داستان من داستانی برای همه

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: Shahbaz, MASTER, رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
New Member
پست: 5
تاریخ عضویت: جمعه 29 دی 1396, 11:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 5 بار

داستان من داستانی برای همه

پست توسط behiman » شنبه 30 دی 1396, 1:14 am

به نام خدا
سلام دوستان
خیلی وقت بود که دلم میخواست از یه جایی شروع کنم و داستان هایی رو که نوشتم به اشتراک بزارم تا همه بشنون...
اول راجع به خودم بگم که من از بچگی همیشه بدنبال داستان ها و حوادث وحشتناک بودم و این علاقه همیشه همراه من بوده بنده بیست و هشت سالمه شاید از ده سالگی به بعد همیشه بدنبال این داستان ها بودم و از زمانی که ماشین داشتم و توانایی اینکه تحقیق بکنم در مورد حوادث متفاوت اینکارو انجام دادم ....
خب من به تازگی تصمیم گرفتم که داستان هامو به اشتراک بزارم و بشدت بدنبال مجوز مستند سازی هستم که به امید خدا تا سه چهار سال دیگه اگه عمر باقی باشه به مرحله ی اجرا میزارم تا واقعا بتونم برای لحظاتی هم که شده اون حس شاد و جذابی که خودم دارم به هم وطنایی که مثل خودمن هدیه کنم ...
شاید این نوشتن باعث بشه من هم انرژیم بیشتر بشه ...
هممون میدونیم که خیلیها داستان هاایی رو اطرافمون نقل میکنن که همیشه مارو به فکر فرومی برن اما خیلی از انسان ها هستند که زمانی که داستانی رو نقل میکنن که بقیه میترسن و خودشون نمیترسن یه نوع احساس قدرت بهشون دست میده ...
خب اینجاست که می فهمیم این یک بیماری روانی و این رفتار از ادمایی سر میزنه که در زمان بچگی فرزند کوچکتر بودن و خواهر و برادراشون اونا رو ترسو میدونستن یا بین دوستان و همکلاسیاشون و یا هر تجربه ی مشابه دیگه ...حتی در بعضی موارد فقط برای شوخی که باز میدونیم همین شوخی های الکی منشا روانی دارن ...
در کل برای تحقیق بهتر در مورد یک داستان باید از چند نفر سوال بشه که در اکثر موارد این اتفاقات در تنهایی بوده و شاهدین ماجرا بر صحت ماجرا تاکید دارن اما الله اعلم...
ماجرا تحقیق من که صرفا نشات گرفته از علاقه ی شخصی خودم بود فقط و هیچ جنبه ی دیگه ای نداشت ...بر میگرده به زمانی که من ۱۶ سالم بود و از اب و گل درومده بودم و به اصطلاح میتونستم گلیمم رو از اب دربیارم ...قشنگ یادمه هر جا میرفتم هر محفلی هر جمعی همیشه از خونواده میخواستم بحث رو بکشونن به بحث جن و حوادث ماورایی ...دیگه خونواده از دستم کلافه شده بودن تا اینکه یه مستاجر واسمون اومد به اسم اقا سهراب که امیدوارم هر جا که هست خدا پشت و پناهش باشه ...
طبق معمول برای منزل مبارکی رفتیم طبقه ی بالا و اینکه خوشامد بگیم بهشون اقا سهراب یه مرد سی و پنج ساله بسیار اگاه و با معلومات و سرو زبون دار بود از اون ادمایی که همیشه دلت میخواد باهاش هم صحبت باشی ... ناگفته نماند ایشون کارمند بودن و به شهرستان ما انتقال داده بودنشون...
خب طبق همه ی مهمونیا صحبت گل گرفت و از هر دری گفتن ... من هم طبق معمول خودم به مامانم گفتم ترو خدا بگو اقا سهراب از جن و اینا برامون بگه ...که بابام چشم غره ای رفت دوست نداشت مثل هر جا پسرش شب رو بکام همه تلخ کنه شاید این اقا ازین بحث خوشش نیاد اما همین که اقا سهراب متوجه پچ پچ ماها شد پیگیر موضوع شد و تا فهمید حرف از جنه بحث رو کشید به طرف بحث جن اونم چه بحثی استاد استاد استادهای این کار
انگار دنیا رو بهم داده بودن طوری رفتم طرفش و علاقه نشون دادم که مامانم گفت بالاخره بهروز به عشقش رسید ...
و اقا سهراب شروع کرد به تعریف جریان زندگیش ...و مسیر من رو باز کرد به سمت دنیای قشنگ و هیجان انگیز ترسناک ...که اینم بگم من همیشه به اندازه ای میترسم که لازم باشه اگه بدونم خیلی ترسیدم کلا ولش میکنم تا یه مدتی که خدا رو شکر تا الان زیاد نه ترسیدم نه اذیت شدم خودمم نماز خونم و ایمانم هم خیلی خیلی استواره...اما این جریان بگونه ایه که هر چند وقت باید بری سراغش و گرنه ترس مداوم ادم رو ترسو میکنه و حتی افسره و حتی دیوونه فکر کنم خدا این نعمت رو بمن داده که بتونم به این موضوع رسیدگی کنم با دز مشخص و هر چند مدت یکبار ...خیلی وقتها بشدت ترسیدم و کلا تا یه مدتی ذهنم رو منحرف کردم تا همه چی دو باره خوب بشه و اماده گی ذهنی پیدا کنم و دوباره علاقه م قوت گرفته...بریم سراغ جریان زندگی اقا سهراب و اینکه چجوری من رو تشویق کرد اما تشویق به تحقیق همراه با پرهیز از ارتباط با اجنه...
اقا سهراب یه جوون بود با انگیزه ی پیشرفت که تو یه برهه ی زمانی یک سری مشکل براش پیش میاد ...میگفت که بدهکاری باباش مجبورش کرد که پول سود بیاره و خلاصه خودتون میدونین پول بهره دار حرامه و مشکلات رو بیشتر میکنه گفت :اون روزها خیلی اشفته بودم تا یکی بهم گفت که برو پیش یه نفر که مشکلات ادم رو حل میکنه گفت رفتم پیشش اون نفر بهم گفت مشکلاتت حل میشه اما دیر حل میشه ولی همون بهتر که دیر حل بشه اگه زود حل بشه از راهی حل میشه که همون بهتر حل نشه...اقا سهراب میگفت اون موقع خیلی حالم بدتر شد گفتم حیف او دو هزار تومن که این شیاد ازم گرفت و خلاصه کلی خودم رو سرزنش کردم و منظور اون اقا رو نفهمیدم
طی یک سری ماجرا اقا سهراب شروع به ارتباط با اجنه میکنه و همزمان هم که کارمند بوده و با مشکلات دست وپنجه نرم میکرده ...اقا سهراب بعد یکی دو سه سال و طی مراحلی که شامل خلصه و تمرکز زیاد بوده میتونسته از اجنه هایی که دوربو برش بودن کار بکشه
تعریف میکرد میگفت با تمرکز میفرستادمشون فلان اداره فلان پرونده رو دستکاری میکردم و فلان کار رو میکردم میگفت اوناهم عوضش یه سری کار هارو ازم میخواستن میگفت تمام بدهی هامونو پرداخت کردم سند خونه ی بابامو از رهن دراوردم و خودمم یه خونه بزرگ ساختم که همه ی خونوادمون توش بودیم و خواهر و برادرامو هم با خوانواده هاشون اونجا جمع کردم میگفت یکی دو سال که کلا پنج شش سال گذشته بود از زمان برقراری ارتباط با اجنه متوجه شدم عملا شدم الت دست اونها و خواسته هاشون مرتبا حالتی عجیب و غریب گرفته ...من به همه چیز رسیده بودم تصمیم گرفتم ازشون جدا بشم و توبه کنم میگفت همون شب اومدن و تهدیدم کردن همونایی که شش سال بود همکار بودن و هر کاری برام انجام میدادن در قبال کار هایی که بهم میگفتن و خیلی دیر به دیر و خیلی اسون(اقا سهراب بهم نگفت ازش چی میخواستن فقط میدونم در کل اون شش سال ۴ یا ۵ بار چیزی ازش خواسته بودن اما اواخر خواسته های خیلی سخت و عجیبی داشتن) گفت من بیخیال شدم و توبه کردم و از ته دل از خدا کمک خواستم گفت ب
طی دوسال پدر و مادرم مردن یک برادرم که تنها برادرم بود رو از دست دادم هر چی داشتیم و نداشتیم از دست رفت و خودمم ناراحتی کبد گرفتم اما میدونم که حقم بود و خدای بزرگ اینا رو ازم گرفت میدونم که بخشیده منو و بسیار بزرگواره و بخشندست ...
اون شب کلا ذهنیت من راجع به اجنه عوض شده بود من از بچگی اجنه رو موجوداتی فرض میکردم که شیطنت میکنن و اذیت میکنن نه یه سری موجود که برای ادما کار بکنن حتی به اقا سهراب گفتم و ایشون گفتن که همه رقمه این موجودات هستن مثل ما ادما که انواع داریم یکی مومن یکی ناجی یکی قاتل یکی خوب یکی بد بعد گفت که جن مثل انسان افریده ی خداونده و اینکه هدف از خلقتشون عبادت خداوند متعاله مثل ما انسان ها بعد تشویقم کرد که هنر بخونم و بعد کارگردانی و اینکه با توجه به علاقه ی زیادم مستند هایی بسازم در این باره یا فیلم هایی در ژانر وحشت و تشویقم کرد که تحقیق کنم یه چیز دیگه هم بهم گفت که همیشه هر جایی که احتمال میره جن توش باشه با سگ برم که اجنه خیلی از جن میترسن خوب منم بالطبع چون شرایطشو داشتم سگ گرفتم از فامیلامون و همیشه در هر موردی که مشکل برام پیشومده یا ترسیدم رفتم یا سگ خودم رو بردم یا اگه نداشتم مال فامیلمون تو روستا که سگاشون چون خیلی میرم پیششون منو میشناسن اینم بگم که ما کارگاه داریم و طی ده سال گذشته من همیشه سگ بگیر داشتم ...
این بود که من در این ده یازده سال حدود سی و هفت بار رفتم تحقیق که هر بار یه جوری بوده و براتون ذکر میکنم اگه عمر یاری کنه
همه ی داستان ها از داستان اولیه تا واقعیتی که خودم مواجه شدم باهاش رو نوشتم
ممنون و تشکر از وقتی که گذاشتین

Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 6972
تاریخ عضویت: سه شنبه 26 آذر 1387, 4:20 pm
سپاس‌های ارسالی: 9179 بار
سپاس‌های دریافتی: 20975 بار
تماس:

Re: داستان من داستانی برای همه

پست توسط sinaset » شنبه 30 دی 1396, 8:21 am

باسلام

به صورت سریع و گزینه اش مطالب شما رو خوندم.

اصولا اجنه ،قابل دیدن نیستن! تا بحال که اینجانب ندیده ام! قران هم که کلام خداست،خداوند گفته،بین شما و انها پرده ای گذاشته ام . (شاید پرده به مانند ان دنیا با این دنیا!)
انها نیز خوب و بد دارن! و البته هیچ دلیل هم ندارد،که زشت باشن! یا ترسناک باشن! (چون خلایق خدا همگی زیبا هستن! به غیر از زشت رویی چون شیطان و پیروان ان در ان دنیا! که خودشان،خودشان را چنین زشت کردن)
دوره های از تاریخ(زمینی) بوده اند،ان هم مشخص نیست با چه وضعیت!(قابل دیدن بودن یا که نه) که در قران ذکر شده. دیگر بعد از ان نیز خبری از انها نبوده.(یعنی هیچ منبع قابل قبولی ان را بیان نکرده اند)

به هر حال انسان قابلیت به نام خیال پردازی نیز دارد! که اگر شدت ان را زیاد کند و بیش از اندازه در ان غرق شود،چیز هایی توهمی نیز می تواند برای خود بسازد!(یعنی ببینید)
با تمرکز زیاد، و .. نیز می توان یک سر کارها عجیب هم انجام داد و ..! مثل جادوگری و ..! که خداوند نیز به ان مخالفت دارد ! (البته تردستی ها ساده و .. اشکال ندارد ولی منظور جادوگری و .. می باشد)

دوری از خدا،فکرهای تک بعدی،میل به دنیا پرستی،سطح نگری،دوری از علم،نداشتن هدف و اندیشه و تفریح و شادیی صحیح.. معمولا انحرافات فراوانی به وجود می اورد،که یکی از انها همین مبحث جن و .. می باشد در جامعه ما.!
باتشکر.
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.

New Member
پست: 5
تاریخ عضویت: جمعه 29 دی 1396, 11:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 5 بار

Re: داستان من داستانی برای همه

پست توسط behiman » یک شنبه 1 بهمن 1396, 1:06 am

ممنون از نظرتون
در جواب عرض کنم که بنده هیچ ادعایی راجع به دیدن اجنه ندارم و این همه تحقیق کردم خودم ندیدمشون
در مورد توانایی های ذهنی انسان ها صد البته هیچ شکی نداریم تا جایی که حتی علم متافیزیک دریافته که ذهن هاله ای از امواج رو که همون افکارن ساطع میکنه و اگه این امواج طول موج خاصی داشته باشن عملا میشه به عنوان انرژی مکانیکی به کار گرفته بشن چه برسه به یک تصور و پنداشتن واقعی بودن تصورات ذهنی (چون فرمودین بعضیا به هر دلیل دچار توهم میشن)
در درجه دوم اگه بحث راجع به صحیح بودن قرانه بله بنده قران رو قبول دارم بدون هیچ قید و بندی و در همون قران میدونیم که اجنه برای حضرت داوود کار میکردن و جریان قصر بلورین که در همه ی دنیا رواج داره و البته شما هم شنیدید
در درجه سوم در مورد خلق جن مساله اینه که ما از خاک افریده شده ایم و جن از هاله ی اتش همون فاصله ی مات بین حاشیه ی اتش و زمینه که مثل یه پلاستیک یا سلفونه که بکشیم روی یک شی و میدونیم که در سوره ی ناس ما پناه میبریم به خداوند از شر انس و جن که وسوسه میندازن تو دل ادمی که ترس رو هم شامل میشه
من عادت ندارم زیاد جواب بدم و بحث رو کش بدم اینا رو گفتم که بدونین با یه ادم بی سواد و بدون اطلاعات و خرافاتی طرف نیستین و به جان هر دومون اگه اجنه بخوان کسی رو بترسونن یه جوری میترسونن که صدا ازش بلند نشه دیدم که میگم با ادله میگم و صبر کنین تا در جریان تحقیقاتم قرار بگیرین اونوقت میدونین که چیا پیش اومده ...
اینم بگم تحقیقات من پایه علمی ندارن و فقط ب علاقه ی شخصیه خودم رسیدم
هیچ ادعای خاصی ندارم و اتفاقا ادم نسبتا ترسویی هستم نسبت به ادمایی که معرفی میکنم خدمتتون...
با تشکر از نظراتتون من دیگه جوابی ندارم فقط اینا رو گفتم که بدونین ادم خرافاتی یا بیسواد یا بی اطلاعاتی نیستم و حاضرم با هر کسی با هر اطلاعاتی مناظره راه بندازم چون اینقدر راجع بهش تحقیق کردم که خبره ی این کار شدم
با تشکر دو باره و در ادامه اولین جریان رو براتون تعریف میکنم...

New Member
پست: 5
تاریخ عضویت: جمعه 29 دی 1396, 11:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 5 بار

کلبه ی وحشت

پست توسط behiman » یک شنبه 1 بهمن 1396, 2:54 am

به تاریخ ۷.۸۶
روستای یو...ل
ماجرا رو اینجوری بگم که
از اونجا شروع شد که ما رفتیم روستا برای عروسی ...
خب طبق معمول بعد عروسی ما خونه فامیلامون موندیم تا فردا که عروسی اصلی باشه (طرفای ما عروسی ۳ روزه).‌‌..شب موندیم خونه پدری اقا داماد و ما جوونا که بخاطر من چندتا از جوونای روستا هم اومده بودن تو هال خوابیده بودیم البته خواب که چه عرض کنم خودتون بهتر میدونین تو این شبا وقت وقته حرف زدن و لذت بردنه و هیچ جای خواب نیست
خیلی زود بحث کشیده شد به بحث اجنه و مردازما و ...حوادث وحشتناک
یکی از بچه ها به اسم دیار تعریف میکنه که یه کلبه قدیمی روی زمینای عموش(پدر داماد) هستش که نیمه مخروبه و چند ده ساله بخاطر اون نمیشه حیوونا رو شب بزارن اونجا و دوباره برنگردونن به روستا(ناگفته نماند این روستا موقعیت زمیناش طوریه که اگه کسی در فصل بهار اوایل ماه دوم به بعد زمین داشته باشه که نزدیک به کوه باشه لازم نمیشه که حیوونا رو برگردونه به روستا میتونه پنج ماه رو قشنگ اونجا بمونه تا حیووناش خوب پروار بشن و بعضا حتی از شهر خیلیا اینکارو انجام میدن و تا پاییز میان اون منطقه و چادر میزنن و حصار کشی برای حیووناشون و پاییز با حیونای پروار و با خرج تقریبا صفر غیر از خوراک خودشون برمیگردن و میفروشن که این روستا نزدیک اون کوهه و از شهر ما ۱.۵ ساعت فاصله داره) اونجا کلّبه ی اجنه ست و شب میان و گوسفندارو میدزدن و انسان ها رو اذیت میکنن ...
من گفتم دیار اگه من ثابت کنم که همش خرافاته چیکار میکنی گفت خرافات نیست و این رو پدرامون هم میدونن تو تازه از راه رسیده میخوای بگی که نترسی
گفتم دیار فردا شب نمیریم عروسی و میریم زمین اقا صلاح گفت قبوله
منم گفتم خب قبوله
این شد جریان اولین تحقیق من
فردا با وجود مخالفت های پدر و مادر برگشتم شهر خودمون و بعد اون روستای فامیلامون که اونطرف شهره و سگ رو گرفتم البته مال خودم بود سگ بزرگ و بگیر که همه میدونن سگ پشدر چطوریه
خلاصه راه افتادم به طرف روستای مذکور که طرفای ظهر بود که رسیدم و اوج عروسی
به دیار گفتم که اسلحه عموشو بیاره اونم اورد یه برنو زیبا و تاپر خودشونو که معمولا باهاش میرن شکار و همیشه اسلحه دارن
خب روزای پاییز هم قربونش برم خیلی زود میره
طرفای ساعت چهار عصر من و دیار و یک پسر شهری که مثل من مهمون بود با سه تا از جونای ده راه افتادیم که البته دیار تویوتای خودشون رو اورد من همراه سگم عقب وانت بودم که نکنه اونای دیگه رو بگیره همراه با دو اسلحه راه افتادیم و به خونواده ها گفتیم میریم شکار و اونا هم قبول کردن و گفتیم که سگ رو هم میبریم که خدای ناکرده گرگ بهمون نزنه و از ماشینم دور نمیشم
سرتون رو درد نیارم رفتیم تا رسیدیم به زمینای عمو صلاح که خلاف تمام زمینای ده باید از بالای ده میرفتی و دو تپه کوچک رو رد میکرد و میرسیدی به یک ضلع دیگر دامنه ی کوه یه جای خیلی با صفا و بزرگ خیلی خیلی وسیع بود
ماشین واستاد و من هم پیاده شدم گفت اونجاست ...
اول هیچی ندیدم بعد که دقت کردم دیدم بله یه کلبه ازونایی که کوه رو براش سوراخ میکنن و ستون میزارن یه کلبه که قشنگ معلوم بود یه زمانی درست شده بوده که خنک باشه تو تابستون و به راحتی گرم بشه تو پاییز زمستون که چون اقا صلاح پدرشون خان بودن واضحه همچین کلبه ای رو براحتی توسط رعیت بتونن بسازن
پس اینجا فهمیدم کلبه قدیمی نیست این طرف با وجود اینکه خیلی وسیع بود خیلی ضعیف شده بود من از دیار پرسیدم و گفت که بعد از احداث سد این رود خونه کامل به سد میریزه و ازینجا اب نمیره مگه اب چشمه
و دولت به اقا صلاح اونطرف دامنه کوه زمین داده و ایشون هیچ ضرری نکرده هیچ نفعم برده
پس من اینجا خیلی راحت فهمیدم اصلا بحث جن نیست که کلبه متروک مونده یا پوشش گیاهی مثل دامنه ی اونور کوه نیستش
اما چرا هیشکی از اونجا برای اغل حیووناش استفاده نمیکنه تو ۵ ماه اول سال...
اونوقت دیگه گرگ هم نمیتونه به گله ش بزنه یا ازش بدزدن در طول شب
قطعا خیلی امن تر بود از حصار عادی
خب اسلحه هارو پایین اوردیم و سگ رو هم باز کردم و گفتم به بچه ها نترسن و حرکت کردیم به طرف کلبه که یادمون اومدبه فکر رو شنایی نبودیم اصلا
این بود که با هر زحمتی ماشین رو بردیم تا پای کلبه و نور چراغاشو به سمت داخل کلبه گرفتیم سگ منم هی بو میکشید و این ور اونور میرفت و ما تا ساعت ۹.۵ منتظر موندیم و هیچی ندیدیم خب من شرط رو بره بودم از دیار چون باهاش شرط بسته بودم
بهش گفتم و اون زیر بار نرفت گفت اگه خرافاته برو داخل
منم واقعا نترسیده بودم تا اون موقع اما خب یک دفعه ترس ورم داشت گفتم قبوله ولی با سگم میرم و با اسلحه چون هر چند که داخل کلبه آغل مانند روشن شده بود اما روشنایی به اندازه ی در بود چون نور از دور و از در عبور میکرد
قلاده سگ رو گرفتم و داخل کلبه رفتم که یهو لامصب پارس کرد نزدیک بود از ترس زهره ترک بشم فقط هم یک پارس اونم یهویی و بدون دلیل تا بفهمه وارد یه جای بسته میشه یا باز که فهمیدم بچه ها دادو بیداد کنان فرار کردن از ورودی کلبه من خداوکیلی قالب تهی کردم چون پارسش خیلی بلند بود سگ پشدر هم که تا کمر ادم میاد صداشم مث خودش گنده ست
سگ ها ازین نظر خیلی باهوشن و من این رو خودم کشف کردم که وقتی از یه جا رد بشن یا هر سوراخی که نتونن خوب با چشم تشخیص بدن بازه یا بسته یه پارس میکنن اگه صداشون برگرده دوست ندارن برن اکثرا به خاطر بستنشون تو اتاق های بسته و تداعی خاطراتشونه البته به صورت حافظه هوشیاری که دارن و تبدیل به الگوی رفتاری میشه
من که از ترس پارس سگم یهو از جا پریده بودم و همراه های منم فرار کرده بودن خیلی خیلی تو ۵ ثانیه اول ترسیدم اما فهمیدم بعدا که بی دلیل ترسیدم سگ هم که بیشتر نمیومد داخل رو دیدم ستونای کلبه چندتاش لغزیده و کف کلبه هم مرطوبه اما از دو طرف هیچی معلوم نبود
اومدم بیرون و گفتم به دیار که اشتباه کرده و به خاطر اینکه کلبه مخروبه بوده خانواده هاشون نخواستن بچه ها برن و این قضیه رو سر هم کردن و چون احتمال ریزش داشته مردم حیووناشون رو اونجا نمیزارن اون داستانایی هم که راجع بهش ساختن همش کذب محض بوده
خب برگشتیم روستا خوشحال و خندان که من سگ رو تو حیاط خونه دیار بستم و رفتیم خونه عموش تا شام بخوریم و خیلی هم میخندیدم به دیار که چرا اینقدر زود باور و ساده بوده
خونه اقا صلاح بودیم که برسم مهمون نوازی اقا صلاح که پدر داماد و عموی دیار و فامیل پدری ما هم هست اومد و گفت خب جوونا چیه بگین ماهم بخندیم که من گفتم والا به دیار و داستانی که شما ساختی واس زمینای پدریت میخندم گفت کدوم داستان گفتم همون که کلبه هه جن داره و ازین حرفا که اقا صلاح گفت هیچم حرف نساختم و اونجا خونه ی جن هایی که خدمتکار بابام بودن
من زمان جوانیم بعد فوت پدرم خواستم کار کنم رو زمینای اونجا اونا نمیزاشتن بعد چند شب بابام اومد به خوابم و گفت پسرم اینا چندین سال بهمون خدمت کردن جن های خوبی هستن این زمین رو بزار واس اونا
خودشون پولشو میدن یا زمین بهت میدن
میگفت منم به حرف پدر مرحومم گوش کردم و یک ماه طول نکشید که دولت رو اب رود اون طرف سد بست و من شکایت کردم و دولت از اراضی این ور روستا بمن داد بدون هیچ دغدغه ای که در خیلی از روستا ها هیچ ابی رو نبستن و من قشنگ میدونم کار کی بود اینه که زیاد پیگیر نشدم و اونجا رو هم دارم و زمینای اینور رو هم دارم...
خب این اولین ماجراجویی من بود قضاوت بر عهده ی خودتونه دوستان اما یادتون باشه مرز بین حقیقت و انچه ما تصور میکنیم یک تار موه و به قول یکی از فامیلامون فاصله بین راست و دروغ یک وجبه چرا که دروغ رو با گوش میشنویم و راست رو با چشم میبینیم....راستی اسم های داخل داستان انتخابی بودن و اسم های اصلی این عزیزان فقط در این جریان انتخابی هستن
با تشکر از توجهتون

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 479
تاریخ عضویت: جمعه 3 دی 1395, 5:17 pm
سپاس‌های ارسالی: 1030 بار
سپاس‌های دریافتی: 522 بار

Re: داستان من داستانی برای همه

پست توسط ho3ein2000 » یک شنبه 1 بهمن 1396, 10:59 pm

ما یک استاد قرآن داریم که سالها با اجنه در ارتباط بوده
ولی بعد ها بنا به دلایلی ترک کردند
به حرات میگم ایشون یکی عارفان زاهدان پیرو دین هستند
امکان ارتباط ممکن هست ولی مقاصد ارتباط مهم هست
استاد :razz: رامین حکم آبادی

Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 6972
تاریخ عضویت: سه شنبه 26 آذر 1387, 4:20 pm
سپاس‌های ارسالی: 9179 بار
سپاس‌های دریافتی: 20975 بار
تماس:

Re: داستان من داستانی برای همه

پست توسط sinaset » دو شنبه 2 بهمن 1396, 8:16 am

باسلام
کاربر "ho3ein2000"
از این حرف زیاد زده شده.. شما زیاد توجه نکنید ..
بیشترن هم به علوم ها انحرافی کشش پیدا میکنن و سرنوشت نامشخص پیدا میکنند.
معجزه و ارتباط و .. ! باید با سند باشد،و سندش نیز باید در قرآن باشد،خارج از ان باشد،تاریخ ثابت کرده،99.99 درصد پرت و پلا بوده .

کاربر "behiman"

من قصد بی احترامی به شما رو نداشتم و البته جسارت هم نکردم .
از اینجور داستان ها،دوره بچگی زیاد شنیدم.ولی خوب همش الکی بود. به هر حال بعدا خودتان متوجه خواهید شد.
تنها کسی که می تواند،در این دنیا و ان دنیا از شما محافظت کند،خدا می باشد.
بهتر است،عمر و وقتتان را برای اون بگذارید.
باتشکر.
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.

Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 479
تاریخ عضویت: جمعه 3 دی 1395, 5:17 pm
سپاس‌های ارسالی: 1030 بار
سپاس‌های دریافتی: 522 بار

Re: داستان من داستانی برای همه

پست توسط ho3ein2000 » دو شنبه 2 بهمن 1396, 5:00 pm

sinaset نوشته شده:باسلام
کاربر "ho3ein2000"
از این حرف زیاد زده شده.. شما زیاد توجه نکنید ..
بیشترن هم به علوم ها انحرافی کشش پیدا میکنن و سرنوشت نامشخص پیدا میکنند.
معجزه و ارتباط و .. ! باید با سند باشد،و سندش نیز باید در قرآن باشد،خارج از ان باشد،تاریخ ثابت کرده،99.99 درصد پرت و پلا بوده .


با سلام
دلیل کناره گیری استاد گرایش به سمت عرفان کیهانی بوده
در قرآن نیامده که ارتباط غیر ممکن هست
همانطوری که پیامبران ارتباط داشته اند (البته که فرق میکنند)
اگر ارتباط انسان با اجنه ارتباط سازنده ای بود خداوند پرده نمیکشیدتصویر

ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”