در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد
Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

عليرضا بديع ... شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را

توسط mohayer » دوشنبه 13 اسفند 1386 10:06

عليرضا بديع بي شک يکي از شاعران موفق و چيره دست در عرصه شعر و شاعري است..
بديع اگر چه جوان است اما چکامه هايش همواره در اوج است و در خور ستايش و نوازش.
زبان او زباني است ساده وبي پيرايه اما سراسر خيال و رمز آلود .
سهل و ممتنع بودن شعر را از شعر سعدي آموختيم اما شعر بديع نيز از اين ويژگي برخوردار است.


هنگامي که غزلي از ايشان ميخوانم دلم و دستم از شوق ميلرزد؛ گويي جهاني ديگر فرا رويم گشوده ميشود...کلام ايشان گيرا و تاثير گزار است.
دوست دارم شما نيز با کسي که دوستش دارم آشنا شويد. شعر او بنوشيد و پر شور شويد.




کوتاه در باره او به نقل از  باشگاه جواني برنا:
  
عليرضا بديع متولد بهار 1364 در شهر نيشابور است، بارقه هاي شعرش از دوران راهنمايي و در سال76 شکل گرفت. اما شعر را به صورت جدي و حرفه اي از  سال 79 آغاز کرد. در حال حاضر او دانشجوي کارشناسي زبان و ادبيات فارسي در شهر نيشابور است. خودش دليل شاعر شدنش اينگونه مي دهد:

شاعر شدم که خوب بفهمم  عذاب را

نفر اول جشنواره هاي ملي کوثر، طريق جاويد، صبح ديدار و نخستين کنگره سراسري شعر  ولايي در  اين دو سال اخير  او را به عنوان يکي از شاعران خوش قريحه و خلاق و جوان کشور مطرح ساخته است و باعث شد او را براي ديدار شعرا با رهبر انقلاب در ماه مبارک رمضان دعوت کنند و  او نيز چه رندانه از اين فرصت استفاده کرد و با شعر زيبايش رهبر را به وجد آورد تا جايي که وقتي ايشان از شهرش سوال مي کنند و نام نيشابور را مي شنوند، خطاب به علي رضا بديع  مي گويند: چه کسي مي گويد  بعد از خيام و نظامي خدا چيزي به اين شهر نيافزوده است."

از او تا کنون مجموعه شعري با عنوان "حبسيه هاي يک ماهي" انتشار يافته که به چاپ دوم رسيده است. همچنين دومين مجموعه اين شاعر به نام"گنجشک هايي براي معبد انجير " نيز در حال آماده سازي براي انتشار است.
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » دوشنبه 13 اسفند 1386 10:08

غزلي بسيار زيبا و دلنشين از ايشان:

چون طفل که از خوردن داروست پریشان
با دوست پریشانم  وبی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید
در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم
این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ...
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » دوشنبه 13 اسفند 1386 10:12

نقل از وبلاگ غزل نيشابور
حبسيه هاي يك ماهي:
علي رضابديع،چاپ اوّل ،نشرني نگار،مشهد1384،96صفحه.

          علي رضا بديع شاعرجواني است كه ازسال 1379سرودن جدي را آغازكرده است.عناوين كشوري زيادي كه درجشنواره هاي مختلف به دست آورده ازحركت اونكاسته است .درجازدن وتكرار راناپسندترين چيزهادرشعرمي داندـ‌خوانش اوّلبّه ي اشعارش اين رابه مامي گويدـ به به چه چه هاي ديگران به خصوص آن ها كه چيزي جز همين نمي دانند اوراآزرده مي كند.صادقانه برخوردمي كندودوست داردمنتقد ـ تاجايي كه برايش امكان دارد ـ صادقانه ترين نظرهارابرايش بدهد.

صميميّتي كه دراثراومي بينيم چيزي جداي ازاونيست همان ويژگي وحالتي كه درخيلي ازشعرهاي امروزيان كيمياست عنصراصلي شعرهاي علي رضابديع است:

…ودراين روزها آن قدرازاحساس لبريزم

كه حتّا گاه گاهي درلباس شعرمي ريزم

تووقتي مي رسي ،بركرت كرتم لرزه مي افتد

شبيه خاك نيشابور،جددرجدغزل خيزم                   ص:24

جسارتي كه غزل هاي اوراآذين مي كنددرزندگي اونيز پيوسته جاري است،اورهاي ازاين كه ديگران چه فكرمي كنند انديشه وخيالش راروي صفحه ي كاغذ سرمي دهد،بنگريدچگونه درمقام تمجيدازمعشوق ازخداكمك مي گيرد:

زمان خلق توحتّا خدا جسارت كرد

وعشق مثل جنوني به زن سرايت كرد                    ص:19

واين بيت كه جسورانه تصويرآفريني مي كندومطمئن است برخي كج انديشان به اين گونه تصاويرروي خوش نشان نمي دهند امّا اونمي تواندخودش نباشد:

زنانگي اگرامروزمانده از«زن»توست

مني كه اين همه امروزعاشق ام «من »توست

من آن هديّه ي ناقابل ام كه دستان ام

شبيه گردن بندي به دورگردن توست                    ص:40

جسارت اوبه همين تصويرآفريني ها محدود نمي شود اوگاهي هنجارگريزي هاي سبكي زيبايي نيز داردوخواننده ي جدّي شعرمتوجّه مي شودكه اين گريزازهنجارازنوع بشكن بشكن هاي معمول نيست كه قريب به اتّفاق ازسر بي سوادي است يا عقب نماندن ازقافله ي شكستن ها ،مثلاًدرصفحه ي 46 آن جاكه براي قبله ي هشت ام شعرمي گويد باآگاهي تمام وزيبا بيت هشتم را شهيدمي كند:

يكي شبيه من اين گونه رانده ازهمه كس

يكي شبيه «رضا»قبله ي جماعت شد

                                   اين شعربيت هشت ام خودراشهيدكرد!…

تمام زنجره ها درمحاق افتادند

شبي كه صورت ماه ات دوباره رؤيت شد



گاه نيز بدش نمي آيدكه خواننده اش حظّ بصري هم ببرد؛يعني ،احساس هاي مختلف خواننده رادرگيرمي كند:

جسم مرابگير،ودرخودمچاله كن!

خواهدچكيد ازبدن ام چشم هاي تو

!

   !

!

اين ردّكفش نيست ،نشان تعجّب است

روييده وقت رفتن ات ازردّپاي تو…                  ص:61

(توضيح اين كه :1- نتوانستم باامكانات كمي كه دارم علامت هارامثل كتاب علي رضابديع درآورم كه ازاين بابت عذرمي خواهم هم ازشماهم از سراينده ي محترم 2- ديگر اين كه اودراين جانوعي شعرنقّاشي (شعركانكريت)آفريده است،شاعرمي خواهدنوعي نقّاشي خاصّ اوراببينند.)

اين ردّكفش نيست، يعني هست،نشان تعجّب است يعني هم نيست هم هست،«قطره ي اشك هست يانيست؟»رانمي گويد ولي ازفحواي كلام فهميده مي شود.اين ها همه هست واين ها همه نيست.

مثال ديگر:

تأويل هاي تازه ازمجهول عشق است

اين روي كرد تازه برمفهوم زن را ـ

تنهاتودرشعر«سپيد»خويش داري:

«       !                 ،               .  »      ص:68

خواننده رادرسرايش اين شعر سهيم مي كندوشايد اگرهيچ نشانه اي نمي گذاشت و«سپيد»مي گذاشت سپيدخواني مخاطب راحت تر اتّفاق مي افتاد.

دراين بيت شاعرازنوعي تكنيك سودبرده است كه مصراع دوم بامصراع سوم درارتباط معنايي تنگاتنگي قراردارد:«مفهوم زن راتنهاتودر…..»اين مسئله رامن درجاي ديگري به تفصيل آورده ام واين جابه همين اكتفامي كنم فقط مي گويم كه اين مسئله ي جديدي نيست ونوعي از ردّالعجز علي الصّدراست.شاعر امروزگاه دراين تكنيك زياده روي مي كنند به گونه اي كه تكنيك خودرابه رخ خواننده مي كشدوازحالت طبيعي خودخارج مي شوددرصورتي كه تكنيك بايد چنان آهسته ولطيف جاي خودرابازكندكه گاه درخوانش اوّل متوجّه آن نشويم

دراين مجموعه به چندغزل داستان نيزبرمي خوريم كه:صص21_ 75_76_77_78_82_84_85_87_89_91و93كه به نظرمي رسد آمده اندكه باشندوهرگزنتوانسته اندهيئت يك غزل داستان جدي راداشته باشند گرچه شاعركوشيده است درجاي جاي اين غزل داستان ها تكنيك هاي خودرانيزبگنجاند وخواننده راسرشاركند ولي پيروزميدان اين گونه سخن آوري نبوده است .وشعرهايي كه بيش ترباذهن وزبان خواننده گره مي خورند آن هايي هستند كه رها ازتكنيك ها ي هاشورخورده يارنگ ورورفته برصفحه ي كاغذنشسته اندهمان ازدل برآمده هاي لاجرم بردل نشين.

نكته ي ديگراين كه شاعربدون شك دوران گذر خود رادراين كتاب طي كرده است اودراين اثرگاه دچارعروسك بازي هاي رايج شده ،شاعرمي خواسته دركشاكش اين تجربه ها وازلابه لاي تمرين وتكراربه زبان واحد وخاص خود برسدبه همين دليل است كه فرازوفرودهاي مجموعه بسيارزياداست وهرگزنتوانسته اثري يك دست باشد.

اين موضوع زماني مشهودترمي شودكه به برخي ازتكنيك هاي پاخورده ي مجموعه بنگريم:ص32 غزل مرد مردابي - ص37غزل ماهي سياه كوچولو- ص77شعرباخودم يك شقيقه فاصله دارم- ص83شعر دو/چار- ص93شعردستي ازپشت ابرها آمد

كه بي شك شاعرمي خواسته نوآوري كند وبرخي ازناتواني هاي شعري اش رادرلايه اي ازنوآوري بپوشاندوهركه بخواهدچيزي بگويدوزبان به اعتراض بگشايد به دودليل اين كار رانمي كند:1.متهم به بي سوادي ومحدودنگري خواهدشد2.جسارت وصداقتي كه درشعر بديع هست ودرمنتقدش نيست.

گاه موج سواري وگاه زبان نرم وفاخر،به ويژه اين موضوعات زماني رخ مي نمايد كه خواننده آثارجديد شاعر رامطالعه كند،به چندبيت ازيكي دوغزل جديدشاعرگوش كنيد:

من غبطه مي خورم به درختان خانه ات

اي كاش سرگذاشته بودم به شانه ات

درفصل جفت گيري فولادوسنگ،كاش

گنجشك من توباشي ومن آشيانه ات

گنجشك من توباشي ومن دربه درشوم

ازصبح تاغروب پي آب ودانه ات....

ÍÍÍÍÍÍÍÍÍÍ

چون سر برآورد همه ی دردها به هم

زل می زنیم مثل هماورد ها به هم

آيينه درمقابل آيينه روسياه

جزآه چيست هديه ي دلسردها به هم ؟

درپيشگاه لطف توشمشيرمي زنند

مردان شهرباهم ونامردها به هم...

به هرتقدير من اعتقاد دارم اين موضوع بسيار طبيعي است وهيچ شاعري نيست كه تمام آثارش آن هم درنوجواني يك دست ازآب درآمده باشد.بديع اين مرحله راباپيروزي پشت سرگذاشته است واين مهم است.سبزي وبالندگي اش راآرزومندم.


http://ghazaleneyshaboor.persianblog.ir/
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » دوشنبه 13 اسفند 1386 10:18

اين هم نخستين غزلي که من از ايشان خواندم و هرگز فراموش نميکنم

آمیخته است نوش تو با نیشخندها
تا دور باشد از تن بکرت گزند ها

ای «مه لقا»ی عصر مدرنیته مانده اند
در حل  پیچ  زلف  تو اندیشمندها

تا چشم بد به تو نرسد دود کرده است
جنگل برای  برکه چشمت  سپندها

آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری ات  با  کمندها

شیرین لب از طواف لبت دل نمی کنند
مثل مگس که  از حرم  حبه قند ها

وقتی گل از تمشک لبت باز می شود
افسرده  می شوند   تمام   لوند ها

غزاله ! گاه پشت سرت را نگاه کن
در حسرت  تواند   تمام  سمندها

«گویند رمز عشق نگوئید و نشنوید »
در گوش ما نمی رود این پند مندها

ما نیز عاشقیم و سرافکنده پیش عقل
این ها همه   فدای  سر قد  بلندها
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » دوشنبه 13 اسفند 1386 10:32

قرار بود که با آب و گل عجين بشوی
برای اينکه سفالينه‌ای گلين بشوی

پياله‌ای بشوی با شراب‌های مگو
و بعد هم‌دهن رب‌العالمين بشوی

تو را ملائکه در دست‌شان بچرخانند
اياک‌ نعبد و اياک لنستعين بشوی

زمان گذشته و زمين چون کلاف سردرگم
قرار شد که تو سر رشته يقين بشوی

گل محمدی از فرط باد خم شده بود
قرار شد بروی تکيه‌گاه دين بشوی

تو را به مکتب اعراب ــجهد بفرستند
که ناظم غزل عين و قاف و شين بشوی

به اين دليل به فرمان او مقرر شد
که چند سال پسرخوانده زمين بشوی

ولی نبود که انگشتر نبوت شد
سعادتی است که بر روی آن نگين بشوی

حسين نام نهادند اهل بيت تو را
به اين دليل که مصداق يا و سين بشوی

چه افتخاری از اين بيشتر که پرچمدار
برای مکتب پيغمبر امين بشوی

به خط کوفی در انتهای متن زمان
تو را نگاشت که سرمشق مسلمين بشوی

تو آمدی که سکوت زمين شکسته شود
تو می‌روی که به گوش زمان، طنين بشوی

تو آمدی که سرت روی نيزه‌ها برود
تو می‌روی که سر افرازتر از اين بشوی

برای شستن اين راه با گلابی سرخ
قرار شد که تو اين‌بار دستچين بشوی


+++++++


همينکه نيزه جدا کرد تار و پود تنت را
کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را

کمند و نيزه و شمشير تا دخيل ببندند
نشانه رفته ز هر چهار سو ضريح تنت را

چنان به سينه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفيد
که دجله غرق تماشاست باغ پيرهتنت را

دهان خشک تو جايی برای آب ندارد
زنام و ياد خدا پر نموده‌ای دهنت را

تو سيدالشهدايی، تويی که خون خدايی
خدا ز شاهرگ خويش دو خته کفنت را


عليرضا بديع
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » دوشنبه 13 اسفند 1386 10:48

آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست
خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من

ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !
سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین  زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » چهارشنبه 22 اسفند 1386 09:13

نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من

من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من

تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من

گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من

دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من

در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من

هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من

هر وعده، پشت پنجره.. اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من

***
باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...

علیرضا بدیع

بد نيست سري هم به وبلاگ اين شاعر توانمند بزنيد:
http://alefbi.persianblog.ir
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

توسط mohayer » دوشنبه 19 فروردین 1387 10:36

زمان خلق تو حتّي خدا جسارت كرد
وعشق،مثل جنوني به زن سرايت كرد

تو را كه سبزترين اتّفاق پاييزي،
تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد،

نگاه كردم و اي شعر زنده!فهميدم
خدا زمان تراشت چقدر دقّت كرد

زمان خلقت دوشيزه‎يي شبيه شما
اصول فلسفه را مو‎به‎مو رعايت كرد

تراش قامت اسليمي‎ات چه سحري داشت
كه گل به منطق زيبايي‎ات حسادت كرد؟

تو، شعر زنده كه نه...يوحناي انجيلي
از آيه‎هاي تو بايد فقط اطاعت كرد

واز زبان كليساي ”انزلي“بايد
به گوش شرق تو را دم‎به‎دم تلاوت كرد

ببين كه باغ به سوداي پونه معتاداست
بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

Re: عليرضا بديع ... شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را

توسط mohayer » پنج شنبه 12 دی 1387 10:44

قرآنِ روی نیزه و سرهایِ روی رف

یا حضرت عبّاس! بگو محتشم‌ات را،
از جوهرة علقمه پر کن قلم‌ات را

جاری شود از دامنه‌اش چشمه‌ای از خون
بر دوش بگیرد اگر الوند غم‌ات را

یک دست تو در آتش و یک دست تو بر آب
دندان به جگر گیر و به پا کن علم‌ات را

آن جا که علی اصغر شش ماهه شهید است
شاعر یله کن قافیة درد و غم‌ات را

بی نیزه و بی اسب بماناد؛ که بی دست
چون باد برآشوب که دشمن همه بید است

بگذار گشایش گر این واقعه باشی
بر علقمه قفلی‌ست و دست تو کلید است

ابروی ترک خوردة عبّاس ... خدایا
شقّ القمر از لشکر ابلیس بعید است

بر نیزه سر توست که افراشته گردن؟
یا سرخ‌ترین سورة قرآن مجید است؟

روزی که سر از ساقة هر نیزه بروید
در عالم عشّاق عزایی‌ست که عید است

بایست قلم گردد اگر از تو نگوید
دستی که نویسندة این شعر سپید است

شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را
چون قافیة باختة شعر یزید است

چون قافیة باختة شعر یزید است
شمشیر کن از فرط جنونت قلم‌ات را

یا حضرت عبّاس! قدم رنجه کن، آرام
بگذار به چشمان ملائک قدم‌ات را ...
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

Re: عليرضا بديع ... شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را

توسط mohayer » شنبه 14 دی 1387 09:45

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم!
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
Mahdi1944, SAMAN, oweiys

Colonel I

Colonel I



نماد کاربر
پست ها

602

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 21 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 15 شهریور 1386 09:18

آرشيو سپاس: 803 مرتبه در 215 پست

Re: عليرضا بديع ... شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را

توسط mohayer » يکشنبه 13 دی 1388 09:53

هلا ای وطن شادی ات کم مباد
به سیمای آزادی ات غم مباد
جهان دل افسرده را جان تویی
چو  جانم  نباشد   جهانم   مباد
هلا هم وطن
ای تو مینای مستی
تو بت ها  شکستی
چه تنها نشستی؟
چنان روزهای درخشان
بیا پایکوبان به میدان
بزن چرخ، راهت گل افشان
به پاخیز، دامن بیافشان
هلا ای وطن غمت را نبینم
نبینم که غمگینی ای سرزمینم

تو دادی به من شور جاری شدن را
ز  هر کینه عاری شدن را
وطن از تو آموختم در زمستان،
بهاری شدن را...

خوشا خاک میهن
خوشا عجز دشمن
به   راه  رهایی
خوشا جان به جانان سپردن


علیرضا بدیع

تصنیف بسیار زیبایی از این شعر بسیار زیبا با صدای حسام الدین سراج:
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب mohayer تشکر کرده اند:
SAMAN, Mahdi1944, oweiys


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 7 مهمان