در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

New Member



no avatar
پست ها

1

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 13 مرداد 1394 14:10

آرشيو سپاس: 0 مرتبه در 0 پست

هیچگاه باور نمی کردم فرزندم به این موفقیت عظیم دست یابد

توسط saye-s » سه شنبه 13 مرداد 1394 22:12

بسیاری از دانش آموزان در جاهای مختلف به من می گویند: جناب سیناتهرانی! پدر و مادر و اطرافیانم مرا باور ندارند و می گویند تو به هیچ موفقیتی نخواهی رسید. “
خب راستش را بخواهید خود من هم بارها شاگردانی داشته ام که وقتی در رشته های پرطرفدار دانشگاههای برتر تهران قبول می شدند، والدین شان باور نمی کردند که فرزند آنها با تلاش هوشمندانه اش به این موفقیت بزرگ دست یابد. همین امسال دانش آموزی داشتم که علیرغم تصور همگان یکی از رتبه های دو رقمی رشته ریاضی فیزیک را کسب کرد. معلم دیفرانسیلش به او گفته بود تو دانشگاه آزاد شهرهای دور قبول خواهی شد و والدینش نیز همین تصور را داشتند.
و یا سال گذشته دانش آموز دختری داشتم که در رشته دندانپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شده بود اما والدین او بارها پس از قبولی دخترشان به من گفتند: آقای تهرانی! ما هنوز هم باور نمی کنیم فرزندمان به این موفقیت دست یافته و تصور می کنیم اشتباهی در رتبه او رخ داده است !
حدود ۳۵ سال پیش کشور عراق که آن زمان توسط حزب بعث به رهبری صدام اداره می شد قصد حمله به کشور نوپای اسلامی ایران را می کند و بعد از گذشت چندماه مناطق وسیعی از جنوب غربی ایران را تصرّف می کند. ارتش ایران هم علیرغم تلاشهای بسیار و اجرای عملیاتهای مختلف در برابر ارتش عراق بارها و بارها شکست های سنگینی را متحمل شده و تقریباً همه به این نتیجه رسیده اند که دیگر کاری از کسی ساخته نیست و اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند نیروهای صدام بزودی تهران را نیز خواهند گرفت.
ارتش صدام با پنج لشکر حمله خود را شروع کرد، هر لشکر بیست و دوهزار نفر نیرو دارد و حال شما تصور کنید که حدود ۱۱۰ هزارنفر بعلاوه هزاران تانک و تجهیزات نظامی به سمت مناطق مرزی ایران حمله ور شده اند. ترس و وحشت عجیبی مردم این مناطق را فراگرفته بود و بسیاری از آنها خانه هایشان را ترک کردند. عراقی ها مثل مور و ملخ به پیشروی خود ادامه می دادند زیرا هیچ لشکری از ایران برای دفاع در مرزها حضور نداشت و بجز اندک نیروهای مردمی و مرزبانان غیور ارتشی و بومی بقیه مسئولین سیاسی نظام که در رأس آنها آقای بنی صدر رئیس جمهور کشور بود درگیر دعواهای سیاسی بودند و حواسشان به حمله عراقی ها نبود .
درست در چنین شرایطی جوانی گمنام که همانند شاگردان من؛ اطرافیانش او را دست کم گرفته و حتی مردم محله شان اعتقادی به توانایی های او نداشتند، به عنوان خبرنگار یکی از روزنامه ها وارد منطقه جنگی می شود. جوانی که بجز دوره آموزشی خدمت سربازی ، هیچ تخصص و دانشی در زمینه جنگ نداشت و صرفاً آمده بود که برای انجام مأموریت کاریش از منطقه جنگی جنوب چند عکس بگیرد و به تهران برگردد.
اما یکی از فرماندهان جنگ که در حال بازدید از مناطق جنگی بود بطور تصادفی این خبرنگار جوان را می بیند. فرمانده او را در تهران بارها به عنوان خبرنگار دیده بود و لذا به او پیشنهاد می کند که موقتاً مسئولیت اتاق اطلاعات جنگ را برعهده بگیرد تا او بتواند در فرصتی مناسب و در طول چند هفته آینده شخص مناسبی را برای این مسئولیت انتخاب کند.
تصور کنید به من و شما بگویند موقتاً فلان مسئولیت را که هیچ تخصصی نیز در آن نداری، برعهده بگیر و بدون آنکه امکانات خاصی نیز داشته باشی آن را اداره کن تا ما کسی را بجایت بگذاریم. خب حقیقتش را بخواهید اگر من باشم به من برمی خورد که هم موقتاً مسئولیتی را بپذیرم و هم اینکه بدون هیچ امکاناتی یک اتاق اطلاعات جنگ را ایجاد کنم آنهم در شرایطی که می دانم بزودی کس دیگری بجایم خواهد آمد.
اما تفاوت انسانهای موفق با انسانهایی که فرصت ها را براحتی آب خوردن از دست می دهند و خود را دست کم می گیرند در همین جاها مشخص می شود:
جوان گمنام قصه ما که در زمینه اطلاعات جنگ، دانشگاه نظامی نرفته و به نظر می رسد که اطلاعات چندانی هم در این مورد ندارد، می پذیرد که موقتاً آن مسئولیت را برعهده بگیرد. او وقت را تلف نمی کند و حتی در توانایی های خودش نیز تردید به راه نمی دهد، او همانند بسیاری از افراد موفق تاریخ می داند که باید از این فرصت ارزشمندی که برایش فراهم شده به بهترین شکل ممکن استفاده کرده و توانایی هایش را نشان دهد.
جوان؛ ابتدا با خودش طرح سوال می کند: ” خب دشمن کجاست ؟ توانایی هایش در چه حدی است؟ و از کدام مرزها به کشور ما حمله کرده است؟ “
زیرا در روزهای اول جنگ هیچ کس اطلاعات درستی از دشمن نداشت؟ همه گیج بودند و دشمن حسابی آنها را غافلگیر کرده بود.
جوان قصه ما شروع می کند به ایجاد تیم های شناسایی تا بتواند پاسخ پرسش هایش را بیابد، همان کاری که گروه درس زندگی نیز انجام می دهد تا بتواند بخوبی مشکلات مردم را در زمینه های مختلف شناسایی و علل وقوع آنها را بیابد و سپس راهکارهای مناسب را ارائه دهد.
این جوان تازه وارد، بزودی با بروز توانایی های خارق العاده اش تبدیل به یکی از فرماندهان بزرگ جنگ می شود، جوانی که تنها ۲۸ ماه در جنگ حضور خواهد یافت اما در همین مدت کوتاه کارهایی را انجام می دهد که حتی تحسین دشمن خود را نیز برمی انگیزد.
او بزودی تبدیل به طراح عملیاتهای بزرگ نیروهای ایرانی در مناطق جنگی می شود که شاهکار آن طراحی عملیات آزادسازی خرمشهر است. در نوشته های بعدی از خصوصیات منحصربفرد او به روایت یاران و افرادی که او را از نزدیک دیده و شاهد شکوفایی توانایی هایش بوده اند، خواهیم پرداخت.
جوانی که می گفت: ” چون ما در فکر کردن به بن بست نمی رسیم پس در عمل نیز به بن بست نخواهیم رسید و همیشه پیروزیم.”
جوانی که نه تنها استعدادهای خود را شکوفا ساخت بلکه استعدادهای جوانان دیگری را نیز کشف نموده و از آنان فرماندهانی برجسته برای فرماندهی لشکرهایش ساخت.فرماندهانی که اغلب آنها به شهادت رسیده اند و ما نامشان را در گوشه و کنار شهر و صرفاً بر روی اسامی بزرگراهها و خیابانهای شهرمان می شنویم.

و این قصه همچنان ادامه دارد …

برگرفته از دست نوشته های سیناتهرانی مشاور تحصیلی
منبع: سایت گروه درس زندگی www.darsezendegi.com

2 کاربر از این پست سپاسگزاري کرده اند

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 3 مهمان