شناخت خدا از طريق برهان(بررسي بيگ بنگ . تکامل و...)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد علوم دانشگاهي در سطوح و گرايشهاي مختلف به بحث بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:06 pm

فلسفه هايي كه اشتباه انكار خدا را شامل مي شوند
 
در فصلهاي گذشته علائم واضح وجود خدا را ديديم. بدون هيچ پرسشي، آن چه كه ما در اينجا توضيح داده ايم فقط بخش كوچكي از ادله بي نهايت او مي باشد. هر آنگاه به اطراف مي نگريم، به علائمي كه وجود خدا را اثبات مي ‌كند مي رسيم.
خوب؛ پس چرا هنوز ملحدان بيشماري وجود دارند؟ علاوه بر اين چر‌‌ا بعضي از دانشمندان هنوز ملحد هستند؟ چرا آنها علي رغم علائم واضحي كه موجود است، اصرار بر انكار وجود خدا را دارند؟
هنگامي كه به پاسخهاي اين سؤالات نظر مي اندازيم با چندي از تعصبات فلسفي كه اعتقادات افراد ملحد (بعنوان مثال، دانشمنداني كه اين گروه) را مي سازند برخورد مي كنيم. بطوركلي، فرضيه مطرح شده با عنوان ماده گرايي، اين نقطه نظر را اذعان مي كند كه جهان ابدي است و بدون احتياج خالقي اداره مي شود. طبق نظريه ملحدان، ماده تنها نيرويي است كه وجود دارد. ماده آفريده نشده است و در حالتي غير كنترل شده، بدون دخالت خالق عمل مي‌كند. فيلسوفان زيادي در تاريخ هستند كه از اين نظريه دفاع مي‌كنند. خيلي ‌‌‌‌ها از مريدان مذاهب مشركان مربوط به دوران سومر باستان تا فيلسوفهاي اتم گراي يونان باستان و ماده گرايان ديالكتيكي عصر حاضر، وجود خدا را با اتكاء به اين فرضيه انكار مي ‌‌كنند.
با اين وجود انكار آنها به هيچ سابقه محكمي بستگي ندارد. آنها به آساني خودشان را درباره جاودانگي ماده متقاعد كرده و شديداً از اين عقيده استقبال مي كنند. آنها فرضيه تكامل را با همان منطق پذيرفته و در اعتقاداتشان محفوظ نگه داشته اند. همانطوركه ميكروب شناس مشهور آمريكايي، مايكل بهه يكبار، در زماني با اين فهم ‌‌‌كه حيات خيلي پيچيده است تا از روي تصادف بوجود بيايد، بيان كرد: آنها فقط مي توانند سكوت اختيار كرده و موضوع را عوض بكنند.
اين حالت نشان مي دهد كه تعصباتي وجود دارد كه باعث مي شود اين افراد خودشان را به ماده گرايي متعهد سازند كه نتيجه كلي آن، ملحد گري مي باشد. انكار آنها به وجود خدا از واقعيتهاي ملموس و محاسبه شده ديدگاه عيني نشأت نمي گيرد بلكه ترجيحاً با واقعيتهاي ملموس متضاد است.
علاوه بر اين آنها سعي مي ‌‌كنند كه انكار خود را به عموم به ميزان گسترده اي تحميل كنند.
 
خالقين ” توطئه هاي شيطاني“
 
تبليغات سازمان يافته شده بر ضد اعتقاد داشتن به خدا به اين نكته دلالت مي كند كه اين حركتها از سوي مراكز بخصوصي با مهارت كنترل مي شود. به بيان ‌ديگر مراكز قدرت بسياري وجود دارند كه تلاش قابل ملاحظه اي را براي درهم شكستن اعتقادات مذهبي جامعه انجام مي دهند. تعجب ندارد كه خداوند اذهان را به اين گروه در قرآن فرا خوانده است. در آيه اي، گروهي از مردم كه در آتش جهنم پس از اين به هلاكت خواهند رسيد رهبران خود را، كه آنها را به بيراهه كشاند، در آن زمان صدا خواهند زد و خواهند گفت:
اگر اغو اي شما نبود ما البته ايمان مي آورديم (سوره الصباء، آيه 32)
اين گروه كه با توطئه هاي شيطاني، ديگران را به ناسپاسي از خدا دعوت مي كردند، در هر مقطع تاريخ تحت اسامي و اشكال مختلف ظاهر مي ‌‌‌‌شدند. ويژگيهاي اساسي آنها، با اين وجود، هميشه يكسان بوده است. خداوند آنها را در قرآن به عنوان: ” اشخاص ثروتمند“ (سوره المؤمنون، آيه: 64) يا ” رهبران حزب گمراه در ميان مردم“ (سوره العرف، آيه: 75 ) نام گذاري ‌‌‌كرده است كه يعني اين دسته از افراد آنهايي هستند كه از لحاظ شرايط مادي ثروتمند بوده و از شأني كه در جامعه برخوردار هستند لذت مي برند و بخاطر دارايي هايشان كفر و تكبر را مي فروشند. با در نظرگرفتن اين كه مذهب به عنوان تهديدي براي امتيازاتي كه آنها با بي ‌عدالتي و زور به چنگ آورده اند محسوب مي شود، مي خواهند آن را ريشه كن كنند. به همين علت است كه آنها جهت سوق دادن جامعه به سوي ارتداد” توطئه‌هاي شيطاني“ را مي سازند.
البته چنين تعريف ساده اي براي چنين قدرتهاي سازمان يافته شده نمي تواند وجود داشته باشد. آنها ماهيتها و اشكال مختلفي را در جوامع متفاوت تظاهر مي كنند. با اين وجود هنگامي كه به تاريخ سه يا چهار قرن پيش نگاه مي كنيم با سازمان بين المللي كه به جوابهاي توصيفات قرآن مي پردازد بر مي خوريم.
اين سازمان، فراماسونري است.
لازم است در اين نكته تاكيد كنيم كه مبارزه جهاني فراماسونري از سوي قدرت مركزي، كه در قرآن به يهوديت اشاره شده، حمايت و به عهده گرفته مي شود. اگر چه يهوديت مذهبي الهي است و يهوديان هواخواه اين مذهب هستند ليكن همانطور كه در بالا به آن اشاره كرديم، يهوديان نقش ‌‌حياتي را در تبليغات بر ضد مذهب در سراسر دنيا بازي كردند. اين امر تنها به علت تغيير اجباري ‌كتاب مقدس عهد عتيق از سوي خاخامها و پايه گزاري اعتقادات خرافاتي در مذهب راستيني بود كه بوسيله موسي پيامبر اعلام شد. با خاتمه يافتن به عنوان مذهبي الهي، به علت تغييراتي كه از سوي خاخامهاي يهودي انجام شد، يهوديت به مكتب ميهن پرستي كوركورانه(Chauvinist) در سراسر جهان تبديل شد. سرانجام يهوديهاي گوناگون و فوق العاده محافظه كار، كه مذهب را به عنوان مفهومي منحصر به خودشان در نظر مي گرفتند، با اين مطلب كه مسيحيت و اسلام ” مذهبهاي نادرستي“ مي باشند و مي بايستي نابود شوند جناح گيري كردند. علاوه بر آن، تاثير متقابل و جالب آن دسته از افرادي كه مورد سؤال واقع شده بودند، آن شد كه به مانند قدرتهايي كه سعي بر محو تمام اعتقادات مذهبي در دنيا داشته ‌‌‌اند عمل بكنند. اين منطقي ترين دليل اتحاد بين يهوديت و فراماسونري مي باشد.
 
 
نقش فراماسونري
 
سازمان مخفي فراماسونري با در بر گرفتن ريشه اش از دنياي غرب، كه متعاقباً به همه جا سرايت كرد، هميشه منشاء تمام انديشه ها و فعاليتهاي ضد مذهبي در هر كشوري كه از صافي رد شده است بوده است.
تحقيقات دقيق درباره تاريخ جنگ عليه مذهب، كه در هر كشوري در طي چند قرن پيش صورت گرفت، نشان مي دهند كه فراماسونري هميشه مركز اين مبارزات بوده است. تاريخ اروپا بطور چشمگيري سهم روشني در اين باره دارد. به همين علت است كه سيزدهمين رهبر كاتوليكهاي جهان، پاپ لئو، نشانه ‌‌گيري مخصوصي را به فراماسونري، در بخشنامه معروف نوع انساني (Humanum Genus) پاپ (1884) ، گرفت كه اهداف اين سازمان را بدين شرح توصيف كرد:
با اين وجود در اين زمان، پارتيزانهاي شيطان بنظر مي رسند كه با يكديگر در حال متحد شدن هستند و با حرارتي متحد مبارزه اي را انجام مي دهند كه از سوي آن مجمع جهاني كه فراماسونها ناميده مي شوند تقويت مي شوند. آنها ديگر اهدافشان را مخفي نگاه نمي دارند و آشكارا بر عليه خدا مي ايستند. آنها مي خواهند كليساي مقدس را به طور آشكارا و در ملاء عام خراب كنند. اين قضيه تدارك ديده شده به طوركلي مللهاي جوامع مسيحي را ضايع مي كند.58
تجزيه و تحليلي را كه پاپ در پايان قرن نوزدهم انجام داد كاملاً صحيح مي باشد. هنگامي كه به مرور نشريات فراماسونري معاصر مي پردازيم، متوجه مي شويم كه هدف اصلي اين سازمان درهم كوبيدن تمام اعتقادات مذهبي در جامعه است. يك فراماسونر تركي در يكي از رساله هاي خود به اين كه چگونه مذهب بوسيله ” ترويج علوم محض در جامعه“ لغو مي شود اشاره مي كند.
در نهايت مي خواهم به اين نكته اشاره كنم : بيشترين مقطع رسالت فراماسونري كه برايمان حكمفرما شده است، بخاطر تغيير دادن علم و منطق- براي ترويج با تاييد اين موضوع كه اين تنها راه براي تكامل است- و يا تعليم افراد در علوم مثبت نمي باشد. كلمات زير از سوي ارنست رنان (Ernest Renan) خيلي در خور توجه است: ” اگر مردم در علوم و منطق محض تعليم يافته و روشن بشوند، آنگاه عقايد بيهوده مذاهب رفته رفته از سر بيرون مي آيد.“ 59
در اينجا آن چه كه به معناي ” علوم محض“ از آن ياده شده است به معني فلسفه ماده گرايي است ‌‌‌‌كه هر چيزي را كه با آزمايش و مشاهده بدست نيايد نفي مي كند. رسالت فراماسونري، از طرف ديگر، براي تحميل اين فلسفه در مردم با نام ” علم“ به كار برده شده است و از اينرو همه اعتقادات مذهبي را نفي مي كند. همانطور كه در نقل قول بالا مطرح شد فرضيه تكامل نقش حساسي را در ارائه اين مبارزه ايفاد مي‌كند. فراماسونري اعتقاد دارد، ترويج عقيده تكامل در جامعه بزرگترين وظيفه اش محسوب مي شود.
ارتباط سازمان يافته عامل خيلي مهمي است كه شالوده هم فرضيه تكامل و هم فرضيه ماده گرايي و مشتقاتش را،كه به طور جدّي در تمام گوشه و كنار دنيا برانگيخته شده است، تشكيل مي دهد. سازمان فراماسونري و شعباتش نقش مهمي را در تبليغات نظم يافته، كه برضد اعتقادات مذهبي طي چند قرن گذشته اجرا شده، دارا مي‌باشد. به همين علت است كه چرا بنيانگزاران گوناگوني كه – بعضي وقتها حتي مخالف آنان هستند- ساختارهاي فلسفي شكلشان وجود خدا را نفي مي كند، همان فراماسونرها هستند.
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:06 pm

فيلسوفهاي فراماسونر

همانطور كه در بالا به آن اشاره شد ساختارهاي بنيانگزاران فلسفه ضد مذهبي در حقيقت بخشي از جنگ با قاعده است كه بر عليه مذهب بكار گرفته مي‌شود. به همين خاطر ما فهميديم كه اكثر فيلسوفاني كه اين ساختارها را كشف كرده اند، بخشي از سازمان فراماسونري هستند كه در مركز جنگ عليه مذهب مي باشند. در اين مقوله فيلسوفاني كه فوراً نظرها را به خود جلب مي كنند، روشنفكران فرانسوي هستند كه در پيش روي انقلاب فرانسه مي باشند. اين افراد نه تنها صاحب نظران مذهبي را انتقاد مي كنند بلكه همچنين خصومت بي رحمانه اي را بر عليه مذهب براه مي اندازند. در ميان آنها ديدروت (Diderot)، نويسنده ساختار طبيعت، كه به عنوان ” انجيل ماده گرايي“ برداشت شد؛ ولتر(Voltaire)، كه نيز يك ماده گراي دو آتشه و مخالف مذهب بود؛ ماده گراي تندرو: مونتسكيو(Montesquieu)؛ ژان- ژاك روسو (Jean-Jacques Rousseau) كه ” مذهب“ جديدي را مطابق با معيار خودش وضع كرد و ” دانشنامه نويساني ديگر“ همگي مخالف شديد مذهبيون بودند. مجله ميمار سينان (Mimar Sinan) درباره سازمان فراماسونرهاي تركيه مي نويسد:
انقلاب 1789 فرانسه از سوي فراماسونرها تدارك ديده شد. بيانيه حقوق بشر، اصول آزادي، تساوي و اخوت با الهام و ارشاد از استادانمان مانند مونتسكيو، ولتر، روسو و ديدروت مكتوب شده است. 60
مجله فراماسون همچنين از طرف فراماسونرهاي تركيه مي نويسد:
پيشگاماني كه ساختار زمين داري در فرانسه را سرنگون كرده و دست به انقلاب زدند كساني مانند مونتسكيو، ولتر، جي.جي.روسو، ماده گراي بزرگ ديدروت و دانشنامه نويساني كه دور او حلقه مي زدند، بودند. آنها همه فراماسون بودند.61
ايده هاي ماده گرايي و ضد مذهبي كه در اين سالها به شدت افزايش پيدا كرد دنباله انقلاب فرانسه بود كه در قرن نوزدهم به اوج خود رسيد. هنگامي كه به رهبران اين جنبش نظر مي افكنيم دوباره به فراماسونري برخورد مي كنيم.
علاوه بر اين، اگر يهوديان در ميان آن اشخاص قرار نداشتند، اين سازمان ارزشمند نمي شد. اين امر نشان مي دهد كه يهوديان، با اتحاد با فراماسونها، سعي بر تضعيف كردن مذاهب الهي از قبيل اسلام و مسيحيت مي باشند و با دفاع كردن از نقطه نظر دنيوي ماده گرايي، همان هدف را در زمينه هاي فلسفي به كار مي ‌‌برند.
 
 
پشت صحنه سوسياليزم (اصالت اجتماع)
 
گروهي عجيب و غريب در باواريا واقع در جنوب آلمان در سال 1776 تاسيس شد. بنيانگزار اين گروه، كه خود را ” متجدد“ مي خواند (يعني روشنفكر)، استاد حقوق به نام آدام وايشات (Adam Weishaupt) بود. اين انجمن از دو لحاظ جالب است: اين انجمن، انجمني سري بود و برنامه سياسي جاه طلبانه ‌‌اي را براي خود تدارك ديده بود. در برنامه اي كه توسط وايشات نوشته شده بود، اهداف بنيادي انجمن به شرح زير شناخته شد.
1. 1.       لغو تمام سلطنتها و دولتهاي داراي روش.
2. 2.       لغو تمام مذاهب مبني بر خداشناسي ( الهي).
طرز نگرش اين انجمن به مذهب كاملاً مخالفت آميز بود. طبق نظر تاريخ دان انگليسي، مايكل هووارد (Michael Howard)، وايشات ” نفرت بيمار گونه اي“ با هر گونه مذهب الهي داشت. 62
اين انجمن در حقيقت نوعي لوژ براي فراماسونرها بود. وايشات فراماسون مافوق بود و انجمن را در خطوط و سبك مرسوم لژهاي فراماسونري سازمان دهي مي‌كرد.تجدد گرايي با سرعت حيران كننده ‌‌‌‌اي رشد پيدا كرد. در سال 1780، با مشاركت بارون فون نيگ (Baron Von Knigge)، يكي از بزرگترين استادان لژ فراماسونري، قدرت انجمن به شدت افزايش پيدا كرد. وايشات و نيگ كارهاي مقدماتي را براي ايجاد انقلاب در آلماني كه در همه چيز، بجز اسم، به سوسياليست ختم مي‌شد، واردكردند. وقتي ‌‌كه دولت به ماهيت آنها پي برد، با اين همه، وايشات و نيگ منحل كردن جامعه را معقولانه مي دانستند. فعاليتهاي آنها در لژهاي منظم فراماسونري جذب شد. اين اتحاد در سال 1782 صورت گرفت.
در اوايل سال 1800، انجمني جديد در آلمان كه در جستجوي عرف روشنفكري در آلمان بود تاسيس شد. اسم اين انجمن به ” انجمن صالحين“ نام گرفت ولي بلافاصله، اسم آن به ” انجمن كمونيستها“ تغيير يافت. رئيس انجمن مي خواست برنامه‌اي سياسي را براي اين گروه تدوين كرده و دو نفر اولي را كه او براي نوشتن اين برنامه به كار گماشت، دو روشنفكر طرفدار اصول اشتراكي: كارل ماركس و فردريك انگلز بودند! اين دو نفر بيانيه كمونيستي را براي آموزش به انجمن كمونيستها نوشتند. يكي از بارزترين عقيده هاي اين بيانيه اين بود كه مذهب به عنوان ” افيون افراد“ تلقي مي ‌‌‌شد و اين رساله درباره اين كه حذف اعتقادات مذهبي، يكي از شرايط لازمه ” جامعه بي طبقاتي“ مورد پسند است ،كه به عنوان تنها اميد انسان براي رهايي بود، به بحث مي پرداخت. بايستي توجه شود كه هم ماركس و هم انگلز ريشه يهودي داشتند. شروع تسلط فراماسونرها و يهوديان در جنبش سوسياليستي، در سالهايي كه دنبال مي ‌شد ادامه پيدا كرد. برخي از فراماسونرها و يهودياني كه از جنبش سوسياليستي حمايت مي كردند عبارت بودند از:
فرديناند لاسال (Ferdinand Lasalle): دوست نزديك ماركس، از ايده يك ديكتاتوري كمونيستي انقلابي دفاع مي كرد.
ويكتور آدلر(Victor Adler) : به عنوان مرد دست راست انگلز، تلاش چشمگيري را در تبليغ كمونيسم صورت داد. پسر او، فردريش آدلر رهبر حزب كمونيست اتريش شد.
موزس هس (Moses Hess): در يك خانواده يهودي محافظه كار به دنيا آمد. هس يك سوسياليست و دوست صميمي ماركس بود. او همچنين صهيونيستي دو آتشه بود و در اروپا در كتابش، رم و بيت المقدس، پيشرو جنبش صهيونيست شد. هس در ايجاد كشور يهودي در فلسطين زحمات زيادي كشيد. او همچنين مدافع پرحرارت داروين گرايي در تمام طول عمر خود بود.
گئورگي لوكا ‌كس (Gyorgy Lukacs): عضو يك خانواده ثروتمند يهودي. لوكاكس كتابهاي زيادي نوشت و از كمونيسم دفاع كرد. او مكتب كمونيستي را در ميان جوانان گسترش داد. لوكاكس نقش مهمي را در انقلاب كمونيستي كه در مجارستان صورت گرفت داشت.
ولاديمير آي. لنين (Vladimir I. Lenin ( : يك يهودي، همانند اكثر رهبران جنبش بلشويكي در روسيه بود. لنين بنيانگزار يكي از خونبارترين رژيمهاي توتاليتر در دنيا بود.
هربرت ماركوس (Herbert Marcus ) : پسر يك خانواده يهودي بود. هربرت ماركوس از نو ماركسيسم را تفسير كرد و زمينه هايي را براي شورش دانشجويان در سال 1968 پديد آورد. او موجب تحريك جنبشهاي دست چپ دانشگاهي، كه تمام دنيا را تحت تاثير قرار داد، و مكتب آنارشيستي كه كشته شدن تعداد كثيري از افراد جوان را در بر داشت و هنوز هم در بر دارد شد.
 
 
يك فلسفه و دستور جلسه مربوطه
 
هنگامي كه به تاريخ فلسفه نگاه مي كنيم متوجه مي شويم كه ملحدان و فيلسوفان بسيار ديگري كه به ‌واسطه هويت فراماسونريشان تعيين مي شدند وجود دارند. در ميان آنها متفكريني مانند ديويد هيوم (David Hume)، هولباخ(Holbach)، اشلينگ (Schling)، جان استورات ميل(John Stewart Mill)، آگوسته كومته (Auguste Comte)، ماركوس دساد( Marcus de Sade ) و جامعه شناسان ديگري مانند اميل دوركهايم(Emile Durkheim)، فرديناند تينيس (Ferdinand Tnnies)، هربرت اسپنسر (Herbert Spencer)، زيگموند فرويد (Sigmund Freud)، هنري برگسون (Henry Bergson) و اريك فروم (Erich Fromm) به چشم مي خورند. تمام آنها ريشه يهودي داشته و سعي مي‌كردند تا مردم را از مذهب برگردانند و دستور اخلاقي و اجتماعي را داير كردند كه كاملاً غير مذهبي بود. بدون اغراق بايد گفت كه چارلز داروين و نظرياتش، جايگاه خيلي به خصوصي را در ميان اين شخصيتها داشت.
مهمترين نكته اي كه بايستي در اينجا بدان توجه كرد اين است كه فلسفه هاي ماده گرايي و بي اعتقادي كه از سوي تمام اين متفكران- و هزاران نمونه مشابه آن- تهيه شد، منافع اجتماعي و سياسي مشخصي را تامين مي كرد. همانطور كه در ابتدا به آن اشاره كرديم مهمترين دليل براي آن كه چرا مردم خدا را انكار مي كنند، مربوط به نگراني آنها به مذهبي است كه علت فطري اعتقاد به خدا مي باشد.آنها مذهب را انكار مي كنند زيرا مذهب با منافعشان يا با محافلي كه آنها ارائه مي‌دهند تناقض داشته و اين افراد به الحادگري، براي اين كه پشتيباناني را براي خود پيدا كنند، روي مي‌آورند.
به همين علت علائم آشكار وجود خداوند از سوي اين افراد ديده نمي شود. يا ترجيحاً آنها تمايلي به ديدن اين علائم ندارند. اين افراد شديداً سعي بر جلوگيري از اعتقاد به وجود خدا دارند و اين بي اعتقادي را به طور عموم در سرتاسر جامعه گسترش مي دهند. بالاخره توده ‌‌ها يا اعتقادي به خدا ندارند يا او را در حالي كه در قرآن به آن اشاره شده است(سوره التوبه، آيه:67 )، ” فراموش“ كرده اند.
به همين علت است كه اكثر مردم زندگيشان را بدون اين ‌‌‌كه پرستش خداوند را به جاي بياورند، با اين فكر كه بدون نياز به او زندگي مي كنند، سپري مي كنند. با اين همه انسان نبايد از سوي اين” جماعت مغرور“ فريب بخورد چرا كه خداوند از پيش ما را در قرآن درباره اين كه اكثر انسانها ايمان نمي آورند آگاه كرده است( سوره الرعد، آيه: 1). آيه زير همچنين به ما درباره همين موضوع گوشزد مي ‌‌‌كند.
اگر پيروي از اكثر مردم روي زمين كني تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد كه اينان جز از پي گماني نمي روند و جز انديشه باطل و دروغ چيزي را در دست ندارند. ( سوره العنام، آيه: 116)
(براي اطلاعات بيشتر به دستور فراماسونري جديد، نوشته هارون يحيي نگاه بياندازيد)
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:07 pm

زيانهاي نگرش جامعه در بي اعتقادي نسبت به خدا
 
 
خداوند در آيه ‌‌اي از قرآن آشكار مي‌كند كه او انسان را طبق فطرت خاصي آفريده است. ”روي به جانب آئين پاك اسلام آور و از طريقه خدا كه فطرت خلق را بر آن آفريده است پيروي كن.“ (سوره الروم، آيه: 30 ). فطرت انسان تكيه بر مطيع بودن از خدا و اعتقاد داشتن به او مي باشد. از آنجايي كه انسان قادر به انجام آرزوها و احتياجات نا ‌‌محدود خود نيست از اينرو خود را كوچك تصور كرده و نيازش را به خدا و بازگشت به سوي او لازم مي بيند.
اگر انسان مطابق با اين فطرت زندگي كند، به اطمينان، آرامش، خوشحالي و رستگاري حقيقي نائل مي شود. اگر او اين فطرت را انكار كرده و از خدا روي برگرداند، زندگيش را در افسردگي، ترس، نگراني و اندوه به ‌سر خواهد برد.
اين قاعده، كه براي انسان صادق است، براي جوامع نيز صحت دارد. اگر جامعه ‌‌اي از افرادي تشكيل شده باشند كه به خدا ايمان داشته باشند، آنگاه جامعه اي منصف، صلح جو، خوشحال و خردمندي را خواهيم داشت. بدون ترديد عكس اين قضيه نيز هم صحت دارد. اگر جامعه اي از خدا مطلع نباشد، آنگاه نظم يك چنين جامعه ‌‌اي اساساً فاسد، ضايع و كهنه مي ‌شود.
هنگامي كه روي گرداندن جوامع از خداوند مورد بررسي قرار گرفته مي شود، اين واقعيت به راحتي ديده مي شود. يكي از مهمترين نتايج انديشه نامذهبي، برچيدن مفهوم انسانيت و رشد فساد بطور كامل در جامعه مي باشد. پافرانهادن از مرزهاي اخلاقي و مذهبي و تنها با ارضاء كردن تمايلات شخصي، ساختار اين فرهنگ را به شكل تعـدّي ،در كلي ترين حالت كلمه، نشان مي دهد. در چنين ساختاري همه گونه ‌‌هاي فساد اخلاقي از انحرافات جنسي تا اعتياد به مواد مخدر حمايت مي شوند. در حقيقت جوامعي كه فاقد عشق انساني بوده و نادان و خود پرست مي باشند، فرو مايگي و ياوه گويي در آن رشد مي كند.
در جامعه ‌‌اي كه مردم تنها براي ارضا كردن غرايض خود زندگي مي ‌‌كنند مطمئناً امكان برقراري آرامش، عشق و مناسبات دوستانه وجود ندارد. در چنين جامعه ‌‌اي روابط انساني بستگي به منافع دوجانبه دارد و احساس بي اعتمادي شديدي حاكم است. وقتي كه هيچ دليلي براي صادق بودن، قابل اعتماد بودن و خوب رفتار كردن وجود ندارد، همه چيز به شكل ريا، دروغ و يا خيانت قرار مي گيرد. اعضاي چنين جوامعي ” به خداوند، ( با تنفر) پشت كرده ‌اند (سوره هود، آيه: 92) و از اينرو هرگز ترس از خدا را قبول ندارند. از آنجايي كه آنها نمي توانند ” تصور صحيحي از خدا داشته باشند“، به روز جزا و حساب بي اعتنا هستند. جهنم براي آنها چيزي بيشتر از ايده ‌اي كه در كتابهاي مذهبي آمده است نمي باشد. هيچ يك از آنها فكر نمي كنند كه مي بايستي در محضر خدا عذري پس از مرگشان، براي گناههايي كه مرتكب شده اند، داشته باشند؛ و يا اين كه سرانجام محكوم به عذاب ابدي در جهنم مي شوند. حتي اگر به اين موضوع فكر كنند با خود مي پندارند كه پس از آن كه ” با پول گناهان خود را خريدند“ وارد بهشت مي شوند؛ همانطور كه در اين آيه به آن اشاره شده است:
گويند ما را هرگز درآتش جز اندك زماني (هفت يا چهل روز) عذاب نكنند و اين سخنان كه به دروغ بر خود بسته اند آنها را در دين مغرور گردانيده است. (سوره آل عمران، آيه: 24 )
بنابراين آنها زندگيشان را با ارضا كردن اميال و هواهاي نفساني سپري مي ‌‌كنند.
اين حالت در نتيجه، انحطاط رو به زوال ديني و سقوط اخلاقي كه در بسياري از جامعه ها امروزه مي بينيم، به ارمغان مي آورد. آنها با منطق خود خيال مي كنند كه ” ما به اين دنيا فقط يكبار مي آييم و 50-60 سالي را زندگي خواهيم كرد و سپس خواهيم مرد؛ پس بياييم از دنيا بهترين لذت را ببريم“. ساختار اين انديشه كه بر اساس اين منطق غلط استوار شده است ممكن است با خود تمام بي عدالتيها، فحشاگريها، دزد‌‌يها، جرايم و فساد را به همراه بياورد. كسي كه با اين طرز تفكر موافقت بكند، ممكن است در تمام جرمها، قتلها و كلاه برداريها شركت كند. هنگامي كه شخص به هيچ چيز به جز ارضا شدن هواي نفساني خود فكر نمي كند، هر كس ديگر، شامل اهل خانواده و دوستانش، از لحاظ اهميت در درجه دوم قرار مي گيرند. اشخاص ديگر در جامعه هيچ گونه ارزشي ندارند.
در چنين ساختار اجتماعي كه رابطه ها به ميزان زيادي بر روي منافع قرارگرفته است، بي اعتمادي دو جانبه مردم، مانع ايجاد آرامش- چه در سطح اجتماعي و چه در سطح فردي- مي شود و باعث مي شود كه مردم براي هميشه در حالتي شبهه آميز، ناراحتي و بي ثباتي زندگي كنند. با ندانستن اين كه چه كسي و در چه وقت يا چگونه خلافي را در چنين جامعه ‌‌اي انجام داده است، زندگي مردم را از لحاظ روحي در شرايط ترس و تشويش قرار مي دهد. عدم اطمينان كلي و ظن سبب مي ‌شود كه آنها زندگي غمناكي داشته باشند. در جامعه اي كه تمام ارزشهاي اخلاقي به دور ريخته شده است، نگرش مردم بر تصوراتي از قبيل خانواده، صداقت و پاكدامني كاملاً مضطرب كننده مي باشد زيرا اين افراد ترسي از خدا ندارند.
در چنين جوامعي زندگي مردم بر اساس محبت و احترام متقابل نمي باشد. افراد اين اجتماع احساس نياز احترام گذاشتن به يكديگر را ندارند. آنها طرز نگرش به يكديگر علاقه نشان دادن را بدون علت خاصي نشان نمي دهند. در واقع آنها با استدلال غلطشان در رفتار كردن به اين شكل، كاملاً حق دارند. آنها در تمام عمرشان ياد گرفته ‌اند كه از حيوانات تكامل يافته اند و روحشان پس از مرگ براي هميشه از بين مي رود. بنابراين آنها احترام گذاشتن را در اصل به ميموني كه در زير زمين پوسيده مي شود و هرگز يكديگر را دوباره نخواهند ديد، چيز بي معنايي تصور مي كنند. در منطق مخدوش آنها، ” همه كسان ديگر به مانند خود شان روزي مي ميرند و در زير زمين دفن مي شوند؛ بدن آنها پوسيده و روحشان از بين مي رود. پس چرا بايد به خود زحمت دهند تا براي ديگران كار نيك و فداكاري انجام دهند؟“ در واقع اين تفكرات در نيمه آگاه هركسي كه هيچ اعتقادي به خداوند ندارد يا از اين پس نخواه داشت نفوذ مي ‌‌كند. در جوامع بدون ايمان به خدا، هيچ گونه اساسي براي آرامش، خوشحالي يا اعتماد وجود ندارد.
هدف از تمام چيزهايي كه گفتيم اين نيست كه ” فساد ، در جوامعي كه هيچ گونه اعتقادي به خدا وجود ندارد، اتفاق مي افتد؛ پس ايمان به خدا، كه حتماً بايد باشد“ را پيشنهاد مي‌كنيم. به خداوند بايد ايمان آورد زيرا او وجود دارد و هر كسي كه او را انكار كند گناه بزر‌گي را در محضر او مرتكب شده است. قصد ما چيزي به غير از اين نيست كه بگوييم جوامعي كه در آن اعتقاد به خدا وجود ندارد فاسد مي شود و از اينرو تاكيد مي كنيم كه ديدگاه بنيادي اين جوامع نادرست است. ديدگاهاي نادرست منتهي به پيامدهاي شوم مي شوند.جامعه اي كه مرتكب بزرگترين گناه، انكار خداوند، مي شود مطمئناً از وخيم ترين پيامدها رنج خواهد برد. اين پيامدها براي نگرش، ارزشمند مي باشند زيرا نشان مي دهند كه چگونه آن جامعه دچار اشتباه شده است.
خصوصيت مشترك اين جوامع گمراه شدن همگاني افرادش مي باشد. همانطوركه در اين آيه ذكر شده است، ” اگر پيروي از اكثر مردم روي زمين كني تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد“ (سوره الانعام، آيه: 116)، اكثر جامعه ويژگي مشتركي دارند كه روانشناسي ” توده“ را كه بي اعتقاديهاي گذشته را در بردارد تقويت مي ‌‌‌كند. خداوند چنين جوامعي را كه نسبت به او بي اعتنا مي باشند در قرآن” جاهل“ ذكر كرده است. اگر چه افراد اين جامعه ممكن است درباره فيزيك، تاريخ، زيست شناسي يا علوم مشابه مطالعاتي را داشته باشند ولي احساس و آگاهي پذيرش قدرت خدا را ندارند و در اين جهت ناآگاه هستند.
از آنجايي كه افراد يك جامعه گمراه خود را در راه رسيدن به خدا وقف نمي كنند ممكن است از مسير او در جهات مختلف منحرف بشوند. آنها به دنبال اشخاصي هستند كه بندگان نالايق خدا، درست شبيه به خوشان، هستند و آنها را به عنوان الگوه در نظر گرفته و از عقايدشان، به عنوان حقيقت محض پيروي مي كنند. نتيجتاً يك جامعه بي ‌‌خرد به جامعه اي بسته منتهي مي شود كه به طور روز افزون خود را كور كرده و از عقل و منطق دورتر و دورتر مي شود. همانطور كه در ابتدا به آن اشاره كرديم برجسته ترين ويژگي اين ساختار اين است كه اعضاي چنين جامعه اي با تلقين ضد مذهبي هم صدا هستند.
خداوند در قرآن با مثال در خور توجه ‌اي درباره اين كه چگونه زندگي كه بر مبنا و اساس بيهوده و پوچ بنياد نهاده شده است محكوم به فنا است، مي فرمايد:
آيا كسي كه مسجدي به نيت تقوي تاسيس كرده و رضاي حق را طالب است مانند كسي است كه بنائي سازد بر پايه سستي در كنار سيل كه زود به ويراني كشد و عاقبت آن بنا از پايه به آتش دوزخ افتد؟ و خدا هرگز ستمكاران را به هيچ راه سعادتي هدايت نخواهد فرمود. (سوره التوبه، آيه: 109)
نكته ديگري كه هنوز بايد به خاطر سپرده شود اين است كه : هر جامعه و شخصي، فرصت رهايي از اين تلقين كه شيوه اي از زندگي و فلسفه جاهليت است را دارا مي‌باشد. خداوند براي اين افراد منادياني را، كه به آنها هشدار داده و از وجود خدا آنها را آگاه كرده و به آنها معناي واقعي زندگي را مي گويند فرستاده است و به همراه مناديانش كتابهاي صالحي را آورده كه جوابگوي تمام سؤالاتي كه از وجدان مردم نشأت مي گيرد مي باشد. اين قانون خداوند است كه از ازل وجود داشته است. در عصر ما راهنماي همه مردم قرآن است كه راه درست را نشان داده و مردم را از گمراهي به روشنايي هدايت مي ‌‌كند. مردم طبق رجحانشان مورد قضاوت قرار مي ‌‌گيرند. قاصدي كه كتابش را به همراه خود براي مردم آورد، از اينرو آن را براي آنها خواند :
بگو اي مردم: حق از جانب خدا براي هد ايت شما آمده پس هركس هدايت يافت نفعش بر خود اوست و هر كس براه گمراهي شتافت زيانش بر خود اوست و من نگهبان شما نيستم. (سوره يونس، آيه: 108 )
 
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:07 pm

خانه وعده داده شده: جهان آخرت
 
 
اين مساله مي بايستي براي هر شخص با خرد و با وجدان آشكار شود كه هيچ يك از اهدافي كه موجود مي باشد، هيچ يك از حوادثي كه اتفاق مي افتد و هيچ يك از قوانيني كه در جهان به سر مي برد، بيهوده و يا بي هدف نمي باشند. ساختار و استقامت جهان، همانطور كه در فصلهاي گذشته برايمان مطرح شد، بر اساس تناسبات خيلي دقيقي مي باشند. اين تناسبات به عنوان حقيقتي بي چون و چرا نشان مي دهند كه جهان آفريده شده است. حال كه چنين است؛ مي توان گفت كه جهان بيهوده خلق شده است؟
مطمئناً نه.
حتي در كوچكترين عملي كه از سوي انسان در حين زندگي بر روي زمين انجام مي شود، كه به مانند ذره اي غبار در مقايسه با بيليونها كهكشان مي باشد، هدفي دنبال شده است. بنابراين با چه منطقي مي توان ادعا كرد كه كل جهان از روي پوچي بوجود آمده است؟
خداوند انسان را آگاه مي كند كه بيهوده آفريده نشده است.
آيا چنين پنداشتيد كه ما شما را به عبث آفريده ايم و هرگز به ما رجوع نخواهيد كرد؟! (براي تقاص). ( سوره المؤمنون، آيه: 115)
وجود حيات بر روي زمين توسط زنجيره بيشماري از پديده هاي حيرت آور كه از انفجار بزرگ تا اتمها، از اتمها تا كهكشانها و از كهكشانها تا سياره خودمان شكل گرفته صورت يافته است. حيات بر روي زمين چنان است كه هرگونه نيازي زير‌كانه طراحي شده و در مناسب ترين شكلش آفريده شده است؛ خورشيد در آسمان همه انرژي لازم را فراهم مي ‌‌‌‌‌كند، مواد لازم در زمين اندوخته شده و در هر كجاي دنيا ميليونها نوع از گياهان و حيوانات فراهم شده است. علي رغم همه حوادث خارق العاده ‌‌‌‌‌اي كه به توصيف آن پرداختيم، انسان هنوز به اين كه پس از مرگ دوباره زنده خواهد شد، همانطور كه در قرآن مطرح شده است، اعتقادي ندارد و اظهار نظرات بي ربطي مي نمايد. خداوند در قرآن به منطق تحريف شده بي ايمانان اشاره مي كند و به آنها پاسخ داده است كه:
و براي ما مثلي زد كه گفت:” اين استخوانهاي پوسيده را باز كه زنده مي كند؟ بگو آن خدائي زنده مي كند كه اول بار آنها را حيات بخشيد و او به هر خلقت دانا و توانا است!“ (سوره الياسين، آيه: 78-79)
” بزرگوار خدائي كه سلطنت ملك هستي به دست قدرت اوست و بر همه چيز وي را توانائيست. خدائي كه مرگ و زندگاني را آفريد كه شما را بيازمايد تا كدام نيكوكارتر است و او مقتدر و آمرزنده است. “ (سوره الملك، آيه: 2). همانطور كه در اين آيه توصيف شده است، اين دنيا مكان امتحان بوده و موقتي مي باشد. براي تمام انسانها پاياني خواهد بود كه زمانش از سوي خداوند مقدر خواهد شد؛ همانطور كه براي دنيا مي باشد. مردم در ازاي عمر كوتاه مدتي كه به آنان اعطا شده است موظفند كه آن را طبق شرايطي كه خداوند در قرآن توصيف كرده است بكار برند. آنها در جهان آخرت به خاطر كارهاي نيكي كه انجام داده ‌‌‌اند پاداششان را دريافت مي كنند.
 
 
كيفر ابدي
 
ما در طول اين كتاب علائم آشكار وجود خدا، هواداران شيوه ‌‌اي كه بر نفي وجود خدا تكيه مي ‌‌كند و نوع محتوايي كه براي اجرايش به جستجو مي پردازند را توصيف كرديم. هر چيزي كه تاكنون درباره اش صحبت شد مربوط به ” زندگي در اين دنيا“ بوده است. با اين وجود، آنچه كه مرگ را دنبال مي كند، يعني ” جهان آخرت“، نيز سزاوار بررسي جدّي مي باشد.
آنهايي ‌‌كه سعي بر ادامه روشهايي دارند كه به بي اعتقادي بر خدا تكيه مي ‌‌‌ورزد، در حقيقت زندگي ياس آوري را براي پيروان خود مهيا مي ‌‌‌‌‌كنند. اين افراد همچنين باعث مي شوند كه پيروانشان دچار كيفر سنگيني در جهان آخرت شوند. در آنجا، آنها ديگر به هيچ طريقي نظر صميمي به آن افراد ناداني كه از آنها در دنيا پيروي مي ‌‌‌‌كردند ندارند. بلكه بالعكس، آنها در آنجا فقط سعي بر نجات خود دارند؛ همانطور كه در آيه زير آمده است:
اگر مردم ستمكار مالك روي زمين باشند همه دارائي خود را فدا دهند تا مگر خويشتن از عذاب برهانند.... (سوره يونس، آيه: 54)
طرز تلقي آنهايي ‌‌كه از بي اعتقادي در دنيا حمايت مي ‌‌‌‌كنند نيز در آيه هاي ديگر ذكر شده است:
” در آنوقت هر قومي از آنان كه بدوزخ شوند قوم ديگر را لعن كنند تا آنگاه كه همه را آتش دوزخ فرا گيرد و آنگاه زمره آخرين با فرقه اول گويند كه خدايا اينان ما را گمراه كردند پس عذابشان را در آتش افزون گردان. خدا گويد همه را عذاب مضاعف به قدر گناه خود است وليكن شما بر آن آگاه نيستيد! “ ( سوره الاعراف، آيه: 38-39)
همانطور كه روشن است، تفاوتي در اين كه شخص، عضو برجسته آن عده از كساني باشد كه اعتقاد ندارد و يا آنهايي كه در پشت سر اين افراد قرار مي‌‌‌‌گرفتند وجود ندارد. در نتيجه هر دو گروه از ضرر بسياري رنج برده و كيفر ابدي را براي گناهاني كه در دنيا مرتكب شدند سزاوار خواهند بود. خدا در قرآن به طور دقيق حال و هواي افرادي را كه در روز قيامت، در جهنم به سزاي اعمال خود مي رسند توصيف مي ‌‌‌كند.
 
 
روز قيامت
 
هنگامي كه خداوند در قرآن به روز قيامت اشاره مي ‌‌‌كند، از آن به عنوان ” روزي كه ملاقات كننده (آنها) را به چيزي ناشناخته دعوت مي كند....“ ياد مي ‌‌‌‌كند. (سوره القمر، آيه: 6 ) وحشت اين روز مشابه چيزي نيست كه انسان بتواند آن را استنباط كند زيرا تا به حال به حتي مشابه آن هم بر نخورده است.
تنها خدا از رسيدن آن زمان مطلع خواهد بود. دانش مردم درباره اين روز محدود به آن چيزي است كه در قرآن ذكر شده است. روز جزا زماني مي آيد كه هيچ كس انتظار آن را ندارد.
اين روز توقيف، ممكن است در زماني اتفاق بيافتد كه مردم يا در حال كار كردن در دفتر خود، يا خوابيدن در خانه، يا صحبت كردن پاي تلفن، يا خواندن كتاب، يا خنديدن، يا گريه كردن و يا بردن فرزندشان به مدرسه مي باشند. علاوه بر اين، اين توقيف آنچنان ترسناك است كه هيچ كسي مشابه آن را در طول حيات خويش نديده است.
آنگاه كه صور اسرافيل را بدمند آن روز، روز سختي است كه كافران را در آن آسايش نيست (سوره المدثر، آيه: 74). هنگامي كه اين صدا در سرتاسر دنيا شنيده مي شود آنهايي كه از فرصتها براي جبران گناهاني كه انجام داده اند تلاشي صورت ندادند، ترس و وحشت زيادي خواهند داشت. خداوند در قرآن وقايع ترسناكي را كه در آن روز اتفاق مي افتد شرح مي دهد:
ساعت قيامت وعده گاه آنهاست و آن روزي بسيار سخت تر و ناگوارتر است. ( سوره القمر، آيه: 46)
همانطور كه از آيه ‌‌ها استنباط مي شود، صداي شيپور ارتعاش زياد و پرخروشي را، كه گوشها را كر مي ‌‌‌‌كند، به دنبال خواهد داشت. بخاطر شدت اين سروصدا كوهها شروع به تكان خوردن مي كنند و زمين در زير آنها مي لغزند. (سوره الزلزال، آيه:1-8 )
كوههاي سخت متلاشي شوند و مانند ذرات گرد در هوا پراكنده گردد (سوره الواقعه، آيه: 5 ). در آن لحظه مردم به خوبي مي دانند كه چه قدر چيزهايي را كه آنها در دنيا به آنها دل بسته اند پيش پا افتاده بوده است. تمام ارزشهاي مادي كه آنها در طول عمر خود به دنبال آنها بودند ناگهان از بين مي رود:
پس چون آن واقعه بزرگ (و حادثه عظيم قيامت) پديد آيد روزيست كه آدمي هرچه كرده بياد آورد و دوزخ براي بينندگان آشكار شود. (سوره النازعات، آيه: 34-36)
در آن روز سخت مردم مانند ملخ به هر سو پراكنده شوند و كوهها از هيبت آن همچون پشم زده متلاشي گردد (سوره القارعه، آيه: 5). حال انسان از اين مسئله آگاه است كه اين قدرت قدرت طبيعت نيست. چرا كه در آن روز، طبيعت خود نيز به حالت پستي قرار خواهد گرفت. ترس و وحشت مهيب در تمام آن روز حكمفرما خواهد بود. انسانها، حيوانات و طبيعت همگي از روي اين وحشت از پا در مي آيند. و هنگامي كه آب درياها روان گردد (سوره الانفطار، آيه: 3) و هنگامي كه آب درياها شعله ور گردد. (سوره التكوير، آيه: 6)
آسمانها مانند زمين شروع به لرزيدن كرده و در حالتي كه تاكنون كسي شاهد آن نبوده، پاره مي شوند. روزي كه آسمان چون فلز گداخته شود و كوهها مانند پشم زده متلاشي گردند (سوره المعارج، آيه: 8 ). در اين روز، هنگامي كه آفتاب تابان تاريك شود و ستارگان آسمان تيره شوند (سوره التكوير،آيه:1)، آن ساعت نزديك آمد و ماه آسمان شكافته شد (سوره القمر،آيه:1)، و ماه و خورشيد جمع گردند (سوره القيامه، آيه: 9).
زنان حامله بچه ‌‌‌‌هايشان را بخاطر ترس دلهره آور آن روز از دست مي دهند. چگونه از عذاب حق نجات يابيد در روزي كه كودك از هول و سختي آن پير شود؟ (سوره المزمل، آيه: 17). كودكان از مادرانشان مي گريزند، زنان از شوهرانشان و خانواده ‌‌ها از يكديگر. خداوند دليل اين امر را در قرآن مي ‌‌‌گويد:
آنگاه كه صداي بلند(قيامت) بگوش همه خلق برسد آن روز كه هركه از برادرش مي گريزد (بلكه) از مادر و پدرش و از زن و فرزندش هم مي گريزد در آن روز هر كس چنان گرفتار شأن و كار خود است كه به هيچكس نتواند پرداخت (سوره العبس، آيه: 80 )
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:07 pm

روز جزا
 
پس از آنكه تمام حوادث در روز قيامت اتفاق افتاد، همانطور كه در بالا شرح داده شد، ” شيپور“ براي بار دوم به صدا در مي ‌‌‌آيد. اين صدا آغاز روزي است كه هر كسي دوباره زنده مي ‌‌‌شود. در آن روز زمين با ازدحام مردمي مواجه مي شود كه از قبرهايشان، در جايي كه ممكن است صدها و يا هزاران سال قبل دفن شده باشند، به بيرون مي آيند. زنده شدن مجدد انسانها در آن روز و حالت سردرگمي ‌كه خواهند داشت در قرآن افشا شده است:
در صور دميده شود به ناگاه همه از قبرها به سوي خداي خود به سرعت مي شتابند! و گويند” واي بر ما“ ! كه ما را از خوابگاه برانگيخت!؟ (صدايي خواهد گفت:)” اين همان وعده (خداي) مهربانست و رسولان همه راست گفتند و جز يك صيحه نباشد كه ناگاه تمام خلايق محشر به پيشگاه ما حاضر خواهند شد پس در آن روز كمترين ظلمي به هيچكس نشود و جز آنچه عمل كرده اند ابداً جزائي نخواهند يافت. (سوره الياسين، آيه: 51-54)
در آن روز همه چيزهايي را كه انسان براي تفكر درباره آن سر باز زده است، به اين معني ‌‌كه تمايلي براي فهم آن نداشته، و يا اين ‌‌كه از آن فرار كرده بوده، كاملاً آشكار مي شود. آنها ديگر هيچ راه فرار و انكاري ندارند.
لحظه ‌‌اي كه انسانها، با مهر رسوايي بر روي صورتهايشان، و سرهاي پايين افتاده از قبرهايشان بيرون مي ‌‌آيند و گردهم جمع مي آيند، زمين مي درخشد و نامه اعمال هريك در دستش گذاشته مي ‌‌شود.
در روز ملاقات، هنگامي كه عده كثيري از مردم ، كه تاكنون با يكديگر ديده نشده ‌‌اند، به يكديگر ملحق مي شوند، اوضاع و احوال ايمان آورندگان با بي ايمانان يقيناً متقاوت خواهد بود. در قرآن اين حالت به شرح ذيل بيان شده است:
اما كسي كه نامه اعمال او را به دست راستش دهند گويد بيائيد نامه مرا بخوانيد من ملاقات اين (روز) حساب را اعتقاد داشتم! اين شخص در زندگاني خوش خواهد بود (سوره الحقه، آيه: 19-21 )
و اوئي كه نامه اعمالش را در دست چپش قرار مي دهند خواهد گفت : ” اي كاش! نامه مرا به من نمي دادند! و من هرگز از حساب اعمالم آگاه نمي ‌‌شدم. اي كاش (مرگ) مرا نجات ميدادي. مال و ثروت من امروز به فرياد من نرسيدند و همه قدرتم نابود گرديد!“ (سوره الحقه، آيه: 25-29)
در اين روز يك ذره بي عدالتي در حق كسي صورت نمي گيرد. به هر ‌‌كس پاداش اعمالي را كه در دنيا انجام داده است تمام وكمال داده خواهد شد. اين روز، روزي وحشتناك براي بي ايمانان است. در اين روز زندگي ابدي آنها در جهنم قطعي مي شود.
آيه هاي ذيل به طور واضحي آن چه را كه در روز جزا در انتظار آن عده از كساني كه در سرتاسر عمرشان به انكار خدا اصرار مي ورزيده و از مبلغين باطل بوده اند آشكار مي كند.
صيحه صور اسرافيل بدمند تا جز آن كه خدا بقاي او خواسته ديگر هر كه در آسمانها و زمين است همه يكسر مدهوش مرگ شوند آنگاه صيحه ديگري در آن دميده شود كه ناگاه خلايق همه برخيزند و نظاره كنند و زمين به نور پروردگار روشن گردد و نامه نهاده شود و انبياء و شهداء احضار شوند و ميان خلق به حق حكم كنند و به هيچ كس ابداً ظلمي نخواهد شد و هر كس به پاداش عملش تمام برسد و خدا از هر كس به افعال خلق آگاه تر است و (آن روز) آنان كه به خدا كافر شدند فوج فوج به جانب د وزخ رانند و چون آنجا رسند درهاي جهنم به رويشان بگشايند و خازنان دوزخ به آنها گويند: ”مگر پيغمبران خدا براي هدايت شما نيامدند و آيات الهي را برايتان تلاوت نكردند و شما را از ملاقات اين روز سخت نترسانيدند؟“ جواب دهند بلي. وليكن وعده عذاب براي كافران محقق و حتمي گرديد. آنگاه به كافران خطاب شود” اينك از هر در به دوزخ داخل شويد و در آن عذاب جاودان بمانيد كه متكبران را بسيار بد منزلگاهي است!“
 
 
جهنم

بزرگترين گناهي كه يك نفر مي تواند انجام دهد اين است كه برضد خدا، خالق و هستي بخش زندگي، نافرماني كند. از آنجايي كه انسان براي بندگي خدا خلق شده است اگر با عزم آفرينش او مخالفت ورزد، طبيعتاً شايسته مجازات در خور اعمال نادرستي كه انجام داده است مي باشد. جهنم مكاني است كه در آن مجازات را اجرا مي ‌‌كنند. اكثر مردم تمام زندگيشان را در نوعي مستي بدون آن كه درباره آن ابداً فكر كنند سپري مي كنند. يكي از مهمترين دلايل براي اين سرخوشي، ناتواني آنها در ارزيابي خداوند مي باشد. اكثر مردم به خدا، بخاطر صفات بخشندگي، مهرباني و محبت آميزش ارزش قائلند؛ آنها احساس ترس عميق و از ته دل را از خدا، از آنجايي كه فرض مي‌شود، ندارند. اين امر سبب مي شود كه اين افراد به دستورات و نصايح خداوند دلگرم شوند. خداوند مخصوصاً افرادي را، در قرآن، درباره اين خطر هشدار مي دهند:
اي مردم از خدا بترسيد و بينديشيد از آن روزي كه نه هيچ پدري را به جاي فرزند و نه هيچ فرزندي را به جاي پدر پاداش دهند، وعده خود حق و حتمي است پس زنهار شما را زندگاني دنيا فريب ندهد و از عقاب خدا شيطان به عفو و كرمش سخت مغرورتان نگرداند. (سوره القمان،آيه:33 )
همانا خداوند، صاحب زيباترين اسمها و ويژگيها، مهربان، بخشنده و رئوف است. با اين وجود بايستي بخاطر سپرده شود كه خداوند، در عين حال، هميشه منصف، ملايم و با استدلالتر از همه بوده و با پرهيزگاران صميمي مي باشد ليكن از بت پرستان، بي ايمانان و رياكاران دور مي باشد؛ چرا كه او مالك روز جزاست و جهنم مكاني است كه خصوصيت دوم او كاملاً نمايان مي شود.
انسان، به خاطر دلايلي، عقايد خرافاتي را در اين موضوع دارد. انسانها فكر مي كنند پس از مرگ به جهنم مي روند تا تاوان گناههايي را كه در دنيا انجام داده اند پس بدهند ولي پس از آن كه مجازات شدند وارد بهشت شده و براي هميشه آنجا مي مانند. با اين حال، خداوند ما را در قرآن مطلع مي كند كه زندگي چه در جهنم و چه در بهشت براي هميشه ادامه خواهد داشت و هيچ كس از جهنم خلاصي نخواهد يافت مگر آن كه به اذن خدا باشد.
و آنها گفتند كه هيچوقت خدا ما را در آتش عذاب نكند مگر چند روزي معدود. بگو به آنان آيا بر آنچه دعوي مي كنيد پيماني از خدا گرفته ايد كه آن عهد هرگز تخلف نكند يا چيزي بخيال جاهلانه خود به خدا نسبت مي دهيد. آري هر كس اعمالي زشت اندوخت و كردار بد به او احاطه نمود، چنين كسي هر كه باشد اهل دوزخ است و در آن آتش پيوسته معذب خواهد بود. (سوره البقره، آيه: 80-82)
انسان در جهنم با عذابهايي از قبيل آتش، گرما، تاريكي، غبار، محدوديت، كوري، گوفتگي، گرسنگي، تشنگي، آب چركين، آب جوشان و درخت سمي زقوم مواجه مي ‌‌شود. علاوه بر صدمات جسماني، آنها از عذابهاي روحي كه درست بر قلب انسان جلوس مي كند نيز رنج مي برند. (سوره الهمزه، آيه: 5-9 ). عذابهاي ترسناكي ‌‌‌كه انسان، كه وجود خدا را ناديده گرفته است، آنها را در جهنم تحمل مي كند به شكل دقيقي در قرآن توصيف شده است. آيه ها نشان مي دهند كه چه قدر اين موضوع براي انسان مهم مي باشد. خشم جهنم چنان زياد است كه نمي ‌‌‌توان با هيچ گونه عذابي در دنيا آن را مقايسه كرد. خداوند در قرآن پايان وحشتناكي را كه در انتظار كافران مي باشد توصيف مي كند:
چنين نيست بلكه محققاً به آتش دوزخ سوزان در افتد. آتشي كه چگونه تصور سختي آن تواني كرد؟ آن (آتش) را خدا افروخته (شراره) آن بر دلها شعله ور است آتشي كه بر آنها از هر سو سخت احاطه كرده و مانند ستونهاي بلند زبانه كشيده است. (سوره الهمزه،آيه: 4-9)
قيامت ترسناك و ذليل باشد و همه كارشان رنج و مشقت است و پيوسته در آتش فروزان دوزخ معذبند و از چشمه آب گرم جهنم آب نوشند و طعامي غير ضريع دوزخ ،غذاي آنها نيست كه به آن طعام نه فربه شوند و نه سير گردند. (سوره الغاشيه، آيه: 2-7 )
ما براي كافران غل و زنجيرها و آتش سوزان مهيا ساخته ايم. (سوره الانسان، آيه: 4)
اين همان دوزخيست كه بدكاران تكذيب مي كردند اينك كافران ميان آن جهنم و در حميم سوزان آن مي گردند! (سوره الرحمان، آيه: 43-44)
آنان كه كافر شدند عذاب ايشان آتش دوزخست كه نه به پايان رسد تا بميرند و نه تخفيف يابد تا آسوده شوند. اين گونه هر كافر لجوجي را كيفر مي كنيم و آن كفار در آتش دوزخ فرياد و ناله كنندكه اي پروردگار ما را از اين عذاب بيرون آور تا به اعمال نيك بپردازيم. آيا شما را عمري مهلت نداديم و رسولان بر شما نفرستاديم تا هر كه قابل پند شنيدن است متذكر شود؟ پس امروز عذاب دوزخ را بچشيد كه ستمكاران را نجات دهنده اي نخواهند بود. (سوره الفاطر، آيه: 36-37 )
 
آنان كه به رو در آتش دوزخ وارد شوند به بدترين مكان شتافته و سخت ترين راه ضلالت را يافته اند. (سوره الفرقان، آيه: 34)
چون آتش دوزخ را از مكاني دور بينند خروش و فرياد دوزخ را از دور به گوش خود ميشنوند و چون آن كافران را در زنجير بسته به مكان تنگي در افكنند همه فرياد واويلا از دل بركشند و به آنها عتاب شود كه ” امروز فرياد حسرت و ندامت شما يكي نيست بلكه بسيار از اين آه و واويلاها از دل بركشيد!“ (سوره الفرقان، آيه: 12-14 )
 
 
خانه حقيقي وعده داده شده به ايمان آورندگان: بهشت
 
 
هيچ كس نمي داند كه پاداش نيكوكاريش چه نعمت و لذتهاي بي نهايت كه روشني بخش (دل) و ديده است در عالم غيب بر او (ذخيره شده) است. (سوره السجده، آيه: 17)
بهشت مكاني وعده داده شده براي ايمان آورندگان است كه به خاطر اعتقادشان به خدا و زهد در راه او مي باشد. بهشت، همانطوركه در بسياري از آيه ها ذكر شده است، مكاني است كه از چندين نوع موهبت پوشانيده شده است و اين مكاني ابدي براي سعادت مي باشد. خداوند به ايمان آورندگان بهشت را به عنوان پاداش اعمالشان در دنيا جايزه مي دهد.
بهشت مكاني است كه صفت ” بخشندگي“ ( بخششي كه فقط منحصر ايمان آورندگان مي باشد و خدا بخشنده ترين، مواهبش را به كساني مي ‌‌‌دهد كه از نعماتش به بهترين نحو شكرگزاري كرده اند) خدا نمايانگر مي شود. بنابراين بهشت مكاني نوراني است كه هر آن چه كه انسان ممكن است نياز داشته باشد، و يا حتي بيشتر از آن چه كه در آيه ها ذكر شده است در بردارد.
در ذهن بعضي افراد، كلمه ” بهشت“ ترجيحاً نوعي تردستي تلقي مي شود چرا كه آنها فكر مي كنند بهشت فقط مكاني براي زيبايي طبيعت مانند مراتع مي باشد. با اين همه، تفاوت زيادي بين اين نظريه محدود و بهشتي كه در قرآن توصيف شده است وجود دارد.
در قرآن، بهشت به عنوان مكاني كه داراي هرچيزي كه انسان به آن احتياج داشته باشد توصيف شده است:
در آنجا هرچه نفوس را بر آن ميل است و چشمها را لذت مهيا باشد و شما مؤمنان در آن بهشت جاويدان متنعم خواهيد بود. (سوره الزخرف، آيه: 71 ).
در آيه اي ديگر به ما گفته شده است كه در بهشت حتي بيشتر از آنچه كه انسان نياز دارد در اختيارش قرار مي دهند:
برآن بندگان در آنجا هرچه بخواهند مهياست و باز افزونتر از آن نزد ما خواهد بود. (سوره ق، آيه: 35 )
به بيان ديگر، برخلاف عقيده كلي، بهشت نعمات بيشماري را دارد؛ نعماتي كه انسان هنوز در طول عمرش نتوانسته آنها را ديده و يا حتي تصور كند. به ايمان آورندگان حيات جاوداني در بهشت، در ازاي فرمانبرداريشان در طول حيات دنيوي طبق دستورات خداوند، اعطاء خواهد شد.
بهشتي كه به ايمان آورندگان وعده داده شده است در آيه هاي گوناگون توصيف شده است:
و مژده بر كساني كه ايمان آوردند و نيكوكاري پيشه كردند كه جايگاه آنها باغهائي است كه نهرها در آن جاري است و چون از ميوه هاي گوناگون آن بهره مند شوند گويند:” اين همان ميوه هايي است كه پيش از اين (در دنيا) ما را نصيب بود و از نعمتهايي مانند يكديگر متلذذ شوند و آنها را در آن جايگاه خوش، جفتهاي پاك و پاكيزه است و در آن بهشت (جاويد) خواهند زيست. (سوره البقره، آيه: 25 )
اهل تقوي را البته (در بهشت) باغها و نهرهاي جاري خواهد بود. به آنها خطاب شود كه شما با سلام و كمال ايمني به بهشت وارد شويد و دلهاي آنها را از هر خلق ناپسند پاكيزه سازيم تا همه با هم برادر شوند و روبروي يكديگر بر تخت عزت بنشينند و هيچ رنج و زحمت به آنها نرسد و هرگز از آن بهشت ابد بيرونشان نكنند. (سوره الحجر، آيه: 45-48 )
بهشتهاي عدن كه نهرها زير درختانش جاريست خاص آنهاست در حاليكه در آن بهشت برين زيورهاي زرين بيارايند و لباسهاي سبز حرير و ديبا در پوشند و بر تخت ها تكيه زنند (كه آن بهشت) نيكو اجري و خوش آرامگاهي است! (سوره الكهف، آيه: 31 )
اهل بهشت ان روز خوش به وجد و نشاط مشغولند آنان با زنان و اقرانشان در سايه بر تختها تكيه كرده اند. براي آنها ميوه هاي گوناگون و هرچه بخواهند آماده است. بر آنان از خداي مهربان سلام! وتهنيت رسانند. (سوره ياسين، آيه: 55-58)
همانا آن روز سخت آنان كه متقي بودند مقام امن و امان يافته اند. در باغها و كنار چشمه ها و نهرها آرميده اند. لباس ازسندس و استبراق بياراسته و روبروي هم بر تختها تكيه زده اند و همچنين با حوريان زيبا چشمشان همجفت قرار داده ايم. از هر نوع ميوه اي كه بخواهند حاضر و ايمن و آسوده اند و جز آن مرگ اول ديگر هيچ طعم مرگ را نمي چشند و خدا آنها را از عذاب دوزخ محفوظ خواهد داشت! (سوره الدخان، آيه: 51-57)
آنان كه به خدا ايمان آوردند و به اعمال نيكو پرداختن آنها را به بهشتي كه زير درختانش نهرها جاريست منزل دهيم كه در آن زندگاني ابدي كنند. آنجا چه قدر پاداش نيكو به نيكو كاران عالم دهند! (سوره العنكبوت، آيه: 58 )
 
 
هشدار براي آن افرادي كه مي خواهند از عذاب ابدي نجات پيدا كنند
 
به طور يقين هر شخصي آزاد است آنطور كه مي پسندد در اين دنيا زندگي كرده و مسير زندگي خود را انتخاب كند. هيچ كسي حق ندارد كه ديگري را اجبار به كاري وادارد. با اين وجود، آنهايي كه به وجود خدا و عدالت جاودانه او اعتقاد دارند، وظيفه سنگيني كه دارند اين است كه آنهايي را كه به انكار خدا پرداخته و از اوضاع و احوال خود بي خبر هستند هشدار دهند. خداوند ما را در باره وخامت حال اين افراد مطلع كرده است:
آيا كسي كه مسجدي به نيت تقوي تاسيس كرده و رضاي حق را طالب است مانند كسي است كه بنائي سازد بر پايه سستي دركنار سيل كه زود به ويراني كشد و عاقبت آن بنا از پايه به آتش دوزخ افتد؟ و خدا هرگز ستمكاران را به هيچ راه سعادتي هدايت نخواهد فرمود. (سوره التوبه، آيه: 109)
افرادي كه عمداً به خدا پشت مي كنند يا از روي ناآگاهي خالق خود را نفي مي كنند، هيچ راه نجاتي در روز قيامت ندارند. اگر آنها پشيمان نشده و به سوي خدا، كه آنها را آفريده است، هدايت نشوند از بزرگترين مجازاتها رنج خواهند برد. كيفر ابدي كه در انتظار آنها است از اينرو در قرآن توصيف شده است:
آنان كه به آيات ما كافر شدند آنها اهل شومي و شقاوتند. براي آن كافران آتشي(سرپوشيده) احاطه خواهد كرد. (سوره البلد، آيه:19-20)
راه رهايي از كيفر ابدي و شايسته بودن بهشت اخروي آشكار است:
ايمان آوردن به خدا قبل از آن ‌كه دير شود.
صرف كردن زند‌گي در جهت رضايت او.
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:08 pm

هشدار
 
 
فصلي را كه شما قرار است مطالعه كنيد، اسرار مهم زندگيتان را فاش مي ‌‌‌كند. شما مي بايستي اين فصل را خيلي با دقت خوانده و در كل موضوعي را براي خود در نظر بگيريد تا مستعد تغييرات اساسي در نگرشتان بر دنياي بيروني باشيد. موضوع اين فصل فقط يك ديدگاه، نگرشي متفاوت يا انديشه ‌‌‌اي فلسفي، سنتي نيست؛ اين موضوع، حقيقتي است كه هر كسي كه آن را باور كند يا نه، مي بايست آن را، كه امروزه توسط علم ثابت شده است، بپذيرد.
 
 
 
 
 
نگرشي كاملاً متفاوت به ماده

افرادي كه از روي عقل و آگاهي، در بحر اطراف خود فرو مي روند متوجه مي شوند كه هر چيزي در جهان هم به شكل جاندار و غير جاندار مي بايستي آفريده شده باشند. سؤال اين است كه ” چه كسي خالق اين چيزها است؟“
واضح است كه ” واقعيت خلقت“، كه خودش را در بعد جهان نشان مي دهد، نمي تواند ناشي از خود جهان باشد. به عنوان مثال، يك حشره كوچك خودش نمي‌توانسته بوجود بيايد. منظومه شمسي نمي توانسته از طريق خود خلق شود. گياهان، انسانها، ميكروبها، اريتروسيتها (Erythrocytes) گلبولهاي قرمز، و يا پروانه ‌‌ها نمي توانسته اند خود خالق خود باشند. حتي امكان اين ‌‌كه تمام اينها ” از طريق تصادف“ بوجود آمده باشند نيز غير قابل تصور است. بنابراين به اين نتيجه مي رسيم كه : هر چيزي كه ما مي بينيم خلق شده است ليكن چيزهايي را كه نمي توانيم ببينيم، مي توانند خود ” خالق“ باشند. خالق با آن چه ‌‌كه با چشمانمان مي بينيم متفاوت و برتر است؛ قدرت برتري كه نامرئي است ولي وجود و صفاتش در هر چيزي كه موجود است، آشكار مي باشد.
اين نكته ‌‌‌‌به كساني كه وجود خدا را انكار مي كنند مخالفت مي كند. اين افراد عادت كرده اند تا خدا را با چشمانشان نديده اند آن را باور نكنند. اين افراد ، كه حقيقت ” آفرينش“ را ناديده مي گيرند مجبور هستند كه به واقعيت ” آفرينش“ كه در سراسر دنيا نشان داده شده است بي اعتنايي ‌‌كرده و سعي بر اثبات اين كه جهان و موجودات زنده در آن خلق نشده اند بكنند. فرضيه تكامل، مثال مهمي براي تلاشهاي بيهوده آنها است.
اشتباه اساسي آنهايي كه خدا را انكار مي كنند با بسياري از مردم ديگر نيز، كه در واقع وجود خدا را نفي نكرده ولي استنباط غلطي از او
د ارند، در آميخته شده است. آنها آفرينش را نفي نمي‌كنند ولي درباره اين كه خدا ” كجا “ است، عقايد خرافاتي دارند. اكثر آنها فكر مي كنند كه خدا در بالاي ” آسمان“ است. آنها تلويحاً فرض مي ‌‌‌كنند كه خدا در پشت سياره اي خيلي دور قرار داشته و گاه گاهي به ” امورات دنيوي“ نظر انداخته و يا شايد اصلا دخالت نمي ‌‌كند. آنها مي پندارند كه خداوند جهان را آفريد و سپس آن را به حال خود رها كرد و مردم را در تعيين سرنوشتشان تنها گذاشت.
بااين وجود ديگران شنيده ‌‌اند كه در قرآن خداوند ” همه جا“ ذكر شده است ولي آنها نمي توانند دقيقاً اين معني را متوجه بشوند. آنها فكر مي كنند كه خداوند همه چيز را مانند: اشعه ‌‌هاي راديويي و يا شبيه به يك گاز نامرئي و نهفته احاطه كرده است.
با اين همه، اين عقايد و ديگر عقايدي كه قادر به مشخص كردن اين كه خدا ” كجا“ است ( شايد بخاطر آن كه او را انكار مي كنند) نمي باشند همگي بر اساس اشتباهي مشترك استوار شده اند. آنها بدون هيچ زمينه ‌‌اي تحت پيش داوري قرار گرفته و به عقايد نادرست در برداشت از خدا سوق پيدا مي ‌‌كنند. اين پيش داوري در چيست؟
اين پيش داوري درباره ماهيت و خصوصيات ماده است. ما در تصوراتمان درباره وجود ماده عادت كرده ايم هرگز به اين كه ماده وجود داشته يا نداشته است و يا اين كه آيا ماده تنها ذره اي بيش نمي باشد، فكر نكنيم. علم جديد اين پيش داوري را نفي كرده و واقعيتي آشكار و مهم را افشاء مي ‌‌كند. در صفحات بعد سعي خواهيم كرد تا اين واقعيت بزرگ را كه قرآن به آن اشاره كرده است شرح دهيم.
 
دنياي علائم الكتريكي
 
تمام اطلاعاتي را كه ما در باره دنيايي كه در آن زندگي مي كنيم داريم از طريق حواس پنجگانه ‌مان به ما فرستاده مي شود. دنيايي را كه ما مي شناسيم بر مبناي آنچه كه چشمهايمان مي بيند، دستانمان لمس مي كند، دماغمان بو مي ‌‌‌كشد، زبانمان مي چشد و گوشهايمان مي شنود مي باشد. ما هرگز به اين فكر نمي ‌‌كنيم كه دنياي ”بيرون“ مي تواند هرچيز ديگري به غير از آن چه كه حواسمان- از آنجايي كه از بدو تولد فقط به اين حواس وابسته هستيم- به ما مي شناساند باشد.
تحقيقات پيشرفته در زمينه هاي بسيار متفاوتي به برداشتي كاملاً متفاوت اشاره كرده، و شبهه جدّي را درباره حواسمان و دنيايي كه درك مي كنيم بوجود آورده است.
نقطه شروع اين نگرش اين است كه نظريه ” دنياي بيرون“ كه در مغز ما شكل گرفته است تنها به علت پاسخ علائم الكتريكي است كه در در مغزمان بوجود مي آيد. قرمزي سيب، سختي چوب و علاوه بر اين، مادر، پدر، خانواده ‌‌تان و هر چيز ديگري كه دارا مي باشيد؛ مثل: خانه، شغلتان و خطوط اين كتاب تنها بوسيله علائم الكتريكي تشكيل شده اند.
فردريك فستر ( Frederic Vester) به اين نكته اشاره مي كند كه علم به اين موضوع دست يافته است:
اظهارات برخي دانشمندان با مطرح كردن اين كه ” انسان تصويري است كه هر چيزي را كه تجربه مي كند، موقتي و غلط انداز بوده و جهان سايه اي بيش نيست“ بنظر مي رسد كه از سوي علم در عصر ما ثابت شده است. 63
فيلسوف مشهور، گئورگ بركلي (George Berkeley) در خصوص اين موضوع به شرح ذيل اضهار نظر كرده است:
ما وجود اشياء را فقط به خاطر اين كه آنها را ديده و لمس مي كنيم باور داريم و اين اشياء به ما از طريق ادراكمان منعكس مي شوند. با اين وجود، ادراك ما فقط ايده هاي ذهن ما هستند. از اينرو اشيايي را كه با ادراكمان جذب مي كنيم چيزي به جز ايده ها نيستند و اين ايده ها لزوماً در هيچ كجا وجود ندارند بلكه زائده ذهن ما مي باشند.... از آنجايي كه همه اين موارد تنها در ذهنمان وجود دارد نتيجتاً اين مسئله بدين معني خواهد بود كه ما گول اين حقه را مي خوريم كه تصور مي كنيم جهان و اشياء، وجود خارجي در ذهنمان دارند. بنابراين هيچ يك از اشياي مجاور وجود خارجي بيرون از ذهن ندارند. 64
براي اين كه اين موضوع را روشن كنيم اجازه دهيد حس بينايي را، كه ما را با گسترده ترين اطلاعات درباره دنياي بيرون آشنا مي ‌‌كند بررسي كنيم.

 
چگونه مي بينيم، مي شنويم و مي چشيم؟
 
 
عمل ديدن به تدريج صورت مي گيرد. دسته هاي نور( فوتونها) از شيء به سمت چشم حركت كرده و از عدسي واقع در جلوي چشم، جايي كه دسته هاي نور شكسته شده و به سمت بالا و پايين بر روي شبكيه در پشت چشم مي افتند، حركت مي ‌‌كنند. در اينجا برخورد نور به علائم الكتريكي تبديل شده كه توسط ياخته هاي عصبي به نقطه هاي كوچكي ‌‌كه مركز بينايي در پشت مغز ناميده مي شوند، انتقال پيدا مي ‌‌كند. علائم الكتريكي پس از مجموعه اي از مراحل، به شكل تصوير در مركز مغز مشاهده مي شود. عمل ديدن در حقيقت در نقطه اي كوچك واقع در قسمت عقبي مغز، كه تاريك تاريك است و كاملاً از نور تهي مي باشد، اتفاق مي افتد.
حال اجازه دهيد اين فرآيند به ظاهر معمولي و غير قابل چشمگير را بررسي كنيم. وقتي كه مي ‌‌‌گوييم ” مي بينيم“، در واقع تاثيرات تكانه هايي را كه به چشمان مي ‌رسند و پس از آن كه در مغزمان به علائم الكتريكي تبديل و استنتاج مي‌شوند، مي بينيم. به عبارت ديگر، وقتي مي گوييم ” مي بينيم“، در واقع علائم الكتريكي را در مغزمان مشاهده مي كنيم.
تمام تصاويري را كه ما در زندگيمان مي بينيم، در مركز بينايي شكل مي ‌‌گيرد كه تنها حدود چند سانتيمتر مكعب از مغز را اشغال مي كند. كتابي را كه مي خوانيد و يا مناظر بي حد و حصري را كه هنگام نگاه به افق مي بينيد در اين فضاي كوچك جاي مي گيرد. نكته ديگري كه بايد در نظر داشت اين است كه، همانطور كه پيشتر توضيح داده شد، مغز از نور تهي مي باشد؛ درون آن تاريكي مطلق است. مغز هيچ گونه تماسي با خود نور ندارد.
ما مي توانيم اين حالت جالب را با يك مثال توضيح دهيم. اجازه دهيد فرض كنيم درجلوي ما شمع روشني قرار گرفته است. ما مي توانيم روبروي اين شمع ساعتها نشسته و آن را ببينيم. با اين همه، در طول اين مدت، مغزمان هرگز هيچ گونه تماس مستقيمي با نور اصلي شمع ندارد. حتي هنگامي كه به نور شمع نگاه مي ‌‌كنيم، در درون مغزما كاملاً تاريك مي باشد. ما دنياي درخشان و رنگي را در مغز تاريكمان مشاهده مي كنيم.
ار.ال. گرگوري (R.L.Gregory) درباره ويژگيهاي معجزه آساي ديدن، چيزي كه آن را مسلم مي دانيم، به شرح ذيل توضيح مي
دهد:
ما با ديدن، چنان آشنا هستيم كه باعث مي شود با تصوري بالاتر درك كنيم كه مشكلات قابل حل هستند. ولي دقت كنيد. چشم به ما تصاوير بالا و پايين بهم ريخته اي مي دهد و ما اشياي جامد جداگانه را در محيط اطراف مي بينيم. از نمونه هاي شبيه سازي در شبكيه است كه مي توانيم اجسام را ببينيم و اين امر چيزي كمتر از معجزه نيست. 65
حالت مشابه در تمام حواس ديگرمان بكار مي رود. صوت، لامسه، چشايي و بو همگي به مغز به شكل علائم الكتريكي منتقل شده و در مراكز مربوطه در مغز تعبير مي شوند.
حس شنوايي نيز به مانند حس بينايي عمل مي كند. گوش بيروني اصوات را توسط لاله گوش جمع آوري كرده و آنها را به گوش مياني هدايت مي ‌‌كند. گوش مياني ارتعاشات صوت را به گوش داخلي انتقال داده و آنها را تقويت مي ‌‌كند. گوش داخلي ارتعاشات را به علائم الكتريكي ، كه به مغز مي رساند، ترجمه مي‌كند. درست مثل چشم، عمل شنيدن سرانجام در مركز شنوايي در مغز صورت مي گيرد. مغز همانطور ‌‌كه از نور تهي بوده از صوت نيز تهي مي باشد. بنابراين مهم نيست كه چه قدر محيط بيرون پر سر و صدا باشد؛ درون مغز كاملاً سكوت وجود دارد.
با اين وجود حتي ظريف ترين اصوات در مغز شناسايي مي شوند. اين امر به خصوص درباره اشخاص سالمي كه همه چيز را بدون هيچ سر و صدا يا تداخل جوي مي شنوند صادق مي‌باشد. شما بوسيله مغزتان، كه از صوت تهي مي باشد، به سمفونيهاي اركستر گوش داده و همه اصوات را در جمع شلوغ شنيده و تمام اصوات را در دامنه فركانسي وسيعي، كه از خش خش برگ تا غرش هواپيماي جت را شامل مي شود، تشخيص مي دهيد. با اين همه اگر ميزان صوت را در مغزتان توسط وسيله اي حساس در آن لحظه اندازه گيري كنند، مشاهده خواهد شد كه سكوت كاملي در آنجا حاكم مي باشد.
درك ما از بو در حالتي مشابه شكل مي‌گيرد. مولكولهاي فراري كه از چيزهايي مانند وانيل يا گل رز متصاعد مي ‌شوند، به دستگاههاي گيرنده در موهاي حساس، واقع در ناحيه بشره غشاء مخاطي بيني برخورد كرده و در يك كنش متاقبل در گير مي شوند. اين كنش متفاوت در مغز به شكل علائم الكتريكي منتقل شده و به عنوان بو تشخيص داده مي شود. هر چيزي را كه ما بو مي كنيم، چه خوشايند و چه ناخوشايند، چيزي به غير از ادراك مغز از كنش متقابل مولكولهاي متغير، پس از آن كه به علائم الكتريكي تبديل شدند، نمي باشد. شما بوي عطر،گل و غذايي را كه دوست داريد، دريا يا بوهاي ديگري را كه دوست داشته يا نداشته ايد در مغزتان احساس مي كنيد. مولكولها خود هرگز به مغز نمي رسند؛ درست به مانند تصوير و صدا، كه به راحتي علائم الكتريكي را به مغزتان مي رسانند. به بيان ديگر تمام بوهايي را كه از زمان تولد تا به حال فرض كرده ايد مربوط به اجسام بيروني مي باشد كه فقط علائم الكتريكي بوده و از طريق اندامهاي حسي ‌تان احساس شده است.
متشابهاً چهار نوع مختلف از حواس گيرنده شيميايي در قسمت جلويي زبان انسان وجود دارد. اين دستگاهاي حسي مربوط به چهار نوع مزه مي شوند: شور، شيرين، ترش و تلخ. حواس چشايي ‌ما اين ادراك را به علائم شيميايي از طريق زنجيره فرآينده ‌‌هاي شيميايي تشخيص داده و آنها را به مغز منتقل مي ‌‌‌‌كند. اين علائم توسط مغز تجزيه و تحليل مي شود. مزه ‌‌اي را كه شما هنگام خوردن يك تكه شكلات يا ميوه اي كه دوست داريد مي چشيد، نتيجه تجزيه و تحليل علائم الكتريكي توسط مغز است. شما هرگز نمي توانيد به اشياي بيروني دست پيدا كنيد، نمي توانيد ببينيد، بو را احساس كرده و يا مزه خود شكلات را بچشيد. به عنوان مثال، اگر اعصاب چشايي كه به مغز منتقل مي شوند قطع شوند، مزه چيزهايي را كه مي خوريد به مغزتان نمي رسد؛ حس چشايي خود را بطور كامل از دست خواهيد داد.
در اين نكته، به مطلب ديگري بر مي ‌‌خوريم: ما هرگز نمي ‌توانيم مطمئن باشيم كه آن چه را كه تجربه مي كنيم، وقتي غذايي را مي چشيم با شخص ديگري كه همان غذا را مي چشد، و يا اين كه صدايي را كه مي شنويم با همان صدايي كه ديگري مي شنود، يكسان است. لينكولن بارنت (Lincoln Barnett ) مي ‌‌گويد: هيچ كسي نمي تواند بفهمد كه شخص ديگر چگونه رنگ قرمز را تشخيص داده و يا اين كه حرف C را در حالتي مشابه چگونه، در مقايسه با خودش، درك مي ‌‌‌كند.66
حس لامسه ما با ديگران متفاوت نيست. هنگامي كه شيئي را لمس مي كنيم، تمام اطلاعات به ما كمك مي ‌‌كنند تا دنياي بيرون را تشخيص دهيم و اشياء از طريق حس عصبي روي پوست به مغز منتقل مي شوند. احساس لامسه در مغز ما شكل مي گيرد. بر خلاف عقيده كلي، مكاني را كه حس لامسه را در آن مي فهيم به نوك انگشتان يا پوستمان ربطي ندارد، بلكه مركز حس لامسه در مغزمان مي باشد. به علت تفسير مغز از محركه هاي الكتريكي ناشي از اشياء، آن اشياء را بطور متفاوتي درك مي ‌كنيم؛ مثل آنهايي كه سفت، گرم يا نرم مي باشند. تمام جزئياتي كه به ما كمك مي كنند تا شيئي را تشخيص دهيم از طريق اين محركه مي باشند. با در نظر گرفتن اين موضوع، تفكرات دو فيلسوف مشهور، بي. راسل ( B. Russel) و ال. ويتگن اشتاين (L.Wittgenstein ) به شرح زير مي باشد:
به عنوان مثال، اين كه يك ليمو واقعاً وجود دارد يا نه و اين كه چگونه بوجود آمده است را نمي توان مورد تحقيق و سؤال قرار داد. ليمو فقط از مزه اي تشكيل شده است كه توسط زبان حس مي شود؛ بو توسط بيني، رنگ و شكل توسط چشم و تنها اين ويژگيها است كه مي شود به بررسي و ارزيابي آن پرداخت. علم هرگز قادر نيست كه دنياي واقعي را بشناسد. 67
براي ما غير ممكن است كه به دنياي واقعي برسيم. تمام اشياء اطراف ما مجموعه اي از ادراك از قبيل ديدن، شنيدن و لامسه است. با پردازش اطلاعات در مركز بينايي و مراكز حسي ديگر، مغز ما، در طول دوران زندگي، با ” اصل“ ماده اي كه در خارج موجود مي باشد مواجه نمي شود، بلكه ترجيحاً بدل اجسامي كه در درون مغزمان شكل مي گيرند آن را به ما مي شناسند. در اينجا است كه با فرض كردن اين كه اين بدلها نمايانگر واقعي دنياي بيرون ما هستند دچار اشتباه مي شويم.
 
 
” دنياي بيرون“ در درون مغز ما
 
از لحاظ مسائل واقعي كه تاكنون در باره اش صحبت شد به نتيجه گيري ذيل مي رسيم. هر آن چه را كه مي بينيم، لمس مي كنيم، مي شنويم و به عنوان ” ماده“يا ” جهان“ برد اشت مي كنيم، فقط علائم الكتريكي است كه به مغزمان مرتبط مي باشد.
كسي كه ميوه اي را مي خورد با مزه واقعي ميوه مواجه نمي شود بلكه مزه آن را در مغز خود درك مي كند. شيئي كه به عنوان ” ميوه“ در شخص تلقي شده است در حقيقت از تاثيرات الكتريكي اندازه، مزه، بو و بافت ميوه در مغز تشكيل مي شوند. اگر عصبهاي بينايي كه به مغز حركت مي كنند ناگهان سفت شوند، تصوير ميوه ناگهان محو مي شود. قطع ارتباط در عصب از حس يابهاي بيني تا مغز كاملاً حس بويايي را قطع مي ‌‌كند. به بيان ساده، ميوه هيچ چيزي به جز برداشت مغز از علائم الكتريكي نمي‌باشد.
نكته ديگري كه مي بايستي در نظر گرفته شود، حس مسافت است. مسافت، به عنوان مثال: مسافت بين شما و اين كتاب، فقط احساسي از فضا مي باشد كه در مغز شما شكل گرفته است. اشيائي كه از ديدگاه شخص نيز دور به نظر مي رسند همچنين به علت تشخيص مغز مي باشد. به عنوان مثال، شخصي كه ستاره ها را در آسمان نگاه مي ‌كند فكر مي ‌كند كه آنها ميليونها سال نوري از او فاصله دارند. با اين همه، آن چه را كه ” مي بيند“ در واقع همان ستاره ها، در مركز بينايي او هستند. هنگامي كه شما اين خطوط را مي خوانيد، شما در واقع داخل اتاقي كه فرض مي‌كنيد نيستيد، بلكه بالعكس اتاق در درون شما است. شما با ديدن بدنتان فكر مي كنيد كه در درون اتاق هستيد. البته بايستي به خاطر داشته باشيد كه بدن شما نيز تصوري است كه در مغزتان پديد آمده است.
همين حالت براي ادراك ديگر شما صادق است. به عنوان مثال: وقتي كه فكر مي كنيد صداي تلويزيون را در اتاق بغلي مي شنويد، در حقيقت اين صدا را در مغز خود تجربه مي كنيد. شما نمي توانيد ثابت كنيد كه اتاقي در كنارتان وجود داشته و يا صدا از تلويزيون واقع در آن اتاق به شما مي‌رسد. صدايي كه فكر مي ‌كنيد از چند متري آمده و يا شنيدن گفتگوي شخصي كه در كنار شما صحبت مي كند، در مركز شنوايي، كه چند سانتيمتر مربع در مغزتان را اشغال كرده، صورت مي گيرد. صرف نظر از مركز ادراك، مفهومي از قبيل: راست، چپ، جلو يا عقب وجود ندارد. اين بدان معني است كه صوت از راست، چپ و يا از طريق هوا به سمت شما نمي آيد؛ جهتي براي اين كه صوت بيايد وجود ندارد.
بوهايي را كه احساس مي كنيد نيز به همين شكل هستند؛ هيچ يك از آنها از مسافتي زياد به شما نمي رسند. شما تصور مي كنيد كه پايان تاثيراتي كه در مركز حس بويايي ‌تان شكل مي گيرد، بوي عناصر دنياي بيرون مي باشد. با اين همه، همانطور كه تصوير گل رز در مركز بينائي ‌‌تان شكل مي ‌‌گيرد، بوي گل رز نيز در مركز بويائي ‌‌تان صورت مي گيرد؛ هيچ چيز به عنوان گل رز يا بوي مربوط به آن در دنياي خارج وجود ندارد.
” دنياي خارج“ كه توسط ادراكمان به ما معرفي مي شود، فقط مجموعه اي از علائم الكتريكي است كه به مغز ما خطور مي كند. مغز در طول زندگيمان اين علائم را پردازش مي ‌‌كند و ما بدون تشخيص اين كه فرض كنيم اينها گونه هاي واقعي چيزهاي موجود در ” دنياي خارج“ هستند، آنها را تشخيص مي دهيم. چونكه هرگز نمي توانيم به خود مواد از طريق حواسمان دسترسي داشته باشيم، خطا مي كنيم.
علاوه بر اين، مغز ما دوباره به تفسير و نسبت دادن معني علائمي مي پردازد كه به نظرمان” دنياي خارج“مي رسد. به عنوان مثال، اجازه دهيد حس شنوايي را بررسي كنيم. مغز ما امواج صوتي را از ” دنياي بيرون“ به سمفوني تبديل مي ‌‌كند. به اين معني كه موسيقي نيز دركي مي باشد كه توسط مغزمان بوجود مي ‌آيد. در حالت مشابه وقتي رنگها را مي بينيم، آن چه كه به چشمانمان مي رسد فقط علائم الكتريكي طول موجهاي متفاوت است. مغز ما دوباره اين علائم را به رنگها تبديل مي ‌‌كند. هيچ رنگي در ” دنياي خارج“ وجود ندارد. نه سيب قرمز است و نه آسمان آبي و يا درختان سبز. آنها به اين خاطر اين شكلي مي باشند چون كه تصور ما چنين است. ” دنياي خارج“ كاملاً به برداشت كنندگانش بستگي دارد.
حتي جزئي ترين نقص در شبكيه چشم باعث كور رنگي مي شود. برخي مردم آبي را سبز، برخي قرمز را آبي و برخي همه رنگها را رنگ مايه هاي خاكستري مي بينند. اين كه شيء بي نهايت رنگي باشد يا خير مهم نمي باشد.
متفكر برجسته، بركلي (Berkeley) نيز به اين موضوع اشاره مي كند:
در ابتدا عقيده بر اين بود كه رنگها، بوها و غيره ” واقعاً وجود دارند“ ولي متعاقباً چنين نظرياتي رد شد و معلوم شد كه آنها فقط بسته به حواسمان وجود دارند. 68
نتيجه گيري اين كه اشيائي را كه رنگي مي بينيم به اين خاطر نيست كه خودشان وجود مادي غير وابسته اي در خارج دارند. حقيقت ماده ترجيحاً اين است كه همه ويژگيهايي كه ما به اشياء نسبت داديم، در درون ما هستند و نه در درون ” دنياي بيرون“.
پس چه چيزي در ” دنياي خارج“ باقي مي ماند؟
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:08 pm

آيا وجود ” دنياي خارج“ اجتناب ناپذير است؟
 
تاكنون به طور مداوم به صحبت كردن درباره ” دنياي خارج“ و دنياي ادراك در ارتباط با آن چه مي ديديم، كه در مغز ما شكل مي گرفت، پرداختيم. با اين وجود از آنجايي كه ما هرگز در واقعيت نمي توانيم به” دنياي خارج“ دسترسي داشته باشيم، چگونه مي توانيم مطمئن شويم كه چنين دنيايي واقعاً وجود دارد؟
در حقيقت نمي توانيم مطمئن شويم. از آن جايي كه هر شيئي تنها شامل مجموعه اي از ادراك مي باشد و اين ادراك تنها در ذهن وجود دارند، صحيح تر است بگوييم كه تنها دنيايي كه در جهان وجود دارد دنياي ادراك است. تنها دنيايي را كه ما مي شناسيم، دنيايي است كه در ذهنمان وجود دارد: دنيايي كه طرح، ضبط و آشكار شده است؛يعني بطور خلاصه، دنيايي كه در ذهنمان بوجود آمده است. اين تنها دنيايي است كه مي ‌‌توانيم از آن مطمئن شويم.
ما هرگز نمي توانيم ثابت كنيم كه ادراكي را كه در ذهنمان مشاهده مي كنيم، ارتباطات جسماني دارد. آن ادراكها احتمالاً مي توانسته اند از منبعي ” مصنوعي“ آمده باشند.
امكان مشاهده اين امر وجود دارد. محركي مصنوعي قادر است ” دنياي مادي“ سرتاسر خيالي را در ذهنمان بوجود بياورد. به عنوان مثال، اجازه دهيد وسيله اي خيلي پيشرفته را در نظر بگيريم كه تمام سيگنالهاي الكتريكي را مي تواند ضبط كند. ابتدا اجازه دهيد تمام اطلاعاتي را كه مربوط به تنظيم (شامل تصوير اجسام) اين دستگاه از طريق انتقال آنها به علائم الكتريكي است، انتقال دهيم. در درجه دوم بياييد فرض كنيم كه مغز مي توانسته خارج از بدن زنده بماند. سر انجام دستگاه ضبط را به مغز با الكترودهايي كه به عنوان اعصاب عمل مي كنند متصل كرده و اطلاعات از قبل ضبط شده را به مغز مي فرستيدم. در اين حالت، شما زندگيتان را در اين فضاي مصنوعي بوجود آمده تجربه مي كنيد. به عنوان مثال: براحتي مي توانيد باور كنيد كه با سرعت زيادي در اتوبان داريد حركت مي كنيد. هرگز امكان ندارد متوجه شويد كه از هيچ چيز به جز مغزتان تشكيل نشده ايد. اين بدان علت است كه آن چه كه براي شكل گيري دنيا در مغزتان لازم است، وجود واقعي دنيا نمي باشد بلكه ترجيحاً محرك آن مي باشد. اين كه اين محركها از منبعي مصنوعي از قبيل ضبط صوت به وجود بيايد كاملاً امكان دارد.
در اين رابطه فيلسوف مشهور برتراند راسل (Bertrand Russel ) مي نويسد:
وقتي ميز را با انگشتانمان فشار مي دهيم، حس لامسه از طريق به هم خوردگي الكترونها و پروتونهاي نوك انگشتان، طبق فيزيك مدرن، با مجاورت الكترونها و پروتونهاي درون ميز صورت مي گيرد. اگر به هم خوردگي مشابه در نوك انگشتان به اشكال ديگر پديد مي آمد، مي بايستي علارغم نبود ميز نيز داراي حواس بوديم. 69
در واقع براي ما خيلي راحت است كه از ادراك باور شده فريب بخوريم بدون آن ‌‌كه هيچ ماده مربوطه واقعي باشد. ما اغلب اين احساس را در رؤ‌ياهايمان- در جايي ‌‌كه حوادث را تجربه مي كنيم؛ مردم، اشياء‌و جاهايي كه كاملاً واقعي به نظر مي رسند- داريم. هيچ گونه تفاوت اساسي بين رؤيا و ” دنياي واقعي“ وجود ندارد؛ هر دوي آنها در ذهن تجربه مي شوند.
 
چه كسي بيننده است؟
 
از آنجايي كه تاكنون به ما مربوط مي شد، هيچ شكي وجود ندارد كه دنيايي را كه ما در آن ساكن هستيم و ” دنياي خارج“ مي ناميم در ذهن ما درك شده است. با اين همه، در اينجا سؤال اوليه مهمي مطرح مي شود. اگر تمام اتفاقات فيزيكي را كه مي شناسيم ذاتاً ادراك باشند، درباره مغزمان چه طور؟ از آنجايي كه مغز ما بخشي از دنياي فيزيكي مثل بازوها، پاهايمان يا هر گونه شيئي ديگر را تشكيل مي دهد، آن نيز مي بايستي درست مثل همه اشياء ديگر ادراك باشد.
مثالي درباره رؤياها اين موضوع را بيشتر روشن مي كند. فرض كنيد كه رؤيا در ذهنمان مطابق با آن چه تا كنون گفته شد مي باشد. در رؤيا ما يك بدن خيالي، بازوي خيالي، چشم خيالي و مغز خيالي داريم. اگر در طول رؤياهايمان از ما بپرسند ” كجا را داري مي بيني؟“ جواب خواهيم داد ” به ذهنم نگاه مي‌كنم“. با اين وجود، در حقيقت هيچ ذهني وجود ندارد كه درباره اش صحبت كنيم بلكه سر و ذهن خيالي وجود دارد. بيننده تصاوير، ذهن خيالي در رؤيا نمي باشد بلكه ” چيزي“ است كه خيلي ”برتر“ از آن است.
ما مي ‌‌دانيم كه هيچ گونه تفاوت فيزيكي بين ظاهر رؤيا و ظاهر آن چه كه زندگي حقيقي مي ناميم وجود ندارد. بنابراين هنگامي كه از ما درباره اين زمينه سؤال مي شود، زندگي واقعي را برفراز سؤال ” كجا را داري مي بيني“ فرض مي ‌‌كنيم و آن به مانند جواب بي معناي ” در ذهنم“ در مثال بالا خواهد بود. در هر دو شرايط موجودي كه مي بيند و در‌ك مي ‌‌كند مغز، كه فقط تكه اي گوشت مي باشد، نيست.
وقتي به تجزيه و تحليل مغز مي پردازيم متوجه مي شويم كه هيچ چيزي در آن بجز ليپيد و مولكولهاي پروتئين، كه در دستگاههاي ديگر بدن نيز موجود است، نمي باشد. اين به اين معني است كه درون تكه اي گوشت، كه آن را ” مغز“ مي ناميم هيچ چيز براي مشاهده تصاوير وجود ندارد تا خود آگاهي يا موجودي را كه ” خودم“ مي ناميم ايجاد كند.
ار.ال. گئورگي به اشتباهاتي كه مردم در ارتباط با ادراك تصاوير در مغز مي پردازند اشاره مي كند كه :
نوعي فريب خوردگي وجود دارد كه، مي بايستي برطرف شود، مي گويند چشمها تصاوير را در مغز بوجود مي آورند. عكس، در مغز نياز به نوعي چشم دروني جهت ديدن دارد، ولي اين امر نياز به چشم ديگري دارد تا تصوير آن... و غيره را در برگشتي بي پايان از چشمها و تصاوير مشاهده كند. اين محال است. 70
اين نكته مهمي است كه ماده ‌گرايان را ، كه به هيچ چيز به جز ماده اعتقاد ندارند، در حيرت مي گذارد كه: ” چشم دروني“ كه مي بيند، به چه چيزي وابسته است تا آن چه را مي بيند تشخيص داده و عكس العمل نشان مي دهد؟
كارل پريبرام (Karl Pribram) همچنين به اين سؤال مهم كه چه كسي، در دنياي علم و فلسفه، بيننده است تكيه كرد:
فيلسوفان از زمان يونان درباره وجود ”روح در دستگاه“، ” انسان كوچك در انسان كوچك“ و غيره حدسياتي زده بودند. ماهيت ”من“ كه از مغز استفاده مي‌شود كجاست؟ چه كسي دانش حقيقي را مي ‌داند؟ و يا همانطور كه سن فرانسيس آسيسي يكبار گفت: ” آن چه را كه به جستجويش هستيم، آن چيزي است كه مي بينيم“. 71
حال به اين موضوع فكر كنيد : كتاب در دست شما، اتاقي كه در آن هستيد و بطور خلاصه تمام تصاوير در جلوي شما در درون مغزتان ديده مي شود. آيا اين اتمها هستند كه اين تصاوير را مي بينند؟ اتمهاي ناخودآگاه كور وكر؟ چرا برخي اتمها اين ويژگي را دارند در حالي كه برخي ديگر ندارند؟ آيا عمل فكر كردن، فهميدن، بخاطر آوردن، خوشحال شدن، غمگين شدن و هر چيز ديگر از عكس العملهاي الكتروشيميايي، بين اين اتمها تشكيل شده است؟
هنگامي كه به اين سؤال فكر مي كنيم متوجه مي شويم كه هيچ حسي براي جستجوي اراده در اتمها وجود ندارد. واضح است كه موجودي كه مي بيند، مي شنود و احساس مي كند موجودي مافوق مادي مي باشد. اين موجود ” زنده“ است و نه ماده است و نه تصويري از ماده. اين موجود وابسته به ادراك پيش روي خود، با استفاده از نماي بدنمان، مي‌باشد.
اين موجود ” روح“ است.
مجموعه ادراكي را كه آن را ” دنياي مادي“ مي ناميم، رؤيايي است كه توسط روح ديده مي شود. درست مانند: اندامهايي كه داريم و دنياي مادي كه در رؤياهايمان مي بينيم ،كه واقعيت ندارند، جهاني را كه به تصرف در آورديم و عضوهايي را كه دارا مي باشيم نيز هيچ گونه واقعيتي مادي ندارد.
موجود اصلي روح است. ماده فقط از اداركي كه توسط روح ديده مي شود تشكيل مي شود. انسانهاي باهوشي كه مي نويسند و اين خطوط را مي خوانند، هر كدام به خاطر توده اي از اتمها و مولكولها و واكنشات شيميايي بين آنها نيست كه صورت مي‌گيرد، بلكه اين ”روح“ است كه اين كار را انجام مي‌دهد.

موجود واقعي مطلق
 
تمام اين واقعيتها ما را با سؤال خيلي مهمي رو در رو مي كند. اگر چيزي را كه ما به عنوان دنياي مادي، كه فقط از ادراكي كه توسط روحمان ديده مي شود، قبول داريم پس منشاء اين ادراك چه مي ‌‌باشد؟
در جواب به اين سؤال مي بايستي مطلب زير را در نظر بگيريم: ماده وجود خود فرماني را بوسيله خود ندارد. از آنجايي كه ماده ادراك مي باشد، در نتيجه ماده چيزي ” مصنوعي“ است. يعني اين كه ماده مي بايستي از طريق نيروي ديگري ايجاد شده باشد و اين بدين معني است كه ماده مي بايست خلق شده باشد. علاوه بر آن اين آفرينش بايد ادامه داشته باشد. اگر آفرينش مدام و دائمي وجود نداشته باشد آنگاه آن چه را كه ماده مي ناميم محو شده و از بين مي رود. اين ممكن است شبيه به دستگاه تلويزيوني باشد كه تصوير بر روي آن تا مدتي كه سيگنال به پخش خود ادامه مي دهد، نمايش دهد. بنابراين، چه كسي روح ما را وادار به ديدن اين ستاره ها، گياهان، مردم و تمام چيزهاي ديگري كه مي بينيم مي ‌‌كند؟
كاملاً واضح است كه خالقي وجود دارد كه تمام جهان مادي را، كه مجموع ادراك را در بر مي گيرد، خلق كرده است و به آفرينشش بدون وقفه ادامه مي دهد. از آن جايي كه خالق چنين آفرينش مهمي را ارائه مي ‌‌كند يقيناً قدرت و توانايي ابدي دارد.
اين خالق خود را به ما معرفي مي ‌‌‌كند. او كتابي را آشكار كرده و از طريق اين كتاب؛ خود، جهان و علت وجود ما را توصيف كرده است.
اين خالق خداوند مي باشد و اسم كتابش قرآن است.
واقعيتي كه زمين و آسمان، يعني، جهان پايدار نبوده و وجود شان فقط بوسيله آفريدن آنها توسط خدا مي‌باشد و روزي كه آفرينش خاتمه يابد محو خواهند شد، همگي در آيه اي از قرآن به شرح ذيل ذكر شده است:
محققاً خدا آسمانها و زمين را از اين كه نابود شوند نگاه مي دارد و اگر روبه زوال نهد گذشته از او هيچكس آنها را محفوظ نتواند داشت كه خدا بسيار برد بار و آمرزنده است. (سوره الفاطر، آيه: 41)
همانطور كه در ابتدا اشاره كرديم برخي مردم هيچ فهم واقعي از خداوند ندارند و از اينرو فكر مي ‌‌كنند كه خدا به عنوان موجودي در جايي واقع در آسمانها حضور دارد و در واقع به مسائل دنيوي مداخله نمي ‌‌كند. اساس اين منطق در واقع در انديشه ‌‌‌‌اي كه مي گويد جهان مجموعه اي از ماده است و خدا ” بيرون“ از اين دنياي مادي در مكان دوري قرار دارد، بنيان گزاري شده است. در برخي مذاهب ساختگي، اعتقاد به خدا محدود به اين طرز فكر مي باشد.
با اين وجود همانطور كه تاكنون ملاحظه كرديم ماده فقط از حواس تشكيل شده و تنها موجود مطلق واقعي خداوند است. اين به اين معني است كه فقط خدا وجود دارد؛ همه چيز به غير از او سايه موجودات مي باشند. در نتيجه غير ممكن است كه خدا را به عنوان موجودي مجزا در بيرون از كل مجموعه اين ماده تصور كنيم. خداوند يقيناً ” در همه جا است“ و همه چيز را احاطه كرده است. اين واقعيت در قرآن به شرح زير توصيف شده است:
خدا يكتا است كه جز او خدائي نيست. زنده و پاينده است هرگز او را كسالت خواب فرا نگيرد تا چه رسد كه بخواب رود. اوست مالك آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است كه اين را جرأت است كه در پيشگاه او به شفاعت برخيزد مگر به اجازه او، علم ازلي او محيط است و خلق به هيچ مرتبه علم و احاطه نتواند كرد مگر به آنچه او خواهد. قلمرو علمش از آسمانها و زمينها فراتر و نگهباني زمين و آسمان بر او آسان و بي زحمت است چه او د اناي بزرگوار و تواناي (با عظمت) است. (سوره البقره، آيه: 255 )
خداوند محدود به فضا نيست و بر هر چيز در اطرافمان احاطه دارد كه در آيه ديگري بيان شده است:
مشرق و مغرب هر دو ملك خدا است پس بهر طرف روي كنيد به سوي خدا روي آورده ايد بلكه هر چه در آسمانها و زمين است ملك اوست و همه فرمانبردار اويند. (سوره البقره، آيه: 115)
او را هيچ چشمي درك ننمايد و حال آنكه او همه بينندگان را مشاهده مي كند و او لطيف و نامرئي و به همه چيز خلق عالم آگاه است. (سوره العنام، آيه: 103 )
اين بدان معني است كه ما نمي ‌‌توانيم وجود خدا را با چشممان درك كنيم بلكه خدا بر همه چيز: بيرون، درون، نگاهها و انديشه ‌ها احاطه دارد. ما نمي توانيم هيچ كلمه اي را بدون آگاهي او گفته و يا اين كه حتي نفس بكشيم.
هنگامي كه به اين ادراك حسي در طول زندگيميان نگاه مي كنيم، نزديكترين موجود به ما هيچ يك از اين حواس نمي‌باشد بلكه خود خدا است. سرّ آيه زير از قرآن در اين واقعيت نهفته شده است: ” ما انسان را خلق كرديم و از وساوس نفس او كاملاً آگاهيم كه از رگ گردن به او نزد يكتريم“ (سوره ق، آيه: 16 ). هنگامي ‌‌كه شخصي به بدنش فكر مي ‌‌كند كه فقط از ” ماده“ ساخته شده است نمي تواند اين واقعيت مهم را بفهمد. اگر او مغزش را متعلق به ” خود“ بداند، سپس جايي را كه قبول دارد بيرون است، 20-30 سانتيمتر دورتر از او مي باشد. با اين وجود وقتي كه بفهمد هيچ چيزي از قبيل ماده وجود ندارد و اين كه هرچيزي از تصور و خيالاتي مانند بيرون و درون شكل مي گيرند، دوري يا نزديكي معناي خود را از دست مي دهند. خداوند او را در بر گرفته است و به او ” بي نهايت نزديك“ است.
خداوند انسان را با اين آيه آگاه كرده است كه او به انسانها ” بي نهايت نزديك“ است. ”چون بندگان من از تو بپرسند بدانند كه من به (آنها) نزديك خواهم بود“ (سوره البقره، آيه: 186). آيه ديگر مربوط به همان واقعيت مي باشد: ” به تو گفتيم خدا البته به مردم محيط است.“ (سوره الاسراء، آيه: 60 )
انسان در فكر كردن به اين كه نزديكترين موجود به او خودش مي باشد گمراه است. خداوند در حقيقت حتي به ما نزديكتر از خودمان مي باشد. او نظر ما را به اين نكته در اين آيه جلب مي كند ” پس چگونه خواهد بود هنگامي كه جانشان به گلو رسد و شما وقت مرگ بر بالين آن مرده حاضريد و او را مينگريد و ما به او از شما نزديكتريم ليكن شما معرفت و بصيرت نداريد.“ (سوره الواقعه، آيه: 83-85 )
همانطور كه به ما در اين آيه گفته شد انسان از اين واقعيت خارق العاده ناآگاه است زيرا آنها آن را با چشمان خود نمي بينند.
از طرف ديگر براي انسان، كه هيچ چيز نيست بلكه سايه اي از هستي مي باشد، غير ممكن است قدرتي داشته و از خدا بي نياز باشد. آيه ”شما آن چه مي سازيد همه را خدا آفريده است!“ (سوره الصفات،آيه:96) نشان مي دهد كه هر چيزي را كه تجربه مي كنيم تحت مراقبت خدا مي باشد. در قرآن اين واقعيت در اين آيه بيان شده است ” چون تو تيري افكندي نه تو بلكه خدا افكند“ (سوره الانفال، آيه: 17) نظر به اين كه تاكيد شده است هيچ عملي از خدا جدا نيست، از آن جايي كه انسان سايه يك موجود مي باشد خودش عمل پرتاب را انجام نمي دهد. با اين وجود خداوند به اين موجود سايه احساس خود باوري داده است. در حقيقت خدا تمام اعمال را انجام مي دهد. اگر شخصي اعمالي را انجام دهد كه وابسته به خود بداند مسلماً خودش را گول مي زند.
اين واقعيت است. انسان ممكن است كه نخواهد اين حقيقت را تصديق كند و ممكن است خود را موجودي جدا از خدا بداند؛ ولي اين چيزي را عوض نمي كند. البته انكار ناعاقلانه او، باز در خواست و اراده خدا مي‌باشد.
 
 
هر چيزي را كه دارا هستيد، ذاتاً خيالي است
 
 
همانطوركه به طور واضح معلوم است، اين يك واقعيت علمي و منطقي است كه ” دنياي خارج“ هيچ گونه حقيقت مادي نداشته و دنياي خارج مجموعه اي از تصورات بوده كه به طور دائم به روحمان بوسيله خدا داده مي شود. با اين وجود انسان معمولاً به حساب نمي آورد و يا نمي خواهد هر چيزي را در مفهوم ” دنياي خارج“ به حساب آورد.
درباره اين موضوع صادقانه و آشكار فكر كنيد. شما متوجه خواهيد شد كه خانه، اثاث، ماشين- كه اخيراً وارد شده- اداره، جواهرات، حساب بانكي، كمد، همسر، بچه ‌‌ها، همكاران و هر چيز ديگري كه صاحب آن هستيد در واقع در اين دنياي خارجي، خيالي كه وجود خارجيش به شما داده شده گنجانيده شده است. هر چيزي را كه مي بينيد، مي شنويد يا بو مي كشيد، بطور خلاصه، با حس پنج گانه تان كه جزئي از ” دنياي خيالي“ مي باشد درك مي كنيد؛ مثل: صداي خواننده محبوبتان، سفتي صندلي كه بر روي آن مي نشينيد، عطري كه بويش را دوست داريد، خورشيد ي كه شما را گرم مي كند، گلي با رنگهاي زيبا، پرنده اي كه در جلوي پنجره پرواز مي كند، قايق مسابقه اي كه بر روي آب با سرعت حركت مي كنيد، باغ حاصلخيزتان، كامپيوتري كه در شغلتان از آن استفاده مي كنيد و يا دستگاههاي صوتي با كيفيت بسيار بالايي كه پيشرفته ترين تكنولوژي در دنيا دارد...
اين حقيقت است؛ زيرا دنيا تنها مجموعه اي از تصاويري است كه براي امتحان انسان بوجود آمده است. انسان در تمام طول زندگي
محدودش همراه با ادراكي آزموده مي شود كه هيچ واقعيتي ندارد. اين ادراك از عمد به شكل خوشايند و جذاب ارائه شده‌اند. به اين حقيقت در قرآن اشاره شده است:
مردم در آرايش حب شهوات نفساني كه عبارت از ميل به زنها و فرزندان و هميانهاي زر و سيم و اسبهاي نشاندار و نيكو و چهار پايان و مزارع و املاك است، در نظر زيبا و دلفريب است ليكن اينها همه متاع زندگاني دنياست و نزد خداست همان منزل (بازگشت) مي باشد. (سوره آل عمران، آيه: 14)
اكثر مردم مذهب خود را به خاطر طمع املاك، ثروت، توده گنجينه طلا و نقره، دلار، جواهرات، حسابهاي بانكي، كارتهاي اعتباري، كمدهاي پر از لباس، ماشينهاي آخرين مدل و به ‌طور خلاصه تمام اشكال رفاهي كه يا دارا بوده و يا سعي بر كسب آن مي‌كنند دور مي ريزند. آنها فقط به اين دنيا فكر مي كنند در حالي كه جهان آخرت را فراموش كرده ‌‌اند. آنها از چهره ” ظاهر فريب و اغوا كننده“ زندگي در اين دنيا فريب خورده و از دعا كردن، صدقه به تهيدستان و عبادتي كه آنها را به جهان آخرت سعادتمند مي‌كند باز مي مانند. آنها در عوض مي گويند ” من كارهايي دارم كه بايد انجام دهم“، ” من آرمانهايي دارم“، ” من مسئوليتهايي دارم“، ” من وقت كافي ندارم“، ” من كارهايي دارم كه مي بايستي كامل شوند“ و ” آنها را در آينده انجام مي دهم“. آنها زندگيشان را صرف رفاه تنها براي دنيا مي كنند. در اين آيه ” اكثر مردم آگاه نيستند. اكثر به امور ظاهري زند‌گي دنيا (مانند صنعت و تجارت و غيره) آگاهند و از عالم آخرت بكلي بي خبرند. (سوره الروم، آيه: 7 ) اين درك غلط توضيح داده شده است.
واقعيتي را كه در اين فصل اشاره كرديم، به اين معني كه هر چيزي تصوير ذهني مي باشد، در معني ضمني اش خيلي مهم است تا تمام شهوات و حد و مرزها را بي معني كند. صحت اين حقيقت، آن را آشكار مي سازد كه هر چيزي كه مردم دارند و يا خود را جهت كسب آن به زحمت مي اندازند، مثل: ثروت از روي طمع كسب شده، بچه هايي كه به خاطرشان غرور مي ورزند، همسراني را كه به خودشان نزديكترين شخص مي پندارند، جسم عزيزشان، شأن اجتماعي كه اعتقاد دارند عامل برتر مي باشد، مدارسي كه رفته اند و در تعطيلاتي كه بوده اند، چيزي به غير از خيال باطل نيست. بنابراين همه تلاشها، زماني سپري مي شود، و طمع بي نتيجه واقع مي گردد.
به همين خاطر است كه چرا برخي افراد نادانسته هنگامي كه از ثروت و دارايي و يا از ” قايقهاي تفريحي، هليكوپتر، كارخانه، موجوديها، زمينها و ملك اربابيشان“ پز مي دهند، خودشان را گول مي زنند. آن دسته از افراد ثروتمندي كه با خود نمايي با قايقهاي تفريحيشان سفر مي كنند، ماشينهايشان را به رخ مي كشند، درباره ثروتشان صحبت مي كنند، فكر مي‌كنند كه رتبه شان از اشخاص ديگر بالاتر است و آنها به اين خاطر موفق هستند. آنها بايد در حقيقت فكر كنند كه در چه حالتي خودشان را به محض آن كه متوجه شدند موفقيت چيزي به غير از عقيده اي باطل نيست، يافته اند.
اين حواس در بسياري دفعات در رؤياهاي اين چنين ديده شده است. آنها در رؤيايشان خانه، ماشينهاي پر سرعت، جواهرات فوق العاده گرانبها، اسكناسهاي دلار و شمشهاي طلا و نقره را دارند. آنها در رؤيايشان همچنين داراي رتبه بالا، كارخانه با هزاران كارگر، قدرت جهت دستور دادن به بسياري از افراد و ملبس شدن در لباسهايي كه تحسين هر كسي را بر مي انگيزد مي باشند. درست مثل كسي كه، در حين هشياري، درباره دارايي ‌ها در رؤيايش پز مي دهد و مورد استهزاء قرار مي گيرد، آن فرد مطمئن است كه به يك اندازه به خاطر پز دادن درباره تصاويري كه در دنيا مي بيند مورد تمسخر واقع مي شود. آن چيزي را كه او در رؤيايش در اين دنيا مي بيند تنها تصوراتي مي‌باشند كه در ذهن او نقش مي ‌‌بندد.
متشابهاً روشي را كه مردم در واكنش به حوادثي كه در دنيا تجربه مي ‌‌كنند، آنها را وادار به شرمساري در هنگامي كه واقعيت را مي فهمند مي كند. آنهايي كه شديداً با يكديگر مبارزه كرده و پرت و پلا مي گويند، بر سر اشخاص كلاه مي گذارند، رشوه مي گيرند، در كارهاي جعل شركت مي كنند، دروغ مي گويند ، حريصانه از دادن پولهايشان امتناع مي ورزند، كارهاي نادرست با مردم انجام مي دهند، ديگران را زده و فحاشي مي كنند، ستيز جويانه از كوره در مي روند، براي اداره و مقامشان پر از اشتياق مي باشند، حسود هستند و خود نمايي مي كنند هنگامي كه متوجه مي شوند همه اينها را در رؤيا انجام داده اند خشمگين مي شوند.
از آن جايي كه خداوند همه اين تصورات را خلق كرده است، مالك نهايي هر چيزي فقط خدا مي باشد. به اين واقعيت در قرآن تاكيد شده است:
هر چه در آسمان و زمين است ملك خد است و او به همه چيز احاطه و آگاهي دارد. (سوره النساء: 126)
اين حماقت بزرگي است كه مذهب را به خاطر شهوات خيالي دور بريزيم و زندگي ابدي را از دست بد هيم. علاوه بر اين، اين امر باعث مي شود تا انسان به بدبختي ابدي منتهي شود.
در اين مرحله يك نكته مي بايستي فهميده شود. در اينجا گفته نشده است كه ” مالكيتها، ثروت، بچه ها، كودكان، همسران، دوستان و مقامي كه شما بخاطرش خساست به خرج مي دهيد دير يا زود محو خواهد شند و از اينرو هيچ معنايي را نخواهند داشت“، ليكن ” تمام اين مالكيتهايي كه فكر مي كنيد داريد وجود ندارد بلكه فقط رؤياهايي هستند كه از تصاويري كه خدا براي امتحان كردن شما ارائه مي دهد بوجود آمده است“. همانطور كه ديديد تفاوت بسياري بين اين دو گفته وجود د ارد.
اگرچه هيچ كسي نمي خواهد اين حقانيت را بپذيرد و ترجيح مي دهد خود را با فرض اين كه هر چيزي واقعاً وجود دارد گول بزند، ولي بلاخره روزي خواهند مرد و در جهان آخرت هنگامي كه دوباره آفريده مي شويم، همه چيز مشخص خواهد شد. در آن روز ” چشم بصيرتت بيناتر گرديد“ (سوره ق: 22) و ما همه چيز را آشكارا خواهيم ديد. با اين همه اگر ما زندگيمان را صرف دنبال كردن اهداف خيالي بكنيم آرزو مي ‌‌كرديم كه هرگز در اين دنيا زندگي نمي كرديم و خواهيم گفت ” اي كاش نامه مرا به بمن نمي دادند و من هرگز از حساب اعمالم آگاه نمي شدم. اي كاش مرگ مرا نجات ميدادي. مال و ثروت من امروز به فرياد من نرسيدند و همه قدرتم نابود گرديد!“ (سوره الحاقه، آيه: 27-29)
از طرف ديگر انسان بايد در اين دنيا سعي كند تا اين بزرگترين واقعيت جهان را، تا زماني كه هنوز مهلت دارد، درك بكند. در غير اين صورت او تمام زندگيش را صرف گذراندن اين رؤياها كرده و در انتها به كيفر دردناكي دچار خواهد شد. در قرآن حالت نهايي آن دسته از مردمي كه به دنبال خيالهاي باطل(يا تصورات) در اين دنيا بوده و خدا را فراموش كرده اند در زير بيان شده است:
و آنان كه كافرند اعمالشان به سرابي ماند در بيابان بي آب كه شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد. چون بدانجا رسيد هيچ آب نيايد و آن كافر خدا را حاضر و ناظر اعمال خويش بيند كه به حساب كارش تمام و كامل برسد و خدا به يك لحظه حساب تمام خلايق مي كند. (سوره النور، آيه: 39 )
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:09 pm

نقص منطقي ماده گرايان
 
از ابتداي اين فصل روشن شد كه ماده، آن طور كه ماده گرايان ادعا مي كنند، وجود مطلق نداشته بلكه ترجيحاً مجموعه اي از حسي مي باشد كه توسط خدا بوجود آمده است. ماده‌گرايان بر اين واقعيت بارز به شكل كاملاً تعصب انگيزي مقاومت نشان دادند، كه فلسفه آنها را ضايع كرد، و نظريه ‌‌هاي بي اساسي را مطرح كردند.
به عنوان مثال: يكي از بزرگترين طرفداران مكتب ماده گرا در قرن 20 ، جورج پوليتزر، ماركسيستي دو آتشه ” مثال اتوبوس“ را به عنوان ”بزرگترين مدرك“ براي اثبات وجود ماده ارائه كرد. طبق نظريه پوليتزر، دانشمنداني كه فكر مي‌كنند ماده فقط ادراك مي باشد، وقتي مي بينند كه اتوبوسي آنها را به جايي مي برد با شتاب خواهند پذيرفت كه اين دليلي براي صحت وجود ماده مي باشد. 72
هنگامي كه به ماده‌گراي مشهور ديگر، جانسون (Johnson) گفته شد كه ماده بر اساس مجموعه اي از ادراك مي‌باشد، او سعي كرد تا وجود فيزيكي سنگها را با لگد زدن به آنها ” ثابت كند“. 73
نمونه مشابه ديگري از سوي فردريش انگلز ، باني و مربي پوليتزر به همراه ماركس، در ماده‌گرايي ديالكتيكي داده شد. او نوشت ” اگر كيكهايي را كه مي خوريم، تنها ادراك باشند گرسنگي ‌‌مان بر طرف نمي‌شود “. 74
نمونه هاي مشابه و جملات تكان دهنده ‌‌اي از قبيل: ” وقتي كه به صورتتان سيلي زده شود، وجود ماده را در خواهيد يافت “ در كتابهاي ماده‌گرايان مشهوري مانند ماركس، انگلز، لنين و ديگران وجود دارد.
به هم ريختگي كه در اين فهم كه منجر به اين گونه مثالهاي ماده گرايان مي شود، مربوط به استنتاج آنها از مفهوم ” ماده، ادراك است“ همانقدر كه ” ماده، ترفند واقعيت“ است مي باشد. آنها فكر مي كنند كه ماده محدود به ديدن بوده و قابليتهاي ديگر مانند لمس كردن و ارتباطات فيزيكي را شامل مي شود. اتوبوسي كه انساني را به زمين مي اندازد مي گويد ” مراقب باش، اتوبوس تصادف كرد؛ بنابراين اين ادراك نيست“. آنها متوجه نمي شوند كه همه ادراكي كه در طول تصادف يك اتوبوس اتفاق مي افتد، از قبيل: دشواري، تصادف و رنج و درد نيز در مغز صورت مي گيرد.
 
 
مثال رؤياها
 
بهترين مثال جهت توضيح اين واقعيت رؤيا مي باشد. انسان مي ‌‌‌تواند حوادث خيلي واقع بينانه را در رؤيا تجربه كند. او مي تواند به پايين پله ها غلت زده و پايش را بشكند، با اتومبيل تصادف وخيمي داشته باشد، به زير اتوبوس برود و يا كيكي خورده و سير شود. حوادث متشابه به آنهايي ‌‌كه در زندگي روزمره مان تجربه مي كنيم، در رؤياهايمان نيز با همان حس متقاعدكننده و واقع بينانه شان تجربه مي شوند و همان احساسات را در ما بر مي انگيزند.
شخصي كه در رؤيايش به اتوبوسي برخورد مي كند مي تواند چشمانش را دوباره در بيمارستاني باز كرده و متوجه شود كه از كار افتاده است، با توجه به اين كه آنها همگي خيال مي باشند. او همچنين مي تواند فرض كند كه در تصادف با ماشيني مرده و فرشتگان مرگ روح او را گرفته و زندگي او در جهان آخرت شروع شده است. (حادثه دومي به همان شيوه در زندگي تجربه مي شود كه ، درست به مانند رؤيا، ادراك است.)
اين شخص خيلي سريع تصاوير، صداها، احساس صلابت، نور، رنگ و تمام احساسات ديگر را كه مربوط به حادثه اي كه در ذهنش تجربه كرده است درك مي كند. ادراكي را كه او در رؤيايش تشخيص مي دهد به واقعي بودن ادراك زندگي ” واقعي“ مي باشد. كيكي را كه در رؤيايش مي خورد او را سير مي كند اگرچه آن كيك تنها رؤيايي بيش نيست زيرا سير شدن نيز نوعي درك و احساس رؤيايي مي باشد. با اين همه در واقعيت، اين شخص بر روي تخت خواب خود در آن لحظه دراز كشيده است. هيچ گونه پلكان، رفت و آمد اتو مبيلها و يا اتوبوسها براي گمان كردن وجود ندارند.انسان رؤيايي ادراك و احساساتي را كه در دنياي خارج وجود ندارد ديده و تجربه مي كند. اين مهم كه ما در رؤياهايمان مي بينيم و حوادث را بدون هيچ ارتباط فيزيكي در ” دنياي خارج“ آشكارا لمس مي‌كنيم، اين را به ما نشان مي دهد كه زندگي آگاهانه ما نيز از ادراك محض تشكيل شده است.
آنهايي كه به فلسفه ماده گرايي به خصوص ماركسيستها اعتقاد دارند هنگامي كه به آنها درباره اين واقعيت، ماهيت ماده، توضيح داده مي شود، خشمگين مي شوند. آنها از مثالهاي منطقي ظاهري ماركس، انگلز يا لنين نقل قول مي كنند و اظهارات با احساس گونه ‌اي را براه مي اندازند.
با اين وجود، اين اشخاص بايد فكر كنند كه مي توانند اين اظهارات را در رؤيايشان نيز انجام د هند. آنها در رؤيايشان مي توانند همچنين ”سرمايه“ را بخوانند و در جلسات شركت كنند، با پليس بجنگند، از ناحيه سر ضربه بخورند و درد ناشي از زخم را احساس كنند. هنگامي كه از آنها درباره رؤيايشان سؤال مي شود، فكر مي كنند كه آن چه را كه در رؤيايشان تجربه مي كنند نيز از ” ماده مطلق“ تشكيل شده است“، درست مانند آن كه فرض مي‌كنند چيزهايي را كه در هنگام بيداري مي بينند نيز ” ماده مطلق“ مي باشد. با اين همه، اين كه چنين مسائلي در رؤيايشان هست و يا در زندگي روزمره، آن چه را كه تجربه كرده، مي بينند يا احساس مي كنند، فقط از ادراك تشكيل مي شود.
 
 
مثال ارتباط اعصاب به شكل موازي
 
اجازه دهيد مثال تصادف ماشين را كه از سوي پوليتزر در مورد اين كه به تصادف يك شخص توسط اتومبيل اشاره مي ‌كرد بپردازيم. اگر اعصاب شخص تصادف كرده از طريق حواس پنجگانه او به مغزش منتقل شوند- كه به مغز ديگري مرتبط بوده؛ به عنوان مثال: مغز پوليتزر- و اتصال موازي داشته باشد، در همان لحظه اي كه تصادف صورت مي گيرد، آن تصادف به پوليتزر نيز كه در خانه اش نشسته است مي بايستي برخورد كند. تمام احساساتي كه از سوي شخص بوسيله تصادم تجربه مي شود، توسط پوليتزر هم تجربه مي شود؛ درست شبيه به آهنگي كه از دو بلندگوي متفاوت كه به يك ضبط صوت متصل هستند شنيده مي شود. پوليتزر ترمز كردن اتوبوس، برخورد آن با بدنش، تصاوير بازوي شكسته و خون آلود،شكستكيها، ورود به اتاق عمل، سفتي چسب زخم و ضعف بازويش را احساس كرده، مي بيند و تجربه مي كند.
هر شخص ديگري كه به اعصاب شخص ديگري به طور موازي متصل باشد، تصادف را از شروع تا پايان درست مثل پوليتزر شاهد خواهد بود. اگر انسان به علت تصادف به اغما برود، همگي آنها به اغما مي روند. علاوه بر اين، چنانچه همه ادراك مربوط به تصادف اتومبيل در وسيله اي ضبط شود و اگر تمام اين ادراك بطور دائم به شخص ارسال شوند، اتوبوس اين شخص را بارها به زمين مي اندازد.
بنابراين كدام يك از اتوبوسهايي كه به افراد برخورد مي كنند، واقعي هستند؟ فلسفه ماده‌گرايي هيچ جواب محكمي براي اين سؤال ندارد. پاسخ صحيح اين است كه همه، تصادف اتومبيل را با تمام جزئياتش در ذهنشان تجربه مي كنند.
همان قانون براي مثالهاي كيك و سنگ به كار مي رود. اگر عصبهاي اندامهاي عصبي انگلز، كه سير شدن و پر شدن شكمش را پس از خوردن كيك تصور مي كند، به ذهن شخص ديگري به شكل موازي متصل بشود، آن شخص نيز وقتي احساس سيري مي كند كه انگلز كيك را خورده و سير شود. اگر اعصاب جانسون در هنگامي كه در پاهايش احساس درد مي‌كند، زماني‌كه با پايش به سنگي محكم مي‌كوبد، به شخص دومي به طور موازي و مشابه متصل شده باشد شخص ديگر همان درد را احساس خواهد كرد.
بنابراين كدام كيك يا كدام سنگ واقعي مي باشند؟ فلسفه ماده گرايان دوباره در ارائه جوابي قاطع به اين سؤال كم مي ‌‌آورد. پاسخ صحيح و قاطع اين است: هم انگلز و هم شخص دوم كيك را در ذهنشان خورده اند و سير شده ‌اند؛ هم جانسون و هم شخص دوم كاملاً لحظه برخورد سنگ را در ذهنشان تجربه مي كنند.
اجازه دهيد مثالمان را كه در مورد پوليتزر بكار برديم تغيير دهيم؛ تصور كنيد اعصاب مردي را كه با اتوبوس تصادف كرده است به مغز پوليتزر كه در خانه اش نشسته است وصل كرده ايم و اعصاب پوليتزر را به مغز مردي كه با اتوبوس برخورد مي كند متصل كرده ايم. در اين حالت، پوليتزر فكر خواهد كرد كه اتوبوس به او برخورد كرده است؛ اگرچه هنوز در خانه اش نشسته است. مردي كه با اتوبوس برخورد مي‌كند، هرگز احساس اصابت نكرده و فكر مي‌كند كه در اتاق پوليتزر نشسته است. منطق مشابه اي ممكن است درباره مثالهاي سنگ و كيك بكار رود.
همانطور كه مي بينيم براي انسان امكان پذير نيست كه در فراسوي اين صحنه ها قرار بگيرد و خود را از آنها نجات دهد. در اين حالت روح انسان قادر است در معرض تمام اين حوادث فيزيكي قرار بگيرد؛ اگرچه داراي جسم فيزيكي و وجود مادي نبوده و از وزن مادي تهي مي باشد. براي شخص امكان ندارد كه اين مسئله را درك كند زيرا او گمان مي ‌‌كند به خاطر اين تصاوير سه بعدي واقعي و وجودشان قطعي است كه - مانند هر فرد ديگر- به ادراكي كه توسط اندامهاي حسي تجربه شده است بستگي دارد.
فيلسوف بريتانيايي مشهور، ديويد هيوم (David Hume)، تفكراتش را درباره اين حقيقت بيان مي كند:
از نظر من وقتي كه با آشنايي زياد وارد آن چه كه خودم را (من) مي نامم مي ‌شوم، هميشه با برخي ادراك بخصوص يا چيز ديگر، از سرما يا حرارت، روشنايي يا تيرگي، درد و يا شادماني اشتباه مي ‌كنم. من هرگز خودم را در هيچ موقع بدون ادراك نيافته ام و هرگز نمي توانم هيچ چيز ديگري را به جز ادراك مشاهده كنم.75
 
 
شكل گيري ادراك در ذهن از لحاظ فلسفي نمي باشد بلكه واقعيتي علمي است
 
ماده گرايان ادعا مي‌كنند كه آن چه را كه در اين جا گفته ايم ديدگاهي فلسفي است. با اين وجود، براي تلقي اين كه ” دنياي خارج“ ، همانطور كه مي ناميم، مجموعه اي از ادراك است، موضوعي فلسفي نيست بلكه واقعيت علمي مي باشد. برداشت و احساساتي كه در مغز شكل مي گيرند در مدارس پزشكي بطور خلاصه آموزش داده مي شوند. اين واقعيتها، كه از سوي علوم قرن بيستم به خصوص فيزيك ثابت شده است، بطور واضحي نشان مي دهد كه ماده واقعيت مطلقي نداشته و، به يك تعبير، هر كسي از طريق ” دستگاه نمايش گر مغزش“ در حال ديدن مي باشد.
هر شخصي كه به علم عقيده داشته باشد- ملحد، بود ايي يا كسي كه هر گونه نظر ديگري داشته باشد- مجبور است اين واقعيت را بپذيرد. يك ماده گرا ممكن است وجود خالق را انكار كرده ولي با اين حال نمي تواند واقعيت علمي را رد كند.

ناتواني كارل ماركس، فردريش انگلز، جورج پوليتزر و سايرين در فهم چنين واقعيت آشكار و ساده اي هنوز شگفت آور است اگرچه سطح فهم علمي زمان آنها شايد ناكافي بوده است. درزمان ما علم و تكنووژي به شدت پيشرفته مي باشد و اكتشافات اخير، فهم اين واقعيت را آسان تر مي ‌‌كند. ماده‌گرايان از طرف ديگر، حتي بطور جزئي، در ترس فهم اين واقعيت غرق شده و متوجه مي شوند كه اين موضوع چه قدر با قاطعيت فلسفه شان را نفي مي‌كند.
 
ترس بزرگ ماده گرايان
 
طي مدتي هيچ پاسخ قابل توجهي از محافل ماده گراي تركيه درباره موضوعي كه در اين كتاب آمده است ارائه نشد؛ به اين معني كه ماده ادراك محض مي باشد. اين مسئله اين برداشت را به ما مي دهد كه اصل مطلب ما بطور واضح ارائه نشده و احتياج به توضيح بيشتر دارد. با اين همه، درگذشته فاش شد كه ماده گرايان درباره محبوبيت اين موضوع در ميان عامه، كاملاً ناراضي بودند و از آن ترس زيادي داشتند.
طي مدتي ماده گرايان با صداي بلندي ترس و وحشتشان را در حضور عموم، همايشها و ميزگردها اعلام كردند. سخنرانيهاي مضطرب و بي ايمانشان دلالت بر اين مي‌كند كه آنها از بحران شديد فكري رنج مي برند. شكست علمي فرضيه تكامل ، اساس فلسفه ناميده شده آنان، تاكنون به عنوان ضربه اي بزرگ به آنها بوده است. حال آنها دارند متوجه مي شوند كه در حال از دست دادن خود ماده مي باشند، كه بزرگترين تكيه گاه آنان در مقايسه با داروين گرايي بكار مي رفت، و حتي ضربه بزرگتري را تجربه مي كنند . آنها اظهار مي كنند كه اين موضوع ” بزرگترين تهديد“ براي آنها بوده و در مجموع ” ساختار فرهنگي آنها را از بين مي برد“.
يكي از افرادي كه وحشت و اضطراب صريحي را كه از سوي محافل ماده گرايان مطرح ‌‌مي‌كرد، رنان پكونلو (Renan Pekunlu)، عضو فرهنگستان و نويسنده ماهنامه بيليم و يوتوپيا بود (Bilim ve Utopya) (علم و مدينه فاضله) كه وظيفه دفاع از ماده گرايي را به عهده داشت. او هم در مقالاتش در (علم و مدينه فاضله) و هم در ميزگرد ها حضور رساند و كتاب حقه تكامل نوشته: هارون يحيي را
” تهديد“ درجه يك براي ماده گرايي معرفي كرد. آن چه كه پكونلو را حتي بيشتر از دوره ‌هايي كه داروين گرايي را بي اعتبار مي كرد و نگران ساخت، قسمتي بود كه الآن مي خوانيد. براي خوانندگان و مخاطبانش ،كه فقط به تعدادي مي رسيدند، پكونلو اين سخنراني را ايراد كرد: ” به خودتان اجازه ندهيد كه با تلقين آرمان گرايي ربوده شويد و به ماده گرايي ايمان داشته باشيد“. او از ولاديمير لنين، رهبر انقلاب خونين كمونيستي در روسيه، به عنوان مرجع تقليد نقل قول كرد. با پند دادن افراد به خواندن كتاب قديمي قرن لنين تحت عنوان ماده‌گرايي و سنجشگري تجربه بنياد، پكونلو توصيه هاي لنين را تكراركرد: ” به اين موضوع فكر نكنيد و الا مسير ماده گرايي را گم كرده و بوسيله مذهب ربوده مي شويد“.در مقاله اي در ماهنامه ياد شده، او به خط و مشي هاي آمده در ذيل توسط لنين نقل قول كرد و نوشت:
به محض آن كه واقعيت عيني را كه به شكل حس به ما داده شده است رد كنيد هر سلاحي را عليه ايمان باوري از دست مي دهيد چرا كه به ندانم گرايي يا ذهن باوري رها مي شويد و رفتن به اين مسير به ايمان باوري احتياج دارد. قلاب ساده‌اي در دام گرفتار شد و پرنده از دست رفت. و از اينرو ماشين سازان ما همگي در اين آرمان گرايي، كه ايمان باوري زيركانه و پيش پا افتاده اي را دارد، به دام افتاده‌اند؛ آنها از زماني به اين دام گرفتار شدند كه ”حس“ را نه به عنوان تمثال دنياي خارج بلكه به عنوان ” عنصر“ به خصوص، در نظر گرفتند. اين عنصر؛ حس، ذهن، روح و اراده فرد نمي باشد.76
اين كلمات آشكارا نشان مي دهند كه حقيقتي را كه لنين، به صورت هشدار، درك كرد و مي خواست هم از ذهن خود و هم از افكار ” همقطارانش“ بيرون بياورد، ماده گرايان معاصر را نيز در حالتي مشابه آزار مي‌داد. با اين وجود پكونلو و ديگر ماده گرايان هنوز از نگراني بزرگتري رنج مي برند زيرا مي دانند كه اين واقعيت در حال حاضر با شيوه اي متقاعد كننده تر، مشخص تر و واضح تري، نسبت به 100 سال قبل، به عرصه گذاشته شده است. اين موضوع براي اولين بار در تاريخ دنيا است كه با يك چنين روش دوست داشتني مطرح شده است.
با اين همه وضعيت كلي بر اين است كه تعداد زيادي از دانشمندان ماده گرا هنوز موضع خيلي سطحي را بر ضد اين واقعيت كه ” ماده هيچ چيزي به جز تصوري باطل نيست“ گرفته اند. موضوعي كه در اين فصل توضيح داده شد يكي از مهمترين و هيجان انگيزترين موضوعات مي‌باشد كه انسان تاكنون به زندگي خود ديده است. هيچ گونه شانسي برايشان وجود ندارد كه پيشتر به يك چنين موضوع مهمي برخورد كرده باشند. هنوز عكس العملهاي اين دانشمندان و يا روشي كه در سخنان و مقاله هايشان به كار مي برند حاكي از اين است كه چه قدر دركشان سطحي و كم مايه مي باشد.
عكس العملهاي برخي ماده گرايان به موضوع مطرح شده در اينجا نشان مي دهد كه پاي بندي كوركورانه آنها به ماده گرايي نوعي زيان را در منطقشان بوجود آورده است. به همين علت، ماده گرايان در فهم اين موضوع خيلي فاصله مي گيرند. به عنوان مثال، آلاتين سنل
(Allatin Senel )، كه نيز يكي از اعضاي فرهنگستان و نويسنده علم و مدينه فاضله بود، عقايد مشابه اي را مانند رنان پكونلو مطرح كرد، ” شكست داروين گرايي را فراموش كنيد، موضوع تهديد كننده واقعي اين موضوع است.“ با احساس به اين كه فلسفه او هيچ اساسي ندارد، او درخواستهايي از قبيل ” آن چه را كه مي گوييد ثابت كنيد!“ را ارائه كرد. جالب تر از همه آن كه نويسنده خود مطالبي را نوشته بود كه اين موضوع را روشن مي كرد كه او قادر به فهم اين واقعيت،كه آن را خطري تلقي مي نمود، نيست.
به عنوان مثال، در مقاله‌اي كه سنل درباره اين موضوع منحصراً بحث كرد پذيرفت كه دنياي خارج در مغز به شكل تصوير درك مي شود. با وجود اين، او سپس ادعا كرد كه اين تصاوير به دو قسمت تقسيم مي شوند: آنهايي كه ارتباطات فيزيكي داشته و آنهايي كه ارتباطات فيزيكي ندارند و تصاويري كه مربوط به دنياي خارج مي باشند داراي ارتباطات فيزيكي هستند. براي اين كه از ادعايش حمايت شود، ” مثال تلفن“ را به ميان آورد. او به طور خلاصه نوشت كه ” من نمي دانم كه تصاوير مغزم ارتباطاتي با دنياي خارج دارد يا نه ولي همان حالت، وقتي كه با تلفن صحبت مي‌كنم اجرا مي شود. وقتي با تلفن صحبت مي كنم نمي توانم شخصي را كه با او صحبت مي كنم ببينم ولي از صحت اين گفتگو، وقتي بعداً با او رو در رو مي شوم يقين حاصل مي كنم.“ 77
با گفتن اين مطلب نويسنده در واقع منظورش به شرح ذيل مي باشد: ” اگر به ادراكمان شك كنيم، مي توانيم به خود ماده نظر كرده و واقعيت آن را بررسي كنيم.“ با اين همه اين مسئله تصور غلط آشكاري است زيرا غير ممكن است به خود ماده برسيم. ما هرگز نمي توانيم از ذهنمان خارج شده و آن چه را كه در ” بيرون“ مي باشد بشناسيم. اين كه آيا صداي تلفن ارتباطي با شخص آن طرف خط دارد يا نه مي‌توان اطمينان حاصل كرد. با اين وجود، اين گواه نيز صور خيال است كه در ذهن تجربه مي شود.
اين افراد همچنين حوادث مشابه را در رؤيايشان تجربه مي كنند. به عنوان مثال: سنل ممكن است در رؤيايش ببيند كه با تلفن دارد صحبت مي كند و سپس مكالمه اش توسط شخصي كه با او صحبت مي‌كند تاييد مي شود. پكونلو ممكن است در رؤيايش احساس مواجه شدن با ” تهديد جدّي“را بكند و مردم را نصيحت كند تا كتابهاي قديمي قرن لنين را بخوانند. با اين همه مهم نيست كه آنها چه كار مي كنند. اين ماده گرايان هرگز نمي توانند حوادثي را كه تجربه كرده انكار كنند و افرادي كه با آنها در رؤيايشان صحبت مي‌كنند چيزي به غير از اداراك نمي باشند.
پس چه كسي تاييد مي‌كند كه تصاوير در مغز، ارتباطاتي دارند يا نه؟ آيا تصوير در ذهن وجود دارد؟ بدون هيچ شكي، براي ماده گرايان غير ممكن است كه منبعي اطلاعاتي را كه بتواند داده هاي مربوط به خارج از ذهن را آشكار و تاييد كند پيدا كنند.
تصديق اين كه همه ادراك در مغز به وجود مي‌آيند، ولي با فرض اين كه انسان مي تواند از ” اين مرحله“ پا فراتر نهاده و ادراكي را كه توسط دنياي واقعي خارج تاييد مي شود داشته باشد، نشان مي دهد كه ظرفيت انسان محدود بوده و منطق او از شكل افتاده است.
با اين وصف هر شخص با سطح فهم و منطق بهنجار مي‌تواند به راحتي اين واقعيتها را چنگ بزند. هر شخص غير متعصبي ، در ارتباط با آن چه كه گفته است، مي داند كه براي او امكان پذير نيست كه وجود دنياي خارج را با حواسش احساس كند. با اين وجود، آشكار است كه پيروي كوركورانه ماده‌گرايي، ظرفيت منطقي مردم را غير عادي جلوه مي كند. به همين علت ماده گرايان معاصر خطاهاي منطقي جدّي را در استدلالشان، درست مانند مربيانشان كه سعي بر ” اثبات“ وجود ماده با لگد زدن به سنگ يا كيك خوردن داشتند، نشان مي دهند.
همچنين مي بايست اذعان شود كه اين مسئله مورد شگفت انگيزي نيست چرا كه ناتواني در فهم، ويژگي مرسوم همه بي ايمانان مي باشد. خداوند مخصوصاً در قرآن اذعان مي‌كند كه اين افراد از ” قوم نادانند“. (سوره المائده،آيه:58)
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:10 pm

ماده گرايان به بزرگترين دام تاريخ گرفتار شده اند
 
 
وحشت ناشي از جوي كه به محافل ماده گرا در تركيه كشيده شد، كه فقط به چند نمونه آن اشاره كرديم، نشان مي دهند كه ماده گرايان با شكستي كامل، كه در طول تاريخ هرگز به آن برخورد نكرده بودند، مواجه شده اند. ماده به زبان ساده، ادراكي است كه توسط دانشمندان جديد اثبات شده و به شيوة واضح، صريح و مؤثري مطرح شده است. براي ماده گرايان تنها ديدن و پذيرفتن سقوط كل دنياي مادي در جايي كه كوركورانه به آن معتقد بوده و تكيه مي كنند، باقي مي‌ماند.
انديشه ماده گرايي هميشه در طول تاريخ بشر وجود داشته است. ماده‌گرايان با اطمينان كامل از خود و مكتبي كه به آن اعتقاد دارند، بر عليه خدايي كه آنها را خلق كرد طغيان كردند. فيلمنامه ‌اي را كه آنها تدوين كردند، اظهار مي كرد كه ماده هيچ ابتدا يا پاياني نداشته و تمام اينها احتمالاً نمي توانسته بوسيله خدا بوجود آمده باشد. آنها به علت تكبرشان خدا را انكار كرده و به ماده اي پناه برند كه گمان مي كردند وجود واقعي دارد. آنها چنان به اين فلسفه قانع بودند كه فكر مي‌كردند هرگز امكان اين كه توجيح ديگري بر خلاف آن ثابت شود وجود ندارد.
به همين علت است كه چرا برخي واقعيتهاي ذكر شده در اين كتاب در ارتباط با ماهيت واقعي ماده، اين افراد را به ميزان زيادي شگفت زده كرد. مطالبي كه در اين جا بيان شده است، اساسي ترين فلسفه آنها را ضايع كرد و هيچ زمينه اي را جهت بحث بيشتر نگذاشت. ماده، كه تمام افكارشان را بر اساس آن پايه ريزي كرده بودند، حيات، تكبر و انكار آنها ناگهان محو شد. چگونه ماده گرايي وجود دارد در حالي كه ماده وجود ندارد؟
يكي از خصوصيات خداوند، توطئه او بر عليه كافران است. اين موضوع در اين آيه بيان شده است ” اگر آنها با تو مكر كنند خدا هم با آنها مكر مي كند و خدا بهتر از هر كس مكر تواند كرد“. (سوره الانفال، آيه: 30 )
خدا ماده گرايان را با وادار كردن آنها به فرض كردن درباره اين كه ماده وجود دارد آنها را به دام مي اندازد، و با اين كار، آنها را به روش نامرئي سر افكنده مي كند. ماده گرايان معتقد هستند كه داراييها، شأن، جامعه اي كه به آن متعلقند، مقامي كه به آن وابسته مي باشند، تمام دنيا و هر چيز ديگري واقعاً وجود دارند و با تكيه بر اين مسائل بر عليه خدا مغرور مي شوند. آنها بر ضد خدا با پز دادن و بر بي ايماني خود افزودن طغيان مي كنند. با وجود اين، آنها فاقد اين فهم هستند كه نمي توانند تصور كنند همه چيز اطراف ما را خدا در بر گرفته است. خداوند حالتي را كه بي ايمانان در نتيجه كودنيشان سوق داده مي شوند اعلام مي ‌كند:
آيا مي خواهند با تو تزويري انديشند كه كافران خود به مكر گرفتارند! (سوره الطور،آيه: 42 )
اين مسئله احتمالاً بزرگترين شكست براي آنها بود. ماده‌گرايان درحالي كه مغرور مي شدند، از شكستي جدّي در جنگي كه بر عليه خدا، با آوردن مطالب نامعقول، براه انداخته بودند، رنج و فريب خوردند. آيه ” و همچنين ما قرار داديم كه در هر دياري رؤ‌ساي بدكار ستمگر با مردم آنجا مكر انديشند و در حقيقت مكر جز با خويشتن نمي كنند و به اين آگاه نيستند (سوره العنام، آيه: 123) اذعان مي‌كند كه چه طور افرادي كه بر عليه خالق خود دسيسه مي‌‌كنند، چگونه كارشان به پايان خواهد رسيد. در آيه ديگر همان واقعيت به اين عنوان نقل قل شده است:
حال آن كه ايمان نياورده اند خواهند تا خدا و اهل ايمان را فريب دهند و حال آنكه فريب ندهند مگر خود را و اين را از سفاهت نمي دانند! (سوره البقره، آيه: 9 )
در حالي كه بي ايمانان سعي بر طغيان داشته، نكته خيلي مهمي را كه از سوي كلمات واقع شده در اين آيه ” آنها تنها خودشان را گول مي زنند و فكر مي كنند كه (اين طور) نيست“ تاكيد شده است، متوجه نمي شوند. اين كه هر چيزي را كه آنها تجربه مي كنند تصوري است كه جهت درك آنها تعيين شده است، يك واقعيت مي باشد و همه دسيسه هايي كه آنها به كار مي برند تنها تصوري است كه در ذهنشان درست مثل ساير اعمال ديگري كه انجام مي دهند شكل مي گيرد. حماقت آنها باعث مي شود كه فراموش كنند كه با خدا تنها هستند و از اينرو با نقشه هاي موذيانه‌شان خود در دام مي افتند.
نه حتي كمتر از بي ايماناني كه در گذشته زندگي مي كردند، آنهايي‌كه امروزه زندگي مي‌كنند با حقيقتي مواجه مي شوند كه نقشه هاي شيطاني آنها را از شالوده خرد مي‌كند. با اين آيه ” .... همانا مكر شيطان سست مي باشد“ (سوره الانعام، آيه: 76). خداوند مي‌گويد: اين دسيسه ها روزي كه طرحش ريخته شوند، محكوم به فنا خواهند بود. او خبر خوبي را به ايمان آورندگان با اين آيه مي دهد، ” ...كوچكترين صدمه اي از مكر آنان به شما اصابت نخواهد كرد.“ (سوره آل عمران، آيه: 120)
خداوند در آيه اي ديگر مي‌فرمايد: ” و آنان كه كافرند اعمالشان به سرابي ماند در بيابان بي آب كه شخص تشنه آن را آب پندارد و جانب آن شتابد. چون بد انجا رسيد هيچ آب نيابد“. (سوره النور،آيه: 39 )
ماده‌گرايان نيز ”سرابي“ براي سركشان، درست مانند آن چيزي كه در اين آيه ذكر شده است، مي باشند؛ هنگامي كه سركشان به ماده گرايي پناه مي آورند، به جز خيال باطل چيز ديگري نمي يابند. خداوند آنها را با چنين تصوري فريب داده و آنها را سرگرم مشاهده كل مجوعه تصورات، به اين خيال كه واقعي هستند مي ‌كند. همه افراد ”مشهور“، استادان، ستاره شناسان، زيست شناسان، فيزيك دانان و بقيه، صرف نظر از مقام و رتبه‌شان به آساني مثل كودكان فريب خورده و تحقير مي‌شوند زيرا آنها ماده را به عنوان خدا در نظر مي گيرند. فرض كنيم مجموعه‌اي از تصوراتي كه مطلق مي باشند، كه فلسفه و مكتبشان را بر روي اين موضوع پايه گذاري مي‌كنند، وارد مباحث جدّي شده و بحث چنان ”روشنفكرانه‌اي“ را به خود راه داده‌اند. ماده گرايان خود را به اندازه كافي جهت پيشنهاد بحث درباره حقيقت جهان عاقل دانسته و ، مهمتر از همه، به بحث درباره خدا با دانش محدودشان مي پردازند. خداوند حالت آنها را در آيه زير توضيح مي دهد:
و (بي ايمانان) با خد ا مكر كردند و خدا هم در مقابل با آنها مكر كرد و از همه كس خدا بهتر مكر تواند كرد. (سوره آل عمران، آيه: 54 )
ممكن است فكر كنيم، امكان دارد كه از برخي دسيسه ها فرار كنيم؛ با اين وجود، نقشه خدا بر عليه بي ايمانان چنان محكم است كه هيچ راه فراري از آن نمي باشد. مهم نيست كه آنها چه انجام داده و به چه كسي متوسل مي شوند؛ آنها هرگز نمي توانند ياري گري به غير از خدا را بيابند. همانطور كه خدا ما را در قرآن مطلع مي‌كند، ” خلق بر خود جز خدا هيچكس را يار و ياور نخواهد يافت“. (سوره النساء، آيه: 173)
ماده گرايان هرگز انتظار گير افتادن در اين دام را نداشتند. آنها با در دست داشتن تمام تجهيزات قرن بيستم، در انكارشان لجاجت به خرج داده و مردم را به بي ايماني سوق دادند. خداوند نگرش هميشگي و پايان كار بي ايمانان را در قرآن توصيف مي كند:
آن كافران در قتل صالح مكر و حيله به كار بردند و ما آنها را به كيفر مكرشان رسانيديم. بنگر كه پايان مكرشان چه شد؟ عاقبت ما آنان و همه را با بستگانشان هلاك كرديم. (سوره النمل، آيه: 50-51)
از طرف ديگر، اين آن چيزي است كه آيه ها قصد گفتنش را دارند: ماده گرايان بايد درك كنند كه هر چيزي را كه دارا مي باشند تصور باطل بوده و بنابراين هر چيزي را كه دارند از ميان رفته است. هنگامي كه آنها داراييها، كارخانه ها، دلارها، بچه ها، فرزندان، دوستان، درجه، رتبه يا حتي بدن و تمام چيزهايي‌كه فكر مي كنند وجود دارند را از دست مي دهند و طبق آيه 51 سوره النمل ” تباه مي شوند“ . در اين حالت آنها ديگر ماهيت ماده نمي باشند بلكه روح هستند.
هيچ شكي نيست كه بدانيم اين حقيقت، بدترين حالت براي ماده گرايان است. اين و اقعيت كه هر چيزي را كه صاحب مي باشند عقيده اي باطل مي باشد، برايشان ” حكم مردن از قبل از مرگ“ را دارد.
اين مسئله آنها را با خدا تنها مي گذارد. با اين آيه، ” به من واگذار كار انتقام آن كس را كه من او را تنها آفريدم“.(سوره المدثر، آيه: 11 )
خداوند ما را به اين واقعيت كه هر انسان، در واقع، در زندگي خود تنها مي باشد جلب مي‌كند. اين مسئله چشمگير در بسياري از آيه هاي ديگر تكرار شده است:
محققاً شما يكايك (براي حساب) به سوي ما بازآئيد بدان گونه كه اول شما را بيافريديم و آن چه را كه از مال و جاه به شما داده بوديم (كه سبب غرور شما بود) همه را پشت سر افكنيد....(سوره الانعام، آيه: 94 )
و تمام آنها روز قيامت تكي و تنها به پيشگاه حضرتش حضور مي يابند. (سوره مريم، آيه: 95 )
از طرف ديگر، اين آن چيزي است كه اين آيه به آن د لالت مي كند؛ آنهايي كه ماده را به عنوان خداي خود در نظر مي گيرند از خدا مي آيند و به سوي خدا مي روند. آنها درخواستشان را خواسته يا ناخواسته با خدا مطرح مي كنند. در آن وقت منتظر روز حساب، هنگامي كه همه آنها براي حساب فرا خوانده مي شوند، خواهند شد؛ با اين وجود آنها تمايل ندارند تا اين مسئله را درك كنند.
 
نتيجه گيري
 
موضوعي را كه تاكنون صحبت كرديم يكي از بزرگترين حقيقتهايي است كه شايد به شما در طول زندگيتان گفته نشده باشد. با اثبات
اين كه تمام دنياي مادي در حقيقت ” سايه هستي“ مي باشند، اين موضوع كليدي براي فهميدن وجود خدا و آفرينش و دانستن آن كه؛ او تنها موجود مطلق مي باشد است.
شخصي كه اين موضوع را مي فهمد متوجه مي شود كه دنيا آن مكاني نيست كه از سوي مردم فكر مي شده است. دنيا مكاني قطعي با وجود حقيقي- كه از سوي آن كساني كه بدون هدف در خيابانها پرسه زده و در ميكده‌ها با يكديگر گلاويز شده و در كافه هاي شيك خود نمايي كرده و به مالشان مي نازيدند و ياآنهايي كه زندگيشان را صرف اين اهداف مي كردند- نيست. دنيا فقط مجموعه اي از ادراك، خيال، مي باشد. همه كساني كه درباره شان، در بالا، نقل قول كرديم فقط سايه موجوداتي هستند كه اين ادراك را در ذهنشان مي بينند؛ با اين وجود آنها از اين موضوع مطلع نيستند.
اين مفهوم براي اين خيلي مهم است كه پي فلسفه ماده گرايي را كه وجود خدا را انكار مي كند، سست كرده و باعث شكست آن مي شود. به اين دليل است كه ماده گراياني مانند ماركس، انگلز و لنين احساس وحشت و خشم مي كردند و به هواداران خود هشدار مي
دانند كه درباره اين مفهوم، هنگامي كه به آنها درباره اش گفته مي شود ” فكر نكنند“. اين افراد از لحاظ فكري چنان نقص دارند كه حتي نمي توانند بفهمند كه ادراك در درون ذهن آنها شكل مي گيرد. آنها تصور مي‌كنند كه دنيايي را كه در ذهن خود مي بينند ” دنياي خارج“ بوده و نمي توانند گواه و اضحي را كه عكس اين قضيه مي باشد بفهمند.
اين ناآگاهي حاصل خرد كمي است كه خداوند به بي ايمانان داده است. همانطور كه خدا در قرآن مي گويد، ” چه آن كه آنها را
دلهائيست بي ادراك و معرفت و ديد ه هاي بي نور بصيرت و گو ش هاي ناشنوا.” حقيقت آنها مانند چهارپايان است كه غافل شدند “. (سوره الاعراف، آيه: 179)
شما مي توانيد بالاتر از اين نكته را با استفاده از قدرت تأمل شخصي خود جستجو كنيد. به همين خاطر مجبور هستيد تا تمركز داشته و توجه خود را درباره شيوه اي كه اشياء‌اطرافتان را ديده و لمس مي‌كنيد، معطوف كنيد. اگر از روي اعتنا فكر كنيد، متوجه خواهيد شد كه موجود باهوشي كه مي بيند، مي شنود، لمس مي كند، فكر مي‌كند و اين كتاب را در اين لحظه مي خواند، فقط روح است و به ادراكي كه ” ماده“ ناميده مي شود بر روي پرده اي نگاه مي‌كند. از شخصي كه اين واقعيت را مي فهمد انتظار مي رود كه از حيطه دنياي مادي، كه اكثر بشريت را فريب د اده است، عبور كرده و به حيطه هستي واقعي وارد شود.
اين واقعيت از سوي تعدادي موحد و فيلسوف در طول تاريخ فهميده شده است. روشنفكران اسلامي مانند: امام رباني، مهي الدين ابن العربي و مولانا جامي با استفاده از منطقشان، اين حقيقت را از نشانه هاي قرآن مي دانند. برخي د انشمندان غربي مانند جورج بركلي اين واقعيت را از طريق برهان يافته‌اند. امام رباني در نامه هايش مي نويسد كه كل جهان مادي ” توهم بوده و مفروضات (ادراك)“ است و فقط خدا هستي مطلق مي باشد:
خداوند... جوهر اين هستي مي باشد ولي هيچ چيزي..... او همه چيز را در قلمرو احساسات و توهمات خلق كرد.... وجود جهان در حيطه حواس و توهمات مي باشد و اين ماده نيست كه.... در حقيقت، هيچ چيزي در خارج وجود ندارد به جز هستي با شكوه كه (خدا مي باشد). 78
امام رباني آشكارا اظهار كرد كه تمام تصوراتي كه به انسان القاء‌مي شود تنها توهم بوده و آنها هيچ منشاء‌اصلي را در ”بيرون“ ندارند.
اين چرخه خيالي در ذهن نمايش داده مي شود و تا حدي قابل ديدن خواهند بود كه چشم ذهن، آنها را به ما نشان دهند. با اين وجود اين مسئله به اين شكل نمي باشد. اين چرخه نه انتخاب و نه ردي را در دنياي بيرون دارد. هيچ گونه واقعيتي وجود ندارد كه بتوان ديد. حتي صورت يك انسان كه در آينه منعكس مي شود نيز در اين مقوله مي گنجد. اين مسئله هيچ ثباتي در بيرون ندارد. بدون هيچ شكي، هم ثبات و هم تصوير آن در خيال مي باشند. خداوند از همه بهتر مي داند. 79
مولانا جامي همين حقيقت را با دنبال كردن علائم قرآن و با استفاده از عقل خود كشف كرد: ” هر آن چه كه در جهان وجود دارد احساسات و توهمات مي باشند. آنها نه شبيه به انعكاس در آينه هستند و نه سايه“.
با اين وجود تعداد كساني كه اين واقعيت را در طول تاريخ درك كردند هميشه محدود بوده است. طلبه گان بزرگي مثل امام رباني نوشته اند كه: عاقلانه نيست كه اين حقيقت را به عموم بگوييم زيرا اكثر مردم قادر به فهم آن نيستند.
در عصري كه ما زندگي مي‌كنيم، اين مسئله به واقعيتي تجربي از سوي شواهدي كه توسط علم مطرح شده تبديل شده است. اين واقعيت كه جهان تصوير است ، در چنين شيوه واضح، روشن و ملموسي براي اولين بار در تاريخ تو صيف شده است.
به همين علت، قرن بيست و يكم نقطه عطفي تاريخي- در هنگامي كه مردم عموماً واقعيتهاي الهي را درك كرده و فوج فوج به سوي خدا، تنها هستي مطلق، هدايت مي شوند- خواهد بود. آيين ماده گرايان در قرن نوزدهم به توده زباله دان تاريخ تنزل مي يابد، و وجود خدا و آفرينش و همينطور بي زماني و بي فضايي بودن محيط درك خواهد شد و بشريت از پرده ‌‌هاي قديمي قرون گذشته، حقه ها و خرافه پرستي ها رهايي خواهد يافت.
غير ممكن است كه مسائل واهي جلوي اين روند اجتناب ناپذير را بگيرند.
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:10 pm

نسبيت زمان و نسبيت سرنوشت
 
 
هر چيزي كه تا الآن به يكديگر مربوط شده است نشان مي‌دهد كه ” فضاي سه بعدي“، در حقيقت وجود ندارد؛ يعني اين كه اين پيشداوري كاملاً بر ادراك پايه گذاري شده است، و كل زندگي انسان را به ”بي فضا بودن“ سوق مي دهد. چنان چه بخواهيم بر خلاف اين مسئله پافشاري كنيم، عقايد خرافاتي، كه از منطق و حقيقت علمي به دور مي باشند، در اين مقوله جاي مي گيرد زيرا هيچ گونه دليل معتبر براي وجود دنياي مادي سه بعدي وجود ندارد.
موضوع ادراك، تصورات اوليه فلسفه ماده گرايان را كه بر فرضيه تكاملي، فرضيه ماده مطلق و ابدي بودن آن، تاكيد مي‌كرد رد مي‌كند. فرضيه دومي كه مكتب ماده گرايان بر آن تكيه مي كردند، فرضيه اي است كه مي‌گويد زمان، مطلق و ابدي است. اين مسئله هم به مانند فرضيه اول خرافاتي مي باشد.
 
ادراك زمان
 
آن چيزي را كه ما از زمان مي فهيم، در واقع؛ روشي است كه لحظه اي نسبت به لحظه ديگر مقايسه مي شود. مي‌توان اين مسئله را با يك مثال توضيح داد. به عنوان مثال: هنگامي كه شخصي ضربه آهسته اي را به جسمي مي زند، صداي به خصوصي مي شنود. هنگامي كه به همان شيء پنج دقيقه ديگر ضربه مي زند ، صداي ديگري را مي شنود. او فاصله بين اولين صدا و دومين صدا را كه فاصله ” زماني“ مي نامد تشخيص مي دهد. با اين وجود در زماني كه او صداي دوم را مي شنود ، صداي اولي كه شنيده بود بيش از يك خيال در ذهن او نمي باشد. صدا فقط به شكل خرده اطلاعات در حافظه او باقي مي‌ماند. شخص مفهوم ” زمان“ را در مقايسه با لحظه اي كه در ذهنش مانده و با آن زندگي مي‌كند، تشخيص مي دهد. اگر اين مقايسه انجام نشود مفهوم زمان وجود ندارد.
متشابهاً هنگامي كه شخصي، فردي را مي بيند كه از طريق در وارد اتاق شده و بر روي صندلي دسته ‌‌داري در وسط اتاق مي نشيند، مي تواند آن را مقايسه كند. تا زماني كه آن فرد بر روي آن صندلي نشسته است، تصورات مربوط به لحظاتي كه او در را باز مي كند، در اتاق قدم مي زند و به سمت صندلي دسته دار مي رود، به شكل تكه هاي اطلاعات در مغزش جمع آوري مي شوند. ادراك زمان، وقتي كه مرد نشسته بر روي صندلي را با آن اطلاعات مقايسه مي‌كند، اتفاق مي افتد.
بطور خلاصه، زمان در نتيجه مقايسه انجام شده بين برخي خطاهاي ادراكي كه در مغز پديد مي‌آيند شكل مي‌گيرد. اگر انسان داراي حافظه نبود، آنگاه ذهن او چنين تعبيراتي را انجام نمي داد و در نتيجه هرگز مفهوم زمان را پديد نمي‌آورد. تنها دليلي‌كه چرا شخصي خودش را سي ساله فرض مي‌كند اين است كه او اطلاعاتي را در ذهش جمع آوري كرده كه مربوط به آن سي سال مي باشد. اگر حافظه او وجود نداشت آنگاه او به بودن يك چنين زمان گذشته اي فكر نمي‌كرد و فقط ” لحظه“ مفردي را كه در آن زندگي مي‌كرد مي شناخت.
 
توضيح علمي نبود زمان
 
اجازه دهيد اين موضو ع را با نقل قول كردن از توصيفات گوناگون دانشمندان و دانش پژوهان روشن كنيم. با در نظر گرفتن زمان كه به عقب مي رود ، استاد مشهور، روشنفكر و بزرگ منش ژنتيك – فرانسوا ياكوب (Francois Jacob )- مطالب زير را در كتابش (امكانها و واقعيتها) بيان كرد:
فيلمهايي كه به عقب برده مي شوند به ما امكان مي دهند تا در ذهنمان به خيال دنيايي باشيم كه زمانش به عقب رفته است. دنيايي كه شير، خودش را از قهوه جدا مي‌كند و به بيرون از فنجان مي پرد تا به ظرف شير برسد؛ دنيايي كه اشعه هاي نور از جداره ها متصاعد شده و به جاي جاري شدن از منبع نور، در ميدان مركز گرانشي جمع آوري مي شوند؛ دنيايي كه سنگي به درخت نخل انساني، با مشاركت حيرت انگيز قطره هاي فراوان آب باعث مي شود كه به سمت درخت آمده و از آب به بيرون بپرد. با اين وجود، در دنيايي كه زمان چنين ويژگيهاي متقابلي را دارد، فرآيند مغز ما و روشي كه ذهنمان اطلاعات را جمع آوري مي‌كند، متشابهاً با گذشته كار مي‌كند. همين مسئله در رابطه با گذشته و آينده صدق كرده و برايمان همانطور ظاهر مي شود كه در حال حاضر به نظر مي رسد. 80
از آنجايي كه ذهن ما به توالي حوادث مشخصي عادت كرده است، دنيا به آن شكل كه در بالا گفته شد اداره مي شود و ما فرض مي كنيم كه زمان هميشه به سمت جلو حركت مي كند. با اين همه، اين رأيي است كه در ذهن كسب شده و نسبي است. در حقيقت ما هرگز نمي دانيم چه طور زمان حركت مي‌كند و يا اين كه آيا اصولاً حركت مي‌كند يا خير. اين نشان از واقعيتي دارد كه زمان پديده مطلقي نمي باشد، بلكه فقط نوعي ادراك است.
نسبيت زمان واقعيتي است كه از سوي يكي از مهمترين فيزيكدانان قرن بيستم، آلبرت اينشتين، تاييد شده است. لينكلن بارنت (Lincoln Barnet ) در كتابش، جهان و دكتر اينشتين، مي نويسد:
به همراه فضاي مطلق، اينشتين مفهوم زمان مطلق - حركت زمان تغيير ناپذير و ثابت جهاني- را به كنار گذاشته است كه از گذشته بي نهايت تا آينده بي نهايت در جريان مي باشد. بيشتر ابهامي كه فرضيه نسبيت را احاطه كرده است، از نارضايتي انسان در تشخيص احساس زمان ناشي مي شود؛ مثل احساس رنگ كه نوعي ادراك مي باشد. همانطور كه فضا تنها نظم اجسام مادي مي باشد، بنابراين زمان ممكن است نظم حوادث باشد. ذهنيت زمان به بهترين شكل از سوي اينشتين توضيح داده شده است. او مي گويد: ” تجربيات يك شخص براي ما به شكل مجموعه اي از حوادث ظاهر مي شوند؛ در اين مجموعه، حوادث ساده اي را كه به خاطر مي آوريم، طبق شرايط ” اوليه“ و ” ثانويه“ به شكل منظم ظاهر مي شوند. بنابراين براي فرد، يك زمان-I و يا زمان شرطي و جود دارد. اين امر به خودي خود قابل اندازه‌گيري نيست. در واقع من مي توانم ارقام را با حوادث، به شكلي كه رقم بزرگتر آن با آخرين حادثه، نسبت به حادثه قبلي، مربوط باشد مرتبط كنم. 81
اينشتين خود اشاره كرد كه ـ همانطور كه از كتاب بارنت نقل قول شدـ ” فضا و زمان اشكال مشهودي هستند كه بيشتر از اين نمي توان از آگاهي ما نسبت به فهم رنگ، شكل يا اندازه تفكيك كرد. طبق فرضيه نسبيت كلي: ” زمان هيچ وجود غير وابسته اي خارج از نظم حوادثي كه ما قياس مي‌كنيم ندارد.“ 82
از آنجايي كه زمان از ادراك تشكيل شده است، درك آن كاملاً بستگي به مشاهده كننده دارد و بنابراين نسبي است.
سرعتي را كه زمان در آن حركت مي كند، طبق منابعي كه ما براي اندازه گيري استفاده مي‌كنيم، فرق دارد زيرا هيچ ساعت واقعي در بدن انسان وجود ندارد كه دقيقاً نشان دهد چه قدر زمان با سرعت مي گذرد. همانطور كه لينكلن بارنت نوشت: ” همانطور كه چيزي به شكل رنگ بدون اين كه چشم آن را تشخيص دهد وجود ندارد، بنابراين يك لحظه، يك ساعت، يا يك روز بدون اين كه حادثه اي آن را شكل ندهد وجود ندارد.“ 83
نسبيت زمان به طور واضحي در رؤياها تجربه مي شود. اگر چه آن چه را كه ما در رؤيايمان مي بينيم برايمان به نظر ساعتها مي رسد، ولي در حقيقت، براي چند دقيقه و حتي چند ثانيه طول مي كشد.
بياييد در باره مثالي كه اين موضوع را بيشتر روشنتر مي كند فكر كنيم. فرض كنيم كه در اتاقي با پنجره تكي كه مخصوصاً طراحي شده است، تا براي مدت معيني در آنجا بمانيم، قرار گرفته‌ايم. اجازه د هيد ساعتي را در آن جا كار گذاشته تا بتوانيم گذشت زمان را ببينيم. در عين حال، حواسمان را به پنجره اتاق معطوف كرده تا طلوع و غروب خورشيد را در فواصل معين ببينيم. چند روز بعد جوابي را كه ما به اين سؤال درباره گذشت زماني كه در اين اتاق صرف شده داده‌ايم بر اساس اطلاعاتي است كه با نگاه كردن لحظه به لحظه به ساعت و محاسباتي كه با مراجعه به اين كه چند بار خورشيد طلوع و غروب كرده است، فهميديم. به عنوان مثال حدس مي زنيم كه سه روز را در اين اتاق به سر برده‌ايم. با اين همه، اگر شخصي كه ما را به اين اتاق گذاشته است بگويد كه فقط دو روز را در آنجا مانده‌ايم و اين كه خورشيدي كه از پنجره ديده مي شده بصورت مصنوعي توسط دستگاه محركه اي تهيه مي‌شده و ساعت درون اتاق نيز با حركت تند تنظيم شده بوده است، آنگاه محاسباتي را كه انجام داديم هيچ معنايي نخواهند داشت.
اين مثال تاييد مي كند كه اطلاعاتي را كه ما درباره ميزان گذشت زمان داريم بر اساس منابع نسبي مي باشند. نسبيت زمان واقعيتي علمي است كه از سوي روش شناسي علمي نيز اثبات شده است. فرضيه نسبيت كلي اينشتين اذعان مي كند كه سرعت زمان بسته به سرعت شيء و وضعيتش در نيروي گرانشي تغيير مي كند. به همان اندازه كه سرعت افزايش پيدا مي كند، زمان كوتاه و فشرده مي شود؛ زمان گويي كه به نقطه ” توقف“ رسيده باشد، آهسته مي شود.
اجازه د هيد اين مسئله را با مثالي كه اينشتين مطرح كرده است توصيف كنيم. دو دوقولو را تصور كنيد كه يكي از آنها بر روي زمين مي ماند در حالي كه ديگري در فضا با سرعت نزديك به نور حركت مي كند. هنگامي كه او بر مي گردد مي بيند كه برادرش از او پيرتر شده است. دليل اين است كه زمان براي شخصي كه در فضا نزديك به سرعت نور حركت مي كرده آهسته تر بوده است. حال اجازه دهيد سفر فضايي پدر و پسر خاك زيش را در نظر بگيريم. اگر پدر وقتي كه هنگام رفتن بيست و هفت سال و پسرش سه سال داشته باشد، وقتي كه پدر سي سال بعد (به وقت زمين) به زمين بر گردد، پسر سي و سه سال خواهد داشت؛ در حالي كه پدرش فقط سي سال دارد. 84 نسبيت زمان بوسيله كم شدن يا زياد شدن ساعتها و يا كم كردن مصنوعي عقربه هاي ساعت سبب نمي شود. نسبيت زمان ترجيحاً از عمل گردشهاي مجزاي كل ساختار وجود مادي، كه به ژرفاي زير مجموعه ذرات اتمي نيز مي رسند، ناشي مي شود. به بيان ديگر، براي شخصي كه زمان را تجربه مي‌كند، كوتاهي زمان به مانند تصويري آهسته تجربه نمي شود. در چنين ترتيبي كه زمان كوتاه مي‌باشد، ضربان قلب، تكثير سلولها و عملكرد مغز و غيره، همگي آهسته تر از آنهايي است كه به آرامي بر روي زمين زندگي مي‌كنند. با اين وجود انساني كه به زندگي روزمره خود ادامه مي دهد، به هيچ وجه كوتاهي زمان را متوجه نمي شود. در واقع اين كوتاهي حتي مشخص نمي شود، مگر آن كه مقايسه صورت گيرد.

 
نسبيت در قرآن
 
نتيجه اي را كه ما را با يافته هاي علوم مدرن آشنا مي كند نشان مي دهند كه زمان آن طور كه ماده گرايان تصور مي كردند حقيقتي مطلق نيست بلكه تنها ادراك نسبي مي باشد. آن چه كه خيلي در اين مطلب جالب است، كه تا قرن بيستم توسط علم كشف نشده بود، چهارده قرن قبل در قرآن براي بشريت فاش شد. منابع گوناگوني در قرآن در خصوص نسبيت زمان وجود دارد.
در بسياري از آيه هاي قرآن، موضوعات علمي ثابت شده در اين كه زمان اداركي روانشناختي بوده و بستگي به حوادث، محيط و شرايط مي باشد را براحتي مي توان ديد. به عنوان مثال: طول مدت زندگي انسان خيلي زمان كوتاهي مي باشد؛ همانطور كه در قرآن به ما گفته شده است:
روزي را كه خدا شما را بخواند و شما سر از خاك بيرون كرده و با حمد و ستايش او را اجابت كنيد تصور مي‌كنيد كه جز اندك زماني در گورها درنگ نكرده ايد! (سوره الاسراء، آيه: 52 )
و روزي كه همه خلايق بعرصه محشر جمع آيند گويا ساعتي از روز بيش درنگ نكرده اند در آنروز يكديگر را كاملاً ميشناسند . (سوره يونس، آيه: 45 )
برخي آيه ها به اين مطلب دلالت مي كنند كه انسانها زمان را متفاوت درك مي كنند و بعضي وقتها انسان مي تواند زمان خيلي كوتاه را طولاني تشخيص دهد. گفتگوي زير از انسانها در هنگام جزا در روز قيامت، مثال خوبي در اين باره است:
آنگاه خدا به كافران گويد چند سال در زمين درنگ كرديد؟ پاسخ دهند كه يك روز بود يا يك جزء از روز از فرشتگاني كه حساب دادند. خد ا فرمايد شما اگر از حال خود آگاه بوديد ميدانستيد كه مدت درنگتان در دنيا بسيار اندك بوده! (سوره المؤمنون، آيه: 112-114 )
در برخي آيه هاي ديگر خداوند اظهار مي كند كه زمان ممكن است در محيط متفاوت، متفاوت باشد:
كافران به سخريه از تو تقاضاي تعجيل در عذاب كنند و هرگز وعده خدا خلف نخواهد شد و همانا يك روز نزد خدا چون هزار سال به حساب شماست. (سوره الحج، آيه: 47 )
فرشتگان و روح الامين به سوي خدا بالا روند در روزي كه مدتش پنجاه هزار سال خواهد بود. ( سوره المعراج، آيه: 4 )
اوست كه امر عالم را از آسمان تا زمين تدبير مي كند سپس روزي كه مقدارش به حساب شما بندگان هزار است باز به سوي خود بالا مي برد. (سوره السجده، آيه: 5 )
اين آيه‌ها توصيفات بارزي درباره نسبيت زمان بودند. آن چه كه مي توان نتيجه گرفت اين است كه اين كشف تنها اخيراً توسط دانشمندان قرن بيستم كشف شد در حالي كه اين موضوع 1400 سال قبل در قرآن به انسان گفته شد و اين دلالت بر وحي قرآن از سوي خدا، كه همه مكانها و زمانها ر ا احاطه كرده است، دارد.
بسياري از آيه هاي ديگر قرآن آشكار مي كنند كه زمان نوعي ادراك است. اين مسئله به خصوص در داستانها بارز است. به عنوان مثال خداوند همنشينان غار را، گروهي از افراد با ايمان كه در قرآن اشاره شده است، تا بيش از سه قرن در خواب عميق نگهداشت. وقتي‌كه آنها بيدار شدند، فكر كردند كه در همان حالت به مدت كمي بوده اند؛ نتوانستند حدس بزنند كه چه مدت در خواب بوده اند:
پس ما بر گوش آنها تا چند سالي پرده بيهوشي زديم پس از آن، آنان را بر انگيختيم تا معلوم گردانيم كدام يك از آن دو گروه مدت درنگ در آن غار را بهتر احصاء كرد. (سوره الكهف، آيه: 11-12 )
” باز ما آنان را از خواب بر انگيختيم تا ميان خودشان يكي پرسيد: چند مدت در غار درنگ كرديد جواب دادند يك روز تمام يا كه برخي از روز ديگر، گفتند: خدا داناتر است كه چند مدت در غار بوديم...“ (سوره الكهف، آيه: 19)
حالتي كه در آيه زير بيان شده است نيز آشكار است كه زمان در حقيقت ادراك روانشناسي مي باشد.
” يا بمانند آن كس كه به دهكده اي گذر كرد كه خراب و ويران شده بود. گفت: بحيرتم كه خدا چگونه باز اين مردگان را زنده خواهد كرد! پس خداوند او را صد سال ميراند سپس زنده اش برانگيخت و بدو فرمود كه چه مدت درنگ نمودي جواب داد يك روز يا پاره اي از يك روز، خد اوند فرمود: نه چنين است؛ بلكه صد سال است. نظر در طعام و شراب خود بنما كه هنوز تغيير ننموده و الاغ خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود و ما تو ر ا حجت براي خلق قرار دهيم (كه امر بعثت را انكار نكنند) و بنگر در استخوانهاي آن كه چگونه در همش پيوسته و گوشت بر آن پوشانيم. چون اين كار بر او آشكار و روشن گرديد گفت همانا اكنون به حقيقت و يقين مي دانم كه خداوند بر هر چيز قادر و تواناست.“ (سوره البقره، آيه: 259 )
آيه بالا بطور آشكار تاكيد مي‌كند كه خداوند، كه زمان را خلق كرد، به زمان محدوديت ندارد. انسان، از طرف ديگر به زمان، كه از سوي خدا مقرر شده، محدود است. طبق اين آيه انسان حتي از دانستن اين كه چه مدت به خواب بوده است ناتوان مي باشد. در چنين حالتي، فرض كردن زمان به شكل مطلق (همانطور كه ماده گرايان در تفكرات بهم ريخته خود دارند)، خيلي غير منطقي است.
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:11 pm

تقدير
 
مسئله نسبيت زمان موضوع خيلي مهمي را روشن مي‌كند. نسبيت چنان متغير است كه دوره اي كه بيليونها سال براي ما طول مي‌كشد ممكن است فقط ثانيه‌اي در بعد ديگر باشد. علاوه بر اين، مدت زمان بسيار طولاني كه از شروع تشكيل دنيا تا پايان آن مي باشد، ممكن است حتي چند ثانيه اي طول نكشيده باشد؛ با توجه به اين كه در ابعاد ديگر شكل گرفته باشد.
اين مسئله مهمترين اساس مفهوم تقدير- مفهومي كه توسط اكثر مردم و به خصوص ماده گراياني كه آن را كاملاً انكار مي‌كنند و خوب فهميده نشده است- مي باشد. تقدير دانش كامل خداوند از حوادث گذشته يا آينده مي باشد. اكثر مردم مي پرسند چگونه خدا تاكنون توانسته است حوادثي را كه هنوز تجربه نشده اند، از آن آگاه باشد و اين مسئله باعث مي شود كه آنها در فهم واقعي تقدير دچار اشتباه شوند. با اين همه ” حوادثي كه هنوز تجربه نشده اند“ فقط براي ما چنين مي باشد. خداوند به زمان يا فضايي كه خودش خلق كرده محدود نمي باشد. به همين خاطر: گذشته، آينده و حال، همگي براي خدا يكسان مي باشند؛ براي او همه چيز تاكنون اتفاق افتاده و تمام شده است.
در كتاب جهان و دكتر اينشتين، لينكلن بارنت به اين كه چطور فرضيه نسبيت كلي منتهي به اين نتيجه مي شود، توضيح مي دهد. طبق نظر بارنت، جهان با تمام عظمتش تنها از طريق نيروي عقلاني كيهاني مي تواند ” پديد آيد “.85 عزمي را كه بارنت ” دانش كيهاني“ مي نامد، خرد و دانش خدا است كه بر كل جهان حاكم مي باشد. همانطور كه مي توانيم به راحتي ابتدا، وسط ، انتها و همه قسمتهاي مابين خط‌كشي را ببينيم، خداوند نيز زماني را كه به ما مرتبط مي شود، گويي كه آن لحظه ساده اي از ابتدا تا انتها بوده است مي داند. با اين همه انسان فقط حوادثي را كه تنها آمده است و شاهد سرنوشتي كه خدا برايشان رقم زده، تجربه مي كند.
جلب توجه به كم عمق بودن و فهم تحريف شده سرنوشت در جامعه ما ،كه رايج است، نيز خيلي مهم مي باشد. اين عقيده تحريف شده درباره سرنوشت عقيده اي خرافاتي است كه مي گويد خداوند ” سرنوشتي“ را براي هريك از انسانها مقدر كرده است ولي با اين حال سرنوشتها مي توانند بعضي وقتها از سوي مردم عوض بشوند. به عنوان مثال: افراد درباره مريضي كه از لب مرگ برگشته اظهارات خرافاتي از قبيل ” او به سرنوشتش غلبه كرد“ مي كنند. هيچ كسي قادر به تغيير سرنوشتش نيست. شخصي كه از لب مرگ برگشته است دقيقاً نمرده است زيرا تقدير چنين بوده كه در آن وقت نميرد. شگفت آن كه اين خود، تقدير مردم است كه خودشان را با گفتن ” من به سرنوشتم غلبه كردم“ گول زده و چنين عقيده اي را داشته باشند.
تقدير، علم ابدي خدا است و از خدايي مي باشد كه زمان را همانند لحظه اي جداگانه دانسته و بر كل زمان و مكان حاكم مي باشد؛ هر چيزي در تقدير تعيين و تدارك ديده شده است. ما همچنين از قرآن استنباط مي كنيم كه زمان براي خدا يكي است؛ برخي حوادثي كه برايمان در آينده اتفاق مي افتد، در قرآن چنان نقل شده كه گويي آن حوادث خيلي وقت پيش اتفاق افتاده است. به عنوان مثال: در آيه هايي كه درباره حسابهايي كه مردم مي بايستي در جهان آخرت پس بدهند، به عنوان حوادثي ياد شده اند كه خيلي وقت پيش اتفاق افتاده است:
” و صيحه صور اسرافيل بدمند تا جز آن كه خدا بقي او خواسته ديگر هر كه در آسمانها و زمين است همه يكسر مدهوش مرگ شوند آنگاه صيحه ديگري در آن دميده شود كه ناگاه خلايق همه بر خيزند و نظاره كنند و زمين به نور پروردگار روشن گردد و نامه نهاده شود و انبياء و شهدا احضار شوند و ميان خلق به حق حكم كنند و به هيچ كس ابداً ظلمي نخواهد شد و هر كس به پاداش عملش تمام برسد.... و (آن روز) آنان كه به خدا كافر شدند فوج فوج به جانب دوزخ رانند و چون آنجا رسند درهاي جهنم به رويشان بگشايند.... و متقيان خدا ترس را فوج فوج به سوي بهشت برند و چون بدانجا رسند همه درهاي بهشت به رويشان به احترام بگشايند“. (سوره الزمر، آيه: 68-73 )
برخي آيه هاي ديگر درباره اين موضوع عبارتند از:
هرنفسي را فرشته اي به محشر كشاند. (سوره ق، آيه: 21 )
آن گاه، آن واقعه بزرگ قيامت واقع گردد و بناي مستحكم آسمان روز سست شود و سخت درهم شكافد. (سوره الحاقه، آيه: 16 )
خدا هم از شر آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روي خندان و دل شادمان عطا نمود و پاداش آن صبر كاملشان، باغ بهشت و لباس حرير بهشتي است. (سوره الانسان، آيه: 12-13)
و دوزخ براي بينندگان آشكار شود. (سوره النازعات، آيه: 36 )
پس امروز اهل ايمان به به كفار مي خندند. (سوره المطففين، آيه: 34 )
و آنگاه مردم بدكار آتش دوزخ را به چشم مشاهده كنند و پندارند كه در آن خواهند افتاد و از آن ابداً مفري ندارد. (سوره الكهف، آيه: 53 )
همانطور كه ديده مي شود، اتفاقاتي كه پس از مرگ ما اتفاق مي افتد (از ديدگاه ما) در قرآن به عنوان حوادث گذشته كه تاكنون تجربه شده است ياد شده است. خداوند به چهارچوب زمان نسبي، در جايي كه ما محدود هستيم، محدود نمي‌باشد. خداوند اين حوادث را در نبود زمان مقدر كرده و انسان، پيشتر از اين همه اين تجربيات و حوادث را از سر گذرانده و به پايان رسانده است. خداوند در آيه زير مي گويد كه هر حوادثي اعم از كوچك يا بزرگ، در دانش خداوند بوده و در كتابي به ثبت رسيده است:
اي رسول ما ( بدان كه تو) در هيچ حالي نباشي و هيچ آيه از قرآن تلاوت نكني و به هيچ عملي تو و امتت وارد نشويد جز آنكه ما همان لحظه شما را مشاهده مي كنيم و هيچ ذره اي در همه زمين و آسمان از خداي تو پنهان نيست و كوچك تر از ذره و بزرگتر آن هر چه است همه در كتاب مبين حق (لوح علم الهي) مسطور است. (سوره يونس، آيه: 61 )
 
 
نگراني ماده گرايان
 
موضوعاتي كه در اين فصل به آن اشاره شد، به اين معني كه حقيقتي كه ماده در بي زماني و بي فضا بودن قرار دارد، در واقع؛ كاملاً واضح مي باشد. همانطور كه قبلاً توضيح داده شد اين حقايق مشخصاً هيچ گونه فلسفه يا روش فكري نمي باشند بلكه نتايج علمي هستند كه انكار آن غير ممكن است. علاوه بر بودن اين مطلب در واقعيت فني، شواهد نيز راه منطقي يا عقلاني ديگري را در رابطه با اين موضوع نمي پذيرد؛ جهان با تمام مواد تشكيل دهنده و موجوداتي كه در آن زندگي مي كنند ماهيتي خيالي دارند. جهان مجموعه اي از ادراك است. ماده‌گرايان در فهم اين موضوع، زمان طاقت فرسايي را داشته اند. به عنوان مثال: اگر به مثال اتوبوس پوليتزر برگرديم، گرچه پوليتزر از لحاظ فني مي دانست كه نمي‌تواند از ادراكش پا فراتر بگذارد، ولي تنها قادر بود ادراك را در حالتهاي به خصوصي بپذيرد. به اين معني كه براي پوليتزر، حوادث در ذهنش از موقعي كه اتوبوس تصادف مي‌كرد، شكل مي‌گرفت ولي به محض اين كه تصادف اتوبوس شكل مي گرفت، حوادث به بيرون از مغز رفته و واقعيت فيزيكي پيدا مي‌كرد. نقص منطقي اين نكته كاملاً روشن است. پوليتزر همان اشتباهي را مرتكب شد كه جانسون ماده گرا گفت: ” به سنگ ضربه مي زنم و پايم درد مي گيرد؛ بنابراين ماده وجود دارد“. پوليتزر نمي توانست بفهمد كه ضربه اي كه پس از برخورد با اتوبوس احساس مي شود صرفاً به خاطر ادراك مي باشد.
دليل زير آستانه اي كه چرا ماده‌گرايان نمي توانند اين موضوع را بفهمند به خاطر ترسشان از فهم آن چه كه مواجه خواهند شد است. لينكلن بارنت به ما مي گويد كه برخي دانشمندان اين موضوع را ” فهميده اند“ :
با كاهش همه واقعيتهاي عيني در ارتباط با مفاهيم دنياي سايه ها از سوي فيلسوفان، دانشمندان را بر آن داشت تا از محدوديتهاي هشدار دهنده حواس انسان آگاه شوند . 86
هرگونه مرجعي به اين مطلب اشاره مي كند كه ماده و زمان مفاهيمي هستند كه ترس زيادي را در ماده گرا ايجاد مي‌كند زيرا اين موارد تنها نظرياتي هستند كه ماده گرا مي تواند به آنها به عنوان موجوداتي مطلق تكيه كند. ماده گرا، در يك معني، اين موارد را به مانند بتي براي پرستش در نظر مي گيرد زيرا فكر مي كند كه ماده و زمان (از طريق تكامل) او را بوجود آورده اند.
هنگامي كه ماده گرا احساس مي كند جهاني كه در آن زندگي مي كند، دنيا، جسم خودش، افراد ديگر، فيلسوفان ماده گرايي كه اين ايده ها را با تأثير از آنها گرفته، و بطور خلاصه هرچيز ديگر از ادراك تشكيل شده است، باعث مي شود كه ترس بر او غلبه كند. هر چيزي كه او به آن وابسته بوده يا اعتقاد داشته و تدبيري داشته است به ناگهان محو مي شوند. وقتي واقعاً روز جزا را تجربه مي كند، نوعي احساس نااوميدي مي‌كند ؛ همانطور كه در اين آيه اشاره توصيف شده است ” و در آن روز همه كفار و مشركين تسليم فرمان خدا شوند و هر چه غير از خدا جعل كرده و مي پرستيدند همه از نظرشان محو و نابود شود.“ (سوره النحل، آيه: 87 )
از اين به بعد، اين ماده گرا سعي مي كند خود را با واقعيت ماده متقاعد كرده و ” گواهي“ را براي پايانش مي سازد. او مشتش را به ديوار مي كوبد، سنگها را لگد مي زند، فرياد مي زند، نعره مي زند ولي هرگز نمي تواند از واقعيت فرار كند.
از آنجايي كه آنها مي خواهند اين حقيقت را از ذهن خود بيرون كنند، دوست دارند افراد ديگر هم همين كار را بكنند. آنها همچنين مي دانند كه اگر مردم به طور عموم از ماهيت واقعي ماده، ماهيت فلسفه اوليه و جهالت آنها در ديدگاه جهاني، مطلع شوند هيچ زمينه اي برايشان جهت برپاكردن نظرياتشان وجود نخواهد داشت. اين ترسها دليلي بر اين است كه چرا آنها آن قدر از حقيقتهايي كه در اينجا بيان شده نگران هستند.
خداوند اذعان مي كند كه ترس بي ايمانان در جهان آخرت بيشتر خواهد شد. از اينرو در روز قيامت به آنها خطاب مي شود:
روزي كه همه آنها را جمع آورديم پس به آنها كه به خدا شرك آورند گوئيم به كجا شدند آنها كه به گمان شما شريك خدا بودند؟ (سوره الانعام، آيه: 22 )
پس از آن، بي ايمانان متوجه مي شوند كه داراييها، كودكان و دوستان صميمشان -كه گمان مي‌كردند واقعي بوده و به عنوان شريك خدا نسبت مي دادند- آنها را ترك كرده و محو مي شوند. خدا ما را از اين مطلب در اين آيه مطلع مي سازد: ” بنگر كه چگونه خود را تكذيب كردند و آنچه به دروغ بر خدا بسته و شريك حق قرار دادند همه محو و نابود شدند“. (سوره الانعام، آيه: 24)

 
منفعت مؤمنان
 
در اين مطلب كه ماده و زمان ادراكي هستند كه براي ماده گرايان هشدار دهنده مي باشند، عكس اين قضيه براي مؤمنين صادق است. افراد با ايمان هنگامي كه راز پشت اين قضيه را متوجه مي شوند خيلي خوشحال مي شوند زيرا اين واقعيت، كليد تمام سؤالات است. با اين كليد در همه رازها باز مي شود. انسان به راحتي با بسياري از مسائلي كه قبلاً در درك آنها مشكل داشته آشنا مي شود.
همانطور كه پيشتر گفته شد، سؤالات راجع به مرگ، بهشت، جهنم، جهان آخرت، ابعاد متغير و سؤالاتي از قبيل ” خدا كجا است؟“ ” قبل از خدا چه بوده؟“ ” چه كسي خدا را خلق كرد؟“ ” زندگي درون قبر چه قدر طول مي كشد؟“ ” بهشت و جهنم كجا هستند؟“ و” بهشت و جهنم در حال حاضر كجا هستند؟“ به راحتي پاسخ داده مي شوند. اين موضوع معلوم خواهد شد كه به چه ترتيبي خداوند كل جهان را از هيچ آفريد، بطوري كه با افشا شدن اين راز، سؤالات مربوط به ” چه وقت؟“ و” كجا؟“ بي معنا شده زيرا هيچ زمان و فضايي باقي نمانده است. وقتي كه نبود فضا استنباط شود، معلوم مي شود كه جهنم، آسمان بهشت و زمين در واقع همان مكان هستند. اگر نبود زمان استنباط شود معلوم مي شود كه هر چيزي در يك لحظه اتفاق مي افتد؛ هيچ چيزي منتظر نمانده و زمان نمي گذرد زيرا همه چيز پيشتر اتفاق افتاده و تمام شده است.
با رازي كه بررسي شد دنيا مانند آسماني براي مؤمنين مي شود. همه نگرانيها، دلواپسيها و ترسهاي تلخ ماده گرايي محو مي شوند. انسان پي مي برد كه كل جهان حاكمي مفرد دارد كه همانطور كه بخواهد، تمام دنياي فيزيكي را تغيير مي دهد و كاري كه انسان مي بايستي انجام دهد اين است كه به سوي او برود. انسان از اينرو تماماً خودش را در راه خدا ” به خاطر خدمت به او “ وقف مي كند. (سوره آل عمران، آيه: 35 )
فهميدن اين راز بزرگترين منفعت در دنيا است.
با اين راز، واقعيت خيلي مهم ديگري، كه در قرآن به آن اشاره شده است آشكار مي شود: ” خداوند از رگ گردن به او نزديكتراست“ (سوره ق، آيه: 16). همانطوري كه همه مي دانند رگ گردن در درون بدن مي باشد. چه چيزي مي تواند به شخص نزديك تر از درونش باشد؟ اين حالت مي تواند به راحتي توسط واقعيت نبود فضا توضيح داده شود. اين آيه همچنين مي تواند با فهم اين راز بهتر درك شود.
اين حقيقت درست مي باشد. اين مطلب مي بايست به اثبات برسد كه هيچ كمك رسان و تامين كننده اي به غير از خدا موجود نمي باشد. هيچ چيز به غير از خدا وجود ندارد؛ او تنها هستي مطلق است كه انسان مي تواند به او پناه برده و طلب پاداش كند.
به هر طرف رو كنيم وجود خدا را احساس مي كنيم.
هیهات منا الذلة

Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1575
تاریخ عضویت: شنبه 11 شهریور 1385, 1:24 pm
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 238 بار
تماس:

پست توسط Sardar » دو شنبه 23 مهر 1386, 4:11 pm

نتيجه گيري
 
بدون هيچ پرسشي، هيچ چيز نمي تواند مهمتر از خلقت انسان و خالق دانايش باشد. آن چه كه ما در طول اين كتاب انجام داديم به خاطر اين بود كه سعي كنيم موضوعي را درك كنيم كه مسئله‌اي فو ق العاده مهم براي هر شخص مي باشد.
لازم مي دانيم به خواننده ياد آوري كنيم كه هرشخصي احتياجي به بندهاي اطلاعات، جهت فهميدن اين كه جهان و هر چيز درون آن از جمله خودش، آ‌فريده شده‌‌اند ندارد. اين مسئله در زاويه منطق وجدان كودكي‌كوچك تا انساني بالغ براي فهميدن اين كه او آفريده شده است وجود دارد. كلمات ابراهيم پيامبر در قرآن مثال خيلي خوبي از آنچه منظورمان است مي باشد.
ابراهيم پيامبر زماني در جامعه اي زندگي مي‌كرد كه آن جامعه اعتقادي به خدا نداشته و در عوض به پرستش بتها روي آورده بود. اگر چه ابراهيم هيچ آموزشي درباره وجود خدا نديده بود ولي با منطق و وجدانش فهميد كه آفريده شده است، علاوه برآن، او متوجه شد كه كه توسط خدايي آفريده شده كه زمين و آسمانها را خلق كرده است. در قرآن اين موضوع به اين شكل بيان شده است:
پس چون ماه تابان را ديد باز براي هدايت قوم گفت اين ”خد اي من است“. وقتي كه آنهم نابود شد ماه پرستان را متذكر ساخت كه آن نيز خدا نباشد و گفت اگر خداي من مرا هدايت نكند همانا كه من از گروه گمراهان عالم خواهم بود. پس چون خورشيد درخشان را ديد گفت اينست خداي من. اين از ستاره و ماه روشنتر است، چون خورشيد نابود گرديد، گفت من از آن چه شما شريك خدا قرار مي دهيد بيزارم من با ايمان خالص روي به سوي خد ايي آوردم كه آفريننده همه آسمانها و زمين است و من هرگز با مشركان موافق نخواهم بود. (سوره النعام، آيه: 76-79 )
همانطور كه در مثال ابراهيم پيامبر مي بينيم، هر كسي كه منطق و وجدان داشته باشد و مهم تر از همه،” آن كسي كه جهالت و رزالت را نپذيرفته باشد“ ، قادر است بفهمد كه جهان آفريده شده و، علاوه برآن، جهان توسط طرح و نظم بزگي از سوي خدا خلق شده است.
بدون هيچ شكي حال آن كساني كه وجود خدا را، علي رغم تمام علائم آشكاري كه براي همه نشان داده شده است، رد مي‌كنند براي آن دسته از افرادي كه وجدان و منطق دارند، كاملاً امري حيرت انگيز است. مطلب زير كه در قرآن آمده است درباره كساني است كه به خدا و قدرت آفرينشش ايمان ندارند:
و اگر ترا جاي تعجب به منكران است عجب قول منكران معاد است كه مي گويند آيا ما چون خاك شديم باز از نو خلق خواهيم شد؟ اينان هستند كه به خداي خود كافر شدند و هم اينان زنجيرهاي عذاب برگردن خود نهادند و هم اينان اصحاب دوزخ و در آن هميشه معذبند! (سوره الرعد، آيه: 5 )
مطالبي كه در اين كتاب گفته شده است از هر مطالب ديگري در زندگيتان مهم تر خواهد بود. شايد شما هرگز تفكر كافي را درباره اين موضوع جهت برسي اهميت آن نداشته ايد و يا شايد هرگز پيشتر درباره آن فكر نكرده ايد. با اين همه مطمئن باشيد كه شناخت خدا، كه شما را خلق كرد، از هر چيز ديگري كه مي توانيد انجام دهيد واجب تر است.
به آن چه كه خدا به شما اعطا كرده است فكر كنيد؛ شما در دنيايي زندگي مي كنيد كه با ظرافت كوچكترين جزئيات مخصوصاً براي شما آفريده شده است. شما مجبور هستيد در اين روند شركت كنيد. روزي چشمتان را باز كرديد و خود را در ميان نعمات بيشماري يافتيد. شما مي توانيد ببينيد، بشنويد، حس كنيد.....
و اين امر به اين خاطر است كه خداوند چنين آفرينشي را مقدر كرد. در آيه اي بيان شده است كه :
و خدا شما را از بطن مادران بيرون آورد در حالي كه هيچ نمي دانستيد و به شما چشم و گوش و قلب بتدريج اعطا كرد تا مگر دانا شويد و شكر اين نعمتها بجاي آريد. (سوره النحل، آيه: 78 )
همانطور كه در اين آيه بيان شد هيچ كسي به جز خدا به شما هرچيزي را كه دارا مي باشيد نداده است و جهاني را خلق كرد كه در آن زندگي مي كنيد. بنابراين بياييد و خود را وقف خدا كنيد و از او به خاطر نعماتي كه به شما داده است شكرگزاري كنيد و از اينرو پاداش اخروي را نصيب شويد. اگر عكس اين كار را انجام دهيد ناسپاسي كرده و خود را در معرض مجازاتي ابدي، كه به خواست خدا مي باشد، قرار مي دهيد.
مطمئن باشيد خدا وجود دارد و به شما خيلي نزديك است...
او هر آن چه را كه شما انجام مي دهيد، مي شنويد و يا مي گوييد آگاه است.....
و مطمئن باشيد كه هر شخصي، مثل شما، بزودي به او حساب پس خواهد داد.....
اي خداي پاك و منزه ما نمي دانيم جز آنچه تو خود به ما تعليم دادي. توئي د انا و حكيم. (سوره البقره، آيه: 32 )
پايان
هیهات منا الذلة

ارسال پست

بازگشت به “علوم”