در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با دانش عمومي به بحث بپردازيد
Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:25

آمدن امام رضا ( ع ) به نيشابور
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا روايت کرده است ، چون رضا ( ع ) به نيشابور وارد
شد در محله ای به نام قزوينی ( غزينی ) فرود آمد . در اين محله ، حمامی بود که
امروز به حمام رضا معروف است . در آنجا چشمه کم آبی وجود داشت . امام بر آن
کسی را گماشت تا آب چشمه را بيرون آورد تا آنجا که آب بسيارفزونی گرفت و از
بيرون کوچه حوضی ايجاد کرد که چند پل می  خورد تا آن حوض ، آب از آن فرود
می آمد سپس امام رضا ( ع ) به اين چشمه وارد شد و در آن غسل کرد و سپس از آن
بيرون آمد و در کنار محل آن نماز گزارد مردم نيز متناوبا در اين حوض وارد
می شدند و در آن غسل می کردند و برای تبرک از آب آن می نوشيدند و در کنار
محل آن چشمه نماز می گزاردند و حاجات خود را از خداوند عزوجل طلب می کردند.
اين چشمه معروف به " چشمه کهلان " است که امروز نيز مقصود نظر مردمان می باشد .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:27

حديث سلسله الذهب
در کتاب فصول المهمه نوشته ابن صباغ مالکی آمده است که مولی السعيد امام
الدنيا عماد الدين محمد بن ابو سعيد بن عبد الکريم وازن گفته است در محرم سال
596مؤلف تاريخ نيشابور در کتابش نوشته است : چون علی بن موسی الرضا ( ع )
در همان سفری که به فضيلت شهادت نايل آمد ، به نيشابور قدم نهاد در هودجی
پوشيده و بر استری سياه و سفيد نشسته بود . شور و غوغا در نيشابور بر پا شد .
پس دو پيشوای حافظ احاديث نبوی و رنج بردگان بر حفظ سنت محمدی ، ابو زرعه و
محمد بن اسلم طوسی ، که عده بيشماری از طالبان علم و محدثان و راويان و حديث
شناسنان ، آن دو را همراهی می کردند ، نزد امام رضا ( ع ) آمده عرض کردند : ای
سرور بزرگ ، فرزند امامان بزرگ ، به حق پدران پاک و اسلاف گرامي ات نمی خواهی
روی نيکو و مبارک خود را به ما نشان دهی و برای ما حديثی از پدرانت از
جدت محمد ( ص ) روايت کنی ؟ ما تو را به او سوگند می دهيم . پس امام خواستار
توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پرده ها را از هودج کنار زنند . چشمان
خلايق به ديدار چهره مبارک آن حضرت منور گرديد .آن حضرت دو گيسوی بافته شده
داشت که بر شانه اش افکنده بود . مردم ، از هر طبقه ای  ايستاده بودند و به وی
می نگريستند . گروهی فرياد می کردند و دسته ای می  گريستند و عده ای روی در خاک
می ماليدند و گروهی نعل استرش را می بوسيدند . صدای  ضجه و فرياد بالا گرفته بود .
پس امامان و عاما و فقها فرياد زدند : ای مردم بشنويد و به خاطر سپاريد و برای
شنيدن چيزی که شما را نفع می بخشد سکوت کنيد و ما را با صدای ناله و فرياد و
گريه خود ميازاريد . ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسی در صدد املای حديث بودند .
پس علی بن موسی الرضا ( ع ) فرمود : حديث کرد مرا پدرم موسی کاظم از پدرش
جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش علی زين العابدين از پدرش حسين شهيد
کربلا از پدرش علی بن ابی طالب که گفت : عزيزم و نور چشمانم رسول خدا صلی
الله عليه و آله و سلم سبحانه و تعالی می فرمايد : کلمه " لا اله الا الله " دژ من
است . هر که آن را بگويد به دژ من وارد گشته است و آن که به دژ من وارد شده از
عذاب من ايمن و آسوده است .
سپس پرده هودج را افکند و رفت . پس نويسندگانی  که اين حديث را نوشتند شماره
کردند افزون بر بيست هزار نفر بودند . و در روايتی  که بيست و چهار هزار مرکب
دان ، به جز دوات ، در آن شمارش شد .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:28

رسيدن امام رضا ( ع ) به مرو
ابوالفرج و شيخ مفيد در تتمه گفتار سابق خويش آورده اند که جلودی آن حضرت را
با همراهان خود از خاندان ابوطالب بر مأمون وارد کرد .
مأمون همراهان امام را در يک خانه و علی بن موسی  الرضا ( ع ) را در خانه ای ديگر
جای داد . مفيد گويد : مأمون امام را مورد اکرام و بزرگداشت قرار داد .
بيعت امام رضا ( ع ) به عنوان ولايت عهدي
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود در حديثی روايت کرده است : چون
امام رضا ( ع ) به مرو آمد ، مأمون به آن حضرت پيشنهاد کرد که امارت و خلافت
را بپذيرد . اما آن حضرت امتناع کرد و در اين باره گفت و گوهای بسيار در گرفت
که حدود دو ماه طول کشيد . و در تمام اين مدت امام رضا ( ع ) از پذيرش آن
پيشنهاد سر باز مي زد .
شيخ مفيد در تتمه گفتار گذشته خود می گويد : انگاه مأمون کس به نزد آن حضرت
فرستاد که من می خواهم از خلافت کناره کنم و آن را به شما واگذارم . نظر شما در
اين باره چيست ؟ امام رضا ( ع ) با اين پيشنهاد مخالفت کرد و گفت : پناه
می دهم تو را به خدای ای اميرمؤمنان از اين سخن و از اين که کسی آن را بشنود .
پس مأمون بار ديگر يادداشتی به آن امام داد که : حال که از پذيرش آنچه بر شما
پيشنهاد می شود امتناع می کنی پس بايد ولايت عهدی مرا بپذيری . امام ( ع ) به
سختی از اين کار امنتاع کرد . مأمون آن حضرت را خصوصی پيش خود خواند و در
خلوت که جز فضل بن سهل و آن دو کسی ديگر حضور نداشت به آن حضرت گفت : من در
نظر دارم کار فرمانروايی مسلمانان را به عهده شما واگذارم و از گردن خود آن را
باز زنم . امام رضا ( ع ) پاسخ داد : از خدای بترس ای اميرمؤمنان که نيرو و
توان چنين کاری را ندارم . مأمون گفت : پس تو را ولی  عهد می کنم . امام فرمود :
ای اميرمؤمنان ! مرا از اين کار معاف کن . مأمون سخنی گفت که از آن بوی تهديد
می آمد و ضمن آن به امام ( ع ) گفت : عمر بن خطاب خلافت را به طور مشورت در
ميان شش تن قرار داد که يکی از آنان جد تو اميرمؤمنان علی بن ابی طالب بود و
درباره کسی که با آن شش نفر راه خطا بپويد شرطکرد که گردنش را بزنند . و شما
ناگزير بايد آنچه من خواسته ام بپذيری و من گريزی  از آن ندازم . امام رضا ( ع )
به وی گفت : من خواسته تو را مبنی بر ولی عهد کردن خودم می پذيرم بدان شرطکه
نه امر کنم و نه نهی . نه فتوا دهم و نه داوری کنم . نه کسی را منصوب و نه کسی
را معزول گردانم و هيچ چيزی را که برپاست تغيير ندهم . مأمون همه اين شرايط را
پذيرفت .
سپس مفيد می گويد : شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدش از موسی بن سلمه نقل
کرده است که گفت : من و محمد بن جعفر در خراسان بوديم . در آنجا شنيدم روزی
ذوالرياستين بيرون آمد و گفت : شگفتا ! امر شگفتی  ديدم . از من بپرسيد که چه
ديده ام ؟ گفتند : خدايت نکو گرداند چه ديدی ؟
گفت : مأمون به علی بن موسی الرضا می گفت : من در نظر دارم کار مسلمانان و
خلافت را بر عهده تو نهم و آنچه در گردن من است برداشته به گردن شما اندازم ،
ولی ديدم که علی بن موسی می گفت : ای اميرمؤمنان من تاب و توان چنين کاری را
ندارم . من هرگز هيچ خلافتی را بی ازرش تر از اين خلافت نديدم که مأمون شانه از
زير آن تهی می کرد و به علی بن موسی الرضا واگذارش می کرد و او هم از پذيرش آن
خودداری می کرد و به مأمون بازش می گرداند .
شيخ مفيد در ادامه گفتارش می نويسد : گروهی از سيره نويسان و وقايع نگاران زمان
خلفا روايت کرده اند : چون مأمون تصميم گرفت ولی عهدی خود را به حضرت رضا
( ع ) واگذارد ، فضل بن سهل را فرا خواند و او را از تصميم خود آگاه کرد و به او
دستور داد با برادرش حسن بن سهل به حضور او بيايند . فضل پيش برادرش حسن
رفت و هر دو نزد مأمون رفتند . حسن بازتابهای اين تصميم را در نظر مأمون بزرگ
جلوه داد و او را از پيامدهای بيرون شدن خلافت از اهلش آگاه کرد . مأمون گفت :
من با خدا پيمان بسته م که چنانچه بر برادرم امين پيروز شدم ، خلافت را به
برترين کس از خاندان ابوطالب واگذارم و هيچ کس را برتر از اين مرد بر روی
زمين نديده ام . چون حسن و فضل عزم مأمون را بر اجرای  چنين تصميمی محکم و استوار
يافتند از مخالفت با او دست کشيدند . آنگاه مأمون آن دو نفر را به نزد حضرت
رضا ( ع ) فرستاد تا ولی عهدی را به آن حضرت واگذارند آن دو به نزد امام رضا
( ع ) آمدند و ماجرا را عرض کردند اما آن حضرت از پذيرفتن اين پيشنهاد سر باز
زد . حسن و فضل همچنان بر اين پيشنهاد پای می  فشردند تا اين که بالاخره امام
پاسخ مثبت داد و آن دو به نزد مأمون بازگشتند و موافقت امام رضا ( ع ) را با
ولايت عهدی به اطلاع وی رساندند . مأمون از اين بابت خوشحال شد .
ابو الفرج اصفهانی نيز در تتمه کلام سابق خود همين مطلب را عينا نقل کرده جز آن
که افزوده است : پس مأمون فضل و حسن را به نزد علی  بن موسی روانه کرد . آن دو
پيشنهاد مأمون را بر آن امام عرضه داشتند اما آن حضرت از پذيرش آن خودداری
می کرد . آن دو همچنان اصرار می کردند و امام امتناع می کرد تا آن که يکی از آن
دو گفت : اگر بپذيری که هيچ ، و گر نه ما کار تو را می سازيم و بنای تهديد
گذاردند . سپس يکی از آنان گفت : به خدا سوگند مأمون مرا امر کرده که اگر با
خواست ما مخالفت کنی گردنت را بزنم .
نگارنده : در صفحات آينده خواهيم گفت که حسن بن سهل پيش از بيعت با رضا و
پس از آن در عراق در بغداد و در مدائن بود . و ظاهرا مأمون هنگامی که تصميم
داشت با امام رضا ( ع ) بيعت کند او را به خراسان فرا خوانده بود و چون کار
بيعت تمام شد وی دوباره از خراسان به عراق بازگشت .
شيخ مفيد می نويسد : مأمون در روز پنج شنبه مجلسی  برای خواص از ياران و نزديکان
خود تشکيل داد . فضل بن سهل از آن مجلس بيرون آمد و به همه اعلام کرد که مأمون
تصميم گرفته ولی عهدی خود را به علی بن موسی  واگذار کند و او را رضا ناميده
است و دستور داد لباس سبز بپوشند و همگی برای  پنج شنبه آينده برای بيعت با
امام رضا ( ع ) به مجلس مأمون حاضر شوند و به اندازه حقوق يک سال خود از
مأمون بگيرند . چون روز پنج شنبه فرا رسيد طبقات مختلف مردم از اميران و
حاجيان و قاضيان و ديگر مردمان لباس سبز بر تن کرده به جانب قصر مأمون روان
شدند . مأمون نشست و برای حضرت رضا دو تشک و پشتی بزرگ گذاردند به طوری که
به پشتی و تشک مأمون متصل می شد . حضرت را با لباس سبز بر آن نشاندند بر سر آن
حضرت عمامه ای بود و شمشيری نيز داشت . آنگاه مأمون فرزندش عباس را فرمان
داد که به عنوان نخستين کس با امام ( ع ) بيعت کند . حضرت دست خود را بالا
گرفت به گونه ای که پشت دست به طرف خود آن حضرت و کف آن به روی مردم بود .
مأمون گفت : دست خود را برای بيعت باز کن . امام ( ع ) فرمود : رسول خدا
( ص ) اين گونه بيعت می کرد . پس مردم با آن حضرت بيعت کردند و کيسه های
پول را در ميان نهادند و سخنوران وشاعران برخاسته اشعاری درباره فضل رضا ( ع )
و آنچه مأمون در حق آن حضرت انجام داده بود ، سخنها گفتند و شعرها سرودند . پس
ابو عباد ( يکی از وزرای مأمون و نويسنده نامه های  محرمانه دربار او ) عباس بن
مأمون را فرا خواند . عباس برخاست و نزد پدرش رفت و دست او را بوسيد .
مأمون به او امر کرد که بنشيند . سپس محمد بن جعفر را صدا کردند . فضل بن سهل
گفت : برخيز . محمد بن جعفر برخاست تا به نزيک مأمون رفت و همانجا ايستاد و
دست مأمون را نبوسيد به او گفته شد : برو جلو و جايزه ات را بگير .مأمون نيز
وی را صدا کرد و گفت : ای ابوجعفر به جای خويش برگرد . او نيز بازگشت . سپس
ابوعباد يکايک علويان و عباسيان را صدا می زد و آنان پيش می آمدند و جايزه
خود را دريافت می کردند . تا آن که مالهای بخششی  تمام شد . سپس مأمون به امام
رضا ( ع ) عرض کرد . برای مردم خطبه ای بخوان و با ايشان سخنی بگوی . امام رضا
( ع ) به خطبه ايستاد و خدای را حمد کرد و او را ستود سپس فرمود : همانا از
برای ما بر شما حقی است به واسطه رسول خدا ( ص ) و از شما نيز به واسطه آن
حضرت بر ما حقی است . چنانچه شما حق ما را داديد مراعات حق شما نيز بر ما
واجب است - در آن مجلس به جز از آن حضرت سخن ديگری نقل نشده است .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا و امالی از حسين بن احمد بيهقی از محمد بن يحيی
صولی از حسن بن جهم از پدرش روايت کرده است که گفت : مأمون بر فراز منبر
آمد تا با علی بن موسی الرضا ( ع ) بيعت کند .
پس گفت : ای مردم ! بيعت با علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن
علی ابی طالب برای شما محقق شده است به خدا سوگند اگر اين نامها بر کران و لالان
خوانده شوند به اذن خداوند عزوجل شفا می يابند .
طبری  می نويسد : مأمون علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی بن
ابی طالب را ولی عهد مسلمانان و خليفه آنان پس از خويش قرار داد و وی را
رضای آل محمد ( ص ) ناميد و به لشکرش دستور داد جامه سياه را از تن به در کنند
و به جای آن جامه سبز بپوشند و اين خبر را به همه کشور اطلاع داد . اين ماجرا در
روز سه شنبه دوم ماه رمضان سال 201به وقوع پيوست .
صدوق در عيون اخبار الرضا از بيهقی از ابو بکر صولی  از ابوذر کوان از ابراهيم بن
عباس صولی نقل کرده است که گفت : بيعت با امام رضا( ع ) در پنجم ماه رمضان
سال 201انجام پذيرفت .
شيخ صدوق و ابوالفرج اصفهانی نوشته اند : مأمون فرمان داد سکه ها را به نام آن
حضرت ضرب کردند و بر آنها نام رضا ( ع ) بزنند و اسحاق بن موسی را امر کرد که
با دختر عمويش اسحاق بن جعفر ازدواج کند و دستور داد در آن سال اسحاق بن موسی
با مردم به حج برود و در هر شهری از ولايت عهدی  حضرت رضا ( ع ) خطبه خواندند .
ابوالفرج گويد : احمد بن محمد بن سعيد برايم چنين روايت کرد و شيخ مفيد گويد :
احمد بن محمد بن سعيد از يحيی بن حسن علوی نقل کرده است که گفت که : از عبد
الحميد بن سعيد شنيدم که در اين سال بر منبر رسول خدا ( ص ) در مدينه خطبه
می خواند . پس در دعا برای آن حضرت گفت : خدايا ! نکو گردان کار ولی عهد
مسلمانان علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب عليهم
السلام را .
ستة اباءهم ما هم افضل من يشرب صوب الغمام
و از جمله شاعرانی که بر آن حضرت درآمد دعبل بن علی خزاعی ، رحمه الله عليه
بود و چون بر آن حضرت وارد شد گفت : من قصيده ای  گفته و با خود پيمان بسته ام
که پيش از آن که آن را برای شما بخوانم برای کسی  ديگر نخوانم . امام به او
دستور داد بنشيند و چون مجلسش خلوت شد به وی  فرمود : شعرت را بخوان . دعبل
قصيده خود را به مطلع زير خواند :
مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات
و قصيده را به آخر رساند چون از خواندن قصيده اش فراغ يافت امام برخاست و به
اتاقش رفت ، سپس خادمی را فرستاد و به وسيله او پارچه ای از خز برای دعبل
فرستاد که ششصد دينار در آن بود و به آن خادم فرمود : به دعبل بگو درسفر خود از
اين پول خرج کن و عذر ما را بپذير . دعبل به آن خادم گفت : به خدا سوگند من نه
پولی می خواهم و نه برای پول اينجا آمده ام ولی بگو يکی از جامه هايش را به من
بدهد .
امام رضا ( ع ) پولها را دوباره به دعبل بازگردانيد و به او گفت : اين پولها را
بگير و جبه ای از جامه های خود را بدو داد . دعبل از خانه آن حضرت برون آمد تا
به قم رسيد ، چون مردم قم آن جبه را نزد او بديدند خواستند آن را به هزار دينار
از وی بخرند اما او نداد و گفت : به خدا يک تکه آن را به هزار دينار هم
نخواهم فروخت . سپس از قم بيرون شد . گروهی  وی را تعقيب کرده راه را بر وی
بند آوردند و آن جبه را گرفتند . دعبل دوباره به قم برگشت و درباره باز پس
گرفتن آن جبه با ايشان سخن گفت . اما آنان پاسخ دادند : ما اين جبه را به تو
نخواهيم داد ولی اگر بخواهی اين هزار دينار را به تو می دهيم . دعبل گفت :
پاره ای از آن جبه را نيز بدهيد . پس آنان هزار دينار و پار ای از آن جبه به
وی دادند .
بنا به نقل ابن شهر آشوب در مناقب عبدالله معتز گفت :
و اعطاکم المامون حق خلافة لنا حقها لکنه جاد بالدنيا
فمات الرضا من بعد ما قد عملتم ولاذت بنا من بعده مرة اخری
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:30

صورت عهدنامه ای که مأمون به خط خود ولايت عهدی  امام رضا ( ع )
را در آن نوشت
مأمون به خط و انشای خويش عهدنامه ولايت عهدی  امام رضا( ع ) را نوشت و بر آن
نيز شاهد گرفت امام رضا ( ع ) نيز به خط شريف خود بر اين عهد نامه نگاشت و
اين عهد نامه را عموم مورخان ياد کرده اند . علی  بن عيس اربلی در کشف الغمة
می نويسد : در سال 670يکی از خويشانم از مشهد شريف بدينجا آمد و با وی عهد
نامه ای بود که مأمون به خط خويش آن را نوشته بود . در پشت اين عهد نامه خط
امام ( ع ) بود . پس جای قلمهای وی را بوسيدم و چشمم را در بوستان کلامش
گردش دادم و ديدن اين عهد نامه را از الطاف و نعمتهای  الهی پنداشتم و اينک آن
را حرف به حرف نقل می کنم آنچه به خط مأمون در اين عهد نامه نوشته شد ، چنين
است :
" بسم الله الرحمن الرحيم . اين نامه ای است که عبد الله بن هارون رشيد ، امير
مؤمنان ، آن را به ولی عهد خود علی بن موسی بن جعفر نگاشته است .
اما بعد همانا خداوند عزوجل دين اسلام را برگزيد و از ميان بندگان خود پيغمبرانی
برگزيد که به سوی او هدايتگر و رهنما باشند و هر پيغمبر پيشين به آمدن پيامبر پس
از خود نويد داده و هر پيامبر بعدی پيامبر پيش از خود را تصديق کرده است . تا
اين روز که دوره نبوت پس از مدتی فترت و کهنه شدن علوم و قطع گرديدن وحی و
نزديک شدن قيامت به محمد ( ص ) خاتمه يافت .
پس خداوند به وجود او سلسله پيغمبران را پايان داد و او را بر آنان شاهد و
گواه امين گرفت و کتاب عزيز خود را بر او نازل فرمود چنان کتابی که از پيش رو
و پشت سر باطن را بدان راه نيست و تنزيلی است از جانب خداوند حکيم و ستوده
که در آنچه حلال و حرام کرده و بيمی و اميد داده و بر حذر داشته و ترسانيده و امر
و نهی کرده هرگز تصور باطلی نمی رود تا حجتی رسا بر مردم بوده باشد و هر کس که
راه گمراهی و هلاکت سپارد از وری بينه و دليل و آن کس که به نور هدايت زندگی
جاويدان يافته از روی بينه و دليل باشد ، و يقينا خداوند شنوای داناست . پس
پيامبر ( ص ) ، پيغام خدا را به مردم رسانيد و آنان را به وسيله آموختن حکمت و
دادن پند و اندرز و مجادله نيکو به سوی خدا فراخواند و سپس به جهاد و سخت گيری
با دشمنان دين مأمور شد تا اين که خداوند او را نزد خود برد و آنچه بود برای وی
برگزيد .
چون دوران نبوت پايان يافت و خدا وحی و رسالت را به محمد ( ص ) خاتمه داد و
قوام دين و نظام امر مسلمانان را به خلافت و اتمام و عزت آن قرار داد و قيام به
حق خدای تعالی در طاعتی است که به وسيله آن واجبات و حدود خدا و شرايع اسلام و
سنتهای آن بر پا شود و جنگ و ستيز با دشمنان دين انجام گردد . بنابر اين بر
خلفاست که درباره آنچه خداوند آنان را حافظ و نگهبان دين و بندگانش قرار
داده است خدا را فرمان برند و بر مسلمانان است که از خلفا پيروی کرده آنان را
در مورد اقامه حق خدا و بسط عدل و امنيت راهها و حفظ خونها و اصلاح در ميان مردم
و اتحادشان از راه دوستی کمک و ياری کنند . و اگر بر خلاف اين دستور عمل کنند ،
ريشه اتحاد مسلمانان سست و لرزان و اختلاف خود و جامعه شان آشکار و شکست دين و
تسلط دشمنانشان ظاهر و تفرقه کلمه و زيان دنيا و آخرت حاصل می شود .
پس بر کسی که خداوند او را در زمين خود خلافت داده و بر خلق خويش امين کرده
است سزاوار است که خود را در راه کوشش برای  خدا به زحمت اندازد و آنچه مورد
رضايت و طاعت اوست مقدم شمارد و خود را آماده انجام کارهايی بکند که با احکام
خدا و مسؤوليتی که در نزد او دارد سازگار باشد و در آنچه خدا به عهده او گذارده
به حق و عدالت حکم کند همان گونه که خداوند عزوجل به داوود می فرمايد : ای
داوود ما تو را در روی زمين خليفه قرار داديم پس ميان مردم به حق حکم کن و از
هوای نفس پيروی مکن که تو را از طريق خدا گمراهت سازد و کسانی که از راه خدا
گمراه می شوند برای آنان عذاب سختی است زيرا که روز حساب را فراموش کرده اند.
و نيز خدادند عزوجل فرمود : پس سوگند به پروردگارت هر آينه تمام مردم را از
آنچه انجام می دهند بازخواست خواهيم کرد .
و نيز در خبر است که عمر بن خطاب گفت : اگر در کرانه فرات بره ای تباه گرد
می ترسم که خداوند مرا از آن مؤاخذه کند و سوگند به خدا که هر کس در مورد
مسؤوليت فردی يی که بين خود و خدای خود دارد در معرض امر بزرگ و خطر عظيمی
قرار گرفته پس چگونه است حال کسی که مسؤوليت اجتماعی را به عهده دارد ؟ در
اين امر اعتماد بر خدا و پناهگاه و رغبت به سوی اوست که توفيق عصمت و نگهداری
کرامت فرمايد و به چيزی هدايت کند که در آن ثبوت حجت است و به خشنودی و
رحمت خدا رستگاری فراهم آيد. و در ميان امت آن که از همه بيناتر و برای خدا در
دين بندگان او خير خواهتر از خلايقش در روی  زمين است خليفه ای است که به
اطاعت از کتاب او و سنت رسولش عمل کند و با تمام کوشش ، فکر ونظرش را
درباره کسی که ولی عهدی او را بر عهده می گيرد به کار برد و کسی را به رهبری
مسلمانان برگزيند که بعد از خود آنها را اداره کند و با الفت جمعشان کند و
پراکندگيشان را به هم آورد و خونشان را محترم شمارد و با اذن خدا تفرقه و اختلاف
آنها را امن و آرامش دهد و آنان را از فساد و تباهی  و ضديت ميان يکديگر نگه
دارد و وسوسه و نيرنگ شيطان را از آنان دفع کند . زيرا خداوند پس از خلافت
مقام ولی عهدی را متمم و مکمل امر اسلام و موجب عزت و صلاح مسلمانان قرار داده
است و بر خلفای خود در استوار داشت آن مقام الهام فرموه که کسی را برای اين
کار انتخاب کنند که سبب زيادی  نعمت و مشمول عافيت شود .
و خداوند مکر و حيله اهل شقاق و دشمنی و کوشش تفرقه اندازان و فتنه جويان را در
هم شکند . از موقعی که خلافت به اميرمؤمنان رسيده است تلخی طعم آن راچشيده و از
سنگينی بار خلافت و تکاليف سخت آن آگاه شده و وظيفه مشکلی را که خليفه در مورد
اطاعت خدا و مراقبت دين بايد انجام دهد ، دانسته است . از اين رو همواره در
مورد آنچه که موجب سرفرازی دين و ريشه کن کردن مشرکان و صلاح امت و نشر عدالت و
اقامه کتاب و سنت است ، جسم خود را به زحمت انداخته و چشمش را بيدار
نگهداشته و بسيار انديشه کرده است . انديشه در اين مسأله او را از آرامش و
راحت و از آسايش و خوشی بازداشته است زيرا بدانچه خداوند از آن سوال خواهد
کرد آگاه است و دوست دارد که به هنگام ديدار خدا ، در امر دين و امور بندگانش
خيرخواه بوده باشد و برای ولی عهدی کسی را برگزيد که حال امت را مراعات کند و
در فضل و دين و پارسايی و علم از ديگران برتر باشد و در قيام به امر خدا و ادای
حق او بيشتر از ديگران به وی اميد بسته شود .
از اين رو برای رسيدن به اين مقصود شب و روز به پيشگاه خدا مناجات کرد و از او
استخاره کرد که در انتخاب ولی عهد کسی را به او الهام فرمايد که خشنودی و طاعت
خدا در آن باشد و در طلب اين مقصود ، در افراد خاندان خود از فرزندان عبد الله
بن عباس و علی بن ابی طالب دقت نظر کرد و در احوال مشهورترين آنان از لحاخ
علم و مذهب و شخصيت بسيار بررسی کرد ، تا آن که به رفتار و کردار همگی آگاه شد
و آنچه درباره آنان شنيده بود به مرحله آزمايش در آورد و خصوصيات و احوال آنها
را مکشوف داشت و پس از طلب خير از خدا و بجای  آوردن کوشش فراوان در انجام
فرمايشهای الهی و ادای حق او درباره بندگان و شهرهايش و تحقيق در افراد آن دو
خاندان ، کسی را که برای احراز اين مقام انتخاب کرد علی بن موسی بن جعفر بن
محمد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب است . زيرا که فضل والا و دانش سودمند
و پاکدامنی ظاهر و زهد بی شائبه و بی اعتنايی او به دنيا و تسليم بودن مردم را
درباره وی از همه بهتر و بالاتر ديد و برای او آشکار شد که همگی زبانها در فضيلت
او متفق و سخن درباره اش متحد است و چون هميشه به فضيلت از زمان کودکی و
جوانی و پيری آشنا و آگاه بود لذا پيمان ولی  عهدی و خلافت پس از خود را با
اعتماد به خدا ، به نام او بست و خدا نيک می  داند که اين کار را برای از خود
گذشتگی در راه خدا و دين و از نظر اسلام و مسلمانان و طلب سلامت و ثبوت حق و
نجات و رهايی در روزی که مردم در آن روز در پيشگاه پروردگار عالميان به پا
خيزند ، انجام داد .
اکنون اميرمؤمنان فرزندان و خاندان و خواص خود و فرماندهان و خدمتکارانش را
دعوت می کند که ضمن اظهار سرور و شادمانی در امر بيعت پيشدستی کنند و بدانند
که اميرمؤمنان طاعت خدا را بر هوای نفس درباره فرزند و اقوام و نزديکان خويش
مقدم شمرد و او را ملقب به رضا کرد . زيرا که او مورد پسند و رضای اميرمؤمنان
است . پس ای خاندان اميرمؤمنان و کسانی که از فرماندهان و نظاميان و عموم
مسلمانان در شهر هستيد به نام خدا و برکاتش و به حسن قضای او درباره دين و
بندگانش برای اميرمؤمنان و برای علی بن موسی الرضا پس از او بيعت کنيد . چنان
بيعتی که دستهای شما باز و سينه هايتان گشاده باشد و بدانيد که اميرمؤمنان اين
کار را برای اطاعت امر خدا و برای خير خود شما انجام داد و خدا را سپاسگزار
باشيد که مرا بدين امر ملهم کرد و آن در اثر حرص و اصراری بود که مرا به رشد و
صلاح شما بود و اميدوار باشيد که اين کار در جمع الفت و حفظ خونها و رفع
استقامت امور شما مؤثر است و فايده آن به شما باز می گردد و بشتابيد به سوی
طاعت خدا و فرمان اميرمؤمنان که اگر بشتابيد موجب امنيت و آسايش است و خدا
را در اين امر سپاس گزاريد که اگر خدا خواهد بهره آن را خواهيد ديد " .
اين نامه را عبد الله مامون در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201، به دست خود
نگاشت .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:31

آنچه پشت عهدنامه به خط امام رضا ( ع ) نگاشته شده است
" بسم الله الرحمن الرحيم . ستايش و سپاس خدای  راست که آنچه خواهد به انجام
رساند . زيرا نه فرمانش را چيزی باز گرداند و نه قضايش را مانعی باشد . به
خيانت ديدگان آگاه و اسرار نهفته در سينه ها را می داند ، و درود بر خدا و
بر پيامبرش محمد پايان بخش رسولان و بر اولاد پاک و پاکيزه او باد .
من ، علی موسی بن جعفر ، می گويم : همانا اميرمؤمنان که خدا او را در استواری
کارها کمک کند و به او رستگاری و هدايت توفيقش دهد آنچه را ديگران از حق ما
نشناخته بودند باز شناخت . رشته رحم و خويشاوندی را که از هم گسيخته شده بود به
هم پيوست و دلهايی را که بيمناک شده بودند ايمنی بخشيد . بل آنها را پس از
آن که تلف شده بودند جان بخشيد و از فقر و نياز مستغنی  کرد . و تمام اين کاره
را به منظور خشنودی پروردگار جهانيان انجام داد و پاداشی از غير او نخواست که
خداوند شاکران به زودی جزا دهد و پاداش نکوکاران را تباه نکند .
او ولايت عهد امارت کبرای خود را به من واگذار کرد چنانچه بعد از او زنده
بمانم عهده دار آن گردم پس هر کس گرهی را که خداوند به بستن آن فرمان داد
بگشايد و رشته ای را که خداوند پيوست آن را دوست دارد از هم بگسلد حرمت حريم
خدا را مباح شمرده و حلال او را حرام کرده است . زيرا با اين کار امام را حقير
کرده و پرده اسلام را از هم دريده است . رفتار گذشتگان نيز بدين گونه بوده است .
آنان بر لغزشها صبر کردند و به صدمات و آسيبهای  ناشی از آن اعتراض نکردند زيرا
از پراکندگی کار دين و از به هم خوردن رشته اتحاد مسلمانان می ترسيدند و اين
ترس بدان جهت بود که مردم به زمان جاهليت نزديک بودند و منافقان هم انتظار
می کشيدند تا راهی برای ايجاد فتنه باز کنند من خدا را بر خود شاهد گرفتم که اگر
مرا زمامدار امور مسلمانان کرد و امر خلافت را به گردن من نهاد درميان مسلمانان
مخصوصا فرزندان عباس چنان رفتار کنم که به اطاعت خدا و پيامبرش مطابق باشد .
هيچ خون محترمی را نريزم و مال و ناموس کسی را مباح نکنم ، مگر اين که حدود
الهی ريختن آن را جايز شمرده و واجبات دين آن را مباح کرده باشد ، تا حدود
توانايی و امکان در انتخاب افراد کاردان و لايق بکوشم و بدين گفتار بر خويشتن
عهد و پيمان محکم بستم که در نزدش درباره انجام آن مسک ول خواهم بود که او
فرمايد : به پيمان وفا کنيد که نسبت به انجام آن مسؤول هستيد . و اگر از خود چيز
تازه ای به احکام الهی افزودم و يا آنها را تغيير و تبديل کردم ، مستوجب سرزنش
و سزاوار مجازات و عقوبت خواهم بود . و پناه می  برم به خداوند از خشم او و با
ميل و رغبت به سوی او رو می کنم که توفيق طاعتم دهد و ميان من و نافرمانيش
حايل گردد و به من و مسلمانان عافيت عنايت فرمايد . و من نمی دانم که به من و
شما چه خواهد شد .
حکم و فرمانی نيست مگر برای خداوند او به حق داوری  می کند و بهترين جداکنندگان
است . لکن من برای امتثال امر اميرمؤمنان اين کار را بر عهده گرفتم و خشنودی او
را برگزيدم . خداوند من و او را نگاهداری کناد . خدا را در اين نوشته بر خود
گواه گرفتم و خدا به عنوان شاهد و گواه بس است .
اين نامه را در حضور اميرمؤمنان که خدا عمر او را دراز گرداناد و فضل بن سهل و
سهل بن فضل و يحيی بن اکثم و عبدالله بن طاهر و ثمامة بن أشرس و بشر بن معتمر و
حماد بن نعمان ، در ماه رمضان سال 201به خط خود نوشتم . "
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:32

گواهان طرف راست
يحيی بن اکثم در پشت و روی اين مکتوب گواهی داده و از خداوند خواسته که امير
مؤمنان و همه مسلمانان خجستگی اين عهد و ميثاق را دريابند . عبدالله بن طاهر به
حسين به خط خويش در تاريخی که در اين عهد نامه مشخص است گواهی خود را بر آن
نوشته است .
حماد بن نعمان نيز پشت و روی اين عهد نامه را گواهی  کرده است و بشر بن معتمر
نيز در همان تاريخ مانند همين گواهی را داده است .



گواهان طرف چپ
اميرمؤمنان ، که عمرش دراز باد ، خواندن اين صحيفه ، يعنی صحيفه ميثاق ، را
مرسوم ساخت . اميدوارم بدين ميثاق و به حرمت سرورمان رسول خدا ( ص ) ، از
صراطگذر کند . ميان روضه و منبر بر سرهای شاهدان ، به چشم و گوش بنی هاشم و
ساير اوليا و انصار پس از کامل شدن شروطبيعت بر آنان بدانچه اميرمؤمنان حجت
را بر همه مسلمانان تمام کند و شبهه ای را که انديشه های  نادانان پيش می کشيدند ،
باطل سازد و خداوند مؤمنان را بر آنچه شما برآنيد وا مگذارد و فضل بن سهل به
امر اميرمؤمنان در همان تاريخ در اين عهد نامه نوشت .
اين مطلبی بود که مؤلف کشف الغمه آن را ذکر کرده بود . سبط بن جوزی در تذکره
الخواص در اين باره گويد : آنگاه اين عهد نامه در جميع آفاق و در کعبه و ميان
قبر رسول الله ( ع ) و منبر وی خوانده شد و خواص مأمون و بزرگان دانشمند بر آن
شهادت دادند . از اين جمله است شهادت فضل بن سهل که به خط خويش نوشته :
" شهادت دادم بر اميرمؤمنان عبد الله مأمون و برابو الحسن علی بن موسی بن جعفر
بدانچه واجب گرداندند تا حجتی بر آنان برای مسلمانان باشد . و بدان شبهه جاهلان
را باطل کنند . فضل بن سهل در تاريخ مذکور نوشته است : و عبد الله بن طاهر نيز
به مانند همين امر را شهادت داده است . و يحيی اکثم قاضی و حماد بن ابوحنيفه و
ابوبکر و وزير مغربی و بشر بن معتمر به همراه گروه بسياری از مردم بر اين امر
شهادت
آخرين ويرايش توسط ganjineh در سه شنبه 10 بهمن 1385 07:47, ويرايش شده 1 در کل.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:33

صورت درهمی که در زمان امام رضا ( ع ) به امر مأمون ضرب شد
چنان که مؤلف کتاب مطلع الشمس و از گروهی از علماو مجتهدان گواهی گرفته است
و آنان به خط و مهر خود آن را تأييد کرده اند ، شکل درهمی که در زمان امام رضا
( ع ) و به فرمان مامون ضرب شد و اصل صورت به خط کوفی است و با خط نسخ نيز
نقش گرديده چنين است :
در وسط يکی از دو طرف سکه در هفت سطر چينن حک شده است :
الله
محمد رسول الله
المامون خليفه الله
مما امر به الامير الرضا
ولی عهد المسلمين علی بن موسی
ابن علی بن ابی طالب
ذوالرياستين
و در طرف ديگر سکه در چهار سطر چنين حک شده است :
لا اله الا الله
الله وحده
لا شريک له
المشرق
و بر يکی از دو طرف درهم به شکل دايره وار نوشته شده است :
" محمد رسول الله ارسله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين کله و لو کره
المشرکون " .
و بر طرف ديگر شکل دو دايره داخلی و خارجی به چشم می خورد که بر دايره داخلی
چنين نوشته اشده است : " بسم الله ضرب هذا الدرهم بمدينة اصبهان سنة اربع و
مأئتين " .
و بر دايره خارجی چنين نوشته شده است : " فی بضع سنين لله الامر من قبل و من بعد
و يومئذ يفرح المومنون " .
شايان تذکر است که کتابت اين درهم ، اگر درست باشد ، تاييد می کند که وفات
امام رضا ( ع ) در سال 206بوده و بدين ترتيب قولی  که وفات آن حضرت را در سال
203يا کمتر دانسته اند تضعيف می شود . مگر آنکه بگوييم اين درهم ، پس از
وفات امام ( ع ) و فقط به منظور تبرک به نام آن حضرت ضرب شده و ضرب آن به
فرمان مأمون نبوده است . ( و الله اعلم ) .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:34

حرکت امام رضا ( ع ) برای خواندن نماز عيد در مرو و بازگرداندن
آن حضرت پيش از اقامه نماز
شيخ مفيد در ارشاد می نويسد : علی بن ابراهيم از ياسر خادم وريان بن صلت از هر
دو آنها نقل کند که گفتند : بعد از آن که مأمون امام رضا ( ع ) را به ولايت عهدی
خود منصوب کرد ، چون روز عيد شد مأمون کسی را به نزد امام رضا ( ع ) فرستاد که
وارد شود و برای خواندن نماز عيد و ايراد خطبه بيرون رود .
امام رضا ( ع ) به وی پيغام داد : تو خود شروطی  که در ولی عهدی من است ، به
خوبی می دانی . بنابر اين مرا از نماز خواندن با مردم معذور دار . مأمون پاسخ
داد : تنها قصد من از اين کار آن است که دلهای مردم در ولی عهدی  شما مطمئن و
استوار گردد و نيز بدين وسيله فضل و برتری تو را بشناسند و پيوسته پيغامگزاران
در اين خصوص ميان امام ( ع ) و مأمون رفت و آمد می کردند . چون مأمون بر
پافشاری خود افزود ، امام ( ع ) به وی پيغام داد : اگر مرا از اين کار معذور داری
خوشحال تر می شوم و اگر مرا معذور نداری برای نماز چنان خارج می شوم که پيامبر
( ص ) و اميرمؤمنان بيرون می رفتند . مأمون پاسخ داد : هر طور که می خواهی بيرون
شو . و به اميران و حاجبان و مردم دستور داد که اول بامداد برای نماز در خانه
حضرت رضا ( ع ) بروند . راوی گويد : مردم برای ديدار امام رضا ( ع ) بر سر
راهها و روی بامها نشسته بودند و زنان و کودکان نيز همگی بيرون ريخته و چشم به
راه آمدن آن حضرت بودند . همه اميران و سربازان نيز درخانه آن امام ( ع ) ،
آمدند و سوار بر مرکبهای خود ايستاده بودند تا آن که آفتاب بر آمد . آنگاه
حضرت رضا ( ع ) غسل کرد و جامه اش را پوشيد و عمامه سفيدی از کتان بر سر بست
که يک طرف آن را به سينه و طرف ديگرش را ميان دو شانه اش انداخته و کمی هم
عطر زده بود . سپس عصايی به دست گرفت و به همراهان خود فرمود : شما نيز کاری
کنيد که من کردم . آنان هم پشاپيش امام ( ع ) به راه افتادند . امام پای
برهنه در حالی که زير جامه خود را تا نصف ساق پا بالا زده بود و دامن لباسهای
ديگر را به کمر زده بود ، به راه افتاد تا به در خانه رسيد پس اندکی راه رفت و
آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و تکبير گفت و همراهان آن حضرت نيز تکبير
گفتند . سپس به راه افتاد تا به در خانه رسيد .
سربازان آن حضرت را که بر آن حال ديدند همگی  از مرکبها پايين آمدند خوشحال
ترين آنان در آن هنگام کسی بود که چاقويی همراه داشت که می توانست به وسيله آن
بند نعلين خود را ببرد و پابرهنه شود . سپس حضرت ( ع ) در آستانه در تکبير
گفت و مردم نيز با او تکبير گفتند . آن چنان که گويی  آسمان و در و ديوار با او
تکبير می گفتند . مردم که حضرت رضا ( ع ) را به آن حال ديدند و صدای تکبيرش را
شنيدند چنان بلند گريستند که شهر مرو به لرزه در افتاد .
اين خبر به مأمون رسيد . فضل بن سهل ذو الرياستين گفت : ای امير مؤمنان ! اگر
علی  بن موسی الرضا با اين حال به مصلی برود مردم شيفته او خواهند گشت و همه ما
بر خود انديشناک خواهيم شد . پس کسی را به سوی او بفرست تا وی بازگردد .
مأمون کسی را فرستاد وی از جانب مأمون به امام رضا ( ع ) گفت : ما شما را به
زحمت و رنج انداخته ايم حال آن که دوست نداريم رنج و سختی به شما برسد . شما
از همين جا باز گرديد و همان کسی که با مردم معمولا نماز می خوانده امروز نيز
نماز می گزارد .
پس امام رضا ( ع ) کفش خود راخواست و آن را پوشيد و سوار بر مرکب خويش شد و
بازگشت . در آن روز کار نماز عيد مردم بر هم خورد و نماز مرتبی خوانده نشد .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:34

بقيه اخبار امام رضا ( ع ) با مأمون
مردی را به نزد مأمون بياوردند . مأمون خواست گردن آن مرد را بزند . امام رضا
( ع ) در آن مجلس حاضر بود . مأمون به امام روی کرد و پرسيد : ای ابوالحسن
درباره اين کار چه نظری داری ؟ امام ( ع ) فرمود : من می گويم خداوند به نيکويی
عفو جز بر عزتت نيفزايد . مأمون نيز از آن مرد در گذشت .
آبی در نثر الدرر روايت کرده است که مأمون به امام رضا ( ع ) گفت : ای ابو
الحسن ! به من پاسخ ده که جدت ، علی بن ابی طالب ، چگونه تقسيم کننده بهشت و
جهنم است ؟ گفت ای اميرمؤمنان ! آيا از پدرت از پدرانت از عبد الله بن عباس
برايت روايت نکرده اند که گفت : از پيامبر ( ص ) شنيدم که می فرمود : حب
علی ايمان و دشمنی با او کفر است ؟ مأمون گفت : آری . امام فرمود : پس علی
تقسيم کننده بهشت و جهنم است . مأمون گفت : خدا مرا پس از تو زنده مگذارد ای
ابو الحسن ! گواهی می دهم که تو وارث علم رسول خدايی ( ص ) !
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:35

جلسه ای که امام رضا ( ع ) در آن به پرسش های  مأمون در خصوص آياتي
که به ظاهر بر عدم عصمت پيامبران دلالت می کنند ، پاسخ می دهد
صدوق در عيون اخبار الرضا گويد : تميم بن عبد الله بن تميم قرشی ونيز پدرم از
حمدان بن سليمان نيشابوری از علی بن محمد بن جهم حديث کردند که گفت : در
مجلس مأمون حضور داشتم . امام رضا ( ع ) نيز نزد او بود . مأمون از آن حضرت
پرسيد : ای پسر رسول خدا ( ص ) آيا يکی از اعتقادات تو اين نيست که پيامبران
معصوم هستند ؟ فرمود : بلی . پرسيد : پس معنای اين سخن خداوند عزوجل چيست که
فرمود : پس آدم پروردگارش راسر پيچيد پس گمراه شد ؟ امام پاسخ داد : خداوند
تبارک و تعالی به آدم گفت : تو و همسرت در بهشت سکنی گزين و از آن هر چه
می خواهيد برخوردار شويد ولی به اين درخت نزديک مشويد و به آنان درخت گندم را
نشان داد و گفت پس از ستمگران خواهيد شد .
حال انکه به آنان نفرمود از اين درخت نخوريد نه از درختی که همجنس آن باشد .
آن دو به آن درخت نزديک نشدند بلکه از درختی  غير آن درخت خوردند ، چرا که
شيطان آنان را وسوسه کرد و گفت : " پروردگارتان شما را از اين درخت نهی نکرد "
بلکه او شما را از غير اين درخت منع کرد و شما را از خوردن آن باز نداشت
مگر آن که شما دو فرشته شويد يا در زمره جاودانگان درآييد و برای آنان قسم ياد
کرد که از خيرخواهان است " .
و آدم و حوا پيش از اين ماجرا نديده بودند که کسی به دروغ به خداوند سوگند
بخورد . " پس شيطان آن دو رابه فريب و دروغ راهنمايی  کرد " و آن دو از آن
درخت خوردند آنان به سوگند دروغ شيطان به خدا اعتماد کردند و اين ماجرا پيش از
نبوت آدم بوده و جزو گناهان کبيره ای به حساب نمی آيد که آدم رامستحق عذاب
کند . بلکه اين از گناهان صغيره ای بود که پيامبران پيش از بعثت مرتکب آن
می شوند و خدا هم از آن در می گذرد . چون خداوند آدم را برگزيد و او را پيامبر
قرارداد ، ديگر مرتکب گناه ، چه صغيره يا کبيره ، نشد و خداوند عزوجل فرموده
است : " و آدم پروردگارش را سر پيچيد پس گمراه شد سپس پروردگارش او را
برگزيد پس آدم توبه کرد و آنگاه هدايت يافت " و خداوند نيز فرموده است :
" همانا خدا آدم و نوح و آل ابراهيم عمران را بر جهانيان برگزيد . "
مأمون پرسيد : پس معنای اين سخن خداوند چيست که فرمود : " پس چون به آن پدر و
مادر فرزندی صالح عطا شد او را شريکان خود در آنچه به آنها عطا گرديد قرار
دادند " امام رضا ( ع ) به او فرمود : حواء فرزندی  برای آدم آورد و آدم و حواء
با خداوند عهد بستند و گفتند : " اگر به ما فرزند صالحی دهی از سپاسگزاران
خواهيم بود پس چون خداوند فرزند صالحی به آنان عطا کرد که خلقتی نيکو و به
دور از آفت داشت . آنچه خداوند به آن دو داد دو صنف بود يکی مذکر و ديگری
مونث . پس آن دو صنف را برای خداوند تعالی قرار داد و خدا را در آنچه به آن دو
داده بود ، شريک قرار دادند و مانند يک پدر و مادر خدا را سپاس نگزاردند . خدا
هم فرمود : " پس خدای برتر است از آنچه به او شرک می  ورزند " مأمون با شنيدن
اين پاسخها گفت : گواهی می دهم که تو به حقيقت فرزند رسول خدايی . اينک از اين
فرمايش خداوند عزوجل در حق ابراهيم که گفت : " پس چون شب او را فرا گرفت
ستاره ای ديد و گفت : اين پروردگار من است " امام رضا ( ع ) فرمود : ابراهيم
با سه گروه برخورد کرد .
گروهی زهره و گروهی ماه و گروهی ديگر خورشيد را می  پرستيدند . اين برخورد هنگامی
رخ داد که ابراهيم از نهانگاه خود بيرون آمده بود ، و وقتی شب فرا رسيد و زهره
را ديد بر سبيل انکار و استخبار گفت : اين پروردگار من است . چون ستاره افول
کرد ابراهيم گفت : من افول کنندگان را دوست نمی دارم . زيرا افول از صفات
محدث است نه قديم . سپس چون ماه را ديد که نور می افشاند گفت : " اين
پروردگار من است " . بر سبيل انکار و استخبار و چون ماه نيز افول کرد گفت :
" اگر پروردگارم مرا هدايت نکند از گروه گمراهان خواهم شد " . سپس چون صبح فرا
رسيد و خورشيد را ديد که نور می افشاند گفت : " اين پروردگار من است اين بزرگ
تر است " . يعنی بر وجه انکار و استخبار گفت اين خورشيد که از ماه و زهره
بززگ تر است پروردگار من است . سخن ابراهيم اخباری  و در حقيقت اقرار به خدايی
خورشيد و ماه و زهره نبود . چون خورشيد هم افول کرد : ابراهيم به هر سه گروه
گفت : " ای قوم ! من از آنچه شريک می گيريد بيزارم همانا من با ايمان خالص
روی  خود را به سوی کسی متوجه کردم که آسمانها و زمين را بيافريد و من از مشرکان
نيستم " ابراهيم بدانچه گفت می خواست بطلان دين آن سه گروه را روشن سازد و به
آنان ثابت کند که عبادت شايسته زهره و ماه و خورشيد نيست . بلکه لايق آفريننده
آنها و آفريننده آسمانها و زمين است . احتجاج ابراهيم بر قومش ، از الهامات
خدا بر او بود چنان که خداوند خود فرمايد : " و اين حجت ماست که آن را به
ابراهيم بر قومش داديم " .
مأمون گفت : خدا در تو خير و برکت نهد ای ابوالحسن ! اينک از اين فرمايش
خداوند تعالی که فرمود : " و موسی مشتی سخت بر آن مرد نواخت که بدان ضربت
بمرد . موسی گفت : اين از کردار شيطان بود " برايم سخن بگو .امام رضا ( ع )
فرمود : موسی بی خبر وارد يکی از شهرهای تحت سلطه فرعون شد . ورود او در زمانی
ميان مغرب و عشا بود . پس در آن شهر دو نفر را ديد که با يکديگر جنگ می کردند
يکی از هواخواهان او بود و ديگری از دشمنانش . آن که از هواخواهان موسی بود از
وی کمک خواست .
پس موسی به کمک وی شتافت و به حکم خداوند ضربتی  بر آن مرد زد و وی را از پای
در آورد . سپس موسی گفت اين جنگ و جدل ميان آن دو نفر از کردار شيطان بود نه
آنچه موسی انجام داده بود . و سپس در دنبال گفتار خود آورد که شيطان دشمن گمراه
کننده آشکار است . مأمون پرسيد پس معنای  اين سخن موسی چيست که گفت :
" پروردگام ! من به خود ستم کردم پس مرا پنهان کن " . امام ( ع ) پاسخ داد : من
با آمدن به اين شهر خود را در بد جايگاهی  گرفتار ساخته ام پس مرا از چشم
دشمنانت مخفی کن تا بر من دست نيابند و مرا نکشند و در دنبال آيه است که
" خدا هم او را آمرزيد که او پنهان کننده مهربان است " . موسی گفت : پروردگارا
به سبب اين نعمتی که به من داده ای ، يعنی نيرويی  که با يک ضربت آن مرد را از
پای در آوردم ، من هرگز ياور مجرمان نخواهم شد " . بلکه با اين نيرو در راه
تو تلاش می کنم تا خشنود گردی . پس موسی در آن شهر صبح کرد در حالی که ترسان
وبيمناک بود که ناگهان آن کس که ديروز موسی را به ياری طلبيده بود ، باز او را
به دادخواهی فرا خواند موسی به وی گفت تو سخت گمراهی . تو ديروز جنگيدی و
امروز نيز سر جنگ داری اينک تو را ادب می کنم و خواست به او حمله آورد که آن
مرد گفت : " ای موسی آيا چنان که ديروز يکی را کشتی  می خواهی مرا هم بکشی تو جز
گردن کشی در زمين قصد ديگری نداری و نمی خواهی  از مصلحان باشی " . مأمون
گفت : خداوند به تو از سوی انبيا بهترين پاداش دهد . معنای قول موسی به فرعون
که گفت : " آنگاه چنين کردم در حالی که از گمراهان بودم " چيست ؟ امام رضا
( ع ) فرمود : وقتی که موسی نزد فرعون آمد فرعون به وی گفت : " و آن فعل زشت
از تو سر زد و به خدايی ما کافر بودی " ؟ موسی پاسخ داد : " آنگاه چنين کردم که
راه را گم کردم و وارد يکی از شهرهای تحت حکومت تو شدم . پس به خاطر ترسی
که از شما داشتم گريختم پس خداوند به من حکمتی  عطا کرد و مرا از پيامبران قرار
داد " .
خداوند عزوجل نيز به پيامبر تو محمد ( ص ) فرموده است : " الم يجدک يتيما
فاوی " يعنی آيا تو را يگانه و تنها نيافت پس مردم را به سوی تو پناه داد و
" وجدک ضالا " يعنی تو را نزد قومت بی نام و نشان ديد " فهدی " پس آنان را به
شناخت تو هدايت کرد و " وجدک عائلا فاغنی " يعنی با مستجاب قرار دادن دعايت
تورا بی نياز ساخت . مأمون گفت : ای فرزند رسول خدا ! خداوند در تو برکت بنهد
پس معنای اين سخن خداوند عزوجل چيست که گفت : چون موسی به ميقات ما آمد و
پروردگارش با وی سخن گفت ، موسی گفت : پروردگارا خود را به من نشان ده تا به
سويت بنگرم . خدا فرمود : " مرا هرگز نخواهی ديد ... " چگونه موسی بن عمران
نمی دانست که خداوند قابل ديدن نيست و از او چنين درخواستی کرد ؟ امام رضا
( ع ) فرمود : قطعا موسی بن عمران می دانست که خداوند تعالی بی نياز از آن است
که به چشم ديده شود ، اما وقتی که خداوند عزوجل با وی سخن گفت و نجوا کرد به
سوی قوم بازگشت و به آنان خبر داد که خداوند عزوجل با وی سخن گفته و او را به
خود نزديک داشته و با او نجوا کرده است . قومش گفتند : ما به تو ايمان
نياوريم مگر آن که صدايش را بشنويم چنان که تو شنيدی  . آن قوم هفتصد هزار نفر
بودند موسی از آنان هفتاد هزار و سپس هفت هزار و سپس هفتصد و آنگاه هفتاد
نفر انتخاب کرد تا آنان را به ديدار پروردگارشان برد . موسی به همراه آنان به
سوی طور رفت و از خدا خواست که با وی سخن بگويد و صدايش را به آن جمع
بشنواند . پس خدا با موسی سخن گفت و آن جمع کلامش را از بالا و پايين و راست
و چپ و پشت و جلو شنيدند زيرا خداوند آن صدا را در درخت زيتونی ايجاد کرده
بود و آن صدا از درخت بيرون می آمد به طوری  که همگان آن را از هر طرف
می شنيدند . آن جمع گفتند : ما باور نداريم که آنچه شنيديم کلام خدا باشد مگر آن
که خدا را آشکارا ببينيم . چون اين سخن بزرگ را گفتند و بنای سرکشی و استکبار
رانهادند خداوند عزوجل صاعقه ای بر آنان فرستاد و آن صاعقه به سبب ظلمی که آنان
کرده بودند ، همشان را در بر گرفت و آن عده مردند . موسی گفت : خدايا اگر به
سوی بنی اسرائيل بازگردم چه بگويم ؟ آنان خواهند گفت : تو ايشان را بردی و
کشتی زيرا آنچه ادعا کرده بودی ، دروغ بود . پس خداوند آنان را دوباره زنده
و با موسی روانه شان کرد .آنان به موسی گفتند : ای کاش تو از خدا بخواهی که
خودش را به تو نشان دهد تا به او بنگری ، خدا خواسته تو را جواب می دهد آنگاه
تو به سوی ما بازگرد و از چگونگی او ما را آگاه کن ، تا او را چنان که بايد
بشناسيم . موسی پاسخ داد : قوم ! خداوند به چشم ديده نمی شود و کيفيت و چگونگی
ندارد و او فقط از طريق آيات و نشانه هايش دانسته می شود .
آن قوم گفتند : ما به تو ايمان نياوريم مگر آن که از او اين حاجت را بخواهی .
پس موسی گفت : خدايا تو سخنان بنی اسرائيل را شنيدی و تو خود به صلاح ايشان
بهتر آگاهی . آنگاه خداوند تعالی به موسی وحی  کرد که ای موسی آنچه از تو
خواسته اند از من بخواه . من تو را به خاطر نادانی  ايشان بازخواست نمی کنم .
در اين جا بود که موسی گفت پروردگارا ! خودت را به من بنمای تا به سوی تو
بنگرم . خدا فرمود : مرا هرگز نخواهی ديد اما به کوه بنگر اگر بر جای خود برقرار
بماند تو نيز مرا خواهی ديد . پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد آن را متلاشی
ساخت و موسی بی هوش افتاد و چون به هوش آمد گفت : منزهی تو ! به سويت
باز گشتم و من نخستين ايمان آورندگانم . يعنی من از جهل تو به شناخت خود از تو
باز گشتم و من اولين کس از آنانم که ايمان آوردم تو ديدنی نيستی . مأمون گفت :
آفرين ای ابو الحسن ! اينک مرا از اين فرمايش خدا آگاه کن که فرمود : و زليخا
آهنگ يوسف کرد و يوسف آهنگ زليخا را اگر نديده بود برهان پروردگارش را .
امام رضا ( ع ) فرمود : آن زن به طرف يوسف آمد و اگر يوسف هم برهان
پروردگارش را نديده بود حتما به سويی آن زن می شتافت لکن او معصوم بود و معصوم
آهنگ گناه می کند اماآن را انجام نمی دهد .پدرم از پدرش صادق ( ع ) حديث کرد
که فرمود : آن زن آهنگ آن گناه را کرده بود و يوسف آهنگ آن داشت که آن کار را
نکند .
مأمون گفت : آفرين ای ابو الحسن اينک مرا از فرمايش خداوند عزوجل که گفت :
" و ياد آر ذا النون را هنگامی که از قوم خويش خود غضبناک رفت " خبر ده !
امام رضا ( ع ) فرمود : او يونس بن متی ( ع ) بود که قوم خويش را غضبناک رها
کرد و رفت . " فظن ان لن نقدر عليه " يعنی يقين کرد که ما روزی را بر او تنگ
نمی  گيريم مثل قول خداوند عزوجل که فرمود : "و اما اذا ما ابتلاه فقدر عليه زرقه "
يعنی وقتی که روزی را بر او تنگ گيريم پس در تاريکی  شب و تاريکی شکم ماهی
بانگ برداشت که معبودی جز تو نيست ، منزهی تو همانا من از ستمگران بودم . به
رها کردن چنين عبادتی که امکان آن را در شکم ماهی  برايم ميسر ساختی ، پس خداوند
دعای او را اجابت کرد و فرمود : " اگر او از تسبيح کنندگان نمی بود همانا تا
قيامت در شکم ماهی می ماند ".
مأمون گفت : خدا جزايت دهد ای ابو الحسن ! اينک از اين فرمايش خداوند عزوجل
برايم بگو که فرمود : " تا آنجا که پيامبران نا اميد شدند و گمان کردند که وعده
نصرت خدا خلاف خواهد شد ؟ " امام رضا ( ع ) فرمود : خداوند می گويد : هنگامی که
پيامبران از قومشن نااميد گشتند و قومشان گمان کردند که پيامبران دروغ گفته اند
ياری ما به پيامبران رسيد . مأمون گفت : آفرين ای  ابو الحسن ! اينک مرا از اين
سخن خداوند عزوجل آگاه کن که فرمود : " تا خداوند بيامرزد گناهان گذشته و
آينده ات را " ؟ امام رضا ( ع ) فرمود : هيچ کس در نزد مشرکان مکه ، گناهکارتر
از رسول خدا ( ص ) نبود . زيرا آنان به جز خداوند سيصد و شصت بت می پرستيدند
هنگامی که پيامبر به سوی آنان مبعوث شد و ايشان را به توحيد دعوت کرد ، اين
امر بر آنان گران آمد و گفتند : " آيا او چندين خدای ما را منحصر به يک خدا کرد
اين امر شگفت آوری است و گروهی از سران قوم چنين رای دادند که بايد طريقه خود
را ادامه دهيد و در پرستش خدای خود بر همين بتان ثابت قدم باشيد . اين کاری
است که مراد همه است . اين سخن را در آخرين دين هم نشنيده ايم و اين جز ياوه
و دروغ چيز ديگری نيست .
چون خداوند برای پيامبرش ( ص ) فتح مکه را ميسر کرد ، به او فرمود : " ای محمد
همانا ما تو را به فتح مکه آشکاری فيروز گردانديم تا خداوند گناهان گذشته و
آينده تو را بيامرزد" . يعنی گناهانی که نزد مشرکان مکه داشتی زيرا آنان را در
گذشته به توحيد فرامی خواندی و نيز گناهان آينده ات را می آمرزم زيرابرخی از
مشرکان مکه اسلام آوردند و برخی ديگر از مکه خارج شده بودند و کسانی هم که در مکه
مانده بودند قدرت انکار توحيد را نداشتند . بدين ترتيب گناه پيامبر پيش
مشرکان مکه را با پيروزی آن حضرت بر ايشان آمرزيد . مأمون گفت : خدايت جزای
خير نيکو دهد ای ابو الحسن ! اکنون مرا از اين سخن خداوند آگاه فرما که گفت :
" خدا از تو در گذشت چرا که به ايشان اجازه دادی  " ؟ امام رضا ( ع ) پاسخ داد :
اين فرمايش از باب " تو را قصد می کنم وای همسايه تو بشنود " می باشد .
خداوند پيامبر را خطاب کرده ولی در حقيقت امت آن حضرت را منظور نظر داشته
است . و مثل اين است اين فرمايش خداوند که اگر تو شرک ورزی عملت را تباه
کند و از زيانکاران می شوی و نيز اگر تو را استوار نمی گردانيديم نزديک
بود اندکی بديشان مايل شوی مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت : درست می گويی ای
فرزند رسول خدا...
صدوق گويد : اين حديث شگفت آوری است که از طريق علی بن محمد جهم ، با وجود
دشمنی و کينه وی به اهل بيت ( ع ) ، روايت شده است .
در مناقب ابن شهر آشوب آمده است که ابن سنان گفت مأمون روزهای دوشنبه و پنج
شنبه در ديوان مظالم می نشست و امام رضا( ع ) نيز در سمت راست او جای
می گرفت . روزی صوفيی از مردم کوفه را به جرم سرقت نزد وی آوردند . مأمون آن
وفی را احضار کرد و چهره اش را زيبا و نکو ديد . پس گفت : آيا چنين کسی با
اين چهره نيکو دست بدين کار زشت می آلايد ؟ مرد پاسخ داد: اين کار را از روی
اجبار و نه اختيار مرتکب شدم و خداوند نيز فرموده است : " پس هرگاه کسی در
ايام سختی از روی اضطرار نه به قصد گناه چيزی از آنچه حرام شده مرتکب شود گناهی
بر او نيست . " مرا از خمس و غنايم محروم کرده اند . مأمون پرسيد : حق تو از
خمس و غنايم چيست ؟ صوفی پاسخ داد : " بدانيد هر غنيمتی که می گيريد پنچ يک
از آن برای خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مسکينان و در راه ماندگان است "
حق مرا دريغ داشته اند در حالی که من از مسکينان و در راه ماندگان و از حاملان
قرآنم . هر سال از من دويست دينار ، به فرمايش پيامبر ( ص ) ، دريغ
داشته اند . مأمون گفت : من به خاطر اين ياوه ها به هيچ احدی از حدود الهی و
هيچ حکمی از احکام او را در مورد دزد تعطيل نمی  کنم . صوفی پاسخ داد : پس اول
از نفس خويشتن بياغاز و آن را پاک کن و سپس به پاک کردن ديگری همت گمار و
حدود خدا را اول بر نفست جاری ساز و سپس بر ديگران اقامه کن .
راوی گويد : مأمون به امام رضا ( ع ) نگاه کرد و پرسيد : منظور اين مرد چيست ؟
امام ( ع ) فرمود : می گويد : او مورد سرقت قرار گرفته و برای همين به سرقت
دست زده است . مأمون در خشم شد و گفت : به خدا گردنت را قطع می کنم . صوفی
گفت : گردن مرا می زنی در حالی که تو بنده منی  . مأمون گفت : وای بر تو چه
می گويی ؟ گفت : مگر بنده ات از پول فی ء خريداری  نشده است ؟ پس تو بنده هر
مسلمانی که در مشرق و مغرب زندگی می کنند مگر آن که تو را آزاد سازد .
من نيز يکی از مسلمانانم و تو را هنوز آزاد نکرده ام . ديگر آنکه نجس ، نجسی را
پاک نمی سازد بلکه پاک ، پاک کننده است و کسی که بايد مورد اجرای حد قرار
گيرد ، خود حد اجرا نمی کند مگر آن که اول بر خودش حد جاری سازد . آيا
نشنيده ای  که خداوند می فرمايد : " آيا مردم را به نيکی  امر می کنيد و خودتان را
از ياد برده ايد ، در حالی که کتاب آسمانی می خوانيد ، آيا پس نمی انديشيد ؟ "
مأمون به امام رضا ( ع ) نگريست و گفت : نظر شما چيست ؟ امام ( ع ) فرمود :
خداوند عزوجل به پيامبرش ( ص ) فرمود : " بگو پس حجت رسا از آن خداست . "
حجت بالغه ، حجتی است که به جاهل می رسد و او را از ناداني اش باخبر می کند
چنان که عالم به علم خود آن را در می يابد . دنيا و آخرت بر حجت پايدارند و
اينک اين مرد حجت آورده است .
راوی گويد : پس مأمون دستور آزادی آن صوفی را صادر کرد و در نهان بر امام رضا
( ع ) خشم گرفت . اين روايت را شيخ صدووق نيز در عيون اخبار الرضا به سند خود
از محمد بن سنان نقل کرده است .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:37

ازدواج امام رضا ( ع ) با دختر يا خواهر مأمون
صدوق در عيون اخبار الرضا روايت کرده است که مأمون پس از آن که امام رضا را
به ولی عهدی خود منصوب کرد دخترش ام حبيب يا ام حبيبه را در آغاز سال 102به
ازدواج وی در آورد . و در روايت ديگری آمده است : مأمون دخترش ام حبيبه را به
ازدواج امام رضا ( ع ) در آورد و دخترش ام الفضل را برای امام جواد ( ع )
نامزد کرد . و آن حضرت با پوران دختر حسن بن سهل در يک روز ازدواج کرد . مسعودی
در اثبات الوصيه گويد : مأمون دخترش و بنا بر قولی خواهرش مکنی به ام
ابيهارا به همسری امام رضا ( ع ) در آورد . وی می  گويد : روايت صحيح آن است که
ام حبيبه خواهر مأمون بود . زيرا مأمون از امام خواست که از وی خواستگاری کند .
همين که مردمان جمع شدند امام ( ع ) خطبه ای خواند و در پايان آن گفت : و دختری
که ام حبيبه نام دارد و خواهر اميرمؤمنان عبد الله بن مأمون است برای صله رحم و
پيوند با يکديگر خواستگاری می کنم و صداق او را پانصد درهم قرار می دهم آيا ای
اميرمؤمنان اورا به همسری من می دهی ؟ مأمون گفت : آری او را به همسری تو
دادم امام هم فرمود : پذيزفتم و بدان خرسندم .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

Major I

Major I



نماد کاربر
پست ها

5234

تشکر کرده: 17 مرتبه
تشکر شده: 353 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 25 خرداد 1385 14:47

محل سکونت

http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

آرشيو سپاس: 4023 مرتبه در 1451 پست

توسط ganjineh » سه شنبه 10 بهمن 1385 07:40

عزم مأمون بر خروج از مرو به قصد بغداد و انگيزه اين تصميم و ذکر اخباری
که به امام رضا ( ع ) مربوطاست
برای بيان اين گوشه از تاريخ ناگزير به ذکر مقدمه ای تاريخی هستيم . طبری در
تاريخش می نويسد : مأمون در سال 168، اداره تمام سرزمنيهايی  که طاهر بن حسين
در نواحی جبال و فارس و اهواز و بصره و کوفه و حجاز و يمن فتح کرده بود به
حسن بن سهل سپرد . و به طاهر که مقيم بغداد بود نوشت که اين سرزمينها را به
خلفای حسن بن سهل تسليم کند و خود عازم رقه شود و ولايت موصل و جزيره و شام و
مغرب را بر عهده وی نهاد . اين طاهربن حسين خزاعی  همان کسی بود که بغداد را فتح
کرد و امين را به قتل رسانيد . در سال 199حسن بن سهل ، که امور حرب و خراج بر
عهده وی بود از طرف مأمون به بغداد آمد و کارگزاران خود را در نواحی و شهرها
گسيل داشت . هرثمه بن اعين از لشکريان بنی عباس در عراق بود که وقتی حسن بن
سهل بدانجا وارد شد ، ولاياتی را که زير تسلط داشت به حسن تسليم کرد . و خود در
حالی که نسبت به حسن خشم گرفته بود به سوی خراسان روانه گشت تا آن که به حلوان
رسيد . ابو السرايا در کوفه خروج کرد و کارش بالا گرفت او با هيچ سپاهی مواجه
نمی شد جز آن که آنان را تار و مار می کرد . پس حسن به هرثمه پيغام داد تا
بازگردد و با ابو السرايا بجنگند اما هرثمه از پذيرفتن اين پيشنهاد امتناع
می کرد . لکن حسن همچنان بر پيشنهاد خود پافشاری  کرد تا آن که هرثمه پذيرفت .
در نتيجه ابو السرايا شکست خورد و کشته شد . همين که هرثمه از کار جنگ با ابو
السرايا فراغت يافت ، از کوفه خارج شد تا به خراسان رسيد . پيغامهايی از مأمون
به او رسيده بود مبنی بر آن که از خراسان بازگردد و به شام يا حجاز برود .
اما هرثمه به اين فرمان وقعی ننهاد و گفت : من باز نمی گردم مگر آن که به
نزد اميرمؤمنان در آيم . قصد وی در حقيقت ابراز گستاخی  به مأمون بود . زيرا وی
گمان می کرد مأمون مراتب خيرخواهی هرثمه را نسبت به خويش و پدرانش می داند .
هرثمه با اين کار خود می خواست مأمون را از تدبيرها و نقشه های فضل و اخباری که
از وی پوشيده بود ، آگاه کند و مأمون را رها نکند مگر آن که وی را راهی بغداد
کند . فضل از قصد هرثمه آگاه شد و مأمون را نسبت به وی بد دل کرد و گفت :
هرثمه ، برای ابو السرايا دسيسه چينی کرد و او يکی از سربازان هرثمه بود تا
آنکه آن کرد که کرد و اگر هرثمه می خواست که ابو السرايا آن کار را نکند وی هم
دستورش را اطاعت می کرد . از سويی ديگر امير مؤمنان نامه ها و پيغامهايی برای
هرثمه نوشت که بازگردد اما هرثمه از روی گستاخی اطاعت نکرد .
چون هرثمه به پيشگاه مأمون رفت با وی  درشتی کرد . پس رفت تا از وی پوزش
طلبد اما مأمون نپذيرفت و بينی اش را شکستند و بر شکمش لگد کوفتند و او را
زندانی کردند ، سپس بر او هجوم برده به قتلش رساندند و به مأمون خبر دادند که
هرثمه مرد . اين واقعه در سال 200به وقوع پيوست . حسن بن سهل در مدائن بود که
هرثمه به خراسان روانه گرديد و پيش از وی علی  بن هشام بر بغداد ولايت داشت .
چون مردم بغداد از آنچه با هرثمه انجام شده بود ، آگاه شدند علی بن هشام را از
بغداد بيرون راندند و حسن بن سهل نيز به سوی واسط گريخت . اين واقعه هم در
اوايل سال 201بود . عيسی بن محمد بن ابو خالد بن هندوان با طاهر بن حسين در رقه
بود . پس به بغداد آمد و او و پدرش برای جنگ با حسن بن سهل همراه با مردم
بغداد جمع شدند . پدر عيسی در يکی از برخوردها مجروح شد و درگذشت . آنگاه وقتی
که حسن بن سهل ديد نمی تواند از عهده کار عيسی  برآيد با وی دست مصالحه و آشتی
داد و مأمون در همين سال بود که با رضا ( ع ) به عنوان ولی عهد بيعت کرد . در
همين ايام نامه ای از جانب حسن بن سهل به عيسی  بن محمد بن ابو خالد رسيد که در
آن وی را آگاه کرده بود که مأمون ، با رضا به عنوان ولايت عهد بيعت کرده و
دستور داده است که جامه سياه را کنار گذارند و جامه سبز بپوشند . همچنين وی در
آن نامه به عيسی دستور داده بود که از ياران و سربازان و لشکريان و بنی هاشم
برای ولايت عهدی رضا ( ع ) بيعت گيرد و آنان را وادارد تا قباها و کلاهها و
پرچمهای خود را سبز کنند و مردم بغداد را نيز به رعايت اين امور وادارد . مردم
بغداد برخی گفتند : بيعت می کنيم و جامه سبز می پوشيم و برخی گفتند : نه بيعت
می کنيم و نه جامه سبز می پوشيم و خلافت را از ميان فرزندان بنی عباس بيرون
نمی بريم و اين دسيسه ای است از سوی فضل بن سهل . فرزندان عباس خشمناک شدند
و در ملاقاتهای خود با يکديگر می گفتند : يکی را از ميان خود به ولايت برگزينيم
و مأمون را از سلطنت خلع کنيم . سپس با ابراهيم بن مهدی بيعت کردند و مأمون
را از خلافت بر کنار داشتند . اين ماجرا در روز سه شنبه بيست و پنجم ذی الحجه
سال 201اتفاق افتاد . ابو علی حسين در عيون گفته است چون مأمون با حضرت
رضا ( ع ) به عنوان ولی عهد دست بيعت داد و عباسيان در بغداد از اين امر آگاه
شدند ، از اين مسأله بس ناخشنود گشتند و ابراهيم بن مهدی عموی مأمون ، معروف
به ابن اشکله ، را علم کرده با وی به عنوان خليفه دست بيعت دادند و مأمون را
از خلافت خلع کردند . ابراهيم آوازه خوان مشهوری بود که به نواختن عود بسيار عشق
می ورزيد و همواره به شرابخواری اشتغال داشت . به گونه ای که تنی چند از شاعران
مانند ابو فراس و دعبل در اشعار خود اين خصوصيات وی را توصيف کرده اند .
مأمون به حسن بن سهل دستور داد که بغداد را محاصره کند .
بين سپاهيان ابراهيم و سپاهيان حسن بن سهل جنگ در گرفت و کار در عراق از هم
گسيخت اما مأمون از اين امر آگاهی نداشت و فضل هم اخبار را از وی پنهان
می کرد و ديگران هم از ترس فضل ، نمی توانستند مأمون را از حقيقت ماجرا آگاه
کنند . ولی امام رضا ( ع ) مأمون را از اين قضايا مطلع می کرد و به وی پيشنهاد
داد که به سوی بغداد در حرکت شود .
طبری گويد : گفته شده است که علی بن موسی بن جعفر بن محمد علوی ( ع ) مأمون را
از فتنه و کشتارهايی که از زمان قتل برادرش دامنگير مردم شده بود آگاه کرد و او
را از پنهان کاری فضل در رساندن اخبار به وی ، مطلع می نمود و به ومی خبر داد که
خاندانش و گروهی از مردمان در صدد انتقامجويی  از اويند و عمويش ابراهيم بن
مهدی را به خلافت برکشيده اند . مأمون گفت : آنان ابراهيم را خليفه نمی دانند
بلکه بنابر آنچه فضل گفته وی را رئيس خود قرار داده اند و به فرمان او کار
می کنند . امام رضا ( ع ) به وی گفت که فضل به او دروغ گفته و نادرستی پيشه
کرده است و جنگ ميان سپاهيان ابراهيم و حسن بن سهل برقرار است ومردم با او
به خاطر جايگاه خود و برادرش و نيز به خاطر جايگاه من و به خاطر بيعت تو با من
با وی در جنگ شده اند . مأمون پرسيد : چه کسی  از اين اخبار آگاه است ؟ امام
( ع ) گروهی از بزرگان سپاه را نام برد . مأمون از آنان خواهان خبر شد اما ايشان
از گفتن اخبار امتناع کردند تا آن که مأمون به خط خويش امان نامه ای برای آنان
نوشت که فضل متعرض آنان نشود سپس آن گروه ، مأمون را از فتنه هايی که
گريبانگير مردم شده بود ، خبر دادند و دشمنی خاندان و موالی و لشکريان را عليه
وی  به اطلاعش رسانيدند و از مشتبه ساختن کار هرثمه توسط فضل وی را آگاهانيدند و
گفتندش که هرثمه آمده بود تا مأمون را نصيحت کند اما فضل برای کشتن او توطئه
چينی کرد و نيز به وی اخطار کرد که چنانچه وی  شخصا در اين کار دقت نظر روا
ندارد خلافت از او و خاندانش بيرون خواهد رفت و طاهر بن حسين به خاطر اطاعتش
از تو ، به گرفتاری دچار آمده و چنانچه خلافت از دست تو بيرون شود ، طاهر از
تمام ولاياتی که تحت سلطه داشت خارج است . و تنها در گوشه ای از مملکت در رقه
سکنی گزيده است . مملکت از هم گسيخته شده است . آنگاه آنان از مأمون خواستند
که خود به طرف بغداد حرکت کند . چون اين اخبار نزد مأمون جامه تحقق پوشيد
دستور حرکت به سوی بغداد را صادر کرد . چون فضل بن سهل تعدادی از آن کسان که
حقيقت اخبار را برای مأمون باز گفته بودند شناخت ، آنان را تحت فشار قرار داد
تا آجا که برخی از آنها را به تازيانه زد و برخی  ديگر را حبس کرد و ريشهای آنها
را کند. پس علی بن موسی الرضا ، مجددا وضع آنان را به مأمون اطلاع داد و امان
نامه وی را برای آن عده ، به او متذکر شد و او نيز به امام اطلاع داد که در رفع
اين مشکل تلاش می کند .
سبط بن جوزی در تذکره الخواص گويد : سيره نويسان گويند: هنگامی که مأمون چنين
کرد بنی عباس در بغداد غوغا به راه انداختند و او را از خلافت بر کنار کردند و
ابراهيم بن مهدی را به خلافت برگزيدند در آن هنگام مأمون درمرو بود و دلهای
هواخواهان و پيروان بنی عباس نسبت به او متفرق شده بود . پس علی بن موسی
الرضا به وی گفت : ای اميرمؤمنان ! خير خواهی  برای تو واجب است و نيرنگ
باختن برای مؤمن روا نيست . عامه ( اهل سنت ) با آنچه تو با من کردی مخالفند و
خاصه ( شيعيان ) نيز با فضل بن سهل مخالف و ناسزاگارند ، تدبير آن است که ما
از تو کناره بگيريم تا خاصه و عامه در اطاعت تو درآيند و کارها سامان يابد .
صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از ياسر خادم روايت کرده است که گفت :
روزی ما نزد حضرت رضا ( ع ) بوديم . چون صدای قفلی  را که بر در خانه مأمون که
در کنار خانه ابو الحسن ( ع ) بود ، شنيديم آن حضرت به ما فرمود : برخيزيد و
از پيش مأمون دور شويد . مأمون آمد همراه وی  نوشته ای بلند بود . امام رضا
( ع ) خواست به احترام مأمون برخيزد اما مأمون او را به حق مصطفی ( ص ) سوگند
داد که برنخيزد . سپس آمد تا خود را نزديک ابو الحسن رسانيد و صورتش را بوسيد
و آنگاه پيش روی آن حضرت ، به متکايی تکيه داد و آن نوشته را بر امام خواند .
در آن نوشته خبر فتح برخی از قرای کابل آمده و گفته شده بود ما قريه فلان و فلان
را فتح کرديم . چون مأمون از خواندن آن نوشته فراغ يافت ، امام رضا ( ع ) از
او پرسيد : آيا فتح قرای شرک تو را شادمان کرده است ؟ مأمون پاسخ داد : آيا به
راستی اين خبر شادی آور نيست ؟ امام ( ع ) فرمود : ای امير مؤمنان ! درباره
امت محمد و خلافتی که عهده دار انجام آن گشته ای از خدا بترس . به راستی تو
کارهای مسلمانان را تباه کرده ای واين کار را به کسی  واگذاشته ای که به غير آنچه
خداوند حکم داده ، رفتار می کند . تو خود در اين شهر نشسته ای و خانه هجرت و
منزل وحی را ترک گفته ای . مهاجران و انصار مورد ستم واقع می شوند و در مورد
هيچ مؤمنی خويشاوندی و پيمانی را رعايت نمی کنند و بر مظلوم روزگاری می گذرد که
به رنج افتاده و از کسب نفقه عاجز مانده است و هيچ کس را نمی يابد که شکايت
به نزد او برد و صدايش به گوش تو نيز نمی رسد پس ای اميرمؤمنان در کارهای
مسلمانان تقوای الهی پيشه گير و به خانه نبوت و معدن مهاجران و انصار بازگرد .
ای اميرمؤمنان ! آيا نمی دانی که والی مسلمانان ، مانند ستون ميانی خيمه است
هر که اراده کند می تواند آن را بگيرد . مأمون گفت : سرورم ! شما چه نظری داريد
امام ( ع ) فرمود : انديشه من آن است که تو از اين شهر خارج شوی و به محل پدران
و نياکانت بازگردی و در کار مسلمانان نظارت کنی  و کار آنان را به ديگری مسپاری
خداوند عزوجل از آنچه تو را بر آن گماشته پرسش خواهد کرد . مأمون گفت : باشد .
تدبير صواب همان است که شما گفتيد . آنگاه مأمون خارج شد و دستور داد سواران
و محمل نشينان جلو بيفتند .
اين خبر به ذوالرياستين رسيد وی بسيار غمگين شد . زيرا در حقيقت کار خلافت به
دست او بود و مأمون نمی توانست پيش او نظری  از خود ارائه دهد و جسارت نداست
که از وی چيزی بپرسد . ولی بعدا با آمدن امام رضا ( ع ) ، مأمون بسيار قوت
گرفت . پس ذوالرياستين به نزد مأمون آمد و به وی گفت : اين تدبيری است که
سرورم رضا مرا بدان فرمان داده است . و انديشه صواب است . ذوالرياستين گفت :
اين تدبير صواب نيست . ديروز برادرت را کشتی و خلافت را از او گرفتی و
برادرانت و همه مردم عراق و همه خاندانت با تو دشمنند آنگاه با اين وضع تو
دومين مشکل راهم ايجاد کرده ای . تو منصب ولايت عهدی  را به ابو الحسن دادی و آن
را از برادرانت دريغ داشتی حال انکه عامه و فقها و علما و آل عباس به اين
تصميم رضايت ندادند و دلهاشان از تو چرکين است . تدبير صواب آن است که تو در
خراسان بمانی تا دلهای مردم بر اين تصميم آرام يابد و کاری را که محمد ، برادرت
کردی از ياد ببرند . ای اميرمؤمنان در اينجا پيرمردان و بزرگانی هستند که به
رشيد خدمت کرده اند و به کارها آشنايند در اين باره با آنان مشورت کن اگر
ايشان اين تصميم را درست دانستند آنگاه به سوی  بغداد حرکت کن . مأمون گفت :
مثلا با چه کسی مشورت کنم ؟ گفت : با کسانی مانند علی بن ابی عمران و ابن
مونس و جلودی . اينان در حقيقت کسانی بودند که با بيعت مأمون با امام رضا
( ع ) مخالف بودند و از اين کار دل خوشی نداشتند . و بدين سبب مأمون آنان را
زندان کرده بود . چون فردا شد ابو الحسن ( ع ) به نزد مأمون آمد وپرسيد : ای
اميرمؤمنان چه کردی ؟ مأمون نيز سخنان ذو الرياستين را برای آن حضرت بازگفت و
دستور داد آن چند نفر را از زندان بيرون و به نزد وی  آوردند . نخستين کسی که به
نزد وی آوردند علی بن عمران بود . همين که چشم علی  بن عمران به امام رضا ( ع )
که در کنار مأمون بود ، افتاد گفت : ای اميرمؤمنان ! تو را به خدا پناه می دهم
که مبادا اين خلافت را که خداوند در شما نهاده و شما را بدان ويژه داشته بيرون
کنی و به دست دشمنانتان بسپاری . به دست کسانی  که پدرانت آنان را می کشتند و
در شهرها آواره شان می کردند . مأمون به او گفت : ای زنازاده ! تو می خواهی پس
از رضا زنده باشی نگهبان گردنش را بزن . او نيز گردن وی را زد . پس از وی ابن
مونس را داخل کردند او نيز چون امام رضا ( ع ) را در کنار مأمون ديد گفت : اين
کسی که در برابر توست به خدا سوگند بتی است که او را پرستش می کنند . مأمون
به وی گفت : ای زنازاده ! تو می خواهی بعد از رضا زنده باشی . نگهبان ! گردنش
را بزن . نگهبان گردن او را نيز زد سپس جلودی  را به محضر آوردند - جلودی در
دوران خلافت رشيد ، هنگامی که محمد بن جعفر بن محمد در مدينه سر به شورش
برداشته بود ، از طرف رشيد مأمور مقابله با وی شده بود و رشيد به او دستور داده
بود که چون بر محمد چيره شد گردنش را بزند و به خانه های آل ابوطالب هجوم برد
و لباس زنانشان را از تن در آورد و بر تن آنها به جز يک جامه باقی نگذارد .
جلودی نيز چنين کرد . همچنين جلودی به در سرای ابو الحسن رضا ( ع ) رفت و همراه
با سپاهيان تحت امرش به خانه آن حضرت هجوم برد چون امام رضا ( ع ) چشمش به
آنان افتاد همه زنان را در يک خانه جای داد و خود بر در خانه ايستاد . جلودی به
آن حضرت گفت : من ، بنا به دستور خليفه ، بايد داخل خانه شوم و جامه زنان را
را از تنشان در آورم . امام رضا ( ع ) فرمود : من خود جامه آنان را برای تو
می آورم و سوگند می خورم که جز يک جامه بر تن آنان چيزی نگذارم . اما جلودی
همچنان به امام اصرار می کرد و آن حضرت نيز برای  وی سوگند می خورد که خودش
چنين می کند تا آنکه جلودی از اصرار باز ايستاد . پس ابو الحسن ( ع ) به خانه
داخل شد و لباس زنان را کند و حتی گوشواره و خلخالها و ازارهايشان و نيز همه
آنچه که در خانه بود ، از کم و زياد ، گرفت و برای جلودی آورد - در اين روز
که جلودی را به محضر مأمون آورده بودند ، امام رضا ( ع ) به مأمون گفت : ای
اميرمؤمنان ! اين پيرمرد را به من ببخش . مأمون گفت : سرورم ! اين مرد کسی
است که با دختران رسول خدا ( ص ) چنان کاری کرد . جلودی به امام ( ع ) ، که در
حال صحبت کردن با مأمون بود و از وی می خواست که جلودی را به او ببخشد و عفو
کند ، نگاه کرد و گمان برد که امام رضا ( ع ) به خاطر کردار گذشته جلودی ، دارد
مأمون را به کشتن او تحريک می کند . پس گفت : ای اميرمؤمنان ! تو را به خدا
و به حق خدمتی که برای رشيد کرده ام ، از تو می  خواهم سخن او را در مورد من
نپذيری . پس مأمون گفت : ای ابو الحسن او مرا از پذيرش خواسته تو معاف داشت
و ما نيز نمی توانيم ذمه خود را از قسم او بری کنيم . سپس خطاب به جلودی گفت :
به خدا سوگند هرگز سخن او را در مورد تو نمی  پذيرم . او را نيز به دو دوستش
ملحق کنيد . آنگاه او را هم گردن زدند .
ذوالرياستين به سوی پدرش سهل باز گشت و مأمون دستور داده بود که سواران و محمل
نشينان پيش افتند ، اما ذو الرياستين آنان را باز گردانده بود . چون مأمون اين
سه نفر را کشت ذو الرياستين پی برد که وی  قصد خروج دارد . امام رضا ( ع ) از
مأمون پرسيد : ای اميرمؤمنان ! با پيش فرستادن سواران حاضر رکاب چه کردی ؟
مأمون گفت : سرورم تو آنان را بدين کار فرمان ده ! پس امام رضا ( ع ) بيرون
آمد و به مردم صيحه ای زد که سواران را پيش آوريد . راوی گويد : گويا آتش در
ميان مردم افتاد پس سواران پيش می آمدند و می  رفتند . ذو الرياستين در منزل
خودش بماند . مأمون در پی او فرستاد و چون بيامد از وی پرسيد : ترا چه شده که
در خانه ات نشسته ای ؟ گفت : ای اميرمؤمنان ! گناه من در پيش خاندان تو و
عامه و مردم بسيار بزرگ است . آنان مرا به کشتن برادر مخلوعت ، امين و بيعت
با رضا ( ع ) نکوهش می کنند و من از بدگويان و حسودان و ستمگران ايمن نيستم .
پس اجازه ده که در غياب تو در خراسان بمانم .
مأمون به وی گفت : ما از تو بی نياز نيستيم . اما آنچه گفتی مبنی بر اينکه از
تو بدگويی می کنند و غائله بر ضد تو بر پا می شود ، بايد بدانی که تو در نظر ما
فردی مورد اعتماد و امين ، خير خواه و دلسوزی . پس برای خود هر ضمان و امانی که
خود بدان اعتماد می کنی بنويس و در آن برای  خودت آن قدر تأکيد کن که بدان
مطمئن شوی . ذو الرياستين رفت و امان نامه ای برای  خود نوشت و همه علما را جمع
کرد و نزد مأمون آورد و آن نوشته را خواند و مأمون هر چه خواسته بود به وی
عطا کرد و به خط خودش در همان نامه " کتاب الحبوه " را نوشت . يعنی نوشت :
من اين اموال و اين زمينها را به تو بخشيدم . و آرزوهای وی را از دنيا بر آورده
ساخت . پس ذو الرياستين گفت : ای اميرمؤمنان ! لازم است خط ابو الحسن نيز در
اين نامه باشد تا او هم هر چه تو به من عطا کرده ای  ، عطا کند . زيرا او ولی عهد
توست . مأمون گفت : تو خود می دانی که ابو الحسن با ما شرط کرده است که چنين
کارهايی انجام ندهد و ما نيز از او چيزی  را که بدان خوش ندارد درخواست
نمی کنيم . تو خود از او بخواه که او در اين خواسته بر تو ابا نخواهد کرد . پس
ذو الرياستين آمد و از امام رضا ( ع ) اجازه دخول خواست . ياسر خادم گويد :
امام رضا ( ع ) سر خود را بلند کرد و پرسيد : ای فضل چه کار داری ؟ گفت :
سرورم اين امان نامه ای است که اميرمؤمنان برای من نوشته و تو در بخشيدن آنچه
اميرمؤمنان عطا کرده ، سزاوارتری . چون ولی عهد مسلمانانی  . امام رضا ( ع ) به
وی گفت : آن را بخوان . آن امان نامه در پوستی  بزرگ بود و فضل بر پای ايستاد و
آن امان نامه را بخواند . چون از خواندن فراغ يافت ، امام رضا ( ع ) به وی
گفت : ای فضل ! اين موارد که خواندی بر ماست به شرط آن که از خداوند بترسی ،
ياسر گويد : امام مقصود خود را در يک کلمه نقض کرد . پس فضل از نزد آن حضرت
بيرون شد .
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
http://ganjineh-elahi.com/

قبليبعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 12 مهمان