در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با دانش عمومي به بحث بپردازيد
Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

گنجينه معاصرین

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:15

ادبا و فضلای بزرگی در این سرزمین قرنها به سخنوری پرداختند و به جاودانگی زبان و هویت ما کمک کردند
تا زمان به صفویه رسید
کم کم ترقیب مردم به ادبیات منظوم کمرنگ تر شد توجه علوم عقلی و نقلی مطرح شدن فلسفه و عرفان پیشرفت در معماری و علاقه به ساختن بنا های باشکوه و ....
سپس دوران افشاریه و زندیه که ایران درگیر جنگهای خارجی و داخلی زیادی شد
و بعد قاجار که تحلیل و بررسی در مورد اون به یک تاپیک مجزا احتیاج داره!
این چند قرن وقفه با بازشدن درهای اروپای مدرن بر روی عوام مردم مقارن شد
و باعث به وجود آمدن موج نو ادب فارسی شد
بسیاری از شعاریه دو قرن اخیر به سبک و سیاقی نو شعر سرودن هر چند هنوز هم کم نیستند وفاداران شعر کلاسیک
در این فرم به جرات میشه گفت یک منبع بسیار مفید برای احمد شاملو وجود داره
سایر شعرای این دوره کمی مهجور افتادن اینجا خواستم که علاوه بر زندگی نامه آثار معاصرین اگر کاربران ادب دوست هم نظری راجع به این بزرگواران دارن بیان کنند
فقط یک خواهش کوچیک خیلی از این شاخه به اون شاخه نپرید و بین شاعران مختلف سویچ نکنید
و بزارین در مورد یک شاعر به یک جمع بندی برسیم بعد برسیم سراغ دیگران
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:18

برای شروع میریم سراغ نیما یوشیج که به نوعی پدر شعر نو است

نیما یوشیج بنیانگذار شعر فارسی در پاییز سال 1274 خورشیدی در یوش روستایی در ناحیه نور مازندران زاده شد
در همین روستا به گفته خودش خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده به ضرب ترکه و بوته های گزنه آموخت بعد ها که به شهر آمد به مدرسه سن لویی فرستاده شد و به تشویق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت آشنایی با زبان فرانسه و بهره مندی از ذهنی خلاق و جستجوگر در شعر راه تازه ای پیش پای وی گشود و نو گرایی و نو زایی در شعر پارسی سرانجام با کوششهای وی به برگ و بار نشست در سال 1300 منظومه ای به نام قصه رنگ پریده انتشار داد در همین سال نخستین سروده هایش را در روزنامه قرن بیستم به سر دبیری میرزاده عشقی و در پاییز سال 1301 شعر ای شب را در روزنامه هفتگی نو بهار منتشر کرد
نیما از سال 1317 تا 1320 در شمار هیات تحریریه مجله موسیقی بود و اشعار خود را در آن انتشار می داد در همین سالها موج مخالفتهای هواداران شیوه دیرینه در شعر با وی بالا گرفت اما هر چه زمان می گذشت شیوه کار وی که بر پایه نیازهای زمانه رو به بلندگی و رویایی داشت اندک اندک راه خود را می گشود و پیش می رفت تا به امروز که هر برگزیده ای از سروده های شاعران معاصر به شایستگی با یاد و نام و سرود های وی آغاز می شود
نیما در سال 1338 دیده از جهان فرو بست
منبع:
http://www.avayeazad.com
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:19

زندگینامهٔ خود نوشت
در سال هزار وسیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری- مرد شجاع و عصبانی- از افراد یکی از دودمان‌های قدیمی شمال ایران محسوب می شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود. در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقط الرأس ییلاقی خود «یوش» منزل داشت، من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجی‌های متواری از دیرزمانی دراین سرزمین می‌رسد. زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق- قشلاق می‌کنند و شب بالای. کوه‌ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند از تمام دورهٔ بچگی خود، من بجز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ نشینی و تفریحات سادهٔ آنها در آرامش یکنواخت و کور و بیخبر از همه جا، چیزی به خاطر ندارم. در همان دهکده که متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغها دنبال می کرد و به باد شکنجه می‌گرفت. پاهای نازک مرا به درخت‌های ریشه و گزنه دار می‌بست، با ترکه‌های بلند می‌زد و مرا مجبور می‌کرد به از برکردن نامه‌هایی که معمولاً اهل خانوادهٔ دهاتی به هم می نویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود. اما یک سال که به شهر آمده بودم اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچک‌ترم، لادبن، به یک مدرسهٔ کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسهٔ عالی سن لویی شهرت داشت. دورهٔ تحصیل من از اینجا شروع می‌شود. سالهای اول زندگی مدرسهٔ من به زد و خورد با بچه‌ها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کناره‌گیری و حجبی که مخصوص بچه‌های تربیت شده در بیرون شهر است، موضوعی بود که در مدرسه مسخره برمی‌داشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان، فرار از محوطهٔ مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم. فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش رفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت. این تاریخ مقارن بود با سال‌هایی که جنگ‌های بین المللی ادامه داشت. من در آن وقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌توانستم بخوانم. شعر‌های من در آن وقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی مشخص گوینده، وصف می‌شود. آشنایی با زبان خارجی راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمرهٔ کاوش من در این راه بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا می‌انجامد که ممکن است در منظومهٔ «افسانه» ی من دیده می‌شود. قسمتی از این منظومه‌درروزنامهٔ دوست شهید من میرزادهٔ عشقی چاپ شد. ولی قبلا در سال هزار وسیصد منظومه‌ای به نام «قصهٔ رنگ پریده» انتشار داده بودم. من پیش از آن شعری در دست ندارم. در پاییز سال هزار وسیصد ویک نمونهٔ دیگر از شیوهٔ کار خود، «ای شب» را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود، در روزنامهٔ هفتگی نوبهار دیدم. شیوهٔ کار در هر کدام از این قطعات تیر زهرآگینی، مخصوصا درآن زمان، به طرف طرفداران سبک قدیم بود. طرفداران سبک قدیم آنها را قابل درج و انتشار نمی‌دانستند. با وجود آن در سال هزار وسیصد و بیست و دو هجری [ قمری] بود که اشعار من صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستین منظومهٔ من «قصهٔ رنگ پریده» هم که از آثار بچگی من به شمار می‌آید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیل دار خوانده می‌شد و بطوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلف دانشمند کتاب (هشترودی زاده) خشمناک می ساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش یافتهٔ من در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رو در رو باشد. در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می‌شوند. کوتاه و بلند شدن مصرع‌ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بی‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمهٔ من از روی قاعدهٔ دقیق به کلمهٔ دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است. مایهٔ اصلی اشعارمن، رنج است. به عقیدهٔ من گویندهٔ واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود شعر می‌گویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه، در همه وقت، برای من ابزارهایی بوده‌اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده‌ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد. در دورهٔ زندگی خود من هم از جنس رنجهای دیگران سهم‌هایی هست بطوریکه من بانوی خانه‌دار و بچه دار و ایلخی بان و چوپان ناقابلی نیستم، به این جهت وقت پاکنویس کردن برای من کم است. اشعار من متفرق به دست مردم افتاده و یا در خارج کشور به توسط زبان شناسها خوانده می‌شود. فقط از سال هزار وسیصد و هفده به بعد در جزو هیأت تحریریهٔ مجلهٔ موسیقی بوده‌ام و به حمایت دوستان خود در این مجله اشعار خود را مرتبا انتشار داده‌ام. من مخالف بسیار دارم چون خود من بطور روزمره دریافته‌ام، مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی نتیجهٔ کار من است. مخصوصاً بعضی از اشعار مخصوص تر به خود من برای کسانی که حواس جمع در عالم شاعری ندارند، مبهم است. اما انواع شعرهای من زیادند. چنانکه دیوانی به زبان مادری خود به اسم «روجا» دارم. می‌توانم بگویم من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد، بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت. خوش آیند نیست اسم بردن از داستان‌های منظوم خود به سبک‌های مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است. باقی شرح حال من این می‌شود: در تهران می گذرانم. زیادی می نویسم، کم انتشار می‌دهم، و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می‌دهد. تهران، خرداد هزار و سیصد و بیست و پنج
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:21

زندگینامهٔ خود نوشت
در سال هزار وسیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری- مرد شجاع و عصبانی- از افراد یکی از دودمان‌های قدیمی شمال ایران محسوب می شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود. در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقط الرأس ییلاقی خود «یوش» منزل داشت، من به دنیا آمدم. پیوستگی من از طرف جده به گرجی‌های متواری از دیرزمانی دراین سرزمین می‌رسد. زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق- قشلاق می‌کنند و شب بالای. کوه‌ها ساعات طولانی با هم به دور آتش جمع می‌شوند از تمام دورهٔ بچگی خود، من بجز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی کوچ نشینی و تفریحات سادهٔ آنها در آرامش یکنواخت و کور و بیخبر از همه جا، چیزی به خاطر ندارم. در همان دهکده که متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغها دنبال می کرد و به باد شکنجه می‌گرفت. پاهای نازک مرا به درخت‌های ریشه و گزنه دار می‌بست، با ترکه‌های بلند می‌زد و مرا مجبور می‌کرد به از برکردن نامه‌هایی که معمولاً اهل خانوادهٔ دهاتی به هم می نویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود. اما یک سال که به شهر آمده بودم اقوام نزدیک من مرا به همپای برادر از خود کوچک‌ترم، لادبن، به یک مدرسهٔ کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسهٔ عالی سن لویی شهرت داشت. دورهٔ تحصیل من از اینجا شروع می‌شود. سالهای اول زندگی مدرسهٔ من به زد و خورد با بچه‌ها گذشت. وضع رفتار و سکنات من، کناره‌گیری و حجبی که مخصوص بچه‌های تربیت شده در بیرون شهر است، موضوعی بود که در مدرسه مسخره برمی‌داشت. هنر من خوب پریدن و با رفیقم حسین پژمان، فرار از محوطهٔ مدرسه بود. من در مدرسه خوب کار نمی‌کردم. فقط نمرات نقاشی به داد من می‌رسید. اما بعدها در مدرسه مراقبت و تشویق یک معلم خوش رفتار که نظام وفا شاعر بنام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت. این تاریخ مقارن بود با سال‌هایی که جنگ‌های بین المللی ادامه داشت. من در آن وقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه می‌توانستم بخوانم. شعر‌های من در آن وقت به سبک خراسانی بود که همه چیز در آن یک جور و بطور کلی دور از طبیعت واقع و کمتر مربوط با خصایص زندگی مشخص گوینده، وصف می‌شود. آشنایی با زبان خارجی راه تازه را در پیش چشم من گذاشت. ثمرهٔ کاوش من در این راه بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا می‌انجامد که ممکن است در منظومهٔ «افسانه» ی من دیده می‌شود. قسمتی از این منظومه‌درروزنامهٔ دوست شهید من میرزادهٔ عشقی چاپ شد. ولی قبلا در سال هزار وسیصد منظومه‌ای به نام «قصهٔ رنگ پریده» انتشار داده بودم. من پیش از آن شعری در دست ندارم. در پاییز سال هزار وسیصد ویک نمونهٔ دیگر از شیوهٔ کار خود، «ای شب» را که پیش از این تاریخ سروده بودم و دست به دست خوانده و رانده شده بود، در روزنامهٔ هفتگی نوبهار دیدم. شیوهٔ کار در هر کدام از این قطعات تیر زهرآگینی، مخصوصا درآن زمان، به طرف طرفداران سبک قدیم بود. طرفداران سبک قدیم آنها را قابل درج و انتشار نمی‌دانستند. با وجود آن در سال هزار وسیصد و بیست و دو هجری [ قمری] بود که اشعار من صفحات زیاد منتخبات آثار شعرای معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستین منظومهٔ من «قصهٔ رنگ پریده» هم که از آثار بچگی من به شمار می‌آید، در جزو مندرجات این کتاب و در بین نام آن همه ادبای ریش و سبیل دار خوانده می‌شد و بطوری قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مؤلف دانشمند کتاب (هشترودی زاده) خشمناک می ساخت. مثل اینکه طبیعت آزاد پرورش یافتهٔ من در هر دوره از زندگی من باید با زد و خورد رو در رو باشد. در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می‌شوند. کوتاه و بلند شدن مصرع‌ها در آنها بنا بر هوس و فانتزی نیست. من برای بی‌نظمی هم به نظمی اعتقاد دارم. هر کلمهٔ من از روی قاعدهٔ دقیق به کلمهٔ دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر آن است. مایهٔ اصلی اشعارمن، رنج است. به عقیدهٔ من گویندهٔ واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود شعر می‌گویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه، در همه وقت، برای من ابزارهایی بوده‌اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده‌ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد. در دورهٔ زندگی خود من هم از جنس رنجهای دیگران سهم‌هایی هست بطوریکه من بانوی خانه‌دار و بچه دار و ایلخی بان و چوپان ناقابلی نیستم، به این جهت وقت پاکنویس کردن برای من کم است. اشعار من متفرق به دست مردم افتاده و یا در خارج کشور به توسط زبان شناسها خوانده می‌شود. فقط از سال هزار وسیصد و هفده به بعد در جزو هیأت تحریریهٔ مجلهٔ موسیقی بوده‌ام و به حمایت دوستان خود در این مجله اشعار خود را مرتبا انتشار داده‌ام. من مخالف بسیار دارم چون خود من بطور روزمره دریافته‌ام، مردم هم باید روزمره دریابند. این کیفیت تدریجی نتیجهٔ کار من است. مخصوصاً بعضی از اشعار مخصوص تر به خود من برای کسانی که حواس جمع در عالم شاعری ندارند، مبهم است. اما انواع شعرهای من زیادند. چنانکه دیوانی به زبان مادری خود به اسم «روجا» دارم. می‌توانم بگویم من به رودخانه شبیه هستم که از هر کجای آن لازم باشد، بدون سر و صدا می‌توان آب برداشت. خوش آیند نیست اسم بردن از داستان‌های منظوم خود به سبک‌های مختلف که هنوز به دست مردم نیامده است. باقی شرح حال من این می‌شود: در تهران می گذرانم. زیادی می نویسم، کم انتشار می‌دهم، و این وضع مرا از دور تنبل جلوه می‌دهد. تهران، خرداد هزار و سیصد و بیست و پنج
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:22

هر چند شعر طولانیه اما بسیار زیباس
من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
هر که با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
آتش عشق است و گیرد در کسی
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
یاد می اید مرکز کودکی
همره من بوده همواره یکی
قصه ای دارم از این همراه خود
همره خوش ظاهر بدخواه خود
او مرا همراه بودی هر دمی
سیرها می کردم اندر عالمی
یک نگارستانم آمد در نظر
اندرو هر گونه حس و زیب و فر
هر نگاری را جمالی خاص بود
یک صفت ، یک غمزه و یک رنگ سود
هر یکی محنت زدا ،‌خاطر نواز
شیوه ی جلوه گری را کرده ساز
هر یکی با یک کرشمه ،‌یک هنر
هوش بردی و شکیبایی ز سر
هر نگاری را به دست اندر کمند
می کشیدی هر که افتادی به بند
بهر ایشان عالمی گرد آمده
محو گشته ، عاشق و حیرت زده
من که در این حلقه بودم بیقرار
عاقبت کردم نگاری اختیار
مهر او به سرشت با بنیاد من
کودکی شد محو ، بگذشت آن ز من
رفت از من طاقت و صبر و قرار
باز می جستم همیشه وصل یار
هر کجا بودم ، به هر جا می شدم
بود آن همراه دیرین در پیم
من نمی دانستم این همراه کیست
قصدش از همراهی در کار چیست ؟
بس که دیدم نیکی و یاری او
مار سازی و مددکاری او
گفتم : ای غافل بباید جست او
هر که باشد دوستار توست او
شادی تو از مدد کاری اوست
بازپرس از حال این دیرینه دوست
گفتمش : ای نازنین یار نکو
همرها ،‌تو چه کسی ؟ آخر بگو
کیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
گفتمش : روی تو بزداید محن
تو کجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
خوب صورت ، خوب سیرت ، دلکشی
به به از کردار و رفتار خوشت
به به از این جلوه های دلکشت
بی تو یک لحظه نخواهم زندگی
خیر بینی ، باش در پایندگی
باز ای و ره نما ، در پیش رو
که منم آماده و مفتون تو
در ره افتاد و من از دنبال وی
شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
در پی او سیرها کردم بسی
از همه دور و نمی دیدیم کسی
چون که در من سوز او تاثیر کرد
عالمی در نزد من تغییر کرد
عشق ، کاول صورتی نیکوی داشت
بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
روز درد و روز نکامی رسید
عشق خوش ظاهر مرا در غم کشید
ناگهان دیدم خطا کردم ،‌خطا
که بدو کردم ز خامی اقتفا
آدم کم تجربه ظاهر پرست
ز آفت و شر زمان هرگز نرست
من ز خامی عشق را خوردم فریب
که شدم از شادمانی بی نصیب
در پشیمانی سر آمد روزگار
یک شبی تنها بدم در کوهسار
سر به زانوی تفکر برده پیش
محو گشته در پریشانی خویش
زار می نالیدم از خامی خود
در نخستین درد و نکامی خود
که : چرا بی تجربه ، بی معرفت
بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
من که هیچ از خوی او نشناختم
از چه آخر جانب او تاختم ؟
دیدم از افسوس و ناله نیست سود
درد را باید یکی چاره نمود
چاره می جستم که تا گردم رها
زان جهان درد وطوفان بلا
سعی می کردم بهر جیله شود
چاره ی این عشق بد پیله شود
عشق کز اول مرا درحکم بود
س آنچه می گفتم بکن ،‌ آن می نمود
من ندانستم چه شد کان روزگار
اندک اندک برد از من اختیار
هر چه کردم که از او گردم رها
در نهان می گفت با من این ندا
بایدت جویی همیشه وصل او
که فکنده ست او تو را در جست و جو
ترک آن زیبارخ فرخنده حال
از محال است ، از محال است از محال
گفتم : ای یار من شوریده سر
سوختم در محنت و درد و خطر
در میان آتشم آورده ای
این چه کار است ، اینکه با من کرده ای ؟
چند داری جان من در بند ، چند ؟
بگسل آخر از من بیچاره بند
هر چه کردم لابه و افغان و داد
گوش بست و چشم را بر هم نهاد
یعنی : ای بیچاره باید سوختن
نه به آزادی سرور اندوختن
بایدت داری سر تسلیم پیش
تا ز سوز من بسوزی جان خویش
چون که دیدم سرنوشت خویش را
تن بدادم تا بسوزم در بلا
مبتلا را چیست چاره جز رضا
چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
این سزای آن کسان خام را
که نیندیشند هیچ انجام را
سالها بگذشت و در بندم اسیر
کو مرا یک یاوری ، کو دستگیر ؟
می کشد هر لحظه ام در بند سخت
او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
ای دریغا روزگارم شد سیاه
آه از این عشق قوی پی آه ! آه
کودکی کو ! شادمانی ها چه شد ؟
تازگی ها ، کامرانی ها چه شد ؟
چه شد آن رنگ من و آن حال من
محو شد آن اولین آمال من
شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
عشقم آخر در جهان بدنام کرد
آخرم رسوای خاص و عام کرد
وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
که مرا با جلوه مغتون داشت او
عاقبت آواره ام کرد از دیار
نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
می فزاید درد و آسوده نیم
چیست این هنگامه ، آخر من کیم ؟
که شده ماننده ی دیوانگان
می روم شیدا سر و شیون کنان
می روم هر جا ، به هر سو ، کو به کو
خود نمی دانم چه دارم جست و جو
سخت حیران می شوم در کار خود
که نمی دانم ره و رفتار خود
خیره خیره گاه گریان می شوم
بی سبب گاهی گریزان می شوم
زشت آمد در نظرها کار من
خلق نفرت دارد از گفتار من
دور گشتند از من آن یاران همه
چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
چه شد آن یاری که از یاران من
خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
من شنیدم بود از آن انجمن
که ملامت گو بدند و ضد من
چه شد آن یار نکویی کز فا
دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
گم شد از من ، گم شدم از یاد او
ماند بر جا قصه ی بیداد او
بی مروت یار من ، ای بی وفا
بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
بی مروت این جفاهایت چراست ؟
یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟
چه شد آن یاری که با من داشتی
دعوی یک باطنی و آشتی ؟
چون مرا بیچاره و سرگشته دید
اندک اندک آشنایی را برید
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
بی تأمل روز من برتافت او
دوستی این بود ز ابنای زمان
مرحبا بر خوی یاران جهان
مرحبا بر پایداری های خلق
دوستی خلق و یاری های خلق
بس که دیدم جور از یاران خود
وز سراسر مردم دوران خود
من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
پس نشاید دوستی با خلق کرد
وای بر حال من بدبخت!‌وای
کس به درد من مبادا مبتلای
عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
خلق را از درد بدبختی رهان
خواستم تا ره نمایم خلق را
تا ز نکامی رهانم خلق را
می نمودم راهشان ، رفتارشان
منع می کردم من از پیکارشان
خلق صاحب فهم صاحب معرفت
عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
جمله می گفتند او دیوانه است
گاه گفتند او پی افسانه است
خلقم آخر بس ملامت ها نمود
سرزنش ها و حقارت ها نمود
با چنین هدیه مرا پاداش کرد
هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
که پریشانی من افزون نمود
خیرخواهی را چنین پاداش بود
عاقبت قدر مرا نشناختند
بی سبب آزرده از خود ساختند
بیشتر آن کس که دانا می نمود
نفرتش از حق و حق آرنده بود
آدمی نزدیک خود را کی شناخت
دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
آن که کمتر قدر تو داند درست
در میانخویش ونزدیکان توست
الغرض ، این مردم حق ناشناس
بس بدی کردند بیرون از قیاس
هدیه ها دادند از درد و محن
زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
یادگاری ساختم با آه و درد
نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
مرحبا بر عقل و بر کردار خلق
مرحبا بر طینت و رفتار خلق
مرحبا بر آدم نیکو نهاد
حیف از اویی که در عالم فتاد
خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
خوب داد عقل را دادند ، خوب
هدیه این بود از خسان بی خرد
هر سری یک نوع حق را می خرد
نور حق پیداست ،‌ لیکن خلق کور
کور را چه سود پیش چشم نور ؟
ای دریفا از دل پر سوز من
ای دریغا از من و از روز من
که به غفلت قسمتی بگذشاتم
خلق را حق جوی می پنداشتمن
من چو آن شخصم که از بهر صدف
کردم عمر خود به هر آبی تلف
کمتر اندر قوم عقل پک هست
خودپرست افزون بود از حق پرست
خلق خصم حق و من ، خواهان حق
سخت نفرت کردم از خصمان حق
دور گردیدم از این قوم حسود
عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
عاشقم من بر لقای روی دوست
سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
پس چرا جویم محبت از کسی
که تنفر دارد از خویم بسی؟
پس چرا گردم به گرد این خسان
که رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
ای بسا شرا که باشد در بشر
عاقل آن باشد که بگریزد ز شر
آفت و شر خسان را چاره ساز
احتراز است ، احتراز است ، احتراز
بنده ی تنهاییم تا زنده ام
گوشه ای دور از همه جوینده ام
می کشد جان را هوای روز یار
از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
من ندارم یار زین دونان کسی
سالها سر برده ام تنها بسی
من یکی خونین دلم شوریده حال
که شد آخر عشق جانم را وبال
سخت دارم عزلت و اندوه دوست
گرچه دانم دشمن سخت من اوست
من چنان گمنامم و تنهاستم
گوییا یکباره ناپیداستم
کس نخوانده ست ایچ آثار مرا
نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
اولین بار است اینک ، کانجمن
ای می خواند از اندوه من
شرح عشق و شرح نکامی و درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
من از این دو نان شهرستان نیم
خاطر پر درد کوهستانیم
کز بدی بخت ،‌در شهر شما
روزگاری رفت و هستم مبتلا
هر سری با عالم خاصی خوش است
هر که را یک چیز خوب و دلکش است
من خوشم با زندگی کوهیان
چون که عادت دارم از صفلی بدان
به به از آنجا که مأوای من است
وز سراسر مردم شهر ایمن است
اندر او نه شوکتی ،‌ نه زینتی
نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
به به از آن آتش شب های تار
در کنار گوسفند و کوهسار
به به از آن شورش و آن همهمه
که بیفتد گاهگاهی دررمه
بانگ چوپانان ، صدای های های
بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
زندگی در شهر فرساید مرا
صحبت شهری بیازارد مرا
خوب دیدم شهر و کار اهل شهر
گفته ها و روزگار اهل شهر
صحبت شهری پر از عیب و ضر است
پر ز تقلید و پر از کید و شر است
شهر باشد منبع بس مفسده
بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
تا که این وضع است در پایندگی
نیست هرگز شهر جای زندگی
زین تمدن خلق در هم اوفتاد
آفرین بر وحشت اعصار باد
جان فدای مردم جنگل نشین
آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
شهر درد و محنتم افزون نمود
این هم از عشق است ، ای کاش او نبود
من هراسانم بسی از کار عشق
هر چه دیدم ، دیدم از کردار عشق
او مرا نفرت بداد از شهریان
وای بر من ! کو دیار و خانمان ؟
خانه ی من ،‌جنگل من ، کو، کجاست ؟.
حالیا فرسنگ ها از من جداست
بخت بد را بین چه با من می کند
س دورم از دیرینه مسکن می کند
یک زمانم اندکی نگذاشت شاد
کس گرفتار چنین بختی مباد
تازه دوران جوانی من است
که جهانی خصم جانی من است
هیچ کس جز من نباشد یار من
یار نیکوطینت غمخوار من
باطن من خوب یاری بود اگر
این همه در وی نبودی شور و شر
آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
یک زمانت نیست با بخت آشتی ؟
از چو تو شوریده آخر چیست سود
در زمانه کاش نقش تو نبود
کیستی تو ! این سر پر شور چیست
تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
تو نداری تاب درد و سوختن
باز داری قصد درد اندوختن ؟
پس چو درد اندوختی ،‌ افغان کنی
خلق را زین حال خود حیران کنی
چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
این همه خواهان درد و ماجرا
چشم بگشای و به خود باز ای ، هان
که تویی نیز از شمار زندگان
دائما تنهایی و آوارگی
دائما نالیدن و بیچارگی
نیست ای غافل ! قرار زیستن
حاصل عمر است شادی و خوشی
س نه پریشان حالی و محنت کشی
اندکی آسوده شو ، بخرام شاد
چند خواهی عمر را بر باد داد
چند ! چند آخر مصیبت بردنا
لحظه ای دیگر بباید رفتنا
با چنین اوصاف و حالی که تو راست
گر ملامت ها کند خلقت رواست
ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت
که ملامت دارد این شوریده بخت
گرد ایید و تماشایش کنید
خنده ها بر حال و روز او زنید
او خرد گم کرده است و بی قرار
ای سر شهری ، از او پرهیزدار
رفت بیرون مصلحت از دست او
مشنوی این گفته های پست او
او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
که چگونه بایدش با خلق زیست
او نداند چیست این اوضاع شوم
این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو
چون که حق را باشد اندر جست و جو
ای بسا کس را که حاجت شد روا
بخت بد را ای بسا باشد دوا
ای بسا بیچاره را کاندوه و درد
گردش ایام کم کم محو کرد
جز من شوریده را که چاره نیست
بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
عاشقی را لازم اید درد و غم
راست گویند این که : من دیوانه ام
در پی اوهام یا افسانه ام
زان که بر ضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من
بلکه از دیوانگان هم بدترم
زان که مردم دیگر و من دیگرم
هر چه در عالم نظر می افکنم
خویش را دذ شور و شر می افکنم
جنبش دریا ،‌خروش آب ها
پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
ریزش باران ، سکوت دره ها
پرش و حیرانی شب پره ها
ناله ی جغدان و تاریکی کوه
های های آبشار باشکوه
بانگ مرغان و صدای بالشان
چون که می اندیشم از احوالشان
گوییا هستند با من در سخن
رازها گویند پر درد و محن
گوییا هر یک مرا زخمی زنند
گوییا هر یک مرا شیدا کنند
من ندانم چیست در عالم نهان
که مرا هرلحظه ای دارد زیان
آخر این عالم همان ویرانه است
که شما را مأمن است و خانه است
پس چرا آرد شما را خرمی
بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
بی سبب با من چه داری دشمنی
من چه کردم با تو آخر ، ای پلید
دشمنی بی سبب هرگز که دید
چشم ، آخر چند در او بنگری
می نبینی تو مگر فتنه گری
تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
کاش تو با من نبودی ! کاش ! کاش
لیک ، ای عشق ، این همه از کار توست
سوزش من از ره و رفتار توست
زندگی با تو سراسر ذلت است
غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است
هر چه هست از غم بهم آمیخته است
و آن سراسر بر سر من ریخته است
درد عالم در سرم پنهان بود
در هر افغانم هزار افغان بود
نیست درد من ز نوع درد عام
این چنین دردی کجا گردد تمام ؟
جان من فرسود از این اوهام فرد
دیدی آخر عشق با جانم چه کرد ؟
ای بسا شب ها کنار کوهسار
من به تنهایی شدم نالان و زار
سوخته در عشق بی سامان خود
شکوه ها کردم همه از جان خود
آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
دور شو از جانب من ! دور شو
عشق را در خانه ات پرورده ای
خود نمی دانی چه با خود کرده ای
قدرتش دادی و بینایی و زور
تا که در تو و لوله افکند و شور
گه ز خانه خواهدت بیرون کند
گه اسیر خلق پر افسون کند
گه تو را حیران کند در کار خویش
گه مطیع و تابع رفتار خویش
هر زمان رنگی بجوید ماجرا
بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
ذلت تو یکسره از کار اوست
باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
گر نگویی ترک این بد کیش را
خود ز سوز او بسوزی خویش را
چون که دشمن گشت در خانه قوی
رو که در دم بایدت زانجا روی
بایدت فانی شدن در دست خویش
نه به دست خصم بدکردار و کیش
نیستم شایسته ی یاری تو
می رسد بر من همه خواری تو
رو به جایی کت به دنیایی خزند
بس نوازش ها ،‌حمایت ها کنند
چه شود گر تو رها سازی مرا
رحم کن بر بیچارگان باشد روا
کاش جان را عقل بود و هوش بود
ترک این شوریده سرا را می نمود
او شده چون سلسله بر گردنم
وه ! چه ها باید که از وی بردنم
چند باید باشم اندر سلسله
رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
تا که داد این عشق سوزانم فریب
سوختم تا عشق پر سوز و فتن
کرد دیگرگون من و بنیاد من
سوختم تا دیده ی من باز کرد
بر من بیچاره کشف راز کرد
سوختم من ، سوختم من ، سوختم
کاش راه او نمی آموختم
کی ز جمعیت گریزان می شدم
کی به کار خویش حیران می شدم ؟
کی همیشه با خسانم جنگ بود
باطل و حق گر مرا یک رنگ بود ؟
کی ز خصم حق مرا بودی زیان
گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
آفت جان من آخر عشق شد
علت سوزش سراسر عشق شد
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد
ای دریغا روزگار کودکی
که نمی دیدم از این غم ها ، یکی
فکر ساده ، درک کم ، اندوه کم
شادمان با کودکان دم می زدم
ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا
یاد باد آن روزگار دلگشا
گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
بگذرد آب روان جویبار
تازگی و طلعت روز بهار
گریه ی بیچاره ی شوریده حال
خنده ی یاران و دوران وصال
بگذرد ایام عشق و اشتیاق
سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
شادمانی ها ، خوشی ها غنی
وین تعصب ها و کین و دشمنی
بگذرد درد گدایان ز احتیاج
عهد را زین گونه بر گردد مزاج
این چنین هرشادی و غم بگذرد
جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
بگذرد هم عمر این شوریده بخت
حال ،‌ بین مردگان و زندگان
قصه ام این است ،‌ ای ایندگان
قصه ی رنگ پریده آتشی ست
س در پی یک خاطر محنت کشی ست
زینهار از خواندن این قصه ها
که ندارد تاب سوزش جثه ها
بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
پند گیرید از من و از حال من
پیروی خوش نیست از اعمال من
بعد من آرید حال من به یاد
آفرین بر غفلت جهال باد
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:30

101سال از زمانی که نیما پای بر این جهان گذشت میگذره! قبل از اینکه بحث رو ادامه بدم! البته بحثی نیست اینجا فقط منولوگه!!!! یک اشاره کوچیک بکنم به شعری که در بالا است
این شعر زیبا هم در برگیرنده تفکرات و مشکلات شاعر است هم جامعه!
و ببینید با چه زبان زیبایی زشتی های زمانه رو به ما نشون میده!
نصایح
رفيق من همه كس می‌تواند به زحمت ممارست و به قوه‌محفوظات ذهنی در آثار موجوده، شرح و بسطی داده محسنات آن را نشان بدهد يا مجهولی را به اندكی فكر پيدا كند. كار من بالعكس بيشتر با قلب و حقيقتی ذاتی تمام می‌شود. اين است كه به من حسد می‌برند و چون نمی‌توانند علت سركشی و استقلال قلب و احساس مرا فهمند، عيب می‌گيرند. اما آيا حسد و عيب‌گيری حسود از استعداد و سليقه‌من چيزی می‌كاهد يا خواهد افزود؟ راست است شخص نبايد كاری كند كه او را ملامت كنند. اما ملامت و حسد و بدگويی اشخاص هم ميزانی هستند كه گاهی مقدار محسنات كارهای ديگران را می‌سنجند. غالبا كارهای تازه و خيالات نادره را مردم بد گفته از آن پرهيز می‌كنند. آيا می‌توان تمام فوائد را برای اينكه به سليقه‌ مردم پيروی شده باشد از دست داد؟ صدای مردم خيلی ضعيف‌تر از اين است كه به گوش من برسد. قلب خود را هرگز برای اينكه مبادا ملامت مردم از مقدار شهرت من كم می‌كند به تكان نمی‌اندازم، تنها برای رد استحقار و زورگويی كه حوائج و فوايد طبيعی من و جمعيت را مضمحل می‌كند آماده‌دفاع هستم. آن هم غالبا با مشت و نوك اين كارد. اين است برهان قطعی مرد! تمام حقايق مثل بدكاره پيش آن سرافكنده‌اند. از اين گونه برهان هم شهری‌ها را كه مردمان شكم فهم و ترسويی هستند خيلی احتياط می‌كنند. اين است طبيعت كوه نشينی من. بدون مباهات بر ديگران، من امروز پيشرو تجدد شعر و نثر هستم، كيستند اين وجودهای خشكيده كه در چهار ديوار شهر بزرگ شده‌اند. كدام يك از اينها كه به تقليد قلم به دست گرفته‌اند می‌توانند خيال مرا بشكنند؟ احساس و خيال را آسمان صاف، ابرهای طوفانی و تاريكی جنگلها، روشنی قله‌ها و زندگانی يك طبيعت ساده به من داده است و هرچه اين شهريها دارند فقط از تقليد صرف وحيله بازی و مدرسه گرفته‌اند. كار آنها ترجمه و از ديگران صحبت كردن و خود را در هر ناشناخته‌ای مداخله دادن است و بس. من تجدد را برای اين تعاقب نمی‌كنم كه ديگران هم همين امروز مرا تعاقب كنند. بلكه يك نمونه‌تازه‌ای را با نوشته‌های خود به مردم می‌دهم كه خيال آينده جوانها صنعت قديم را بيشتر پيروی نداشته باشند. جای تاسف است! هزار و سيصد سال متجاوز است كه ايران يك طرز و يك خيال شاعرانه را در شعر و نثر خود پيروی می‌كند. اگر ما از ملامت بترسيم شروع كرده‌ايم كه يك مدت سال‌های نامعلومی را برای اين مدت پيروی بيفزاييم. به نظر من اين كار بدترين گناه‌ها است. چرا ديگران را هم به آن آلوده ساخته‌ايم. اين است كه من به ملامت رضا می‌دهم. "محبس"، " افسانه" و قطعات ديگر من بيرق‌های مواج انقلاب شعری فارسی هستند. به همان اندازه كه امروز برآنها استهزا می‌كنند، آينده آنها را دوست خواهند داشت. اگر به تقليد صرف از "افسانه" من كسی نتواند اسرار اين انقلاب را زنده نگاه داشته باشد. هرگز نقصی برای كار من نخواهد بود، چرا كه اصل پيش من است. بيرق‌های من هميشه افراشته و سالم و سرنگون نشدنی است. به آنها بايد نگاه كرد و طرح نو را در صورت آنها تجسس كنند. اصول عقيده‌من (نزديك كردن نظم به نثر و نثر به نظم است) عقيده‌ای كه خيلی‌ها داشته‌اند. نزديكی نظم از حيث خيالات شاعرانه كه تاكنون در نثر فارسی داخل نشده است و نثر از حيث تماميت و سادگی به اين معنی همانطور كه نثر از مقاصد ما تعريف و توصيف می‌كند، همان طرز صنايعی را كه در نثر موجود می‌شود. آنها را با نظم معامله بدهيم. (اما مقصود از صنعت علم بديع روسبی نيست) ۱- شعر ما در صورت موزون و در باطن مثل نثر تمام وقايع را وصف كننده باشد. ۲- نثرما آينهٔ طبيعت و پر از خيال شاعرانه. اين اصول اغوا نمی‌كنند كه نثر حتماً شاعرانه باشد، بلكه نثر ساده و بی آلايش هم وجود خواهد داشت. خيلی اسرار در اين اصول هست كه قلم و خيال من روی آنها دور می‌زند و درغالب اين اسرار قدرت خيال و چگونگی سوق طبيعت كاملا دخالت دارد. به طوری كه معتقدم بدون اين دخالت طرح كامل و قابل تماشای اين انقلاب را هيچكس نخواهد توانست به نمايش بگذارد. اين است دوست من اصول عقيده‌ای كه به جهت آن مرا ملامت می‌كنند اما من به تمام آنها می‌خندم. از مقابل تمام اين اشخاص ناشناس مثل شير می‌گذرم. كوه محكم هستم كه از اثر بادهای مخالف و شوريده از جا حركت نخواهم كرد. در اين تجدد بالاخره خرسندی من به تحسين تو است و اميد من به آينده‌جوان و طبيعت است. امروز مملكت شما در آشفتگی و هرج و مرج، فردا البته جوان و آراسته خواهد بود.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:33

چند نظر در مورد نیما
م.آزاد( شاعر، منتقد ادبی):

نیما خالق ظرفیت در شعراست

نیما ظرفیت خلق کرد و دیگران توانستند از این ظرفیت استفاده کنند، اوزان نیمایی خیلی باز و زنده هستند و ما می توانیم از آنها استفاده های زیادی بکنیم.

او اهل هیاهو نبود و بیشتر در انزوا و سکوت به کارهای خود می پرداخت. نیما در یک دوره خفقان زند گی کرد و با دوری از هیاهو و کمک گرفتن از انزوا به کار خود پرداخت و این باعث شد حواسش پرت نشود و با دقت کارهایش را انجام دهد. او انسانی سخت کوش بود که از صد در صد توانش، نود و نه درصد تلاش کرد که این خیلی مهم است.

نیما 10 سال تمام ، تلاش کرد تا وزن را رام کند و قافیه را شکل بدهد . او در قید این نبود که شعر ناب خلق کند ، شعرهای او ناقص است و این بخاطر این است که نیما بیشتر کار کرده است و کمتر فرصت پرداختن دوباره به اشعارش را پیدا کرد.

نیما ظرفیت تازه ای را در وزن کشف کرد و آن را بسط داد و بعد یک نظریه صادر کرد ، در ادامه کار خود نیز امکانات بی نهایت استفاده از وزن و زبان را مطرح ساخت.
هیوا مسیح( محقق ادبی ):

"نیما" در تمام ساختارهای فکری تاثیر گذاشت

اگر بپذ یریم که صادق هدایت در داستان نویسی جهان های تازه ای را باز می کند به نظر من نقش نیما فراتر از هدایت است. چون تاثیر نیما تنها در شعر نبود بلکه در تمام ساختارهای فکری تاثیر گذاشت. اهمیت نیما در واقع این نیست که قالب شعر کهن را می شکند ، اهمیت نیما در تغییر دادن خود آگاهی انسان معاصر است. آنچه تا قبل از نیما در شعر و ادبیات کلاسیک ما اتفاق افتاده، بیشتر یک نگرش آسمانی به رابطه انسان با مسایل غیر زمینی را در خود جای می دهد ، که این نگاه با دو دیدگاه عرفانی و فلسفه همراه می شود.

اما بعد از نیما این نگرش برعکس می شود. نه اینکه گذشته را رد کند . بلکه توجه به انسان معاصر و مسایل آن مطرح می شود . یعنی حافظ و مولانا هیچ وقت پشت چراغ قرمز نمانده اند، پس مسایل آنها با مسایل ما فرق می کند . نیما ما را آگاه می کند به آنچه در زمان و جامعه ما وجود دارد .

نیما به خود انسان و فردیت خلاق شاعر روی دارد. او در شعر ، "من" شاعر را مطرح می کند . در شعر کلاسیک فردیت شاعر همیشه دوم شخص مطرح می شود ، اما نیما بر عکس عمل می کند و اول شخص را می آورد .

در شعر نیمایی ما مواجه می شویم با مسایل نیمه ی دیگر جهان که سعی می کرد خود را به ما نشان دهد و ما نمی دیدیم . برای کشف تازه، بیان تازه تری لازم است و نیما این پیشنهاد را داد. یکی از مهمترین کارهای نیما تغییر خود آگاهی ما بود که ادبیات امروز ما تحت تاثیر این تغییر است. نیما تنها بر شعر تاثیر نگذاشت بلکه با تغییر دادن نوع نگاه در نوع تفکر تاثیر گذاشت و این مسئله باعث نو گرایی در دیگر هنرها هم شد. سایه نوعی عاشقانه نویسی (رمانتیسم) در نامه های نیما وجود دارد که باعث می شود عده ای فکر کنند نامه های نیما برتر از شعرهای اوست. نباید فراموش کرد اتفاقی که نیما باعث بوجود آمدن آن در ادبیات ما شد در شعرهای اوست ، نه نثرهایش. نیما برای آنکه آنچه در ناخود آگاه و خود آگاهش وجود دارد برای گذشتگان باقی بگذارد آن را به صورت نثر نوشت.

بیانیه نیما به دو گونه مطرح شده است . اول، آشکارا مانند ، " حرفهای همسایه" . دوم، با واسطه مانند ، « نامه های نیما» به دوستانش . نیما در حرفهای همسایه به طور واضح به مسایل شعر می پردازد و نظرات خود را بیان می کند . اما در نامه های او بیشتر جهان بینی و نگاه او را به مسایل مشاهده می کنیم.
عبدالعلی دستغیب( منتقد ادبی):

نامه های نیما زیباتر از شعرهای اوست

نیما انسان خلاقی بود که مسیر شعر را تغییر داد ، نه تنها با یک نگاه تازه بلکه با یک ساختمان تازه توانست وزن را هم تغییر دهد.

نیما در عرصه ادبیات سه رشته را دنبال کرد اول شعر ، که برخورد تازه با وزن وقافیه و قالب شعری را در خود جای داده بود. دوم ، نقد و تحقیق ادبی و شعری که شامل تحقیقات او در مورد زیبا شناختی و تحقیق ادبی مانند کتاب :« ارزش احساسات» و « نامه ها» ی او می شود . سوم، داستانهایی که نوشته است . داستانهای او عموما" جنبه محلی دارد و از تفکر نیما که آدمی اجتماعی بود و طرفدار تغییر اجتماع نشات می گیرد. داستانهای او چندان موفق و توانا نیستند و نمی توان گفت در عرصه داستان تاثیر گذار بوده است . تحقیقات ادبی او نیز تحت تاثیر زیباشناختی قرن 19 در اروپا است و از نویسندگانی بزرگانی مانند "هگل " تاثیر پذیرفته . البته نکته هایی نیز در مورد ادبیات ایران پیدا کرده است که در ادبیات ما ماندگار خواهد شد . اما مجموعا" کتابهایی که او در مورد زیبا شناختی نوشته، بیشتر اقتباس است .

نامه های او دارای زبانی ساده ، شاعرانه و ابتکارهایی جدید در نوشتن است که فکر می کنم از شعرهای او بهتر است . در آن ظرافت و تشبیهاتی دیده می شود که قابل توجه است . اما شعرهای نیما همه به حد مطلوب نرسیده است و دلیل این امر این است که نیما در حال آزمایش بود و نسبت به دیگران فرصت کمتری داشت تا به محکم کردن آثار خود بپردازد.

نیما گاهی نمی توانست از زبان فارسی به خوبی استفاده کند و در آثارش فعلهای مهجوری بکار می برد که برای مخاطب مشکل ایجاد می کند. نیما شاعر امروز را ترغیب می کند که با دید تازه ای به اشیا نگاه کند. یعنی او نوع نگاه را تغییر داد و به ما آموخت که فکر نکنیم تنها طوطی و بلبل زیبا هستند و چیز های دیگر قشنگ نیستند .او یاد داد، اگر انسان چشم خود را باز کند می تواند زیبایی و ظرافت را در همه جا ببیند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:34

منوچهر آتشی(شاعر):

نیما تنها یک شاعر نیست

نیما در شعر خود «من» برداشت و شعر را چند صدایی کرد ،اما چند صدایی بودن شعر به معنی حضور چند نفر در شعر نیست .

ما نیما را تنها به عنوان یک شاعر می شناسیم . اینگونه نگاه به نیما چندان کامل نیست . نیما یک هنرمند مدرنیست با نظریاتی نو است. البته نیما با مطالعه و برنامه نظریه می دهد و این چیزی است که باعث موفقیت او می شود .

ما درادبیات گذشته خود مناظره داریم ،اما در شعر « افسانه » ما با یک دیالوگ رو برو هستیم که کمتر در ادبیات ماسابقه داشته است. اگر دقت کنیم می بینیم که شعر « مرغ آمین» یک گفت و گو است . نیما در شعر خود « من» را بر می دارد و شعر را چند صدایی می کند. اما چند صدایی در شعر به مفهوم حضور چند نفر در شعر نیست . چند صدایی باید از دل شعر خارج شود و چند صدا داشته باشد. شعر نیما حرکت است و زمانی که شعر حرکت کند خود به خود صدا ها تغییر می کند . وقتی شعر از فضایی به فضای دیگر می رود این خود باعث صدا ها می شود.

نیما در شعرش از یک عروض قاطع استفاده می کند و به زبان توجه ویژه ای دارد . اما بعضی ها اندیشه های نیما را چندان درست متوجه نشده اند و باید دوباره آن را بررسی کنند.

نیما در زمینه تئاتر ، نقاشی و داستان هم نو گرا بود و می توان اورا بنیانگذار اندیشه تئاتری دانست. اینکه نیما پیشگام شعر نو است درآن شکی نیست . نو آوری در شعر پیش از نیما آغاز شد و این حرکت را می توان در انقلاب مشروطه مشاهده کرد . اما انقلاب مشروطه نتوانست آن حرکت تازه ای را که در زمینه سیاسی بوجود آمد به ادبیات منتقل کند .آنها نمی دانستند نو گرایی باید از زبان آغاز شود و وارد کردن اسامی خارجی در شعر موجب نو آوری نمی شود .

نیما بر عکس شاعران گذشته ما که بیشتر موضوعاتشان را ذهنی و باطنی مطرح می کردند، آنچه را از زندگی و اطراف خود می گرفت ، با زندگی امروز هماهنگ و به گونه ای عینی بیان می کرد. او شعر نو را با اطلاعات و معلومات قبلی مطرح کرد و با این مسئله بصورت علمی و آگاهانه بر خورد کرد .

نیما در منظومه« افسانه » به نوعی ، بیانیه یا« مانیفست» شعر خود را صادر می کند . او زندگی بیرون را به تصویر می کشد و می گوید زندگی ما این است که در جلوی چشم ماست و رونده است . شعر باید از زندگی مردم سخن بگوید . نگاه های ما باید امروزی باشد. کار او تنها شکستن وزن نبود. او با شکست قالب در شعر ظرفیت ایجاد می کند. او یک تنه انقلاب کرد و این انقلاب ، فرهنگ ما را هم متحول نمود .

مسئله دیالوگ در شعر نیما بسیار قابل توجه و تازه است . می توان گفت، تقطیع زبانی او تئاتری است و می توان او را بنیانگذار اندیشه تئاتری دانست. از انقلاب مشروطه هیچ نهاد مدنی بوجود نیامد مگر نوگرایی نیما.

دکترپروین سلاجقه( استاد دانشگاه ، منتقد ادبی):

ظهور "نیما " در شعر فارسی ضرورت زمان بود

پیام نیما توجه به ذات تحول و دگر گونی و غلبه طبیعی ضرورتهای نو بر کهنه بود که چندان به آن توجه نشد. بسیاری از شاعران بعد از نیما خیلی زود به فکر این افتادند که خود آغاز کننده تحولات تازه تر در شعر باشند ، و چه بسا تحولاتی که آنها در نظر داشته اند ضرورت زمان نبوده است . ظهور نیما و ایجاد تحول بنیادی در شعر فارسی ضرورت زمان بود و در مناسب ترین زمان روی داد. زمانی که جامعه دست خوش تحولات ناشی از جدال سنت و تجدد خواهی بود و شعر سنتی دیگر نمی توانست آیینه ی تمام نمای آرمانهای نسل به پا خواسته و نوجو باشد .

درست زمانی که رسالت شعر سنتی به سررسیده بود دیگرگونی در شعر فارسی که نیما به عنوان پرچمدار آن شناخته شد، یک دگر گونی همه جانبه بود که نه فقط در حوزه رهایی از قید و بندهای مرسوم فرم و قالب، بلکه در زبان و درونمایه شعری رخ داد. زبان و درونمایه ای که پس از آن در خدمت آرمانهای مردم قرار گرفت و بر آن شد تا زندگی مردم عادی را به تصویر کشد.

به تعبیر دیگر می توان گفت تحول ایجاد شده در شعر فارسی بوسیله نیما آرمانهای مردم و تصویرهای واقعی زندگی را از حاشیه به متن برد. با شعر نیما صداهای طبیعت و هستی شنیده شد و شاعران به جای سیر در فضای ساختگی و کلیشه ای و انتزاعی به طبیعت زنده و زندگی روی آوردند.اگر چه بعدها ادامه این راه سنت نیمایی را به سمت و سوی دیگر سوق داد ، ولی به نظر من آنچه که بعدها اتفاق افتاد و در آینده اتفاق خواهد افتاد ، هیچگاه خالی از تاثیر نیما نیست و همانگونه که سایه بلند" هدایت" داستان نویسی ایران را در بر گرفته، قامت بلند نیما نیز بر کل زوایای شعر معاصر فارسی سایه انداخته است. راه نیما به تمامی صاف و هموار نشده است . به نظر من شعر نیما با مطرح کردن زوا یای زندگی و بکار گیری امکانات تازه زبان در شیوه اندیشیدن نسل تازه نیز تحول ایجاد کرد .

تاثیر نیما بر ادبیات کودک نیزانکار ناپذیراست. نیما با نوشتن کتابهای کودکانه راه نویسنده کودک را دراستفاده از مضمونهای حیات با زبان کودکانه وامروزی هموارکرد و این مسئله در نتیجه تاثیر شیوه و راه او بر تمامی زمینه های فرهنگ ، هنر و ادبیات بود. بطور کلی اگر بخواهیم برای تجلی نو گرایی و مدرنیسم ادبی و هنری در کشور مان مصداق پیدا کنیم بدون شک شعر نیمایی و شیوه نیما پیشتاز این مدرنیسم است . شیوه ای که ارزشهای سنتی تثبیت شده در قلمرو ادبیات را در همه ابعاد به چالش کشید.

محمود معتقدی( منتقدادبی ، شاعر):

پیش از شعر گفتن آثار نیما را بخوانیم

نیما یک پیشرو ادبی است و همیشه پیشروان ادبی هر کشور مورد احترام هستند، اما در جامعه ما به پیشروان ادبی توجه لازم نمی شود. دانشگاهها و کتابهای درسی باید بیشتر به شاعران معاصر بپردازند و افرادی مانند نیما که آغاز گر یک تحول در جامعه ما بوده ، بهتر و کامل تر معرفی شوند . نیما را باید در ادبیات بعد از مشروطه جستجو کرد ، کار او دارای دو وجه ظاهری و انقلاب در تفکر است . در وجه ظاهری ما با کم و زیاد کردن اوزان و قافیه روبرو هستیم . او در این مورد با توجه به طبیعت زبان توانسته در ادبیات کلاسیک تغییری محسوس ایجاد کند . در زمینه انقلاب تفکر نیز او شعرهایی را آورده که برگرفته از زندگی و مردم است .

ما نیما را به عنوان یک شروع کننده می شناسیم و امروز به شیوه نیمایی کمتر شعر گفته می شود. بهره گیری از جهان بینی نیما می تواند تا حدود زیادی پشتوانه فرهنگی جوانان شود .هرکس می خواهد شعر بگوید بهتر است آثار نیما را خوانده باشد.
منبع: Atiban.com
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:36

نامه ای از نیما
عالیه عزیزم
اغلب ، بلکه بالعموم ، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند
آن ها زن را مثل یک قالی می خرند . آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند . پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند ! زن هم ، همین طور
خلفا زن را می فروختند . مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند . قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد و آرا مخصوص دیگر دارد . من نمی دانم چرا
ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد ، به مردم پول ، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را . و قلب ، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود
بیا ! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن
اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم ! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم
ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است
من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام
قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند
کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارم
کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟
عالیه ! تو ! تو می توانی
می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است . ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند
آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود
چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ من...

عالیه
به خانه ی بد بخت ها نظر بینداز . این شمشادها را که این طور سبز و خرم می بینی ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح کرد. آن چند گلدان کوچک را حالیه غبار آلود است خودش مرتبا چید . به ما گفت به آن ها دست نزنید
روز بعد روزنامه ای دستم بود ، از من پرسید در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم یک نفر در حدود جنگل یاغی شده است . از این جواب آثار بشاشتی در سیمای پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند کرد ، گفت : معلوم می شود آن ها را تحریک کرده اند . گفتم یک فصل از کتاب « ایدین » مرا در این روزنامه نقل کرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را می خواند . چند دفعه از گوشه ی درگاه نگاه کردم دیدم به دقت و حرص زیاد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندی و یکه بودن پسرش خوشحال می شد . این آخرینمقالات و مکالمات من با پدرم بود . یک روز پیش از ورود مرگ . بعد از آن دیگر ...
به تو گفته بودم شب دیگر به مهمانخانه « ساوز » می رویم . او را می خواستم دعوت کنم
پدرم می خواست زمین بخرد . خانه بسازد . دیدی عالیه ، عروس یک شاعر بدبخت ، چه خوب زمین کوچکش را ارزان خرید و ارزان ساخت
نیما
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:49

پیرمرد چشم ما بود
بار اوّل که پيرمرد را ديدم در کنگره ی نويسندگانی بود که خانه ی فرهنگ شوروی در تهران علم کرده بود ؛ تيرماه

1325. زبر و زرنگ می آمد و می رفت . ديگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن،

جوانکی بودم و توی جماعت بُرخورده بودم . شبی که نوبت شعر خواندن او بود، يادم است برق خاموش شد و روی

ميز خطابه شمعی نهادند و او «آی آدم ها» يش را خواند.

تا اواخر سال 26 يکی دوبار به خانه اش رفتم . خانه اش کوچه ی پاريس بود. شاعر از « يوش » گريخته و در کوچه ی

پاريس ! عاليه خانم رو نشان نمی داد و پسرشان که کودکی بود ، دنبال گربه می دويد و سر و صدا می کرد. ديگر او

را نديدم تا به خانه ی شميران رفتند. شايد در حدود سال 29 و 30. يکی دو بار با زنم به سراغشان رفتيم. همان

نزديکی های خانه ی آن ها تکـّه زمينی وقفی از وزارت فرهنگ گرفته بوديم و خيال داشتيم لانه ای بسازيم.راستش

اگر او در آن نزديکی نبود، آن لانه ساخته نمی شد و ما خانه ی فعلی را نداشتيم . اين رفت و آمد بود و بود تا خانه ی

ما ساخته شد و معاشرت همسايگانه پيش آمد . محل ، هنوز بيابان بود و خانه ها درست از سينه ی خاک در آمده

بودند و در چنان بيغوله ای آشنايی غنيمتی بود؛ آن هم با « نيما » از آن به بعد که همسايه ی او شده بوديم، پير مرد

را زياد می ديدم ، گاهی هر روز . در خانه هامان یا در راه . او کيفی بزرگ به دست داشت و به خريد می رفت و

برمی گشت . سلام علیکی می کرديم و احوال می پرسيديم و من هيچ فکر نمی کردم که به زودی خواهد رسيد

روزی که او نباشد.

گاهی هم سراغ همديگر می رفتيم . تنها يا با اهل و عيال. گاهی در و دلی، گاهی مشورتی از خودش يا از زنش يا

درباره ی پسرشان که سالی يک بار مدرسه عوض می کرد و هرچه می گفتم بحران بلوغ است و سخت نگيريد،

فايده نداشت . زندگی مرفهّی نداشتند. پيرمرد شندرغازی از وزارت فرهنگ می گرفت که صرف و خرج خانه اش

می شد. رسيدگی به کار منزل اصلاً به عهده ی عاليه خانم بود که برای بانک ملّی کار می کرد و حقوقی می گرفت

و پيرمرد روز ها در خانه تنها می ماند و بعد که عاليه خانم بازنشسته شد، کار خراب تر شد . بارها از او شنيده ام

که پدر نيست و اصلاً در بند خانه نيست... و از اين درد دل ها ولی چاره ای نبود. پيرمرد فقط اهل شعر بود. در امور

عادی زندگی بی دست و پا بود و اصلاً با ادب شهرنشينی اُخت نشده بود. پس از اين همه سال که در شهر به سر

برده بود، هنوز دماغش هوای کوه را داشت و به چيزی جز لوازم آن جور زندگی تن در نمی داد . حتّی جورابش را

خودش نمی خريد و پارچه ی لباس از اين سر سال تا آن سر، در دکّان خيّاط می ماند. بسيار اتفّاق افتاد که با هم

سر يک سفره باشيم امّا عاقبت نفهميدم پيرمرد چه می خورد و به چه زنده است. در غذا خوردن بد ادا بود.

شب مانده نمی خورد. حتّی دست پخت عاليه خانم را قبول نداشت و بدتر از همه اين بود که همين اواخر، عاليه

خانم و پسرش هر دو فهميده بودند که کار پيرمرد يک کار عادی نيست. فهميده بودند که به عنوان يک شوهر يا يک پدر

دارند با يک شاعر به سر می برند.

تا وقتی زن و بچه ی آدم باورشان نشده است که تو کيستی، قضيّه عادی است. پدری هستی يا شوهری که مثل

همه ی پدرها و شوهرها وظايفی به عهده داری و بايد باری از دوش خانواده برداری که اگر بر نداشتی يا باری بر آن

افزودی، حرف و سخنی پيش می آيد و بگو مگويی ، امّا وقتی زن و بچّه ات فهميدند که توکيستی، آن وقت کار خراب

است ؛ چرا که زن و بچّه ات نمی توانند اين واقعیّت را نديده بگيرند که پيش از همه ی اين عناوين تو پدری يا

شوهري و آن وظايف را به عهده دارى امّا حيف كه شاعرى نمى گذارد اداشان كنى.آن وقت ناچارند هم به تو ببالند

و هم ازت دلخور باشند. پيرمرد در چينن وضعى گرفتار بود. به خصوص اين ده ساله ى اخير و آن چه اين وضع را بازهم

بدتر مى كردرفت و آمد شاعران جوان بود.

عاليه خانم مىديد كه پيرمرد چه پناهگاهى شده است براى خيل جوانانامّا تحمّل آن همه رفت و آمد را نداشت، به

خصوص در چنان معيشت تنگى.خودش هم از اين همه رفت و آمد به تنگ آمده بود.

هر سال تابستان به يوش مى رفتند.خانه را اجاره مىدادند يا به كسى مى سپردند و از قند و چاى گرفته تا تره بار و

بنشن و دوا درمان همه را فراهم مى كردند و راه مىافتادند: درست همچون سفرى به قندهار هم ییلاقى بود هم

صرفه جويى مى كردند.

امّا من مى ديدم كه خود پيرمرد دراين سفرهاى هر ساله به جست و جوى تسلّايى مىرفت براى غم غربتى كه در

شهر به آن دچار مىشد. نمىدانم خودش مىدانست يا نه كه اگر به شهر نيامده بود نيما نشده بود.

مسلماً اگر درها را به رويش نبسته بودند شايد وضع جور ديگرى بود. اين آخرىها فرياد را فقط در شعرش مى شد

جست نگاهش آرام و حركاتش و زندگانى اش بى تلاطم بود و خيالش تخت.

به همين طريق بود كه پيرمرد دور از هر ادايى به سادگى در ميان ما زيست و به ساده دلى روستايى خويش از هر

چيز تعجّب كرد و هر چه بر او تنگ گرفتند، كمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت زندگى هامان اخت شد.

هم چون مرواريد در دل صدف كج و كوله اى سال ها بسته ماند.

در چشم او كه خود چشم زمانه ى ما بود ، آرامشى بود كه گمان مى بردى شايد هم به حق از سر تسليم است امّا

در واقع طمانينه اى بود كه در چشم بى نور يك مجسّمه ى دوره ى فراعنه هست.

در اين همه سال كه با او بوديم هيچ نشد كه از تن خود بنالد.هيچ بيمار نشد؛نه سردردى نه پادردى و نه هيچ ناراحتى

ديگر. فقط يك بار، دو سه سال قبل از مرگش شنيدم كه از تن خود ناليده ؛ مثل اين كه پيش از سفر تابستانى يوش

بود.

شبى كه آن اتّفاق افتاد، ما به صداى در از خواب پریدیم، اوّل گمان كردم ميراب است. خواب كه از چشمم پريد و از

گوشم ، تازه فهميدم كه در زدن ميراب نيست و شستم خبر دار شد گفتم «سيمين ! به نظرم حال پيرمرد خوش

نيست». كلفتشان بود ، وحشت زده مىنمود.

مدّتى بود كه پيرمرد افتاده بود. براى اوّل بار در عمرش - جز در عالم شاعرى- يك كار غير عادى كرد؛ يعنىزمستان به

يوش رفت و همين يكى كارش را ساخت. از يوش تا كنار جادّه ى چالوس روى قاطر آورده بودندش.

امّا نه لاغر شده بود نه رنگش بر گشته بود. فقط پاهايش باد كرده بود و از زنى سخن مي گفت كه وقتى يوش بوده اند

براى خدمت او مىآمده، مى نشسته و مثل جغد او را مى پاييده ، آن قدر كه پيرمرد رويش را به ديوار مى كرده و

خودش را به خواب مىزده و من حالا از خودم مى پرسم كه نكند آن زن فهميده بود؟

هر چه بود آخرين مطلب جالبى بود كه از او شنيدم.هر روز سرى مىزديم؛ آرام بود و چيرى نمىخواست و در نگاهش

همان تسليم بود. و حالا ؟...

چيزى به دوشم انداختم و دويدم. هرگز گمان نمىكردم كه كار از كار گذشته باشد. گفتم لابد دکترى بايد خبر كرد یا

دوايى بايد خواست. عاليه خانم پاى كرسى نشسته بود و سر او را روى سينه گرفته بود و ناله مىكرد: « نيمام

ازدست رفت! »

آن سر بزرگ داغ داغ بود امّا چشم ها را بسته بودند ؛ کوره ای تازه خاموش شده .باز هم باورم نمی شد . عالیه خانم

بهتر از من می دانست که کار از کار گذشته است ولی بی تابی می کرد هی می پرسيد : « فلانی! يعنی نيمام از

دست رفت»؟

و مگر می شد بگويی آری ؟ عاليه خانم را با سيمين فرستادم که از خانه ی ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پيش

از رسيدن من فرستاده بودند سراغ شوهر خواهرش. من و کلفت خانه کمک کرديم و تن او را - که عجيب سبک بود-

از زير کرسی در آورديم و رو به قبله خوابانديم.

گقتم: « برو سماور را آتش کن ؛ حالا قوم و خويش ها می آيند » و سماور نفتی که روشن شد ، گفتم رفت قرآن

آورد. لای قرآن را باز کردم؛ آمد « والصّافّات صفّا».

«جلال آل احمد»
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:50

بر سر قایقش

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"




نکته در ارشیو کتابخانه ملی 152 جلد کتاب وجود داره که به طور مستقیم به نیما یوشیج مربوط میشه یعنی
یا نوشته خوده نیماست یا در مورد او نوشته شده است!
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » پنج شنبه 23 آذر 1385 23:54

بر سر قایقش

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
*
سخت طوفان زده روی دریاست
نا شکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
"کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"




نکته در ارشیو کتابخانه ملی 152 جلد کتاب وجود داره که به طور مستقیم به نیما یوشیج مربوط میشه یعنی
یا نوشته خوده نیماست یا در مورد او نوشته شده است!
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

بعدي

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان