در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

340

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 6 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 11 اسفند 1385 12:13

آرشيو سپاس: 55 مرتبه در 26 پست

توسط Atlantis » پنج شنبه 14 تیر 1386 21:40

سلام سحر عزیز

سحر جان داستان فیلم به این صورت میشه :

اون هیولا همه کوماندوها رو میکشه و فقط آرنولد و اون هیولا باقی میمونن .... تعقیب و گریز این دو نفر شروع میشه .... توی یکی از صحنه های فیلم که اون هیولا آرنولد رو تعقیب میکنه , آرنولد وارد یه جایی میشه که پر از گل هستش ( منظورم  گل flower  نیست ... منظورم همون گل و لجن هستش ) و تمام بدنش گلی میشه  .... و درست در همون لحظه که هیولا بهش میرسه آرنولد فکر میکنه که دیگه کارش تمومه ... ولی اون هیولا نمی تونه آرنولد رو ببینه .... چون بدن آرنولد گلی شده .... و این همون نقطه ضعف هیولا بود .

وقتی آرنولد بدنش رو گلی میکرد دیگه اون هیولا نمیتونست آرنولد رو ببینه .

بالاخره هم آرنولد تونست با همین شیوه و با استفاده از بمبهای دست سازی که خودش ساخته بود اون هیولا رو بکشه .

سحر جان این فیلم خیلی قشنگه ...محشره ...اگه تونستی حتما بگیرش و ببین .   :D

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

340

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 6 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 11 اسفند 1385 12:13

آرشيو سپاس: 55 مرتبه در 26 پست

توسط Atlantis » جمعه 15 تیر 1386 19:00

Man-Thing


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کارگردان:
Brett Leonard

بازیگران:
Matthew Le Nevez....Rachael Taylor....Jack Thompson....Rawiri Paratene.....Alex O'Loughlin

سبک فیلم :
Action / Horror / Sci-Fi

انتشار :
2005

سلام دوستان

داستان فیلم در مورد یه شرکت نفتی هستش که وارد یه منطقه ای میشه که حالت باتلاق گونه
و مردابی داره ... مردم اونجا به شدت مخالف این شرکت هستن و دلشون نمیخواد که اون شرکت اونجا باشه
و فعالیت کنه .
کلانتر جدید شهر هم که اونجا اومده ابتدا به حمایت از اون شرکت نفتی وارد میشه ولی یواش یواش
یه چیزایی براش روشن میشه .

خوب تا حالا هیچ چی از فیلم نگفتم .... چرا؟
چون که این فیلم یه فیلم تخیلی هستش .... علتش هم اینه که علاوه بر مردم اونجا که از اون شرکت ناراضی هستن
یه نفر دیگه هم از اون شرکت ناراضی هستش و اونم کسی نیست جز نگهبان مرداب .

این نگهبان مرداب یه موجود عجیب غریبی هستش که هر کسی که به حریمش تجاوز کنه رو میکشه .
براش فرقی نداره که اون کیه که وارد حریمش میشه ... میخواد یه ادم معمولی باشه یا یکی از کارکنان اون شرکت .

البته من یه چیزی رو خوب نفهمیدم ... واونم این بود که چرا اون موجود همه رو میکشه ؟!.... حتی کسانی که به اون موجود
اعتقاد داشتن و به اون موجود احترام میذاشتن رو هم میکشت !!

خوب من اگه از فیلم یه کم دیگه بگم دیگه لازم نیست اصلا فیلم رو ببینین .

این پایینی رو مخصوص سحر جان میذارم که دوست داره بدونه آخر فیلم چی میشه ... هر چند میدونم همه میخونن .

[spoil]فیلم یه جوری پیش میره که صاحب اون شرکت نفتی و پسرش و همه کسانی  رو که استخدام کرده بودن برای نابودی اون هیولا , همه شون رو همون موجود میکشه .... اخر سر هم اون موجود  به ارامش میرسه . [/spoil]

[spoil]
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
[/spoil]

Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

803

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 مرداد 1385 23:51

آرشيو سپاس: 295 مرتبه در 133 پست

توسط Ines » يکشنبه 17 تیر 1386 00:25

Wrong Turn  محصول 2003



کارگردان: Rob Schmidt

بازیگران: Desmond Harrington, Eliza Dushku, Emmanuelle Chriqui, Jeremy Sisto, Kevin Zegers, Lindy Booth....

یک پسر جوان مسیری رو تو جاده میره که ناگهان به یک ترافیک وحشتناک میخوره... تصمیم میگیره دور بزنه.... نقشه رو نگاه میکنه و بعد از پیدا کردن مسیر، یک مسیر میانبر روی نقشه میبینه که از وسط جنگل رد میشه... همون راه رو انتخاب میکنه و داخل جنگل میشه... خیلی نمیره که یه دفعه با یک ماشین که وسط راه ایستاده بوده میخوره ... ماشین اونها ( 3 تا دختر و 2 تا پسر)  هم پنچر شده بوده. 2 نفر کنار ماشین ها میمونند و بقیه برای پیدا کردن کمک راه می افتند. و با موجودات وحشتناکی که شبیه آدم بودند اما هیچ بویی از آدمیت نبرده بودند روبرو میشند. (این موجودات وحشتناک به طرز فجیعی آدما رو میکشتند و تکه تکه میکردند و میخوردند..... در طول داستان شما شاهد تعقیب و گریز دلهره آوری هستید. صحنه های تکه تکه شدن با تبر و ...

خلاصه اگه طاقت دیدن اینجور صحنه ها رو ندارید بهتره اصلا نبینید. (هر چند این از اون فیلم هایی بود که من خیلی خوشم اومد) هیجانش خیلی عالی بود. از این فیلم The hills have eyes  (تپه ها چشم دارند) هم خیلی بهتر بود. (هر چند داستانشون عین هم بود) ولی Wrong Turn یه چیز دیگه است.

آخر فیلم: با اجازه ی Atlantis عزیز داخل اسپویل :D

[spoil]همه غیر از 2 نفر کشته میشن. و بالاخره بعد از کلی بدبختی وحشی ها رو میکشند و کلبه شون رو آتیش میزنند. بعد برمیگرده و اون نقشه ای رو که از روش جهت یابی کرده بوده رو از دیوار میکنه، تا کسی هوس نکنه راه میانبر بره.
[/spoil]
No time like the present


تا مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

803

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 مرداد 1385 23:51

آرشيو سپاس: 295 مرتبه در 133 پست

توسط Ines » چهارشنبه 20 تیر 1386 16:21

Cry_Wolf  محصول 2005

(Cry wolf یعنی همون چوپان دورغگوی خودمون)




کارگردان: Jeff Wadlow

بازیگران: Julian Morris, Lindy Booth, Jared Padalecki, Jesse Janzen, Paul James, Sandra McCoy, Ethan Cohn, ....


یک پسر دبیرستانی Owen از انگلستان به مدرسه ای در یکی از ایالات امریکا منتقل میشه. با دختری به نام Dodger آشنا میشه و اون هم Owen رو به کلوپ شبانه شون دعوت میکنه. کلوپ دروغگوها.... بازی شون این بود که دروغ بگند... و آخر سر یکی برنده میشد.
یه روز همه با هم تصمیم میگیرند که یک داستان جنایی و ترسناک رو بین دانش آموزان پخش کنند و اونها رو بترسونند. (چون اخیرا دختری توسط فردی ناشناس کشته شده بود)

اعضای کلوپ دروغگوها داستان رو برای خودشون ساختند و تعریف کردند. قاتل به نام Wolf با لباس اینچنینی و خنجر به دست و .... و اینطور برای خودشون تعریف کردند که قاتل هر کدوم از اعضا رو چطور میکشه. (صحنه ی قتل... چگونگی مرگ)

داستان رو ساختند بین دانش آموزان شایعه کردند که همچین قاتلی وجود داره و میخواد همه رو بکشه..... تا اینکه کم کم ماجراهایی پیش میاد برای خود اعضای کلوپ... طوری که انگار داستانشون به واقعیت تبدیل شده و انگار یکWolf واقعی وجود داره و میخواد اونها رو بکشه…...


ادامه داستان:

[spoil]اعضای کلوپ یکی یکی همونطور که توی داستان بود کشته میشند. بقیه افراد سعی میکنند تا ولف اونها رو پیدا نکرده فرار کنند.
Owen به اتاق معلمشون میره و متوجه میشه که ولف (قاتل) همون معلمشون هست و اون بوده که اون دختره (اول فیلم) رو کشته. بعد از اینکه معلم داخل میشه از ترس بهش شلیک میکنه و اونو میکشه.
پلیس میاد و ماجرا گندش در میاد.... معلوم میشه اینا همش یه بازی بوده و همه ی اعضای کلوپ دروغگوها نقشه کشیده بودند که Owen رو بترسونند. (همش فقط یه شوخی بوده).
Owen می افته زندان اما بعد از بررسی مدارک و شواهد معلوم میشه معلمشون واقعا قاتل همون دختر بوده بنابراینOwen رو آزاد میکنند.
صحنه ی آخر داستان: Owen از زندان آزاد میشه و Dodger برای معذرت خواهی دوباره از اون بازی مسخره میاد پیشش.... Owen میگه: من الان متوجه شدم که قاتل اون دختر تو بودی نه معلم. (به این دلایل...). Dodger میگه" تو هیچ مدرکی نداری.  :???:

(یعنی تا آخرین لحظه ی فیلم شما سر کارید. قاتل همون Dodger بوده) [/spoil]
No time like the present


تا مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

803

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 مرداد 1385 23:51

آرشيو سپاس: 295 مرتبه در 133 پست

توسط Ines » پنج شنبه 21 تیر 1386 00:25

تقاطع

فیلمی که ماجرای چند خانواده رو به صورت مجزا نشون میده که یه جورایی ماجراشون به هم ربط داده میشه.

فاطمه معتمد آریا (متخصص زنان و زایمان) و پسرش (امیر). فاطمه معتمد آریا شوهرش مرده و حالا میخواد با داریوش (مجید مظفری) ازدواج کنه اما نگران پسرش هست.

بهرام رادان دوست امیر.

باران کوثری و خواهرش. باران کار نمایش عروسکی انجام میده و تازکی بعد از 5 سال به سروش صحت جواب مثبت داده. خواهرش هم باردار هست و ماه های آخرش رو داره سپری میکنه. (شوهرش هم فعلا خارج هست. تصمیم داشت اون هم بره خارج تا بچه اش اونجا بدنیا بیاد اما دکتر مانع میشه.)

(بیژن امکانیان) تازه از همسرش جدا شده و حالا با دخترش (خاطره اسدی) زندگی میکنه. دخترش دچار ناراحتی روحی بدی شده...


داستان فیلم: باران کوثری و خواهرش با ماشین میرن بیرون ... از اون طرف هم بهرام رادان و امیر با هم میرن بیرون.... اتفاقی این دو تا ماشین همدیگه رو تو اتوبان میبینند و کل کل و خلاصه هر کی کم نیاره... اینطوری میشه که آخر سر ماشین باران کوثری چپ میکنه و هر دو تا خواهر کشته میشن.. وقتی ماشین چپ میکنه از بالای پل پرت میشه پایین و درست جلوی مسیر بیژن امکانیان میاد پایین. (مسلما دیگه هیچی از ماشین و صاحباش نمیمونه). امیر و بهرام رادان فرار میکنند.  مادر بچه (خواهر باران کوثری) زیر دست مادر امیر (فاطمه معتمد آریا) میمیره ولی بچه زنده میمونه.....
از طرفی هم ماجرای بیژن امکانیان هست و دخترش که نمیتونه دخترش رو کنترل کنه. هیچ چیز جای خالی مادرش رو نمیتونه پر کنه.

[align=center]ادامه داستان:
[spoil]نامزد باران کوثری (سروش صحت) روانی میشه و راهی تیمارستان. مادر امیر متوجه تغییر رفتار امیر میشه و اتاقش رو میگرده و تکه های بریده شده روزنامه رو میبینه که متوجه میشه امیر و دوستش چه دست گلی به آب دادن.... بهرام رادان که بهترین دوست امیر بوده بهش قول میده که با هم از کشور خارج بشن.. اما بهرام رادان سعی میکنه خودش تنها کشور رو ترک کنه... امیر و مادرش با لو دادن قضیه در لحضات آخر مانع خروج او از کشور میشن. دختر بیژن امکانیان هم به راه های خلاف کشیده میشه...مواد مصرف میکنه.... و بعد از دیدن جواب مثبت حاملگی اش خود کشی میکنه اما موفق نمیشه و جان سالم به در میبره. و مادرش از خارج برمیگرده پیشش. فاطمه معتمد آریا هم که تصمیم گرفته بود به خاطر امیر روی خواسته اش (ازدواج با داریوش) پا بذاره... شرایط براش مهیا میشه و دیگه امیر رو مانع ازدواجشون نمیبینه....[/spoil]


تقاطع منو به یاد فیلم Crash انداخت. بعدا اون رو هم تعریف میکنم. به هر حال سبک قشنگی بود. Crash هم دیگه هر چی بگم کم گفتم.  :D
No time like the present


تا مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

340

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 6 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 11 اسفند 1385 12:13

آرشيو سپاس: 55 مرتبه در 26 پست

توسط Atlantis » شنبه 23 تیر 1386 22:05

Van Helsing


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کارگردان :
Stephen Sommers

بازیگران :
Hugh Jackman...Kate Beckinsale...
     Richard Roxburgh...David Wenham...Shuler Hensley...Elena Anaya...Will Kemp...Kevin J. O'Connor...
     
انتشار :
7 May 2004 (USA)

سبک :
Action / Adventure / Horror / Fantasy / Thriller

سلام

ون هلسینگ اسم یه شخصیتی هستش که وظیفش از بین بردن شیاطین و موجودات اهریمنی هست .
ایشون خودش رو به خدمت کلیسای واتیکان در میاره ... البته از اول با واتیکان همکاری نداشت ولی پس از اینکه برای طلب آمرزش وارد اونجا میشه به این نتیجه میرسه که بهتره با اونا همکاری کنه . و به این ترتیب میشه که یه ماموریت مهم به ون هلسینگ داده میشه ... ماموریتش هم از بین بردن کنت دراکولا هست .
در سرزمینی که کنت دراکولا هست انواع موجوات اهریمنی هم هستن که بیشترشون زیر دست کنت دراکولا هستن ... یعنی یه جورایی برده کنت هستن .... و اسم این سرزمین ترانسیلوانیا  Transylvania  هستش .
در نسلهای گذشته , پادشاهی در اینجا حکومت میکرد که میخواست دراکولا رو نابود کنه ولی موفق نمیشه و خودش از بین میره .... حالا هم پس از چند نسل یه خواهر وبرادری از نوادگان اون پادشاه باقی موندن که میخوان کنت دراکولا رو نابود کنن .پس ون هلسینگ هم برای کمک به اونا وارد این سرزمین میشه .
با ورود ون هلسینگ به اونجا مردم مزاحمشون میشن و میگن که ما به غریبه ها اعتماد نداریم ....اون دختری هم که گفتم از نوادگان پادشان اونجاست هم همین نظر رو داره... اونا میخوان به ون هلسینگ حمله کنن که در همین لحظه خون آشامها حمله میکنن .
ون هلسینگ موفق میشه یکی از اونا رو بکشه ... البته با زحمت زیاد و با استفاده از تیرهایی که به آب کلیسا زده شده یکی از اونا رومیکشه .... چون فهمیدش که با تیرهای معمولی نمیشه اونا رو نابود کرد و باید حتما اونا رو به آب کلیسا بزنه ... البته دستیارش فهمید اینو .
ولی اینو هم بگم که خود کنت دراکولا با این چیزا کشته نمیشه ... یعنی با هیچ وسیله ای کشته نمیشه .
یکی دیگه از موجودات اهریمنی که اینم تحت سلطه کنت دراکولا هستش گرگنما هست .همون اول فیلم میبینیم که این دختره با برادرش و بقیه مردم میخوان یه گرگ نما رو شکار کنن ... ولی موفق نمیشن و بر اثر یه اتفاقی برادرش هم به یه گرگ نما تبدیل میشه ... یه جایی میشه که ون هلسینگ میخواد برادر این دختر که گرگ نما شده رو بکشه ولی خواهرش نمیذاره .... گرگ نما (یعنی همون برادر این خواهر) فرار میکنه ... ون هلسینگ میخواد بره دنبالش ولی اون دختر یه چیزایی میگه که ون هلسینگ پشیمون میشه .
چون از قرار معلوم با یه ماده ای میشه باعث از بین رفتن حالت گرگنمایی شد و برادر دختر رو میشه نجات داد .... ون هلسینگ هم که میبینه دختر تنهاست  وتوی این دنیا فقط همون یه برادر براش مونده و کس دیگه ای رو نداره قبول میکنه که با کمک هم برادرش رو نجات بدن و به اون دختر میگه :  خاطره داشتن از کسانی که دوستشون داشتی و دیگه اونا رو نداری حتما سخت تر از نداشتن خاطره هستش .

در اواسط فیلم هم یه موجودی به نام فرانکنشتاین به شخصیتها اضافه میشه ... فرانکنشتاین در ظاهر یه هیولاست ولی باطن پاکی داره و میخواد به بقیه کمک کنه تا کنت دراکولا رو از بین ببرند .

اگه میخواین بدونین جریان و پایان فیلم چی میشه , پایین رو ببینین ... همراه با عکسها .

[spoil]از اینجا به بعد همه چیزجالبه .... اول اینکه کنت دراکولا پسر والریوس بزرگ بود .( والریوس بزرگ در گذشته پادشاه ترانسیلوانیا بود ) ... یعنی کنت دراکولا میشه یکی از اجداد همین دختر.... یعنی یکی از پدران پدرانش .
کنت دراکولا سالها پیش در اثر یه حادثه ای میمیره ولی بر اثر کمکی که شیطان بهش میکنه به این دنیا برمیگرده ... و فقط از طریق خوردن خون انسانها زنده می مونه .
دومین نکته : تنها چیزی که میتونه کنت دراکولا رو بکشه یه گرگ نما هستش .... ون هلسینگ هم بر اثر یه حادثه ای به زودی به گرگ نما تبدیل میشه ... حادثه هم این بود که ون هلسینگ وقتی داشت با برادر دختر که گرگ نما شده بود میجنگید , اون گرگ نما ون هلسینگ رو زخمی کرد ... هر کسی هم که بر اثر حمله گرگ نما زخمی بشه خودش بعدا به گرگ نما تبدیل میشه .... البته ون هلسینگ اون گرگ نما رو کشت .... یعنی همون برادر دختر رو کشت .
ولی یه پاد زهری وجود داره که میتونه خاصیت گرگ نمایی رو از بین ببره ... و این پادزهر فقط پیش دراکولا هستش ... خوب علتش هم کاملا معلومه ... چون همونطوری که گفتم تنها موجودی که میتونه کنت دراکولا رو بکشه یه گرگ نماست .... و دراکولا باید در مواقع خطر از این پادزهر بر علیه گرگ نما استفاده کنه .
حالا میرسیم به جای حساس فیلم و آخر فیلم :
ون هلسینگ و کنت دراکولا به هم میرسن ....ون هلسینگ به گرگ نما تبدیل میشه ... کنت دراکولا تعجب میکنه ...باور نمیکنه... میترسه ... چون پادزهر هم فعلا پیشش نیست ... مبارزه میکنن .. در بین مبارزه کنت دراکولا همش به گرگ نما پیشنهاد همکاری میده ... البته با التماس ... ولی گرگ نما کار خودش رو میکنه ... و کنت دراکولا رو میکشه .
در همین لحظه دختر با پادزهر میاد که گرگ نما ( ون هلسینگ ) رو نجات بده ... گرگ نما پادزهر بهش میرسه ولی در همون حالی که دختر پادزهر رو به گرگ نما میزنه , گرگ نما(ون هلسینگ) دختر رو ناخواسته میکشه ...من که اولش باورم نشد که دختر مرد ... اصلا فکرش رو هم نمیکردم آخرش اینجوری بشه .
وقتی ون هلسینگ داشت جسد دختر رو میسوزوند خیلی عذاب وجدان داشت .... چون دختر جونش رو به خاطر نجات ون هلسینگ از دست داد .... ولی یک دفعه ون هلسینگ روح دختر رو توی آسمونها دید ... دید که دختر خوشحال هستش .. چون پیش اجدادش و پدرش و برادرش رفته .... پس ون هلسینگ هم خوشحال شد ... همینطور من .
یه فیلمنامه کامل براتون تعریف کردم !!

عکسها :


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
[/spoil]

Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

803

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 مرداد 1385 23:51

آرشيو سپاس: 295 مرتبه در 133 پست

توسط Ines » يکشنبه 24 تیر 1386 15:37

Crash  محصول 2004  (برنده ی 3 جایزه ی اسکار)

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کارگردان: Paul Haggis

بازیگران: Don Cheadle, Matt Dillon, Michael Peña, Sandra Bullock, Terrence Howard, Thandie Newton, Bahar Soomekh, Shaun Toub,......


ماجرای این فیلم کلا در دو روز اتفاق می افته. افرادی با نژاد یا قومیت های مختلف در لس آنجلس و برخورد اونها با هم.


گاراگاه گراهام که برادرش مدتی است گم شده (یعنی گذاشته رفته) و مادرش اصرار داره که هرچه زودتر اونو پیدا کنه. اما گراهام به این قضیه بی اهمیت هست.

فرهاد و دخترش دری (درنا) میرن تا اسلحه بخرند. دری با خریدن اسلحه موافق نیست اما فرهاد اصرار داره حتما بخره تا کسی نتونه به اونها آسیب بزنه.... فرهاد و فروشنده دعواشون میشه و فرهاد رو از مغازه میندازن بیرون و دخترش بالاخره اسلحه و یک بسته فشنگ به انتخاب خودش میخره.

دو تا جوون سیاه پوست به نام ها آنتونی و پیتر به شدت از واکنش و عکس العمل های نابه جای دیگران نسبت به سیاه بودن اونها ناراحت هستند. و به خاطر دیدن عکس العمل نابه جای یک زن سفید پوست (جین) اقدام به سرقت ماشین آنها به زور اسلحه میکنند.

بریک که یک وکیل است و همسرش جین. بریک دادستان هست و قصد داره تا در انتخابات آینده شرکت کنه و میخواد که رای سیاه پوست ها رو هم از دست نده. بعد از به سرقت رفتن ماشین آنها یک فقل ساز رو خبر میکنند تا فقل در منزلشان را عوض کنند. اتفاقا یک سیاه پوست برای انجام این کار میاد که این موضوع جین رو بیشتر عصبی میکنه و از بریک میخواد که فقل ها رو فردا صبح دوباره عوض کنه. چون به قفل ساز سوء ظن پیدا میکنه و میترسه که عضو یک دار و دسته ی غارت باشه.

دنیل مرد سیاه پوست قفل ساز است همان شب به مغازه ی فرهاد میره تا قفل در مغازه اونها رو درست کنه و به فرهاد میگه که قفل رو عوض کرده اما در هنوز بسته نمیشه چون در خراب هست و باید یکی دیگه رو بیاره تا درستش کنه. فرهاد به حرف اون گوش نمیده.... درگیری لفظی پیش میاد و دنیل بدون گرفتن دستمزدش اونجا رو ترک میکنه.
دختر دنیل از صدای گلوله و شلیک هراسان است چون قبلا گلوله ای از پنجره وارد اتاقش شده و خاطره ی بدی در ذهن اون باقی گذاشته. پدرش برای جلوگیری از ترس اون داستان من در آوردی براش تعریف میکنه و یک محافظ نامرئی رو دور گردن اون میبنده و میگه که دیگه هیچ گلوله ای نمیتونه به تو آسیب بزنه....  

یک مرد چینی قصد تجارت غیر قانونی آسیایی ها رو داره. و اون شب برای معامله میره که ماشین حامل آسیایی ها رو بیاره. و خیلی اتفاقی آن دو جوان سیاه پوست (آنتونی و پیتر) اون مرد رو زیر میگیرند. و به خیال اینکه طرف مرده اون رو اونجا رها میکنند.

رایان یک پلیس سفید پوست نژاد پرست که پدرش از بیماری رنج میبره به کلینیک زنگ میزنه و مشکل رو با منشی درمیان میگذاره. منشی هم کاری برای اون انجام نمیده و درگیری لفظی پیش میاد و وقتی رایان اسم طرف رو میپرسه متوجه میشه که اون یک زن سیاهپوست هست. رایان و دستیارش توماس اون شب ماشینی رو تعقیب میکنند که پلیس گزارش داده بوده به سرقت رفته. (یعنی ماشین بریک) اما اونها ماشین دیگه ای که شبیه به اون بوده رو تعقیب میکنند که سرنشینان آن کامرون و همسرش بودند.

کامرون یک کارگردان سیاه پوست هست. رایان ماشین اونها رو متوقف میکنه و به بهانه ای اونها رو تفتیش میکنه.... و چون اون شب از دست منشی کلینیک عصبانی بوده، رفتار تحقیر آمیزی با همسر کامرون میکنه.
کامرون هم برای جلوگیری از دستگیریشون از اونها معذرت خواهی میکنه. و این حرکت کامرون باعث کدورت بین اون و همسرش میشه....



[align=center]ادامه داستان:

[spoil]
دستیار رایان یعنی توماس فردای اون روز تقاضای جدا شدن از رایان رو میده. و بالاخره با اون موافقت
میکنند....

همسر کامرون صبح فردا به دیدن همسرش سر فیلمبرداری میره. و همسرش اونو تحویل نمیگیره و بهش میگه که برگرده خونه...
از رادیوی پلیس اعلام میکنند که یک ماشین تصادف کرده... رایان به اون منطقه نزدیک بوده و وقتی به سراغ سرنشین میره.... با کمال تعجب میبنه که همسر کامرون هست. (همونی که دیشب اون رو بدجور تحقیر کرده بود) ...... اما بالاخره اون رو از مرگ حتمی نجات میده.

فرهاد با کمال ناباوری میبینه که مغازه اش رو دزد زده و تمام دار و ندارش رو برده.... بیمه هم از پرداخت خسارت سر باز میزنه و میگه بی احتیاطی از طرف خودتون بوده. فرهاد هم با عصبانیت تفنگش رو برمیداره و به سراغ قفل ساز میره. دنیل رو جلوی در خونه اش میبینه و اسلحه رو به طرفش نشونه میره. دختر دنیل که از پنجره داشته نگاه میکرده سریع به طرف پدر میدوه و خودش رو سپر گلوله میکنه. و به پدرش میگه: من تو رو نجات دادم... آخه من محافظ دارم. (پدر متوجه میشه که فشنگ مشقی بوده)
فرهاد این اتفاق رو معجزه تلقی میکنه و دختر دنیل رو فرشته ی نجات خودش مینامه.

آنتونی و پیتر به سراغ یک ماشین دیگه میرن تا اونو بدزدن. بر حسب تصادف صاحب اون ماشین کامرون بوده. و اینبار کامرون با اونها درگیر میشه و پلیس گشت اونها رو میبینه و میاد دنبالشون. پیتر فرار میکنه اما آنتونی سوار ماشین میشه و اسلحه رو به طرف کامرون میگیره. کامرون اونو نصیحت میکنه تا دست از این کاراش برداره.... پلیس هم که دنبال آنها بوده ماشین رو متوقف میکنه و وقتی کامرون از ماشین پیاده میشه میبینه توماس جلوش ایستاده....توماس هم چون از اتفاقی که شب قبل برای کامرون و همسرش افتاده بوده ناراحت بوده یه جوری قضیه رو فیصله میده و میذاره کامرون بره.

جین (همسر بریک) صبح که بیدار میشه به خدمتکارشون که یک زن سیاه پوست بوده الکی سر تمیز نبودن ظرفها گیر میده و باهاش بدرفتاری میکنه. و بعد برای خرید اونو میفرسته بیرون... جین از پاش سر میخوره و از پله ها می افته پایین. انتظار کمک از دوستش رو داشته که با اون تلفنی صحبت میکرده اما تنها کسی که کمکش میکنه همون خدمتکار سیاه پوسته.... و بعد به خدمتکارش میگه که اون بهترین دوستی است که داره.

آنتونی یک ماشین دیگه میدزده ... و اتفاقا اون ماشین همون مرد چینی بوده که شب قبل زیر گرفته بودند. برای فروش اون اقدام میکنه و بعد پشیمون میشه و ماشین رو میبره محله ی چینی ها و در و باز میکنه و همه ی چینی ها رو آزاد میکنه.

شب بوده و پیتر تو سرما منتظر یک ماشین بوده تا اون رو تا جایی برسونه. توماس اونو سوار میکنه پیتر نگاهش به مجسمه ای می افته که روی داشبورد ماشین بوده و قضیه ای یادش میاد و خنده اش میگیره. و دست میکنه تو جیبش تا مجسمه ی خودش رو دربیاره و به توماس نشون بده و علت خنده اش رو بگه که  توماس بهش شلیک میکنه و پیتر رو میکشه. جسدش رو میندازه بیرون و ماشین خودش رو آتیش میزنه.

به گراهام خبر میدن که جسدی کشف شده... وقتی بالای سر جسد میرسه برادرش (پیتر) رو میبینه.... به مادرش قول میده که قاتل اونو پیدا کنه. اما مادرش میگه قاتل برادرت تویی. تو خودت رو مشغول کار و مسائل دیگه کردی و به برادرت اهمیتی ندادی و هیچ تلاشی برای پیدا کردن اون نکردی. پس قاتل اون تویی.[/spoil]

خیلی توضیح دادم و جزئیات زیادی رو هم گفتم. اما دیدن این فیلم یه چیز دیگه است. بعضی دیالوگ ها واقعا عالی هستند.( که سعی کردم بعضی هاشو اینجا بگم). تازه این همه ی ماجرا نبود من فقط اصل اصل ماجرا رو تعریف کردم. قضایای دیگه ای هم تو فیلم هست. حالا دیگه خودتون حساب کنید که این فیلم چی هست.

Crash در صدر بهترین فیلم هایی که دیدم.
از همه نظر عالی بود و اسکار حقش.
No time like the present


تا مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

Old Moderator

Old Moderator



نماد کاربر
پست ها

803

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 مرداد 1385 23:51

آرشيو سپاس: 295 مرتبه در 133 پست

توسط Ines » دوشنبه 1 مرداد 1386 17:18

Tess  محصول 1979  (برنده ی 3 جایزه ی اسکار)



کارگردان: Roman Polanski

بازیگران: Nastassja Kinski, Peter Firth, Leigh Lawson


Tess (ترسا) دختر زیبایی که در یک خانواده ی فقیر روستایی زندگی میکنه. روزی پدرش دائم الخمرش متوجه میشه که اونها از خانواده ی بزرگ d'Urberville ها هستند. و دخترش رو برای آشنایی به منزل دوربرویل میفرسته. تس اونجا با شخصی به نام الکساندر آشنا میشه. و تس ماجرا رو برای اون که پسر خانواده ی دوربرویل بوده تعریف میکنه و به خونه برمیگرده. پدرش اونو مجبور میکنه که به اونجا برگرده و تس برای کار به مرغداری دوربرویل میره.
از همون ابتدا الک خودش رو به تس نزدیک میکنه و به اون ابراز عشق میکنه. تس اوایل اون رو تحویل نمیگیره اما بعدها به خاطر جوانی و ترس مجبور به تن دادن به رابطه با الک میشه. تس نه تنها از الک خوشش نمیامده بلکه از او متنفر هم بوده. وقتی 4 ماهه باردار بود از اون خونه میره..... در یک مزرعه ی دیگه شروع به کار میکنه و بالاخره بچه اش در اثر بیماری در همان نوزادی میمیره.... دوباره برای کار به گاوداری میره و اونجا عشق واقعی خودش رو (Angel) پیدا میکنه. انجل پسر یک کشیش بوده و مثل کشاورزها زندگی میکرده. تا اینکه تصمیم به ازدواج با تس میگیره. تس به خاطر گذشته اش قبول نمیکنه.....

و ادامه ی ماجرا:

[spoil]
بالاخره تس تصمیم میگیره که با یک نامه تمام ماجرا رو برای انجل توضیح بده. این کار رو میکنه و روز بعد با برخورد خوبی از طرف انجل مواجه میشه.... غافل از اینکه انجل نامه رو ندیده که بخوندش.... روز بعد تس اتفاقی نامه را پیدا میکنه و تصمیم میگیره که نشونش نده. چون از اینکه انجل رو از دست بده به شدت هراس داشته.
حتی قبل از ازدواج تس به انجل میگه که باید یک چیزی رو در مورد گذشته ام اعتراف کنم. اما انجل میگه همه چی برای بعد از ازدواج.... شب اول ازدواجشون انجل اعتراف میکنه که با یک خانم مسن تر از خودش رابطه ی غلطی داشته. و از تس درخواست میکنه که ببخشدش. تس هم با خوشحالی اون رو میبخشه و ماجرای خودش رو هم برای اون تعریف میکنه. اما انجل برخورد سردی با تس میکنه و اون رو رها میکنه..... مدتی از هم دور زندگی میکنند تا شاید بتوانند همدیگر را ببخشند.
تس برمیگرده پیش خانواده اش. بعد از اینکه پدر تس میمیره اونها آواره میشوند....تا اینکه الک به تس پیشنهاد ازدواج میده و به او میگه اگر با اون ازدواج کنه برای خانواده اش سرپناهی تهیه میکنه. تس هم چون مدت بسیار طولانی منتظر انجل بود که برگرده اما هیچ خبری ازش نبود، و به خاطر خانواده اش که در رنج و سختی بودند، با الک ازدواج میکنه.....
بعد از مدتی انجل برمیگرده و دنبال تس میگرده... وقتی اونو پیدا میکنه که دیگه خیلی دیر شده.... با نهایت سرشکستگی تصمیم به بازگشت میگیره.... تس هم الک رو به قتل میرسونه و بعد خودش رو دوان دوان به انجل میرسونه و با او فرار میکنه............. بالاخره پلیس تس رو دستگیر میکنه و اون رو اعدام میکنند[/spoil].

فکر میکنم خیلی توضیح دادم. اگر فکر میکنید توضیحات زیاد هستند، حتما بگید تا از این به بعد خلاصه تر بگم.  :o
No time like the present


تا مدتی کمرنگ یا بی رنگ...

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

340

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 6 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 11 اسفند 1385 12:13

آرشيو سپاس: 55 مرتبه در 26 پست

توسط Atlantis » دوشنبه 23 مهر 1386 21:30

Hostel: Part II  


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کارگردان :
Eli Roth

بازیگران :
Lauren German...Roger Bart...Heather Matarazzo...Bijou Phillips...Richard Burgi...Vera Jordanova...Jay Hernandez...Jordan Ladd...

اکران :
8 June 2007 (USA)

سبک :
Horror / Thriller


سلام

هاستل 2 , داستان سه تا دختر امریکایی هستش که برای تفریح میرن به یکی از کشورهای اروپایی .
اونا چند روزی رو با هم میگذرونن و ودر همین بین هم با یه دختر دیگه ای که اهل اسلواکی هستش ( اگه اشتباه نکرده باشم) آشنا
میشن .
وقتی موقع برگشت اون سه نفرمیشه , این دوست جدیدشون بهشون پیشنهاد میده که با هم یه سر به اسلواکی برن ... یه جوری از کشورش
تعریف میکنه که اون سه نفر هم تمایل پیدا میکنن که برن به اسلواکی .

وقتی میرسن به اونجا , وارد یه هتلی میشن به اسم هاستل ... پاسپورت هاشون رو تحویل هتل میدن و میرن به اتاقشون .

حالا داستان اصلی هم از همین جا شروع مبشه ...

اینجایی که این سه تا دختر اومدن , در حقیقت جایی هستش برای شکنجه شدن .... یعنی بیشتر مردم این محله با هم دست به یکی هستن و
توریست هایی که به اینجا میان رو به تدریج میدزدنشون و اونا رو به یه محلی مثل زندان میبرن .

بعدش واسه سرمایه دارهای سراسر دنیا که عضو گروه شکنجه هستن پیغام میدن و اونا رو دعوت میکنن برای شکنجه کردن این توریست ها .

صحنه های شکنجه شدن و ابزارهایی که برای شکنجه به کار میبرن کاملا وحشیانست ...

تبر ... چاقو ... شمشیر ... اره برقی .... مته برقی.... انواع و اقسام انبر و قیچی و هر چیزی که فکرشو بکنین ....

خشونت و خونریزی در فیلم خیلی خیلی زیاد هستش ....این فیلم بیشتر از اینکه حالت هیجان رو ایجاد کنه , حس خشونت و بی رحمی رو منتقل میکنه .

انتهای فیلم :

[spoil] از بین این سه تا دختر , دو نفرشون بر اثر شکنجه کشته میشن ... البته به بدترین وضع ممکن .

نفر سومی ولی با یه حیله ای تونست خودشو از زندان نجات بده ... یعنی یه جور معامله کرد با مالک اونجا .
معاملش هم این بود که به رئیس اونجا گفتش که , من بیشتر از این شکنجه گرا به شما پول میدم .... وگفتش که توی سوئیس حساب بانکی داره و اینجوری شد
که از اونجا نجات پیدا کرد ... البته فکر کنم مجبور شد که عضو گروه شکنجه گرا بشه تا بتونه از اونجا بیاد بیرون .... ولی یه شکنجه گر خوب .

آخرسر هم وقتی از اون محل اومد بیرون , با یه تبر رفت سراغ همون دختری که همون اول فیلم , اینا رو گول زد و اوردشون به اینجا .... و سرشو با تبر قطع کرد .  [/spoil]

عکسهای فیلم داخل اسپویلر :

[spoil]  
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

[/spoil]

New Member



no avatar
پست ها

1

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 9 اسفند 1386 19:39

آرشيو سپاس: 0 مرتبه در 0 پست

توسط glaiderscor » پنج شنبه 9 اسفند 1386 19:55

ميگم ميدوني اون دختره كه لورنا (اولين قتل را انجام ميدهد) ميكشه ، كيه ؟ همون دست خودشون يا نه ؟

New Member



no avatar
پست ها

1

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 00:11

آرشيو سپاس: 0 مرتبه در 0 پست

Re:

توسط ting » سه شنبه 22 اردیبهشت 1388 00:22

wolf156 نوشته است:مرده يا زنده
DOA: Dead or Alive




کارگردان: کوري يوئن. فيلمنامه: جي. اف. لاوتن، آدام گراس، ست گراس بر اساس داستاني از جي. اف. لاوتن. موسيقي: جونکي ايکس ال. مدير فيلمبرداري: چي يينگ چان، کوواک-مان کئونگ. تدوين: کا-في چئونگ، ادي هميلتن، انجي لام. طراح صحنه: جيمز چوو، سونگ پونگ چوو. بازيگران: جيمي پريستلي[تينا آرمسترانگ]، هالي والانس[کريستي آلن]، سارا کارتر[هلنا داگلاس]، ديوون ائوکي[کاسومي]، ناتاشا مالته[آيانه]، اريک رابرتز[داناوان]، ماتيو مارسدن[مکسيميليان مارش]، برايان جي. وايت[زيک]. ٨٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ امريکا، آلمان، انگلستان.
مطابق معمول هر سال، رزمي کاران سراسر دنيا براي انجام مسابقه م يا ز در يک جزيره دور هم جمع مي شوند. اما اين بار متوجه مي شوند که غير از خودشان، چيزي ناشناخته نيز در جزيره حضور دارد. آنها مجبور مي شند جدال مرگ و زندگي ميان خود را به کناري نهاده و با همديگر متحد شوند تا بتوانند در برابر اين نيروي شيطاني بايستند.

قبلي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان



phpBB | CentralClubs