شاه اینجو از طرف ابوسعید مامور دفع وی شدند به این ترتیب حکومت اتابکان یزد منقرض شده و امیر مبارزالدین علاوه بر حکومت میبد ، حکومت یزد را هم به دست آورد . در سال 729 امیر مظفری با دختر قطب الدین شاه قراختائی ازدواج کرد و به این ترتیب فرزندان وی از طرف مادر نسب به قراختائیان کرمان می رساندند که در دوران ایلخانیان خاندانی قدرتمند و با نفوذ در دربار محسوب می شدند .

بعد از مرگ سلطان ابوسعید و بالا گرفتن هرج و مرج ، امیر مبارزالدین از جمله اولین کسانی بود که علناً پرچم استقلال برداشت و از اطاعت ایلخانیان آخری خارج شد . هنگامی که امیر پیر حسین در فارس مستقر شد برای جلب دوستی و اطاعت امیر مبارزالدین حکومت کرمان را هم به وی داد اما چنانکه قبلاً گفته شد پیر حسین خیلی زود از فارس رانده شد در حالی که مبارزالدین با اضافه کردن کرمان به قلمروش قدرتی دو چندان یافته بود .

باز همانطور که گفته شد شیخ ابواسحاق اینجو بارها به جنگ امیر مبارزالدین رفت اما هر بار شکست می خورد تا جایی که معروف است هفت بار با امیر مظفری صلح نامه امضا کرده و هر بار خودش آن را نقض می نموده تا اینکه در شیراز به دام افتاد و باز تقاضای صلح کرد اما امیر مظفری این بار تقاضایش را نپذیرفت و گفت به کسی که هفت بار صلح و سوگندش را شکسته دیگر نمی توان اعتماد کرد . در جنگ های بین آل مظفر و آل اینجو پسران امیر مبارزالدین دلاوری و شجاعت فراوانی نشان دادند و بویژه دو تن از آنها شاه مظفر و شاه شجاع ، بسیار پر آوازه شدند اما شاه مظفر در ایام محاصره شیراز بیمار شد و درگذشت و امیر مبارزالدین که به وی علاقه فراوان داشت از آن به بعد تندخوتر شد و پسران دیگرش را بسیار می رنجاند .

در سال 758 امیر مبارزالدین تبریز را که در دست عاملان شاه قبچاق بود فتح کرد اما کمی بعد شهر را به شاه شجاع جلایری واگذار نمود و بازگشت . در طول سفر ، امیر پسران خود را بسیار تحقیر می کرد و به کور نمودن تهدید ، پس آنها همدست شده و زمانی که به اصفهان رسیدند او را دستگیر و زندانی نمودند و کمی بعد در زندان کورش ساختند . با این حال باز مبارزالدین پدرشان بود پس دلشان به رحم آمد و بار دیگر به نامش سکه زدند اما زمانی که متوجه شدند وی در صدد توطئه علیه آنهاست بار دیگر دستگیرش نموده و به زندان ارگ بم فرستادند اما وی پیش از رسیدن به بم (سال 765 هجری) درگذشت .

امیر مبارزالدین سرداری بزرگ و مثل پدرش پهلوان و قوی جثه بود اما روحیه ایی خشن و زود خشم داشت . در جوانی بسیار عیاش و خوشگذار بود اما کمی پیش از شکست ابواسحاق توبه کرده و در دینداری به تعصب رسید تا جایی که خود را غازی می دانست (غازی در صدر اسلام به کسانی گفته می شد که به جنگ با کفار و غیر مسلمانان می پرداختند) . عبید زاکانی در حکایت بی نظیر موش و گربه خود اشارات فراوانی وارد نموده که نشان می دهد منظورش از گربه ظالم و فریبکار داستان امیر مبارزالدین مظفری است! البته مبارزالدین به آن بدی ها هم که حافظ و عبید در مزمتش سروده اند نبوده ، بلکه بیشتر از آن جهت بوده که شیرازی ها با روحیه لطیف و بذله گویی که داشته اند ، خشکی و تندخویی امیر مظفری را نمی پسندیدند!

پسران امیر مبارزالدین بعد از پایین کشیدن پدر مناطق را بین خود تقسیم کرده و شاه شجاع را سرور قرار دادند ، اما خیلی زود درگیری بینشان آغاز شد . ابتدا شاه یحیی بن مظفر (نوه امیر مبارزالدین) که نامزد جانشینی پدر بزرگش بود و بعد از عزل امیر ، توسط عموهایش زندانی شده بود کنترل قلعه قهندز که در آن محبوس بود را بدست گرفت و سر به شورش گذاشت . شاه شجاع نتوانست قلعه را فتح کند پس با برادر زاده اش صلح کرد و حکومت یزد را به وی داد ، لیکن شاه یحیی به محض رسیدن به یزد شروع به مخالفت و توطئه چینی علیه شاه شجاع کرد و سلطان بار دیگر به قصد وی لشکر کشید اما باز کار به مصالحه ختم شد .

چند ماه بعد سلطان محمود برادر شاه شجاع و حاکم اصفهان سر به شورش برداشت ، شاه شجاع اصفهان را محاصره کرد و در جریان این محاصره افراد نفوذی محمود به اردوی شاه شجاع رخنه کرده و شاه سلطان برادر دیگر محمود و شجاع را ربودند و به داخل شهر بردند و سلطان محمود به اتهام اینکه شاه سلطان فرمان کور کردن پدرشان را داده ، همان عقوبت را نصیب وی ساخت . با طولانی شدن محاصره بار دیگر شاه شجاع تن به مصالحه با حریف داد و به شیراز بازگشت .

اما سلطان محمود بار دیگر و این بار به تحریک سلطان اویس جلایر که دختر خود را به محمود داده و سپاهی هم به یاریش فرستاد سر به شورش گذاشت . شاه یحیی و سلطان احمد (فرزند دیگر امیر مبارزالدین که حاکم کرمان بود) هم به شورشیان پیوستند و با وجود مقاومت فراوان ، شاه شجاع شکست خورده و در شیراز به محاصره در آمد . بعد از چند ماه محاصره شاه شجاع تسلیم شد ، سلطان محمود حکومت آل مظفر را به دست گرفت و شاه شجاع را به امارت ابرقو منصوب کرد .

اما شاه شجاع بار دیگر هوادارانش را گرد آورد و در بهار 766 هجری از ابرقوه به کرمان لشکر کشید و آنجا را گرفت . سلطان محمود سپاهی به فرماندهی شاه یحیی به جنگ شاه شجاع فرستاد اما شاه یحیی بدون جنگ تسلیم عمو شد و به او پیوست . به این ترتیب شاه شجاع بار دیگر قدرت گرفته و پس از آنکه سپاه محمود را در نزدیکی فسا شکست داد در اواخر سال 767 هجری به شیراز بازگشت و باز بزرگ آل مظفر شد .

نزاع بین شاه شجاع و سلطان محمود که به اصفهان گریخته بود حدود ده سال دیگر تا زمان مرگ سلطان محمود ادامه یافت و محمود بارها از برادر شکست خورده و مورد عفو قرار گرفت اما هر بار باز هوایی می شد! بعد از مرگ سلطان محمود در سال 776 ، شاه شجاع بالاخره در حکومت آل مظفر بی رقیب شد و این بار تصمیم گرفت با آل جلایر که پس از مرگ سلطان اویس ضعیف شده بودند به جنگ برخیزد . پس به آذربایجان تاخت و تبریز را گرفت اما باز هم کار به صلح انجامید و سلطان حسین جلایر دختر خود را به عقد پسر شاه شجاع در آورد .

کمی بعد (سال 781 هجری) عادل آقا فوق الذکر ، حاکم سلطانیه که نمی خواست شاه شجاع مظفری بر آل جلایر سروری داشته باشد ، علیه آنها اعلام جنگ داد و به مرزهای آل مظفر تاخت . شاه شجاع به دفع او راهی سلطانیه شد و بعد از جنگی سخت شهر را گرفت اما باز هم با عادل آقا از در صلح در آمد و حاکم سلطانیه سروری وی را پذیرفت .

بعد از قتل سلطان حسین جلایر بدست سلطان احمد و حمایت عادل آقا از سلطان بایزید ، عادل آقا از شاه شجاع درخواست کمک کرد پس سلطان در سال 785 هجری به سلطانیه رفت و بین دو برادر را موقتاً آشتی داد . در بازگشت شاه شجاع تصمیم گرفت از راه لرستان به فارس بازگردد اما چون زمستان بود بسیاری از سپاهش در کوه ها تلف شدند و شاه شجاع هم که برای دفع سرما در شرب خمر زیاده روی می کرد بیمار شد . پس برادرش سلطان احمد و پسرش سلطان زین العابدین را فرا خواند و نصیحت نموده و به اتحاد تشویق کرد و پسرش را به ولیعهدی نشاند و سپس دو نامه برای سلطان احمد جلایر و امیر تیمور فرستاد و از آنها خواست تا با خانواده اش مدارا کنند و در 22 شعبان سال 786 هجری درگذشت .

شاه شجاع با اینکه بیشتر دوران حکومتش را در جنگ گذارند ، اما به خاطر طبع لطیف و بخشنده اش که درست خلاف پدر بود ، محبوبیت فراوانی داشت و حافظ هم در مدحش اشعاری سروده . البته خود شاه شجاع هم شاعر بود و ابیاتی از او به جا مانده ضمن اینکه می گفتند حافظه ایی بسیار قوی هم داشته ، قرآن را در 9 سالگی حفظ کرده و هر شعری را تنها یک بار هم می شنید به حافظه می سپرد .

بعد از مرگ شاه شجاع ، بار دیگر اختلاف بین آل مظفر افتاد و بسیاری از امیرزادگان حکومت زین العابدین را به رسمیت نشناخته و گرد شاه یحیی جمع شدند . چون زین العابدین دید از پس شاه یحیی بر نمی آید حکومت ابرقو و اصفهان را هم علاوه بر یزد به وی داد . اما مردم اصفهان که شاه یحیی را قبول نداشتند وی را به شهر راه ندادند و به ناچار یحیی به یزد بازگشت . بعد از آن کشمکش بین شاهزادگان ادامه یافت تا اینکه در سال 788 هجری قاصدی از جانب امیر تیمور به شیراز آمد و پیغام رساند که چون شاه شجاع از تیمور برای پسرش درخواست حمایت کرده ، سلطان مظفری باید نزد تیمور رفته و اظهار اطاعت نماید .

اما زین العابدین پیک تیمور را زندانی کرد و امیر تیمور هم که در همدان بود به اصفهان آمد و بدون جنگ شهر را تسخیر کرد . لیکن چون مردم اصفهان از ظلم و ستم سپاهیان تیمور به تنگ آمده و جمعی را کشتند ، امیر تیمور هم فرمان قتل عام صادر کرد و بیش از هفتاد هزار نفر از اهالی شهر کشته شدند تا آتش خشم تیمور خوابید .

پس از کشتار اصفهان ، تیمور راهی شیراز شد و در این بین جمعی از امیرزادگان مظفری از جمله شاه یحیی و سلطان احمد به خدمتش در آمدند پس زین العابدین از شیراز به سمت عراق گریخت و شهر بدون مقاومت تسلیم تیمور شد . اما سلطان فراری در شوشتر فریب شاه منصور برادر شاه یحیی را خورد و اسیر وی شد .

امیر تیمور ، شاه یحیی را به حکومت آل مظفر در شیراز گماشت و خود به ماورالنهر بازگشت ، لیکن زمانی که شاه منصور از حرکت تیمور آگاه شد سر به شورش برداشت و با تسخیر شیراز ، شاه یحیی را به یزد فراری داد . شاه یحیی این بار متوجه کرمان شد و به جنگ عمویش سلطان احمد ، اما شکست خورد و یارانش پراکنده شدند . سلطان زین العابدین هم بعد از رفتن شاه منصور از شوشتر به شیراز ، از زندان گریخت و به اصفهان رفت و بر آنجا مسلط شد .

شاه یحیی و سلطان زین العابدین و سلطان احمد با یکدیگر بر علیه منصور متحد شدند و قرار شد لشکریانشان در سیرجان به هم ملحق شوند اما شاه یحیی طبق معمول عهدشکنی کرد و شاه منصور سپاهایان دو سلطان را مغلوب و منهزم نمود . پس از آن شاه منصور متوجه اصفهان شد و زین العابدین را از آن شهر فراری داد ، لیکن حاکم ری سلطان فراری را دستگیر و پیش شاه منصور فرستاد و منصور وی را کور کرد .

پس از آن شاه منصور از شاه یحیی و سلطان احمد خواست تا نیروهایشان را یکی کرده و به خراسان لشکر کشند تا مانع تعرض دوباره تیمور به ایران شوند اما رقبا مخالفت نمودند پس شاه منصور به تاخ و تاز در اطراف یزد و کرمان مشغول شد و شهرها و آبادی های بسیاری را غارت کرد اما نتوانست بر این دو شهر دست پیدا کند .

امیر تیمور در سال 795 هجری بعد از تاخت و تاز در عراق از راه شوشتر راهی شیراز شد . شاه منصور ابتدا خود را باخته و از جمع آوری سپاه غفلت نمود و سعی کرد از شیراز به فسا بگریزد اما در میانه راه پشیمان شد به شیراز بازگشت و با جمع آوری سپاهی پنج هزار نفره به جنگ لشکر سی هزار نفری تیمور رفت و چنان دلاوری و ایستادگی نمود که سپاه تیمور منهزم شد و شاه منصور دو بار ضربه به کلاه خود تیمور زد که اگر یاری یکی از سرداران امیر نبود ، تیمور در همانجا به قتل می رسید و جهان آسوده می گشت . اما شاه منصور که خود هم زخمی شده بود پس از آنکه به تیمور دست نیافت به سمت شیراز گریخت لیکن یکی از اتباع تیمور که در تعقیب وی بود ، شاه دلاور را گرفته و به قتل رساند .

پس از آن تیمور شیراز را فتح کرد و جمیع امیرزادگان آل مظفر را به خدمت طلبید ، پسر خود عمر شیخ را به حکومت شیراز منصوب نمود و با شاهزادگان آل مظفر راهی اصفهان شد و قبل از رسیدن به این شهر فرمان داد تمام آنها را قتل عام کنند و هرکه هم از این خاندان به خدمت تیمور نیامده و در بلاد دیگر پراکنده بودند یافته و نسلشان را بر انداختند!

آل مظفر خاندانی بودند عموماً جنگجو و پهلوان و رشید که از دوره آنها ابنیه تاریخی فراوانی در فارس و یزد و کرمان باقی مانده و اغلب شعرای بزرگ آن دوره ستایشگرشان بوده اند . اما اختلافات و جنگ های داخلی مکرر مانع از آن شد که بتوانند ایران را در برابر حمله تیمور متحد سازند ، و بسیاری از مردم هم امروزه درباره آنها چیزی نمی دانند و نشنیده اند ، پس پرداختن بیش از حد به این سلسله را در چارچوب " شهریاران گمنام " مهم دانستم .

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » يکشنبه 1 اسفند 1395 12:18

یک نکته درباره حکومت علویان :

آیا می دانید که در زمان حکومت علویان بر طبرستان و گیلان ، آنها با حمله وایکینگ ها هم مواجه شده اند؟

بله درست خواندید ، وایکینگ ها! یکی از سرداران وایکینگ معروف به روریک در نیمه دوم قرن نهم میلادی به اوکراین وارد شده و با فتح کیف حکومت مستقلی را پایه گذاری کرد که تبدیل به قوی ترین دولت اروپای شرقی شد و مردمش به افتخار او نام روس بر خود نهادند (البته بیشتر مردم روریک اسلاوهای محلی بودند که بعد از شکست ، حکومت وی و جانشینانش را پذیرفتند و وایکینگ ها بتدریج در این مردم ادغام شدند) .

کشتی های وایکینگ بعد از فتح کیف به حرکت در رودهای پرآب روسیه پرداخته و از راه ولگا وارد دریای خزر شدند و اولین بار در زمان حکومت علویان به سواحل ایران رسیده و گرگان و نواحی اطراف آن را غارت نمودند . این حملات طی سال های بعد هم ادامه یافت و بویژه بعد از سرنگون نمودن حکومت خزرها که بر دهانه ولگا استقرار داشتند ، غارتگران روس تا اواسط قرن یازدهم میلادی به طور گسترده به سواحل دریای خزر حمله کرده و گاه سعی می کردند با تصرف بنادر و شهرهای ساحلی برای خود جای پایی پیدا کنند . اما بعد از آن حملات متوقف شد و تا چند قرن دیگر روسها در دریای خزر دست به تهاجمی نزدند .

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



oweiys از این پست سپاسگزاري کرده است

Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » دوشنبه 2 اسفند 1395 19:14

آل کَرت :

سلطان غیاث الدین محمود غوری داماد خود ملک رکن الدین بن تاج الدین را مامور حکومت بر هرات کرده بود و او و جانشینانش از قلعه مستحکم خیسار بر این شهر و نواحی تابع آن حکومت می کردند . ملک رکن الدین زمانی که با ضعف حکومت غوریان مواجه شد با خوارزمشاهیان بیعت نمود و حکومت خود را حفظ کرد . با حمله مغولان به ایران رکن الدین بار دیگر تغییر موضع داده و این بار به بیعت مغولان درآمد و نوه دختری خود شمس الدین محمد بن ابی بکر را به عنوان گروگان به اردوی چنگیز فرستاد و با اینکه مردم هرات چندین بار علیه مغولان شورش نمودند و حتی جلال الدین خوارزمشاه هم سعی کرد در این شهر استقرار یابد ، رکن الدین اتحادش با مغولان را حفظ نمود تا سال 643 هجری که درگذشت .

شمس الدین (که مورخان اختلاف نظر دارند آیا کَرت لقب وی بوده یا پدرش؟) نزد چنگیزخان و جانشینانش احترام و منزلت زیادی داشت تا اینکه پس از مرگ پدربزرگش با حکم منگوقاان مامور حکومت بر نواحی شرقی ایران از هرات و سیستان تا کابل و سند شد . ملک شمس الدین از جمله متحدان هلاکوخان در زمان ورود به ایران بود و وی را بسیار یاری کرد . اما در زمان حکومت اباقا ، که براق از ماورالنهر به خراسان حمله کرد ، شمس الدین جانب براق را گرفت و پس از اینکه براق مغلوب شد ، شمس الدین در قلعه خیسار موضع گرفت و مدتها در برابر ماموران ایلخان متحصن بود تا اینکه با وساطت خواجه شمس الدین صاحب دیوان برای عذرخواهی به تبریز رفت اما اباقا عذرخواهی وی را نپذیرفت و وی مدتی در تبریز تحت نظر ماند تا اینکه در سال 674 هجری به فرمان خان مسموم شد .

اباقا سه سال بعد حکومت هرات را به رکن الدین پسر شمس الدین داد و تا اباقا زنده بود ، وی مطیع ایلخانیان بود .اما بعد از مرگ آن ایلخان ، قلعه خیسار را مستحکم نموده و در آنجا متحصن شد و ماموران مغول را راه نداد . این وضعیت تا سال 695 هجری ادامه داشت . ملک رکن الدین در این مدت پسرش فخر الدین را از ترس شورش و توطئه زندانی کرده بود اما با اصرار امیر نوروز سردار خوشنام خراسان در این سال مجبور شد فخرالدین را آزاد و به بیرون از قلعه خیسار بفرستد . امیر نوروز دختر خود را به فخرالدین داد و وی را مامور حکومت بر ممالک کَرت کرد به این ترتیب ملک رکن الدین از آن پس تا سال 705 که درگذشت فقط قلعه خیسار را در اختیار داشت و مملکت آل کَرت عملاً توسط پسرش اداره می شد .

نام حاکمان کَرت همواره با دورویی و خیانت عجین شده است و از مهمترین و معروف ترین این خیانت ها ، خیانت فخر الدین نسبت به پدرزنش می باشد . همانطور که گفته شد امیر نوروز قربانی دسیسه چینی های مخالفانش در دربار غازان خان شد . با وجود اصرار فراوان سپاهیانش برای جنگ با بدخواهان ، امیر نوروز آنها را مرخص کرده و با تعداد اندکی راهی هرات شد تا به فخر الدین پناه ببرد اما فخرالدین وی را دستگیر و تحویل سردار ایلخان داد تا به قتل رساند .

در سال 699 هجری ملک فخر الدین از اطاعت غازان سرپیچی نموده و حاضر به ارسال مالیات سالانه نشد . غازان برادرش اولجایتو را به سمت هرات فرستاد و با اینکه فخرالدین بدون جنگ با اولجایتو مصالحه کرده و تسلیم شد ، اولجایتو کینه وی را به دل گرفت و زمانی که خود به ایلخانی رسید ، ملک فخرالدین را مکلف کرد که برای عرض تبریک و پابوسی به آذربایجان بیاید و چون فخرالدین امتناع کرد ابتدا قشونی ده هزار نفره به هرات فرستاد که ملک کَرت آن را به آسانی شکست داد و در بار دوم قشونی سی هزار نفری ارسال کرد . این سپاه هرات را در محاصره گرفت و ملک فخرالدین که قصد مقاومت داشت ناگهان بیمار شد و در سال 706 هجری درگذشت و سپاه مغول وارد هرات گردید و با فرمان اولجایتو حکومت به غیاث الدین پسر فخرالدین رسید .

ملک غیاث الدین مدتها با آرامش حکومت کرد تا اینکه در سال 727 هجری امیر چوپان سلدوز به وی پناه آورد . توضیح آنکه امیر چوپان سلدروز از امرای قدرتمند دربار ابوسعید و پسرش وزیر سلطان بود . وی دختری داشت به نام بغداد خاتون که به عقد یکی از امرای جلایری در آمده بود اما سلطان ابوسعید بعد از ملاقاتی عاشق این دختر شد و خواهان ازدواج با وی گردید . لیکن امیر چوپان مخالفت کرد در نتیجه ابوسعید وزیرش (پسر امیر چوپان) را به بهانه ایی کشت و امیر چوپان که قصد جنگ با سلطان نداشت گریخت و به هرات رفت .

لیکن غیاث الدین هم به رسم خیانت ورزی پدرانش ، امیر چوپان را به قتل رساند و یک انگشتش را برای سلطان فرستاد . پس از آن بود که امیر تیمور تاش در روم بر سلطان ایلخانی عاصی شد و به مصر فرار کرد و پسرانش به نام چوپانیان مدتی بر نواحی غرب و شمالغرب ایران حکومت کردند .

اما ملک غیاث الدین پس از قتل امیر چوپان ، به طمع دریافت پاداش و خلعت راهی آذربایجان شد لیکن ابوسعید که توانسته بود با بغداد خاتون ازدواج کند و بغداد خاتون هم همچنان از حمایت طرفداران پدرش در دربار برخوردار بود ، ابوسعید را از اظهار لطف به ملک غیاث الدین بازداشت و وی دست خالی به هرات برگشته و سال 729 هجری درگذشت .

شمس الدین محمد و ملک حافظ دو پسر ارشد ملک غیاث الدین روی هم فقط سه سال به جای پدر حکومت کردند و بعد از آنها حکومت به پسر سوم غیاث الدین یعنی ملک معزالدین حسین رسید که مصادف شد با مرگ سلطان ابوسعید و زوال ایلخانیان و در این زمان آل کَرت علناً و رسماً استقلال یافتند و در زمان همین ملک بود که سربداران را به سختی شکست دادند .

ملک معزالدین تا سال 771 هجری حکومت کرد و در دوران او هرات از جمله بزرگترین و آبادترین شهرها بود و در جلب علما و شعرا با شیراز رقابت می کرد . پس از مرگ وی پسرش ملک غیاث الدین ثانی بر تخت نشست که در سال 783 هجری با هجوم امیر تیمور مواجه شد و شکست خورد و تیموریان پس از دستگیری وی را همراه با پسر و برادرش به قتل رساندند و دودمان آل کَرت را منقرض ساختند .

موارد متفرقه :

در کنار حکومت هایی که اسم بردم ، حکومت های مستقل و نیمه مستقل کوچک تری هم در این دوره از تاریخ ایران به وجود آمده اند که برخی عمری چند ساله داشته و برخی دیگر پیشینه ایی طولانی و در بین رقبای قدر اشاره شده چندان به چشم نمی آمدند و بسیاری از آنها توسط مورخان از قلم افتاده یا در حد نام و نشان مورد اشاره قرار گرفته اند . با این حال سعی می کنم اشاره کوتاهی به آنها هم داشته باشم .

جانی قربانیان ؛ گروهی از طوایف ترک بودند که در اطراف کلات و درگز سکنی داشتند . بعد از مرگ سلطان ابوسعید و تسلط طغاتیمور بر خراسان و تقریباً همزمان با سربداران شورش کرده و کنترل آن نواحی را بدست گرفتند و از آنجا که هدفی مشترک با سربداران داشتند با آنها متحد شدند اما بعدها بینشان شکرآب شد و سربداران آنها را شکست دادند . معروف است که امیر تیمور در جوانی مدت کوتاهی را در زندان امیر علی بیگ جانی قربانی گذارنده و از آن دوره به عنوان یکی از بدترین اوقات زندگی اش یاد می کرده ست!

مرعشیان ؛ قوام الدین میر بزرگ از سادات مرعشی در سال 760 هجری با الهام از قیام سربداران علیه حاکمان محلی منطقه طبرستان شورش کرده و برای خود حکومت مستقلی تشکیل داد که دامنه آن در اوج قدرت به ری و قزوین هم می رسید . استقلال این حکومت تا سال 795 هجری ادامه یافت و در این سال با حمله امیر تیمور گورکانی به مازندران و شکست مرعشیان به پایان رسید . هرچند سادات مرعشی تا مدتها جزو خانواده های قدرتمند مازندران و طبرستان بودند و برخی از آنها حتی در زمان صفویان هم به حکومت شهرها و ولایات آن منطقه گماشته می شدند .

اتابکان لر بزرگ و لر کوچک ؛ اتابکان لر بزرگ اصالتاً طایفه ایی از کردهای شام بودند و در قرن ششم به حدود زاگرس جنوبی ایران کوچ کردند . پس مدتی استقرار در حدود کهکیلویه و ممسی امروزه ، با اتابکان فارس درگیر شده و حکومت نیمه مستقلی در آن حدود برای خود تاسیس کردند که در زمان ایلخانیان هم ادامه یافت و بعد از سلطان ابوسعید هم در درگیری های مظفریان نقش فعالی داشتند . تیمور لنگ هم چندین بار با آنها جنگ کرد اما نتوانست کاملاً مغلوبشان کند تا اینکه نوه اش ابراهیم بن شاهرخ بعدها آنها را به کلی شکست داد و حکومتشان را منقرض نمود . همانطور که گفتم اتابکان لر بزرگ در حدود کهکیلویه و بختیاری و شمال فارس حکومت داشتند و به علت نزدیکی به مراکز حکومتی و قرار گرفتن بر سر راه فارس به عراق در تاریخ بیشتر به آنها اشاره شده است . اما گروهی از آنها به علت افزایش جمعیت به حدود لرستان فعلی کوچ کرده و حکومت اتابکان لر کوچک را تاسیس نمودند که هرچند در تاریخ کمتر به آنها اشاره شده ، بیشتر از لر بزرگ ها دوام آوردند و آخرینشان در شورش علیه شاه عباس صفوی مغلوب و کشته شد .

اما در مطالب پیشین چند نوبت به قراختائیان کرمان هم اشاره کردم . با اینکه آنها حکومت مستقلی نداشته و تابع ایلخانیان بودند اما به سبب نقش و نفوذی که در دربار داشتند معروف شدند . اولین آنها شخصی بود براق نام از قراختائیان ترکستان که پس از اشغال آن منطقه به دست سلطان محمد خوارزمشاه به خدمت وی در آمد و حاجب سلطان شد . پس از حمله مغول و سقوط خوارزم یکی از پسران سلطان به نام غیاث الدین به کرمان فرار کرد و در آنجا استقرار یافت . براق هم به نزد وی رفت و خیلی زود بر او نفوذ و برتری یافت تا اینکه وی را کشت و در حکومت کرمان مستقل شد و البته دست دوستی و بیعت به مغولان داد . براق بعد از رسیدن به حکومت کرمان به قتلغ خان معروف شد از این رو حکومت وی و فرزندانش را علاوه بر قراختائیان کرمان ، قتلغ خانیه هم می گویند . دلیل قدرت و نفوذ این خاندان در دربار ایلخانی ازدواج برخی از سلاطین با دختران این خانواده بوده . کلاً این خاندان زنان قدرتمندی داشته تا جایی که برخی به حکومت کرمان هم رسیدند . اما در زمان حکومت اولجایتو اختلافات داخلی حکومت قراختائیان را بسیار ضعیف کرده بود در نتیجه ایلخان آنها را از حکومت کرمان عزل و حکمران جدیدی از اردوی خود بر آن شهر منصوب نمود و حکومت قراختائیان کرمان به پایان رسید هرچند هم آل مظفر و هم آل اینجو ، با آنها خویشاوندی داشته و خودشان را وارث حکومت بر کرمان می دانستند .

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » چهارشنبه 11 اسفند 1395 17:58

bamn نوشته است:
امپراتوری مغولان :
... بیت شعر معروف حافظ هم که گفته "اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را" خطاب به جوجی سروده شده که شیراز را بدون خون ریزی فتح و با حاکم آن طرح دوستی ریخته بود! ...


دوستان عزیز ، بنده سال قبل در این قسمت مرتکب اشتباه شده و پوزش می طلبم . حافظ این بیت شعر را برای تیمور لنگ سروده نه جوجی پسر چنگیز!

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » يکشنبه 22 اسفند 1395 21:01


تیموریان :

پس از مرگ چنگیز خان مغول و تقسیم ممالک فتح شده بین فرزندان و سردارانش ، ماورالنهر و ترکستان سهم جغتای پسر دوم چنگیز شد که اگر چه از اوگتای بزرگتر بود اما سروری وی را به عنوان قاآن و بزرگ مغول پذیرفت . حکومت فرزندان جغتای بر منطقه خود بیش از یک قرن طول کشید و همزمان با اضمحلال و انقراض ایلخانیان در ایران ، آنها هم رو به انحطاط رفتند و ممالکشان تجزیه شد و بعد از چند دهه کشمکش بین امرا و حاکمان منطقه ، امیر تیمور ظهور نموده و ماورالنهر را یکپارچه زیر سلطه خود درآورد .

بعضی از مورخان نسب تیمور را مستقیم یا غیر مستقیم به چنگیز رسانده اند و برخی دیگر نسب درست تر وی را به یکی از امرای چنگیز و رئیس قبیله بُرلاس می رسانند که باز تردید هایی مطرح است هرچند در اینکه تیمور در قبیله بُرلاس (ساکن در شهر کِش) به دنیا آمده و پرورش یافته و به ریاست این قبیله رسیده و از آنجا فتوحات خود را آغاز نموده ، شکی نیست .

تیمور علاوه بر ماورالنهر و ایران به ممالک فراوانی لشکر کشید و از روسیه و عثمانی و شام تا دهلی هندوستان را فتح و خون های فراوان ریخت و در سودای فتح چین بود که عجل مهلتش نداد . برخی نویسندگان و پژوهشگران به غلط چنگیز و تیمور را در یک رده قرار می دهند در حالی که تیمور سه تفاوت بزرگ با چنگیز داشت ؛ اول آنکه برخلاف چنگیز که هم سردار و هم سیاستمدار قابلی بود ، تیمور فقط یک سردار و فاتح بزرگ بود و از سیاست بهره چندانی نداشت . دوم آنکه چنگیز هیچگاه بخاطر تعصبات قومی و مذهبی دست به لشکرکشی نمی زد و به قول امروزی چهره ایی لیبرال بود اما تیمور در مسلمانی و پیروی سنت تعصبی کور کورانه و بی رحمانه داشت و مردم بسیاری را فقط به جرم مسلمان نبودن یا حتی شیعه بودن قتل عام کرد . تیمور آنگونه که مورخان هم دوره اش شاید به اجبار نگاشته باشند ، ساده زیست ، نماز خوان و حافظ قرآن بود اما تعصب و جهالتش در دین چنان شدید بود که مرور سرگذشتش امروزه ما را به یاد تروریست های داعشی می اندازد! اما سومین تفاوت تیمور و چنگیز آن بود که چنگیز به عهد و پیمانی که می بست پایبند می ماند و تا طرف مقابل عهدشکنی نمی کرد ، دست به اقدام متقابل نمی زد ، اما عهد و پیمان تیمور سست و غیر قابل اتکا بود و بسیاری را با فریب و دروغ شکست داد و کشت و عملاً چنین می نمود که از این کار لذت می برد .

پس از مرگ تیمور در سال 807 هجری ، مملکتش بلافاصله دچار تفرقه و پریشانی شد و فرزندان و نوادگان تیمور به جان هم افتادند . در این میان دو نفر رقیب اصلی بودند و بتدریج سایر رقبا را کنار زدند . یکی جلال الدین میرانشاه بود و دیگری معین الدین شاهرخ که هر دو پسران تیمور بودند . میرانشاه که دچار اختلالات روحی و روانی بود و دو پسرش ابوبکر و محمد عمر بجایش بر امور نظارت داشتند با اینکه آذربایجان و عراق عجم و عراق عرب را تحت کنترل درآورد ، اما خود و پسرانش عرضه حکومت داری نداشتند ، ابتدا عراق عرب را به سلطان احمد جلایر واگذار کردند و چند سال بعد توسط قرا یوسف ترکمان به کلی منهدم شدند .

اما شاهرخ در شرق ایران حکومتی قدرتمند داشت که از سند تا جنوب دشت قبچاق و از کاشغر تا ری و اصفهان و شیراز را تحت کنترل درآورد .

شاهرخ زمانی که پدرش فوت کرد در هرات بود . تیمور با اردویش (که به قصد فتح چین پربار و مهیا شده بود) در اِترار به سر می برد که مرد و با اینکه یکی از نوه هایش به نام پیر محمد را به ولیعهدی انتخاب کرده بود (که آن زمان در فارس استقرار داشت) سردارانش یکی دیگر از نوه های وی به نام میرزا خلیل را که در اردو بود به جانشینی تیمور برگزیدند . پیر محمد که دید حریف از نظر نظامی اردوی پرقدرتی در اختیار دارد به عمویش شاهرخ متوسل شد و او را سلطان خواند . شاهرخ پیرمحمد را به حکومت بر غزنه و هند فرستاد که اندکی بعد در جریان شورش یکی از سردارانش کشته شد . در ماورالنهر هم میرزا خلیل کفایت و درایت کافی نداشت و خیلی زود شاهرخ غلبه یافت و میرزا خلیل را که پسر ارشد میرانشاه بود به حکومت عراق فرستاد هرچند با وجود سلطان احمد جلایر و قرایوسف ترکمان ، این عنوان چندان جایگاهی نداشت و میرزا خلیل هم اندکی بعد از قتل پدر و برادرانش توسط قرا یوسف ، در سال 814 هجری درگذشت تا شاهرخ کاملاً بی رقیب گردد .

در سال 810 هجری پیر پادشاه طغاتیموری در جرجان قیام کرد و شاهرخ وی را شکست داده و به حکومت طغاتیموریان خاتمه داد . چند سال بعد هم فتنه برادران پیر محمد که بر نواحی مرکزی ایران (اصفهان و شیراز و همدان) حکومت داشتند پیش آمد که شاهرخ آنها را هم سرکوب نمود و در سال 823 هجری به قصد انتقام از قرا یوسف ترکمان راهی آذربایجان شد . قرا یوسف در تدارک جنگ با شاهرخ بود که درگذشت و پسرانش سه نوبت با سلطان جنگیدند و هر سه بار مغلوب شدند تا عاقبت در سال 838 هجری به شرط اطاعت از شاهرخ ، حکومتشان بر آذربایجان رسمیت یافت .

اما بیشتر دوران حکومت شاهرخ (تا سال 850 هجری) در صلح و آرامش سپری شد و وی بر خلاف پدرش به اصلاح و آبادانی شهرها و جبران ویرانی های گذشته ، همت بسیار داشت . بعلاوه فردی ادب پرور و دانش دوست بود و دربارش در هرات به مرکز جذب شعرا و دانشمندان بلاد اسلامی تبدیل گردید . یکی از همسران شاهرخ به نام گوهرشادآغا هم در امور خیر و آبادانی معروف گردید و بوِیژه بنای مسجد بزرگ گوهرشاد در مشهد به دستور وی انجام گرفت .

شاهرخ پنج پسر داشت که چهار نفر از آنها در زمان حیات پدر فوت کردند و معروف ترینشان غیاث الدین بایسنقر نام داشت و همچون پدر اهل علم و ادب و دستور داد اشعار شاهنامه را دوباره گردآوری نمایند که به شاهنامه بایسنقری معروف است . او را پس از فوت در سال 837 هجری در مسجد گوهرشاد مشهد دفن نمودند .

تنها پسری که از شاهرخ پس از مرگش ماند میرزا الغ بیک حاکم سمرقند بود که او هم همچون پدر و برادر علم دوست و شاعر پرور بود و در جذب دانشمندان و شعرای نامی با دربار پدر رقابت می کرد که معروف ترین آنها منجم و ریاضیدان نامی غیاث الدین جمشید کاشانی می باشد . اما الغ بیک در سیاست و حکومت داری ضعیف بود و همین دانشمند بزرگ هم براثر بی کفایتی وی بدست دشمنانش کشته شد . از سوی دیگر بخش هایی از ماورالنهر بر اثر شورش ازبک ها از کنترل الغ بیک خارج شد و برای اولین بار حکومت ازبک ها در این منطقه ظهور کرد .

الغ بیک که تنها پسر زنده شاهرخ بود پس از مرگ پدر مدعی سلطنت شد اما پسر بایسنقر به نام علاالدوله در هرات به تخت نشست و خود را پادشاه خواند و از آنجا که پسر الغ بیک را به عنوان گروگان در اختیار داشت در ابتدا الغ بیک از وی تبعیت نمود و زمانی که علاالدوله پسر الغ بیک را پیش پدر در سمرقند فرستاد ، وی درنگ نکرده و با لشکرش به هرات تاخت و علاالدوله را فراری داد .

علالدوله پیش برادرش میرزا بابر که در شیراز بود رفت و با کمک او به خراسان بازگشت . الغ بیک مردم هرات را به اتهام اینکه مخفیانه از ترکمانان برای حمله به خراسان دعوت کرده اند قتل عام نمود و به سمرقند بازگشت اما در آنجا با شورش پسرش میرزا عبدالطیف مواجه و محبوس و کور شد و پس از اندکی به قتل رسید . بابر هم علاالدوله را کور و همچون گدایان از هرات راند و خود را سلطان خواند و علاالدوله سال ها در ایران سرگردان بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا عاقبت در کنار دریای خزر درگذشت .

با این شرایط و تنها اندکی پس از فوت سلطان بزرگ شاهرخ ، و از سال 853 هجری ، ممالک تیموری دچار هرج و مرج شد و در هر گوشه شاهزاده ایی از نسل تیمور و شاهرخ قد علم کرد و این وضعیت چند سالی ادامه یافت تا ابوسعید بن محمد بن میرانشاه توانست از بین رقبا سر برآورده و کنترل بیشتر ممالک شاهرخ را بدست آورد و برای مدت هرچند کوتاهی صلح و امنیت در بلاد شرقی ایران باز برقرار شد . در سال 872 هجری پس از آنکه ترکمانان قراقویونلو از ترکمانان آق قویونلو شکست خوردند و ممالک غربی ایران دچار هرج و مرج شدند ، برخی از حکام این نواحی از سلطان ابوسعید درخواست کمک کردند و سلطان تیموری با لشکری بزرگ راهی آذربایجان شد . اوزون حسن آق قویونلو (که از او بعداً بیشتر خواهم نوشت) خواهان صلح و دوستی با سلطان شد اما ابوسعید پاسخ منفی داد و به پیشروی ادامه داد پس ترکمانان با جنگ های چریکی و پاک کردن زمین از آذوقه ، کار را بر لشکر تیموری سخت کرده و نهایتاً در نبردی که رخ داد تیموریان شکست خوردند ، ابوسعید دستگیر و به قتل رسید .

پس از آن بار دیگر مدتی کشمکش و هرج و مرج پیش آمد تا باز شاهزاده ایی به نام حسین میرزا نوه بایقرا بن عمر شیخ بن تیمور به اوضاع سامانی دوباره داد و چند سالی باز مردم نواحی شرقی ایران آسوده شدند . اما در جریان کشمکش هایی که رخ داده بود ازبک ها بتدریج سرتاسر ماورالنهر را فتح کرده بودند و پس از مدتی گستاخانه برای فتح خراسان شروع به تاخت و تاز نمودند . در سال 911 هجری سلطان حسین به قصد جنگ با ازبک ها از هرات خارج شد اما هنوز چند منزل از شهر دور نشده بود که عجل مهلتش نداد . پسرانش در جنگ با ازبک ها مغلوب شده و سپاهشان پراکنده شد و بیشتر نواحی خراسان و بلخ و هرات به چنگ ازبک ها افتاد و با فرار پسران سلطان به نواحی مرکزی ایران بدون آنکه برای احیای سلطنت تیموری کاری از پیش ببرند ، عملاً حکومت تیموریان در ایران به پایان رسید .

اما سرنوشت یکی از شاهزادگان تیموری متفاوت رقم خورد! بابر بن میرزا عمر شیخ پسر سلطان ابوسعید ، در زمان حکومت سلطان حسین حاکم منطقه فرغانه بود . پس از آغاز حملات ازبک ها و سقوط دولت مرکزی در هرات ، بابر هم از فرغانه رانده شد اما توانست با گردآوری لشکری از کابل تا قندهار را فتح و مدتی در این حدود استقلال یابد . وی در سال 932 هجری با لشکری بزرگ راهی هندوستان شد و با فتح دهلی و شکست سلطان محلی آن منطقه سلسله گورکانیان هندوستان را که به امپراتوری مغولی هند هم معروف شد تاسیس کرد و حکومت فرزندانش در این منطقه با فراز و فرود بسیار حدود 350 سال به طول انجامید تا توسط استعمارگران انگلیسی منقرض شدند .

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » شنبه 28 اسفند 1395 20:46

ترکمانان :

در زمان لشکرکشی های مغول به ایران تعدادی از طوایف ترکمان ساکن در اطراف خوارزم و دریاچه آرال به حدود غربی ایران کوچ کرده و در شمال عراق امروزی ساکن شدند . پس از زوال ایلخانیان و تجزیه ایران ، این ترکمانان شروع به قدرت گرفتن نمودند اما در بین رقبای فراوان و قدری که داشتند ، طول می کشید تا خودی نشان دهند و عملاً دوره نام آوریشان به بعد از تیمور افتاد . از بین این طوایف دو طایفه موفق به تشکیل حکومت شدند .

طایفه اول معروف بودند به قراقویونلوها یعنی صاحبان گوسفند سیاه ، و بیشتر مردم این طایفه شیعه بودند . اولین نفر از آنها که نامش در تاریخ به طور جدی مطرح شد قرا محمد بود که از سرداران سلطان احمد جلایر محسوب می شد و دخترش را به ازدواج سلطان در آورده بود . بعد از قرا محمد ، رهبری طایفه به پسرش قرا یوسف رسید که به دلایلی از در دشمنی با سلطان احمد جلایر در آمد و این دو در عراق مشغول نبرد با یکدیگر بودند که امیر تیمور سر رسید و هر دو را به مصر فراری داد .

پس از مرگ تیمور ، قرا یوسف هم مثل احمد جلایر به عراق بازگشت اما چون دید لقمه نسبتاً آسان تری در دسترس است ، مردمش را گردآورده سپاهی آراست و به تبریز لشکر کشید تا میرانشاه و پسرانشان را بعد از چند نوبت نبرد مقتول نمود و در سال 810 هجری بر آذربایجان تسلط کامل یافت اما قرا یوسف پسرش پیر بداق را بر تخت سلطنت نشاند و چند سالی به نام او شمشیر زد تا اینکه پسرش فوت کرد و خودش بر تخت نشست .

قرا یوسف بعد از تصرف آذربایجان ابتدا به جنگ قرا عثمان بایندری رئیس طایفه آق قویونلو رفت و وی را در حوالی دیاربکر شکست داد و مطیع نمود ، سپس دشمن قدیمی اش سلطان احمد جلایر را کشت و بر عراق عرب مسلط شد . سال 815 هجری اتحاد شروانشاه و پادشاه گرجستان را در هم شکست و بعد از ان با لشکرکشی های متعدد از ساوه و قزوین تا حلب را تحت سلطه خود در آورد و سال 823 هجری همانطور که شرحش رفت قصد مصاف با شاهرخ تیموری را داشت که درگذشت .

پس از مرگ قرا یوسف ، پسرش اسکندر به حکومت رسید اما او در جنگ با شاهرخ شکست خورد و از آذربایجان گریخت . کمی بعد از بازگشت شاهرخ به خراسان ، اسکندر بازگشت و باز آذربایجان را فتح نمود . شاهرخ در سال 832 بار دیگر به مصاف اسکندر رفت و باز او را از آذربایجان فراری داد و به خراسان بازگشت و باز اسکندر کنترل آذربایجان را بدست گرفت . اما زمانی که شاهرخ برای بار سوم وارد آذربایجان شد برادر کوچکتر اسکندر به نام جهانشاه به وی خیانت کرده و به اردوی شاهرخ پیوست . پس شاهرخ بعد از آنکه برای بار سوم فاتح گردید حکومت آذربایجان را به جهانشاه داد و بیشتر سران قرا قویونلو هم از او حمایت کردند . اسکندر که برای بار سوم شکست خورده و به سمت آناتولی می گریخت در حدود ارزنة الروم با قرا عثمان مواجه شد که قصد دستگیری وی را داشت پس قرا عثمان را شکست داده و کشت و با این تصور که می تواند بار دیگر آذربایجان را پس بگیرد بازگشت اما از جهانشاه شکست خورد و به نخجوان گریخت و در آنجا بدست پسرش که از حماقت های وی عاصی شده بود کشته شد (سال 841 هجری) .

جهانشاه را بزرگترین سلطان سلسله قراقویونولو توصیف کرده اند که مردی شاعر و هنر دوست بوده و حکومت این سلسله را به نهایت وسعت رساند . پس از مرگ شاهرخ و آغاز هرج و مرج در ممالک تیموری فارس و کرمان را تسخیر کرد و حتی در سال 862 هجری به هرات لشکر کشید و آنجا را فتح نمود اما چون خبر شورش پسرش منتشر شد با سلطان ابوسعید تیموری صلح نموده و به غرب ایران بازگشت و آتش فتنه را خواباند .

اما در دورانی که ظاهراً جهانشاه با قدرت و تدبیر حکومت می کرد ، حریف دیگری مشغول برنامه ریزی برای گرفتن قدرت بود . حسن بیک نوه قرا عثمان و رئیس طایفه آق قویونولو یا صاحبان گوسفند سفید ، که برخلاف قراقویونلوها سنی مذهب بودند ، علیه جهانشاه اعلام جنگ داد و هنگامی که جهانشاه برای شکست وی به دیاربکر رفت (سال 872 هجری) در حمله ایی غافلگیرانه به جهانشاه دست یافته و وی را کشت . پس از مرگ جهانشاه پسرش حسنعلی میرزا که به سبب چندین نوبت شورش علیه پدرش مدتها در زندان بود سعی کرد قدرت را بدست آورد اما از نظر روحی و روانی شخصیتی نامتعادل و بی کفایت داشت و یک سال بعد از پدرش ، بدست آق قویونولوها افتاد و کشته شد و حکومت این سلسله به پایان رسید . معروف ترین بنای به جا مانده از حکومت قراقویونلوها ، مسجد کبود تبریز است که به فرمان جهانشاه ساخته شد و با اینکه بیشتر بخش های آن در زلزله تخریب شده ، آنچه باقی مانده از نظر زیبایی و ظرافت در هنر معماری اسلامی مثال زدنی می باشد .

و اما آق قویونولوها ؛ آنها در زمان حملات تیمور ، به اردوی وی پیوسته و در جنگ های بسیاری یاریش کردند و بعد از مرگ تیمور سعی نمودند با تصرف دیاربکر و اطرافش حکومت مستقلی برای خود تشکیل دهند اما آن زمان حریف قراقویونلوها نشدند تا اینکه ریاستشان به حسن بیک رسید که در سرداری و سیاست همزمان توانا و زیرک بود . حسن بیک را به سبب قد بلندی که داشت در تاریخ بیشتر با لقب اوزون حسن (حسن دراز) می شناسند!

اوزون حسن دختر امپراتور یونانی ترابوزان به نام کاترینا را به همسری اختیار کرده بود و به همین علت در جنگ ها از حمایت این دولت محلی اما ثروتمند برخورداری داشت تا اینکه سلطان محمد دوم عثمانی قسطنطنیه را فتح و امپراتوری روم شرقی را منقرض نمود و از آنجا که حکومت ترابوزان آخرین قسمت مسیحی نشین آناتولی محسوب می شد ، سلطان محمد این منطقه را هم فتح نمود در نتیجه اوزون حسن که در ابتدا دوستی سلطان محمد را به خود جلب نموده بود ، به دشمنی با عثمانی ها پرداخت و دو طرف مدتی در نواحی مرکزی آناتولی به زد و خورد پرداختند و چون هیچکدام کاری از پیش نبردند صلح بینشان برقرار شد .

پس از آن بود که اوزون حسن به جانب شرق توجه نموده و جهانشاه را به جنگ تحریک نمود و او و پسرش را شکست داده و کشت و اندکی بعد از آن هم بر سلطان ابوسعید تیموری دست یافت و به این ترتیب آوازه اش در عالم پیچید و از کرمان و عمان تا نیمه شرقی آناتولی را تحت کنترل خود درآورد .

اوزون حسن از شاهزاده کاترینا صاحب دو پسر و یک دختر شد و دخترش مارتا را به ازدواج شیخ حیدر صفوی که بعدها به سلطان حیدر معروف شد در آورد و حیدر و مارتا صاحب سه پسر شدند : علی ، ابراهیم و اسماعیل .

چون شهرت اوزون حسن به اروپا رسید ، سفرای اروپایی که از پیشروی های سلطان محمد در این قاره به وحشت افتاده بودند به تحریک و تشویق وی روی آوردند و اوزون حسن بار دیگر به قصد انتقام سقوط ترابوزان ، با عثمانی وارد جنگ شد ، دو طرف با لشگرهایی فراوان و آراسته در حوالی شهر ارزنجان به مصاف هم رفتند (سال 876 هجری) و در نبردی بزرگ که امروزه کمتر به آن اشاره می شود ، خون های بسیار ریخته شد . ابتدا فتح با اوزون حسن بود و می رفت تا سپاه عثمانی را منهزم و تاریخ را به گونه ایی دیگر در آورد اما سلطان محمد بار دیگر نیروهای پراکنده خود را گردآورد و با یورشی مجدد ترکمانان را به سختی شکست داد .

با اینکه عثمانی ها در این جنگ فاتح شدند اما تلفاتشان سنگین تر از آن بود که بتوانند اوزون حسن را تعقیب کنند پس سلطان آق قویونولو به تبریز بازگشت و تا پایان عمر همیشه برای لشکرکشی دوباره به آناتولی برنامه ریزی می کرد اما هیچوقت دیگر دست به اقدام عملی نزد! او در سال 881 هجری تفلیس را فتح و با غنائم و اسرای فراوان به تبریز بازگشت و یک سال بعد فوت نمود .

پس مرگ حسن بیک ، پسر ارشدش سلطان خلیل به سلطنت رسید اما چون فردی بی کفایت و عیاش بود برادرش یعقوب بیک والی دیاربکر ، علیه اش شورید و او را سرنگون کرد و خودش به حکومت رسید (883 هجری) . یعقوب بیک هم فردی خوشگذاران و شاعر دوست بود و بیشتر وقتش را به معاشرت با اهل شعر و ترب می پرداخت! مهمترین واقعه حکومت وی قیام سلطان حیدر صفوی است که حسن بیک با همدستی فرخ یسار امیر قدرتمند شروان ، سلطان حیدر را شکست داده و به قتل رساند و پسرانش را در قلعه اصطخر فارس زندانی کرد .

پس از فوت یعقوب بیک در سال 896 هجری ، برخی درباریان پسر ده ساله اش بایسنقر را به تخت نشاندند اما بیشتر درباریان و خاندان سلطنتی از حکومت مسیح برادر یعقوب حمایت کردند . در جنگ اولی که درگرفت طرفداران بایسنقر پیروز شدند و از شاهزادگان طرفدار مسیح تنها کسی که جان سالم به در برد یکی از نوه های حسن بیک به نام رستم بود . اما عده دیگری از حکومتی ها که هنوز پشت گرم به زنده ماندن رستم بودند جنگ را از سر گرفتند و این بار طرفداران بایسنقر شکست خورده و با امیر نوجوانشان نزد فرخ یسار گریختند .

رستم بعد از رسیدن به حکومت برای اینکه رقیب را بطور کامل حذف کند پسران حیدر را از زندان آزاد و ارشدشان سلطانعلی را به یاری دعوت کرد تا با کمک هواداران خاندان صفوی به جنگ فرخ یسار و بایسنقر برود . در این جنگ بایسنقر کشته شد و فرخ یسار گریخت اما بعد از بازگشت به تبریز ، رستم بیک  که از قدرت فراوان هواداران سلطانعلی به وحشت افتاده بود علیه وی دست به توطئه زد ، سلطانعلی و برادرانش گریختند اما در نزدیکی اردبیل سپاه رستم بیک به آنها رسید ، سلطانعلی دو برادرش ابراهیم و اسماعیل را فراری داد و خودش برای خریدن زمان به جنگ سپاه دشمن رفت و کشته شد (سال 897 هجری) .

جستجو برای یافتن برادران صفوی ادامه داشت تا اینکه در سال 902 هجری رستم در شورش پسر عمویش احمد بیک کشته شد . احمد بیک را فردی عادل و علم دوست توصیف کرده اند اما حکومتش دوامی نیاورد زیرا یک سال بعد از نشستن به تخت و در جریان سرکوب شورش والی کرمان به قتل رسید و پس از آن امیرزادگان آق قویونولو گرفتار تفرقه و جنگ داخلی شدند و این کشمکش به شاه اسماعیل صفوی فرصت داد تا یک به یک به آنها دست یافته و نابودشان کند . آخرین امیرزاده قدرتمند این طایفه سلطان مراد بود که بعد از چند نوبت شکست از شاه اسماعیل عاقبت در سال 920 هجری به دست سپاهیان صفوی در دیاربکر دستگیر و به قتل رسید .

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

1356

تشکر کرده: 3205 مرتبه
تشکر شده: 3756 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 23 بهمن 1392 11:40

آرشيو سپاس: 338 مرتبه در 72 پست

Re: شهریاران گمنام

توسط bamn » يکشنبه 29 اسفند 1395 21:14

آخرین بخش:

سلسله های حکومتی ایران طی چهار-پنج قرن اخیر (صفویه ، افشار ، زندیه ، قاجار و پهلوی) ، شناخته شده تر از آن هستند که بطور مفصل در قالب "شهریاران گمنام " به آنها بپردازیم . بنابراین به چند نکته مهم که ممکن است برخی از آنها را ندانید بطور خلاصه اشاره نموده و این سلسله مطالب را به پایان می برم .

سلاطین صفوی از نسل شیخ صفی الدین ابواسحاق اردبیلی هستند که از عرفای نامی قرون هفتم و هشتم هجری بوده و بین سال های 650 تا 735 هجری می زیسته است . بین مورخان بر سر اینکه شیخ صفی الدین از ابتدا شیعه مذهب بوده یا در طول زندگی اش شیعه شده اختلاف است و حتی برخی مورخان اصرار دارند که وی سنی مذهب از دنیا رفته و بعدها پسر یا یکی از نوادگانش شیعه شده اند .

از سوی دیگر برخی مورخان نیمه دوم دوره صفوی نسب پادشاهان این سلسله را به امام موسی کاظم (ع) رسانده اند اما از آنجا که در هیچ یک از کتب مربوط به اوایل حکومت این سلسله اشاره ایی به این ادعا نشده ، مورخان و پژوهشگران در ادوار بعدی آن را رد نموده اند .

مورد دیگری که در مورد پادشاهان سلسله صفوی مورد اختلاف می باشد میزان عقیده و پایبندی آنها به مذهب شیعه و دین اسلام است (البته یکی دو نفر از سلاطین کمتر معروف این سلسله به اهل سنت گرایش داشتند) . مورخان دوره صفوی ایمان و اعتقاد آنها را قلبی و از نظر پایبندی به مظاهر اسلامی بسیار ستوده اند . اما برخی جهانگردان اروپایی که در زمان این سلسله به ایران آمده و شرح سفرشان را نگاشته اند به نکات منفی هم از مفاسد اخلاقی برخی از این سلاطین اشاره کرده اند ، و از آن جدی تر دید بسیار منفی مورخان دوره نادر شاه افشار به پادشاهان سلسله صفوی است تا جایی که گویی فاسد تر از این افراد در تاریخ ایران وجود نداشته!!! با این وصف مورخان و پژوهشگران در دوره های بعدی درمانده اند که بالاخره پادشاهان صفوی خوب بودند یا بد و ارادت و اعتقادشان به مذهب شیعه واقعی بوده یا تنها ترفندی سیاسی برای جلب اعتماد مردم؟

شاه اسماعیل صفوی زمانی که بالاخره از بازی موش و گربه با عاملان حکومت آق قویونلو دست برداشت و سر به قیام گذاشت (سال 905 هجری) تنها سیزده ساله بود اما ظرف دو سال اردبیل و باکو و شروان و تبریز را در جنگ هایی برق آسا و کم نظیر فتح نمود و تا بیست سالگی بر بخش عظیمی از ایران و عراق و قفقار و شرق ترکیه امروزی تسلط یافته بود . او در سال 916 هجری ازبکان را از خراسان راند و خود را به مرزهای حکومت بابر در افغانستان و شمال هند رساند .  در سال 920 واقعه جنگ چالدران بین ایران و عثمانی رخ داد که نیاز به توضیح ندارد و پس از آن شاه اسماعیل خود را درگیر جنگ جدی دیگری نکرد و به آبادانی و اصلاح امور همت داشت تا اینکه در سال 930 هجری و در سی و پنج سالگی درگذشت .

پسر شاه اسماعیل یعنی شاه طهماسب اول سیاست سال های آخر پدر را ادامه داد و در طی حدود نیم قرن سلطنت سرگرم آبادانی و اصلاح خرابی قرن ها جنگ و هرج و مرج بود و کمتر به عنوان آغازگر جنگی شناخته شد و حتی معروف است دوره سلطنت وی تنها دوره در تاریخ ایران بوده که از تصویر گوسفند بر روی پرچم رسمی کشور استفاده شده است!!! البته نباید شاه طهماسب را فردی ترسو دانست ، او در جنگ های متعددی با ازبکان و عثمانی ها پیروز شد اما کمتر دست به حمله زد و تقریباً همیشه به دفاع در داخل مرزهای کشور اکتفا می نمود .

یک دوره ضعف و هرج و مرج داخلی پس از مرگ شاه طهماسب رخ داد و بعد از حدود 12 سال نوبت به سلطنت شاه عباس اول ملقب به کبیر یا بزرگ رسید که حدود 40 سال حکومت کرد و از کرده ها و اخلاقاتش بسیار خوانده و شنیده اید .

پس از فوت شاه عباس در سال 1038 هجری ، باز سلسله صفوی رو به ضعف و انحطاط نهاد و اگر دلاوری سردارانش نبود مملکت لقمه حریفان خارجی (و بخصوص عثمانی) می شد . تا نوبت رسید به سلطنت سلطان حسین که بعد از سلطان محمد خوارزمشاه در رده دوم منفورترین سلاطین ایران بعد از اسلام قرار می گیرد و کشور به چنان وضعی دچار گردید که با شورش افغان ها حکومت مرکزی سقوط کرد . البته و متاسفانه ، امروزه به نحوی درباره شورش افغان ها گفته می شد که گویی همچون مغول ها قومی خارجی بودند که از ناکجاآباد پیدا شدند ، در حالی که افغان ها بخشی از مردم همین مملکت بودند و به سبب ضعف و بی کفایتی حکومت مرکزی و ظلمی که حاکمان گماشته صفوی در قندهار و هرات و سیستان به آنها می رساندند سر به شورش گذاشتند .

از سوی دیگر درباره شورش افغان ها طوری صحبت می شود که گویی آنها کل مملکت را فتح کردند ، اما تسلط آنها فقط بر اصفهان و شیراز و برخی ولایات کمتر مهم دیگر بود و بسیاری از ولایات همچنان تابع حکومت صفوی بودند و برخی هم به چنگ روس و عثمانی افتادند . جایی خواندم مردم آبادی سده (خمینی شهر امروزی) که تنها چند کیلومتر با اصفهان فاصله داشت مدتها در برابر افغان ها مقاومت کرده و آنها را بشدت عاصی کرده بودند ، که همین نشان دهنده منتهای ناتوانی افغان های شورشی برای تسلط بر کل ایران بوده است و عاقبت نادر قلی افشار و شاهزاده طهماسب دوم صفوی با سپاهیانی که از ولایات تابع خود گرد آورده بودند افغان ها را سرکوب نمودند .

پس از آن نادر مشغول دفع فتنه های خراسان بود که خبر رسید نیروهای عثمانی در صدد پیشروی هرچه بیشتر به سمت مناطق مرکزی ایران هستند پس طهماسب که نمی خواست افتخار همه فتوحات به نام نادر شود به جنگ عثمانی ها رفت اما بشدت شکست خورد و مناطق بیشتری را از دست داد . نادر با شنیدن این داستان به غرب ایران تاخت و نیروهای عثمانی را در هم کوبید و روسها را هم از گیلان راند ، سپس به اصفهان نزد طهماسب رفت و با نیرنگ وی را از سلطنت خلع و پسر خردسالش را به نام شاه عباس سوم به تخت نشاند سپس بزرگان ایران را به شورایی در دشت مغان فراخواند و این شورا متفقاً رای به سلطنت نادر دادند (1145 هجری) .

درباره کرده های نادر هم فراوان شنیده اید . پس از مرگ (قتل) نادر در سال 1160 هجری ، کشور بار دیگر دچار هرج و مرج شد و مدعیان حکومت چند سالی به زد و خورد پرداختند تا عاقبت ممالک نادر به این شکل تقسیم شد ؛ ماورالنهر و بیشتر عراق عرب بار دیگر به تصرف ازبک ها و عثمانی ها درآمد . حدود امروزی افغانستان به دست یکی از سرداران نادر به نام احمد خان ابدالی افتاد که هرچند بسیاری از مورخان وی را بنیانگذار افغانستان می دانند ، اما احمد خان فقط یکی از مدعیان سلطنت بر ایران پس از نادر بود که قسمتش این حدود شد . مشهد و مرو و حدود اطراف آن دو شهر ، به شاهرخ نوه نادر رسید که هرچند در جریان کشمکش های جانشینی نابینا شده بود ، حدود 48 سال (تا سال 1210 هجری) مستقلاً در این حدود حکومت کرد . اما بخش اعظم ایران امروزی بعلاوه قفقاز و شرق عراق و ولایات بلوچستان و سند پاکستان فعلی ، به کریم خان زند رسید که مورخان در مدح وی و خصوصیات نیکش فراوان نوشته اند . او که هیچگاه حاضر نشد خود را شاه و سلطان بنامد و با لقب وکیل الرعایا مملکت را اداره می نمود به نام یکی از شاهزادگان گمنام صفوی حکومت می کرد اما هیچکس نمی داند بر سر این شاهزاده مفلوک چه آمده است؟!

پس از مرگ کریم خان زند در سال 1193 هجری ، باز کشور درگیر جنگ و هرج و مرج شد و در نهایت قاجارها که در دوره فطرت پس از نادر هم تلاش زیادی برای به قدرت رسیدن انجام دادند و ناکام ماندند ، توانستند تاج و تخت ایران را تصاحب نمایند . آنها لطفعلی خان آخرین شاهزاده زند را که دلیر و محبوب بود با خیانت اطرافیانش شکست داده و به شکلی دردناک کشتند (1209 هجری) و در سال 1218 هجری هم با قتل نادر میرزا (پسر شاهرخ) به کار سلسله افشاری خاتمه دادند .

قاجارها در تاریخ ایران به بی کفایتی وبی سیاستی معروف شده اند و به باد دادن بیش از نیمی از خاک و تمام ثروت کشور . با اینکه از یکی-دو نفر از شاهزادگان قاجار و بویژه عباس میرزا به نیکی یاد می شود و مورخان افسوس می خورند که چرا عمر عباس میرزا به دنیا نماند تا به سلطنت برسد و امور را اصلاح کند ، اما تا به حال ندیده و نشنیده ام کسی پرسیده باشد آیا واقعاً عباس میرزا می توانست اوضاع را تغییر دهد؟

عباس میرزا در حکومت آذربایجان لیاقت و پشتکار فراوانی از خود نشان داد اما در جنگ با روسیه حریف کارشکنی های دربار تهران نشد و به علت نرسیدن به موقع بودجه و آذوقه و نیروی کمکی از تهران شکست خورد . برای او که شاهزاده و ولیعهد مملکت بود ، تهران نشین ها تره هم خرد نمی کردند ، فکر می کنید با سلطنتش چه می کردند؟

پسر ارشد عباس میرزا یعنی محمد شاه آموزش دیده قائم مقام فراهانی بود و این سیاستمدار لایق و کاردان برای به سلطنت رساندن وی تمام توانش را به کار بست ، اما عاقبتش چه شد؟ شاگرد او یعنی امیر کبیر هم همین راه را پیمود ، وی امید زیادی به سلطنت ناصرالدین میرزا بسته بود تا جایی که نتنها تمام ثروتش را برای بر تخت نشاندن ناصر خرج کرد بلکه پول کلانی هم از بازاریان تبریز قرض نمود تا حرکت ناصرالدین شاه از تبریز به تهران کاملاً شاهانه و بی دردسر انجام شود . عاقبت او چه شد؟

داستان سلسله پهلوی را هم که همه می دانند و آنهایی هم که امروزه آیه یاس می خوانند که دوره پهلوی فلان بود و بهمان ، یا آنقدر جوان هستند که به چشم خود ندیده اند و فقط تحت تاثیر کانال ها و سایت های ضد انقلاب قرار دارند ، یا همان زمان هم از آن طبقه ایی از جامعه محسوب می شدند که به قول آن زمان طاغوتی بودند و تا زمان پیروزی انقلاب اصلاً نفهمیدند انقلاب یعنی چه؟ و امام خمینی کیست؟

تاریخ ایران فراز و نشیب بسیاری داشته ، از ملت ها و اقوام و ادیان متعددی تاثیر گرفته و روی بسیاری تاثیر گذاشته . تاریخ را اگر می خوانید کامل بخوانید و عبرت بگیرید و نقل زبانتان فقط خوبی های کوروش و داریوش نباشد لطفاً . هدف بنده هم از این سلسله مطالب همین بود و بس .

وسلام و سال نو مبارک .

کانال تلگرام فروشگاه بنده :


https://t.me/hor_hamoon



oweiys از این پست سپاسگزاري کرده است

قبلي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان