نقش پول در چالش نسلهاي طبقه خرده بورژوا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد مباحث و مطالب اقتصادی و مالی به بحث بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج شنبه 25 خرداد 1385, 2:47 pm
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4175 بار
تماس:

نقش پول در چالش نسلهاي طبقه خرده بورژوا

پست توسط ganjineh » سه شنبه 15 اسفند 1385, 8:36 pm

خرده بورژوازي بخشي از بورژوازي است و شامل افراد طبقه ي ميانه در جامعه ي سرمايه داري است كه دارايي اندكي دارند، مثل خانه يا يك تكه زمين . خرده بورژواها را مالكان كوچك،حقوق بگيران و دارندگان مشاغل آزاد تشكيل مي دهند. در معناي ساده تر بايد عموم كاركنان بخش خدمات در هر جامعه را خرده بورژوا ناميد كه با رشد هر چه بيشتر بخش خدمات و صنعتي شدن ايشان نقش سياسي مهم تري را به عنوان رابط بين بورژوازي و پرولتاريا بازي مي كنند. متفكرين چپ درآثار خويش از اين طبقه مياني با عنوان پيشگامان انقلاب پرولتاريايي ياد مي كنند؛اما ببينيم آيا اصولا مي توان در دنياي امروز از وجود چنين طبقه اي صحبت كرد؟
پاسخ را بايد در تعريف طبقه جست. طبقه گروه هاي بسيار وسيعي هستند كه دربرگيرنده ي پايگاه هاي متعدد و مشابهي هستند و از مهم ترين ويژگي هاي آنان مي توان به داشتن شرايط اقتصادي مشترك،منافع اقتصادي مشترك و نيز آگاهي طبقاتي اشاره كرد.
دو ويژگي اول را ميتوان كاملا ً به صورت عيني مشاهده كرد، چراكه درآمد اقتصادي اين افراد در سطحي است كه حتي مي توان آنها را علاوه بر يك طبقه در يك قشر هم جا داد. اما آگاهي طبقاتي: درك اين موضوع شالوده ي ماركسيسم علمي است؛ چراكه گوهر ماركسيسم علمي در اين نكته نهفته است كه نيروهاي محرك واقعي تاريخ مستقل از آگاهي انسان به اين نيروها وجود دارند و اين دقيقا فصل تمايز ديالكتيك ماركس با هگل است. براي هگل فرآيند تفكر، كه او تحت عنوان ايده از آن ياد مي كند خالق جهان است و به ديگر سخن جهان واقعي بازتاب آگاهي انسان است؛ اما در ديالكتيك ماركس انديشه و آرمان چيزي نيست مگرجهان واقعي بازتاب يافته در ذهن انسان. بدين ترتيب آگاهي طبقاتي به معني ميانگين انديشه ها و احساس تك تك افراد سازنده ي طبقه نيست، بلكه همانطور كه لوكاچ مي گويد عبارت است از: ”واكنش عقلاني مناسبي كه با وضعيت شاخص معيني در فرآيند توليد تناسب دارد“. به بيان ديگر نسبت به موقعيت طبقه خود و جايگاه اجتماعي آن در قياس با ساير طبقات آشناست. با اين اوصاف مي توان از وجود طبقه خرده بورژوا سخن به ميان آورد و به صرف همين آگاهي طبقاتي براي ايشان هويت مستقلي از طبقه بورژوازي قايل شد.
قدمت واژه ي بورژوازي به قرون وسطا مي رسد آنجا كه به افراد اهل شهر هاي آزاد يا ‹‹ بورگ ›› كه نه دهقان بودند نه ارباب، بورژوا مي گفتند. ولي بار سياسي اين لغت از بعد از انقلاب كبير فرانسه و نيز در نوشته هاي ماركس جلوه مي كند. ماركس در مانيفست كمونيست بالا ترين نقش انقلابي را از نظر تاريخي براي آنان قايل است اما از نظر فرهنگي بسياري ازنويسندگان از جمله بالزاك ،بورژوازي را نمود پستي و بي ذوقي شمرده اند و معتقدند كه اين طبقه فرهنگ و هنر را به شي ء و كالا تبديل مي كند؛ ولي اتفاقا آنچه سبب تمايز بورژوازي از خرده بورژوازي گشته همين برخورداري از جنبه هاي معنوي و فرهنگي زندگي است كه بورژوازي را متشخص كرده و باعث شده كه نوعي زندگي آريستوكرات وار را پيشه ي خود كند،اما خرده بورژوازي چون به لحاظ طبقاتي كاملا تابع دولت است و با فروپاشي آن به نوعي از ميان مي رود، همواره از اين ذو ق هنري محروم بوده است چراكه ناگزير عمل اجتماعي اش را بر مبناي پايگاه اقتصادي اش تعريف مي كند و از انجام هر نوع عملي كه منجر به از ميان رفتنش بشود امتناع مي ورزد. دقيقا همين ترس از انحلال مي شود كه در قبال تغييرات اجتماعي ـ سياسي و اقتصادي ـ فرهنگي واكنش نشان دهد چراكه اولين تاثير را خواهد پذيرفت.
اما نوع واكنش افراد تشكيل دهنده ي طبقه خرده بورژوا، آنها را در دسته بندي هاي مختلفي قرار مي دهد. يكي مي شود انقلابي، يكي اصلاحگر و ديگري محافظه كار. در اين ميان بررسي زندگي انقلابيون بسيار جالب و بحث برانگيز است. خرده بورژوازي انقلابي كه رسالت خويش را در كمك به تحقق هر چه زودتر انقلاب پرولتاريايي مي بيند، همواره مي كوشد تا به طبقه ي خويش و پرولتاريا آگاهي بخشد تا از اين طريق بستر براي نبرد بزرگ فراهم شود. آنان از مصالح آينده ي خويش دفاع مي كنند و به همين خاطر است كه موضع خويش را ترك مي گويند و خود را در موضع پرولتاريا قرار مي دهند. بسياري از گروه هاي چريكي و انقلابي را همين افراد هستند كه تشكيل مي دهند؛ اما اشتباه در درك مفهوم تكامل مادي تاريخ و روند گذار به سوسياليسم باعث بت شدن مفهوم ايدئولوژي در نزد ايشان مي شود. هرچه جهان بيشتر به سمت سرمايه داري پيش مي رود،آرام آرام بت ايدئولوژي آنان نيز مي شكند و از ادامه ي روند مبارزه دلسرد مي شوند ، و آن را پوچ و عبث مي شمارند. همه ي مشكل بر سر نفهميدن اين جمله است كه:‹‹ انسان ها هستند كه تاريخ خود را مي سازند اما نه دقيقا مطابق با خواسته ها و تمايلاتشان.››
ماركس جهاني شدن را به عنوان آخرين مرحله ي سرمايه داري پيش بيني كرده بود،اما واقعاً چقدر از عمر جهاني شدن به آن مفهوم اوج سرمايه داري گذشته است؟ عمر شركت هاي چند مليتي به نيم قرن هم نمي رسد و روابط تجارت جهاني از بعد از سال 2000 است كه وارد مرحله ي جديدي شده و اين مدت زماني بسيار ناچيز در تاريخ است. براي شروع و تكامل و پايان هر مرحله از تاريخ زمان زيادي لازم است ؛ درست مثل لايه هاي خاك كه براي تشكيل هر سطح از آن قرن ها زمان نياز است. چنانكه مي بينيم در سراسر قرون چهارده، پانزده و شانزدهم نظام هاي پادشاهي و فئوداليسم حاكمند؛ از اواخر قرن شانزدهم است كه آرام آرام جنبش هاي روشنگري شكل مي گيرند و روند مذكور بعد از دو قرن تازه پا در مرحله ي صنعتي شدن و روي كار آمدن بورژوازي مي گذارد.
ماركس به شرح و تفسير ماترياليسم تاريخي به مثابه نظريه اي علمي مي پردازد اما براي آن زمان مشخص نمي كند، و اين نكته اي است كه بايد به كساني كه معتقدند پيش بيني ايشان غلط از آب درآمده متذكر شد. وقتي آنها به نقش انسان ها در ساختن تاريخ اشاره مي كند، به نوعي اعلام مي دارد كه تاخير زماني در گذر از مراحل تاريخي به دست اوست و وقتي كه مي گويد اين تاريخ سازي همواره مطابق با خواسته ها و تمايلاتش نخواهد بود، اشاره به روندي تاريخي دارد كه كاملاً علمي و طبيعي است؛ منتها چگونه طي كردن آن را انسان ها تعيين مي كنند. رويكرد ماركس به تاريخ كاملا ً دموكرات و باز است. او بر آن نيست تا تاريخ را در قالب قوانين خشك رياضي عرضه دارد و از اينروست كه هرگز واژگان ماترياليسم تاريخي را به كار نبرد. اين عبارت و نظريه جبر تاريخي ، ”گذر همه ي جوامع از مراحل يكسان تاريخ“، را مشخصاً استالين به كار مي برد كه به بدنه ي ماركسيسم علمي نفوذ كرده است. ماركس عامل آغازين تاريخ را خود آفريني بشر به وسيله ي كار مي داند و چنين مي نويسد:
‹‹ كار فراروندي است كه در آن انسان و طبيعت هر دو شركت دارند و در آن انسان به دلخواه خود واكنش هاي مادي بين خود و طبيعت را آغاز و منظم مي كند و در اختيار مي گيرد.انسان قدرت هاي نهفته اش را تكامل مي بخشد و آن ها را به فرمان خود به فعاليت وا مي دارد .›› بدين ترتيب تاريخ آغاز مي شود اما در ادامه انسان ها در جريان توليد اجتماعي وارد روابطي مستقل از اراده ي خويش مي شوند. خرده بورژواهاي عجول اين مفهوم را نمي فهمند وبه دليل عدم درك سوسياليسم و كمونيسم به عنوان مراحل تاريخي(كه وقوع آنها بسته به خواسته ي انسان ها نيست و عمل ايشان تنها مي تواند در تاخير سوسياليسم و كمونيسم مؤثر باشد) و قبول آنها به عنوان ايدئولوژي، اسير آگاهي كاذبي مي شوند كه همچون بت هايي ذهني ابتدا مقدس جلوه مي كنند اما در ادامه به خاطر عدم تحقق مي شكنند و نا اميدي را به بار مي آورند كه باعث مي شود افراد يكسره به نفي اين مدل فكري بپردازند و با رويا خواندن آن خط بطلاني بر تمام مبارزات خويش بكشند.
اين بخش از بورژوازي بعد از سرخوردگي اوليه سعي مي كند با واقعيات كنار بيايد و ان را به عنوان يگانه آلترناتيو موجود بپذيرد و ذهن خود را از اين فكر كه جهان ديگري ممكن است، خالي سازد؛ به همين خاطر محافظه كار مي شوند و همگان را به دست كشيدن از مبارزه و مطالعه فرا مي خوانند. چنين است كه ماركس از ايشان با عنوان مرتجع ياد مي كند. ‹‹طبقه ي خطرناك كه مي كوشد جريان تاريخ را به عقب برگرداند.›› چنين طرز تفكري خرده بورژوازي عجول را به يكي از سه جهت زير سوق مي دهد:
يا روزمره مي شوند يا پوچ گرا ويا در بهترين حالت روي به متافيزيك مي آورند و مي كوشند با توسل به معنويت خلاء فكري و سرخوردگي خويش را جبران كنند. ماركس در مقاله اي با عنوان ”پوشه و خودكشي“ كه با الهام از نظرات ژاك پوشه(مقام برجسته ي پليس فرانسه و اقتصاد دان برجسته) به بررسي معضل خود كشي مي پردازد، دلايل خودكشي هاي گسترده ي بشر را چنين نام مي برد: ”بيماري هاي نابود كننده كه علم امروزي در برابر آن ناتوان و نا كارآمد است، سوء استفاده از دوستي، خيانت در عشق، بلند پروازي هاي ناكام، مشكلات خانوادگي، رقابت سرخورده، زندگي بيش از حد يكنواخت و ....“.
اگر مورد اول را ناديده به حساب آوريم(چه اينكه ماركس مقاله ي مذكور را به سال 1846 نوشته و آن زمان علم پزشكي به پيشرفت چشمگيري دست نيافته بود) باقي موارد همگي صادق است. اما آنچه بيش از ساير موارد در مورد خرده بورژوازي انقلابي صدق مي كند، بلند پروازي هاي ناكام است كه ادامه ي زندگي را براي ايشان غير ممكن مي سازد و در جامعه ي ايراني شايد نمونه ي بارز آن صادق هدايت باشد. اين افراد محكوم اند كه از زير بار مسئوليت در قبال جامعه شانه خالي كرده اند؛ اما اين مسئله هيچگاه بررسي نمي شود كه پس توقع ايشان از جامعه به كجا مي رود؟ ماركس در مقاله ي خود به نقل از پوشه در توجيه عمل خودكشي اين دسته چنين مي نويسد: ‹‹او در وعده هاي دروغين اين دنيا فقط شكل ديگري از جبن و بزدلي زندگان را مي بيند. در واقع اين چه نوع جامعه اي است كه در آن آدمي ژرف ترين تنهايي را در ميان ميليون ها نفر مي يابد؟ جامعه اي كه مي توان در آن با كششي مهار ناپذير براي كشتن خود مسخر شد بدون آنكه كسي از ما بويي از آن ببرد؟ اين جامعه، جامعه نيست بلكه بياباني است مملو از حيوانات وحشي››.
مشابه چنين اظهار نظرهايي در آثار هدايت موج مي زند و او را به نماد وسمبل اعتراض عليه زندگي كالايي بشر تبديل مي كند. در داستان ‹‹گجسته دژ›› مي نويسد: ‹‹ ما همه تنهاييم، نبايد گول خورد، زندگي يك زندان است، زندان هاي گوناگون؛ ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت مي كشند و با آن خودشان را سرگرم مي كنند، بعضي ها مي خواهند فرار كنند، دستشان را بيهوده زخم مي كنند و بعضي ها ماتم مي گيرند. ولي اصل كار اينست كه بايد خودمان را گول بزنيم؛ ولي وقتي مي آيد كه آدم از گول زدن خودش هم خسته مي شود...›› او در جستجوي جهان امن تري بود،جهاني مهربان تر. اما نكته اينجاست كه او چنان جهاني را نه تنها براي نوع بشر كه براي تمامي موجودات زنده از جمله حيوانات هم مي خواست. نمود اين تفكر را مي توان در كتابهايي چون ”انسان و حيوان“ و ”سگ ولگرد“ به خوبي مشاهده كرد. از بحث دور نشويم؛ در مجموع آدمهايي با اين تيپ شخصيتي تحمل ادامه اين مرحله تاريخي كه همانا اوج توحش بشر و حركت به سوي بربريت مدرن است را ندارند و از آنرو كه توان تغيير اين شرايط را در خود نمي بينند و شاهد حركت جهان به عكس جهت فكري شان اند، تنها راه چاره را در نيست شدن از اين دنيا مي بينند و مرگ را با تمام وجود ستايش مي كنند.
اما دسته ديگر خرده بورژواهاي انقلابي پشيمان شده به سمت نوعي روزمره گي گرايش پيدا مي كنند و تماماً در واقعيات زندگي حل مي شوند. اينان با پذيرفتن منطق «هرچه پيش آيد خوش آيد» نه مانند گروه اول براي خود مسئوليتي تعريف مي كنند كه بعداً بخواهند از زير آن شانه خالي كنند و با انتقاد از اجتماع، ايشان را مسئول به ته خط رسيدن خويش بدانند و نه همچون گذشته خويش به دنبال آلترناتيوهاي ديگر مي گردند؛ البته گهگداري از سر خاطره گويي به بيان افتخارات مبارزاتي گذشته خويش -كه ننگ امروزشان است و عمرتلف كردني بيش نبوده- مي پردازند وبا استناد به آن، نسلهاي بعد از خويش را كه به دنبال آرمانهاي ديروز آنها رفته اند تمسخر مي كنند و به بچه خواندن ايشان تاكيد مي ورزند كه : ”اين ره كه تو ميروي به تركستان است“.
عمري مبارزه در راه عقيده و تحمل زندان و شكنجه ايشان را در موضع حق بجانبي قرار مي دهد كه انتظار پاسخ منفي شنيدن در قبال حرفشان را ندارند و مقابله به مثلهاي نسل جديد را در برابر حرفهايشان به حساب خامي و احساسي بودن ايشان ميگذارند چرا كه از منظر آنها منطق عبارتست از كنار آمدن با واقعيت موجود و نفع خود را از شرايط بردن حتي به قيمت پايمال كردن حق ديگري. استدلالشان هم اين است كه جواني از دست رفته شان را بخاطر جامعه چه كسي پاسخگوست؟ ” يك عمر ما جنگيديم و ديگران در پي نفع شخصي بودند، حالا نوبت ماست كه به دنبال نفع شخصي خود باشيم و همگان مديون ما هستند“ !
نسل جديد خرده بورژوازي عجول انقلابي سرخورده نميخواهد زير بار چنين محافظه كاري برود و با ارتجاعي خواندن اين موضع گيري آن را مانعي بر سر راه تحقق آينده بهتري كه در انتظار بشر است ميبينند. در نظر او جهان آينده كه ايشان مي بايست با مبارزات خويش مقدماتش را فراهم كنند، سرخ است و از اين رو انسانهايي سرخ ميخواهد! از اين لحظه به بعد چون هيچ چيز نميتواند چالش ميان دو نسل را پر كند، پول نقش خود را ايفا ميكند و همه دعواها پايان مي يابد. نسل جديد براي زيستن نيازمند به پول نسل گذشته يا به زعم خودشان نسل سوخته! است؛ چرا كه دنيايي كه نسل جديد در آن زندگي مي كند يكسره ساخته دست سوخته شدگان است و به همين دليل منابع مالي امروز نيز در دست ايشان قرار گرفته، پس چاره اي جز سلطه پذيري براي نسل جديد وجود نخواهد داشت. صحبتهاي نسل جديد از قبيل اينكه ”چون شما –نسل سوخته- مسئول تولد ما هستيد و شرايط زيست ما را رغم زديد پس مي بايست همه چيزمان را تقبل كنيد“ براي نسلي كه منطق امروز خويش را واقع گرايي و البته كمي هم معنويت تعريف ميكند، مبهم و نامعلوم است. يا بايد مبارزه و سختي را تحمل كرد و بهاي عقيده را پرداخت، به اميد تحقق جهاني كه براي آن جنگيدده ميشود و يا بايد با نفي همه چيز به روزمره گي بورژوايي سلام كرد. پرداخت هزينه در دنياي امروز چيزي نيست كه به سادگي بتوان آنرا اجابت كرد و بي خيال همه چيز شد، اما از طرفي هم روزمره گي سكوتي است در برابرآنچه كه از جلوي چشمان آدمي ميگذرد و مويي با خيانت فاصله ندارد! ناچار بايد انتخاب اجباري خويش را توجيه كنيم تا پذيرشش برايمان آسان تر شود؛ اين تنها شرط زيستن با خيالي آسوده است.
روزمره گي تابلوي ورود ممنوعي است براي «انجام ندادن هنجار اجتماعي» و القاي اين مطلب كه تنها نيازها هستند كه حقيقي اند و تمامي تلاش افراد بايد اين باشد كه در طول زندگي خويش سعي در مرتفع كردن اين نيازها كنند. پس يك گزينه مقابلشان قرار خواهد گرفت: زحمت و اشتغال.
زحمت و اشتغال است كه مي تواند نيازهاي اوليه بشر را رفع كند. بدين ترتيب فرد به مرور به يك هستي منفعلانه سوق مي يابد، به گونه اي كه از كوچكترين وقت فراغت خود براي فرار از فعاليتهاي تكراري‌ -زحمت و اشتغال مداوم براي رفع نيازها- و ملالت بار استفاده كند تا آسايش روحي اي به زعم خود كسب كند. پس شعارش ميشود اينكه: ” زنده باد هرچيزي كه بتواند لحظه اي مرا سرگرم كند و از فكر خودم و جهان پيرامون رها سازد“. در چنين لحظاتي او شاد است ولبخند رضايت بر روي لبهايش نمايانگر آرامش روحي اي است كه بدنبالش بوده اما كدام شادي، كدام راحتي؟ شادي بخاطر غلبه بر دردي روحي كه ناشي از كار روزانه است؟ گمان من اين نيست؛ چرا كه اگر قرار بود بر دردي غلبه شود بايد راجع به آن فكر مي شد و زواياي اين درد و علت بروزش بررسي مي شدند، اما اينجا فرار ترجيح داده شده و صورت مسئله پاك شده است. سرگرمي قرص آسپريني است كه لذت لحظه فرد را تامين مي كند و موجبات حالش را فراهم مي آورد. نكته جامعه شناسانه اي كه اينجا بايد به آن اشاره كرد تفاوت بين زحمت و اشتغال از يك سو با كار از سوي ديگر است. كار، انسان را در ارتباطي با واقعيتش قرار ميدهد اما زحمت و اشتغال تنها بار فيزيكي دارد و هرگونه آگاهي و هوشياري خودخواسته در آن نفي مي شود. نسل سوخته نمي خواهد كه با پول او جامعه آگاه شود واستدلالش هم اين است كه كسب آزادي نيازمند پرداخت هزينه اي است؛ حال كه كسي حاضر به پرداخت اين هزينه نيست، پس لياقتش همان ماندن در جهل مركب است. اما نسل جديد از قدرت دولت و سيطره اقتصاديش بر طبقات سخن مي گويد و عدم تمايل توده هاي مردم را براي پرداخت هزينه براي آگاهي توجيه مي كند. بار ديگر پول وارد مي شود و حرف اول و آخر را مي زند. نسل جديد هرچند براي ظاهر سازي حرفهايش را پس مي گيرد و با احمقانه خواندن موضع خويش نسل سوخته را تكريم مي كند و ايشان را در جايگاه حق قرار مي دهد تا بتواند از منابع مالي ايشان براي زيست خود استفاده كند. و با اين روش يك نوع روابط كالايي شكل مي گيرد. روابطي مبتني بر پول و به اين ترتيب همه چيز حتي مفاهيم غير مادي چون عشق، فضيلت و شرارت، ذات و گوهر واقعي خود را از دست مي دهند و انتزاعي مي شوند. همه چيز نابود مي شود تا پول قدرت درهم آميختگي خويش را بيش از پيش نشان دهد.
ديديم كه چگونه چالش ميان نسلهاي طبقه خرده بورژوا و شكاف تاريخي بين اين دو چقدر راحت با چند دلار ناقابل پوشيده شد، چنانكه گويي از اول شكاف و اختلافي وجود نداشته است. با اين اوصاف من معتقدم تنها يك چيز است كه ميتواند مقابل قدرت پول بايستد و آن چيزي نيست مگر خودش. بايد با خرج كردن پول در راه تحقق سوسياليسم و تشكيل يك ديكتاتوري پرولتاريايي كه در نهايت خود به فروپاشي دولت مي انجامد زمينه را براي واژگوني حكومت پول و سرمايه فراهم كرد.

منبع :فروم اجتماعی دانشجویان
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

ارسال پست

بازگشت به “بخش اقتصادی و مالی”