در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با دانش عمومي به بحث بپردازيد
Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

زندگینامه دانشمندان

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:36

با اجازه مدیران این بخش من این تاپیک را زدم برای معرفی زندگی دانشمندان مختلف  

سقراط


سقراط را بيشتر از طريق ارسطو به خصوص شاگردش افلاطون می شناسيم . زيرا او در طول

زندگی اش چيزى ننوشت و بيشتر اطلاعات ما از او ، از شاگردانش بدست آمده است ، كه همين

امر و مرگ دلخراشش باعث شده است كه دركتابهای زيادى ، وى با مسيح مقايسه گردد .

او نخستين فيلسوف مهمى بود كه در آتن بدنيا آمد كه بيشتر عمر خود را صرف گفتگو و مباحثه

در كوچه و بازارهاى آتن می كرد . او جوانانى را از اقشار مختلف و با عقايد گوناگون دور خود جمع

می كرد و به گفتگو با آنها می پرداخت . بعدها بسيارى از اين جوانان نماينده هاى فكرى فلسفه

هاى گوناگون در يونان باستان شدند و همين امر باعث شد كه مكاتب زيادى سقراط را از خود

بدانند . او به غير از مباحثه و تفكر كار ديگرى نمی كرد و شغل خاصى نداشت و نسبت به فردايش

بی اعتنا شده بود . در خانه هم دل خوشى نداشت و به فكر همسر و فرزند نبود و همواره به

خاطر اين خصوصياتش با زنش مشكل داشت . البته می توان گفت كه در نهايت زنش به اوعلاقه

داشت زيرا بعد از اعدام سقراط نمی توانست به خود تسلى خاطر بدهد .

شايد بتوان گفت بارزترين موضوعى كه هنگام مطالعه سقراط به آن برمی خوريم ، هنر گفت و

شنود سقراط باشد . او خود در اين باره می گويد : من نيز مانند مادرم هنر مامايى دارم . مامايى

من مامايى حقيقت و دانش است او دائمآ تاكيد می كرد كه خود چيزى نمی داند بلكه مانند

مامايان عمل می كند . يعنى با گفتگويى هدفمند نقاط ضعف و قوت افكار عقايد افراد را به آنها

نشان می دهد و از اين طريق به زاده شدن حقيقت و دانش در آنها كمك می كند .

سقراط هنگام بحث با افراد مختلف به شرايط افراد و موقعيت اجتماعى آنان توجه اى نمی كرد .

گاهى نيز پرسشهاى او از افراد متشخصى كه با اوب حث می كردند موجب مى شد كه تزلزل پايه

هاى فكرى و تضاد در عقايد آن شخص روشن گردد . اين موضوع موجب مسخره شدن اينگونه افراد

در ملا عام و نتيجتا خشمگين شدن آنها می شد . روش سقراط بدين گونه بود كه ابتدا در بحث

اظهار تجاهل می كرد و سپس براى رفع جهل خود از شخص مقابل سوالاتى می پرسيد ، سپس

شخص را با پرسيدن سوالاتى به نقطه اى خاص هدايت می كرد و تناقض در افكار و عقايد شخص

مقابل را برايش روشن می ساخت . در اين پروسه تعريف كردن موضوعات براى سقراط از اهمیت

خاصى برخوردار بود . چون به اعتقاد او ابتدا بايد دانست كه منظور از مفاهيمى مانند عدالت ,

فضيلت , شجاعت و پرهيزگارى چيست , سپس می توان در مورد اين مفاهيم صحبت كرد.

او براى رسيدن به تعريفى صحيح از يك مفهوم از شيوه اى استقرايى استفاده می كرد . بدين

معنا كه ابتدا مثالها و شواهدى را در باره موضوع مورد نظرش پيدا می كرد و از اين جزييات بدست

آمده براى رسيدن به كليات مطلب استفاده می كرد . او پس از فهميدن قاعده كلى ، آن را براى

موارد خاص تطبيق و تعميم می داد . مثلا او هنگام گفتگو ، نظر طرف مقابلش را در باره عدالت

جويا می شد , مخاطب هم براى رسيدن به تعريف ، مثالهايى را ارايه می كرد و سپس سقراط با

نشان دادن روابط و مشتركات مثالها شخص را به تعريفى از مفهوم مورد نظر ( مثلا عدالت ) می

رساند . بعد از اين مرحله سقراط موارد مخالف و متضاد با تعريف را يادآورى می كرد بدين ترتيب فرد

مورد نظر دايما مجبور می شد كه تعريف خود را تغيير دهد تا به تعريف صحيحى برسد در اين

ديالوگها شخص به اشتباهات و ناتوانيهاى خود پى می برد .

علیرغم اينكه روش فلسفى سقراط براى ما مشخص و معلوم است ولى افكار و عقايد او در

مورد بسيارى از مسايل مهم فلسفى براى ما روشن نيست . زيرا هيچگاه در مورد مسئله ، اظهار

اطمينانى قطعى نمی كرد و افكار خود را نمی نوشت . همين موضوع باعث شده است كه تمام

دانسته هاى ما در باره سقراط از مطالبى است كه شاگردانش مانند افلاطون در باره او ذكر كرده

اند . در بسيارى از متون افلاطون نمی توان تشخيص داد كه مطلب ، افكار سقراط است يا عقايد

افلاطون است كه آنها را از زبان سقراط بيان كرده است .

همانطور كه میدانیم فيلسوفان پيش از سقراط ، توجه خود را به طبيعت و نيروهاى طبيعى

معطوف كرده بودند كه به نوعى می توان گفت برنامه كارى آنان گذر از دنياى اسطوره به عقل بود .

ولى برخلاف آنها بيشتر توجه سقراط به مسئله انسان و جايگاه انسان در جامعه بود . سيسرون

فيلسوف رومى چند صد سال بعد از مرگ او در اين باره می گويد : سقراط فلسفه را از آسمان به

زمين آورد فلسفه را به خانه ها و شهرها برد و فلسفه را واداشت تا به زندگى و به اخلاقيات و خير

و شر بپردازد . سقراط بر خلاف سوفسطاييان كه به درك درست و مطلقى از حقيقت اعتقاد

نداشتند قصد داشت كه فلسفه خود را بر پايه اى محكم بنا كند . به گمان او اين پايه عقل انسان

بود . او ادعا می كرد كه ندايى الهى در وجودش قرار دارد كه او را هدايت می كند و همين ندا و

وجدان است كه به او می گويد چه چيز نادرست و چه چیز درست است .

جامعه آن زمان يونان كه سقراط در آن زندگى می كرد جامعه اى بود كه سوفسطاييان تاثير

اساطير و اديان را در زندگى مردم به شدت كم كرده بودند از اين رو سقراط در زمينه اخلاق سعى

داشت تعريف كامل و جهانشمولى ارايه دهد تا جايگزينى مناسب براى اساطير و اديان باشد . او بر

خلاف سوفسطاييان معتقد بود كه تشخيص درست و نادرست بر عهده عقل آدمى است نه بر

عهده جامعه و سير تحولات آن . او براى نيكوكارى و درستكارى مبنايى عقلى جستجو می كرد و

معتقد بود كه هركس درست و غلط را از لحاظ عقلى تشخيص دهد به كار نادرست دست نمی زند

و تمام شرهايى كه از افراد مختلف می بينيم در اثر نادانى آنهاست .

در روزگارى كه سقراط در آن زندگى می كرد دموكراسى آتن رو به ابتذال نهاده بود بدين ترتيب كه

در بسيارى از نهادهاى مهم كشور اعضاى آنها به ترتيب حروف الفبا انتخاب می شد ، به طوريكه

گاهى در ميان آنها كشاورز و بازارى ساده ديده می شد و يا سران لشگر به سرعت عوض می

شدند.

سقراط عقيده داشت كه همانگونه كه كفاش و نجار به مهارت در رشته و فن خود نياز دارند

حاكم نيز بايد تخصص لازم را براى حكومت داشته باشد به عبارت ديگر داراى فضيلت سياسى

براى حكومت باشد . سقراط مدام دموكراسى يونان را به مسخره می گرفت و دائما دم از صلاحيت

و شايستگى براى حكومت می زد . البته در آن زمان بزرگترين مدعى اين صلاحيت اشراف و

ثرومتمندان بودند كه اعتقاد داشتند اين شايستگى براى حكومت از نژاد و تبارشان حاصل می

شود ، ولى سقراط معتقد بود كه اين شايستگى و فضيلت با آموزش و تربيت پديد می آيد و

ناشى از روح انسانى است . البته بايد توجه داشت كه در آن زمان اين آموزشها و نوع تربيت

بيشتر مخصوص طبقه اشراف بود نه همگان مردم .

در شرايطى كه جنگ و خطر توطئه و قيام اقليت ثروتمند ، جامعه دمكرات يونان را تهديد می كرد

، سقراط جوانان متمايل به آريستوكراسى را به دور خود جمع می كرد و در باره فضيلت سياسى

با آنها صحبت می كرد . همين امر باعث شد كه حكومت تصميم به اعدام سقراط بگيرد . در

دادگاهى كه براى محاكمه سقراط تشكيل شد سقراط به دفاع از خود برخواست كه متن دفاعيه او

در Apology افلاطون موجود است . سقراط اين امكان را داشت كه با طلب عفو از دادگاه خود را از

مرگ نجات دهد ولى او نپذيرفت كه از عوامى كه مدام مورد سخره او بود طلب بخشش كند . نقل

می شود كه دوستان او امكان فرار وى را از زندان فراهم ساخته بودند ولى او از فرار نيز امتناع

ورزيد و در نهايت جام شوكران را سركشيد .


موفق باشید
آخرين ويرايش توسط Kingman_62 در پنج شنبه 16 آذر 1385 05:04, ويرايش شده 1 در کل.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:39

افلاطون


افلاطون در سال 427 قبل از میلاد در خانواده اي اشرافي به دنيا آمد . در 18 سالگي با سقراط آشنا شد و مدت 10 سال را به شاگردي سقراط به سر برد . بعد از اعدام سقراط يك سلسله سفر را آغاز كرد كه در طي اين سفرها از نقاط مختلفي از جهان نظير مصر و سيسيل و فلسطين ديدن كرد كه در اين سفرها با انديشه هاي متفاوتي آشنا شد كه تاثير آنها در افكار افلاطون هويدا است . هنگامي كه افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت . در اين زمان بود كه مدرسه معروفش را به نام آكادمي تاسيس كرد . اين مدرسه را مي توان اولين دانشگاه محسوب كرد كه در آن دروسي نظير فلسفه ، رياضيات و نجوم تدريس مي شد .

براي مطالعه افلاطون يقينآ بهترين منبع همان آثار اوست كه در قالبي ادبي نوشته شده اند . با مطالعه اين آثار به راحتي مي توان به قريحه ادبي افلاطون پي برد . مهمترين و در عين حال كاملترين اثر افلاطون كتاب جمهوريت است . او در اين كتاب در باره مسايل فلسفي مختلفي سخن گفته است ؛ از اخلاق گرفته تا سیاست و هنر و تربيت و مابعد الطبيعه .

با مطالعه نوشته هاي افلاطون مي توان به سير افكار او پي برد . كتب وي را مي توانيم بر اساس دوره اي از زندگي كه افلاطون اقدام به نگارش آن كرده است به سه دسته تقسيم بندي نماييم .

دسته اول كتب و رسالاتي هستند كه در دوران جواني او نگاشته شده اند . نوشته هاي اين دوران اكثرا ديالوگهايي بدون نتيجه گيري هستند . سمت و سوي نوشته هاي اين دوران مربوط به فعاليت هاي تربيتي است .

آثار دوره ميانسالي بر خلاف دوره جواني حاوي ديالوگهايي با نتيجه گيري است . درآثار اين دوره است كه مسايل اساسي فلسفه فلاطون نظير ايده و مثل مطرح مي گردد . اثر برجسته افلاطون در اين دوره جمهوريت است .

و بالاخره آثار دوران كهولت افلاطون كه مي توان آنها را آثار دوران پختگي و اصلاح آثار قبلي دانست . براي مثال از آثار اين دوره مي توان به قانون و نواميس اشاره كرد .

افلاطون در فلسفه ، راه استادش سقراط را دنبال كرد . بدين معنا كه دغدغه اصلي او انسان بود و از فلاسفه طبيعي دور شد . او قسمت زيادي از تلاش خود را معطوف به حل مسايلي نظير اخلاق حق و عدالت كرد . او در جمهوريت مباحثه سقراط و شخص جدلي را به تصوير مي كشد كه سقراط و آن شخص در باره و معنا و مفهوم عدالت بحث مي كنند . سقراط آن شخص را به تعريف كردن مفهوم عدالت وا مي دارد كه در نهايت آن شخص مجبور مي شود كه بگويد : حق در قدرت است و عدالت در نفع قويتر (نظير بعضي از تعابير نيچه) . سپس وي از سقراط مي خواهد كه او نيز تعريفش را ارايه دهد كه سقراط به نوعي از ارايه دادن تعريف طفره مي رود و چنين پاسخ مي دهد كه عدالت نوعي رابطه سالم بين افراد در اجتماع است. بنابراين مطالعه آن به عنوان بخشي از جامعه و اجتماع راحت تر است . همانند اينكه بوسيله توصيف يك جامعه سالم توصيف يك فرد سالم ، راحت تر مي شود .

افلاطون به اين شكل حل مسئله اخلاق و عدالت را به اجتماع و به تبع آن ، مسايل سياسي آن اجتماع مربوط مي كند . در اينجاست كه كم كم با فلسفه سياسي افلاطون كه از نكات برجسته هنگام مطالعه افلاطون است مواجه مي شويم . او با طرح مسايلي مانند اينكه حرص و طمع و يا برتري جويي سبب مي شود كه افراد و جوامع انساني مدام با هم در كشمكش باشند به اين نتيجه مي رسد كه ابتدا بايد انسان را از لحاظ روانشناختي مورد بررسي قرار دهد تا بوسيله آن به پي ريزي جامعه اي ايده آل نايل گردد.

در روانشناسي افلاطون رفتار هاي انسان از سه منبع ميل و اراده و عقل سرچشمه مي گيرد . ميل انسان شامل مواردي نظير تملك شهوت و غرايز مي شود . مركز اميال نيز در بدن ، شكم است . هيجان هم مواردي مانند شجاعت قدرت طلبي و جاه طلبي را در برميگيرد . عقل نيز مسئول مواردي نظير انديشه و دانش و هوش است. منابع ذكر شده هم در افراد مختلف داراي درجات متفاوتي است . مثلا در بازاريان و كسبه عموم مردم ميل است كه نقش اصلي را در زندگي بازي مي كند و در جنگجويان و لشگريان هيجان نقش اصلي را بر عهده دارد . و عقل نيز پايه رفتار حكما ست .

بعد از اين مقدمات افلاطون شروع به ترسيم جامعه آرمانيش مي كند و براي ايجاد آن راهكاري هم ارايه مي دهد . آرمانشهر او جامعه ايست كه درآن هر كس با توجه به ذاتش يعني همان منابع رفتاري كه در فوق ذكر شدند در جاي خودش قرار گرفته باشد مثلا كسي كه ميل در او بالا باشد فقط مشغول كسب و كار خود شود و در كار سياست دخالت نكند يا كسي شجاعت و هيجان او در درجه اي بالا قرار داشته باشد شغلش در جامعه نظامي باشد . در آرمانشهر افلاطون سزاوارترين گروه براي حكومت فلاسفه هستند كه در آنها عنصر عقل در درجه بالايي قرار دارد ( نوعي از نخبه گرايي ) . اينجاست كه افلاطون نيز مانند سقراط تمايلش را به آريستوكراسي (حكومت اشراف)نشان داده و به عناد با دموكراسي بر مي خيزد . البته بايد توجه داشت كه اشراف يا شريفترين مردم براي حكومت الزاما كساني نيستند كه داراي قدرت و ثروت اند . بلكه بايد اين افراد داراي حكمت باشند تا شايستگي لازم را براي حكومت داسته باشند . و اما راهكار افلاطون براي تشكيل آرمانشهرش:

ابتدا بايد كودكان زير 10 سال را جمع كرد و آموزش همگاني آنها را شروع كرد اين آموزشها شامل مواردي مانند موسيقي ورزش و تعاليم مذهبي مي شود.در اين ميان تعاليم مذهبي بر مبناي دين تك خدايي از اهمييت خاصي بر خوردارد است . افلاطون مي خواهد از مذهب به عنوان عاملي براي كنترل توده هاي مردم استفاده كند به عقيده او اعتقاد به يك خداي قادر و مهربان و در عين حال قهار باعث مي شود كه كنترل رفتارهاي مردم راحت تر شود و گرايش آنها به طرف جرم و جنايت خود به خود كم شود . اين آموزشها تا سن 20 سالگي ادامه خواهند يافت . سپس در اين سن از كليه آموزش ديدگان امتحاني گرفته خواهد شد به شكلي كه در اين امتحان اكثريت شركت كنندگان حذف شوند . اين اكثريت به كسب و كار و بازار و كشاورزي و... مشغول خواهند شد. تربيت قبول شدگان اين امتحان تا سن 30 كه زمان بر گزاري امتحاني دوباره است ادامه خواهد داشت .

مردود شدگان اين دوره به مشاغلي نظير سپاهيان و لشگريان را اشغال خواهند نمود . كساني كه اين امتحان را نيز با موفقيت پشت سر بگذرانند آموزش آنها 5 سال ديگر هم طول خواهد كشيد كه در اين 5 سال با مسايلي نظير رياضيات و فلسفه و ايده و مُثل افلاطوني سر خواهند كرد . با ايده و مُثل افلاطوني به زودي آشنا خواهيم شد. بعد از اين 5 سال افراد آموزش ديده بايد 15 سال را بين بقيه مردم بدون هيچ پشتوانه اي و به تنهايي زندگي كنند . كه اين نيز براي آنها نوعي امتحان محسوب مي شود . بعد از از اين 15 سال كساني كه اين امتحان هم را با موفقيت بگذارنند آماده حكومت هستند . براي اينكه اين افراد دچار فساد نشوند بايد زندگي در سطح پايين و مانند سربازان داشته باشند . آنها از داشتن زن و فرزند اختصاصي محروم مي شوند و زن و فرزند آنها اشتراكي خواهد بود تا مبادا به عشق به همسر و فرزند مانع وظيفه خطير آنها گردد .

بدين شكل حكومت تشكيل مي شود كه حاكمان آن بدون هيچ گونه راي گيري به قدرت ميرسند و در عين حال مناسب ترين افراد هم براي حكومت هستند . در اين شيوه هيچ چگونه نزاع و درگيريي هم براي تصاحب حكومت اتفاق نخواهد افتاد.

از نظر افلاطون در چنين سيستمي است كه حق و عدالت تحقق مي يابند . زيرا هر كس بر حسب استعدادها و تواناييهايش در موقعيت مناسب خود قرار گرفته است و فرصت هاي محيطي بر اي افراد از طبقات مختلف يكسان است در حالي كه در ديگر انديشه هاي حتي انديشه هاي پيشرفته امروزي نظير ليبرال دموكراسي نيز چنين امكاني وجود ندارد .

از اين جهت افلاطون به كلي با دموكراسي يونان مخالف است . افلاطون جامعه را به شكل پيكره اي انساني در نظر مي گيرد . كه حكام فيلسوف سر آن هستند . و سينه آن را سربازان و لشگريان تشيكل مي دهد . مردم عادي نظير بازرگانان پيشه وران و كشاورزان هم شكم آن هستند.

به نوعي مي توان گفت كه افلاطون در اواخر عمر متقاعد شده بود كه تشكيل دولت آرمانيش ممكن نيست . از اين رو در كتاب قانون به تشريح دولتهاي ناكامل مي پردازد . معيار او براي طبقه بندي دولتهای ناكامل نزديكي آن دولتها به حكومت آرماني اوست . او حكومت هاي ناكامل را بر اساس نزديكي به آرمانشهرش به اين دسته ها تقسيم بندي مي كند : 1- تيموكراسي 2 -اليگارشي 3 -دموكراسي 4 -جباري يا مستبد .

حكومت تيومكراسي حكومت متفاخران است حكومتي مانند اسپارت . اين نوع حكومت معمولا در اثر زراندوزي طبقه حاكم تبديل به حكومت اليگارشي مي شود كه حكومت توانگران و ثروتمندان است . در اين حكومت پول معيار همه چيز است . سرانجام اين نوع حكومت هم افزايش زراندوزي در جامعه و به تبع آن ايجاد جامعه اي دو قطبي و ايجاد شكاف هاي عظيم اجتماعي است كه سر انجام آن انقلابي است كه به دموكراسي مي انجامد . دمكراسي هم حكومتي است كه در آن افراد غير متخصص بسياري به امر حكومت مشغول اند . علاوه بر آن گروههاي مختلف اجتماعي در آن دايما بر سر تصاحب حكومت در رقابت و نزاع به سر مي برند . پس از آنكه يكي از اين گروهها موفق به تصاحب كامل قدرت شد خود به خود حكومت دموكراسي از بين رفته است و حكومتي مستبد و يا به عبارتي ديگر جبارانه جايگزين آن گشته است.

به نظر نگارنده اين مطلب مهم ترين انتقادي كه مي توان به اين جامعه آرماني افلاطون وارد كرد اين است كه او تابلويي بي حركت و منظم و ماشين وار از جامعه ترسيم مي نمايد و توجه كافي را به تغيير و تحول اجتماع و به خصوص افرادش را نمي كند . شايد بتوان گفت كه در آرامان شهر افلاطوني فرديت افراد جامعه فداي تشكيل جامعه اي آرماني مي گردد .

شايد اين ديد افلاطون به جامعه از همان نظريه "مثل" كه پايه اي فلسفي او را تشكيل مي دهد ناشي شده باشد . مي توان نظريه مثل افلاطون را به طور خلاصه بدين شكل شرح داد:

افلاطون نيز همانند هراكليتوس و پارمنيدس همه دنياي اطرافمان را كه به وسيله حواس از آن مطلع مي شويم را دنيايي متحرك تغييرپذير و فناپذير مي داند لذا او معتقد است دنيايي كه ما بوسيله حواسمان درك مي كنيم موضوع علم نيست و اصلا اين دنيا كاملا واقعي نيست .

دنيايي كه ما حس مي كنيم دنيايي است محدود به زمان و مكان و در قيد تحرك و تغيير پذيري پس حقايق واقعي و اصيل نمي تواند شامل اين دنياي محسوس ما باشد . و در سطح بالاتري از آن قرار دارد . محسوساتي كه ما ادراك مي كنيم ظواهر و پرتوهايي از آن حقايق اصيل هستند . افلاطون به هر يك از اين حقايق كه در عالم بالاتري قرار دارند مثال يا ايده مي گويد . مثال براي افلاطون كاملا حقيقي و مطلق وبدون تغییر است . اين مثالها يا مثل فراتر از ابعاد مكان و زمان هستند لذا تنها راه شناخت و بررسي آنها به كار بردن عقل و خرد است .

افلاطون به اين شكل عالم را به دو قسمت عمده طبقه بندي مي كند : قسمت اول دنياي محسوسات و ظواهر كه به وسيله حواس ادراك مي شود و قسمت دوم عالم ايده ها و مثل كه راه يافتن به آن بدون استفاده از عقل ممكن نيست . مثال معروفي كه براي شرح مثل افلاطوني بيان مي شود "اسب مثالي" است . ما ممكن است در طول زندگي خود اسبهاي زيادي ديده باشيم. اين اسبها از رنگها و نژادهاي مختلفي بوده اند و احتمالا همه آنها با هم فرقهايي هر چند جزيي داشته اند . ولي ما در اينكه اين موجودات اسب هستند و نه حيواني ديگر مانند سگ شكي نداريم . دليل اين امر اين است كه در عالمي بالاتر مثال يا ايده اي حقيقي و كامل از اسب وجود دارد كه اسبهايي كه ما مي بينيم از آن ايده اصيل سرچشمه و نشات گرفته اند . به بيان ديگر مي توان "اسب مثالي" را به عنوان قالبي براي اين اسبها محسوب كرد .

اين طبقه بندي افلاطون از عالم گاهي ريزتر نيز مي شود مثلا دنيايي كه انعكاسها و سايه ها يا روياها یا توهمات مي سازند دنيايي است كه از درجه حقيقي بوده و پايين تر از دنيای محسوسات قرار دارد و يا بين دنياي محسوسات و دنياي ايده ها كه حقيقي ترين است دنياي علم ودانش و ادراكات رياضي قرار دارد . البته افلاطون برای دنياي مثلي هم ، سلسله مراتب قايل است به اين شكل كه ايده هاي كوچك ايده هاي بزرگتر را مي سازند كه در نهايت منجر به تشكيل حقيقتي واحد يا خدا مي شوند.

افلاطون به اثبات نظريه مثل خود نپرداخت و آن را در حد فرضيه باقي گزارد . به این صورت كه او وجود خدايش را هم قابل اثبات نمي داند و معتقد است كه فقط با ديدن آثارش پي به وجود او مي بريم و در اين زمينه بر اساس نظريه مثلش به همين مطلب اكتفا مي كند كه اگر گرايش به خيري و يا زيبايي وجود دارد پس خير مطلق و زيبايي مطلقي هم بايد وجود داشته باشد
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:41

توماس آلوا اديسون


توماس آلوا اديسون در روز يازدهم فوريه سال 1847 در شهر ميلان در ايالت اوهايوى آمريكا به دنيا آمد. بحق مى توان گفت كه اديسون يكى از آن افرادى بود كه از اقشار پائين اجتماع منشاء گرفت و بعدها به شهرت و ثروت فراوان رسيد (توماس اديسون در آمريكا تحت عنوان « از ظرف شويى به ميليونرى رسيدن » ناميده مى شود). توماس اديسون بدون شك امروزه يكى از قهرمانان ملى آمريكا به شمار مى آيد.

در مورد اديسون نقل قول ها و داستان هاى بسيارى وجود دارد كه نمى توان به دقت گفت كداميك واقعيت دارند. به همين دليل هنوز هم در صحت برخى از موارد شك و ترديد وجود دارد. براى مثال هنوز هم مشخص نيست كه آيا علت سنگينى گوش اديسون سانحه اى در حين انجام آزمايش هايش با مواد شيميائى بوده يا بر اثر يك بيمارى بروز كرده است. مسلم اين است كه اديسون اين نقص شنوايى خويش را با ميل تمام و اغلب به سود خود به كار مى گرفت.

اديسون در كل زندگى خود تنها چند ماهى به مدرسه رفت. اسناد موجود مويد آن است كه او در خانه و توسط والدينش آموزش ديد. زمانى كه اديسون 7 ساله بود خانواده اش به ميشيگان نقل مكان كرد. 4 سال بعد، توماس به عنوان پسر بچه فروشنده روزنامه و شيرينى، در قطار بين «پورت هورون» و «ديترويت» مشغول به كار شد. از قرار معلوم اين شغل وقت چندانى از وى نمى گرفت و او مى توانست به اندازه كافى به كارهاى ديگر مشغول شود. او در سال 1862 هفته نامه خود به نام «هرالد هفتگى» را منتشر ساخت. علاوه براين، اديسون يك دوره كارآموزى به عنوان تلگرافيست را گذراند و طى سال هاى 1863 تا 1868 در همين رشته به كار خود ادامه داد.

اديسون نخستين اختراع خود را كه يك دستگاه شمارش برگه هاى راى بود، در سال 1868 به ثبت رساند. اما اين دستگاه، در كنگره آمريكا مورد استفاده قرار نگرفت چرا كه اين هراس وجود داشت كه بتوان در كار آن تقلب كرد. يك سال بعد، او در نيويورك مدير كمپانى «استاك اند گولد» شد، شركتى را به اسم خود تاسيس كرد و از اين زمان به سرعت در كارهايش ترقى كرد.

توماس اديسون در سال 1871 با خانم «مرى استيل ول» (M .Stillwell) ازدواج كرد و در همين سال هم نخستين ماشين تحرير قابل استفاده را اختراع كرد. در اين دوره او در يك آزمايشگاه در نيوجرسى كار مى كرد. در تاريخ هجدهم ژوئيه سال 1877 اديسون فونوگراف يا دستگاه ثبت صدا را اختراع كرد و نخستين انسانى بود كه صداى ثبت شده خود را شنيد.

در سال 1879 لامپ اختراعى او كه از يك رشته ذغالين ساخته شده بود بيش از 40 ساعت درخشيد. علاوه بر اين اديسون كار دستگاه تلفن را به وسيله يك ميكروفون حاوى ذرات ذغال بهبود بخشيد. در سال 1880 در «منلوپارك»، نخستين كارخانه لامپ سازى، شروع به كار كرده و در كنار اين كار به اختراعات ديگر خود از جمله، فيوز الكتريكى، دستگاه هاى اندازه گيرى، تكامل ديناموهاى ماشين هاى بخار پرداخت. در سال،1883 اثر اديسون كه بعدها به اختراع رشته هاى درخشان و لامپ هاى الكتريكى منجر شد، رسماً به نام او ثبت شد.تا سال 1890 اديسون كار فونوگراف را بهبود بخشيد و شركت اديسون جنرال الكتريك را تاسيس كرد. برخلاف شايعات موجود اديسون مخترع صندلى الكتريكى نبود. اين صندلى توسط يكى از همكاران او به نام «هارولد پى براون» اختراع شد.

در سال 1891 اديسون دستگاه «سينماتوگراف» يكى از مراحل ابتدايى تكامل دوربين فيلمبردارى را اختراع كرد. بايد متذكر شويم كه اختراعات اديسون كه فهرست آن پايانى ندارد، از جمله تلفن، تلگراف، ميكروفون و لامپ الكتريكى در واقع تنها بهبود و تكامل كار دستگاه هاى اختراع شده پيشين بودند.

اديسون مدت زيادي بر روي ايده اش كار كرد . بسيازي چيزها را استفاده كرد كه هيچ كدام عمل نمي كردند . اما او هيچ گاه مايوس نشد و كارش را قطع نكرد ، او ادامه داد تا روزي كه توانست آنچه را مي خواست بدست آورد . امروز ، شما به سادگي مي توانيد با فشار دادن كليدي هز زمان نور وروشنايي را داشته باشيد . همچنين اديسون اولين نيروگاه برق را ايجاد كرد كه به 85 مشتري برق مي فروخت و توانايي روشن كردن 5000 لامپ را دارا بود . او در سال 1882 در نيويورك اين كار را انجام داد . اديسون همچنين دوربين متحرك را اختراع كرد . هنگامي كه شما به تماشا فيلم و يا تلويزيون مي رويد ، مي توانيد از ايده و كارهاي سختي كه انجام داده است تشكر كنيد . بسياري از ماشين هاي الكتريكي كه امروزه در خانه ها يا مدارس ديده مي شوند از ايده ها و نظريات اديسون نشات گرفته اند .

اختراع كردن بهترين چيزي بودن كه اديسون به آن علاقه داشت . او ابتدا مي انديشيد كه اشياء پيرامونش چگونه كار مي كنند، پس فكر مي كرد كه چگونه مي تواند كاري كند كه آنها بهتر عمل كنند . كه به آن الهام مي گويند . اما قسمت متشكل كار اينجا بود كه اديسون بايد ايده هايش را در عمل پياده مي كرد طوري كه آنها كار مي كنند . او انواع چيزها را استفاده مي كرد تا در نهايت دقيقا" آن چه را كه مي خواست مي توانست پيدا كند . خود او آنرا سخت كاركردن و نا اميد نشدن مي دانست او مي گفت اختراع " يك درصد الهام گرفتن و 99 درصد پشتكار و جديت است . "

اما در وصف شخصيت اديسون نيز بايد اذعان كرد كه او انسانى بسيار سخت كوش بود. اديسون نه تنها يك پژوهشگر توانا بود، بلكه هنر او بيشتر در حيطه عرضه و فروش زيركانه توليدات جلوه گر مى شدند و متاسفانه در رقابت با ديگر شركت هاى توليد و فروش اجناس مشابه، از هيچ تلاشى فروگذار نمى كرد. دعواهاى قضايى او در برابر شركت هاى ديگر رقمى اعجاب برانگيز دارند.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:43

ارسطو


ارسطو در سال 384 پيش از ميلاد در شهر استاگيرا مقدونيه كه در 300 كيلومتري شمال آتن قرار دارد به دنيا آمد .

پدر او دوست و پزشك پادشاه مقدونيه جد اسكندر مقدوني بود . ارسطو در جواني براي تحصيل در آكادمي افلاطون راهي آتن شد . در آنجا توسط افلاطون عقل مجسم ( Nous ) آكادمي نام گرفت . وي پس از مرگ افلاطون آكادمي را ترك كرد و به آسياي صغير رفت . در آنجا با دختر يك خانواده ثروتمند و پر نفوذ ازدواج كرد . بعد از مدت نه چندان طولاني فيليپ پادشاه مقدونيه ارسطو را براي آموزش فرزندش اسكندر به دربار خود دعوت نمود . زماني كه ارسطو شروع به تربيت اسكندر كرد اسكندر 13 سال داشت . او حدود 12 سال به اين كار مشغول بود .

پس از آن به آتن رفت و مدرسه خود را به نام لوكيون بنا كرد ، بر خلاف آكادمي افلاطون كه در آن تاكيد بیشتر بر رياضيات و سياست و فلسفه نظري بود در لوكيون به پزوهش هايي در مورد زيست شناسي ، روان شناسي ، اخلاق ، هنر و شعر نيز پرداخته مي شد . گفته مي شود در اين زمان وي از حمايتهاي همه جانبه و فراوان اسكندر برخوردار بوده است بطوريكه با كمكهاي او موفق به تاسيس اولين باغ وحش تاريخ مي شود .

پس از مرگ اسكندر در سال 323 پس از میلاد ، آتنيها بر عليه حكومت مقدوني شورش كردند . ارسطو نيز از اثرات اين شورش در امان نماند . در اين زمان يكي از روحانيون آتن بر عليه ارسطو شكايت كرد كه او منكر تاثير صدقه و قرباني است . ارسطو بدين ترتيب مجبور به فرار از آتن و مخفي شدن شد تا مانع جنايت دوم آتنيان برضد فلسفه شود . يك سال بعد از اين واقعه او در سن 63 سالگي درگذشت.

اكثر آثار به جا مانده از ارسطو كتب مدوني كه خود او تهيه كرده باشد نيستند ، بلكه بيشتر شبيه به جزوات درسي هستند كه شاگردان او تهيه كرده اند . سبك نوشتن او بر خلاف افلاطون فاقد آراستگي هاي ادبي است . آثار ارسطو تمام علوم يونان باستان به غير از رياضيات را شامل مي شود . بعضي از شاخه هاي علوم كه ارسطو به آنها پرداخت تقريبا اولين بار بود كه در تاريخ بشر كسي به شكلي جدي و مدون به آنها مي پرداخت .

با دقت در تمام فعاليتهاي ارسطو ، اشتياق عجيب ارسطو به مشاهده گري دنيا و تفسير آن مشاهدات آشكار مي گردد . ارسطو بر خلاف استادش تلاشي در به پرواز درآوردن پرنده ذهن نمي كند و ترجيح مي دهد با نوعي واقع گرايي ، خوب ببيند و سپس مشاهداتش را با وضع قوانين دقيقي مورد بررسي قرار دهد . او با جرآت تمام اين گونه مشاهده كردن و تفسير مشاهدات بر اساس قوانين مشخص را به تمام شاخه هاي علم تعميم مي دهد . از اين روست كه هنگام مطالعه فعالیتهای ارسطو با نجوم ارسطو ، زيست شناسي ارسطو ، روانشناسي ارسطو ، سياست ارسطو و..... مواجه مي شويم . او همراه با بررسي اين علوم به تقسيم بندي و شاخه بندي علوم نيز مي پردازد .

گرچه تا به امروز اكثر نظريات ارسطو در علوم طبيعي مانند مركزيت كره زمين , تفاوتهاي فيزيولوژيك زن و مرد يا رد نظريه اتمي دموكريتوس و سقوط اجسام به زمين با سرعتهاي متفاوت بر اساس وزن و بسياري ديگر رد شده است . اما تقسيم بندي علوم ارسطو و حتي بعضي از نوشته هاي او در زمينه علوم طبيعي تا هزاران سال در تاريخ بشري تاثير گذاشته است ، كه همين موضوع سبب گشته است تا اين ادعا مطرح شود كه نظريات ارسطو پيشرفت علوم را هزار سالي به عقب انداخته است .

اما شايد مهمترين مبحثي كه هنگام مطالعه اين مشاهده گر بزرگ با آن مواجه مي شويم نه مشاهدات او بلكه شيوه تفسير و استنتاجي است كه او براي اين مشاهدات و در كل براي تفكر وضع كرده است . در واقع در ميان مطالب مطروحه توسط ارسطو مطلبي كه كمتر از همه مورد دستبرد زمان واقع شده است منطق ارسطو است . همين امر موجب شده است كه ارسطو به عنوان واضع منطق نيز مطرح گردد . مهمترين اثر ارسط در منطق ارغنون (Organon) است كه شامل پنج بخش مقولات (Categories) تعبيرات (On Interpretation) تحليل (Analytics) كه خود شامل و بخش مي باشد.

ارسطو تمام علوم را در دايره فلسفه مي داند . او دانش بشري را به سه بخش عمده فلسفه نظري , فلسفه عملي و فلسفه ادبي تقسيم مي كند . فلسفه ادبي شامل مواردي همچون شعر و ادبيات و سخنراني و چيزهاي نظير اينها مي شود . فلسفه عملي هم در برگيرنده مواردي نظير اخلاق و سياست و اقتصاد است . او فلسفه نظري را نيز به سه بخش عمده تقسيم مي كند :

1- علوم طبيعي نظير فيزيك و زيست شناسي 2 - رياضيات 3 - فلسفه متافيزيك و خدا شناسي .

در علوم طبيعي مشهورترين كارهاي ارسطو اشتباهات علمي اوست . قسمت دوم فلسفه نظري او كه رياضيات است ، وي به علت عدم علاقه چندان وارد موضوع نمي شود . قسمت سوم فلسفه نظري ارسطو كه بيشتر موضوع مورد بحث ماست فلسفه متافيزيك اوست .

ارسطو در اين مبحث معرفت شناسي با استادش افلاطون موافق است كه آگاهي و علم بر كليات تعلق مي گيرد و نه بر عالم محسوسات كه عالم جزييات است . افلاطون عقيده داشت اين كليات يا به عبارت ديگر مثالها هستند كه تشكيل عالم واقعي را مي دهند . و محسوسات ما ، غير واقعي و در واقع پرتوي از عالم مثال هستند . اختلاف ارسطو با افلاطون از همين جا شروع مي شود. ارسطو بر خلاف استاد معتقد است كه اين كليات و مثالها فقط ذهني هستند و وجود خارجي ندارند . به عبارت ديگر بر خلاف افلاطون كه ديدي آبژكتيو نسبت به اين مسئله دارد ارسطو داراي نگرشي سابژكتيو نسبت به اين مسئله است . ارسطو در رد نظريه مثل افلاطوني دلايل زيادي را ذكر مي كند ، شايد بتوان اين اختلاف را به خلق و خوي اين دو نسبت داد . ارسطو فاقد شور و هيجان افلاطون براي خيال پردازي و پرواز ذهن است . اما در عوض مشاهده گري است حرفه اي كه بيشترين بهره را از حواس خود مي برد.

ارسطو با مشاهده يك شي در جهان دو تفسير از آن شي ارايه مي دهد يكي تفسيري كه به حالت بالقوه اش مربوط مي شود و ديگري كه به حالت بالفعل آن مرتبط است . براي مثال در نگاه او يك دانه بالقوه يك گياه كامل است . زماني كه اين قوه به فعليت درآمده بالفعل تبديل به يك گياه مي شود . يا خاك بالقوه مي تواند كوزه باشد و با تبديل شدن به كوزه اين قوه به فعليت در مي آيد .

ارسطو به حالت اوليه و بالقوه اشيا هيولي يا ماده خام مي گويد. حالت بالفعل اين ماده خام را نيز صورت نام مي نهد. اين چنين است كه وجود براي ارسطو مركب است از ماده خام يا هيولي و صورت آن . براي او اين تركيب هم تركيبي است جدايي ناپذير . تنها يك مسئله در اينجا هست و آن اينكه در اين تركيب صورت تغيير پذير است . پس مي توان مرگ و زوال و فساد يا تغييراتي را كه در اين جهان مشاهده مي كنيم نتيجه تغيير صورت ماده دانست . در اينجا بايد به اين نكته توجه داشت كه صورت و ماده خام داراي حالاتي نسبي اند و شكلي سلسله مراتبي دارند . يعني صورت يك جسم مي تواند ماده جسم ديگر باشد , همچنانكه نبات هيولي (ماده خام) حيوان است و جماد نيز هيولي نبات مي باشد.

جدايي ناپذيري ماده و صورت موجب مي شود كه هيچ گاه با ماده اي اوليه روبرو نشويم , بدين ترتيب ماده المواد از نظر ارسطو امري كاملا ذهني است و وجود خارجي ندارد . او اين چنين نظريات فيلسوفان قبل از خود را در مورد ماده المواد مانند هواي طالس آب آناكسيمنس يا جزء لايتجزا يا همان اتم دموكريتوس و بالاخره مثل افلاطون را مردود مي شمرد .

به نظر ارسطو براي دگرگوني هايي كه در اطراف ما رخ مي دهد چهار علت اوليه وجود دارد :

1-علت مادي (Material Cause)
2- علت صوري (Formal Cause)
3- علت فاعلي يا محركه (Efficient Cause) , كه اين امري است كه اسباب تغيير را فراهم مي آورد, مانند نقش نجار در تبديل چوب به صندلي .
4- علت غايي (Final Cause) و اين هم امري است كه تغييرات براي تبديل صورت به آن انجام مي شود . هر چند براي صورت گرفتن هر تغيير ، همه اين عوامل لازم هستند ولي با كمي دقت متوجه نوعي اتحاد در سه علت آخر مي شويم , در حاليكه علت صوري و غايي به ميزان زيادي همخواني دارند علت فاعلي يا محركه هم مانند شوق و ميل و كششي است در راستاي علت صوري و غايي.

ارسطو نيز مانند افلاطون ولي به گونه اي ديگر وجود را داراي سلسه مراتب میداند و نيز باز مانند او در سلسله مراتبش دچار نوعي كمال گرايي به شيوه اي متفاوت از افلاطون مي شود . براي مثال او به سلسه مراتبي از جماد - نبات - حيوان - انسان معتقد است كه در اين سلسه مراتب در هر مرحله وجود كمالي مي يابد و به درجه بالاتري صعود مي كند .

به عقيده ارسطو وجه تمايز و برتري انسان نسبت به حيوان عقل اوست . پس عقلانيت يكي از بالاترين درجات كمال است. در اين رده بندي ارسطو عقل مجرد و صرف كه كاملا در حالت صورت و فعل است نه به شكل ماده و هيولي در قله قرار داده است .

خداي ارسطو هم خالق جهان نيست بلكه محرك اوليه جهان است . زيرا ارسطو چون بسيار ديگري از يونانيان باستان به جهاني ازلي و ابدي معتقد بود . اين خدا خدايي نيست كه جهان را مستقيما به وسيله نيروهاي خاصي بچرخاند . او در اين باره مي گويد: خدا جهان را به شيوه اي مي گرداند كه معشوقي عاشقش را . پس خداي ارسطو شخصا هيچ دخالتي در امور دنياي ما نمي كند و نظاره گريست صرف(مانند خود ارسطو!!!) تنها منظره اي كه مي بيند فقط خود اوست , زيرا نظاره بر اين جهان ناقص موجب نقص او هم مي شود , در حاليكه كه او كمال مطلق است .

در پايان به شكلي كاملا مختصر به دو بخش از فلسفه عملي ارسطو يعني اخلاق و سياست مي پردازم . بيشتر نظريات ارسطو در باب اخلاق را مي توان از كتاب اخلاق نيكوماخوسي او مطاله كرد.

در فلسفه اخلاق ارسطو كه متاثر از فلسفه نظري اوست خير و سعادت هر موجودي در غايتي است كه براي او معين شده است . و چون كمال انسان در عقلانيت مشخص شده است . پس خوشبختي و سعادت انسان در زندگيي مبتني بر عقلانيت است . به عقيده ارسطو عقلانيت هم چنين حكم مي كند كه فضيلت اخلاقي در امري باشد كه حد وسط و تعادل در آن رعايت شده باشد . بدين گونه است كه ارسطو توصيه به انتخاب شجاعت ميان تهور و ترس و اقتصاد ميان بخل و اسراف و...... مي كند .

در سياست هم ارسطو پي گرفتن راه وسط را دنبال مي كند . از سويي به مخالفت با دموكراسي بر مي خيزد , چون معتقد است كه دموكراسي بر اين اصل استوار است كه همه مردم با هم برابرند , در حاليكه به اعتقاد او اصلا اينطور نيست . ارباب بر برده برتري دارد , مرد بر زن , اشراف بر عامه مردم , ... . در ضمن چون در دموكراسي كه حكومت به دست عامه مي افتد عامه مردم را به راحتي مي توان فريفت , پس امكان سقوط و اضمحلال اين نوع حكومت زياد است . اما در نظر ارسطو حكومت آريستوكراسي (اشرافي) هم با اينكه در كل نسبت به دموكراسي ارجحيت دارد اما اين هم داراي معايب خاص خود است , نظير اينكه معمولا منجر به استبداد يا حكومت پول و ثروت بر مردم مي شود . پيشنهاد ارسطو تركيبي از اين دو نوع حكومت يا در واقع حد وسطي بين آنهاست. بدين شكل كه مثلا گروهي از مردمان برتر براي حكومت (احتمالا گروهي از اشراف) با هم به اداره كشور بپردازند .
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:47

هراکلیت


فیلسوفی به نام هراکلیت

در يك رودخانه دو بار نمي توان شنا كرد .
جنگ، پدر همه چيزها است .

اين دو جمله ، مشهورترين جملات فيلسوفي بنام هراكليت در بيش از دو هزارسال پيش هستند. جنگ را امروزه به شكلهاي بحث ، جدل ، مبارزه و غيره ترجمه ميكنند . براساس روايتي مشكوك ، هراكليت ، يكي از اولين فيلسوفان يونان باستان ، با داريوش پادشاه ايراني رابطه نامه اي و مكاتبه اي داشت . او همچون زرتشت احترام خاصي براي عنصر آتش در پروسه تشكيل جهان و طبيعت قايل بود . هراكليت حدود 500 سال پيش از ميلاد زندگي ميكرد . در باره تاريخ تولد و مرگش اختلاف نظر وجود دارد .

دانشنامه هاي چپ و سوسياليست ، آنرا بين سالهاي 483-544 پيش از ميلاد و دايرت المعارف هاي ليبرال درغرب ، آنرا بين سالهاي 480-550 قبل از ميلاد ميدانند . هراكليت يكي از اولين روشنگران فرهنگ غرب است . با توجه به آثار محدودي كه از او به زمان ما رسيده ميتوان گفت كه او فيلسوفي پويا بود و نه ايستا . هراكليت يكي از اولين فيلسوفان خردگراي يونان پيش از سقراط است . چون او براي يافتن جواب و حل مسايل جهان به طبيعت توجه ميكرد ، او را يكي از فيلسوفان طبيعي ميدانند . منتقدين چپ ، هراكليت را فيلسوفي ماترياليست و يكي از ديالكتيسين هاي مشهور عصر باستان بشمار مي آورند .

به نظر هراكليت ، جهان را نه خدايان و نه انسان آفريد ، بلكه تضاد و مبارزه اضداد باعث ؛ حركت ، زندگي ، تغيير و تحول آن ميشود . هراكليت بيش از 2000 سال است كه علم و فلسفه غرب را تحت تاثير نظرات خود قرارداده . او خود زير تاثير فلسفه متحرك و پوياي شرق قرار داشت . ماركس ، انگلس و لنين با احترام از اهميت او براي انديشه بشري ياد كردند . سقراط ميگفت ، يك غواص دلي لازم است تا انسان كنجكاو بتواند جملات او را بفهمد . هگل، هراكليت را روشنگري عميق ناميد كه باعث تكامل آغازين و رشد كودكي علم فلسفه شد . نيچه مينويسد كه آثار و نظريات هراكليت هيچگاه كهنه نخواهند شد . به نظر مورخين سير انديشه بشر، افلاطون ، هگل ، ماركس ، نيچه و فيلسوفان دیگر ، تحت تاثير نظريات هراكليت قرار گرفته اند . گرچه قانون تضاد هراكليت تاثير مهمي روي همعصران خود گذاشت ، ولي آن ، بعدها بارها مورد سوء تفاهم نيز قرار گرفت و به غلط تفسير شد . داروينيستها سعي نمودند با تكيه بر آموزش تئوري مبارزه اضداد ، پايه تئوريكي براي نظريات خود ، ازجمله تئوري تكامل و تنازع بقا ، بيابند . هراكليت خود نيز از موضعي غيردمكراتيك به انتقاد از بعضي از نظريات روشنفكران زمان خود مانند : دمكريت ، فيثاغورث ، هومر و هزويد پرداخت .

در باره مليت هراكليت ميتوان گفت كه او در شهر افسوس در غرب آسياي صغير ، در تركيه امروزي بدنيا آمد . افسوس در آن زمان يكي از شهرهاي مهم عصر باستان ، با عجايب هفتگانه معماري و ساختماني بود . هراكليت از نظر طبقاتي ، يك اشرافزاده و يا شاهزاده خلع يد شده بود . شهر محل تولد او يكي از مستعمره هاي يونان در غرب آسياي صغير و مدتي پايتخت آسيا ، يكي از ايالتهاي رومي بود .

طبق نظر طبيعي قانون تضاد وحركت هراكليت ، عملي كردن دمكراسي و عدالت در درازمدت در يك جامعه غيرممكن است . او به دليل اعتراض به هرج و مرجهاي دمكراسي نورس زمان خود ، به كوه زد و در غاري زندگي نمود و براثر استفاده ناشيانه از گياهان ناشناخته ، در سن 60سالگي در تنهايي و سكوت كوه و دره درگذشت . هراكليت در اواخر عمر چنان سرخورده شده بود كه ميگفت بجاي شركت در مسايل اجتمايي و دمكراسي ، بهتر است فيلسوفان در جاي خلوتي به قاب بازي با نوجوانان بپردازند .

او عامل آفرينش دنيا را عقل جهان ناميد . لوگوس (Logos ) ، واژه مورد استفاده او ، هزاران سال است كه به شكلهاي مختلف ترجمه وتفسير ميشود ، گرچه درزبان يوناني معني خرد ميدهد . هراكليت بجاي خدا ، از عقل مطلق نام ميبرد . خداي او باخدايان اسطوره اي مرسوم آنزمان فرق دارد . به نظر او قانون نظم جهان ، همان خرد كل است كه گاهي نيز به معني آتش و انرژي و حركت اوليه معرفي ميگردد . به نظر هراكليت ، دنيا ابدي است و با كمك عقل جهان مي چرخد . غيرمادي دانستن خرد جهاني باعث شد كه افلاتون و فيلسوفان هلني آنرا تصوري از خداي امروزي بدانند كه بعدها درمذهب مسيحيت مورد استفاده يا سوء استفاده روحانيت قرار گرفت . هراكليت روح و پرواز آن ، بعد از مرگ را نيز قبول نداشت . به عقيده او با هجوم مرگ ، روح تبديل به بخشي از عقل جهان ميگردد .

او از جمله وظايف فلسفه را ، بيدار كردن انسانهاي بخواب رفته و افشا نمودن اشتباهات قواي حسي انسان ، در ضمن شناخت ميدانست . او ميگفت براي شناخت ، بايد بجاي استفاده از تجربيات قواي حسي فيلسوفان طبيعتگرا ، تفكر و خرد را بكار برد . بنظر او چون علوم تجربي قادر به درك راز طبيعت نيستند ، فلسفه بايد با كمك عقل و خرد ، منطق و ديالكتيك ، آن را كشف نمايد . هراكليت بدليل بكاربردن جملات و كلمات سنبليك و استعاره اي ، به فيلسوف مرموز و تاريك مشهورشد . مخالفين او به اين دليل ، ماترياليست بودن هراكليت را نفي ميكنند . مشهورترين اثر او درباره طبيعت نام دارد كه شامل جملات قصار ، قطعات كوتاه فلسفي ، و واژه هاي دوپهلو است . او ميگفت ، معلومات عمومي داشتن ، دليل حكمت و دانايي و فيلسوف بودن نميگردد . هراكليت در آثارش به موضوعات و مقوله هايي مانند؛ اخلاق ، سياست ، الهيات ، عقل ، ستاره شناسي ، لغت شناسي و غيره نيز پرداخت.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:48

ابوعلي سينا


ابر مرد خرد گرا و اهريمن ستيز

شيخ الرئيس . حجته الحق . ريس العقلا . شرف الملك ابوعلي سينا ( حسين پسر عبدالله حسن پسر علي پسر سينا )

در دنياي امروز كمتر ملتي است كه به مفاخر گذشته خود توجه نكند زيرا يكي از علايم حيات و زنده بودن ملت ها ملتفت بودن و توجه داشتن به مفاخر گذشته فلسفي . علمي . فرهنگي . ادبي . سياسي . اجتماعي و ملي انهاست كه اين گذشتگان با وجود گذشت روزگار و سير زمان و وقوع حوادث نا گوار با هزاران خون دل براي اينده گان خود به ميراث گذ اشته اند كه بايد انرا گرامي و عزيز داشت و انرا بارور ساخت .

شيخ الرئيس نواسه علي سينا ، ‌معروف به ابن سينا . به قولي در ماه صفر سال 370 هجري قمري(مطا بق 980 ميلادي ) از پدر بلخي ايي بنام عبدالله ( از سبب وزير ماليه بودن در زمان سلطنت نوح بن منصور به بخارا مركز ماورالنهر و خراسان انزمان انتقال نموده بود ) و مادر بخارايي بنام ستاره در قريه خورميثن (قريه اي ميان بلخ و بخارا) طفلي چشم به جهان گشود . كه نامش را حسين گذاشتند .

شركت در جلسات بحث از دوران كودكي ، به واسطه پدر كه از پيروان آنها بود . بوعلي را خيلي زود با مباحث و دانش هاي مختلف زمان خود آشنا ساخت . استعداد وي در فراگيري علوم ، پدر را بر آن داشت تا به توصيه استاد وي ابو عبدالله ابراهيم بن حسين ناتلي ، ‌ابن سينا را به جز تعليم و دانش اندوزي به كار ديگري مشغول نكند . و چنين شد كه وي به دليل حافظه قوي و نبوغ خود در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت يافت .

تا آنجا كه پادشاه بخارا ، نوح بن منصور ( 366 تا 387 هجري قمري ) به علت بيماري خود ، وي را به نزد خود خواست تا او را مداوا نمايد ، ابو علي ابن سينا بعد از مداوا از نوح تقاضا كرد تا به كتابخانه عظيم دربار ساماني دست يابد و از ان استفاده نمايد اين تقاضا مورد قبول نوح قرار گرفت . به اين ترتيب وي توانست با استفاده از اين كتابخانه در علوم مختلف از جمله حكمت ،‌ منطق و‌ رياضيات تسلط يابد .

ابو علی سینا با وجود پرداختن به كار سياست در دربار منصور ، پادشاه ساماني و دستيابي مقام وزارت ابوطاهر شمس الدوله ديلمي و نيز درگير شدن با مشكلات ناشي از كشمكش امرا كه سفرهاي متعدد و حبس چند ماهه وي توسط تاج الملك ، حاكم همدان ، را به دنبال داشت . بيش از صدها جلد كتاب و تعداد بسياري رساله نوشته که هر يك با توجه به زمان و احوال او به رشته تحرير در آمده است . وقتي در دربار امير بود و آسايش كافي داشت و دسترسي اش به كتب ميسر بود ،‌ به نوشتن كتاب قانون در طب و كتاب الشفا يا دائره المعارف بزرگ فلسفي خود مشغول شد كه اوج كمال تفكر قرون وسطي است و بدان دست يافت و در تاريخ تفكر انساني از تحقيقات معتبر جهان بشمار ميرود .

اما در هنگام سفر فقط يادداشت ها و رساله هاي كوچك مي نوشت از ميان تآليفات ابن سينا ،‌ شفا در فلسفه و قانون در طب شهرتي جهاني يافته است . كتاب شفا در هجده جلد در بخش هاي علوم و فلسفه ، يعني منطق ، رياضي ، طبيعيات و الاهيات نوشته شده است . منطق شفا امروز نيز همچنان به عنوان يكي از معتبرترين كتب منطق مطرح است و طبيعيات و الاهيات آن هنوز مورد توجه علاقمندان است . كتاب قانون در طب در هفت جلد نيز كه تا قرن ها از مهمترين كتب طبي به شمار مي رفت . شامل مطالبي درباره قوانين كلي طب ، دواهاي تركيبي و غير تركيبي و امراض مختلف مي باشد . اين كتاب در قرن دوازدهم ميلادي همراه با آغاز نهضت ترجمه به زبانهاي لاتين و تا امروز به زبان هاي انگليسي ، فرانسوي و آلماني و ايراني نيز ترجمه شده است و به عنوان متن درسي طبي در پوهنتون هاي اروپايي تا سال 1650 ميلادي به عوض آثارجالينوس و موندينو در دانشگاه هايLavain و Monpellier تدريس ميشد .

ابن سينا در زمينه هاي مختلف علمي نيز اقداماتي ارزنده به عمل آورده است . او اقليدس را ترجمه كرد . رصدهاي نجومي را به عمل درآورد و در زمينه حركت ، نيرو ، فضاي بي هوا ( خلا ) ، نور ، حرارت تحقيقات ابتكاري داشت . رساله وي درباره معادن و مواد معدني تا قرن سيزدهم در اروپا مهمترين مرجع علم زمين شناسي بود . درباره اين رساله فيگينه در كتاب دانشمندان قرون وسطي چنين آورده است : ابن سينا رساله اي دارد که در اين رساله فصلي است به نام اصل كوه ها كه بسيار جالب توجه است . در آنجا ابن سينا مي گويد : ممكن است كوه ها به دو علت به وجود آمده باشند . يكي برآمدن قشر زمين . چنان كه در زمين لرزه هاي سخت واقع مي شود و ديگر جريان آب كه براي يافتن مجرا ، سبب حفر دره ها و در عين حال سبب برجستگي زمين مي شود . زيرا بعضي از زمين ها نرم هستند و بعضي سخت . آب و باد قسمتي را مي برند و قسمتي را باقي مي گذارند . اين است علت برخي از برجستگي هاي زمين .

ابن سينا خرد مبتني بر منطق داشت و به تقدم عالم معتقد بود و مي گفت ( وجود خداوند بر جهان تقدم ذاتي دارد نه زماني ) او به موجوديت جن و زنده شدن بعد از مرگ معتقد نبود .....سينا ميگفت افعال و حوادث مستقيما از خدا بوجود نمي ايد بلكه در نتيجه عمل غايي داخلي تكامل ميابد . سينا كوشش زياد كرد تا نظريات فلسفي خود را با عقايد عامه مسلمانان توافق دهد سينا همه قضايا را تنها به روش عقلي و كاملا مستقل از قران مورد بحث قرار ميداد از اين سبب بود كه تا قرن ها از طرف خلافت ها و هيئت هاي حاكم ارتجاعي او را مظهر كفر و الحاد ميدانستند و سوزاندن كتابهايش از سياستهاي متداول طي چند قرن در كشور هاي اسلامي منطقه بود زمانيكه او را كافر و ملحد گفتند ، او گفت : ((كفري چو مني گزاف و اسان نبود محكم تر از ايمان من ايمان نبود در دهر چو من يكي و ان هم كافر پس در همه دهر يك مسلمان نبود)) و به واسطه عقل منطقي و نظام يافته خود حتي در طب نيز تلاش داشت مداوا را تا سرحد امكان تابع قواعد رياضي سازد . تسلط بر فلسفه را كمال براي يك دانشمند مي دانست . وي براي آگاهي از انديشه هاي ارسطو و درك دقيق آن ،‌ آن گونه كه خود در شرح احوالش نوشته است ، 40 بار كتاب علم الهي و يا مابعدالطبيعه (متا فيزيك ) ارسطو را خواند و به حكم تصادف با استفاده از كتابی كه ابونصر فارابي كه درباره اغراض ما بعد الطبيعه نوشته بود ، به معاني آن راه يافت . ابن سينا در دوران عمر خود از لحاظ عقايد فلسفي دو دوره مهم را طي كرد . اول دوره اي كه مصروف مطالعه اي فلسفه ، عقايد و علوم مشاهي (ارسطو يي )بود و دوم دوره اي كه از آن عقايد عدول كرد و به قول خودش طرفدار حكمت مشرقين و پيرو فلسفه اشراق شد با مرگ سينا تقريبا دوران فلسفه در مشرق به سر رسيد . روجر بيكن ، او را بزرگترين استاد فلسفه بعد از ارسطو لقب داده است(فلسفه ابن سينا فلسفه مشاهي و متاثر از فلسفه نوع افلا طوني ودين اسلام است وي كوشيده است كه فلسفه را با دين اسلام توفيق دهد معذالك جمع ، او را كافر وملحد خوانده اند اگر چه او و ابن رشد هر دو از پيروان ارسطو بودند اما شيخ الرئيس كمتر از ابن رشد تابع اصيل يونان بود ) .

ابن سينا قبل از ابن رشد بين فلسفه و احكام شريعت شكافي به وجود اورد و اولين كسي است كه در اسلام كتب جامع و منظم در فلسفه نوشته است و كتاب الشفا او در حكم دايره المعارف فلسفي است . وي به پشتوانه تلاش يك صد ساله اي كه پيش از او از سوي كساني همچون رازي و فارابي براي شكل گيري فلسفه صورت گرفته بود ، موفق شد نظام فلسفي منسجمي را ارائه دهد . با توجه به اين كه پيش از او مقدمات اين كار فراهم شده بود ، كار و وظيفه ابن سينا اين بود كه مشكلات و پيچيدگي ها را كشف و حل كند و آنها را به نحوي مظبوط و موجز شرح نمايد .

او با ارائه نظر خود در مورد نحوه ارتباط و نسبت بين مفاهيم كلي مثل انسان ،‌ فضيلت و جزئيات حقيقي به يكي از پرسشهاي علماي قرون وسطي كه مدت هاي طولاني ذهن آنها را به خود مشغول كرده بود پاسخ داد . تاثير آراي فلسفي ابن سينا ، ‌همچون آموزه هاي طبي او ، علاوه بر قلمرو اسلامي ، ‌در اروپا نيز امري قطعي است . آلبرتوس ماگنوس ،‌ دانشمند آلماني فرقه دومينيكي (1200 تا 1280 ميلادي ) ‌نخستين كسي بود كه در غرب تفسير و شرح جامعي بر فلسفه ارسطو نوشت . به همين دليل اغلب او را پايه گذار اصلي ارسطوگرايي مسيحي مي دانند . وي كه جهان مسيحيت را با سنت ارسطويي الفت داد ،‌ در شناخت آثار ارسطو سخت به ابن سينا متكي و معتقد بود . همچنين فلسفه ما بعد الطبيعه ابن سينا ، ‌خلاصه مطالبي است كه متفكران لاتيني دو قرن بعد از او بدان رسيدند در قرن پنجم هجري به وسيله پيشوايان مذهب و پيروان خانقاه مبارزه گسترده و شديد عليه علم و حكمت و مخصوصا فلسفه اغاز شد و در مدارس و مكاتب اهل علم تدريس هر گونه علم ، فلسفه و حكمت را حذف كردند و جاي انرا به تفسير قرآن ، احاديث ، و اصول فقه واگذار كردند . علما ، مورد تكفير اربابان مذهب قرار گرفتند . از جمله كسانيكه كه با تمام قوا بر ضد فلسفه و علم طغيان كرد حجته اسلام غزالي (450 الي 505هجري) بود كه عمري فلسفه را اموخت و به علت ياس و حيرت و واهمه عجيبي كه به او دست داد از مدرسه به خانقاه رفت و دامن عرفان را محكم گرفت و از جمله دشمنان سر سخت فلسفه ، علم و حكمت گرديد.

غزالي در تهافت الفلا سفه ، فارابي و سينا را رد ميكند و ميگويد (علي التحقيق انها را ظلماتي فوق ظلمات فرا گرفته است) در المنقذ من الضلال متذكر شده است كه اين دو فيلسوف در بيست مورد در موضوع الهيات اشتباه كرده اند . در سه مورد مستوجب تکفیر و در هفده مورد مستوجب تبعيد اند) و سه مورد كه انها را از اسلام جدا ميسازد و مورد تكفير قرار ميگيرند مينويسد:
1- معتقد بودن انها بر اينكه خداوند حاكم بر كليات است نه جزييات .
2- اعتقاد شان به تقدم عالم.
3- اينكه اجساد حشر ندارند و ثواب و گناه مربوط روح است نه جسم .

تعرض به ابن سينا بدينجا پايان نمپذيرد ، بعضي از دانشمندان كوته استين ، در قرنهای بعد نيز به او تاخته اند از جمله عثمان بن عبدالرحمن موسوم به ابن صلاح (643) سينا را مرتد و بي دين شمرده و او را از جمله علماي خارج مذهب دانسته و خواندن كتاب هاي سينا را براي مسلمانان جايز نمي شمارد و گناه كبيره ميداند و سينا را شيطاني از شياطين لقب داده است . غافل از اينكه او خودش شيطان بزرگ بود . هر قدر از قرون وسطي دورتر ميشويم و هر قدر نفوذ دين بيشتر ميشود اين اعتراظات بيشتر و شديد تر ميشود علت هم معلوم است زيرا منطق و نحوه استنتاج سينا با مبادي ظاهر بينان دين كه پايه اش بر تعصب نهاده شده سازگار نيست مخصوصا كه با هجوم تركان عثماني ، دين را با خرافات ، اساطير و فانتزي ها اميخته ساختند و توده هاي كشور هاي اسلامي را در جهل و خرافه نگهداشتند تا هيئت های حاكم بتواند براحتي حاكميت نمايند و تنها دشمني كه در مقابل هر گونه جهل و خرافه ايستادگي ميكند علم و معرفت است . بنا اين مخالفت های متدينين ظاهر نما با اشاعه فلسفه و حكمت امري طبعيي بشمارميرود .

ابوعلي سينا در سال 428 هجري قمري ، زماني كه تنها 58 سال داشت ،‌ در حالي رخت از جهان بربست كه با اداي دين خود به دانش بشري ، نامي به صلابت تمدن خراساني از خود به جاي گذاشت اما دريغ و درد كه امروز اين صلابت تمدن خراساني میرود كه اهسته اهسته به باد فراموشي سپرده شود.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:51

ديميتري اوانوويچ مندليف



" ديميتري اوانوويچ مندليف " ، زير و رو كننده علم شيمي و فرزند يكي از مديران مدرسه محلي ، در 7 فوريه 1834 در شهر توبولسك واقع در روسيه متولد شد .

وي در سال 1869 دكتر علوم و استاد شيمي دانشگاه شد و در همين سال ازدواج كرد در اين هنگام فقط 63 عنصر از نظر شيميدانها شناخته شده بود . مندليف در اين فكر بود كه خواص فيزيكي و شيميايي عناصر ، تابعي از جرم اتمي آنهاست و بدون قانون تناوبي نه پيش بيني خواص عناصر ناشناخته ميسر بود و نه به فقدان يا غيبت برخي از عناصر مي شد پي برد .

كشف عناصر منوط به مشاهده و بررسي بود ، بنابراين تنها مداومت و يا پيش داوري منجر به كشف عناصر جديد مي شد . قانون تناوبي راه جديدي در اين زمينه گشود ، منظور مندليف از اين جمله ها آن بود كه در سير تاريخي شيميايي ، زمان حدس زدن وجود عناصر و پيشگويي خواص مهمشان فرا رسيده است .

جدول تناوبي پايه اي براي اين كار شد حتي ساخت اين جدول نشان مي داد كه در چه جاهايي مكان خالي باقي مي ماند كه بايد بعدآ اشغال شود . با آگاهي از خواص عناصر موجود در جوار اين مكانهاي خالي مي شد خواص مهم عناصر ناشناس را تخمين زد و چند مشخصه مقداري آنها را(جرمهاي اتمي ، چگالي ، نقطه ذوب ، و نقطه جوش و مانند آنها را ) به كمك نتيجه گيري هاي منطقي و چند محاسبه رياضي ساده ، تعيين كرد .

اين مطالب نياز به تبحر كافي در شيمي داشت ، مندليف از اين تبحر برخوردار بود كه با تركيب آن با تلاش علمي و اعتقاد به قانون تناوبي توانست پيشگوئیهاي درخشاني در باره وجود و خواص چندين عنصر جديد را ارائه دهد . بنابراين مطابق با اين فكر جدولي درست كرد و 63 عنصر شناخته شده را به ترتيب جرم اتميشان در جدول قرار داد ، تعداد عناصر در سطرهاي جدول يكي نبود ، مثلآ سطر پنجم 32 عنصر داشت ، در حالي كه سطر ششم فقط شامل 6 عنصر بود ولي عناصري كه خواص آنها شبيه هم بود در اين جدول نزديك هم قرار داشتند و بدين علت مقداري از خانه هاي خالي متعلق به عناصري است كه تاكنون شاخته نشده ، وي اين نتيجه را در سال 1869 به جامعه شيمي روسيه تقديم كرد .

جدول مندليف كه پيش بيني وجود 92 عنصر را مي نمود ،جز " لوتر مايز " كه يك سال بعد از مندليف جدولي مشابه با جدول مندليف انتشار داده بود طرفداري نداشت . پيش بيني هاي عجيب مندليف زمان درازي به صورت مثلهاي موجود در همه كتابهاي شيمي در آمده بود و كمتر كتاب شيمي وجود دارد كه در آن از اكاآلومينيوم و اكابود و اكاسيليسيم ياد نشده باشد كه بعدها پس از كشف به نامهاي { گاليوم ، سكانديوم و ژرمانيوم } ناميده شدند در میان سه عنصري كه مندليف پيش بيني كرده بود ، { اكاسيليسيوم } بعد از سايرين كشف شد ( 1887 ) و كشف آن بيش از كشف سه عنصر ديگر مرهون ياري بخت و تصادف مساعد بود .

در واقع كشف گاليوم توسط " بوابودران " ( 1875 ) مستقيمآ توسط روشهاي طيف سنجي اش بود و جداكردن سكانديوم توسط" نيلسون " و " كلو " ( 1879) مربوط به بررسي دقيق خاكهاي نادر بود كه در آن زمان اوج گرفته بود .

اندك اندك همه پيشگوييهاي مندليف تحقق يافتند ، آخرين تائيد در مورد وزن مخصوص سكانديوم فلزي بود که در سال( 1937 ) " فيشر " شيميدان آلماني موق به تهيه سكانديوم با درجه خلوص 98% شد . وزن مخصوص آن 3 گرم بر سانتي متر مكعب بود ، اين دقیقآ همان رقمي است كه مندليف پيش بيني كرده بود .

در پاييز سال 1879 " انگلس " كتاب جامعي به دست آورد كه نويسندگانش " روسكو " و" شورلمر " بودند . در آن كتاب براي نخستين بار به پيشگويي آلومينيوم توسط مندليف و كشفش تحت تاثير نام گاليوم اشاره شده بود . در مقاله اي كه بعدها انگلس در كتابي هم نقل كرده است ، اشاره به مطلب آن كتاب شيمي شده است و نتيجه گرفته است كه : مندليف با به كار بردن ناخودآگاه قانون تبديل كميت به كيفيت " هگل " ، واقيعت علمي را تحقق بخشيد كه از نظر تهور فقط قابل قياس با كار " لوريه " در محاسبه مدار سياره ناشناخته نپتون بوده است.

علاوه بر اين :

با اكتشاف " آرگون " در سال 1894 و " هليوم " و اينكه " رامزي " نظريه جدول مندليف وجود نئون و كريپتون و گزنون را پيش بيني نمود جدول مندليف شهرت عجيب و فوق العاده اي كسب نمود . در این سالها بود كه تمامي آكادمي هاي كشورهاي جهان (غير از مملكت خويش ) او را به عضويت دعوت نمودند .

مندليف در دوم فوريه 1907 در 73 سالگي در گذشت به طوري كه مي دانيم از هنگامي كه جدول مندليف بوجود آمد خانه هاي خالي آن يكي پس از ديگري با كشف عناصر ، پر مي شد و آخرين خانه خالي جدول در سال 1938 با كشف ( آكتينوم ) در پاريس پر شد .
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:52

فردريك جونز


" فردريك م. جونز " در سال 1892 در " سینسیناتی " متولد شد .

بعد از بازگشت از فرانسه و بعد از خدمت در جنگ جهاني اول ، جونز به عنوان تعميركار ، شروع به كار كرد . تسلط او در قطعات الكترونيكي اكثرآ خودآموخته بود . از راه تجربه ، كار و فرايند اختراع .

با تجربيات او به عنوان يك مكانيك او يك موتور گازوئيلي خود استارته توليد كرد . در اواخر 1920 فردريك جونز يك سري قطعات براي توسعه صنعت فيلم طراحي كرد ، كه پروژكتورهاي صامت فيلم را براي استفاده در فيلم‌هاي كلام‌دار توسعه مي‌داد .

او هم‌چنين يك دستگاه براي قسمت دفتري فيلم كه بليط‌ها و باقيمانده پول را به مشتري‌ها تحويل مي‌داد ساخت .

فردريك م.جونز ، در سال 1953 اولين سيستم سردساز اتوماتيك را براي باركش‌هاي حمل و نقل طولاني اختراع كرد . سيستم ، براي گستره‌اي از ساير حاملهاي رايج ديگر شامل كشتي‌ها و ماشين‌هاي خط آهن ، تطبيق داده شد .
اين اختراع مشكل خراب شدن غذا در طي كشتي‌راني‌هاي طولاني را حل كرد و توانايي فراهم كردن محصولات تازه در ايالات متحده در وسط تابستان يا زمستان ، باعث شد تا عادتهاي غذايي مصرف كننده‌هاي امريكايي عوض شود .

مكالمه با يك راننده باركش كه يك محموله مرغ را به خاطر مدت طولاني سفر و آتش گرفتن كوپه مخزن باركش از دست داده بود ، سبب الهام ايجاد يك واحد سردسازي به جونز شد .

فردريك جونز هم چنين يك واحد تهويه هوا را براي بيمارستانهاي نظامي و يك يخچال براي آشپزخانه‌هاي نظامي ايجاد كرد
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:54

رابرت گدارد


" رابرت گدارد " در 5 اكتبر ، سال 1882 در Worchester ماساچوست متولد شد.

گدارت به عنوان يكي از پدران فن مدرن پرتاب موشك معروف است . اگرچه در طول عمرش فرد معتبري نبود اما امروزه به عنوان يك دانشمند مدرن برجسته شناخته مي‌شود . رابرت گدارد در جواني توانايي و اشتیاق خاصی در علوم از خود نشان داد . آزمايشهايي در زمينه الكتريسيته مي‌كرد . آتش‌بازي توجه او را جلب كرد و اين آغاز علاقه‌مندي او به موشك‌ها بود . گدارد در مدارس عمومي بوستن و ورچستر شركت كرد .
او در انستيتو پلي‌تكنيك ورچستر كه يك مدرسه مهندسي بود حضور يافته و نظريات و اختراعات جديد را ثبت مي‌كرد . بعد از كسب مدارك ، او در آن انستيتو و دانشگاه كلارك تدريس كرد .

در 1920 گدارد مقاله اي در توصيف فرستادن يك موشك بي‌سرنشين به ماه نوشت . او از طرف مطبوعات به خاطر اين ايده مورد تمسخر قرار گرفت .

اما چارلز ليندبرگ به اين موضوع علاقه‌مند شد و براي كار گدارد سرمايه‌گذاري كرد . گدارد فعاليت‌هايش را به نيومكزيك منتقل كرد. در طول اين مدت او با سيستم‌هاي پاراشوت ، بالهاي متعادل‌كننده و ژيروسكوپ كار مي‌كرد . اگرچه كارهاي او خيلي در ايالات متحده شناخته شده نبود ، اما در آلمان بسيار جدي گرفته شده بود .

در طول جنگ جهاني دوم ، آلماني‌ها تئوريهاي گدارد را توسعه بيشتري دادند . گدارد يك آمريكايي با ايمان بود و با ارتش امریکا براي ايجاد و توليد بازوكا يك اسلحه ضدتانك همكاري كرد . همچنین با نيروي دريايي امریکا براي ايجاد دستگاههاي بلند شدن جت‌ها همكاري كرد .

گدارد در دهم اگوست 1945 درگذشت .

قابل ذکر است که موشك‌هاي امروزي براساس طراحي ها و تئوريهاي گدارد ساخته مي‌شوند.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:56

ايزاك نيوتن


" ايزاك نيوتن " در سال 1642 یا 1643 در انگلستان بدنيا آمد .

پدرش دو ماه قبل از متولد شدنش درگذشته بود . زماني كه ايزاك 3 ساله بود مادرش دوباره ازدواج كرد ، و او نزد مادربزرگش باقي ماند . او علاقه اي به مزرعه خانوادگي نداشت ، به همين جهت براي تحصيل به دانشگاه كمبريج فرستاده شد .

ايزاك تنها چند ماه بعد ازمرگ " گاليله " متولد شد ، يكي از بزرگترين دانشمندان تمام قرن ها . گاليله ثابت كرده بود كه اين سياره ها هستند كه به دور خورشيد مي چرخند و نه بدور زمين و نه آنطور كه عموم مردم مي انديشيدند . ايزاك نيوتن به دستاوردها و اكتشافات گاليله و ديگران بسيار علاقمند بود . ايزاك فكر مي كرد كه عالم هستي مثل ماشيني عمل مي كند كه قوانين كم و ساده اي بر آن حاكم است .

او همانند گاليله بر اين انديشه بود كه رياضيات راهیست براي اثبات و بيان اين قوانين . نيوتن يكي از بزرگترين دانشمندان دنيا بود چون هم ايده و انديشه هاي خود را حفظ كرده بود و هم از انديشه هاي ديگر دانشمندان بهره ميگرفت تا تصويري از كاركرد عالم بدست آورد . ايزاك نحوه كار جهان را با رياضيات نشان مي داد ، او قوانين حركت و جاذبه را فرمولبندي كرد . فرمولهاي ریاضی ای كه حركت اشيا را هنگامي كه بر آنها نيرويي وارد ميشود را توضيح ميدهند .

هنگامي كه ايزاك به عنوان پروفسور رياضيات در دانشگاه تدريس مي كرد ، مشهورترين كتابش ، را منتشر كرد . او 3 قانون مهم را در مورد حركت اشيا در اين كتاب آورده است . سپس او تئوري ها و نظراتش را در مورد جاذبه تشريح كرد .

" جاذبه " نيرويي است كه باعث ميشود اشيا به طرف زمين كشيده شوند . مثلا اگر مدادي از ميز به پايين سقوط كند بر روي كف اتاق مي افتد نه روي سقف .

ايزاك همچنين در كتابش از قوانينش استفاده كرد تا نشان دهد كه سيارات در يك مداربیضوی شكل بدور خورشيد ميگردند نه مداري دايره اي نيوتن از سه قانون براي بيان حركت اجسام استفاده كرد . كه از آنها به " قوانين نيوتن " اسم برده ميشود .

قانون اول :
ميگويد كه جسمي كه نه كشيده شود و نه هل داده شود ، همچنان باقي مي ماند و يا حركتش را برخط مستقيم با سرعت ثابت ادامه مي دهد .

فهميدن اين مطلب كه يك دوچرخه بدون اينكه كشيده شود و يا هل داده شود بدون حركت مي ماند ساده است ، اما فهميدن اينكه جسمي بدون كمك به حركتش ادامه دهد مشكلتر به نظر مي رسد . دوباده به دوچرخه فكر كنيد ، اگر كسي در هنگام دوچرخه راندن قبل از توقف دوچرخه از آن پايين بپرد چه اتفاقي مي افتد ؟ به حركتش ادامه ميدهد يا مي افتد ؟

تمايل يك جسم به بي حركت باقی ماندن و يا ادامه حركت در يك خط مستقيم با سرعت ثابت ، " اينرسي " خوانده ميشو د .

قانون دوم :
شتاب بيان ميكند كه چگونه نيرويي بر جسمي عمل ميكند .

مثلآ اگر شخصي سوار بر دوچرخه پدال آن را به جلو فشار دهد ، دوچرخه به سمت جلو ميرود ،واگر شخصي دوچرخه را از پشت بگيرد و به جلو هل دهد شتاب دوچرخه افزايش مي يابد . اگر دوچرخه سوار ترمز را فشار بدهد از سرعتش بآرامي كم ميشود و اگر او فرمان دوچرخه را به سمتي به گرداند ، مسير آن عوض خواهد شد .

... و قانون سوم مي گويد :
اگر جسمي كشيده شود يا هل داده شود ، همين جسم در مسيرمخالف به همان اندازه ميكشد و يا هل خواهد داد .

مثلآ شخصي جعبه اي را بلند ميكند ، براي اين كار نيرويي صرف كرده است جعبه سنگين است به اين دليل كه ، همان مقدار نيرو را به دستهاي بلند كننده وارد ميكند . اين وزن از طريق پاهاي فرد به زمين منتقل ميشود ، زمين هم به همان اندازه به پاهاي فرد نيرويي به سمت بالا وارد مي كند . اگر زمين نيروي كمي را به شخص وارد كند ، شخص بلندكننده مي افتد . و اگر كف زمين نيروي زيادي وارد كند شخص به پرواز در خواهد آمد .

بيشتر مردم وقتي به نيوتن فكر ميكنند ، او را زير يك درخت سيب در حال افتادن سيب مي بينند . زماني كه نيوتن سيب را هنگام افتادن ديد به فكر حركت خاصي افتاد ـ *جاذبه*.

نيوتن فهميد كه جاذبه نيروي جذب كننده ایست بين دو جسم . او همچنين دانست كه اجسام با جرم بيشتر نيروي جاذبه بيشتري را اعمال مي كنند ، يا به بيان ديگر اجسام كوچكتر را به سمت خود مي كشند . اين همان دليلي است كه سيب به خاطر آن به سمت زمين مي افتد به جاي رفتن به هوا ، و اينكه چرا مردم در آسمان شناور نيستند ، ايزاك در مورد جاذبه و سيب انديشيد.

او فكر مي كرد كه ممكن است جاذبه به زمين و اشياي بر روي آن محدود نشود ، چه مي شود اگر جاذبه در ماه و اطراف آن وجود داشته باشد ؟ ايزاك نيرويي كه لازم بود تا ماه به دور زمين بگردد را محاسبه كرد . و سپس با نيرويي كه موجب افتادن سيب شده بود ، مقايسه كرد . بعد از پذيرفتن اين واقعيت كه ماه بسيار از زمين دور است و جرمش هم زیاد است ، او متوجه شد كه نيروها میتواند مساوي باشد و ماه توسط نيروي جاذبه زمين به دور مدار زمين نگه داشته شده است .

محاسبات نيوتن درك مردم از عالم را تغيير داد . كسي تا آن زمان نمي توانست بگويد كه چرا سيارات در مداراتشان مانده اند ؟ یا اینکه چه چيزي آنها را نگه داشته است ؟

پنحاه سال قبل از اينكه نيوتن متولد شود تصور مردم براين بود كه سياره ها توسط سپرهاي نامرئي نگه داشته شده است . ايزاك ثابت كرد كه آنها توسط جاذبه خورشيد نگه داشته شده اند . همچنين او نشان داد كه نيروي جاذبه به فاصله و جرم دو جسم بستگي دارد .
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:57

بنيامين فرانكلين


" بنيامين فرانكلين " که يك ديپلمات ، سياستمدار ، صاحب چاپخانه و دانشمند بود در 1706 در بوستون ، ماساچوست متولد شد .

او عدسيهای دوكانونی و فرخوراك پز فرانكلين را اختراع كرد . همچنین آزمايشهایی در رابطه با الكتريسيته انجام داد . او هوش و استعدادش را در خواندن و نوشتن به زودي نشان داد . در سن ده سالگي مدرسه را ترك كرد تا حرفه پدرش ساختن شمع را ياد بگيرد . بنيامين جوان از اين كار متنفر بود و در سال بعد در مغازه چاپ برادرش جيمز شروع به شاگردي كرد .

بعد از 5 سال مغازه برادرش را ترك كرد و به نيويورك رفت . در نيويورك كاري پيدا نكرد . بنابراين به فيلادلفيا رفت . فيلادلفيا در آن زمان شهر بزرگتري بود . فرانكلين به عنوان يك چاپگر بسيار موفق بود . ثروت به او فرصت داد تا روي اختراعات و امور مورد علاقه اش كار كند . فرانكلين فهميد كه اجاقهاي معمولي ناكارا هستند . بنابر این با سعی و تلاش مستمر او اجاق فرانكلين را براي استفاده بهتر از حرارت طراحي كرد . اجاق او هواي سرد را گرفته گرم ميكرد و سپس هواي گرم شده را به چرخش در ميآورد .

اين اجاقها در امريكا و اروپا بسيار رايج شدند . الكتريسيته به تازگي در اروپا كشف شده بود . فرانكلين به شدت جلب آن شد و شش سال صرف تلاش براي توليد الكتريسيته كرد . فرانكلين بر روي رعد و برق و اين ايده كه بارهاي الكتريكي سبب توليد رعد و برق ميشوند متمركز شد .

فرانكلين پيشنهاد كرد كه از ميله هاي برقگير رعد و برق براي دور كردن الكتريسيته از ساختمانها استفاده شود تا از سوختن آنها جلوگيري شود . با بستن يك كليد آهني به دنباله يك كايت در يك طوفان ، او موفق به شناسايي بارهاي الكتريكي شد . اين رعد و برق الكتريسيته بود .

بنيامين فرانكلين سالهاي آخر عمرش را صرف دنبال كردن علاقهمنديها و كارهايش بر روي كلونيها و توليد براي ايالات متحده كرد .

فرانكلين در سال 1790 در كشوري كه به او در شكلگيري استعداد و بهبود اوضاعش كمك كرده بود درگذشت .
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

2596

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 16 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 11 بهمن 1384 12:27

آرشيو سپاس: 140 مرتبه در 86 پست

توسط Kingman_62 » شنبه 11 آذر 1385 03:59

ويليام استنلي


" ویلیام استنلی " در سال 1858 در بروكلين نيويورك متولد شد .

او در طول زندگي‌اش 129 حق امتياز براي گستره وسيعي از قطعات الكتريكي دريافت كرد.

مهمترين آنها سيم‌پيچ القاء بود كه يك تبديل‌كننده بود كه جريان الكتريكي متناوب توليد مي‌كرد . در سالهاي 1880 هر سيستم توزيع الكتريسيته از جريان مستقيم استفاده مي‌كرد . مسئله اين است كه انتقال ولتاژ DC در فاصله‌هاي زياد از نظر عملي ناممكن و نيازمند سيم‌هاي كلفت و خطرناك است و نمي‌تواند براي دادن روشنايي استفاده شود .

در مقابل سيستم‌هاي جريان متناوب ، اين اشكالات را ندارند ولتاژ سيستم‌هاي AC مي‌توانست با استفاده از سيم‌پيچ‌هاي القا تغيير كند اما هنوز هيچ سيستم سيم‌پيچ عملي اختراع نشده بود . حق امتياز <<611 و 349 >> استنلي همه اينها را عوض كرد و يك شكل اوليه براي تمام مبدلهاي بعدي شد .

او پيش از نام نويسي در دانشگاه Yale در مدارس خصوصي شركت مي‌كرد . او شروع به تحصيل حقوق در سن 21 سالگي كرد ولي در كمتر از يك ترم ، مدرسه را ترك كرد تا شغلي در عرصه الكتريسيته پيدا كند .

اولين شغل استنلي ، يك متخصص برق در يكي از اولين كارخانه‌هاي كليدهاي تلگراف و هشداردهنده‌هاي آتش بود . او يكي از اولين تأسيسات الكتريكي كشور را براي يك فروشگاه در خيابان پنجم نيويورك انجام داد .

بعد از اينكه " جرج وستینگ هاوس " كه يك مخترع و صنعت‌گر بود از فضائل استنلي مطلع شد ، استنلي را به عنوان مهندس اصلي خود در كارخانه Pittsburgh به كار گرفت . در اين زمانها بود كه استنلي شروع به كار روي مبدل كرد .

بعد از آن كه استنلي Pittsburgh را ترك كرد ، در سال 1886 اولين سيستم AC را ساخت كه براي دفاتر و فروشگاه‌هاي خيابان اصلي ماساچوست و گریت بارینگتون روشنائي فراهم مي‌كرد .

او مبدلها ، تجهيزات الكتريكي كمكي و اسباب الكتريكي را ساخت . شركت توليدي الكتريكي استنلي توسط " جنرال الکتریک " در سال 1903 خريداري شد .
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 



بعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 10 مهمان