سه روز فرصت برای دیدن

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: Shahbaz, MASTER, رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 6158
تاریخ عضویت: پنج شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4175 بار
تماس:

سه روز فرصت برای دیدن

پست توسط ganjineh » جمعه 29 دی 1385, 8:10 am

اگر تنها سه روز براي ديدن فرصت داشته باشيد چه مي كنيد ؟

هلن كلر كه از كودكي نابينا و ناشنوا شد در پاسخ به اين سوال گفته است : اغلب فكر مي كنم كه چند روز نابينايي و ناشنوايي مي تواند موهبتي به حساب بيايد . تاريكي مطلق آدمي را وامی دارد كه به حس بينايي خود ارج نهد و سكوت محض به او يادآور مي شود كه از وجود صداهاي گوناگون لذت ببرد .

من هميشه دوستان بينای خود را آزموده ام تا پي ببرم چه چيزهايي را مي بينند . اخيراً از يكي از دوستانم كه تازه از پياده روي يك ساعته در پارك بازگشته بود پرسيدم : » چه خبر ؟ چه ديدي ؟ « و او جواب داد : » هيچي ، چيز خاصي نديدم . « بعد از خودم پرسيدم چطور امكان دارد كه در پياده روي يك ساعته در پارك هيچ چيز با ارزشي براي دیدن وجود نداشته باشد ! چشم هاي من جايي را نمي بيند ولي هزاران چيز در دور و اطراف من وجود دارد كه برايم جالب هستند و آنها را تنها از راه لامسه حس كرده ام . من تقارن ظريف برگ را حس مي كنم ، عاشقانه روي پوست نرم درختان غان يا پوست زبر و زمخت درخت كاج دست مي كشم . در بهار درست بعد از زماني كه طبيعت از خواب زمستاني اش بيدار مي شود شاخه هاي درختان را به اميد اينكه شكوفه اي روي آنها پيدا كنم لمس مي كنم و تمام اينها را بدون اينكه ديده باشم مي توانم شرح دهم . گاهي اوقات اگر شانس بياورم دستم را آرام روي نهال كوچكي مي گذارم و لرزش شادي بخش صداي آواز پرندگان را حس مي كنم.
تصویر
هر از گاهي قلبم در اشتياق ديدن اين چيزها فرياد مي زند . با خود مي گويم اگر تنها از طريق لمس كردن تا اين حد مسرور مي شوم، پس اگر «ببينم» چه حالي به من دست مي دهد ؟ حال به شما مي گويم كه اگر سه روز به من فرصت ديدن مي دادند چه مي كردم . اين مدت را به سه قسمت تقسيم مي كردم . روز اول را به ملاقات افرادي كه مهرباني ها و محبت هايشان به زندگيم معنا بخشيد، اختصاص مي دادم . اگر چه هم اكنون نمي دانم و نمي توانم از پنجره روح – چشمانم – آنچه را كه در درون قلب آنها مي گذرد ببينم، اما با نوك انگشتانم مي توانم صورت آنها را لمس كنم و پي به احساس دروني آنها ببرم. من خنده، غم و بسياري از اين احساسات بارز را تشخيص مي دهم و دوستانم را با حس كردن چهره هايشان مي شناسم. چقدر فهم همه چيز آسانتر و زيباتر است براي شما كه مي توانيد با نگاه كردن به ظرافت چهره اشخاص، به لرزش ماهيچه هاي كوچك آنها و يا حتي به حركت دستشان در كوتاه ترين زمان ممكن پي به جزيي ترين احساسات آنها ببريم.


اما آيا تا به حال برايتان اتفاق افتاده است كه با چشمهايتان طبيعت درون دوستانتان را ببينيد؟ چند نفر از شما افرادي را مي شناسيد كه مي توانند ظاهر اشخاصي را كه پيوسته با آنها در ارتباطند شرح دهند؟ براي مثال آيا خود شما مي توانيد صورت پنج نفر از دوستان نزديكتان را به طور دقيق شرح دهيد؟ من تجربه اي در اين زمينه كسب كرده ام. از چند نفر در مورد رنگ چشمهاي همسرشان سوال كردم و اغلب آنها از اينكه جواب اين سوال را نمي دانستند شوكه شدند. و اما چيزهايي كه دوست دارم ببينم :

روز اول، روز پر مشغله اي خواهد بود. ابتدا مدتی مدید به چهره معلم مهربانم خیره خواهم شد تا ظاهر و باطن زیبای آن را براي هميشه در ذهنم حك كنم . اگر در اين بين چشمانم خسته شد با تماشاي صورت كودكان به آنها استراحت مي دهم و بعد از آن مي توانم به ذهنيتي از اشتياق و زيبايي معصومانه كه نشان دهنده آگاهي فرد از تضادهاي پيشرفت زندگي است دست يابم . دوست دارم كتابهايي را كه برايم خوانده شده، ببينم. كتاب هايي كه عميق ترين راه هاي زندگي بشر را برايم آشكار ساختند . بعد از ظهر در يكي از پارك ها پياده روي طولانی خواهم داشت و در آن هنگام بي شك چشمانم از زيبايي هاي بي حد و مرز طبيعت از خود بي خود خواهند شد . براي ديدن شكوه و عظمت غروب رنگين شكر گزار خواهم بود . فكر مي كنم كه در شب اول خواب به سراغم نيايد.
تصویر
روز بعد، قبل از طلوع خورشيد بيدار مي شوم تا معجزه شورانگيز جايگزيني روز و شب را ببينم. با ترس و احترام به منظره باعظمت نور خورشيد كه زمين خواب آلود را بيدار مي كند، نگاه خواهم كرد. در اين روز به گذشته و حال كه زمان با سرعت از آنها فاصله مي گيرد، وفادار خواهم ماند، دلم مي خواهد كه پيشرفت باشكوه بشر را ببينم پس به موزه مي روم. در آنجا چشمانم خلاصه اي از تاريخ زمين از حيوانات گرفته تا نژادهاي مختلف انسان و اسكلت هاي غول پيكر دايناسورهايي كه سالها پيش از انسان در زمين پرسه مي زدند را خواهم ديد. بنابراين در روز دوم انسان را از طريق ساخته دستش كشف مي كنم. چيزهايي كه از طريق لمس كردن به آنها رسيده ام هم اكنون از طريق چشم مي توانم ببينم و چقدر اين لحظات باشكوه خواهند بود. بعد نوبت به جهان بي نظير نقاشي مي رسد، حتي اگر شده باشد بتوانم برداشتي سطحي از اين هنر به دست آورم. هنرمندان مي گويند براي قدرداني عميق و حقيقي از هنر بايد چشمها را پرورش داد و تربيت كرد. بايد بتوان از طريق تجربيات پي به ارزش خطوط برد. اگر بينا بودم مسلماً از مبادرت به يادگيري چنين فن شگفت انگيزي در پوست خود نمي گنجيدم.

بعد از ظهر روز دوم را به تئاتر يا سينما مي روم تنها خدا مي داند كه چقدر دوست دارم يكي از تئاترهاي اصيل و شگفت آور را ببينم. من از زيبايي ريتم حركات جز با گستره محدود لمس دستانم بهره نبرده ام و نمي برم و موسيقي را آنگونه حس مي كنم كه ضرب هايي زمين را بلرزاند .

روز بعد دوباره به طلوع خورشيد خوش آمد خواهم گفت و از كشف اين مايه نشاط و پرده برداري جديد از زيبايي هاي جهان هيجان زده خواهم شد. امروز، يعني روز سوم، را مثل روزهاي عادي در ميان كساني كه مشغول كار خود هستند سپري خواهم كرد. امروز مقصدم شهر است.

ابتدا در گوشه اي شلوغ و پرهياهو خواهم ايستاد و فقط مردم را تماشا خواهم كرد. سعي مي كنم با تماشاي آنها چيزي از زندگي روزمره اشان بفهمم. لبخندها را كه مي بينم خوشحال مي شوم. عزم راسخ افراد موجب غرور در من مي شود و با ديدن رنج آنها حس همدردي در من بيدار خواهد شد. سپس در يكي از خيابان ها به راه افتاده، سعي مي كنم چشمانم را روي يك نقطه يا يك نفر متمركز نكنم. در اين حال هيچ شي يا شخص خاصي را جز انبوهي از رنگهاي شهر فرنگ نخواهم ديد. مطمئنم كه رنگ لباس خانم ها كه در جمعيت نمايان است منظره فوق العاده اي به وجود مي آورد كه هرگز از ديدن آن خسته نخواهم شد. اما بايد بگويم كه اگر من هم بينا بودم شايد مثل آنها لباس هاي رنگارنگ انتخاب مي كردم. بعد تور يك روزه اي در شهر مي گذاردم. به محله هاي فقيرنشين، كارخانه ها، پارك هايي كه بچه ها در آن بازي مي كنند، به محله هايي كه مليت هاي مختلف در آنجا سكونت دارند، مي روم. هميشه چشمانم براي ديدن خوشي و بدبختي بينا است و به همين دليل است كه عميقا در مورد اين مسائل به بررسي مي پردازم و به دانسته هايم نسبت به اينكه مردم چگونه زندگي و كار مي كنند مي افزايم.

روز سوم نيز رو به اتمام است. شايد بسياري چيزهاي مهم باقي مانده باشد كه ساعت هاي پاياني را بايد صرف آنها كنم ولي دلم مي خواهد كه بعد از ظهر آخرين روز را به تماشاي يك تئاتر كمدي بنشينم. چرا كه مي توانم از طريق آثار كمدي به روح آدمي ارج نهم. در طول شب، تاريكي هميشگي دوباره به سراغم مي آيد. طبيعتاً در اين سه روز كوتاه نمي توانم تمام چيزهايي را كه دوست دارم ببينم و زماني كه تاريكي دوباره بازمي گردد مي فهمم چه چيزهايي را هنوز نديده ام. شايد اگر بدانيد كه دوباره براي هميشه نابينا خواهيد شد اين برنامه كوتاه مدت اصلاً شما را راضي نكند هرچند كه من به همين مدت كوتاه هم راضي هستم. مطمئناً اگر مي دانستيد كه چنين سرنوشتي در انتظارتان است از چشمهايتان طوري استفاده مي كرديد كه قبلاً فكرش را هم نمي كرديد. هر چيزی را كه مي ديديد برايتان عزيز مي شد. چشمانتان چنان مي ديد كه گويي همه چيز را دربر مي گيرد و در آخر به درجه اي مي رسد كه حس مي كرديد واقعاً مي بينيد و يك جهان زيبا و جديد در مقابل چشمانتان نمايان مي شد.

من نابينا هستم و به شما و تمام كساني كه قادر به ديدن هستيد توصيه مي كنم آنچنان از چشمانتان استفاده كنيد كه گويي فردا نابيناي مطلق مي شويد و همين روش را براي ديگر اعضاي خود به كار بنديد. به صداها خوب گوش كنيد. آواز پرندگان را با لذت گوش كنيد، گويي فردا ناشنوا خواهيد شد. همه چيز را آنگونه لمس كنيد كه گويي فردا حس لامسه خود را از دست خواهيد داد. عطر گلها را ببوئيد، با اشتياق هر چيز را بچشيد بهترين استفاده را از حواس پنجگانه اتان بكنيد و اين حس كه مي توانيد به تمام جنبه هاي نشاط و زيبايي موجود در جهان مقابلشان را بفهميد افتخار كنيد. اما اجازه دهيد كه بگويم سواي تمام اين حواس، بينايي فوق العاده ترين آنها است و من شكي در آن ندارم .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”