در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Super Moderator

Super Moderator



نماد کاربر
پست ها

949

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 22 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 29 اسفند 1384 14:31

آرشيو سپاس: 1621 مرتبه در 402 پست

توسط Reza 313 » يکشنبه 21 آبان 1385 09:45

دو خاطره از خلبان شهید مصطفی اردستانی

[size=125]تو قهرمان هستی نه من
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در سالهای 54 و 55 شهید اردستانی که درجه ستواندومی داشت و از خلبانان تازه فارغ التحصیل شده به حساب می آمد برای انجام یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد .
در بین خلبانان پاکستانی سرگرد خلبانی بود که در جنگ بین هندوستان و پاکستان چند هواپیمای هندی را سرنگون کرده بود و قهرمان آن برهه از نیروی هوایی این کشور به حساب می آمد . همین امر باعث شده بود که بین خلبانان مشهور شود . لذا با غرور خاصی راه می رفت و آستین هایش را بالا می زد و هنگام عبور از کنار دیگران به عالم و آدم فخر می فروخت .
روز مسابقه فرا می رسد و هواپیماهایی که قرار بود در مسابقه شرکت کنند به آسمان بر می خیزند .شهید اردستانی که علی رغم جوانی از مهارت خوبی در فن خلبانی برخوردار بوده تصمیم می گیرد که در آسمان با این سرگرد پاکستانی به یک نبرد هوایی آزمایشی بپردازد با انجام مانورهای ماهرانه ای از سرگرد پاکستانی شات می گیرد . یعنی طوری وضعیت هواپیمایش را قرار می دهد که پشت سر خلبان پاکستانی قرار می گیرد . در فن خلبانی و نبرد هوایی این عمل یعنی زدن هواپیمای حریف .
پروازها تمام می شود و هواپیماها یکی پس از دیگریبه زمین می نشینند . در کمال ناباوری سرگرد پاکستانی آستینهایش را پایین می اندازد و به طرف شهید اردستانی می آید .به زبان انگلیسی به او می گوید:
تو قهرمان هستی نه من

[size=125]رشادتی که تنبیه به دنبال داشت
قبل از پیروزی انقلاب در زنجان یک مانوری برگزار شد که تعدادی از ژنرالهای آمریکایی هم حضور داشتند . بخشی از مانور مربوط به عملیات آزمایشی جنگنده های نیروی هوایی بود . در بخش هوایی برنامه ریزی مانور به این صورت بود که هواپیماها از پایگاه تبریز بر میخاستند و در زنجان هدفهای فرضی را بمباران می کردند . جناب ناصحی پور و شهید اردستانی از جمله خلبانانی بودند که در این مانور شرکت داشتند من و شهید دلحامد نیز به صورت F.I.C بودیم . یعنی ماموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده با خلبانان شرکت کننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم . ضمن اینکه بررسی کنیم که آیا درست هدفگیری می کنند یا نه چون خلبانان نیروی هوایی در آن زمان آموزش دیده آمریکا بودند ژنرالهای آمریکایی با دقت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند . در این هنگام جناب ناصحی پور با شیرجه ای دیدنی هواپیما را به زمین نزدیک کرد و از روی سر آمریکاییها عبور کرد . به دنبال وی شهید اردستانی که علی رغم سابقه کم در فن خلبانی از مهارت بی نظیری برخوردار و بسیار نترس بود با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرالهای آمریکایی ظاهر شد . به طوری که آنها خود را جمع و جور کردند و به تعبیری شوکه شدند . یکی از آنها بی درنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دلحامد گرفت و به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره 2 (شهید اردستانی ) ارتباط برقرار کرد و مرتب می گفت : Very good (خیلی خوب بود ) اما این تعریف و تمجید ظاهری بود و آنها که تحمل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانی ها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما می نگریستند از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوق العادهای به خرج داده بود به خشم آمدند .به طوری که پس از اتمام مانور آن شهید بزرگوار را یک ماه ار پرواز بازداشتند .

سرهنگ خلبان علی عالی زاده کتاب اعجوبه قرن

منبع : http://co-pilot.blogfa.com/8501.aspx

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Reza 313 تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

681

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 5 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 28 مهر 1385 13:51

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 105 مرتبه در 64 پست

توسط sir.mohammad » يکشنبه 21 آبان 1385 15:01

به یاد سرلشکر خلبان جاوید الاثر قدرت ا.. کیانجو


شهید سرگرد خلبان پرویز کیهانی نژاد

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب sir.mohammad تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Commander

Commander



نماد کاربر
پست ها

1189

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 41 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 1 خرداد 1385 02:58

آرشيو سپاس: 5148 مرتبه در 685 پست

توسط Fariborz » سه شنبه 23 آبان 1385 03:34

زندگی نامه شهید فکوری

شهید سرتیپ جواد فکوری در سال 1317 در تبریز به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات متوسطه وارد دانشکده خلبانی شد و این دوره را با موفقیت به پایان رساند.
دوره‌های تکمیلی خلبانی، مدیریت خلبانی (اف4)، فرماندهی گردان هوایی و فرماندهی ستادرا با موفقیت طی کرد.
شهید جواد فکوری فردی واقعا مسلمان و دلسوز به حال انقلاب اسلامی بود. او کار را با حضور در نیروی هوایی شروع کرد و به علت عهد‌ه‌دار بودن دو شغل مهم و حساس به ناچار در هفته سه روز در نیروی هوایی بود و سه روز دیگر در وزارت دفاع.
یکی از کارهای گرانقدر ایشان همان فرستادن 140 هواپیمای جنگنده به سوی خاک عراق پس از اولین حمله هوایی ناگهانی مزدوران بعث بود. شهید فکوری به عنوان فرمانده یک نیرو جهت منجسم و هماهنگ کردن نیروها بسیار تلاش می‌کرد.
شهید سرهنگ فکوری در تمام دوران خدمتش در ارتش به عنوان فردی مذهبی و قاطع شناخته می‌شد و به همین علت پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیت‌ها و پست‌های زیر را به عهده داشت.
فرماندهی پشتیبانی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه یکم شکاری،‌ معاون عملیاتی نیروی هوایی و فرماندهی نیروی هوایی.
همچنین شهید فکوری پس از تشکیل کابینه شهید رجایی با حفظ سمت به عنوان وزیر دفاع بگزیده شد و پس از اینکه سرهنگ معین‌پور به فرماندهی نیروی هوایی گمارده شد. ایشان (شهید فکوری) مورد تشویق قرار گرفت و به سمت مشاور جانشینی رئیس ستاد مشترک ارتش انتخاب شد و سرانجام موقعی که با سرداران دیگر اسلام از جنوب به تهران بر می‌گشت براثر سانحه هوایی همراه با دیگران عزیزان به خیل شهدا پیوست.

فکوری جزء، بزرگانی بود که پله به پله،‌ نردبام ترقی را طی کرد و وقتی به جایگاه خلبانی و کسوت هدایت جنگنده‌های ایرانی رسید،‌ کمال واقعی را با تمام وجود حس و لمس کرد.
فکوری از وزرای کابینه شهید رجایی بود. به گونه‌ای که این شهید بزرگوار او را با حفظ سمت به وزارت دفاع منصوب کرد. علاوه بر خاطرات ماندگار شهید فکوری از دوران آغازین انقلاب،‌ خانواده گرانقدر وی حرف های جالبی برای گفتن دارند که خواندش را به شما دوستداران فرهنگ شهادت توصیه می‌کنیم.
  

خاطرات شهید فکوری
مهریه 50 هزارتومانی شهید فکوری برای همسرش
همسر شهید فکوری می‌گوید: این قدر در خانواده و فامیل ارتشی داشتیم که تا صحبت یک خواستگار ارتشی برای من شد،‌ مادربزرگم و دایی و عمه‌ام که در واقع به خاطر مرگ زود هنگام پدر و مادرم سرپرستی و نظارت کلی بر زندگی من داشتند، ندای مخالفت سر دادند. موضوع مدتی مسکوت ماند تا وقتی که تحصیلات شهید فکوری در آمریکا تمام شد و این بار خودش به خواستگاری آمد،‌ برای ازدواج خیلی بزرگ نشده بودم ولی از او خوشم آمد، ‌خانواده هم وقتی رضایت مرا دیدند،‌ چاره‌ای جز موافقت نداشتند. مهریه 50 هزارتومانی تعیین شد. سال 42 بود و مراسمی انجام گرفت و بعد از یک ماه نامزدی من به خانه شهید فکوری رفتم. 6 ماه بعد زندگی سیال ما شروع شد. 6 ماه بعد در فرودگاه مهرآباد سپری شد. سه سال هم در پایگاه شاهرخی همدان،‌ 3 سال در تهران، 8 سال در شیراز و .... همینطور زندگی‌مان در جاهای مختلف می‌‌گذشت.
انوش و آیدا به فاصله یک سال در همدان به دنیا آمدند و علی پسر کوچکم در شیراز. تا قبل از تولد بچه‌ها اغلب وقت ها که جواد ماموریت داشت، ‌من هم با او می‌رفتم ولی بعد از آن،‌ وقتی که برای ادامه تحصیل دوباره،‌ بورسیه آمریکا گرفت، تنها ماندم. ولی سال 56 که بایست دوره ستاد را در آمریکا می‌گذراند، ‌من و بچه‌ها هم با او رفتیم.
  
کار زیاد و .... شهادت
حجم زیاد کار به او اجازه استفاده از مرخصی نداده بود. برای همین درخواست 3 ماه مرخصی داد. قرار بود بعد از اتمام دوره، مدتی برای تفریح به سفر برویم. ولی با وقوع انقلاب. روز بعد از تمام شدن دوره به ایران برگشتیم. اسفند 57 بود. خانه و زندگی‌مان در شیراز بود ولی بعد از سه ماه به تبریز منتقل شد.
در تبریز درگیری با حزب خلق مسلمان آغاز شده بود و جواد فرمانده مقابله با آنها بود.
البته 48 ساعت او را گروگان گرفته بودند که با وساطت یک درجه‌دار نیروی زمینی که او را نشناختیم،‌ آزاد شد،‌ وقتی برگشت تمام تنش کبود بود،‌ زخم های عمیقی در پایش به وجود آمده بود. او در تبریز ماند و من و بچه‌ها در خانه‌ عمه‌ام در تهران مستقر شدیم.
بعد از ماموریت تبریز و سرکوب حزب خلق مسلمان به فرماندهی پایگاه یکم فرودگاه مهرآباد منصوب شد. بعد از یک ماه فرمانده نیروی هوایی شد و ما نیز با او به دوشان تپه منتقل شدیم. با شروع جنگ،‌ 20 روز خانه نیامد.
یک سال بعد از فرماندهی با حفظ سمت وزیر دفاع شد و یک سال و چند ماه وزیر بود و بعد مشاور عالی ستاد مشترک ارتش شد و بالاخره در 7 مهرماه سال 60 در راه برگشت از جبهه بر اثر سقوط هواپیما شهید شد.
  
گرایش شدید به اسلام
چهار، پنج سال مطالعات گسترده بر ادیان مختلف، باعث گرایش شدید او به اسلام شد. نماز به موقع، قرآن و روزه‌اش ترک نمی‌شد. آن موقع کسی به اسم تیمسار ربیعی فرمانده پایگاه شیراز بود. وی در ماه رمضان ساعت 10 صبح جواد را برای صرف نوشیدنی به دفترش دعوت کرده بود. می‌دانست جواد اهل روزه است. جواد هم نرفت. به او گفتم:‌ امسال،‌ سال درجه‌ات است. با ربیعی سر ناسازگاری نگذار. اما جواد تاکید کرد: دینم را به درجه و دوره نمی‌فروشم.
تیمسار ربیعی هم مرا دید و گفت: شوهر تو شب و روز من را گذاشته و به دینش می‌رسد. اغلب اوقات عادت داشتیم برای ناهار روز جمعه به باشگاه افسران در پایگاه برویم. پایگاه سه رستوران داشت که هرکدام مخصوص یک گروه بود. باشگاه افسران،‌ باشگاه همافرها و باشگاه درجه‌دارها. آخرین باری که به باشگاه رفتیم یک همافر به دلیل اینکه غذای رستوران‌های دیگر تمام شده بود، به باشگاه افسران آمد،‌ تیمسار ربیعی قبل از اینکه همافر شروع به خوردن کند ضمن اینکه از او می‌پرسید چرا به این باشگاه آمده، او را بلند کرد و سیلی محکمی به او زد، غذای ما به نمیه رسیده بود، جواد ما را بلند کرد و به خانه رفتیم و از آن به بعد دیگر به باشگاه نرفتیم.
جواد می‌گفت: تحمل این زورگویی‌ها را ندارم. در این مواقع، به خاطر اینکه خجالت آن فرد را بیشتر نکند سکوت می‌کرد.
  
سرپرست خانوارهای بیسرپرست بود
زیردست نواز بود. بعداز شهادتش فهمیدیم که سرپرستی5.6 خانواده را برعهده داشت. در پایگاه شیراز معماری به نام قبادی بود که برای نجات یک مقنی از چاه، خفه شد. جواد از آشپز رستوران خواسته بود از همان غذایی که تیمسار و افسران می‌خورند به خانواده قبادی هم بدهند و خودش پول آن را حساب می‌کرد. البته هیچ وقت به من نمی‌گفت. یک روز خانم قبادی به منزل ما آمد و موضوع را به من گفت و تاکید کرد: می‌خواهم شما هم راضی باشید. گفتم: آنچه سرهنگ فکوری می‌کند مورد قبول و رضایت من است.
  
ماجرای شهادت شهید فکوری
یکروز جواد هراسان به خانه آمد و گفت: ساک مرا ببند  می‌خواهم با تیمسار فلاحی به جبهه بروم. برخلاف همیشه نگران شدم و خواهش کردم نرود. به او گفتم: تو مدت ها در جبهه بودی، من و بچه‌ها دوری تو را زیاد تحمل کردیم. به خاطر بچه‌ها نرو، و او برخلاف همیشه شماره تلفنی داد و گفت: هر وقت کاری بود تماس بگیر ولی من باید بروم. سه‌شنبه قرار بود بیاید ولی دوشنبه زنگ زد و گفت: برگشت ما به تاخیر افتاده و پنجشنبه می‌آیم. آن شب نگرانی و دلشوره‌ام بیشتر شد و بی‌‌خوابی به سرم زد. صبح خواب ماندم و برخلاف همیشه اخبار ساعت 8 را گوش ندادم. هنوز خواب بودیم که یکی، یکی دوستانم به بهانه‌های مختلف به خانه ما آمدند و وقتی دیدند من از ماجرا خبر ندارم چیزی نمی‌گفتند.
حتی ظهر وقتی علی را از مدرسه آوردم متوجه حضور ماشین‌های متعدد دوستان و آشنایان نشدم که منتظر بودند بعد ازخبردار شدن من از ماجرا داخل خانه شوند تا اینکه پسر دایی‌ام که برادر شیری من بود، با من تماس گرفت و خبر را داد. جیغ کشیدم و بی‌هوش شدم. خیلی‌ها به دیدن من آمدند ولی بیشتر اوقات بی‌هوش بودم. حتی در دیدار با حضرت امام (ره) بی‌هوش شدم.



 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Fariborz تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

681

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 5 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 28 مهر 1385 13:51

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 105 مرتبه در 64 پست

توسط sir.mohammad » سه شنبه 23 آبان 1385 20:49

در تاریخ 26 اکتبر 1980 ( 4 آبان 1359 ) دو فروند تامکت نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران یکی به خلبانی سرگرد حذین و دیگری به خلبانی کاپیتان اخباری با دو فروند MiG 21-MF عراقی در شمال اهواز درگیر شدند .
حذین که اکنون یک سرتیپ است ماجرا را اینگونه یاداوری میکند :
ما بصورت ناشناخته به میگ 21 ها نزدیک شدیم .هواپیماهای ما فقط با موشک های AIM-7 اسپارو و AIM-9 سایندوایندر مسلح شده بود . بنابر ایم ما خیلی نزدیک شدیم . من یک موشک سایندوایندر را از فاصله نزدیکی شلیک کردم و وقتی که موشک به میگ عراقی اصابت کرد میگ عراقی سریعا به یک گلوله آتش عظیم تبدیل شد . من نمی توانستم از انفجار جلوگیری کنم . قسمت هایی از بدنه میگ عراقی به بال سمت چپ هواپیمای من و سپس به موتور سمت چپ برخورد کرد . چراغ های اعلام خطر آتش در تمام کاکپیت خاموش و روشن می شدند . من قدرت را در موتور سمت چپ از دست دادم و وقتی که به سمت چپ نگاه کردم دیدم که موشک های اسپارو و سایندوایندر که در زیر بال چپ نصب شده بود نیز جدا شده بودند . دودهایی که در اثر انفجار میگ ایجاد شده بود هواپیمای من را طوری پوشانده بود که گویی از میان گلوله آتش عبور کرده بودم .
در همان زمان هم پرواز من (Wing man ) با میگ دوم درگیر شد و آن را با شلیک دو سایندوایندر ساقط کرد . او بعدا گفت که وقتی دیده که هواپیمای من را در نزدیکی و طرف دیگر انفجار دیده فکر کرده که هواپیما باید به طرز بدی سوخته باشد و خدمه باید مرده باشند .
دو میگ دیگر عراقی هم در آن نزدیکی بود ولی انها بمب های خود را همانجا رها کردند و به طرف عراق برگشتند . این از خوش شانسی ما بود و من هنوز با کنترل تامکت مشکل داشتم . کاپیتان اخباری پیشنهاد کرد که در اهواز یا دزفول فرود بیاییم ولی من قبول نکردم . هر دو این فرودگاهها به زودی به دست عراقی ها می افتاد و من نمی خواستم که مسئول افتادن تامکت به دست عراقی ها باشم . بنابراین تصمیم گرفتیم که به خاتمی (پایگاه اصفهان اکنون شهید بهشتی ) برگردیم . جایی که می شد هواپیما را تعمیر کرد یا از آن به عنوان منبع قطعات یدکی برای دیگر هواپیما ها استفاده کرد . اگر هم رسیدن به پایگاه امکان پذیر نبود می تونستیم که اجکت کنیم و هواپیما را توی کویر رها کنیم . علی رغم اینکه هواپیما خسارات شدیدی دیده بود و به سختی قابل کنترل بود موفق شدیم که به پایگاه خاتمی برگردیم . آن تامکت بعدها تعمیر شد و به سرویس برگشت .

منبع :
http://www.ospreypublishing.com/title_d ... ew=extract


یک توضیح : در متن سرتیپ حذین گفته است که به دلیل اینکه فرودگاههای دزفول و اهواز به زودی به دست دشمن می افتاد با فرود در آنها موافقت نکردم ولی همانطور که می دانید دلاورمردان پایگاه چهارم شکاری دزفول (پایگاه وحدتی) در گردان های 41 و 42 و 43 شکاری با F-5-E/F های خود تا آخرین روز جنگ مرد و مردانه در مقابل دشمن بعثی ایستادگی کردند . همچنین نباید از قدرت عظیم مردم کشورمان که در قالب ارتش سپاه و بسیج به دفاع از کشور و مقابله با دشمن پرداختند غافل شد .
روح همه شهدایی که جان خود را فدای ایران اسلامی کردند شاد .

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب sir.mohammad تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

681

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 5 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 28 مهر 1385 13:51

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 105 مرتبه در 64 پست

توسط sir.mohammad » سه شنبه 30 آبان 1385 15:13

شهید سرهنگ خلبان اسد ا... فرهمند فر در سال 1326 در اردبیل به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا پایان دوره دبیرستان در زادگاه خود گذراند . وی در سال 1345 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی ارتش شد که بعد از گذراندن دوره های مقدماتی پرواز در ایران برای دوره عالی و تکمیلی به آمریکا اعزام گردید که با دریافت نشان خلبانی و سربلند به ایران بازگشت. وی به جرگه خلبانان اف 4 وارد شد.شهید سرهنگ خلبان فرهمندفر در طول دوران خدمت خود بارها به خاک دشمن هجوم برد و از حریم هوایی ایران دفاع کرد تا اینکه در تاریخ 6/12/1366 در یک عملیات رزمی مورد اصابت موشک قرار گرفت که ناگریز به خروج اضطراری از هواپیما شد و به شدت زخمی شد و بعد از آن از گردان شکاری به گردان ترابری منتقل شد .سرانجام این خلبان شجاع در تاریخ 19 بهمن 1365 هنگامی که با هواپیمای فالکن از فرودگاه مهرآباد به سمت پایگاه پنجم شکاری امیدیه در پرواز بود دچار سانحه شد و در نزدیکی پایگاه پنجم شکاری به شهادت رسید.

یادش گرامی باد.





 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

گویند به همه مردم عالم گله خویش
                                پیش كه روم من كه ز عالم گله دارم

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب sir.mohammad تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

681

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 5 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 28 مهر 1385 13:51

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 105 مرتبه در 64 پست

توسط sir.mohammad » پنج شنبه 2 آذر 1385 19:00



هدف، انجام يك ماموريت جنگي بود، نيروهاي عراقي در پشت سردشت پياده شده و در حال تجهيز خود بودند. آنها قصد حمله داشتند و اينكه به طرف سردشت بيايند. از طرفي قرار بود نيروهاي سپاه پاسداران در آنجا عملياتي انجام دهند و ما مأموريت داشتيم كه از عمليات آنها پشتيباني كنيم.
پرواز را شروع كرديم، شهيد بايايي طي مسير از كابين عقب راهنمائيهاي لازم را انجام مي‌داد و مسيرها و نشانه‌هاي معابر، پل، ارتفاع و يا جاده‌ها را به من نشان مي‌داد.
وارد خاك دشمن شديم، نزديك هدف قرار گرفتيم، كار اوج‌گيري را آغاز كرديم و بعد روي هدف شيرجه رفتيم، در يك آن بمب‌ها را روي هدف ريختيم، انگار همه به هدف خورده بود، در حال بازگشت ديديم كه هدف به طور كامل منهدم شده است، و ما در پوست نمي‌گنجيديم.
برگشتيم. در مسير برگشت، يك فضاي بسيار سرسبزي بود كه حالت معنويت و روحانيت خاصي به آدم مي‌داد. بابايي نگاهي به منطقه فوق كرد و در حال شكرگزاري بود، بخاطر موفقيتي كه بدست آورده بوديم تكبير مي‌گفت و با خداي خود گفتگو مي‌كرد، در همين حال ناگهان انفجاري در هواپيما رخ داد و همه ي اوضاع را به هم ريخت…
سرتيپ خلبان، علي محمد نادري، همرزم شهيد عباس بابايي است، كسي كه در آخرين پرواز عقاب جبهه‌ها او را همراهي مي‌كرد.

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
او از آخرين پرواز عاشقانه بابايي مي‌گويد، روايتي كه در تاريخ ثبت خواهد شد، تا آيندگان بدانند بر ياران خميني(ره) و انقلاب بزرگشان چه گذشت؟
او ادامه مي‌دهد: با صداي انفجار، صداي بابايي هم خاموش شد و من همچنان در فكر هدايت و كنترل هواپيما بودم، عليرغم اينكه خود نيز از چند ناحيه زخمي‌شده بودم، اجباراً از ارتفاع پايين آمدم، در آن لحظه و در لابلاي دره‌ها، در حال برخورد با ارتفاعات بوديم كه با خواست خدا و معجزه آسا، از آن وضعيت خارج شديم.
بعد از گذراندن وضعيت فوق، تصور اوليه‌ام اين بود كه بابايي دسته «صندلي‌پران» را كشيده و يا اشتباهي صورت گرفته و دسته صندلي‌پران كشيده شده و ايشان هم با آن پايين پريده است.
از طرفي هم هر چه كه از طريق تلفن داخلي او را صدا مي‌زدم، جز سروصداي شديد باد، صداي ديگري را نمي‌شنيدم، لذا اين تصور هم برايم پيش آمد كه بايايي به هر دليلي، از كابين بيرون پريده است، تا اينكه آيينه‌اي كه در كابين جلو تعبيه شده است را تنظيم كردم كه وضعيت كابين عقب را ببينم، وقتي آيينه را تنظيم كردم، متاسفانه ديدم كه «صندلي‌پران» كه بايد خلبان را از كابين بيرون ببرد، سرجايش است و چتر نجات خلبان هم پاره شده است، آنجا بود كه به اين واقعيت پي بردم كه بابايي با صندلي بيرون نرفته است.
سرتيپ نادري، در حالي كه بعض گلويش را گرفته و اشك در چشمانش جاري مي‌شود، ادامه مي‌دهد: خلاصه هواپيما را به سمت پايگاه هدايت كردم، همه چيز براي نشستن مهيا شده بود، هواپيما را با تدابير خاص متوقف كردم، بلافاصله رفتم سراغ كابين عقب، ديدم متأسفانه كابين تقريبا كاملا متلاشي شده و شي‌اي به گلوي بابايي اصابت كرده و شاهرگش را پاره كرده است، قفسه سينه‌اش شكسته شده بود و وضع او طوري بود كه چنانچه اگر در همان لحظه اصابت هم به بيمارستان منتقل مي‌شد، بدليل خونريزي شديد در قفسه سينه و سيستم تنفسي‌اش امكان نجاتش نبود، لذا به احتمال قوي بابايي در دم به شهادت رسيده بود.
عباس در سال 1329 در محرومترين منطقه در قزوين، ديده به جهان هستي گشود، آن هم در خانواده اي كه با عشق امام حسين (ع)، عباس و زينب (س) روزگار گذرانيدند..
پدر بزرگوار عباس را همه به عنوان تعزيه‌گرداني مي‌شناسند كه سالها عمر و زندگي خود را وقف اين همايش بزرگ مذهبي كرده و صحن حياط خانه‌شان در خيابان سعدي، منزلگه دوستداران حسين (ع) و ياران باوفاي او بود.
عباس هم در چنين محيط عارفانه اي بدنيا آمد و با نقش‌هاي مختلفي كه در برنامه‌هاي تعزيه اجرا مي‌شد، تا حقانيت ائمة اطهار (ع) را در طول تاريخ به ثبت برساند، عجين شد، او بعضاً در تعزيه‌ها هم نقش مي‌گرفت، تا در پاسداري از خون سالار و سيد شهداي كربلا، از آن بهره ببرد.
صديقه حكمت، همسر شهيد بابايي مي‌گويد: عباس به تعبير من، سربازي واقعي براي اسلام و ولايت بود و همة خصوصيات يك سرباز فدايي را داشت.
او هميشه تأكيدش بر اين بود كه ما و همة هستي ما، در مقابل آن سرمايه ارزشمندي كه بايد حفظ شود، خيلي كم ارزش است و آنچه كه به جان ما اهميت و ارزش مي‌بخشد، اين است كه آن را به عنوان بهاي بقاي اسلام بپردازيم!
و شهيد بابايي چه زيبا با ايثار جان خود، بهاي بقاي اسلام و ارزشهاي انقلاب اسلامي‌را پرداخت.
بابايي، عقاب تيزپرواز آسمانهاي ايران اسلامي، با آسمان الفتي عجيب داشت و دل به تقدير سپرده بود، تقديري كه قطعاً در آسمان رقم مي‌خورد، آسماني كه آماده بود تا روزي شاهد يكي از شكوهمندترين حماسه‌هاي جاويد باشد، حماسه‌اي كه با وداع بايايي رقم خورد.
او خلبان شدن خود را از عنايات خداوندي دانسته و در خصوص نحوة پايان دوره خلباني و قبولي در اين دوره مي‌گويد: دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ ولي به خاطر گزارش‌هايي كه در پرونده خدمتي‌ام درج شده بود تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي‌دادند؛ تا سرانجام روزي به دفتر رييس دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود. ژنرال آخرين فردي بود كه مي‌بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم در امر خلباني اظهار نظر مي‌كرد.
او پرسشهايي كرد كه من پاسخش را دادم. از سؤالهاي ژنرال بر مي‌آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت؛ زيرا احساس مي‌كردم كه رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه‌هايي كه براي آينده‌ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران باز گردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود، با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم؛ وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي‌توانستم نماز را اول‌وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي، بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي‌خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد.
به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه در آنجا بود به زمين انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم و يا بشكنم؟ بالاخره گفتم نماز را ادامه مي‌دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد.
سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي‌نشستم از ژنرال عذرخواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي‌كردي؟
گفتم: عبادت مي‌كردم.
گفت: بيشتر توضيح بده.
گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعتهايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت زمان آن فرا رسيده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.
ژنرال با توضيحات من در اتاق سري تكان داد و گفت: همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اينكه راجع به همين كارهاست. اين طور نيست؟
پاسخ دادم: آري همين طور است.
او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده است. با چهره‌اي بشاش خودنويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده‌ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام‌آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي‌گويم. شما قبول شديد. من براي شما آرزوي موفقيت دارم.
من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من اعطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.
از آنچه كه در خصوص ويژگي‌هاي اين شهيد بايد گفت، همين بس كه مقام معظم رهبري فرمودند: «او – شهيد بابايي – هيچگاه به مصالح خود فكر نمي‌كرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدنظر داشت، او فرمانده‌اي بود كه با زيردستان بسيار فروتن و صميمي بود، اما در مقابل اعمال بد و زشت، خيلي بي‌تاب و سختگير بود.»
شهيد عباس بابايي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، فعاليتهاي انقلابي خود را گسترش داده و در هفتم مرداد سال 1360 به درجه سرهنگ دومي ارتقا يافته و فرماندهي پادگان هشتم شكاري اصفهان را بعهده گرفت.
وي در نهم آذرماه سال 1362 به درجه سرهنگ تمامي ترفيع يافت و به معاونت عملياتي فرماندهي نيروي هوايي منصوب و عازم ستاد فرماندهي تهران شد.
بابايي را در طول دفاع مقدس با ويژگيهاي منحصر به فردش مي‌شناسند، سربازي عاشق و شيفتة امام (ره) و گوش به فرمان او، رزمندة بسيجي و مخلصي كه فرامين رهبر انقلاب را با جان و دل پذيرفته و هميشه آمادگي دفاع از ميهن اسلامي و ستيز با دشمنان انقلاب و اسلام را داشت.
خانم حكمت، همسر گرانقدر شهيد بابايي در خصوص دست‌بوسي امام، توسط عباس مي‌گويد: آن روز عباس را كه ديدم خيلي پرشوق و ذوق بود و صورتش از فرط خوشحالي برافروخته شده بود، از علت خوشحالي‌اش كه پرسيدم، گفت: امروز با عزيزترين كس دنيا ديدار دارم.
او بعد از ديدار با حضرت امام، شور و حال عجيبي پيدا كرده بود، به طوري كه ديدار با امام براي هميشه عمرش سرمايه‌اي شد كه تا آخرين لحظات زندگي، از آن لحظات و آن روز به عنوان شيرين‌ترين روز حيات خود نام مي‌برد.
شهيد بابايي در طول سالهاي دفاع مقدس، با روحية تلاش، ايثار و شهادت‌طلبي كه داشت با بيش از 3 هزار ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگي، قسمت اعظم عمر خويش را در طول اين سالها، يا در پرواز‌هاي عملياتي و يا در چهره و هيأت يك بسيجي متواضع در قرارگاهها و جبهه‌هاي جنگ تحميلي در غرب و جنوب كشور سپري كرد.
او چهره آشناي بسيجيان و يار وفادار فرماندهان قرارگاههاي عملياتي بود. چهره‌اي كه با عنوان نامش، لرزه بر تن دشمنان افتاده و به گفتة خواهرش: وقتي عباس به شهادت رسيد، راديو آمريكا اعلام كرد: «جوانترين ژنرال دنيا كشته شد.»
بابايي از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد تا اثبات كند ياران روح الله بيمي از مقابله با دشمنان انقلاب و اسلام ندارند.
داستان زندگي شهيد بابايي به عبارتي، داستان يك انقلاب است كه حوادث گوناگوني را در خود جاي داده است. پرداختن به مجموعه حوادث دوران زندگي اين يادگار امت، انسان را ناخودآگاه از ذكر حوادث ديگر غافل مي‌كند، انقلابي كه در سير تحولات و دگرگونيهايش، خصلت‌ها و سيرتهاي طاغوتي رنگ باخته و ارزشها و آداب الهي احيا مي‌شوند.
در خصوص آخرين وداع و ديدارش با عباس مي‌گويد: ديدار آخر ما در مسجد الهادي(ع) بود، آنجا به همراه ديگر اعضاي كاروان عازم به حج بوديم، البته قرار براين بود كه عباس هم با ما به سفر حج بيايد، اما بدليل شرايط حساسي كه وجود داشت، ايشان از من خواست كه بروم و او نيز بعدا به ما ملحق خواهد شد.
آنروز، عباس هم براي مشايعت آمده بود و در آخرين لحظات خداحافظي از من مكرر مي‌خواست: وقتي به حضور حضرت رسول اكرم (ص) رسيدم، اين 3 خواسته او را از حضرتش بخواهم: اول سلامتي امام، دوم عاقبت به خيري جوانان و مملكت و سوم اتمام جنگ با پيروزي اسلام.
در دقايق خداحافظي در مسجد، يك مداح بود كه داشت مداحي مي‌كرد، عباس هم روبرويش ايستاده بود، ناگهان مداح در ميان تعجب و حيرت همه، با صداي بلند گفت: «براي شادي روح شهيد عباس بابايي صلوات»!
اين نكته براي حاضرين غير قابل تحمل بود، عده اي به او اعتراض كردند و آن بنده خدا هم قسم خورد كه اين كلام ناخودآگاه از زبانش خارج شده و مي‌گفت: من خودم هم عباس را روبروي خودم مي‌ديدم، اما نمي‌دانم چه شد كه اين كلام را به زبان آوردم!
او ادامه مي‌دهد: عباس خيلي كم در مورد مأموريت‌هايش صحبت مي‌كرد، اما يكبار او را خيلي نگران ديدم، علت را پرسيدم، گفت: «نگرانيم از اين بابت است كه چرا هنوز لايق شهادت نشده‌ام»!
سرلشگر عباس بابايي، معاون عملياتي نيروي هوايي، 15 مرداد سال 66، درست ظهر روز عيد قربان بود كه نه در صحراي سوزان عربستان، بلكه در آسمان نيلگون پر رمز و راز الهي، پرواز را جاودانه ساخت.
او كه در آخرين كلام‌ها، خطاب به همرزم آخرين پروازش گفته بود: «نگاه كن! اينجا مثل بهشت است، مي‌بيني؟ الله اكبر! الله اكبر…»، چه زود و در سن 37 سالگي خاموش شد تا عاملي براي بيداري نسل امروز و فرداهاي ايران اسلامي باشد..
و چه زيبا گفت، مقام معظم رهبري در وصف او كه: «اين شهيد عزيز يك انقلابي حقيقي و صادق بود و من به حال او حسرت مي‌خورم و احساس مي‌كنم كه در اين ميدان عظيم و پر حماسه، از او عقب مانده‌ام»!
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

گویند به همه مردم عالم گله خویش
                                پیش كه روم من كه ز عالم گله دارم

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب sir.mohammad تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Major I

Major I



no avatar
پست ها

53

تشکر کرده: 122 مرتبه
تشکر شده: 6 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 7 اردیبهشت 1385 00:55

آرشيو سپاس: 194 مرتبه در 25 پست

توسط Taghdir » سه شنبه 7 آذر 1385 00:55

نقشه ی ابلیس
خاطره ای از سرگرد خلبان ع - ن
منبع : کتاب "آذربال"


                       لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


تقریبا مدت دو ماه از شروع جنگ تحمیلی می گذشت. دشمن به سرعت در داخل خاک ما پیشروی کرده و مواضعی را در استانهای غربی کشور وخوزستان متصرف شده بود و بر حفظ آنها پافشاری می کرد. البته در طول این دو ماه، نیروی هوایی، نقش بسیار موثری در متوقف کردن دشمن در زمین و هوا انجام داده بود.

آن روز صبح، فرمانده ی پایگاه، مرا به پست فرماندهی پایگاه احضار کرد. او هنوز مدت زیادی را به عنوان فرمانده در این پایگاه مهم هوایی نگذرانده بود که جنگ  را با ابعاد وسیع و گسترده آن تجربه می کرد. وقتی وارد شدم، چهره اش قدری درهم بود و من می دانستم که بسیار خسته است. در تمام طول این دو ماه، او درپست فرماندهی، حضور مداوم داشته و از نزدیک، عملیات هوایی را هدایت کرده بود. من ندیده بودم که لباس پروازش را از تن در آورده و یا حتی یک شب را در منزلش استراحت کرده باشد. مردی بسیار مقاوم و پرکار بود؛ تا آنجا که من شخصا در مقابل خستگی ناپذیری اش احساس ضعف می کردم. او با توجه به وضعیت شغلی ام و نیز آشنایی قبلی، نسبت به من اطمینان خاصی داشت و گاهی با در میان گذاشتن مطالب بسیار مهم در مورد نحوه ی اداره ی امور پایگاه و حتی مکنونات قلبی خود در مورد خلبانان و ماموریتهای جنگی، با من مشورت می کرد.

آن روز در حالی که او از عدم هماهنگی بین پایگاههای هوایی و دریایی در عملیات و ماموریتهای چند روز گذشته بسیار ناراحت بود، به من خطاب کرد که به اتفاق یکی دیگر از همکاران، در جلسه ی عملیاتی مشترک دریایی و هوایی آن روز شرکت کنم و ضمن مطلع نمودن فرمانده ی یگان دریایی از نقطه نظرات ایشان، پایه و اساس طرح عملیاتی مشترکی را ( بر اساس دستورالعملهای موجود ) بنا نهاده، جوانب کار را مورد بررسی قرار دهیم. همچنین نکاتی را در مورد روحیات افسران طرح و عملیات دریایی یادآوری و راهنماییهای لازم را در زمینه ی حفظ نیروهای رزمی و جنگنده ها در تداوم عملیات ابلاغ کرد. سپس من به اتفاق همکارم، به عملیات نیروی دریایی رهسپار شدیم.

در جلسه ی آن روز، ابتدا فرمانده ی نیروی رزمی مستقر در منطقه ، حاضر شد و نظرات خویش را بیان کرده و بقیه ی کار و مباحثات را به ما و افسران طرح و عملیات خود واگذار کردند. آنها یک بار بدون هماهنگی با یگان هوایی ، سکوهای صدور نفت "البکر" و "الامیه" عراق را در بخش شمالغربی خلیج فارس، توسط توپخانه ی ناو جنگی "رستم" و نام دیگری ( که نامش در خاطرم نیست ) مورد بمباران ساحلی قرار داده و به سرعت مراجعت کرده بودند. به نظر همه ی صاحبنظران، این کار جسورانه، یعنی به توپ بستن دو اسکله ی بزرگ در میان آبهای خلیج فارس با ناوهای جنگی و بدون پشتیبانی هوایی، یک ریسک خطرناک و آن هم فقط برای یک بار قابل انجام بود.

نیروی دریایی این بار می خواست اسکله ها را تصرف کند و پرسنل نظامی مستقر بر آنها را که با استفاده از سیستمهای رادار و استراق سمع، مزاحمتهایی برای رزمندگان هوایی و دریایی ایجاد کرده بودند، اسیر و حضور آنها را خنثی کرده، این پایگاه مهم دشمن را از سر راه عملیات هوایی و دریایی بردارد. بخش وسیعی از عملیات و مسیرهای پروازی پایگاه هوایی ما که قصد نفوذ به داخل خاک عراق را داشتند، در نزدیکی این دو اسکله ی بزرگ و عظیم انجام می شد و توسط پرسنل و سیستمهای مستقر بر روی آنها کشف و گزارش میگردید. هواپیماهای ما، پیش از این ، چند بار این اسکله ها را مورد حملات و بمبارانهای هوایی قرار داده و سیستمهای صدور نفت و بارگیری نفتکشها را به طور کامل از کار انداخته بودند.

دراین جلسه، کلیه ی راهکارهای مربوط به عملیات دریایی علیه سکوهای مزبور بررسی شد. هواپیماهای شکاری ماموریت یافتند تا زیر نظر ایستگاههای رادار، منطقه ی امنی را بر روی این سکوها ایجاد کنند و مزاحمتهای نیروی هوایی عراق را خنثی کنند، تا یگانهای شناور بتوانند با سرعت و اطمینان خاطر لازم، سکوها را تصرف و پرسنل آن را تخلیه کنند. ناوچه های جنگی "اوزا"ی دشمن نیز که با توانایی شلیک موشکهای سطح به سطح"استیکس" ، خطری بسیار جدی علیه شناورهای خودی بودند، در صورت ایجاد تهدید می بایستی توسط موشکهای هوا به سطح هواپیماهای شکاری خودی نابود و یا عملیات آنها در یک خط امن ( که همان فاصله ی موثر برد موشکهای سطح به سطح آنها بود ) متوقف شود.

مراحل مختلف طرح نویسی، در روزهای بعد نیز با شرکت افسران دریایی و هوایی انجام گردید و طرح برای انجام عملیات ، آماده و از طریق عوامل مربوط ابلاغ گردید. در بین افسران دریایی، ناخدایی بود که به شوخی او را "ابلیس" صدا می زدند. البته این لقب نامانوس که ظاهرا به واسطه ی هوش سرشار او و نظریات و طرحهای جنگی بسیار خشن و ویران کننده ای که ارائه می کرد، سالهای قبل از طرف همکارانش به او داده شده بود. او نسبت به این عملیات ، بسیار خوشبین بود و عقیده داشت که فرماندهان نیروهای عراقی موجود در منطقه ، بسیار یکسونگر هستند و با وحشتی که از سیستم سلسله مراتب خود دارند، چنانچه در دامی در شمالغربی خلیج فارس گرفتار آیند، تمام بضاعت  جنگی خود را که از نظر دریایی بسیار محدود واز نظر هوایی قابل توجه نبود، بکار می گیرند و با توجه به نابرابری نیرو در منطقه، ما قادر خواهیم بود بخش اعظم نیروهای آنها را نابود کنیم. او پیش بینی می کرد که اگر ارتش عراق در آینده صاحب نیروی دریایی قدرتمندی باشد، به اتفاق هواپیماهای شکاری، عرصه را بر نیروهای نظامی و غیر نظامی جمهوری اسلامی ایران در خلیج فارس تنگ خواهند کرد. باید اعتراف کنم که این بار، طرح عملیات جدید نیز از تفکرات او و فرمانده ی نیروی رزمی الهام گرفته بود.

به هر حال صبح زود روز موعود، هواپیماهای شکاری رهگیر، یکی پس از دیگری به پرواز در می آمدند و من نگران بودم که مبادا پرسنل فنی و نگهداری هواپیما نتوانند تعداد هواپیماهای مورد نیاز در این عملیات را فراهم کنند. آماده کردن موشکهای راداری و حرارتی و نصب آنها بر روی هواپیما، مستلزم انجام بازدیدها و آزمایشات فنی متعدد و وقت گیر در هر مرحله از کار بر روی آنها بود. از طرفی ، پرسنل متخصص موشک، درگیر سوار کردن موشکهای هوا به زمین بر روی سایر هواپیماها نیز بودند و کارشان فوق العاده زیاد بود. رئیس بخش تعمیرات و نگهداری موشک را نسبت به حساسیت اوضاع عملیاتی توجیه کردم و خود به پست فرماندهی رفتم تا از آخرین اوضاع منطقه مطلع شده ، آخرین دستورهای فرمانده ی پایگاه را دریافت کنم. فرمانده ی پایگاه ( با همان روحیه ی قبلی که گفته شد ) اندکی عصبانی پشت میز نشسته بود و به مکالمات رادیویی هواپیماها گوش می داد. به محض دیدن من گفت: "حواست را جمع کن. نیروی دریایی در حال درگیری با ظرفیت بیشتر از مقدار توافق شده است و به نظر می رسد که دشمن از عملیات مطلع شده و فعلا آثار و علائم الکترونیکی ناوچه های "اوزا" در مدخل "خور عبدالله" و اطراف "فاو" ردیابی شده. ممکن است تا غروب درگیری ادامه یابد و نیاز به هواپیماهای مجهز به موشکهای هوا به زمین زیاد باشد."

در عین حالی که سعی می کردم دستورها را دریافت کنم ، یک گروه تعمیراتی را به کمک متخصصان موشک و گروه مجهز دیگری را به یاری پرسنل نگهداری هواپیما، برای به پرواز در آوردن آنها اعزام کردم و دستورهای لازم را به سرپرستان مربوط ابلاغ کردم. فرمانده ی پایگاه دستور داده بود که علاوه بر هواپیماهای "اف-14" که نقش دفاعی منطقه را به عهده داشتند، هواپیماهای "اف-4" مجهز به موشکهای هوا به سطح حتما به همراهی یک فروند "اف-4" دیگر که مجهز به موشکهای هوا به هوا باشد ، پرواز کنند تا در صورت درگیری نزدیک هوایی و هجوم شکاری رهگیرهای عراقی، ماموریت اصلی (منهدم کردن شناورهای دشمن ) انجام شود و کار درگیری و نبرد هوایی ، به هواپیماهای دفاع هوایی واگذار گردد. این روش، با توجه به تعداد سورتی انجام شده تا آن وقت که حدود ساعت 9 صبح بود ، بسیار سنگین و خارج از تواناییهای معمول گردان نگهداری می نمود؛ با این همه چاره ای نبود.

در همین لحظه ، خلبانی روی رادیو، هیجان زده و به رمز فریاد زد "زیره بفرستید ، زیره بفرستید!"(1)

فرمانده ی پایگاه بلافاصله دستور اعزام آنها را صادر کرده، به من گفت : "خودت هم لباس ضد فشار را به تن کن و آماده باش؛ حتما پرواز به تو هم خواهد رسید."
به سرعت خود را به پای هواپیماهای آماده رساندم و از آمادگی آنها اطمینان حاصل کردم. سپس به شعبه ی تجهیزات پروازی رفتم و چتر و کلاه و لباس ضد فشار را گرفتم و مجددا به پست فرماندهی آمدم. مطلع شدم که ناوچه ی "پیکان" در وضعیت بدی گرفتار شده و گویا در تیر رس موشک ناوچه های "اوزا" قرار دارد و درخواست کمک کرده است. تا آن لحظه ی یک ناوچه ی اوزا، مورد اصابت موشکهای ما قرار گرفته و همچنین یک فروند هواپیمای شکاری دشمن ، به قعر آبهای نیلگون خلیج فارس سقوط کرده بود. دشمن ، مبهوت از نتایج در گیری، چند فروند ناوچه ی جنگی و یک نفربر عظیم الجثه را برای نجات پرسنل ناوچه ی منهدم شده که بر روی آب شناور بودند ، اعزام کرده بود. در آن لحظه، به یاد حرفهای "ابلیس" افتادم . او واقعا بینشی عمیق و درک صحیحی از توسعه ی درگیریهای دریایی داشت.

ساعت حدود 11 صبح بود که نوبت پرواز به من رسید. توجیه مختصری با خلبانان همپروازم داشتیم و به همراهی دو تن از خلبانان شجاع نیروی هوایی، که باید آنها را تحت پوشش قرار می دادم تا به راحتی موشکهای هوا به سطح خود را نثار شناورهای دشمن کنند، با عجله هواپیما را روشن کردیم سپس وارسیهای لازم قبل از پرواز را انجام داده ، با فاصله ی زمانی اندکی ، باند پروازی را ترک کردیم و در ارتفاع بسیار پست ( حدود 50 پا بالاتر از سطح آب ) به سوی منطقه ی درگیری روان شدیم.

فرمانده ی دسته ی پروازی ، سرعت را حدود 400 نات و ارتفاع را 20 پا بالای سطح آب نگه داشت من فرصت را مغتنم شمرده، سوئیچهای موشک و رادار و مسلسل هواپیما را تنظیم کردم. خلبان کابین عقب، که از خلبانان برجسته و شجاع و با دانش پروازی عالی بود ، به من یاد آور شد که دوفروند هواپیما را روی صفحه رادار خود و در فاصله 80 مایلی می بیند. نگاهی به صفحه ی رادار و نگاهی به عوارض ساحلی که از دور نمایان بود، انداخته ، با مقایسه ی اوضاع حدس زدم که هواپیماهای خودی هستند. اندکی از هواپیمای همپروازم فاصله گرفتم تا آزادی مانور و عملیات بیشتری داشته باشم. درهمین لحظات ، به نزدیکی سکوهای نفتی مذکور رسیدیم که مانند دو اژدها بر روی آبهای خلیج فارس دیده می شدند؛ اما دو اژدهای خاموش!

فرمانده ی دسته شروع به افزایش ارتفاع کرد و با افسر رابط هوایی که یک خلبان مستقر بر روی ناوچه ی پیکان بود، تماس حاصل شد. مختصرا شرح درگیریها را داد و معلوم شد که تاکنون چند فروند هواپیمای دشمن توسط شکاریهای رهگیر خودی سرنگون شده اند و دو ناوچه ی اوزا و همچنین یک نفربر هزار تنی، بر اثر شلیک موشکهای هوا به سطح شکاریهای خودی منهدم شده و در حال سوختن هستند. ناوچه ی پیکان ، خود به منظور احتراز از اصابت موشکهای استیکس ، در پناه اسکله ی البکر و در موقعیت آماده باش کامل جنگی قرار داشت.

معلوم بود که عملیات بسیار موفقیت آمیز بوده است و دشمن برای حفظ آبروی خود و اینکه به فرماندهان و سلسله مراتب فرماندهی خود ثابت کند که تا آخرین گلوله جنگیده است، بصورت حماقت آمیزی تمام بضاعت دریایی خود را روانه ی میدان کرده بود.

صدای ناخدا "همتی" ، فرمانده ی ناوچه ی همیشه جاوید پیکان ، که با غرور و افتخارفراوان و آرامش و وقار خاصی صحبت می کرد، حاکی از اعتماد به نفس و شجاعتی بی نظیر بود. از او خواستم که چنانچه شناوری از دشمن را شناسایی کرده و در رادار خود دارد، اعلام کند. پاسخ منفی بود. ما با سرعتی حدود 500 نات و در ارتفاع 4000 پایی از فراز سکوها گذشته ، به جستجوی شناورهای احتمالی دشمن پرداختیم. در فاصله ی شاید حدود 10 مایلی سکوها ، یکی شناور در حال سوختن بود و با توجه به دودی که از آن برخاسته بود، معلوم می شد که در حال غرق شدن است و یا ماده ی سوختنی دیگر درآن وجود ندارد. برابر گزارش فرمانده ی ناوچه ی پیکان ، باید نفرات شناورهای عراقی که اجبارا ناوهای خود را ترک کرده و بر روی آب فراوان بودند، ازآب گرفته می شدند.

ادامه ی مسیر ما در ارتفاع پست ، به دهانه ی "خور عبدالله" و نزدیکی بندر"فاو" رسید و از آنجا نیز تا مدخل ورودی "ام القصر" پیش رفتیم. کاملا مشهود بود که دشمن در این منطقه تسلیم شده است؛ نه از هواپیماها( که پایگاه آنها فاصله ی چندانی تا منطقه ی نبرد نداشت ) و نه از ناوچه های حیرت انگیز اوزا خبری نبود و عرصه ی نبرد کاملا در اختیار دلاورمردان ما بود. در یک لحظه ، ناوچه ی پیکان، به دلیل دریافت علائم الکترونیکی یک ناوچه ی اوزا در حوالی سکوهای البکر و الامیه در خواست پشتیبانی هوایی کرد او از سکو جداشده و در حال بازگشت به سوی پایگاه دریایی خود بود. دراین شرایط، امکان مراجعت و الحاق مجدد به سکو برایش میسر نبود و اکنون در برابر تهدید آن ناوچه ی اوزای لعنتی و موشکهای سطح به سطح استیکس ، بسیار آسیب پذیر شده بود. در خواست او بسیار جدی بود و اظهار می کرد که در تیررس موشکهای ناوچه ی مذکور قرار گرفته و علائم قفل راداری را بر روی خود دریافت داشته است.


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

فرصت بسیار کم بود. حداقل، زمانی معادل 5 دقیقه لازم بود تا ما خود را بر فراز سکوها بیابیم. با گردش به چپ و با حداکثر سرعت، به سوی سکوها حرکت کردیم. فرمانده ی دسته که مجهز به موشکهای هوا به سطح "ماوریک" بود، اندکی ارتفاع گرفت تا در بهترین شرایط ممکن برای شلیک قرار گیرد. علیرغم این که رادار هواپیمای ما برای ماموریت هوا به هوا تنظیم شده بود ، به همکارم گفتم که آن را در وضعیت هوا به زمین قرار دهد تا شاید ما بتوانیم شناور دشمن را زودتر شناسایی کنیم. وضعیت خیلی بغرنج شده بود و فرمانده ی پیکان مرتبا درخواست کمک می کرد. ما هم با حداکثر سرعت به سمت او روان بودیم ؛ اما هنوز نتوانسته بودیم ناوچه ی دشمن را کشف کنیم. در همین حین، افسر رابط هوایی مستقر در ناوچه، خبر انهدام یک موشک استیکس توسط توپخانه ی ضد هوایی ناوچه ی پیکان را اعلام کرد. واقعا خطری بسیار سهمگین از آنها گذشته بود و ما هنوز در جستجوی ناوچه ی دشمن بودیم. اکنون دیگر برفراز سکوها رسیده بودیم و ارتفاع بسیار مناسبی برای انجام حمله هوایی به ناوچه ی دشمن داشتیم؛ اما دیگر دیر شده بود.
ناوچه را در فاصله ی کمی، در بخش غربی سکوی البکر شناسایی کردیم. گویا آخرین تیر ترکش او، با شلیک آخرین فروند موشک سطح به سطح، کار ناوچه ی پیکان را ساخته بود. ناگهان قلبم فشرده شد. بر روی ناوچه ی پیکان دو نفر ازدوستانم نیز حضور داشتند. یکی ، خلبان رابط هوایی بود و دیگری افسر دریایی جوان و خوش سیمایی به نام "سعید" که همواره در مراحل طرح نویسی این عملیات، فعالانه حضور داشت و به حرفه ی خود به گونه ی غریبی عشق می ورزید. ازاینکه دیگر آنها را نمی دیدم، غرق دراندوه شدم. تعداد قابل توجهی از اسرای عراقی نیزکه از روی سکوها یا از روی آب نجات داده شده بودند، در جمع پرسنل ناوچه ی پیکان حضور داشتند.

صدای پر صلابت ناخدا "همتی" دیگر شنیده نمی شد. هواپیمای همپروازم ، به سوی ناوچه ی دشمن یورش برد. ما هم به همراه او ، در یک فاصله ی مطمئن ، برای حفاظت از او پرواز می کردیم. به افسر کابین عقب گفتم که رادار را در وضعیت هوا به هوا قرار دهد و با چشم نیز شروع به جستجو در آسمان لایتناهی کردیم تا شاید خبری از دشمن باشد؛ که نبود. لحظاتی بعد، موشک ماوریک، صفیر کشان از زیر هواپیمای فرمانده جدا شد و به سمت هدف به پرواز درآمد. چیزی نگذشت که ناوچه ی دشمن، منهدم گردید و اندکی بعد، اثری از او بر روی آب دیده نشد.

پس از چند گردش و حصول اطمینان از انهدام هدف، عزم بازگشت کردیم. سوخت هواپیما به میزان غیر قابل باوری مصرف شده بود. در راه بازگشت، ایستگاه رادار، سراغ هواپیمایی از دسته ی پروازی قبل را گرفت. فکر کردم آنها که هنوز بازنگشته اند ، احتمالا از دست ما رفته اند. شاید هم به همراه تعداد قابل توجهی از نظامیان عراقی، بر روی آب شناور باشند؟ شرح مختصری از وضعیت منطقه ی نبرد را برای افسر کنترلر شکاری مستقر در ایستگاه رادار توضیح دادم و درخواست تیمهای جستجو و نجات برای پرسنل ناوچه ی پیکان کردم.

در همین افکار، به نشاندهنده ی سوخت نظری انداختم و به علت نقصان آن، وضعیت اضطراری اعلام نمودم. بعد از فرود و پارک هواپیما و نیز انجام اقدامات معموله ی پس از هر پرواز، خود را به پست فرماندهی رسانیدم. ضایعات دشمن، آنطور که گزارش شده بود، شامل هفت فروند هواپیمای شکاری وشش تا هفت فروند شناور ( از جمله ناوچه های جنگی تندرو اوزا و نفربر هزار تنی و ناوچه های کوچکتر به نام "پی-6" بود. آری حماسه ای دیگربه وقع پیوسته بود؛ حماسه ی مروارید! حماسه ی پرسنل همیشه جاوید پیکان. حماسه ی سه خلبان شهید این عملیات . حماسه ی هفتم آذر یکهزار و سیصد وپنجاه ونه.

عظمت و برجستگیهای کار نیروی هوایی در این عملیات افتخار آفرین ، زمانی برایم عینیت یافت که "سعید" ، همان افسر دریایی جوان و فعال، پس از 72 ساعت ماندن بر روی آب نجات داده شد؛ در حالی که شانس نجات خود را دلاورانه و سخاوتمندانه، چندین بار و هر بار به یک نظامی هموطن خود و یا عراقی شناور برروی آب سپرده بود. او وقایع را بسیار دقیق در نظر داشت که در مراسم توجیهات پس از این عملیات شرکت کرد و آنها را بیان داشت.

بازجوییهای انجام شده از اسرای عراقی نیز نمایانگر برگ زرین دیگری بر افتخارات نیروی هوایی در دفاع مقدس و در آن عملیات بود.
دوست و دشمن، این عملیات را بی نظیر توصیف کردند: هم اسرای عراقی وهم پرسنل نظامی خودی و حتی رسانه های گروهی بیگانه!

...................................
(1) هواپیمای مجهز به موشک هوا به سطح


هفتم آذر ، روز نیروی دریایی بر دریادلان ایران مبارک!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Taghdir تشکر کرده اند:
sokuteasemuni, Reza6662

New Member



no avatar
پست ها

9

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 1 آذر 1385 16:02

آرشيو سپاس: 14 مرتبه در 3 پست

عقابانيكه غرش هواپيماهايشان لزره بر اندام صداميان افكند

توسط BOSAK.B » سه شنبه 7 آذر 1385 14:02

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

ويرايش شد : moh-597

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب BOSAK.B تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

New Member



no avatar
پست ها

9

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 1 آذر 1385 16:02

آرشيو سپاس: 14 مرتبه در 3 پست

آشيانه عقابان آسمان ايران

توسط BOSAK.B » سه شنبه 7 آذر 1385 15:22

" اين قسمت درحال تكميل است "
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب BOSAK.B تشکر کرده اند:
sokuteasemuni, reza4087

Commander

Commander



نماد کاربر
پست ها

1189

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 41 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 1 خرداد 1385 02:58

آرشيو سپاس: 5148 مرتبه در 685 پست

توسط Fariborz » شنبه 2 دی 1385 08:38

منم عباس دوران.  


وقوع انقلاب اسلامى نه تنها كشورهاى منطقه بلكه مسلمانان سرخورده كشورهاى عرب را دچار يك خود انتقادى و سرزنش درونى كرد و با ايجاد موج انتشار جمهورى اسلامى در خاورميانه دول منطقه را به شدت دچار چالش كرد و از اين رو رژيم صدام بيشترين بهره‏بردارى را از اين روند سياسى انجام داد.
صدام با حمايت غرب و تكيه‏اى كه بر ارتش خود داشت بلافاصله پرچم رهبرى جهان عرب را به دوش گرفت و ابزارى شد براى تأمين سياست‏هاى غرب و برخى كشورهاى عرب كه همانا سركوب انقلاب ايران و يا حداقل تضعيف سياسى آن را از جمله سياست‏هاى غرب بوده خصوصاً در اوايل دهه 60 تا قبل از فتح خرمشهر كه فشار سياسى نظامى بر روى جمهورى اسلامى خيلى زياد بود و يك لحظه غفلت و يا كوتاهى هر يك از مسؤولين نظام و حتى عدم حمايت مردم مى‏توانست زحمات چند ساله اين نهضت را هدر دهد.

ماجراى تصميم عراق براى برگزارى كنفرانس غيرمتعهدها
هنگام عمليات رمضان در همان اوايل جنگ تحميلى صدام در مصاحبه با روزنامه «الدوره» عراق گفته بود؛ اين جنگ به خاطر فتح و تصرف چند صد كيلومتر اراضى خاك ايران نيست و همه‏چيز محدود به اهداف نظامى نمى‏شود، بلكه اين جنگ به خاطر سرنگونى رژيم جمهورى اسلامى ايران است. در اين شرايط به طور مسلّم يكى از ابزارهاى موجود، استفاده از فشارهاى سياسى و افزايش تحركات سياسى با هدف جلب حمايت كشورها براى كمك نظامى و سياسى و تضعيف دشمن بود. به عبارت ديگر برخوردارى هر يك از كشورهاى ايران و عراق از يك نظام سياسى برتر در منطقه مقدمات پيروزى را فراهم مى‏كرد.
قبل از فتح خرمشهر عراق در چنين جايگاهى قرار داشت و يك سر و گردن از ما بالاتر بود و مى‏توانست با فشارهاى سياسى، خود را به ما تحميل كند. ولى با فتح خرمشهر قضيه برعكس شد و نظام بين‏الملل شاهد شكست نظامى - سياسى عراق در اين منطقه استراتژيك شد و اين در حالى بود كه عراق برگ برنده خود را براى اعمال نظرات نامشروع در منطقه از دست داد.
در اين شرايط كه خرمشهر آزاد شده بود؛ كشورهاى عرب منطقه كه روى صدام و ارتش آن تكيه داشتند دچار وحشت شدند. در اين شرايط سياسى، آمريكا و برخى كشورهاى عرب توصيه كردند كه در اين فضا و شرايط حاكم، هرچه سريع‏تر بايد آتش‏بس برقرار شود.
در تشريح علل تصميم برگزارى كنفرانس غيرمتعهدها در بغداد مى‏توان گفت رژيم صدام كه در اين شرايط از لحاظ سياسى بسيار ضعيف شده بود، بهترين راه خروج از اين بحران را برگزارى اجلاس سران كشورهاى غيرمتعهد در بغداد دانست، زيرا از اين طريق موفق مى‏شد با صدور بيانيه و حربه‏هاى ديگر همه چيز را به نفع خود و به ضرر نظام جمهورى اسلامى ايران به پايان برساند.
از سوى ديگر عراق بارها اعلام كرده بود كه بغداد كاملاً امن و امان است و حتى پرنده‏اى جرأت ندارد در آسمان بغداد پرواز كند، در اين زمان بود كه ايجاد ناامنى در استان بغداد در دستور كار نظامى - سياسى جمهورى اسلامى قرار گرفت تا ضمن هدف قرار دادن تأسيسات پالايشگاهى «الدوره» در جنوب شرقى شهر بغداد از برگزارى نشست سران غيرمتعهدها جلوگيرى شود.


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


عباس دوران كه بود؟
عباس دوران در سال 1329 در شهر شيراز ديده به جهان گشود. وى پس از اخذ ديپلم در سال 1351 وارد دانشكده خلبانى نيروى هوايى ارتش شد و پس از طى نمودن دوره مقدماتى در ايران براى ادامه تحصيل و دوره تكميلى به آمريكا اعزام گرديد وى پس از اخذ نشان و گواهينامه خلبانى به ايران بازگشت. هنگامى كه جنگ تحميلى در تاريخ 1359.6.31 آغاز شد وى در پست افسر خلبان شكارى و معاونت عملياتى فرماندهى پايگاه سوم شكارى (شهيد نوژه) انجام وظيفه مى‏كرد. او در طول جنگ بيش از يكصد و بيست پرواز جنگى داشت.
وى بارها مى‏گفت اگر هواپيما بال نداشته باشد خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏آيم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.
دوران در تاريخ 1359.9.7 در يك عمليات متحورانه دو ناوچه نيروى دريايى عراق را در حوالى اسكله «الاميه» و «البكر» سرنگون كرد، چنانچه مى‏گفتند و به اثبات هم رسيد نيروى دريايى عراق را سرهنگ خلبان عباس دوران و سرهنگ خلبان خلعتبرى به نابودى كشاندند.
زمانى كه اسراييل به لبنان حمله كرد وى اولين خلبانى بود كه آمادگى خود را جهت نبرد با صهيونيست‏ها اعلام كرد.
در سال 1361 جنگ تحميلى هر روز شعله‏ورتر مى‏شد و صدام رئيس دولت بعث عراق براى مانور سياسى از برپايى كنفرانس غيرمتعهدها سخن مى‏گفت و از مدت‏ها قبل به كمك آمريكا بغداد را به زعم خود به دژ نفوذناپذيرى تبديل كرده و تبليغات بسيار وسيعى به راه انداخته بود تا حدى كه براى سران غيرمتعهد بنزهاى سفارشى‏اش را روى اتوبان‏هاى نوساز بغداد راه انداخت، خيلى خرج كرده بود. از يك طرف هم مدام، تبليغ مى‏كردند كه ايران نمى‏تواند بغداد را ناامن كند. در اين شرايط بود كه سرهنگ خلبان عباس دوران براى جلوگيرى از تشكيل كنفرانس سران غيرمتعهدها در تاريخ 1361.4.20 مأموريت يافت تا پايتخت عراق را ناامن نمايد.
روز 31 تيرماه 1361 سه هواپيما كه هر كدام دو سرنشين داشت مأموريت يافتند روى بغداد عملياتى انجام دهند. هدف آن‏ها بمباران پالايشگاه بغداد، نيروگاه اتمى بغداد و پايگاه الرشيد يا ساختمان اجلاس در بغداد بود.
هواپيماى شماره يك: عباس دوران - منصور كاظميان
هواپيماى شماره دو: اسكندرى - باقرى
هواپيماى شماره سه: توانگريان - خسروشاهى
ماجراى اين مأموريت كه خلبان عباس دوران در آن به شهادت رسيد از زبان همكار و همراهش منصور كاظميان خواندنى است:
قبل از اينكه اين عمليات را به ما اعلام كنند عباس دوران به «اميديه» رفته بود و قرار بود در صورتى كه در عمليات رمضان نياز شد، پرواز كند، زيرا نيروى زمينى ارتش در اين عمليات نياز به حمايت‏هاى هوانيروز داشت. در نتيجه دو روز قبل از شروع عمليات عباس دوران به ما ملحق شد و به ما توضيح دادند كه به علت حساسيت ويژه، اين عمليات با سه هواپيما انجام خواهد شد. هواپيماى شماره 1 من بودم و عباس دوران. هواپيماى شماره 2 محمود اسكندرى بود و ناصر باقرى و هواپيماى شماره 3 توانگريان و خسروشاهى كه البته قرار شده بود هواپيماى شماره 1 و 2 به عمق خاك عراق و شهر بغداد بروند و علاوه بر بمباران پالايشگاه «الدوره» ديوار صوتى اين شهر را نيز بشكنند و هواپيماى شماره 3 نزديك مرز به عنوان پشتيبان و نيروى جايگزين مستقر شود تا در صورت بروز هرگونه مشكلى براى اين دو هواپيما، عمليات را ادامه دهد.
ما به سمت بغداد پرواز كرديم. تقريباً 15 كيلومترى بغداد بوديم كه با ديوار آتش و پدافند دشمن روبه‏رو شديم و در همين فاصله چند گلوله به هواپيماى ما برخورد كرد.
وقتى اين گلوله‏ها به هواپيماى ما اصابت كرد عباس به من گفت كه چراغ موتور سمت راست روشن شده و ظاهراً موتور از كار افتاده است. به عباس گفتم چاره‏اى نيست و بايد به عمليات ادامه دهيم. زيرا در آن شرايط اگر باز مى‏گشتيم دوباره در ديوار آتش دشمن قرار مى‏گرفتيم: بنابراين به سمت جنوب شرقى شهر بغداد كه پالايشگاه «الدوره» در آنجا بود ادامه مسير داديم و با اين كه پدافند دشمن بسيار قوى بود تمام بمب‏ها را روى اين پالايشگاه تخليه كرديم.
بعد از تخليه بمب‏ها به مسيرى ادامه داديم كه دقيقاً به سمت همان هتلى ختم مى‏شد كه قرار بود كنفرانس غيرمتعهدها در آنجا برگزار شود.
زمانى كه ما بمب‏ها را روى پالايشگاه الدوره مى‏ريختيم آتش بى‏امان و شديد دشمن قطع نمى‏شد. در همان موقع بود كه هواپيما مورد اصابت چند گلوله ديگر قرار گرفت و قسمت عقب آن به طور كلى از بين رفت.
وقتى به پشت سرم نگاه كردم پالايشگاه را ديدم كه در آتش مى‏سوخت. در آن لحظه بود كه ديدم قسمت دم هواپيما تا وسط كابين از بين رفته و در آتش مى‏سوزد. ديگر حتى فرصت نشد كه به عباس اين قضيه را بگويم و نمى‏دانم چطور شد كه صندلى من به بيرون پرت شد.
درست نمى‏دانم اما قبل از اينكه بخواهم به عباس بگويم كه قسمت عقب هواپيما از بين رفته صندلى به بيرون پرت شده بود نمى‏دانم آيا عباس بود كه اين كار را كرده بود (چون چند لحظه قبل از آن به شدت اصرار داشت كه من هواپيما را ترك كنم) يا آتشى كه در قسمت وسط كابين بود باعث اين قضيه شده بود. در هر صورت چشمانم سياهى رفت و ديگر هيچ چيز نديدم. وقتى به هوش آمدم در وزارت دفاع عراق اسير شده بودم. بعد از دو ماه يك سرباز عراقى كه نگهبان وزارت دفاع عراق بود به من گفت؛ هواپيماى شما را ديدم كه آتش گرفته بود، يك چتر باز شد و بعد از چند ثانيه هواپيما به هتل محل برگزارى كنفرانس غيرمتعهدها برخورد كرد. تازه فهميدم عباس صندلى خودش را به بيرون پرت نكرده و پس از برخورد هواپيما با ساختمان هتل به شهادت رسيده است.
وقتى خبر شهادت عباس دوران را شنيدم به ياد صحبت‏هاى شب قبل از عمليات افتادم كه به من گفت: «منصور جان اگر يك وقت هواپيما دچار مشكلى شد تو خودت را به بيرون پرت كن و منتظر من نمان، چون من بايد در هواپيما بمانم و مأموريتم را به اتمام برسانم.»
كاظميان درباره عمليات‏هاى مهمى كه با عباس دوران انجام داده است مى‏گويد: من از سال 1360 كه عباس دوران به همدان منتقل شده بود با او آشنا شدم و در عمليات‏هاى زيادى با عباس شركت كرده‏ام كه مهم‏ترين آنها عمليات فتح‏المبين، عمليات بوشهر براى بمب‏باران اسكله‏هاى «البكر و الاميه» نزديك بندر بصره و همچنين آخرين عمليات با هدف ناامن كردن شهر بغداد و به هم زدن كنفرانس غيرمتعهدها بود.
وى افزود: عباس دوران بين همه معروف بود. ترس را هيچ‏گاه در وجود او نديدم. سخت‏ترين مأموريت‏ها را قبول مى‏كرد. و به تنها چيزى كه فكر مى‏كرد هدف بود. حتى يادم هست در عمليات بمب‏باران اسكله «البكر» و «الاميه» در نزديكى بندر بصره بنا به دلايلى قرار شد كه عمليات به صورت نيمه كاره متوقف شود ولى عباس دوران قبول نكرد و عمليات را به آخر رساند. او هيچ‏گاه در كابين صحبت نمى‏كرد و هميشه مى‏گفت اگر از مسير منحرف شدم و يا حالت نامتعادلى را مشاهده كرديد آن وقت علاوه بر اينكه به من اعلام مى‏كنيد مواظب اطراف باشيد.
منصور كاظميان همزمان با شهادت عباس دوران به اسارت درآمد و پس از هشت سال و دو ماه در تاريخ بيست و چهارم شهريور 1369 آزاد شد و به ميهن اسلامى بازگشت.

ناامن نشان دادن بغداد تنها راه جلوگيرى از برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها
سرهنگ ناصر باقرى ديگر همرزم عباس دوران است كه طى گفت‏وگويى به تشريح عمليات پرداخت. عملياتى كه به گفته او تاكنون مهجور مانده است.
ناصر باقرى مى‏گويد: اين عمليات از لحاظ سياسى براى جمهورى اسلامى ايران بسيار مهم بود، (هر چند كه تا كنون اين عمليات به اين وسعت و اهميت مهجور مانده است) اگر كنفرانس سران كشورهاى غيرمتعهد در بغداد برگزار مى‏شد صدام به مدت 8 سال رياست آن را به عهده مى‏گرفت. جمهورى اسلامى ايران اعتراض شديد خود را با تحريم كنفرانس نشان داده بود. وليكن اين امر كافى نبود و نبايستى اين كنفرانس در بغداد برگزار مى‏شد و رياست آن به مدت 8 سال در دست صدام قرار مى‏گرفت.
وى افزود: ايران از لحاظ سياسى نتوانست مانع اين امر شود و در نهايت متوسل به حربه نظامى شد، تنها راهى كه مى‏شد از برگزارى كنفرانس جلوگيرى كرد ناامن نشان دادن شهر بغداد بود كه صدام به امنيت آن خيلى افتخار مى‏كرد، از سوى ديگر در آن زمان در سال 1361 ايران موشك دوربرد نداشت كه بغداد را مورد هدف قرار دهد براى همين قرار شد اين حركت توسط هواپيماها و بمب‏باران پالايشگاه عراق صورت بگيرد. لازم به ذكر است كه اين عمليات در رديف عمليات حمله به H-3 است.
باقرى پيرامون نحوه انجام عمليات گفت:
پيش از انجام عمليات به ما اعلام كرده بودند كه درصد خطر اين عمليات بالاى 85 درصد است، شش خلبان اين سه هواپيماى (F-4) نيز توسط ستاد كل انتخاب شده بودند، من با مرحوم اسكندرى، شهيد دوران با منصور كاظميان و توانگريان و خسروشاهى خلبانان سه هواپيماى مذكور بوديم، در اين بين من و اسكندرى هر كدام شش بار بر فراز بغداد پرواز داشتيم ولى شهيد دوران اولين پرواز بود كه بر فراز بغداد انجام مى‏داد على‏رغم اينكه تنها كسى كه تا آن زمان داراى بيشترين پرواز عملياتى بود. شهيدان دوران بود.
در اين عمليات نيت، زدن شهر بغداد و مناطق مسكونى نبود بلكه قرار بود با حمله به پالايشگاه «الدوره» بغداد و زدن نقاط حساس آن و شكستن ديوار صوتى بغداد، فقط يك جو روانى و ترس ايجاد نماييم. از سوى ديگر پدافند دشمن هم خيلى قوى بود. از بدو ورود ما به خاك عراق با يك ديواره آتش روبرو شديم كه پدافند سبك آنها ايجاد كرده بود، نزديكى صبح بود كه پدافند هوايى بغداد نيز ما را ردگيرى كرد و ما در بين دو پدافند زمينى و هوايى قرار گرفتيم، به هر حال عمليات را ادامه داديم و پالايشگاه را زديم، در موقع رفتن، دوران كه ليدر ما بود جلوى ما حركت مى‏كرد وليكن پس از عمليات و موقع برگشت از سمت ديگر شهر بغداد هواپيماى من و اسكندرى جلو بود و دوران و كاظميان پشت سر ما بودند.
پدافند سبك عراق هواپيماى ما را كه شماره دو بوديم زدند و تنها يك گلوله در كابين خلبان منفجر شد ولى در عين حال هواپيما به حركت خود ادامه داد و فقط سرنشينان آن كه من و اسكندرى بوديم زخمى شديم.
در همين حين از هواپيماى شماره يك كه دوران و كاظميان در آن بودند اطلاع دادند كه هواپيما را زدند.
اسكندرى به آنها گفت عيب ندارد ما را هم زده‏اند پشت سر ما بياييد.
دوران در جواب گفت: موتور شماره دو آتش گرفته و ما نمى‏توانيم بياييم.
اسكندرى مجدداً گفت: اگر مى‏توانيد بياييد، وگرنه بپريد بيرون.
كه بعد از اين گفت‏وگو ديگر جوابى از آن طرف نيامد و ما بالاخره با وجود آتش سنگين پدافند دشمن برگشتيم و در همدان به زمين نشستيم. بعدها متوجه شديم كه در آن لحظه كاظميان توسط دوران (Eject) شده و شهيد دوران هم هواپيماى نيمه سوخته را به ساختمان هتل محل برگزارى كنفرانس كوبيده است.
صبح 31 تيرماه 1361 خلبان شهيد عباس دوران كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى‏كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. پيكر پاك شهيد عباس دوران به همراه 570 شهيد ديگر دوم مردادماه 1381 به خاك پاك ميهن بازگشت. شجاعت و نترس بودن عباس دوران باعث شده تا دوستانش به شوخى به او بگويند: عباس هميشه جوراب شانس مى‏پوشيد و بعد به عمليات مى‏رود...

درد دل خود شهيد:
هشتم تير 1360: دلم نمى‏خواهد از سختى‏ها با همسرم حرفى بزنم. دلم مى‏خواهد وقتى خانه مى‏روم جز شادى و خنده چيزى با خود نبرم؛ نه كسل باشم، نه بى‏حوصله و نه خواب‏آلود تا دل همسرم هم شاد شود... اما چه كنم؟ نسبت به همه‏چيز حساسيت پيدا كرده‏ام. معده‏ام درد مى‏كند... دكتر مى‏گويد فقط ضعف اعصاب است... چطور مى‏توانم عصبانى نشوم؟ آن روز وقتى بلوار نزديك پايگاه هوايى شيراز را به نام من كردند، غرور و شادى را در چشم‏هاى همسرم ديدم. خانواده‏ام نيز خوشحال بودند. حواله زمين را كه دادند دستم، من فقط به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم كه اين همه محبت دارند و خوبند پشت تريبون رفتم؛ ولى همين كه پايم به خانه رسيد، ديگر طاقت نياوردم. حواله را پاره كردم و ريختم زمين. يعنى فكر مى‏كنند ما پرواز مى‏كنيم و مى‏جنگيم تا شجاعت‏هاى ما را ببينند و به ما حواله خانه و زمين بدهند؟...
بايد با زبان خوش قانعش كنم كه انتقال به تهران، يعنى مرگ من. چون پشت ميزنشينى و دستور دادن براى من مثل مردن است...

همسر دوران: در حق عباس كم‏لطفى شده است
نرگس خاتون دلى روى‏فر همسر شهيد خلبان عباس دوران در گفت و گويى اظهار داشت: عباس دوران در طى دو سال اول جنگ بيش از 120 پرواز و عمليات برون مرزى داشته است كه كارشناسان مسايل پروازى اذعان داشته‏اند اين چنين آمارى حتى در جنگ هفت ساله ويتنام هم وجود نداشته است.
وى با اشاره به آخرين ديدار عباس دوران با خانواده خود گفت: آخرين مرتبه‏اى كه قرار شد عباس به عمليات بمباران پالايشگاه «الدوره» برود، «اميررضا» هشت ماه و نيم بيشتر نداشت و صحبت‏هاى ما مثل همه موارد مشابهى بود كه عباس به عمليات مى‏رفت. اما بعدها متوجه شديم فقط به يكى از دوستانش گفته بود كه احتمالاً اين آخرين پرواز من است و مى‏خواهم در صورتى كه برنگشتم تو اولين كسى باشى كه خبر شهادتم را به خانواده‏ام مى‏دهى.
در زمان جنگ عباس دوران در پايگاه بوشهر بود كه از او دعوت كردند تا به تهران برود ولى او قبول نكرد و به همدان رفت زيرا از پشت ميز نشستن خوشش نمى‏آمد و دوست داشت هميشه در تكاپو و پرواز باشد.
همسر عباس دوران با اشاره به خصوصيات اخلاقى شهيد مى‏گويد: عباس دوران هميشه ساكت و محجوب بود و در ميان هشت فرزند خانواده‏اش و حتى اقوام از محبوب‏ترين افراد بود.
وى همچنين با گله‏مندى اظهار داشت: در حق عباس دوران بسيار كم‏لطفى شده است. طى اين سال‏ها كسى چندان به موضوع شهادت او نپرداخته است و شما كمتر جايى يا برنامه و حتى نشريه‏اى مى‏بينيد كه در آن سخنى از عباس به ميان آمده باشد. حتى آخرين عمليات او كه به گفته بسيارى از صاحب‏نظران از لحاظ سياسى، بين‏المللى و نظامى در درجه بسيار بالايى از اهميت قرار داشت، هنوز هم ناشناخته مانده است.
در پايان جا دارد يادى كنيم از خلبانان شهيد نيروى هوايى ... شهيد عباس دوران كه سرآمد دوران بود، شهيد خلعتبرى، شهيد اردستانى، شهيد مرتضايى و... كه اين نوشته عرض ارادتى بود به ساحت مقدس شهيد عباس دوران... ياد او و تمامى خلبانان شهيد نيروى هوايى گرامى باد.


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Fariborz تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Super Moderator

Super Moderator



نماد کاربر
پست ها

949

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 22 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 29 اسفند 1384 14:31

آرشيو سپاس: 1621 مرتبه در 402 پست

خاطرات يكي از دوستان شهيد بابايي

توسط Reza 313 » سه شنبه 5 دی 1385 23:40

پايگاه دوم شكاري تبريز , در آن صبح تابستان , سرماي زمستان را به رخ مي كشد. عباس سينه اش را از هواي تازه پركرد و به اتفاق سرهنگ بختياري آهسته از پله هاي هواپيما يايين رفت . سرهنگ نادري به همراه خلبانان و جمعي از مسئولين به استقبال آمده بودند. حال و هواي قرارگاه با روزهاي ديگر فرق داشت .
با آماده شدن هواپيما شهيد بابايي به همراه سرهنگ نادري داخل جنگنده شدند , براي لحظه اي سكوتي آميخته به هيجان در كابين حكمفرما شد.
عباس نگاهي به آينه انداخت و دست به پيشاني اش كشيد , هيجان زده بود. حال پسر بچه اي را داشت كه براي اولين بار سوار هواپيما شده است . به خود نگاه كرد. با صداي خرخر راديو به خود آمد , فرمان را چسبيد و دستور حركت داد , هواپيما اوج گرفت و با قدرت هوا را شكافت و بالا رفت , آسمان چنان صاف بود كه انگار آن را بلور آبي تراشيده بودند.
عباس به ياد قولي كه به صديقه داده بود و نقشي كه قرار بود آن روز در تعزيه اي كه پدرش ترتيب داد بازي كند , افتاد.
بايد در آن لحظه در كنار صديقه كعبه را طواف مي كرد يا همراه پدرش نقش اجرا مي نمود براي اين كار افكارش را متمركز كرد , دعايي را كه هميشه قبل از هر عمليات مي خواند , زير لب زمزمه كرد , از مرز گذشتند صداي سرهنگ نادري در كوشش پيچيد نگاهي به پايين انداخت . درست روي هدف قرار گرفتند. چند لحظه بعد , هدف در ميان آتش و دود محاصره شده بود. بابايي با هيجان فرياد شادي سرداد. سرهنگ نادري نيز با صداي هيجان زده فرياد كشيد. تا رسيدن به نيروهاي زرهي دشمن سكوت ميان سرهنگ نادري و شهيد بابايي حكمفرما شد. لحظه اي بعد هواپيما مانوري سريع كرد و بالا سر نيروهاي زرهي پايين كشيد. گلوله و راكت به زمين هجوم برد. شهيد بابايي به پايين نگاه كرد , جهنمي برپا بود , صحنه اي زنده از يك فيلم جنگي . هواپيما با يك چرخش 180 درجه از منطقه دور شد . عباس پلك هايش را روي هم فشرد , صفي از آدمهاي سفيدپوش جلوي چشمانش رژه مي رفتند. شهيد بابايي هنوز غرق در افكارش بود كه صداي انفجار مهيبي كابين را به لرزه در آورد. احساس كرد در سراشيبي تندي افتاده است . پاهايش را به كف هواپيما فشرد.
زوزه باد گوش هايش را پر كرد , خود را بالا كشيد. سرهنگ نادري را صدا زد. انگشتان كرخت شده اش را تا سينه بالا برد و كتابچه دعايش را لمس كرد , چند لحظه بعد , نور تندي از قاب خرد شده پنجره تو زد و چشمانش را پر كرد. به آن خيره شد و همان طور ماند. هواپيما با تكان شديد در حال سقوط بود. درد شديدي وجود سرهنگ نادري را در برگفته بود. نمي دانست چه اتفاقي افتاده , گيج و وحشت زده شهيد بابايي را صدا زد , صدايي نشنيد. دوباره فرياد كشيد. جز صداي باد كه وحشيانه تر مي شد , چيزي شنيده نمي شد. موجي از ترس وجودش را پر كرد. نعره اي كشيد و با هر زحمتي كه بود هواپيما را به حالت افقي در آورد. صداي خرخر ضعيف از راديو شنيده شد , گوش تيز كرد. صداي افسر كنترل رادار را شناخت . با راهنمايي افسر كنترل , هواپيما را به اختيار خود در آورد. به آينه خرد شده خيره شد و سعي كرد كابين عقب را نگاه كند چيزي ديده نمي شد. اشك چشمانش را پر كرد , صداي برج مراقبت به گوش رسيد : در همان زاويه كه هست بيا روي باند. سرهنگ نادري سعي كرد هواپيما را به سمت باند بكشد. دور موتور كم نمي شد.
فرياد زد , خدا را به كمك طلبيد و با همان سرعت هواپيما را روي باند كشيد , چند دقيقه بعد در حاليكه فرياد خلبانان فضاي پايگاه را پر كرده بود. پيكر شهيد عباس بابايي روي دست ها تشييع مي شد.
«اسماعيل دانا وسطي كلايي ـ قائم شهر»

منبع :
http://www.sajed.ir/pe/content/view/955/99/
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند ....

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Reza 313 تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

Super Moderator

Super Moderator



نماد کاربر
پست ها

949

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 22 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 29 اسفند 1384 14:31

آرشيو سپاس: 1621 مرتبه در 402 پست

توسط Reza 313 » سه شنبه 5 دی 1385 23:42

يكي از همرزمان شهيد عباس بابايي درباره عشق و علاقه او به بسيجي ها مي گويد :
شهيد بابايي از نظر خصوصيات و رفتار يك مومن مخلص بود و به برادران بسيجي ه ديده احترام مي نگريست .
در يكي از عملياتها كه به اتفاق او در جزيره مجنون بوديم ، عراقيها اقدام به بمباران شيميايي كردند كه تعداد زيادي از رزمندگان اسلام مورد استنشاق گازهاي مسموم قرار گرفته و دچار ضايعات و جراحات شدند . من به همراه تيمسار بابايي اقدام به تخليه مجروحين به پشت جبهه كرديم .
دو نفر از بچه هاي بسيجي را ديدم كه شيميايي شده و داخل گل و لاي افتاده بودند و لحظات آخر عمر خود را ي گذراندند . بابايي در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، يكي از آن رزمنده هاي بسيجي را در آغوش گرفت . او را بوسيد و دستش را بر صورت او و سپس به صورت خود كشيد و صلوات فرستاد .
من به اين كار او اعتراض كردم و فتم :
مگر نمي بيني كه اينها شيميايي شده اند و نبايد آنها را لمس كني ؟
بابايي همان طور كه مشغول صلوات فرستادن بود ، رو به من كرد و گفت :
پسر جان ، تو نمي داني اينها متبرك هستند . نديدي چطور از چهره اين برادر بسيجي نور مي باريد ؟ خوشا به حالش كه شهيد شد ...
آنگاه دستهايش را به طرف آسمان بلند كرد و با سوز و گداز گفت :
خدايا ... پس من كي شهيد مي شوم ؟!

منبع : http://www.sajed.ir/pe/content/view/538/35/
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند ....

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Reza 313 تشکر کرده اند:
sokuteasemuni

قبليبعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 5 مهمان