مسافری از دنیای ارواح

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: Shahbaz, MASTER, رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
New Member
پست: 5
تاریخ عضویت: جمعه 29 دی 1396, 11:06 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 5 بار

مسافری از دنیای ارواح

پست توسط behiman » سه شنبه 3 بهمن 1396, 2:18 am

به تاریخ ۴.۸۷
باعرض سلام خدمت همه ی عزیزان
همونطور که میدونین بنده قرار بود از تحقیقاتم یا بهتره بگم از ماجراجویی هام حول مسایل ترسناک براتون بگم
داستان دومی که براتون اماده کردم مربوط میشه به زمانی که تازه کنکور داده بودم اوایل تابستان
خب تفریح من رفتن به گردش و روستا بود روستای خودمون که فامیلامون اونجا بودن
بیخبر از اینکه دارم میرم به سمت یک داستانی که باید زمانی و در اینجا برای شما نقل کنم...
رفتم روستا خونه خاله مامانم و اونجا طبق معمول کیف و عشق و صفا
صبحونه مشتی ناهار مشتی بعد از ظهر فوتبال بعضی روزا همراه چوپان میرفتیم بعضی روزا باغ میرفتیم یا مزرعه و شب هام بازی های مجلسی یا رو پشت بوم و بحث های جالب که وحشت هم جزو همین بحث ها میشد...
تا اینکه یک شب که هر شب با بچه های ده رو پشت بوم مینشستیم یکیشون که داداشش ماشین اژانس داشت از قول داداشش تعریف میکرد:
کوثر دخترم ناراحتی قلبی داشت یه دختر هفت ساله
خیلی ناراحت بودم... میگفتن باید عمل بشه مادرزادی مشکل داشت... خب این اواخر دخترم واقعا باید هرچه سریعتر عمل میشد ...این بود که من هر شب تا یک شب داخل شهر مسافر کشی میکردم و صبح زود هم بیدار میشدم و کلا زندگیم شده بود تلاش برای پیدا کردن پول ...
یه شب ساعت دوازده شب دو تا جوون رو سوار کردم که مقصدشون انتهای بلوار شهدا بود (در شهرستان ما انتهای بلوار اول قبرستانه بعد از اون محله ی شریفان)و اول شریفان
پیاده شون کردم و از وسط خیابان قبرستان برگشتم که یهو یه دختر خانم لخت و عریان رو دیدم زدم رو ترمز و گفتم تو دلم چرا این دختر این موقع شب تو این فصل سرما (ماجرا مال زمستان بوده)چرا عریان اینجا باشه دلم هزار راه رفت ولی به خودم گفتم غیرتت کجا رفته ناموس مردمه چجو مردی هستی که احساس مسولیت نمیکنی ...پس دل رو زدم به دریا عقب گرفتم سوار شد...روم نمیشد نگاه کنم ولی میدونستم سردشه واس همین کتم رو دراوردم گفتم خواهرم بگیر اینرو بنداز روت بهش دادم هیچی نمیگفت فقط انداخت رو دوشش گفتم خواهرم چرا این موقع بیرونی خانوادت کجا هستن کجا ببرمت خواهرم ...گفت برو بهت میگم... گفتم خواهرم راحت باش ...این شلوار من ...(اون موقع مردونگی وجود داشت چون اصلیت ماجرا مربوط به سالل ۷۵ ۷۶ اینا بود یعنی ده سال قبل از زمانی بود که واس من تعریف شد)...من زیر شلوار پامه شما شلوار من رو بپوش ...من آینه رو برمیدارم تا شما راحت باشی... ولی دختره گفت من سردم نیست یه نگاه کردم بهش که دیدم دختره با ارامش عجیب و خونسردی کامل منو نگاه میکنه... اتفاقا یه نیم ساعتی بود برف شروع به باریدن کرده بود... تو دلم گفتم اره جون عمت من تو ماشین دارم یخ میزنم فکر میکردم دختره یه چیزی خورده باشه یا یه چیزی کشیده باشه ...خلاصه رفتیم تو یکی از محلات شهر و بعد از چند کوچه پیچ در پیچ یهو گفت اینجاست وایسا... تا واستادم پایین پرید تا بخودم اومدم دیدم فلنگ رو بسته خیلی خیلی بهم برخورد احساس میکردم خیلی بدجور پیچوندنم سریع ماشین رو دور زدم و رد پاها ی دختره رو که چون برف باره بود تعقیب کردم که رسید به یک سربالایی ماشین رو پارک کردم و زود رد پاها رو که لخت بودن دنبال کردم که رسید به یه خونه... خب قضیه حل شده بود دختره شیاد اومده بود تو این خونه و از بس هول شده بود یادش نبود رد پاهاش تو برف میمونه دل رو زدم به دریا و چوبم رو از ماشینم در اوردم و دو باره برگشتم جلو در ... اماده شدم که نکنه این خونه خونه ی ادم های بدی باشه و ...خلاصه بعد چندین بار در زدن یه اقای محترم در رو باز کرد گویا از خواب بیدار شده بود گفت بله اقا... ساعت چنده چی میخوای... گفتم مرد حسابی من چی میخوام ؟شما برو از اون خانومی که اومد تو این خونه بپرس من چی میخوام ...
گفت چی میگی برادر من ساعت یک نصف شب تو چل زمستون با زیر شلواری اومدی در خونه من طلب کار هم هستی دختر کیه چی میگی ؟
یکم که صدام رو بالار بردم دو سه تا ازهمسایه ها اومدن بیرون اونام خیلی براشون عجیب
بود که من چی میگم
انگار من دیوونه شده بودم... چرا هیچکی با جریان من موافق نبود ؟؟؟و باور نمیکرد... به پیشنهاد یکی از همسایه ها رفتیم داخل خونه ی مذکور که هم جلو برف نباشیم هم ابروی این خونواده نره
خب قبول کردم چون در این صورت دختره هم پیدا میشد دیگه از تو خونه که غیب نمیشد...خونواده ی اون اقا هم که خانمش و دو تا بچه خردسال بودن اومده بودن جلو پنجره
همون همسایه که پیشنهاد داده بود بریم تو حیاط زیر سایه بان گفت برادر تعریف کن
منم گفتم که یه خانمی رو سوار کردم که لخت و عریان بوده بعد کاپشن و شلوارمو دادم بهش در راه خدا که تا میرسونمش سردش نباشه اونم چند کوچه پایینتر پا به فرار گذاشته ولی ای دل غافل که رد پاش میمونه تو برف منم رد پاش رو دنبال کردم که اومده تو این خونه
همسایه گفت مطمانی بیا بریم ببینیم که من گفتم باشه رفتیم بیرون ..
فقط جا پای من بود... هر چند تقریبا پر شده بود از برف ولی قابل تشخیص بود و فقط جای پای من بود که رسیده بودم در این خونه... دیگه داشتم فکر میکردم واقعا دیوونه شدم اما زیر بار نمیرفتم و میگفتم این خونه کت و شلوار من توشه و کاسبی کل امروزم بابا عجب غلطی کردم دلم برای ناموس مردم سوخت...
بگو مگو ادامه داشت و تقریبا صاحب خونه و همسایه ها متقاعد شده بودن که من قصد ازارو اذیت دارم که به صاحب خونه گفتم برو بگو اون خانوم بیاد و وسایل من رو بده کرایه هم نمیخوام که اون اقا گفت برادرم تنها خانوم این خونه زن منه که الان میگم بیاد... بشاهدت این همسایه ها اگه خانومی که شما میگی ایشون بود من دو برابر پولت و وسایلت رو بهت برمیگردونم اگه ایشونم نبود شرت رو کم کن که من گفتم بگو تشریف بیارن ...وقتی اومد جلو پنجره منم رفتم جلو که سلام دادم و بنده خدا معلوم بود از خواب پریده و چادر سرش کرده بود گفتم مذرت میخوام خانوم شما تنهایی ؟؟یه نگاه به داخل خونه کردم که یهو عکس بزگ اون دختر رو دیدم گفتم خودشه اقا این عکس همون خانومه که من رسوندمش دو سه کوچه پایینتر ...که همسایه ها هم اومدن نگاه کردن ...اون اقا گفت:
برادر من اون خانوم خواهر مرحوم منه که دو ساله فوت شده ...
من نمیدونستم چی بگم ولی باز قانع نشدم همسایه ها هم تایید کردن حرفشو ولی من گفتم باور نمیکنم چون من تا حالا نه شما رو دیدم نه میشناسم از کجا شناسایی کردم اون خانوم رو این بود که صاحب خونه هم که تحت تاثیر صداقت و حرفای من قرار گرفته بود با یکی از همسایه ها اومدن که بریم قبر خواهرش رو نشون بده خب من که گیج و منگ بودم رفتیم قبرستانی که دختره رو سوار کرده بودم دقیقا همونجا که دختره رو سوار کرده بودم گفت وایسا
منم واستادم لرزه به اندامم افتاده بود و هی ایه الکرسی میخوندم... یکم که بالار رفتیم از قبرستان گفت اوناهاش اون قبرشه و سبحان الله دیدم که لباسام رو قبرشه
من زبانم قفل شد و از حال رفتم بهوش اومدم دیدم بیمارستانم و اون صاحب خونه بالا سرمه و گفت که چجوری غش کردم و من رو به بیمارستان اورده و دیشب که از خواب پاشده بودن متوجه شده بودن که شیر گاز اتاق‌خواب بچه ها باز بوه مال بخاری و کمی هم بوی گاز گرفته بوده خونه که بعد اینکه من در زدم خانومش که بیدار شده متوجه شده و خدا رحم کرده اگه پنج دقیقه دیرتر این اتفاق می افتاده شاید همشون دچار خفگی میشدن ... خب این ماجرا که از زبان یکی از پسرای روستا تعریف شد برای من بسیار جالب بود که من متاسفانه پیگیر نشدم ببینم واقعیت داشته یا نه
قضاوت بر عهده ی شما
این داستان عینا ذکر شده و بنده هیچ دخالت و یا حضوری در ماجرا نداشتم و صرفا نقال بودم ...

ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”