آخرين قسمت: تذكر: جناب شريفي راد پس از ساقط كردن 3 هواپيما آن هم در خاك دشمن و در يك روز ، مورد هدف قرار گرفته و در شمال عراق سقوط ميكند. شريفي راد توسط پيشمرگان كرد عراقي- اتحاديه ميهني كردستان (جلال طالباني) نجات پيدا كرده و پس از چندين روز مراقبت و مداوا (شريفي راد در هنگام سقوط به شدت مصدوم شده بودند) و پس از بهبودي نسبي به سمت ميهن به همراه پيشمرگان كرد عراقي حركت ميكنند. در طول سفر از رودها- كوهها و دره هاي زيادي با سختي بسيار عبور ميكنند كه با توجه به شرايط جسمي نامساعد ايشان فقط فكر رسيدن به ميهن ايشان را تسلي ميدهد. در اين قسمت از ذكر خاطرات پس از سقوط و سفر تا مرز خود داري و از لحظه ورود به ايران پيگيري ميكنيم: در سردشت چه گذشت؟
ماشين جلوي يك ساختمان قديمي توقف كرد. پياده شديم، مرد ميانسالي به نماز قامت ايستاده بود . پوتينهاي گل آلود را در آورده نشستيم. نماز گزار السلام عليكش را گفت و به سمت ما آمد و در آغوشمان گرفت. چند دقيقه بعد تعدادي ارتشي وارد شدند و ورودم را خوشامد گفتند. يكيشان درجه سرگردي داشت و فرمانده پادگان بود. پس از آنان ، فرماندار و شخصيتهاي اداري شهر آمدند . آخر از همه و ساعت يك و نيم، نماينده امام آمد و ناهار با ما بود. بعد از نهار تلفني با همسرم حرف زدم و سپس به فرمانده پايگاهم،كه نبود . معاون فرمانده قول داد هليكوپتري را براي حمل من به انجا اعزام كنند. كه البته تا آخر روز چشمم به آسمان و در انتظار هايكوپتر خشك شده بود.
شب را در همان اتاق با تعدادي از پاسداران و نماينده امام صبح كرديم. آن روز هم به دليل بدي هوا نميتوانستيم در انتظار هليكوپتر باشيم. روز دوم پاسداران رزمنده و جوانان سردشت به ديدارم آمدند . همگي يك پارچه شور و شوق و با چشماني سرشار از اشك شوق، مرا ميبوسيدند. روز سوم يكسره با پاسداران بسر بردم. نجات مرا معجزه ديگري ميدانستند و تعداد زيادي عكس يادگاري گرفتند. عصر آن روز 2 فروند جت كه در ارتفاع پائين از روي سر ما گذشتند، همه را وحشت زده كرد. ضد هوائي ها به كار افتادند . از دو نفر كه در محوطه بودند ماجرا را پرسيدم گفتند:
- 2 فروند ميگ بود كه يكيشان مورد اصابت قرار گرفت و پشت كوه سقوط كرد.
- مطمئن هستيد كه ميگ بود؟
- 100 درصد
به كنجكاوي يكيشان شكل هواپيمائي كه ديده بود را روي خاك رسم كرد. گفتم:
- اگر اين بود، F-5 ها بودهاند كه مال خودمان است.
ترديد كردند. ناچار تلفني با معاون عملياتي پايگاه تماس گرفتم و احوال را جويا شدم. معلوم شد 2 فروند F-5 فرستاده اند دنبال من و خلبانان به نشانه شادي از فاصله كم پريده اند و سلام كرده اند. گفتم:
- ميگويند يكيشان را اشتباها زدهاند.
- نخير. درست نيست. هم اكنون با رادار در تماس هستند. نگران نباشيد.
نيم ساعتي گذشته بود كه دو فروند هليكوپتر كبري و دو فروند 214، روي پادگان ظاهر شدند و نشستند. گروهي از مامورين در حال تعويض، به سمت هليكوپترها هجوم بردند و در عرض چند دقيقه آنها پر از مسافر شدند. ناچار به اتاق بازگشتيم و منتظر هليكوپتر بعدي شديم. چند دقيقه نگذشته بود كه صداي هليكوپتر بار ديگر شنيده شد. ما آماده و حاضر يراق بوديم. ما (شريفي راد به همراه يكي از پيشمرگان) هم همچون بقيه مسافران به سمت هليكوتر ها رفتيم. به فشار مسافران ما هم داخل هليكوپتر شديم. مسافران نشسته بودند و ساكهايشان را مرتب ميكردند كه كمك خلبان از ورود مسافران جلوگيري كرد و آنهائي را كه داخل بودند خارج نمود. چون با مقاومت و بي اعتنائي ما روبرو شد ، با ضربه محكمي به بازوي راستم و با عصبانيت گفت:
- برو بيرون. ما مسافر نميبريم. ما ماموريت داريم يك خلبان مجروح را به تبريز ببريم.
ناراحت از آن ضربه ، گفتم:
- من همان خلبانم، برادر !
كه شخص مزبور مرا در آغوش گرفت و با يك فشار دست ديگر، پدر دستم را درآورد. با بوسه و عذر خواهي به من خوشامد گفت و خلبان را صدا كرد و به من معرفي نمود. 1 ساعت بعد در پادگان نظامي اروميه به زمين نشست.
در اروميه
از 214 پياده شديم ، فرمانده ژاندارمري غرب به استقبالم آمده بود . پس از خوشامد گوئي من و كاك محمد را سوار ماشين كرد و به طرف شهر برد. وارد ساختمان سفيدي شديم. اولين كاري كه كردم تلفن به همسرم بود. چند لحظه به جاي حرف زدن، گريستم . خبر دادم كه ان شاء الله فردا با آنان خواهم بود. تلفن منزل كه قطع شد به فرمانده ام زنگ زدم و خبر ورودم به اروميه را به وي گفتم. از شنيدن صدايم سخت به هيجان آمده بود. با صدائي هيجان زده ميگفت:
- شريفي،خيلي خوشحالم، از برادر بيشتر دوستت دارم. هميشه صادق بودي و خداوند كمكت كرد و نجات يافتي. ان شاء الله فردا صبح در اروميه ملاقاتت خوهم كرد. چند لحظه اي،گوشي به دست، صداي گريه شوق آميزش را ميشنيدم. انگاه گفت:
- خداحافظ تا فردا.
در فرودگاه اروميه
فرمانده ژاندارمري در ساعت 8 به من زنگ زد و گفت:
- آقاي شريفي منتظر باش، چند دقيقه ديگر من ميام آنجا كه به فرودگاه برويم.
در ساعت 8:25 دقيقه فرمانده ژاندارمري طبق قولي كه داده بود وارد شد و سپس به سمت فرودگاه اروميه براه افتاديم. پس از يكربع الي بيست دقيقه به فرودگاه اروميه رسيديم. وقتي به درون سالن فرودگاه وارد شديم، دو رديف از افسران نيروي زميني به طور خبردار در سمت راست ايستاده بودند و تعدادي غير نظامي در سمت چپ به انتظار بسر ميبردند. همسر و پسر بزرگم را باحلقه هائي از گل ميخك جلوتر از همه مشاهده كردم. پسرم با ديدن من به سرعت به طرفم امد و حلقه گل را به گردنم آويخت و من را در آغوش گرفت. همسرم قبل از اينكه موفق بشود گل را به من بدهد به زمين افتاد و از حال رفت ! همه به گريه افتادند. من هم گريستم. پسرم گفت:
- بابا چرا سبيل گذاشتي؟! لباس پروازت كو؟ چرا اينجوري شدي؟
سپس فرمانده ام در حاليكه نظاره گر تمام اين صحنه ها بود پيش آمد و مرا در آغوش گرفت و ورودم را تبريك گفت. بعدا جناب سرهنگي كه فرماندهي افسران مستقر در آنجا را عهده دار بود با اهداء يك جلد كلام الله مجيد و يك دسته گل زيبا ورودم را به ميهن تبريك گفتند. از مستقبلين تشكر كردم به وسيله هليكوپتر به سمت پايگاه هوائي تبريز به پرواز درآمديم. 20 دقيقه بيشتر طول نكشيد كه به پايگاه هوائي تبريز رسيديم. جمعيت زيادي در اطراف رمپ ايستاده بودند و قبل از باز ايستادن ملخ و پيش از آنكه از هليكوپتر پياده شوم خود را در بالاي سر مستقبلين يافتم. اصلا دردهايم را حس نميكردم. پس از اين مراسم فيلمبرداران همچنان مشغول فيلمبرداري بودند . ........
Shahryar: مراسم استقبال از جناب شريفي راد همان شب از اخبار صدا و سيما به همراه مصاحبه اي كوتاه از ايشان پخش گرديد . عكسهاي مربوط به مراسم ورود به ميهن و استقبال
لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد
از كليه همكاران و دوستاني كه با عكسهايشان به من ياري نموده اند :
Reza313/Fishbed/Moh597/keyvan6079 و Reza6662 نهايت سپاس و تشكر را دارم.
در خاتمه مجددا پاراگرافي از خاطرات جالب و جذاب جناب شريفي راد را متذكر ميشوم:
......و بايد توجه كرد ، اين چند حادثه و صحنه ، كل ماجرائي نيست كه بر ما گذشته است. اين مشتي بود نمونه خروار. افراد ديگر و پايگاههاي ديگر چه قهرماني هائي كرده اند و چه شگفتي هائي آفريده اند. اكنون از آن بيخبرم. ولي اميد دارم كه اينجا و آنجا ، باشند افرادي كه احوال خود را براي مردم نسل بعد گزارش كنند تا بدانند ما چه كرديم.