خاطرات مهنـاز رئـوفي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ، فرهنگ و تمدن به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » سه شنبه 9 مرداد 1386, 12:38 am

بهاء را با خدا اشتباه گرفته اي!

گوش من به حدي از حرفهاي تشكيلات پر بود كه ديگر هيچ حرفي را نمي شنيدم و بدون تكيه بر هيچ عقل و منطقي در مقابل آنها ايستادم

و حتي گاهي اوقات به اسلام خرده مي گرفتم و مي گفتم اسلام شما مسلمانها را خشن و جنگجو تربيت كرده اما بهائيت فقط براي صلح و دوستي تلاش مي كند

و شعار بهائيت صلح است، شعارهاي به ظاهر زيبائي را كه فراگرفته بودم طوطي وار تكرار مي كردم

تا اينكه جسارت من بحدي رسيد كه به جاي مناظره، منازعه مي كردم و به جاي ابراز تأسف از بلوائي كه در مدرسه به راه انداخته بودم

و به جاي عذرخواهي، به هر نوع اهانتي عليه اسلام دست زدم تا اينكه رئيس آموزش و پرورش عصباني شد و گفت: فردا بيا پرونده ات را بگير! تو اخراجي.

با افتخار تمام اتفاقات پيش آمده را كه چند نفر از دانش آموزان بهائي هم شاهد آن بودند براي خانواده و تشكيلات تعريف كردم. آنها به تشويق من پرداختند

و كوچكترين اهميتي به اينكه من از درس و تحصيل عقب مانده و ممكن است ديگر هرگز قادر به ادامه تحصيل نباشم نمي دادند و تمام مدت به خاطر حركات شجاعانه

و جسارت آميزم تشويق و تحسين مي كردند. آنها دائماً به من مي گفتند خوشابه سعادت تو كه مورد توجه خاص جمال مبارك قرار گرفته اي و برگزيده شدي تا

مدرسه را فداي درگاهش كني تو تحصيل دنيوي را فداي تحصيل معنوي كردي و اين رحمتي است كه شامل حال هر كسي نمي شود

و هر كسي چنين افتخاري نصيبش نمي شود. همه بخاطر چنين از خود گذشتگي و شجاعتي به من تبريك مي گفتند و من غافل از اينكه در چه راهي چنين فدا

مي شوم و با چه حقيقت بزرگي در افتاده ام با غروري مضاعف در تقويت عقايدم مي كوشيدم.

فرداي آن روز با سينه اي سپركرده و اعتماد به نفسي قوي به مدرسه رفتم. مرا دوباره به اداره فرستادند، به اداره مراجعه كردم

و رئيس آموزش و پرورش گفت: نياز به فرصت داري شايد پشيمان شدي و از حرفهائي كه در باره اسلام زدي اظهار ندامت كردي.

گفتم: هيچ شكي ندارم و حتي براي شهادت در اين راه آماده ام.

او كه متوجه بود من تحت تأثير ترغيبهاي بزرگان بهائيت آينده تحصيلي خود را به خطر انداخته ام گفت باز هم مي گويم تو به فرصت احتياج داري برو سر كلاست و

سعي كن ديگر تكرار نشود من آن روز به مدرسه رفتم اما تحت تأثير تشويق و ترغيبهاي روساي تشكيلات دست از تبليغ و تخريب اذهان عمومي برنمي داشتم

چندين بار به من تذكر دادند دو بار ديگر به اداره خوانده شدم اما هر بار با حدت و شدت بيشتري از بهائيت و اعمال نابجاي خودم در ارتباط با تبليغ دانش آموزان دفاع

كردم رئيس آموزش و پرورش هم به تنگ آمده و بر خلاف ميل باطني پرونده مرا به دستم داد و مرا از مدرسه اخراج كرد.

اولين ضربه دنيوي را رؤساي تشكيلات با تلقينات غلط و تشويقهاي پي در پي بر من وارد آوردند و من اين كينه را از مسلمانها بر دل گرفتم

و در جهت تلافي اين ضربه بر آمدم و از آن پس فعاليتم بيشتر شد طوري كه ديگر زبانزد همه بهائيان شدم حتي به شهرهاي ديگر فرستاده مي شدم

تا موجب تقويت اعتقادي جوانان ديگر باشم. با تمام وجود به ارتقاي مكتب بهاء مي انديشيدم و تمام تلاش خود را مي كردم.

من ديگر به مدرسه نمي رفتم و نامه هائي به عنوان احقاق حق براي مسئولين كشور مي نوشتم اما چه احقاق حقي؟!

من كه مي دانستم مسئوليت تمام اين مسائل به خودم بر مي گردد و اگر من اين همه روي حرفهائي كه مي زدم پافشاري نمي كردم و يا اگر اين همه در كشوري

كه بايد طبق عقايد خود بهائيان تابع قانون آن باشم اركان اعتقادي و اساسي آن را زير سؤال نمي بردم و به تبليغ افكار غلط خويش نمي پرداختم اين اتفاق نمي افتاد،

اما نامه هائي را كه تشكيلات ديكته مي كرد مي نوشتم و به آدرسهائي كه آنها در اختيارم مي گذاشتند مي فرستادم

به امام جمعه شهر، به دفتر نخست وزيري، دفتر رياست جمهوري و براي مجلس شوراي اسلامي نامه نوشتم

اما پاسخي نيامد چرا كه هر مرجعي به رئيس آموزش و پرورش مراجعه مي كرد و حقيقت را جويا مي شد. ديگر پاسخي براي من باقي نمي گذاشت.

يك روز اعضاي محفل باز مرا فراخواندندو گفتند: امروز ديگر وقت آن رسيده كه نامه اي براي امام خميني فرستاده و اگر جوابي نيامد به سازمان بين المللي شكايت

كني و از ظلمي كه در حق تو شده تظلم خواهي نمائي،

پذيرفتم اما در نوشتن نامه تعلل كردم.

هر چه بيشتر مي گذشت من با اتفاقات عجيبي در بين بهائيان روبه رو مي شدم كه باعث تعجبم مي شد از اعضاي محافل گرفته تا ساير عناصر تشكيلاتي همه به

نوعي آلوده بودند و من كه چشمان تيز بيني داشتم همه اين چيز ها را مي ديدم و به شدت ناراحت بودم با خودم گفتم مشكلات من صد چندان شده و بايد تحصيل

خود را در خانه ادامه و متفرقه امتحان بدهم درحالي كه اينها سرگرم شهوات و خود پرستي و پول پرستي اند از انسانيت بوئي نبرده و خوي حيواني دارند.

از دست بيشتر افراد دلخور بودم و از اينكه بهائيت يك بهانه شده بود تا آنها به آمال و اميال نفساني خويش برسند و بتوانند آزادانه به اعمالي كه در ساير جوامع ممنوع

بود برسند زجر مي كشيدم.

يك روز در كنار خيابان ايستاده و منتظر تاكسي بودم، يك پيكان سفيد ترمز كرده و عقب عقب به سمت من آمد، مردي حدودا چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ،

مرتب و متشخص از من خواست كه سوار شوم مسيرم را گفتم.

او گفت: سوار شو حق داري مرا نشناسي. مگر تو رها نيستي؟

با تعجب سوار شدم لبخندي محبت آميز گوشه لبش بود حال پدر و مادرم را پرسيد و گفت: از درس اخلاق بر مي گردي؟

گفتم: شما از احباء هستيد؟

گفت: من دائي پويا هستم، به خاطرم رسيد كه يكبار سليم برادرم از او بد گوئي مي كرد و مي گفت دنيا پرست و جاه طلب بود و از بهائيت خارج شد.

پرسيد: اين همه زحمت براي چيست؟

گفتم: در راه عشق بهاء.

گفت: تو اصلاً مي داني بهاء كيست؟ يا فقط به خاطر تعريفهاي دروغيني كه درباره او شده همه زندگيت را وقف او كردي؟

گفتم: من او را نخواهم شناخت و هيچ كس به معرفت او نخواهد رسيد، او فرا تر از ذهن كوچك ماست.

گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفته اي. اين چيزها را درباره خدا مي گويند

گفتم: او با خدا فرقي نمي كند.

گفت: اگر فرقي نمي كند بگو ببينم چه خصائلي داردكه فكر مي كني او با خدا فرقي نمي كند؟

يكباره به خود آمدم. واقعاً من بهاء را نمي شناختم او را به حدي از ذهن من دور نگه داشته بودند كه لحظه اي حس كردم بت پرستم، من حتي عكس او را نديده بودم،

يعني كسي اجازه نداشت عكس او را ببيند، او را مي پرستيدم بدون اينكه بدانم چرا؟

فقط شنيده بودم كه در قرآن آمده يك روز كه قيامت است خدا براي رستگاران قابل رؤيت خواهد شد، خدا خواهد آمد.

پس خدا به شكل انساني به نام بهاء ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادي خداست. با جمله اول او به فكر فرو رفته بودم اما سعي كردم همچنان در جبهه مخالف

باشم تا چيزهاي بيشتري دستگيرم شود.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » چهار شنبه 10 مرداد 1386, 3:15 pm

تمام احكام بهائيت از اسرائيل مي آيد

آقاي منصوري كه نام دايي پويا بود ديگر مجال جواب دادن به من نداد چون از اين جوابها زياد شنيده بود قبل از اينكه من مترصد پاسخي باشم

به پاسخ بهائيان اشاره مي كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكني رد ميكرد حس كردم در يك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه مي داند به من بفهماند

و گويا براي گفتن حرفهايش وقت زيادي نداشت همه چيز را با عجله مي گفت، مدتي كه صحبت كرد

گفتم: آقاي منصوري مسئله اصلي كه شما را از بهائيت زده كرد چه بود؟

منتظر بودم بگويد از رفتارهاي ناشايست بهائيان دلخور شده، همان چيزي كه مدتي بود مرا آزار مي داد و باعث ترديد من شده بود

و من مي خواستم به او بگويم رفتار بهائيان را نبايد به پاي دين بنويسد اما او اساسي تر از اين چيز ها حرف مي زد و انتقاد او از ريشه بود

صداي تأثير گذار و پر جاذبه اي داشت و از چهره اش هيچ گونه كينه و عقده شخصي حس نمي كردم.

او گفت: تو اصلاً تا بحال از خودت پرسيده اي چرا ظهور و نبوت باب فقط 9 سال طول كشيد و به سرعت از بين رفت؟ مگر خود بهائيان نمي گويند كه هر ظهوري كه دروغ باشد دوام ندارد؟

گفتم: او مبشر ظهور حضرت بهاء ا. . . بوده و دليلي نداشت كه نبوتش زياد طول بكشد.

او گفت: اگر اين طور است پس چرا در كتابش اين همه احكام و تعاليم جديد صادر كرده؟ آيا فقط براي نه سال آن همه دستورات و احكام صادر شده؟

اشكال شما بهائيان اين است كه كتاب بيان عربي و حتي بيان فارسي باب و ساير كتابهايش را مطالعه نكرده ايد

يعني سران تشكيلات به شما اجازه مطالعه آنها را نمي دهند چون در اين صورت متوجه مي شويد كه اصلاً باب مبشر بهاء ا. . . نبوده

بلكه خودش ادعاي مهدويت و پيامبري كرد و گفت دو هزار سال ديگر من يظهرا. . . ظهور مي كند

و بهاء وقتي ديد اگر پيروان باب اين مسئله را بدانند به او شك مي كنند تمام كتابها و نوشته جات باب را به دريا ريخت

و گفت مردم هنوز قادر به درك اين كتابها و دستورات الهي نيستند اما نوشته هاي باب ديگر در دست مردم افتاده بود وهنوز هم باقي است،

اگر مي خواهي حقيقت را درك كني بيان عربي و بيان فارسي و ساير كتابهاي باب را پيدا كن و بخوان و مطمئن باش از بهائيت خارج مي شوي،

گذشته از اين كه متوجه بطلان بهائيت مي شوي بلكه متوجه مي شوي خود باب هم دست نشانده اي بوده كه فريب استعمار را خورده

او به حدي هذيان گو بود كه اگر آثار او به دست هر بهائي برسد خواهد گفت اگر بشارت دهنده بهاء اين است پس خود بهاء هم كذب محض است.

بعد گفت: تو فكر مي كني چرا در بين بهائيان كساني كه گفته ها و عملكردشان يكي باشد نادرند؟

البته به استثناي خانواده تو كه خون سادات در رگهايشان است و از اغفال شدگانند.

خيلي سريع گفتم: خوب در بين مسلمانان هم مسلمان واقعي نادر است و تازه مسلمانها اكثراً خلاف كارند.

آقاي منصوري گفت: مسلمانها اولاً تعدادشان خيلي زياد است و يك اقليت محدود نيستند ولي بهائيان با اينكه خيلي كم اند

و تازه در بين آنها بيشتر تخلفات حلال است باز هم اكثر قريب به اتفاق آنها خلافكارند

در ضمن در بين مسلمانها افراد مؤمن، علمأ و بزرگان اكثراً پاك و مبري از آلودگي ها و گناهانند

و تعدادي كه اهل مطالعه نيستند يا سواد و معلومات مذهبي شان كم است و پيرو هواهاي نفساني كه توسط شياطين انسي و جني - از جمله همين فرقه هاي

منحرف - در جامعه گسترش مي يابد بيشتر دچار انحراف مي شوند اما در بين بهائيان هر چه افراد مطالعات مذهبيشان بيشتر مي شود انحراف اخلاقيشان بيشتر

است و بر عكس مسلمانان، سران بهائي و تشكيلاتي ها بيشتر مرتكب گناه و آلودگي مي شوند به خاطر اينكه اين مكتب الهي نيست، انسان ساز نيست يك عده

مفت خور دنيا پرست جاه طلب آن بالا نشسته اند و براي من و شما تعيين تكليف مي كنند پولي كه اينها به جيب مي زنند، هيچ كمپاني و هيچ سازماني قادر به چنين

در آمدي نيست برايشان مي صرفد كه اين همه تشكيلات را راه انداخته، اين همه امار برايشان مهم است اين همه به افراد اجبار مي كنند. با قلب و روح و فطرت

ذاتي بشر بازي مي كنند. انسان ذاتاً به دنبال معنويت و خدا جوئي است. اينها براي اين بندگان ساده لوح خدا ساخته اند، بت ساخته اند و آنها را به استعمار كشيده اند.

سعي كن كمي با هوش باشي. اگر كمي دقت كني مثل مكتب شما هزاران هزار مكتب هست در كشور هائي مثل چين و ژاپن در آفريقا در هندوستان به تعداد

بي شماري مكتبهاي گوناگون هست كه پيروانش همه عاشقانه از آن پيروي مي كنند اما بدبختانه شما بهائيان به حدي اسير تاري كه تشكيلات به دورتان تنيده،

هستيد كه مطالعه اي غير از كتاب هاي ديكته شده از جانب تشكيلات بهائيان نداريد اگر كمي مطالعه داشتيد از خودتان مي پرسيديد كه اين دين كه ادعا مي كنند از

طرف خدا آمده چه برتري نسبت به دين اسلام دارد؟ كدام يك از اين احكام و تعاليمش بهتر از احكام اسلام است؟ اصلاً اسلام چه چيزي كم داشت كه بايد دين ديگري

مي آمد؟ من خودم يكي از مبلغان به نام اين شهر بودم و هيچ كدام از اين آقايان به اندازه من سواد و معلومات امري ندارد و فعاليتي كه من داشتم هيچ كدام ندارند

اما فهميدم سخت در اشتباهم. كسي به نام بهاء را پيامبر خدا و خداي ما كرده اند و تمام احكام از اسرائيل مي آيد.

پيامبري كه در طول يك قرن همه احكام و تعاليمش توسط پسر و نوه و نتيجه اش كاملاً تغيير كند و دست آخر هم يك مركزي به اسم بيت العدل دستور دهنده و صادر

كننده احكام شود پيامبر نيست.

خود بهاء چهار زن داشته و گرفتن چهار زن را جائز دانسته اما عبد البهاء كه خود چهار زن داشته فقط با گرفتن يك زن موافقت كرده و حكم پدر را لغو كرده، براي خودش هر چه حلال بوده براي پيروانش حرام كرده،

بعد از عبد البهاء هم شوقي هر حكمي را كه دوست داشته تغيير داده و بسياري را لغو كرده و حالا هم اعضاي بيت العدل كه 9 نفر هستندبراي ما حكم صادر مي كنند.

فرق بهائي با مسلمان اين است كه مسلمانان به جز خدا و پيامبر و امامان كسي را مصون از خطا نمي دانند اما بهائيان آن 9 نفر را مصون از خطا مي دانند و حكم آنها

را حكم خدا مي پندارند درحالي كه آن 9 نفر خودشان فاسدند، هر روز تعاليم جديد صادر مي كنند هيچ فكر كرده اي دليل اين همه تلاش تشكيلات براي سرگرم كردن

جوانان چيست؟ و اين همه هراس آنها از ارتباط گيري جوانان با مسلمانان براي چيست؟ براي اينكه نمي خواهند كسي به حقيقت پي ببرد. پيام جديد هم كه از طرف

بيت العدل رسيده حتماً شنيده اي در اين پيام ياد گيري موسيقي و پرداختن به آن تأكيد شده، احكام خدائي را ببين به جاي اينكه تعاليم انسان ساز و جامعي كه

صلاح چند ميليارد انسان در آن باشد صادر شود آنها را به رقص و آواز فرا مي خوانند ! چون تنها وسيله اي است كه به تنهائي مي تواند شما را از حقايق دور نگه دارد.

بهترين سرگرمي ممكن كه مي تواند جوانان را به خود جذب كند و آنها را به جاي خدمت به عالم بشريت به موسيقي عادت دهد تا به حقايق درون تشكيلات پي نبرند.

اصلاً كدام دين مراسم و خدمات مذهبي اش اجباري است؟ اين همه اجبار براي ارائه خدمت و عهده دار شدن مسئوليتهاي گوناگون براي چيست؟ براي اين است كه

نمي خواهند كسي فرصتي براي فكر كردن داشته باشد. رها خانم توصيه مي كنم به تاريخ بيشتر مراجعه كني، نه تاريخ دروغيني كه اينها به خوردتان مي دهند.

تاريخ حقيقي پيدايش اين مكتب را بخوان تا ببيني اينها ريشه در كجا دارند و اصلاً چگونه بوجود آمدند. كوركورانه يك مكتبي را نپذير فرق تو با يك بت پرست چيست؟

امروزه ديگر بت پرستي از بين رفته اما مذهب شما از بت پرستي بدتر است كتابهاي صبحي به نام خاطرات صبحي و كتاب كشف الحيل آقاي آواره را بخوان

تا بيشتر متوجه حرفهاي من بشوي. همه مبادي و احكام بهائيت باهم تناقض دارد ابوالفضل گلپايگاني يك سري دلايل براي حقانيت بهاء آورده كه پر از دروغ است.

او حتي آيات قرآن را تغيير داده تا بنفع خودش بهره برداري كند اگر متوجه شوي كه او آيات خدا را تحريف كرده و تغيير داده تا به مقصودش برسد باور ميكني كه اين

فرقه يك فرقه دست ساز و از بيخ وبن دروغ است؟


مثلاً در كجاي قرآن آمده كه در قيامت خدا رؤيت مي شود كه بها گفته من همان خدا هستم كه اكنون قابل رؤيت شده؟

من كمي فكر كردم و گفتم: امكان ندارد چنين كاري كرده باشد. ما مي دانيم كه قرآن تحريف نشده و حقيقت قرآن همان است كه امروز در دست مردم است.

گفت: اما او بعضي از آيات را تغيير داده تا به نفع خودش بتواند از آن استفاده كند. يك بار با پويا به خانه ما بيا تا به تو ثابت كنم.

...
آخرین ويرايش توسط 1 on Mohsen1001, ويرايش شده در 0.

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » دو شنبه 15 مرداد 1386, 4:19 pm

نمي دانم چرا خام تشكيلات شدم

ديگر داشتيم به خانه مي رسيديم

او باز هم مرا به تفكر توصيه كرد وگفت: سعي كن انسان آزاد و رهائي باشي. مثل اسمت، حيف از تو و خانواده تو كه اسير اين تشكيلات هستيد

درضمن به كسي نگو كه با من حرف زدي مي داني كه من طرد روحاني شده ام، ديگر نمي گذارند كه با من ارتباط بگيري .

ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسي كه طرد روحاني شده حرف مي زدم.

به دستور بهاء و عبد البهاء با كسي كه طرد روحاني شده حق يك كلمه صحبت كردن نداشتيم حتي جواب سلامش را نبايد مي داديم

چون در اين صورت خود ما هم طرد روحاني مي شديم، يادم آمد وقتي آقاي منصوري براي عرض تسليت و اداي احترام به منزل يكي از بهائيان مي رود تا در تشييع

جنازه يكي از افراد بهائي شركت كند هيچ كس پاسخ سلام او را نمي دهد و آنقدر به او بي محلي مي كنند تا بر مي خيزد و از آنجا خارج مي شود

اين حركت از قومي است كه خود را منادي صلح و دوستي مي دانند و ادعاي انسانيتشان به آسمان سر مي زند،

قومي كه يكي از احكامدوازده گانه شان اين است كه دين بايد سبب الفت و محبت باشد، حال چگونه همين دين انسانها را به خاطر عقايدشان به جان هم مي اندازد

و فرزند را از پدر ومادرو خانواده اش مي گيرد و همسران را با سنگدلي تمام از يكديگر جدا مي كند؟

درحالي كه يكي ديگر از احكام دوازده گانه شان كه در درس اخلاق آموزش مي دهند اين است كه دين بايد مطابق علم و عقل باشد

اگر كسي عقل و منطقش بر مبناي اين مكتب نبود بايد با او حرف نزنند و او را از خانه و كاشانه اش بيرون كنند؟!

از ماشين پياده شدم درحالي كه گيج و مبهوت بودم آقاي منصوري با مهرباني از من خداحافظي كرد و رفت،

بهت زده به خانه رفتم كمي كه فكر مي كردم كاملاً به او حق مي دادم.

مسائلي كه او عنوان مي كرد بارها به ذهن خودم رسيده بود اما به افكارم انسجام نداده بودم و نمي توانستم همه چيز را در كنار هم قرار دهم

و ذهنم را متمركز كنم احتياج به مطالعه بيشتري داشتم، حس مي كردم حقايقي در پشت پرده هست كه من از آنها غافلم، هيچ دست آويزي جز درگاه خدا

نداشتم - اگرچه هنوز خدايم بهاء بود اما در ضمير ناخودآگاهم حقيقتاً خداي فطرتم را مي خواندم كه هادي است - مطمئن بودم ياري جستن از او حقايق را بر من

روشن مي سازد و مرا از اين همه شك و ترديد رهائي مي بخشد باز به او پناه بردم و التماسش كردم كه مرا از اين همه دو دلي و ترديد رهائي داده و به حقيقت

برساند

به خانه كه رسيدم به پدر و مادرم گفتم آقاي منصوري مرا رسانده، به اندازه اي ناراحت شدند كه گوئي بزرگترين خطا از من سر زده است

و از من قول گرفتند كه ديگر هيچ وقت با او حرف نزنم و قرار شد اين مسئله بين خودمان بماند و به كسي هم نگويم.

به پدر و مادرم گفتم: مگر آقاي منصوري چه كار كرده كه طرد روحاني شده؟

گفتند: او دشمن خداست يك روز در بين جمع پشت تريبون حضيره القدس رفت و با صداي بلند حرفهاي خيلي خيلي نابجائي زد. از حضرت بهاء اله تا حضرت ولي امر

اله را به باد ناسزا گرفت و همه چيز را تكذيب نمود به همين دليل از طرف بيت العدل حكم طردش اعلام شد.

حالا هم او خيلي خطرناك است هرگز به او نزديك نشو و. . .

با پرويز كم و بيش مكاتبه داشتم براي هم از وضعيت دور و برمان مي گفتيم و عقايدمان را به هم انتقال مي داديم پرويز با اينكه فقط يك سال از من بزرگتر بود

آنقدر سطح معلومات و سطح فكري اش بزرگتر مي نمود كه هر چه مي گذشت بيشتر مجذوب او مي شدم وقتي جريان اخراج شدنم را برايش نوشتم

بي نهايت ناراحت شد و توصيه كرد كه حتماً خودم را براي امتحانات متفرقه آماده كنم. خودش هم درس مي خواند و قرار بود متفرقه امتحان بدهد.

از روزي كه رفته بود او را نديده بودم اما از نامه هايش پيدا بود كه خيلي بزرگتر از قبل شده، نامه ها را خيلي كوتاه و مختصر مي نوشت و دائم به من قول مي داد

كه در اولين ديدار همه قضاياي آنجا را برايم تعريف كند.

فعاليتهاي او در بين ضد انقلابها هنوز برايم معلوم نبود و خيلي دلم مي خواست بدانم مشغول چه نوع فعاليتهائي است. اما از آنجا كه نامه ها دير به دير به دستم

مي رسيد مشخص بود كه وقت زيادي ندارد.

تشكيلات لحظه اي مرا به حال خود رها نمي كرد دائم فرا خوانده مي شدم و اگر مراجعه نمي كردم به ديدنم مي آمدند و اصرار مي كردند كه نامه هايي را كه بايد

براي رهبرانقلاب بنويسي و شكايت نامه اي را كه بايد براي سازمان بين المللي آماده كني زودتر تنظيم كن.

هر بار به آنها قول مي دادم اما صحبتهايي كه با آقاي منصوري داشتم مرا نسبت به دستورات تشكيلات كمي بي تفاوت كرده بود باز هم هجوم افكاري كه مرا مردد

مي كرد روحيه مطيع محض بودن را در من مي كاست. از طرفي هم به مدرسه نمي رفتم و خانه نشين شده بودم و همكلاسي ها و دوستانم را مي ديدم كه همه

چگونه به مدرسه مي روند و چه لذتي از اين روند زندگي مي برند دائم از خود مي پرسيدم چرا از مدرسه محروم شدم؟ و دليل اين همه پافشاري من روي عقايدم چه

بود؟ چرا خام تشكيلات شده بودم؟ و چرا بايد تحت تأثير تشويقها و تحسينهاي بي جاي آنها قرار مي گرفتم اگر فرداي آن روز عذر خواهي مي كردم و تعهد مي دادم

كه ديگر هرگز در مدرسه تبليغ نخواهم كرد اتفاقي نمي افتاد اما من خود را فداي خواسته هاي تشكيلات كرده بودم. آنها از من كه داوطلبانه طوق اطاعت و

فرمانبرداري به گردن انداخته بودم نردباني ساخته بودند كه حرفهايشان را از طريق من منتقل كنند و من بي آنكه بدانم بازيچه قرار گرفته بودم، اين افكار به حدي مرا

دل تنگ و افسرده كرده بود كه شب و روز گريه مي كردم از يك طرف تنهائي و از طرف ديگر رها كردن درس و تحصيل مرا به تنگ آورده بود.

زمستان گذشته بود وبهار درحالي فرا رسيد كه من حس مي كردم يك بازنده شكست خورده ام با وعده و وعيدهايي كه از لطف بهاء به من مي دادند هيچ دردي از

دردهاي من دوا نمي شد، به قول مادرم با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نمي شود.

از نوشتن نامه براي رهبر انقلاب و سازمان بين الملل خودداري كردم و افسردگي روحي را بهانه قرار دادم، چند بار به سراغم آمدند اما ديگر اطاعت نكردم مادرم به

آنها گفت كه شب و روز در گوشه اي مي خوابد و روحيه اش را كاملاً از دست داده.

...
آخرین ويرايش توسط 1 on Mohsen1001, ويرايش شده در 0.

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » یک شنبه 21 مرداد 1386, 2:17 am

مأموريت مهران در خانه ما

چند روز بعد متوجه شدم تشكيلات تصميم جديدي درباره من گرفته. پسر جواني به نام مهران را به خانه ما فرستاده بودند كه بناي دوستي را با من بگذارد

و مرا از اين حال و هوا خارج كند. من اهل سرودن شعر نو بودم. مهران ناشيانه چشم و ابرويي تكان مي داد و خماري مخصوصي به چشمان بي حالتش مي داد

و قيافه اش را مضحكه مي كرد. شايد بتواند از اين دستور شيرين هم به اندازه كافي كامجوئي كند و هم مأموريتش را خوب به پايان برد.

مهران گفت: پاشو بريم به اتاق خودت. دوست دارم تنها باشيم.

گفتم: من حال و حوصله ندارم، مهران دست از سرم بردار.

مهران به مادرم گفت: من طرح جديدي به محفل داده بودم و بالأخره بعد از مدتها اين طرح مورد قبول واقع شده و با آن موافقت كردند نمي خواهم در اين طرح شكست بخورم.

طرح من براي حل اين معضل اين بود كه: دخترها و پسرهاي ما مي روند با جوانان مسلمان طرح دوستي و محبت مي بندند. چون ما نياز جوانان را نمي توانيم كنترل

كنيم! بيائيم آن را منتقل كنيم و زمينه اي ايجاد كنيم كه اين نياز در بين جوانان خودمان برآورده شود و اگر عشقي هم مي خواهد شكل بگيرد در بين جوانان بهائي

شكل بگيرد.

اين حرفها را مي زد و من كه روي تاقچه كوتاه جلوي پنجره هال نشسته و محو شكوفه هاي زيباي درختان و طراوت و شادابي اطراف خانه شده بودم گاهي به حالت

تمسخر به مهران نگاه مي كردم و از اين همه حماقت و نا پختگي تشكيلات براي موافقت با اين طرح احمقانه در تعجب بودم.

ما با خانواده مهران دوستان خيلي قديمي بوديم و رفت و آمد ما باهم نسبت به ساير بهائيان خيلي بيشتر بود. من مهران را هميشه مثل برادرانم نگاه مي كردم او

حدود سه سال از من بزرگتر بود، يكي از خواهرهاي او در بمباران كشته شده بود و ما كه با اين خانواده سالها بود رفت و آمد نزديكي داشتيم احساس مي كرديم يكي

از خواهرها را از دست داده ايم. من هر از گاهي به سر مزار خواهرش شهين خانم مي رفتم و براي آمرزش روحش دعا مي كردم، مهران با من و بهمن همبازي بود و

به اندازه كافي باهم بر سر مسائل كودكانه لجبازي كرده بوديم، اصلاً به هم فكر نمي كرديم دقيقاً مثل يك خواهر و برادر كه هرگز به هم به عنوان يك معشوق

نمي توانند نگاه كنند حتي لحظه اي نمي توانستيم به هم عاشقانه نگاه كنيم اما حالا مي ديدم كه به دستور تشكيلات مهران چشمهايش را برايم خمار مي كند و

سعي مي كند نمايش وار دلبري كند و مرا مجذوب و معطوف خود نمايد. به نظرم فوق العاده چندش آور و تمسخر آميز بود.

مهران گفت: شنيدم شعرهاي خوبي گفته اي ميشه برويم توي اتاق خودت شعرهايت را برايم بخواني.

عصباني شدم و گفتم: مهران تو فكر مي كني با بچه طرفي؟ اين دان پاشي ها و اين اي خروس سحري خواندن ها مال دوران بچگي من بود منظورت از اين ادا و

اطوارها چيست؟ تو كه مي داني من اگر عاشق يك رفتگر مسلمان شده باشم نمي آيم تو را جايگزين او كنم. اين چه مسخره بازي است كه محفل راه انداخته؟

پدرم در همين حين با دستان گلي وارد هال شد و معلوم بود خسته است و باز باغباني و كارهاي سخت روزمره اش شروع شده بود.

به محض اينكه ديد من با مهران با عصبانيت حرف مي زنم نگاه تندي به من كرد و گفت: چي شده؟ چرا با مهمانت اين طور رفتار مي كني؟

گفتم: شما در جريان نيستي بابا.

گفت: خب بگو در جريان باشم،

به مهران نگاهي كردم و گفتم: به بابام هم بگو اگر خجالت نمي كشي.

مهران چيزي نگفت. مامان از داخل آشپزخانه آمد و ظرف ميوه را جلوي مهران گذاشت و گفت: شما را محفل فرستاده يا هيئت جوانان؟

مهران گفت: خود محفل.

پدرم اين را كه شنيد بدون هيچ آگاهي و اطلاعي رو به من كرد و گفت : تو هم شورش را در آوردي تازگي ها با خدا هم مي جنگي تو كه توان مقاومت نداشتي بيخود

كردي كه با مسئولان مدرسه جروبحث كردي كه حالا زمين و زمان را مقصر مي داني و با همه سر جنگ داري.

تا بحال پدرم با من اينطور صحبت نكرده بود غرورم شكست و به شدت دلم شكسته شد بغض كردم و به اتاقم رفتم، اشكهايم مثل باران فرومي چكيد ديگر براي پدرم

توضيح ندادم كه اين طرح جديد كه از طرف خداي او صادر شده چقدر احمقانه و ابلهانه و كثيف است

دقايقي بعد مهران به اتاقم آمد كنارم نشست و گفت: تو چرا با من مثل دشمن رفتار مي كني؟ من كه قصد بدي ندارم.

گفتم: قصد مسخره اي داري مثل خاله بازي بچه ها براي پير مردها ست. اين حرفها را براي يك نوجوان تازه به دوران رسيده بگو كه لااقل نفهمد او را احمق فرض كرده اي.

مهران مصرانه به كارش ادامه داد و گفت: درست است كه تو عاشق من نمي شوي و مي دانم كه برا ي تو پشيزي ارزش ندارم ولي دليل نمي شود كه حرفهاي مرا

گوش نكني از زماني كه تو را در عروسي خواهرت ديدم اينقدر زيبا و جذاب شده بودي كه از آن به بعد طور ديگري تو را دوست داشتم درست است كه الان از طرف

محفل آمده ام ولي دارم حرفهاي دل خودم را مي زنم من عاشق تو بودم و سالهاست كه اين عشق را در دلم حفظ كردم اما فهميدم كه داداش مي خواهد به

خواستگاريت بيايد و مي دانستم تو هم كوچكترين علاقه اي به من نداري تصميم گرفتم كه ديگر براي هميشه شعله اين عشق را خاموش كنم باور كن اينها واقعيت

است. وقتي از مدرسه بر مي گشتي معمولاً سر مسير من بودي منم از هنرستان بر مي گشتم تو را مي ديدم كه در ايستگاه منتظر آمدن اتوبوسي، درحالي كه

خيلي از دخترها حتي از بچه هاي خودمان با دوست پسرشان مي رفتند، به بهمن حسوديم مي شد كه چنين خواهر با وقار و متيني دارد. دلم مي خواست تو هم

مرا دوست داشتي اما هيچ وقت به خودم جرأت ندادم چيزي بگويم.

لبخند تحقيرآميزي زدم و گفتم: تااينكه محفل تو را مأمور خر كردن من كردو تو هم تصميم گرفتي بگوئي؟

مهران گفت: به خودت توهين نكن من تحمل ندارم، من دوستت دارم مي خواهي باور كن مي خواهي باور نكن حالا افتخار مي دهي باهم به باغهاي اطراف برويم و كمي قدم بزنيم؟

گفتم: شرمنده من اينجا در اين محل آبرو دارم. درست است كه در جامعه خودمان آزادي مطلق داريم اما مثل اينكه بين مردم متعصب و با غيرتي زندگي مي كنيم.

گفت: اين طور حرف نزن مگر ما بي غيرتيم؟

گفتم: نمي دانم فقط اين حركت محفل اگر اسمش بي غيرتي نباشد چه مي تواند باشد؟

گفت: استغفرا. . . رها تو داري كافر مي شوي، محفل كه خطا نمي كند.

گفتم: نه خطا نمي كند فقط مورد اغفال طرح تو قرار مي گيرد.

خنديد و گفت راستش مدتهاست كه التماس مي كنم با اين طرح موافقت كنند و مثل اينكه بالأخره مجاب شدند.

گفتم: حالا تو چرا اين همه اصرار داشتي؟ قرار است سراغ همه دختر ها بروي؟

گفت: تو اولي هستي گفتم: بخدا اين حركت بيشتر به طنز شباهت دارد اين خيلي مسخره است كه تو راه بيفتي و دختر ها را به خودت جذب كني تا منحرف نشوند و دل به جوانان و اغيار نبندند.

خنديد و گفت: نه قرار نيست كه با همه از عشق و عاشقي حرف بزنم فقط قرار شده با همه يك دوستي سالم برقرار كنم تا اگر نيازي دارند مثل درد دل كردن يا به

تفريح رفتن و تخليه روحي و رواني نيازهايشان برآورده شود تا ديگر به پسر هاي مسلمان كه قصدشان فقط سوءاستفاده است رو نياورند.

گفتم: يك وقت برايت بد نباشد، سخت نگذرد، اگر سخت گذشت به محفل بگو دو جين ديگر دختر برايت حواله كند مثل اينكه براي محفل اين كارها ساده است.

گفت: تو كه مي داني هيچ كدام از دخترهاي اين شهر مرا جذب نمي كند تو هم استثنا بودي. صداي قشنگت مرا از خود بي خود مي كند لرزشي كه در صدايت هست فكر نكردن به تو را برايم غير ممكن مي كند.

گفتم مگر نمي گوئي داداش مي خواهد بيايد به خواستگاري من، خجالت نمي كشي با زن داداش آينده ات اينطور حرف مي زني؟

گفت: يعني تو جوابت مثبت است.

گفتم: انصافاً مهرداد در اين شهر تك است. داداش سهيل هم از آلمان چندي پيش نامه اي برايم نوشته بود و از مهرداد خيلي تعريف كرده بود. او پسر سالم و سر به راهي است اما من واقعاً قصد ازدواج ندارم.

گفت: من در اين باره اصراري نمي كنم اين وظيفه من نيست. فقط خوب فكر كن داداش عاشق تو نيست او تو را براي زندگي انتخاب كرده يك زندگي عادي بشور و

بپزو بخور و بخواب، اما من تو را دوست دارم و مي دانم هر طور دوست داشته باشي با تو خواهم بود. حتي اگر بخواهي باهم به خارج مي رويم من با همسرم

دوست خواهم بود اگر به تو نرسم ادامه زندگي برايم سخت خواهد شد.

گفتم: خدا بده بركت به دختر ها حالا هم كه از طرف تشكيلات اجازه نامه داري با هركدام دوست داشتي خوش بگذراني اما دور مرا خط بكش. حالا هم حرفهايت تمام شد؟

گفت: چطور مگه؟

گفتم: راحتم بگذار، شنيدن اين حرفها برايم به اندازه سر سوزني ارزش ندارد.

گفت: ولي من دوستت د ارم.

گفتم: منم باور كردم، بهتره تمامش كني. درب اتاق را باز كردم تا از اتاقم خارج شود. از وجود بي هويت و كوچكش حالم به هم مي خورد

وقتي مي گفت: دوستت دارم دلم مي خواست خفه اش كنم او به طور علني از طرح هوسبازانه خود حرف مي زد و از طرفي با من از عشق و عاشقي مي گفت.

بدون شك هوس را با دوست داشتن اشتباه گرفته بود.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » پنج شنبه 25 مرداد 1386, 1:00 am

*** یک توضیح ***

دوستان عزیز با عرض شرمندگی باید به عرضتان برسانم که پست قبل که اکنون با عنوان "مأموريت مهران در خانه ما " قرار دارد به اشتباه توسط بنده در 2 پست قبل قرار داده شده بود که باید بعد از دو عنوان
"نمي دانم چرا خام تشكيلات شدم " و "تمام احكام بهائيت از اسرائيل مي آيد " پست میشد. :-o
پست ها ویرایش شدند و در حال حاضر ترتیبشان صحیح میباشد .

باز هم عذر میخوام ، لطفاً به ادامه ماجرا توجه فرمایید :)

------------------------------------------------------------------------------


انسان هايي كه خويشتن خويش را گم كرده اند

وقتي رفت از شدت ناراحتي داشتم ديوانه مي شدم. اگر چيزي كه به آن مي انديشيدم حقيقت مي داشت زندگي ام را باخته بودم.

براي چندمين بار به محفل بي اعتماد شده بودم و بي اعتمادي به محفل يعني ترديد به بنيان اين اعتقاد.

دلم نمي خواست چنين تفكري در من تقويت شود سعي مي كردم از آن فرار كنم چرا كه رسيدن به اين حقيقت تلخ مرا تا مرز نابودي و فنا مي كشيد .

روزها از پي هم مي گذشت و من هر روز غمگين تر و افسرده تر از پيش بودم.

هنوز مسئوليتهاي تشكيلاتي را داشتم اما افكارم از حرفهايي كه آقاي منصوري زده بود و موافقت محفل با طرح احمقانه مهران و رفتار ناشايستي كه از مدعيان

كمالات انساني رخ مي داد انگيزه فعاليت را در من كم كرده بود ولي با اين حال فكر كردن به اين قضيه به حدي برايم مشكل بود كه دلم مي خواست خداوند به من

هوشياري عطا نمي كرد تا هرگز متوجه مسائلي كه ممكن بود اعتقاد مرا ضعيف كند نشوم.

« نسيم» تقريباً هر روز با من تماس داشت و بيشتر اوقات خودم به ديدنش مي رفتم او هم اين اواخر با پسري به اسم سيامك دوست شده بود و تا جائي كه براي

من تعريف كرده بود به شدت همديگر را دوست داشتند و قصدشان ازدواج بود، سيامك هم مسلمان بود و ترم سوم را در رشته زبان انگليسي مي گذراند،

نسيم سه برادر بيشتر نداشت و خودش تنها دختر خانواده بود.

زن برادرهايش دو سه سالي از خودش بزرگتر بودند. به همين دليل باهم خيلي صميمي بودند. آنها از اينكه نسيم با يك پسر مسلمان رابطه داشت اطلاع داشتندو

نسيم همه چيز را براي آنها تعريف مي كرد.

به نسيم مي گفتم: اين كار خيلي اشتباه است نبايد به زن برادرهايت اين همه اعتماد كني شايد يك روز همه چيز را به برادرانت گفتند. ولي نسيم خيالش راحت بود،

بعضي اوقات كه همه باهم بوديم احساس مي كردم كه نسيم و زن برادرهايش چيزهائي را از من پنهان مي كنند.

از نسيم خيلي ناراحت شدم و گفتم: فكر مي كردم چيزي وجود نداشته باشد كه من و تو از هم پنهان كنيم من چقدر ساده بودم كه فكر مي كردم تو دوست واقعي

من هستي اما حالا مي بينم كه مسائلي داري كه من نبايد از آنها مطلع باشم براي خودم متأسفم كه نتوانستم تا امروز اعتماد تو را جلب كنم.

او سعي كرد به من بفهماند اينطور نيست و بالأخره گفت: اين چيزها اصلاً مربوط به من نيست وگرنه برايت مي گفتم فكر كردم درباره خواهر زن برادر اوست اما

بالأخره حقيقت را به من گفت و متوجه شدم كه زن برادر ها هم روابط نامشروعي با دو نفر از مسلمانان داشتند اين فاجعه به حدي برايم تكان دهنده بود كه گويي

پتكي بر سرم فرود آمد زن برادرهاي نسيم هم فعاليتهاي تشكيلاتي زيادي داشتند پس ديگر به چه كسي مي توانستم اعتماد كنم؟

شنيدن اين قضيه بي نهايت مرا در خود فرو برد اصلاً باورم نمي شد نسيم چطوري مي توانست به برادرهاي خودش اينطور خيانت كند واقعاً اين همه سرگرمي اين

همه بند و بساط تشكيلاتي نتوانسته بود هواهاي حيواني اين افراد را تقليل دهد.

نسيم متوجه شد كه بي نهايت ناراحت شدم و از اينكه به من گفته بود سخت پشيمان شد.

گفتم: نسيم جداً از تو انتظار نداشتم چطور اجازه مي دهي زن برادرهايت هم در اين مسائل باشند و به برادرانت خيانت كنند.

نسيم گفت: به نظر من ازدواج در بين بهائيان امر اشتباهي است بعد از مدتي زن ومرد نسبت به هم سرد مي شوند و همه چيز عادي مي شود.

بالأخره آن روز فهميدم كه اين سه نفر كه در يك خانه سه طبقه زندگي ميكردند براي اينكه بتوانند راحت باشند به همديگر اعتماد كرده اند و به محض اينكه مادر نسيم

به جلسه اماءالرحمن و يا به كلاس نهضت سواد آموزي مي رفت از خلوت خانه استفاده كرده و دوستان خود را به خانه دعوت مي كردند.

من با نسيم حرفم شد و با عصبانيت به او گفتم تو خدا را فراموش كرده اي مگر نمي داني كه او ناظر اعمال ماست؟

گفت: فكر كرده اي خودت فرشته اي؟ تو هم با پرويز دوستي.

گفتم: دوستم اما هيچ وقت با او خلوت نمي كنم و تازه خودت مي داني كه من به خاطر اينكه او كشته نشود برايش نامه نوشتم و ارتباط ما بصورت مكاتبه است.

گفت: هر كسي براي خودش توجيهي دارد.

ديگر چيزي نگفتم اما غرق غصه بودم از اينكه هر روز كشف تازه اي مي كردم و متوجه مي شدم اكثر مؤمنين بهائي تن به كارهايي مي دهند كه در شأن انسانيت نيست و اين دو زن اولين كساني نبودند كه من مسائل پنهاني شان را فهميده بودم.

زن جوان ديگري از بهائيان كه او هم در محل ما زندگي مي كرد و اسم شو هرش فرشاد بود يك شب كه به طور اتفاقي در منزل آنها مهمان بودم و در واقع جلسه صعود

بود و بايد تا صبح بيدار مي مانديم متوجه شدم نيمه شب با يكي از پسراني كه از تبريز آمده بود بطور پنهاني قرار گذاشتند و به حياط رفتند من كه خيلي كنجكاو شده

بودم و برايم خيلي عجيب بود از خواهرش كه فهميدم او هم در جريان است مسئله را جويا شدم او گفت خواهرم قبل از اينكه با فرشاد عروسي كند قرار بود با اين

پسر ازدواج كند اما خانواده من بخاطر اينكه پدرش مسلمان بود مخالفت كردند و به اجبار او را شوهر دادند ولي اين دو نفر همچنان همديگر را دوست دارند و رابطه

شان قطع نشده .

زن ديگري را كه از حركاتش متوجه شدم در تفريحگاهها و جلسات سرگرم خوش گذراني با ديگران است به نوعي كنكاش كردم او گفت: من مي دانم كه شوهرم به

من خيانت مي كند چرا بسوزم و بسازم من هم مثل او خوش مي گذرانم.

از پرداختن به اين مسائل و نوشتن اين مطالب هنوز به حدي متنفرم كه حالم بد مي شود و دائم از خود مي پرسم چرا انسانها خويشتن خويش را گم كرده اند و چه

چيز موجب اين همه كوته فكري و اين همه بي محتوايي و فساد اخلاقي است؟

از آن به بعد نسيم هم ديگر به سراغم نمي آمد خود من هم رغبتي نداشتم، تنهاتر شدم و روحيه ام به شدت تضعيف شد بابا و مامان نگرانم بودند.


ملاقات برادرم

يك روز برادر بزرگم به ديدنم آمد و گفت: چي شده رها !؟ چرا اينطور مي كني چرا اينقدر خودت را آزار مي دهي؟

اگر به خاطر اخراج شدنت ناراحتي بدان كه اصولاً ثوابي كه تو از اين عمل بردي به مراتب بيشتر از آن چيزي است كه در اين دنيا عايدت مي شد

ثانياً تو مي تواني متفرقه امتحان بدهي و اين دو سال را هم تمام كني ديگر چه غمي داري؟

گفتم: نه اين چيزها نيست.

گفت: پس چيست؟ به من اعتماد كن به من بگو، كسي را دوست داري كه مسلمان است؟

گفتم: فرض كنيم اينطور باشد

گفت: به جمال مبارك قسم، خودم مي برمت محضر با او عقدت مي كنم فقط بگو او كيست؟

گفتم: نه خواستم ببينم شما چه مي گوئي.

گفت: پس چي شده احتياج به مسافرت داري؟

گفتم: نمي دانم چه مرگم شده فقط ديگر زندگي را دوست ندارم.

گفت: افسرده شدي چند روز ديگر حاضر شو مي برمت تهران هوائي عوض كن شايد روحيه ات بهتر شود.

اين برادرم خيلي مظلوم بود زياد تشكيلاتي نبود و اعتقادات مخصوص به خودش را داشت با اين حال جلسات را شركت مي كرد و در گذشته فعاليت زيادي داشت

اما كم كم فعاليت هايش را تقليل داده بود و گاهي مي شنيدم كه با محفل مخالفت مي كرد.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » شنبه 3 شهریور 1386, 1:06 am

نقاب از چهره خواهم شست

چند روز بعد دنبالم آمد و دوتايي با پيكان صفركيلومتري كه تازه خريده بود، به طرف تهران حركت كرديم

در طول راه من كه دل پري داشتم و از ديدن طبيعت هم غرق احساس شده بودم مثل يك ضبط صوت فقط آواز مي خواندم

و داداش از آن همه استعداد و آن همه هوش و حواس در تعجب بود و مي گفت: اين همه ترانه را چطور توانستي حفظ كني؟

و از هر ترانه اي كه لذت مي برد به به و چه چه مي كرد و كمي كه ساكت مي شدم داداش مرا نصيحت مي كرد

و مي گفت چرا خودت را اين همه اذيت مي كني؟ چرا سعي نمي كني مثل همه جوانها با نشاط و سر حال باشي از لحظاتت استفاده كني لذت ببري؟

تو كه اين همه با استعدادي، تو كه اين همه طرفدار داري به چه چيزي فكر مي كني كه زندگي را دوست نداري؟

گفتم: داداش اگر چيزي به تو بگويم قول مي دهي به كسي نگويي؟

گفت: قول مي دهم.

گفتم: من به دينمان شك دارم، به تصميمات غلطي كه محفل مي گيرد، به اعضاي محفل كه خود سرگرم فسادند.

به اعضاي تشكيلات كه به اسم خدمت غرق منجلابند، ديگر به هيچ كس اعتماد ندارم، ما به چه چيزي دلمان را خوش كرده ايم؟

داداش ساعتها برايم حرف زد و گفت تمام اين چيزها كه تو مي گوئي من بيشترو بدترش را ديده ام

مدتي آنقدر ناراحت بودم كه خدا را هم ديگر نمي پرستيدم ولي هيچ چاره اي نيست. عملكرد افراد نبايد تو را از دين زده كند، همه نبايد خوب باشند.

گفتم: اما ما دستور محفل را دستور خدا مي دانيم همين حكم ديني ما سراپا اشكال است.

گفت خب هر ديني مسائلي دارد كه براي انسان قابل هضم نيست اعضاي محفل تك تك و به صورت انفرادي ممكن است افراد گناهكاري باشند

اما وقتي 9 نفر مي شوند ملهم به الهامات غيبي مي شوند و دستوري كه مي دهند دستوري است كه خدا به آنها الهام مي كند،

گذشته از اين ما اگر بهائي نباشيم پس چه باشيم؟

انسان به خدا و پيغمبر احتياج دارد، خود من در آن زمان كه ديگر از بهائيت زده شده بودم و خدا را هم نمي پرستيدم خيلي تنها و بيچاره بودم،

در مواقع تنگي و ناراحتي انسان به يك نيروي ماورايي احتياج پيدا مي كند.

من و داداش مدتي باهم در اين موارد صحبت كرديم اما آنقدر در باره اسلام و مسلمانان حرفهاي نامربوطي شنيده بوديم

كه به ذهنمان نمي رسيد كه اگر بهائي نباشيم مي توانيم مسلمان باشيم.

بالأخره داداش خيلي نصيحت كرد و گفت: خود آزاري نكن و فقط با نيت خالص به خدمت بپرداز و مطمئن باش افرادي كه هدفمند هستند موفق مي شوند

و انسانهاي بي هدف به جائي نمي رسند سعي كن كمتر به مسائل منفي فكر كني، بدبيني را كنار بگذار و آرام باش.

در تهران در منزل يكي از دختر عمو ها بوديم، نوه عمويم از وضعيت بدي كه بهائيان تهران داشتند برايم گفت

و تازه فهميدم كه چيزي كه من ديده و شنيده ام قابل مقايسه با تهران نيست از وضعيت پوشش زنان و دختران در جلسات و

ارتكاب اعمال زشت آنان گرفته تا رسوائي هايي كه سران تشكيلات در كشورهاي مجاور به بار آورده اند و به گوش مردم رسيده بود،

همه و همه را برايم تعريف كرد و خودش را توجيه مي كرد كه هر روز با كسي به سينما مي رفت و با سرگرمي هاي كاذبي مشغول بود.

در تهران هم دائم تنها مي نشستم و مشغول نوشتن قطعات ادبي بودم فكر مي كردم زندگي ام را باخته ام

حس مي كردم بي جهت خود را فداي تشكيلاتي كرده ام كه در پرورش صحيح افرادش ناموفق است.

در تهران به چند جلسه دعوت شدم و به عنوان يك قهرمان از من ستايش شد قهرماني كه در مدرسه شجاعانه از مكتب خود دفاع كرده و

نهايتاً كسب تحصيل را فداي اعتقادش نموده.

همه به من تبريك مي گفتند، حس خوبي نداشتم حس مي كردم من هم مثل همه آنها فريب كارانه عمل مي كنم و حقيقت را نمي گويم،

اي كاش جرأت داشتم و مي گفتم اشتباه كردم اشتباه محض، هميشه شعارهاي بزرگي سر مي دادم

در قطعاتي كه مي نوشتم از صراحت، صداقت و شجاعت ، از يك رنگي و خلوص، از نداشتن نقاب بر چهره سخن سرائي مي كردم

اما گويا فاصله شعار تا عمل به اندازه خود حقيقت بزرگ و دست نيافتني بود و من به خود وعده مي دادم كه اينگونه نخواهم ماند،

«نقاب از چهره خواهم شست»، به محض اينكه حقيقت را بيابم، اما خوشحال بودم كه جامعه آلوده اي كه من هم جزء آن بودم

نتوانسته بود مرا در كام خود فرو بلعد و در منجلاب فساد و فحشا غرق سازد.

شنيده بودم همه انسانهاي بزرگ مادران بزرگي داشته اند و من گرچه بزرگ نبودم اما مادرم طوري تربيتم كرده بود كه قدرو قيمت خود را مي دانستم

و هرگز ارزش انساني خويش را فداي هواهاي نفساني نمي كردم، هيچ چيز به اندازه رضايت خدا برايم ارزش نداشت.

او عشق من و معشوق واقعي من بود وقتي به سنندج برگشتيم روحيه ام را بيش از پيش از دست داده بودم و

داداش خوب مي فهميدكه اين مسافرت خيلي براي من مفيد نبود.

من مشغول خواندن نوشته هايم بودم داداش اصرار كرد كه آنها را برايش بخوانم و من هم برايش خواندم هر آنچه نوشته بودم فرياد از پوچي داشت

و گم گشتگي و هيچ چيز به اندازه بي هدفي و بي هويتي آزارم نمي داد.

يادداشت هاي پراكنده ام را كه در آن روزهاي تلخ كه در معرض تغيير و تحولي بزرگ بودم براي برادرم اين چنين خواندم:

  آتشي زبانه مي كشيدم روزي، آخرين آذوقه هايم نيز سوخت امروز يك انفجار،

انهدام و سقوط تمامي روح مرا به تاريك نابودي كشانده است گوئي رخسارم نيز جرم گرفته است، همچو كرم شب تاب تاريك پرست،

روشنائي آزارم مي دهد، بي گمان آشوب درونم ازدحام كوچه بيهودگي است. خوشبختي مثل نوشيدن تشنه اي از آب لحظه اي بيش نيست.

من گم شده ام در كويري بي انتها، من نيستم كجا هستم. تا فراسوي ريشخند من، تا مرز انهدام، تا تحقير و ترحم فاصله اي نيست.

فريب، واژه اي آشناست، از ساليان دوري همراه من است و دروغ آغاز هر قصه خواب. . .

اي تمام پوچيها، اي نفسهاي آلوده، اي همه تفريحهاي ناسالم اي هرزه ها،

دل من سخت شكست، دل من سخت شكست و افسوس كه هنوز بيگانه پرستم.

دل من سخت شكست و بر اين بي رنگ مهتاب صبور، غبطه مي خورم، اي ستاره هاي ساده مسكوت، اي بي دردهاي بالغ مغرور،

من درد مي كشم، به اندازه قطره قطره باران اشك مي ريزم و سينه ام معبد مهربان غمها شده است،

كاش مي دانستيد اينجا هرزگي معمولي است، عاشقي يك بازي است، معصوميت مرده است،

معصيت پا گرفته است، دل من معبر بي عبور خالي است و

اينك منگ و مبهوت پيراهن بي نقش سياهش را به تن خواهد كرد

تا براي هميشه به حال خويش به سوگ بنشيند و كسي نمي داند

چه معراجي دارد به سوي نيستي دل بيچاره ام

و چه آسان برمزار پوچي خويش مي گريد.

قبله اي به رنگ ظلمت و سجاده اي شب گون،

رود جاري اشكهايم را به مسيري نا فرجام هدايت مي كند.

قبله اي به رنگ شب، نور چشمانم را به سياهي برده است،

سوي نگاهم به تاريكي نشسته است و دلم قبله گم كرده اي تنهاست. 


...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » سه شنبه 13 شهریور 1386, 5:21 pm

دنبال حقيقت مي گشتم

در جامعه بهائي از مسلمانان بد گويي مي شد و من شاهد بودم اين جامعه با وجود محدوديتي كه داشت و در اقليت بود و افرادش اين همه تحت نظر بودند

و به طرد شدن از خانواده و جلسات مفرح تهديد مي شدند، ارتكاب جرم و بزهكاري و خلاف به مراتب بيشتر از ساير جوامع بود

و با اينكه هر نوع عياشي و خوش گذراني بطور علني صورت مي گرفت در پنهان نيز استعمال مواد مخدر و شرب مشروبات الكلي و هر نوع عمل غير اخلاقي از آنان

سر مي زد. خواهر زن برادرم كه دركرمانشاه زندگي مي كرد وقتي براي مدتي به منزل آنها رفته بودم كه حال و هوايي عوض كنم چيزي برايم تعريف كرد كه در آن

روزها برايم غير قابل هضم بود.

دكتري كه هم از لحاظ موقعيت اجتماعي و هم از لحاظ مالي و جايگاه تشكيلاتي تقريباً در رأس جامعه قرار داشت و همسر بسيار زيبائي داشت كه به مينياتور معروف

بود يك روز در غياب همسر و دو فرزندش برادر يازده ساله يكي از آشنايان را كه او هم بهائي بود به بهانه درمان زگيل به منزل برده و او را مورد آزار جنسي قرار داده بود،

كسي كه در جلسات سخنراني مي كرد از صلح عمومي و وحدت عالم انساني و عشق به جمال مبارك دم مي زد اين چنين بود.

هر آنچه كه مي شنيدم تا از موثق بودنش اطمينان حاصل نمي كردم باورم نمي شد از خواهر اين بچه مسئله را جويا شدم او هم به شدت از بهائيان ناراحت و

عصباني بود و به همه رؤساي تشكيلات بد و بيراه مي گفت، مي گفت: برادرم هنوز نمي داند كه ما اين قضيه را مي دانيم او همه چيز را به دوست خود گفته و

قسم خورده وقتي بزرگ شد دكتر را بكشد.

در پاسخ به اينكه چرا به محفل شكايت نكرديدگفت: فكر مي كني اگر محفل اين قضيه را بداند چه مي كند حتماً خواهد گفت شما مهاجر الي ا. . . هستيدو

هر مشكلي را به لطف بها تعميم خواهند داد.

سفر به كرمانشاه كه فعاليت تشكيلاتي در آن كمتر بود و فساد غوغا مي كرد، اعتقاد مرا بيشتر تضعيف كرد.

يك روز نسيم تلفن زد و گفت بيا امانتي ات را ببر برايت نامه امده است. دو سه ماهي بود كه از پرويز بي خبر بودم با وجوديكه هنوز كاملاً از مكتب خود دست نشسته

و هنوز تعصبي نسبت به آن در وجودم بود اما دلم مي خواست كسي بود كه درد دلم را برايش بگويم دلم مي خواست كسي آن همه راز درد آور را كه در سينه پنهان

كرده بودم مي شنيد تا سبك مي شدم اما هيچ كس قابل اعتماد نبود برادرم هم كه جواب قانع كننده اي به من نداد، او به دنبال حقيقت نبود بلكه به دنبال چيزي بود

كه حتي اگر مثل بت فاقد روح و توان وانديشه بود تكيه گاه صوري او باشد و من دنبال چيزي بودم كه وجود كوچكم را بزرگ كند و روحم را سيراب گرداند،

حقيقتي كه مي دانستم هست و تنها و مطلق است. حقيقتي كه مرا به كمال حقيقي برساند و آرامشم دهد.

با آن همه شلوغي دور و برم، آن همه برو بيا، مسافرت و تفريح هميشه احساس تنهائي و گمگشتگي مي كردم.

با خوشحالي رفتم ونامه را گرفتم روي پله هاي خانه نسيم نشستم و همانجا نامه را خواندم .

نوشته بود قرار است برگردد و به زودي بايد منتظر او باشم، عجيب بود خبر آمدن پرويز هم خوشحالم نكرد. يعني آمدن او دردي از من دوا نمي كرد

من از كارهاي پنهاني متنفر بودم و هيچ چيز به اندازه آبرو در دنيا برايم ارزش نداشت و معتقد بودم اگر باعث شوم كه مردم روي من انديشه بدي داشته باشند

مقصر منم، از اين بابت سعي مي كردم در بين مردم به چيزي كه نيستم متهم نشوم.

تصميم گرفتم وقتي آمد به مادرم بگويم اجازه دهد او را در خانه ملاقات كنم و مطمئن بودم اجازه مي دهد.

برگشت پرويز از كوه

يك هفته بعد طبق معمول در هواي بهاري ارديبهشت موكتي داخل حياط انداخته و نشسته بودم كه زنگ زدند پسر كوچك سليم در را باز كرد، از دور پرويز را شناختم

خيلي تغيير كرده بود سبيل نازك و كشيده اي داشت گويا قدش بلندتر و قيافه اش مثل هنرپيشه ي نقش زورو شده بود و لباسهاي كردي قهوه اي رنگش به اصالت او مي افزود.

او هم مرا ديد و كمي مكث كرد، برخاستم و به سمتش رفتم همچنان در چهارچوب در ايستاده بود نزديك شدم و با او مردانه و محكم دست دادم و به احوال پرسي پرداختم

حس كردم اين حركت من در چهره اش تغيير رنگ شديدي ايجاد كرد و به شدت خجالت كشيد شايد اولين بار بود كه با زن نامحرمي دست مي داد اما در جامعه ما اين

كار، امري كاملاً عادي و نشانه شخصيت ما بود و من در آن لحظه فقط به يك چيز فكر كردم او را در مقايسه با پسران بهائي كه هيچ هويتي وهيچ شخصيتي نداشتند

و هرگونه سوءنيتي نيز در اعماق وجودشان زبانه مي زد براي دست دادن ارجح ديدم. پرويز مبهوت بود و با اينكه او سر زده آمده بود گوئي خود او غافلگير شده بود.

من مثل هميشه با شلوغي مخصوص خودم به او خوش آمد گفتم: تعارف كردم و او وارد شد، و درحالي كه من درست مثل سابق رفتار مي كردم و نقش يك عاشق

دلباخته چشم به راه را بازي نمي كردم اما او تبسم آرام بخشي گوشه لبانش نقش بسته بود و نگاهش خسته به نظر مي رسيد، نگاهش هرگاه كه با نگاه من در هم

مي آميخت يك دنيا محبت هديه مي كرد. از نگاهش نامه ها خواندم و تبسمش همه حرفهاي ناگفته را بازگو مي كرد طوري به اطراف مي نگريست كه گويي همه آن

درختان و آن محيط و آن فضا را مي خواهد در آغوش گرفته و شادي بازگشتش را جشن بگيرد.

يك ساك دستي كوچك در دستش بودو يك كاسه سبز رنگ زير بغلش، حال همه اعضاي خانواده را پرسيد و گفت: دلم براي پدر و مادرت يك ذره شده كجا هستند؟

گفتم: بالا هستند و مثل هميشه در اين ساعت خوابند.

گفت: پس مزاحمشان نمي شوم مي روم داخل كارگاه حتماً آقا سليم اينجاست ماشينش را دم در ديدم.

گفتم: بابا و مامان ديگر وقت بيدار شدنشان است الان بيدار مي شوند .

گفت: پس شما زودتر برو اگر بيدار بودند من هم مي آيم زود رفتم به محض اينكه در هال را بازكردم مامان پرسيد كي بود زنگ زد؟

گفتم: پرويز آمده،

خوشحال شد و گفت: بگو بياد داخل، پرويز را صدا كردم او هم آمد،

بابا هنوز خواب بود. همينكه وارد شد نمي دانم چرا مامان هم با صميميت با او دست داد و او را خيلي تحويل گرفت من هم تعجب كردم چون ما معمولاً با مسلمانها

دست نمي داديم، نشستيم و من چند دقيقه بعد به آشپزخانه رفتم تا چاي و وسائل پذيرائي را آماده كنم پرويز در كنار پاي پدرم كه خوابيده بود و يك پتو روي خود

كشيده بود نشسته و كاملاً مشخص بود كه مضطرب و نا آرام است.

مامان كمي به او پرخاش كرد براي رفتنش به كوه، به او اعتراض مي كرد، من چاي آوردم باباهم كم كم بيدار شد و عينك خود را روي چشم گذاشت

پرويز پس از سلام به سمت او خم شد و با او ديده بوسي كرد بعد از مدتي پدر چشمان درشت خود را به او دوخت و

با حالتي معترضانه به او گفت: آفرين، آفرين پدر و مادرت چشم اميدشان به تو بود، از كوه چرا سر در آوردي؟

پرويز از فشار نگاههاي پدر سرش را پائين انداخت و گفت بي هدف نمي شود زندگي كرد.

بابا گفت: بي هدف نمي شود زندگي كرد اما براي داشتن هدف غلط هم نبايد زندگي را تباه كرد.

مامان گفت: حيف از جواناني مثل تو كه خودشان را فداي خواسته هاي بي جاي تشكيلاتي مي كنند كه نه تنها هيچ كاري نمي تواند بكند بلكه خودش سراپا اشكال است.

پدر گفت: گروهكها هيچوقت موفق نمي شوند هيچوقت به خود مختاري نمي رسند، در تمام طول تاريخ كردها دنبال اين قضيه بودند

اما به جز اينكه در هر زمان عده اي جوان ناپخته و خام را به كشتن دهند كاري از دستشان ساخته نبود تمام اين مبارزات و جنگهاي داخلي را سياستهاي بزرگي مثل

آمريكا و انگليس راه مي اندازند.

گفتم چه چيزي به امريكا و انگليس مي رسد؟

پدر لبخندي زد و گفت: خيلي چيزها دخترم منافع سياسي، منافع مادي.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » چهار شنبه 14 شهریور 1386, 3:14 pm

پايان اين داستان به كجا مي انجامد؟

با تعجب به فكر فرو رفتم، اين چيزها از زبان پدر جاري بود!؟

اگر پدر قبول دارد كه ممكن است سياستهايي در پشت پرده باشند كه جنگ و جدالي راه اندازند و براي رسيدن به اهداف سياسي خود عده زيادي را به كشتن دهند

چگونه تمام هستي و عمر خود را فداي تشكيلاتي كرده كه هرگز به اين مسئله فكر نمي كند كه شايد اين تشكيلات هم ساخته دست سياستمداراني است

كه براي چپاول مال و اموال مردم و يا براي تفرقه بين مسلمين و ايجاد بلوا و آشوب چنين مكتبي را بنيان نهاده باشند.

پرويز سراپاگوش بود و گويا دوست نداشت با پدر و مادرم كه برايشان احترام زيادي قائل بود بحث كند،

چيزي نگذشته بود كه داداش سليم هم آمد پرويز با او احوال پرسي كرد، سليم با اينكه از قضيه پرويز نسبت به عضو شدن او در گروهكهاي ضد انقلابي مطلع بود

چيزي نگفت و دخالتي نكرد، سليم معمولاً كم حرف بود و بيشتر گوش مي كرد و اخلاقش طوري بود كه همه دوست داشتند با او حرف بزنند. او معتمد همه بود،

پرويز هم مثل ديگران سر صحبت را با او باز كرد و در باره اتفاقات سياسي روز صحبتهايي كرد، در همه جلسات به ما توصيه مي كردند كه در سياست دخالت نكنيد

اما در هر جمعي بهائيان وارد بحث مي شدند عليه جمهوري اسلامي حرفهائي مي زدند، تقريباً نيم ساعت صحبتهاي پرويز و سليم طول كشيد.

سليم بالاخره خداحافظي كرد و رفت بعد از رفتن او پرويز كلاسورش را باز كرد و طراحي هايي كه آنجا كشيده بود به من نشان داد،

نقاشي ها به حدي طبيعي بود كه همه حال و هواي آنجا را براي من مجسم مي كرد، طراحي هايش فوق العاده بود و هركدام روح خاصي داشت او واقعاً هنرمند بود.

سنگري را كه روي كوه براي ديده باني ساخته بودند و همينطور فردي را كه با ضدهوائي پشت اين سنگر ايستاده بود طراحي كرده و به طرز خيره كننده اي حتي هواي سرد آنجا را به تصوير كشيده بود.

طراحي هاي بعدي او سرگرداني افراد را نشان مي داد كه در آن حوالي پرسه مي زدند.

طراحي بعدي عده اي را نشان مي داد كه گرد يك آتش حلقه زده بودند و بالأخره چشم اندازي كه هر صبح و غروب او را مجذوب و مدهوش مي كرد به روي كاغذ آورده بود.

سرگرداني، سرسپردگي، گريز و بي كسي مفاهيمي بود كه در آن تصاوير مشهود بود.

پرويز بعد از نشان دادن طراحي ها گفت: امتحانات نزديك است درسهايت را خوانده اي يا نه؟

گفتم: اصلاً حال و حوصله هيچ كاري را نداشتم. فكر مي كنم به من و تو ظلم شد.

گفت: چه ظلمي؟

گفتم: حس مي كنم بي جهت براي اهداف تشكيلاتي كه حقانيت و بطلانش برايمان روشن نشده خود را فدا كرديم.

پرويز گفت: من فداي اهداف خودم شدم اما تو را نمي دانم، حالا مگر چيزي شده؟

گفتم: تو به ميل خودت و براي رسيدن به اهداف خودت به آنها نپيوستي. تو در نامه اول نوشته بودي كه به خاطر من اينجا را ترك مي كني، مراهم به زور تسجيل

كردند هر دو درسمان را رها كرديم براي اينكه نردبان ترقي آنها باشيم.

پرويز گفت: قبل از اينكه بروم هدف معيني نداشتم اما در آنجا فرا گرفتم كه هدف چقدر با ارزش است و براي رسيدن به آن تا سر حد جان بايد تلاش كرد.

من همان كسي هستم كه رفتم تا حرف دلم را كه عشق تو بود بيان نكنم چون فكر مي كردم به تو نخواهم رسيد اما حالا برگشتم و با اعتقادي محكم و قوي حتم

دارم كه اگر بخواهيم مي توانيم به هم برسيم و هيچ چيز نمي تواند مانع ما باشد. درباره اهداف سياسي هم ديگر آن پرويز بي تفاوت سابق نيستم هدف من مبارزه

با كساني است كه مرا از حق خود محروم كرده اند. اين طراحي ها را برايت آوردم كه ببيني كساني هستند كه معني زندگي را در فدا كردن جان و مال خود براي

آسايش و آزادي ديگران مي دانند و از تمام دلخوشي هاي كاذب و لذتهاي دنيوي گذشته اند تا به مقصود برسند آنها زندگي را براي خودشان نمي خواهند.

گفتم: تو تحت تأثير تبليغات آنها قرار گرفته اي من فكر مي كنم بيشتر كساني كه به آنجا رفته اند براي فرار از مشكلات مي روند و انگيزه مبارزه ندارند اما در آنجا تحت

تأثير قرار مي گيرند.

پرويز گفت: مشكلات آنجا خيلي بيشتر از مشكلات داخل شهر است و مقاومت مردم در آنجا نشان مي دهد كه آگاهي يافته و مشكلات آنجا را كه بزرگتر از مشكلات

خودشان است براي هدف بزرگتري به جان خريده اند.

دقايقي به اين بحث ها گذشت متوجه شدم او كاملاً تبديل به يك مبارز شده اما حرفهايش وجه تشابه زيادي با حرفهاي بهائيان داشت.

از او پرسيدم با اين اوصاف چرا برگشتي؟ مي ماندي و به مبارزه ات ادامه مي دادي .

گفت: آمدم كه امتحانات متفرقه را بدهم و دوباره برگردم من نمي توانم بيهوده باشم و نسبت به اين همه ظلم و تعدي بي تفاوت باشم.

پرويز خيلي حرفها زد اما من زياد متوجه نمي شدم اما مي دانستم تشكيلاتي كه او را رهبري مي كند يك سري اهداف مشترك با بهائيان دارد

از داخل ساك دستي اش يك قوطي خارج كرد و به دست من داد و گفت: از دشتهاي پهناوري كه تنها دارائيش برف بود و سنگ فقط توانستم اينها را برايت بياورم اميدوارم خوشت بيايد.

خواستم قوطي را باز كنم گفت: نه، الان باز نكن بگذار هر وقت كه من رفتم. مامان برايمان ميوه آورد اما او ديگر از جا برخاست و گفت بايد برود. من هم همراه او رفتم.

داخل حياط به درختان پر بار آلبالو و گيلاس نگاهي كرد و گفت: احساسم نسبت به همه چيز تغيير كرده حتي اين درختان،

گفتم: بهتر شده يا بد تر.

گفت: زندگي با هدف زيباست و اين زيبائي براي من خيلي عميق و پر معناست.

گفتم: خوش به حالت من برعكس توام هدف داشتم اما مدتي است كه همه افكارم به هم ريخته

گفت: نه اينجا را اشتباه كردي منظورم از اين هدف توئي. . .

سكوتي در پس اين حرف كوتاهش حكم فرما شد و شعرگونه ادامه داد: از زماني كه ميدانم كسي را دارم كه احساسم را، انديشه و رؤيايم را با او قسمت كنم حال و هواي ديگري دارم تو باعث شدي در همه احوال پيشرفت كنم تو موجب ترقي و تعالي من هستي .

گفتم: اما پرويز زياد به من دل نبند هنوز هيچ چيز معلوم نيست.

پرويز گفت: هيچ وقت آينده را نمي شود پيش بيني كرد اما براي بدست آوردن چيزهائي كه دوست داريم بايد تلاش كنيم ومن تمام توانم را براي بدست آوردن تو
خواهم گذاشت.

او رفت ومن با عجله برگشتم كه قوطي را باز كنم و هر چه زودتر سوغاتي اش را ببينم به بالا كه رسيدم قوطي را برداشتم و به اتاقم رفتم آن را كه باز كردم يك

دستمال ابريشمي و چندين صفحه كاغذ را مشاهده كردم داخل دستمال ابريشمي چيزهاي سنگيني حس مي شد، گره خورده بود گره اش را باز كردم و ديدم حدود

چهل پنجاه عدد گلوله سربي است گلوله ها را روي زمين ريخته و كاغذها را وارسي كردم ديدم همه آنها كه كم هم نبودند نامه است كمي كه دقت كردم ديدم خط

خود پرويز است اما آن را ماهرانه تغيير داده حدس زدم براي اين است كه بين راه اگر اتفاقي افتاد بتواند از خودش دفاع كند.

نامه ها كاملاً سياسي بود قبل از خواندن نامه ها گلوله ها را در مشتم گرفتم و به آنها خيره شدم اولين بار نبود كه گلوله اي مي ديدم اما آن زمان از زاويه چشم

كودكي به آنها نگاه كرده بودم و امروز ديد ديگري داشتم تجسم مي كردم هنگامي كه با كشيدن ماشه جرقه اي باعث مي شود كه اين گلوله سرخ و آتشين به سوي

قلبي نشانه رود و با سرعتي كه دارد قلب انساني را سوراخ كرده و يا مغزي را متلاشي نمايد.

به علت ساخته شدن اين شيء بي رحم مي انديشيدم ودر اين فكر بودم كه تشكيلاتي كه پرويز به آن وابسته است قلب خاكي جسم فاني انسانها را نشانه مي رود

و تشكيلاتي كه من به آن وابسته بودم، روح و روان و جان و فكر و ايمان انسانها را هدف مي گرفت.

سر نوشت من و پرويز چقدر به هم شبيه بود، خدايا پايان اين داستان به كجا مي انجاميد؟

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » یک شنبه 18 شهریور 1386, 3:37 am

بي نهايت احساس تنهايي مي كردم

شروع به خواندن نامه ها كردم او سعي كرده بود علت مبارزاتش را و دلايل انزجارش را از دست اندركاران جمهوري اسلامي بيان كند

مسائل سياسي وپيچيده اي را تشريح كرده بود و شكنجه برادران كردش را توسط پاسداران بصورت دلخراش روي كاغذ آورده بود

بسياري از قسمتهاي اين نوشته ها را نمي فهميدم اما هركدام را بيش از سه بار مطالعه كردم.

در بين بهائيان تبليغات عليه اسلام و جمهوري اسلامي به اندازه كافي وجود داشت و اين مضاف بر آنها شد،

از من خواسته بود كه اگر معناي حرفهايش را فهميده ام و اگر آنها را قبول دارم همراه او به كوه بروم و با دشمن بستيزم. تنها تأثيري كه اين نوشته ها روي من داشت

همان بود كه بر تنفرم نسبت به كساني كه از اسلام و قرآن حرف مي زنند افزوده شد، در بين بهائيان هم دائماً صحبت از شكنجه بهائيان توسط مسلمانان بود

مثلاً مي گفتند مسلمانان براي اينكه بهائيان را به زور مسلمان كنند شير داغ سماور را در حلق نوزاد باز مي كنند

تا پدر و مادرش در اثر اين شكنجه غير انساني مجبور شوند از بهائيت دست بكشند و مسلمان شوند.

از زمان كودكي اين تبليغات سوء عليه مسلمانان در گوش ما خوانده مي شد و اكنون كسي كه خارج از تشكيلات بهائي بود هم بي رحمي مسلمانان را در گوشم زمزمه مي كرد.

با آن همه تبليغات كاذب من كسي بودم كه اگر حقيقت را خودم با چشم خود نمي ديدم باور نمي كردم

اما ناخود آگاه بدون اينكه بدانم چرا از اسلام و جماعت مسلمان گريزان بودم.

البته خواندن آن نوشته ها بي تأثير نبود و من از فرد مورد اعتمادم هم كه به نوعي كششي نسبت به او حس مي كردم مسائل درد ناكي مي شنيدم

در نوشته ها به آن گلوله ها اشاره شده بود و از من خواسته بود كه اگر ذره اي قدرت تشخيص دارم و اگر ذره اي احساس نوع دوستي در من هست به اين گلوله ها به عنوان مرهم دردي نگاه كنم و شايد آن روز فرا رسد كه خود چنين گلوله هايي را بر سينه دشمنان نشانه روم.

مشغوليتهاي ذهني و به هم ريختگي فكري من بيشتر شد احساس پوچي و درماندگي مي كردم به عملكرد تشكيلات ترديد داشتم،

روح و روانم مرا بسوي خدايي مي خواند كه مهربان است و حقيقت مطلق اما از كدام راه و با كدام ايده و منش بايد در راه صراط مستقيم قرار مي گرفتم و به او مي رسيدم؟

كدام هادي؟

كدام اسوه و الگو مرا به او مي رساند؟

بي نهايت احساس تنهايي مي كردم ديگر مادرم هم محرم نبود به هيچ كس نمي توانستم اعتماد كنم، به چه كسي پناه مي بردم؟

سرگشته و حيران در كويري نا امن و مسموم به دنبال قطره اي آب مي دويدم.

اي كاش مي توانستم مثل ساير جوانان به مسائل سرگرم كننده تشكيلات دل ببندم و اين همه خود را رنج وعذاب ندهم.

آرزوي من اين بود كه در عالم جواني با سري پر شور و اراده اي قوي بتوانم در راه حقيقت قدم بردارم و براي جامعه ام مفيد باشم

دلم مي خواست از خودم رضايتمندي قابل قبولي داشته باشم، اما چگونه؟

با خود مي گفتم اگر زماني كاملاً برايم ثابت شود كه پرويز راه درستي را پيش گرفته و حقيقت در نزد اوست هيچ چيز جلو دارم نخواهد بود با او به كوه مي روم

و در راه هدفم كشته مي شوم.

اين انديشه رؤيايي مرا در ذهن خود به هدفمندي موفق تبديل مي كرد. دغدغه اضطراب آوري روح شجاع و آزادي خواه مرا به فرياد آورده بود آرامش از كفم ربوده بود و

طاقت ايستادن، ماندن و پوسيدن نداشتم.

پرويز آمد و به جاي تقديم لحظات لذت بخشي كه مي توانست به من آرامش دهد آمرانه مرا به جنگ دعوت كرد جنگي عليه انسان!

غروب، طبق معمول به پشت بام رفتم آفتاب كم كم پشت كوهها پنهان مي شد به هرجا كه نگاه مي كردم آينده اي مجهول در برابرم ظاهر مي شد

بر آن شدم كه تحقيقات مفصلي را شروع كنم تا با يافتن راه درست با عشق و ايماني وصف ناپذير در آن راه به مجاهدت پردازم تا بر انسانيت خويش صحه گذاشته و به خود افتخار نمايم،

من به دنبال هويت خويش بودم، به دنبال جوهر وجودي خويش و در پي دستاويزي كه مرا از كشمكش هاي دروني نجات دهد و خمير مايه ام را شكل دهد.

چشم اندازهاي بي نظير طبيعت مثل هميشه مرا مجذوب خود كرده بود اما گويا مي دانستم كه آن فضاي زيبا و آن طبيعت دل انگيز را زماني براي هميشه از دست خواهم داد.

اين طبيعت بكر، اين زيبائي بي انتها جاده اي بود كه مرا به رفتن تشويق مي كرد و سراب چيزي نبود كه مرا سيراب كند.

پس از نيم ساعت قدم زدن روي پشت بام پرويز از خانه بيرون آمد و خود را به پشت خانه ما رساند از من پرسيد مي توانم از خانه خارج شوم تا باهم قدم بزنيم؟

گفنم: نه چنين اجازه اي را به خود نمي دهم

گفت: تو كه ترسو نبودي

گفتم: تو هم اينقدر جسور نبودي،

گفت: پس چطور همديگر را ببينيم؟

گفتم: شب تلفن كن تا باهم قرار بگذاريم.

شب كه شد به مادرم گفتم: مامان اجازه مي دهي پرويز به خانه ما بيايد؟

گفت براي چه كاري؟

گفتم: كه باهم درس بخوانيم، او درسش بهتر از من است بعد از اين روزي يكي دو ساعت باهم درس بخوانيم شايد در امتحانات متفرقه قبول شويم

گفت: اصلاً اشكالي ندارد بگو بعد از اين بيايد.

پرويز كه تماس گرفت گفتم: بعد از اين يك برنامه درسي بگذاركه باهم درس بخوانيم

خوشحال شد و گفت: مادرت خيلي فهميده و بزرگ است. اگر با ديدار و ملاقات ما مخالفت مي كرد ممكن بود بطور پنهاني قرارهائي با يكديگر مي گذاشتيم و اين بين تو و مادرت فاصله ايجاد مي كرد.

بعد از آن هر روز ساعت ده صبح به منزل ما مي آمد و باهم درس مي خوانديم، رياضي او خيلي بهتر از من بود و من واقعاً از وجود او بهره مند مي شدم

در ساعات استراحت، مامان برايمان خوراكي و ميوه مي آورد و ما كمي هم به بحث هاي سياسي و مذهبي مي پرداختيم

او بطور جد از من مي خواست كه همراه و همگام او باشم و كتابهائي كه لازم بود بخوانم برايم مي آورد و از هر راهي براي جذب من استفاده مي كرد

يك روز تصميم گرفتم براي اينكه يك طرفه به قاضي نرفته باشم به سراغ همان آقائي بروم كه توبه كرده و برگشته بود، مي خواستم نظرات او را هم بدانم

بدون اينكه چيزي به پرويز بگويم با او تماس گرفتم و از او خواهش كردم كه در رابطه با اين مسئله به من كمك كند او تمام چيزهائي را كه پشت سر پاسداران اسلام گفته مي شد و همه آن تبليغات سوء را رد كرد

و گفت من با يك بسيجي دوست شدم و شيفته عقيده و مرام و روش و منش او شدم و اين باعث شد كه برگردم و به من گفت تا زماني كه با چشم باز درباره شيعيان تحقيق نكرده ام هيچ حرفي را نپذيرم او به من گفت من در بين ضد انقلابيون يكي از عناصر فعال بودم اما وقتي خواستم برگردم با وجودي كه ما را ترسانده بودند و مي گفتند آنها شما را مورد شكنجه قرار مي دهند ديدم همه آن حرفها دروغ بود و من فقط از سوي خود آنها در خطرم نه دولت.

نمي دانم چرا به او اعتماد كردم به او گفتم كه من تحت تعليم و تبليغ يكي از افراد آنها قرار گرفته ام كه سعي مي كند مرا جذب كند. مشكل من اين است كه يا بايد

بپذيرم كه يك انسان عاطل و باطلي هستم و نسبت به اتفاقات اطرافم بي تفاوتم و يا اينكه دلائلي براي رد افكار او بياورم.

او گفت: چند روز ديگر تماس بگير تا راهنمايي لازم را برايت داشته باشم.

چند روز بعد با او تماس گرفتم، آدرس خانواده اي را به من داد كه به قول او شيعيان مخلص و ناب شهر مان بودند

او گفت اين خانواده نمونه بارز يك خانواده حزب اللهي هستند كه افرادي مثل دوست شما كمر به نابوديشان بسته اند با اين خانواده رابطه بر قرار كن،

من براي ارتباط گيري تو با آنها از خودشان اجازه گرفته ام مي خواهم از نزديك با كساني كه مورد اتهامات دشمنان هستندآشنا شوي تا متوجه شوي كه همه آن

تبليغات كاملاً غلط ونا آگاهانه است و گفت علت تأثيرپذيري مردم از تبليغات سوء عليه شيعيان اين است كه از آنها فاصله داريم ايده و مرام و منش آنها را نمي شناسيم، آدرس اين خانواده را به من داد و فاميل آنها را كه محمد صالحي بود به من گفت. از او تشكر كرده و خداحافظي كردم.

...

New Member
نمایه کاربر
پست: 13
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 اردیبهشت 1386, 8:30 pm
سپاس‌های دریافتی: 1 بار

پست توسط Alone_in_the_dark » یک شنبه 18 شهریور 1386, 3:05 pm

مراسم اعطاي لقب Sir و نشان شواليه‏گري دولت انگليس توسط ژنرال آللنبي به عباس افندي پيشواي بهائيان
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

مهناز رئوفي
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » چهار شنبه 4 مهر 1386, 2:07 am

همكلاسي من در دام يك سازمان سياسي و ضدانقلابي

روزهاي امتحان فرارسيد و من شب و روز به خواندن درسهائي مشغول بودم كه دوستانم سر كلاس از حضور معلمهاي مجرب استفاده كرده و برايشان آسان شده بود.
بعد از مدتها به مدرسه رفته بودم و دوباره روي نيمكت ها نشستم همكلاسي هايم را ديدم و فضاي خوب مدرسه برايم ياد آور بهترين دوران زندگي بود

دلم براي خودم مي سوخت، همه با ترحم به من نگاه مي كردند و بعضاً پيش مي آمد كه عده اي مرا به بلبل زباني و حاضر جوابي متهم مي كردند

يكي از دوستانم در مدرسه كه نامش آزيتا بود و از صميمي ترين دوستان من بود مشكلات وحشتناكي داشت، وضع مالي فوق العاده بدي داشتند، پدرش الكلي بود

و خانواده را شكنجه مي كرد، خودش درس خوان بود و توانائي زيادي داشت اما در آن خانواده همه استعدادهايش تحليل مي رفت.

يك روز در حياط مدرسه سراسيمه و پريشان به من گفت براي من اتفاقي رخ داده مي تواني به من كمك كني؟ تو تنها كسي هستي كه مي توانم به او اعتماد كنم و حقيقت را برايش بگويم.

باهم به خلوتي رفتيم و گفت: من مي خواستم به خارج از كشور فرار كنم مي داني كه تحمل اين وضعيت برايم غير قابل تحمل است از اين رو يك روز كه داشتم در

خيابان راه مي رفتم مرد قد بلندي با هيكل نتراشيده و بزرگ دنبال من راه افتاد من هم كه به شدت از خانه گريزان بودم گفتم شايد او بتواند دست مرا بگيرد و به

طريقي مرا كمك كند كه از ايران خارج شوم براي همين به او اجازه دادم به من نزديك شود و هر تقاضائي كه دارد بكند او به من گفت كه از من خوشش آمده و مي

خواهد بيشتر با من آشنا شود به او گفتم من مشكلات وحشتناكي دارم و همه وضعيت زندگي ام را برايش گفتم او گفت من مي توانم كمكت كنم به شرط آنكه به

من اعتماد كني و هر چه كه مي گويم قبول كني، د ر قرار هاي بعدي كه با او گذاشتم به من فهماندكه خارج رفتن بدون پول امكان پذير نيست اماتنها يك راه دارد كه

فقط در صورتي آن راه را به من نشان مي دهد كه به او اطمينان بدهم هر كاري براي رسيدن به هدفم مي كنم.

آزيتا گفت: به او قول دادم كه از هيچ كاري دريغ نخواهم كرد و بعد متوجه شدم كه مدتي است از طرف آدمهاي ناشناس درمورد ما تحقيق مي شود و همينكه خيال او

كاملاً از طرف من راحت شد به من گفت تو بايد براي خارج شدن از ايران از طرف يك سازمان سياسي معرفي نامه داشته باشي تا بتواني اقامت بگيري در غير اين

صورت هيچ راهي نداري و من هم كه سخت از وضعيت خانوادگي ام به تنگ آمده بودم پذيرفتم.

يك روز به ديدنم آمد و باهم به گردش رفتيم، در آنجا به من گفت تو اگر بخواهي از طرف سازمان ما كه يك سازمان سياسي و ضد انقلابي است معرفي شوي بايد يك

كاري براي ما انجام دهي تا شايسته اين حمايت باشي من هم پذيرفتم و او هم از من قول گرفت كه هر كاري بود جانزنم من هم تعهد دادم چون خودم هم در اثر

تبليغات به شدت از جمهوري اسلامي متنفر بودم حالا كاري از من خواسته كه مرا در عمل انجام شده گذاشته، نه راه پس دارم نه راه پيش اگر پا پس بكشم ممكن

است از طرف خود آنها كه به من اعتماد كرده و مرا براي اين كار انتخاب كرده اند تهديد شوم اگر هم نپذيرم ممكن است اتفاق ناگواري رخ دهد.

گفتم: چه كاري از تو خواسته اند؟

گفت: آدرس مردي كه داخل بازار پارچه فروشي دارد را به من داده اند كه برو و باخانواده او به هر بهانه ممكن رابطه برقرار كن، با دخترش كه هم سن و سال توست

دوست شو و كاري كن كه به تو اعتماد كند مدتي فقط همين مأموريت را داشتم آنها از اين مرد براي من يك هيولا ساخته بودند و به من گفتند: او يكي از افرادي است

كه حتماً بايد كشته شود او مدتي بازپرس زندانهاي سياسي بوده و تا مي توانسته جوانان ما را شكنجه كرده و به كشتن داده من هم با نفرت تمام اين مأموريت را

انجام دادم، با دخترش و همسرش رابطه خيلي نزديكي ايجاد كردم و مدتي است كه با آنها خيلي رفت و آمد دارم اما اين مردفقط يك پاسدار افتخاري بوده كه به خاطر

كهولت سن باز نشسته شده به حدي انسان وارسته و بزرگي است كه به محض اينكه فهميد وضع مالي ما خوب نيست بدون اينكه من از او تقاضاي كمك كنم

كارهايي براي ما انجام داد.

مي داني كه خانه ما، گاز نداشت كساني را فرستاد كه برايمان لوله كشي گاز كردند مرتب به مشكلات ما رسيدگي مي كند و هر بار كه مرا مي بيند به اصرار پولي به

من مي دهد و من همه آن پولها را خرج قبض آب و برق عقب مانده كردم كرايه خانه را دادم، فكر مي كردم اين مرد خيلي پولدار است اما بعدها متوجه شدم هنوز

آنقدر پولي ندارد كه براي دخترش جهيزيه تهيه كند همه اموالش را اينطور صرف ديگران مي كند، همسرش يك پارچه خانم است شب و روز در حال عبادت است و فكر

نمي كنم تا بحال آزارش به مورچه اي رسيده باشد، خوابهايش هم تعبير مي شود و كلاً خانواده متدين و پاكي هستند دخترش بااينكه هم سن و سال ماست مثل ما

دنبال خوش گذراني و تفريح نيست، هدف او درس خواندن و پاك بودن است من واقعاً در اين مدت محدود مدهوش اخلاق اين خانواده شده ام پسربزرگي دارد كه

بسيجي است اگر او را داخل يك كاباره بيندازند سرش را بلند نمي كند و هيچكس را نمي بيند اين همه من به خانه آنها رفت و آمد كردم تا بحال حركتي از او نديدم كه

حس كنم حتي درباره من كنجكاوي مي كند حالا با اينكه دلم مي خواهد از ايران خارج شوم و از دست پدرم و اين اوضاعي كه آزار دهنده است خلاصي يابم ولي

حاضر نيستم به هر قيمت اين اتفاق رخ دهد نمي دانم اينها بعد از اين مأموريت از من چه خواهند خواست اما سخت پشيمانم.

آزيتا دختر زيبائي بود يعني در مدرسه كمتر كسي به زيبائي او پيدا مي شد از او پرسيدم آياآن مرد فقط همين را از تو خواسته يا اينكه. . . ؟


كمي اشك ريخت و گفت: اين مسئله را وقتي خواست كه ديگر من خودم را در اختيار او گذاشته بودم فكر مي كردم به همين قضيه بسنده مي كند اما مرا وارد كارزار

كثيف سياست كرد، تو را به هركس كه مي پرستي رها، كمكم كن تو تنها كسي هستي كه از لحاظ عقلي قبولش دارم تو خيلي بهتر و عاقلانه تر تصميم مي گيري

بگو چكار كنم؟ همه جا تحت تعقيبم، سخت تحت نظرم.

گفتم با اين خانواده كه معاشرت مي كردي فهميدي كه اصلاً در سنندج چكار مي كنند؟ و اگراين مرد بازپرس زندانهاي سياسي بود چرا در بازارپارچه فروش است؟

آزيتا گفت: من كه هر چه تحقيق كردم فهميدم كه بازنشسته سپاه است و قبلاً در شهر مياندوآب ساكن بودند و بعد از بازنشستگي به مهاباد مي رود و تجارت پارچه

مي كند و حالا هم چون كار پارچه در سنندج بهتر است اينجا مانده اند.

گفتم: از او شكنجه كردن بر مي آيد؟

لبخندي زد و گفت: اين وصله ها به او نمي چسبد، تازماني كه با اين مرد روبه رو نشوي هر چه تعريف كنم نمي تواني بفهمي، او به حدي مهربان و دلسوز است كه

هرگز او را مثل ساير آدمها نخواهي ديد يكپارچه نور است.

گفتم فكر مي كني از تو چه درخواستي بكند؟

گفت: از وقت زيادي كه صرف اين خانواده مي كنند حتماً نقشه هايي برايشان دارند، هيچ بعيد نيست كه يك زمان از من بخواهند در خانه آنها بمب گذاري كنم.

گفتم: نه چنين چيزي امكان ندارد چون مي دانند كه انگيزه تو براي انجام چنين كاري خيلي قوي نيست و در ضمن اگر مي خواستند تا بحال اين كار را كرده بودند.

گفت: نه اشتباه نكن براي اينكه كاملاً به من اعتماد كنند ومرا از خودشان بدانند و امكانات بهتري در اختيارم بگذارند كه وقتي از ايران خارج شدم دچار مشكلي نباشم

خودم را خيلي با انگيزه نشان دادم و گذشته از اينها من از روز اول به آنها تعهد هركاري را داده ام ومي دانم به محض اينكه كنار بكشم ممكن است بلايي سرم بياورند.

...

Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهار شنبه 3 اسفند 1384, 2:15 am
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1473 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 » چهار شنبه 11 مهر 1386, 4:40 am

هر چه مسلمان كشته شود باز هم كم است!

خيلي ترسيدم و كمي آزيتا را سرزنش كردم و پرسيدم آيا افراد اين خانواده همه تحت تعقيب هستند؟

گفت: فكر نمي كنم اين طور باشد ولي من تحت نظرم .

گفتم: نمي شود طوري به آنها خبر داد كه تو ندانسته وارد چه مخمصه اي شده اي؟

گفت: نه رها در اين صورت آنها همه چيز را به پليس مي گويند و پليس مرا دستگير مي كند.

گفتم: با اوصافي كه از اين خانواده گفتي هر كاري مي كنند كه تو به درد سر نيفتي بهتر است به آنها اطمينان كني و حقيقت را به آنها بگوئي .

گفت: اما اگر بفهمند كه جانشان در خطر است حتماً دست به كارهائي مي زنند و اگر سازمان بو ببرد كه به آنها گفته ام كلك من كنده است

و سپس آهي كشيد و گفت اي كاش مي دانستند چه كساني را مي خواهند بكشند

و بعد گفت: اگر متوجه شده باشي از روزي كه امتحانات شروع شده و من دوباره تو را ديدم حتي يكبار با تو به خانه نرفتم فقط براي اينكه فكر مي كردم تو مي تواني كمكم كني.

من با رفت و آمد با تو باعث شناسائي تو مي شوم حالا هم سعي مي كنم از تو فاصله بگيرم فقط بگو چكار كنم؟

از طرفي هم رفتن به خارج و آزادي از دست پدر بدجنس و بد اخلاقم برايم به آرزوئي دست نيافتني تبديل شده تو قلب پاكي داري رها برايم دعا كن و اگر فكري هم به ذهنت رسيد فردا به من بگو .

التماسم كرد كه بدون مشورت با او دست به هيچ كاري نزنم بالأخره آدرس آن مرد پارچه فروش را از او گرفتم و به او گفتم كه فقط مي خواهم او را از دور ببينم مثل

يك رهگذر، بالأخره ما از هم جدا شده و از مدرسه خارج شديم. چه مسئوليتي؟

چرا چنين اتفاق مهم و بغرنجي را خدا پيش پاي من گذاشته بود من چه بايد مي كردم؟

بايد به خدا پناه مي بردم و از او درخواست كمك مي كردم در بين راه هر چه دعا حفظ بودم خواندم، به خانه رسيدم و بعد از خوردن غذا تا غروب در اتاق پذيرائي به دعا

و راز و نياز پرداختم آرام و قرار از كف داده بودم به حدي هيجان و اضطراب داشتم كه گوئي به همين سرعت قرار است اتفاق وحشتناكي بيفتد به سختي مي

توانستم نفس بكشم غروب كه شد فكري به سرم زد و با توكل بر خدا و مشورت با او برخاستم و به ديدن يكي از اعضاي محفل رفتم .

با خودمي گفتم شعار ما نوع دوستي و محبت و صلح و وحدت عالم انساني است و چه كسي بهتر از بزرگان ما مي تواند در رفع اين اقدام وحشتناك به من ياري دهد

در بين راه فقط دعا مي كردم كه مشكلي پيش نيايد و من وضعيت را خطرناك تر از سابق نكنم اما هيچ راهي به ذهنم نمي رسيد نياز به مشورت با بزرگان به من

حكم مي كرد كه اعضاي محفل را حلال اين مشكل دانسته و به آنها مراجعه كنم.

حرفهاي آقاي منصوري را ناشنيده گرفتم و سياستهاي نابخردانه وغير انساني فساد و مسائل غير اخلاقي در بين جوانان را ناديده گرفتم و با قلبي مالامال از هيجان

جلوي درب منزل يكي از به اصطلاح بزرگان تشكيلات حاضر شدم، زنگ زدم و پس از باز شدن در وارد شدم ساختمان دو طبقه اي بود كه يك خانواده بهائي ديگر نيز در

آنجا زندگي مي كردند از داخل پاركينگ عبور كرده و درحالي كه پاهايم قدرت حركت از دست داده بود از پله ها بالا رفتم.

در بين اعضاي تشكيلات به اين شخص كه امروز با ترس و هيجان به منزلش مي رفتم بيش از همه اعتماد داشتم بالأخره هم آقاي خلوصي در را برايم باز كرد و من

وارد شدم، مثل هميشه با برخوردي گرم و صميمي و محترمانه اي واقع شدم اما صحبتي كه نسبت به من ابراز مي شد اغراق آميز بود و از آن بوي تملق و

خودخواهي شديدي به مشام مي رسيد به اين قضيه عادت كرده بودم ومي دانستم كه بهائيان خصوصاً كساني كه مقام و منسب تشكيلاتي مهمي داشته باشند

خود را برتر و بالاتر از هر كسي مي دانند و علناً به اين غرور و بالندگي اعتراف و افتخار مي كردند.

خانم خلوصي درحالي كه با من احوالپرسي مي كرد بي جهت مي خنديد، باهم وارد اتاق پذيرائي شده و روي مبلها نشستيم، پس از كمي احوال پرسي خانم

خلوصي مرا تنها گذاشت و دقايقي بعد با يك شربت آلبالو وارد شد.

به او گفتم با آقاي خلوصي كار خيلي مهمي دارم گفت: ايشان رفتند سركوچه خريد كنند چند دقيقه ديگر مي آيند.

خانم خلوصي كه فضولي اش گل كرده بود كمي به من نگاه كردو گفت: مثل اينكه ناراحتي حتماً از كسي شكايت داري.

گفتم: نه اصلاً، موضوعي پيش آمده كه بايد با خود ايشان صحبت كنم طولي نكشيد كه آقاي خلوصي هم رسيد و با خوش آمد گوئي روي مبلي روبه روي من نشست

و خانم خلوصي از اتاق خارج شد و من با دستپاچگي گفتم: موضوعي پيش آمده كه خيلي براي من حياتي است اما اول شما را به كتاب مستطاب اقدس

قسم مي دهم كه طوري كمك كنيد كه مشكل بزرگتري پيش نيايد و در ضمن طوري مرا از اين همه دلهره و اضطراب خارج سازيد تا قلبم آرام گيرد و از اين احساس

مسئوليت عجيب نجات يابم.

آقاي خلوصي براي اينكه مرا آرام كند تا به راحتي بتوانم از عهده بازگوئي قضيه برآيم گفت: احتياجي به قسم نيست عزيزم شما سعي كنيد آرامش خود را حفظ كنيد

و بدانيد كه هيچ مشكلي نيست كه با مشورت حل نشود،

گفتم: من جرأت بازگوئي آن را ندارم خيلي مي ترسم، بالأخره توانستم دل را به دريا زده و مسئله را بدون اينكه اسمي از دوستم و يا از وضعيت شغلي، مكاني آن

خانواده ببرم بيان كنم.

آقاي خلوصي گفت: ببين عزيزم ما وظيفه نداريم در سياست دخالت كنيم وظيفه ما چيز ديگري است. سياست مسئله بسيار كثيفي است و ما نبايد خود را آلوده كنيم.

گفتم اما جان يك خانواده بي گناه در خطر است وظيفه ما در اين ميان به عنوان كسي كه از قضيه مطلع هستيم چيست؟

آقاي خلوصي به حدي با اين مسئله بي تفاوت بر خورد كرد كه گوئي اصلاً چيزي نشنيده با حالت تمسخرآميزي گفت: اينها كه عاشق شهادتند چرا ناراحتي؟

بگذار بميرند هم خودشان راحت شوند هم ما را راحت كنند به اجبار لبخندي زدم اما از اين كه به آنجا رفته بودم و گول شعارهاي پوچشان را خورده بودم سخت پشيمان

شدم و با خود گفتم چطور فراموش كردم كه دشمنان واقعي شيعيان خود بهائيان هستند و چرا براي نجات جان آنان به دشمنان آنان مراجعه كردم

گفتم: اما دوستم مي گويد آنان خيلي انسانهاي خوب و با خدائي هستند گذشته از اين انسانند و ما بايد به طريقي از اين فاجعه جلوگيري كنيم.

خلوصي گفت: نه دليلي ندارد خودت را نگران كني شايد جانشان در خطر نباشد شايد مسئله چيز ديگري باشد شايد مي خواهند از آنها اطلاعاتي بگيرند و شايد هم

مي خواهند با گروگان گيري و يا آتو گيري با آنها معامله كنند. اين مسائل به ما مربوط نمي شود و ما دستور نداريم در اين مسائل دخالت كنيم جنگي ميان دو گروه جدا

از ماست دليلي ندارد خودتان را به درد سر بيندازيد، توصيه مي كنم كوچكترين مداخله اي در اين رابطه نكني در اين صورت خارج از دستورات الهي عمل كرده اي.

به خاطرم رسيد در زمان جنگ وقتي جنگنده هاي عراقي بر سر مردم بمب مي ريختند و دسته دسته از مردم كشته مي شدند بهائيان با بي رحمي تمام مي گفتند

از اين مسلمانان هر چه كشته شود كم است خصوصاً وقتي راديو هاي خارجي آمار شهادت رزمندگان را در جبهه ها به اطلاع مردم

مي رساندند با خوشحالي به يكديگر خبر مي دادند و با ناسزاگوئي به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودي مي كردند.

بهائيان در زمان جنگ با كناره جوئي از شركت در جبهه ها اعلام كردند كه مخالف جنگ هستند و به بهانه عدم دخالت در سياست از به دست گرفتن سلاح امتناع كردند

وكوچكترين فعاليتي براي دفاع از كشور از خود نشان ندادند و اين درحالي بود كه جنگ با عراق يك جنگ تحميلي بود و همه و همه در دفاع از كشور تلاش مي كردند،

پدر و مادران زيادي داغ فرزند بر سينه گذاشتند و فرزندان زيادي از گرمي وجود پدر محروم گشتند و در اين بين تنها قشري كه به طرفداري از دشمن دم مي زد و مثل

زالو از مكيدن خون هم وطن لذت مي برد بهائيان بودند، گل دسته هاي جوان پرپر شدند و بهائيان در آغوش امن و آرام اين سرزمين به فعاليتهاي تشكيلاتي خود

پرداختند و هميشه در آرزوي واژگوني نظام جمهوري اسلامي ماندند و به وعده و وعيد سران تشكيلات دل خوش كردند.

...

ارسال پست

بازگشت به “تاريخ، فرهنگ و تمدن”