پسرکي که پيش خدا رفت

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: Shahbaz, MASTER, رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 380 بار
تماس:

پسرکي که پيش خدا رفت

پست توسط Farhad3614 » سه شنبه 29 فروردین 1385, 3:21 pm

سالی به محض اینکه جراح را دید که از اتاق عمل بیرون می آید٬ از جای خودش پرید و به دکتر گفت: « حال پسر کوچکم چطوره؟ حالش خوب میشه؟ کی میتونم ببینمش؟ » دکتر جراح در پاسخ او گفت: « متأسفم٬ ما تمام سعیمان را کردیم٬ ولی بچۀ شما دوام نیاورد. »

سالی گفت: « چرا بچه های کوچک سرطان می گیرند؟ آیا خدا اصلاً اهمیتی میده؟ خدا تو کجا بودی وقتی پسرم به تو احتیاج داشت؟ »

جراح پرسید: « می خواهی زمانی را با پسرت تنها باشی؟ قبل از اینکه او را به دانشگاه منتقل کنند یکی از پرستارها چند دقیقۀ دیگه بیرون می آید. »

سالی وقتی می خواست با پسرش خداحافظی کند از آن پرستار خواست که آنجا بماند. او با عشق فراوان انگشتانش را دورموهای قرمزو ضخیم و مجعد پسرش می چرخاند.

پرستار پرسید: « می خواهی مقداری از موهایش را داشته باشی؟ »

سالی سرش را به نشانۀ رضایت تکان داد. پرستار مقداری از موهای پسرش را برید و آنرا داخل یک پاکت پلاستکیکی گذاشت و به او داد. مادر گفت: « این عقیدۀ جیمی بود که بدنش را برای مطالعه به دانشگاه وقف کنیم. او می گفت که شاید به این کار به کس دیگری کمکی کرده باشیم. من گفتم نه٬ حتی حرفشم نزن. ولی جیمی گفت: « مادر٬ وقتی من بمیرم به بدنم احتیاجی ندارم٬ ولی ممکنه که به یک پسر کوچک دیگه کمک کنه تا یه روز بیشتر با مادرش باشه. » جیمی من واقعاً قلبش از طلا بود. همیشه به فکر دیگران بود و همیشه می خواست به دیگران کمک کنه. »

سالی بعد از گذراندن بیشتر اوقاتش درشش ماه گذشته در بیمارستان٬ برای آخرین بار از بیمارستان خیریۀ اطفال بیرون رفت. او کیف و متعلقات جیمی را روی صندلی ماشین کنارصندلی راننده گذاشت. رانندگی بطرف خانه کار سختی بود٬ خصوصاً وارد شدن به خانه ای که دیگر خالی بود. او متعلقات جیمی و موهایش را در آن پاکت پلاستیکی به اتاق جیمی برد. او ماشینهای اسباب بازی و سایر وسایل شخصی جیمی را دوباره همانطوری که او همیشه در اتاقش می گذاشت سر جایشان قرار داد. او روی تخت جیمی دراز کشید و متکای او را بغل گرفت و شروع کرد به گریه کردن تا اینکه خوابش برد.

حدوده نیمه های شب بود که سالی از خواب بیدار شد. در کنار او روی تخت٬ نامۀ تا شده ای قرار داشت. در نامه اینطور نوشته شده بود:

« مامان عزیز٬ میدونم که دلت برای من تنگ میشه و هیچوقت فکر نکن حالا که در کنارت نیستم که بگم دوست دارم٬ ترا فراموش می کنم و از دوست داشتن تو دست میکشم. همیشه ترا دوست دارم مامان و هر روز بیشتر از گذشته. یه روزی دوباره همدیگه رو میبینیم. تا اون موقه اگر میخواهی که یک پسر بچه را به فرزندی قبول کنی از نظر من مشکلی نداره. او میتونه در اتاق من بمونه و با وسایل من بازی کنه. ولی اگر تصمیم گرفتی که یک دختر را به فرزندی قبول کنی به احتمال زیاد او وسایلی را که پسر بچه ها با آن بازی می کنند را دوست نداره. تو بایستی مقداری عروسک و وسایل بازی دخترانه براش بخری. غمگین نباش و به من اینقدر فکر نکن. میدونی مامان٬ اینجا خیلی عالیه. به محض اینکه به اینجا وارد شدم٬ پدر بزرگ و مادر بزرگ به دیدنم آمدند و اطراف را نشونم دادند٬ ولی خیلی طول می کشه که همه چیز رواینجا ببینی. فرشته ها خیلی جالبند٬ خیلی دوست دارم وقتی پرواز می کنند آنها را تماشا کنم. راستی میدونی مامان که عیسی اصلاً شبیه هیچکدوم از عکساش نیست. ولی تا دیدمش فهمیدم که عیسی است. عیسی خودش منو پیش خدای پدر برد ومی تونی حدس بزنی چی شد مامان؟ من روی زانوهای خدا نشستم و مثل یک شخص مهم با او صحبت کردم. و همانجا بود که ازش خواهش کردم که نامه ای برات بفرستم تا هم خداحافظی کرده باشم و هم از اینجا برات بگم. فکر می کردم که قبول نمی کنه ولی خوب تو میدونی مامان که چی شد؟ خدا خودش کاغذ وقلم شخصیش را به من داد تا این نامه را برات بنویسم. فکر کنم جبرئیل اسم فرشته ایست که میخواد این نامه را برات بیاره. خدا به من گفت که به یکی از سؤالاتی که ازاو پرسیدی جواب بدم: او کجا بود وقتی من بهش احتیاج داشتم؟ خوب حالا خدا اینطور میگه: « او دقیقاً جایی بود که من بودم به همان صورتی که همراه پسرش عیسی روی صلیب بود. او درست آنجا بود مثل همیشه همراه تمامی فرزندانش. »

راستی مامان هیچ کس به غیر از تو نمیتونه چیزهایی که من نوشتم را ببینه. برای همه این تنها یک کاغذ سفیده. عالیه٬ نیست؟ حالا باید دیگه قلم خدا رو پس بدم. او میخواهد اسم چند نفر دیگه رو توی دفتر حیات بنویسه. امشب با عیسی روی یک میز شام میخورم ومطمئنم که غذاش عالیه.

آه٬ کمی مونده بود یادم بره. من دیگه عذاب نمیکشم٬ دیگه سرطانی در کار نیست. خوشحالم چون دیگه تحمل آن درد را نداشتم و خدا هم دیگه تحمل درد کشیدن من را نداشت. بخاطر همینم خدا فرشتۀ خود رو فرستاد تا منو بیاره اینجا. فرشته گفت که من یک تحویل مخصوص بودم. در مورد این چی فکر میکنی مامان؟
با محبت فراوان
امضاء از طرف خدا٬ عیسی و من

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN » سه شنبه 29 فروردین 1385, 4:07 pm

سلام
Farhad3614, واقعا خيلي قشنگ بود. حيفم اومد تشکر نکنم. اون قدر زيبا بود که دلم نيومد به صورت thank topic ازت تشکر کنم.
Don't play games with the ones who love you

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1471 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » سه شنبه 29 فروردین 1385, 7:14 pm

Farhad3614, داستان جالبی بود ولی فکر میکنم بیشتر حالت تخیلی داشت و گرفته شده از رمانهای خارجی با اعتقاداتشون :?

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN » سه شنبه 29 فروردین 1385, 11:28 pm

سلام
mohsen1001, از نظر من تخيلي نيست. موارد بسياري در ايران خودمان پيش آمده. کسي که خود را وقف ديگران مي کند خداوند بيشتر از اين ها نصيبش مي گرداند.
Don't play games with the ones who love you

Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه 7 بهمن 1384, 9:41 pm
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 380 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 » سه شنبه 29 فروردین 1385, 11:33 pm

سلام
بله کاملا درسته موارد بسيار زيادي مثل اين پيش آمده و اين مطلب هم ميتواند کاملا حقيقت داشته باشد در اين مسائل نبايد شکي کرد

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1471 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » سه شنبه 29 فروردین 1385, 11:40 pm

Farhad3614, ARMIN, منظورم این تیکش نبود چون امثال اینها همونطور که خودتون گفتید اینجا هم هست بیشتر منظورم قسمت تو اسمونهاش و نامه بود :-)

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2833
تاریخ عضویت: پنج شنبه 10 فروردین 1385, 1:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 158 بار
سپاس‌های دریافتی: 747 بار

پست توسط Leila » چهار شنبه 30 فروردین 1385, 12:11 am

چنين داستانايي به حقيقت خيلي نزديكه به جز نامه :-o
اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه 6 اسفند 1384, 9:30 pm
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN » چهار شنبه 30 فروردین 1385, 1:14 pm

mohsen1001, Leila, تو خود داستان گفته که : « راستی مامان هیچ کس به غیر از تو نمیتونه چیزهایی که من نوشتم را ببینه. » اين يعني اوج توجه خداوند. براي من که معجزه بسيار اتفاق افتاده. نمي دانم چقدر شما به معجزه اعتقاد داريد. ولي رسيدن نامه يک معجزه است که امکان به وجود آمدنش است.
Don't play games with the ones who love you

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2833
تاریخ عضویت: پنج شنبه 10 فروردین 1385, 1:39 pm
سپاس‌های ارسالی: 158 بار
سپاس‌های دریافتی: 747 بار

پست توسط Leila » چهار شنبه 30 فروردین 1385, 1:33 pm

مسلمه كه به معجزه اعتقاد دارم :-(
اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟

ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”