سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با شهدا و جانباختگان نیروی هوایی ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دو شنبه 8 آبان 1385, 3:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار
تماس:

سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی

پست توسط moh-597 » دو شنبه 13 اسفند 1386, 5:16 pm

با سلام

با توجه به اینکه در این قسمت تاپیک قهرمانان نیروی هوایی را نیز داشتیم ولی تصمیم گرفتم بخاطر ارج نهادن به مقام بالای این شهیدان ، نگاهی جامع به زندگی نامه آنها داشته باشیم .
دوستان توجه داشته باشند مطالبی که ارسال می کنند حاوی زندگی نامه کامل شهیدان باشد نه در حد 20 تا 30 سطر . با تشکر

 
سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی ، معاونت عملیات نیروی هوایی
بنیان گذار سوختگیری در شب با هواپیمای اف 14
 

 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 


خیابان سعدی هرگز او را فراموش نمی کند
در چهاردهم آذرماه سال 1329 در یکی از محروم ترین نقاط شهرستان قزوین در خیابان سعدی و در یک خانواده مذهبی که آتش عشق به امام حسین (ع) و اهل بیت از آن زبانه می کشید، کودکی به دنیا آمد که بعدها باعث افتخار هر ایرانی بود. نام او را به یاد علمدار کربلا، عباس نهادند.

عاشق امام حسین (ع)
مرحوم "حاج اسماعیل بابایی" پدر بزگوار عباس را همگان به عنوان تعزیه گردان می شناختند که سال های زیادی از عمر خود را صرف خدمت به امام حسین و این همایش بزرگ مذهبی کرده بود. صحن حیاط خانه اش منزلگاه دوستداران حسین (ع) بود. دوران طفولیت عباس در این فضا آغاز شده بود. او از همان زمان کودکی از پدر آن چه را که باید بیاموزد و سرلوحه قرار دهد، آموخت. از همان کودکی نقش هایی را در تعزیه به عهده گرفت تا از همان موقع معلوم باشد که عباس چقدر عاشق اهل بیت است.
سال ها یکی پس از دیگری گذشت. اینک عباس، دوران تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان دهخدا سپری می کند و دوران متوسطه خود را نیز در دبیرستان نظام با موفقیت به پایان می رساند.
پس از اخذ دیپلم، با شرکت در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته می شود ولی به دلیل این که به خلبانی علاقه وافری داشت، از آن انصراف داده و در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی می شود. همانند دیگر خلبانان نیروی هوایی پس از گذراندن دوره مقدماتی پرواز، جهت تکمیل فن خلبانی و گذراندن دوره پیشرفته، به کشور ایالات متحده آمریکا اعزام می شود.

آمریکا هم عباس را عوض نکرد
کشور آمریکا با تمام زرق و برقش، نتوانست عباس را به خود جلب کند و عباس همان عباسی بود که در هنگام گذراندان دوره مقدماتی، به دلیل این که آسایگاهش در طبقه دوم روبه روی آسایگاه دختران بود، تقاضای انتقال به طبقه اول کرده بود.
او همچنان بر عقاید دینی و مذهبی خود پای بند بود. برای این که چشمش به عکس های خواننده زن آمریکایی که هم اتاقی اش (در آن زمان تمام دانشجویان خلبانی باید برای مدت حداقل دو ماه با یک دانشجوی آمریکایی هم اتاق می شدند تا در پیشرفت زبان به آنها کمک شود) به دیوار زده بود نیفتد، با توافق همدیگر اتاق را به وسیله یک پارچه، به دو قسمت تقسیم کرده بود.
در آمریکا از خوردن نوشابه "پپسی" خودداری می کرد و به دوستان می گفت که صاحب کارخانه این نوشابه یک اسرائیلی است و مراجع تقلید، ما را از خوردن آن منع کرده اند.
عباس مهارت بالایی در بازی والیبال داشت. روزی درحالی که نظاره گر بازی سربازان آمریکایی بود، مشکلی را مشاهده کرد و به یکی از سربازان توصیه کرد "اگر به این شکل بازی کنی بهتر است" ولی آن سرباز به او توهین کرد که شما ...
عباس نه تنها ناراحت نشد، بلکه رو به او کرد و گفتک
- حاضرم با شما مسابقه بدهم. تیم شما کامل در یک طرف و من به تنهایی در طرف دیگر.
مسابقه آغاز شد و تمامی دانشجویان ایرانی که از این کار عباس به وجد آمده بودند، شروع به تشویق عباس نمودند و در میان تعجب حاضران، عباس یکی پس از دیگری امتیازات لازم را به دست می آورد. در بین سربازان آمریکایی که از شدت عصبانیت قادر به بازی نبودند، اختلاف افتاده بود و در نهایت عباس به تنهایی تیم آنها را برد.
در این هنگام فرمانده پایگاه که یک سرهنگ آمریکایی بود و از دور نظاره گر این بازی بود، جلو آمد و دست بر روی شانه عباس می گذارد و می گوید:
- از امروز به بعد تو کاپیتان تیم دانشگاه هستی.
و چندی بعد این تیم با هدایت عباس، قهرمان دانشگاه های هوایی می شود.
در نهایت دوره خلبانی عباس در آمریکا تمام شد ولی به دلیلی، به عباس گواهینامه خلبانی داده نمی شد. هم اتاقی آمریکایی عباس در گزارشی به فرماندهی، او را این گونه توصیف کرده بود:
- فردی منزوی است و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از نوع رفتارش بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی و شدیدا به فرهنگ و سنن ایرانی پای بند است. به هرحال او شخصی غیر نرمال است. در گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند. (که منظور همان نماز خواندن عباس بود.)
همین گزارش ها باعث شده بود تا تکلیف عباس مشخص نباشد. خود عباس درباره آخرین روزهای زندگی در آمریکا این چنین می گوید:
- به دلیل گزارش هایی که در پرونده ام ثبت شده بود به من گواهینامه خلبانی نمی دادند روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. وارد اتاقش شدم و احترام گذاشتم. او نیز از من خواست که بنشینم. پرونده من جلویش بود. این ‍ژنرال آخرین نفری بود که باید پرونده مرا امضاء می کرد و به عبارت بهتر قبول یا رد شدنم در گرو امضاء او بود.
ژنرال از من پرسش هایی می کرد و من نیز پاسخ می دادم. به نظر می رسید که نسبت به من نظر خوشی ندارد. این ارتباط برای من از اهمیت خاصی برخوردار بود. زیرا با زندگی و آبرویم رابطه داشت و احساس می کردم رنج دو ساله دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای آینده داشتم، همه در یک لحظه درحال نابودی است و باید با دست خالی، بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم.
در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ‍ژنرال خواست برای کار مهمی به خارج از اتاق بیاید. با رفتن ‍ژنرال، مدتی من تنها ماندم. به ساعت نگاه کردم وقت نمازظهر بود. با خود گفتم کاش این جا نبودم و می توانستم نماز اول وقت بخوانم. انتظارم برای بازگشت ‍ژنرال طولانی شد. با خود گفتم هیچ چیز واجب تر از نماز نیست. همین جا نماز می خوانم انشاالله که تا پایان نماز ‍ژنرال بر نمی گردد. روزنامه ای را که در آن جا بود به زمین انداختم و مشغول نماز خواندن شدم که ناگهان ‍ژنرال وارد اطاق شد. با خود گفتم نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ سرانجام نماز را ادامه دادم و گفتم هر چه خدا بخواهد همان می شود. نمازم تمام شد. درحالی که بر روی صندلی می نشستم از ‍‍‍‍‍‍ژنرال عذرخواهی کردم و نشستم. ژنرال بعد از مدتی سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت:
- چکار می کردی؟
گفتم: "عبادت می کردم."
گفت: "بیشتر توضیح بده."
گفتم: "در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت، زمان آن فرا رسیده بود و من هم چون شما در اتاق نبودید، از فرصت استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم."
ژنرال سری تکان داد و گفت:
- پس همه این مطالبی هم که در پرونده توست راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟
گفتم: "بله همین طور است."
‍ژنرال لبخندی زد و از نگاهش متوجه شدم از صداقت من خوشش آمده است. با چهره ای بشاش پرونده ام را امضاء کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست، دستش را به سوی من دراز کرد و گفت:
- به شما تبریک می گویم ... شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت می کنم.
من هم متقابلا از او تشکر کردم و احترام گذاشته از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم دو رکعت نماز شکر خواندم.
پس از بازگشت از آمریکا، در سال 1351 بابایی به عنوان خلبان اف 5 در پایگاه چهارم شکاری دزفول مشغول به خدمت می شود. سه سال بعد در شهریور ماه سال 1354 بابایی با دختر دایی اش خانم "صدیقه حکمت" ازدواج می کند.

انتخاب برای آموزش هواپیمای "اف 14"
هواپیمای پیشرفته اف 14 مدتی بود که وارد ایران شده و تصمیم بر این شده بود که خلبانان این هواپیما از بین بهترین های اف 4 و اف 5 انتخاب شوند.
بابایی هم که جزو بهترین خلبانان اف 5 بود، در تاریخ 10 آبان سال 1355 برای پرواز با این جنگنده انتخاب شد و همان زمان به پایگاه هشتم شکاری اصفهان منتقل گردید. در این مدت بابایی چنان مهارتی در هدایت اف 14 پیدا می کند که به عنوان یکی از بهترین خلبان های اف 14 انتخاب می شود.
در همین روزها به دلیل نوع کاری که هواپیمای اف 14 انجام می داد، نیروی هوایی تصمیم می گیرد تغییراتی روی این هواپیما ایجاد کند که قابلیت سوخت گیری در شب را نیز داشته باشد. شرکت "گرومن" (سازنده هواپیمای اف 14) برای این کار و نصب پروژکتورهای مخصوص، درخواست مبلغ گزافی می کند که با مخالفت نیروی هوایی ایران، این طرح لغو می شود که بعدها بابایی با شهامتی که از خود به خرج می دهد، عمل سوختگیری در شب را با این هواپیما انجام می دهد و خود را به عنوان بنیانگذار سوخت گیری هوایی در شب با هواپیمای اف 14 به همگان معرفی می کند.

عباس رژه شاه را به هم ریخت
انقلاب نزدیک بود. در تاریخ 24 اسفند سال 1356 تصمیم گرفته می شود که گروهی از خلبانان اف 14 در مقابل شاه با هواپیما رژه بروند که بابایی برای این رژه انتخاب می شود. آن روز قرار می شود تعدادی اف 14 با آرایش خاصی به پرواز درآیند و در مقابل شاه رژه بروند. همه هواپیماها از پایگاه اصفهان به پرواز در می آیند.
در بین راه ناگهان بابایی به فرمانده گروه پروازی اعلام می کند که هیدرولیک هواپیما را از دست داده و باید برگردد. با تایید فرمانده گروه، بابایی به پایگاه مراجعت می کند و فرمانده که می دانست هواپیما دارای حالت دوبله هیدرولیک است، به فکر فرو می رود. با این حرکت بابایی، آرایش اف 14 ها بهم می ریزد و رژه آنها نیز بهم خورده و خراب می شود. پس از مراجعت هواپیماها، فرمانده پایگاه از مسئول گردان پاسخ می خواهد و می پرسد که آیا او هم تایید می کند که هواپیما مشکل داشته؟ فرمانده گردان با این که همه چیز را دریافته بود و همچنین متوجه شده بود که این حرکت بابایی از روی عمد بوده، ولی با تایید صحبت های بابایی، فرمانده پایگاه را قانع می کند.
آری شهید بابایی می خواست رژه در حضور شاه را برهم بریزد.

انقلاب اسلامی و در پس آن دفاع مقدس
در شکل گیری انقلاب و روشن کردن افکار پرسنل نیروی هوایی، شهید بابایی نقش بسزایی را ایفا می کرد. با پیروزی انقلاب، این شهید بزرگوار همراه با شهید اردستانی اقدام به تشکیل هسته تشکل خلبان های حزب اللهی در پایگاه های تبریز و اصفهان می کنند.
31 شهریور سال 1359 کشور بعثی عراق هجوم همه جانبه خود را به خاک ایران آغاز می کند. بابایی همچون دیگر تیزپروازان نیروی هوایی، حضوری گسترده و چشمگیر در جبهه های جنگ و شرکت در عملیات برون مرزی دارد.
یک سال پس از آغاز جنگ، بابایی به دلیل کارآمدی، فعالیت های شبانه روزی و رشادت هایی که از خود نشان داد، در تاریخ هفتم مرداد سال 1360 با ارتقاء به درجه سرهنگ دومی، به عنوان فرمانده پایگاه هوایی اصفهان منصوب می شود.

پایان قسمت اول
آخرین ويرايش توسط 2 on moh-597, ويرايش شده در 0.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

صفحه اینستاگرام
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دو شنبه 8 آبان 1385, 3:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار
تماس:

پست توسط moh-597 » سه شنبه 14 اسفند 1386, 12:37 pm

 زندگی نامه سرلشگر شهید عباس بابایی  


 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 



قسمت دوم


ابتکاری برای کاهش اشتباه پدافند
در این روزها تعدادی از هواپیماهای ما که از پروازهای برون مرزی برمی گشتند، به دلیل پرواز در ارتفاع پایین و سرعت بالایی که داشتند، به اشتباه مورد هدف پدافند خودی قرار می گرفتند که بابایی طرحی را ارائه کرد که بر اساس آن یک خلبان به ایستگاه های پدافند مرزی اعزام می شد و تمام اطلاعات ورودی و خروجی جنگنده ها در اختیارش قرار می گرفت. بدین ترتیب با هماهنگی ای که شده بود، بعد از چندی شاهد کاهش 90درصدی این اشتباه ها بودیم.

فرماندهی همانند بسیجیان
شهید بابایی با 3000 ساعت پرواز با هواپیماهای جنگنده مختلف، کارنامه درخشانی از خود و میهنش بجای گذاشته است. آن چه برای همگان عجیب بود، نوع وضعیت ظاهری ایشان بود. فردی با لباس ساده و اکثرا بسیجی با سری تراشیده، بی آلایش که در اکثر اوقات او را با یک بسیجی ساده اشتباه می گرفتند. روزی درحالی که فرمانده پایگاه بود، با سینی چای از بسیجیان پذیرایی می کرد و کسی هم او را نمی شناخت. چهره ای که برای عراقی ها به عنوان یک افسر شجاع و نترس شناخته شده بود و آنها از نام او نیز می ترسیدند، سینی چای را جلوی بسیجیان می گرفت که ناگهان یکی از بسیجی ها که گویا خسته هم بود به حالت پرخاش به ایشان می گوید:
- این چه چایی هست که آوردی ... این که سرده ما داریم می رویم برای شما بجنگیم.
در این هنگام بابایی با لبخندی که بر لب داشت می گوید:
- چشم برادر ... همین الان براتون عوضش می کنم.
بعد از خروج بابایی، فرمانده بسیجی ها با عصبانیت رو به بسیجی جوان می کند و می گوید:
- هیچ می دانی اون کسی که سرش داد زدی چه کسی بود؟ او سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه است تو باید برای این کار جریمه بشی.
در این هنگام بابایی وارد می شود و درحالی که سر خود را پایین انداخته بود، سینی را جلوی بسیجی می گیرد و می گوید بفرمائید برادر.
بسیجی که از کرده خود بسیار پشیمان بود، شروع به معذرت خواهی می کند که بابایی می گوید احتیاجی نیست ما همه برای خدمت آمدیم.
بابایی همیشه برای کارها و عملیات سخت و خطرناک داوطلب بود و شخصا برای آگاهی از مشکلات موجود، به صورت ناشناس به پایگاه ها و مناطق جنگی سفر می کرد.

بنیان گذار سوختگیری هوایی درشب برای هواپیمای اف 14
و تشکیل گردان کربلا


در این زمان با توجه به این که هواپیماهای اف 14 در بعضی از مواقع تا 12 ساعت پرواز ممتد در شب داشتند، نیاز به سوخت گیری هوایی در شب امری اجتناب ناپذیر بود که وی به عنوان اولین کسی که این کار را کرده بود، به خلبانان دیگر آموزش های لازم را می داد.
بابایی در نهم آذر سال 1362 ضمن ارتقاء درجه به سرهنگ تمامی، به عنوان معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی منصوب و به تهران منتقل شد ولی مگر او می توانست پشت میز بنشیند؟!
در این زمان بابایی به همراه شهید اردستانی در قرارگاهی به نام "رعد" اقدام به تشکیل گردانی با عنوان "گردان کربلا" نمودند و با جمع کردن تعدادی از خلبانان در این گردان، عملیات خطرناک را داوطلبانه انجام می دادند.

نگذارید بابایی پرواز کند
تعدادی از دوستان ایشان خدمت حضرت آیت الله طاهری رفتند و از او درخواست کردند که به دلیل خطرات فراوان، بابایی را از پروازهای جنگی منع کند.
وقتی که حاج آقای طاهری به او می گوید:
- به دلیل این که پست شما مهم است و بهتر است که به دلیل خطرات احتمالی به پروازهای عملیاتی نروی.
می گوید:
- حاج آقا منم مثل خلبان های دیگه. اونا هم براشون خطر هست.
و با توضیحاتی که بابایی می دهد حضرت آیت الله طاهری قانع می شود.
از این به بعد باز هم بابایی درحالی که فرمانده بود، در عملیات شرکت می کرد و می گفت:
- فرمانده باید جلوتر از همه باشد.
تا زمان شهادت پروازهای عملیاتی او ادامه داشت. به طوری که از سال 1364 تا زمان شهادت 60 ماموریت خطرناک برون مرزی را با موفقیت انجام داد تا به همگان اثبات کنند که یاران روح الله از مرگ هراسی ندارند و آماده مقابله با دشمنان ایران و اسلام و انقلاب هستند.

ابتکاری دیگر
در همین سال ها نیروی هوایی با کمبود خلبان در هواپیمای اف 14 مواجه بود که بابایی طرحی را ارائه کرد که بر مبنای آن تعدادی از خلبانان ماهر هواپیمای اف 5 برای آموزش پرواز با اف 14 انتخاب شوند و بروی این هواپیما انتقال پیدا کنند. او خود مشغول انتخاب خلبانان شد و تعدادی از خلبانان ماهر اف 5 برای این کار انتخاب شدند. در آن زمان این طرح بسیار برای نیروی هوایی و ادامه پروازهای اف 14 حیاتی بود که با تدبیر بابایی این طرح با موفقیت کامل انجام شد.
لازم به ذکر است که امیر سرتیپ "احمد میقانی" فرمانده فعلی نیروی هوایی، نیز از جمله خلبانان اف 5 بود که از سوی شهید بابایی برای پرواز با اف 14 انتخاب شد.

ستاری از من لایق تر است
در سال 1365 مقدمات فرماندهی عباس در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران فراهم شده و حکم او توسط ریاست محترم جمهوری امضاء شده بود و فقط امضای حضرت امام (ره) مانده بود. بابایی درحالی که در مرخصی بود، به سرعت خود را به تهران رساند و مانع این کار شد و برای این پست، امیر سرلشکر "منصور ستاری" را که در آن زمان سرهنگ تمام بود، پیشنهاد داد و گفت که او از من لایق تر است.
در تاریخ هشتم اردیبهشت سال 1366 بابایی به درجه سرتیپی ارتقاء یافت ولی همچنان پروازهای عملیاتی را انجام می داد.
نزدیک به عید قربان بود. عباس که همیشه تقاضاهای دوستان و اطرافیان خود را مبنی بر سفر به حج بی جواب می گذاشت، این بار که اصرار دوستان را می بیند می گوید:
- شما بروید ... من خودم را تا عید قربان می رسانم.


پایان قسمت دوم
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

صفحه اینستاگرام
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دو شنبه 8 آبان 1385, 3:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار
تماس:

پست توسط moh-597 » چهار شنبه 15 اسفند 1386, 8:39 am

 زندگی نامه سرلشگر شهید عباس بابایی  

 [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید] 


قسمت سوم

عقاب تیزپرواز هوس پروازی دگر کرد
صبح روز پانزدهم مرداد سال 1366 مصادف با عید سعید قربان، تیمسار بابایی به همراه سرهنگ خلبان "بختیاری" با یک فروند هواپیمای اف 5 دو نفره، در پایگاه هوایی تبریز به زمین نشست. به محض این که هواپیما به زمین می نشیند، سرهنگ خلبان "علی محمد نادری" و تعدادی دیگر از خلبانان به استقبال می آیند. بعد از این که وارد ساختمان فرماندهی می شوند، سرهنگ بختیاری می گوید:
- تیمسار اگر اجازه بدهید من کمی خسته هستم یه کم استراحت کنم موقع پرواز بیدارم کنید.
و بابایی به او می گوید: "برو برو تو استراحت کن."
سرهنگ بختیاری به گوشه ای از سالن می رود و دراز می کشد که بعد از چند دقیقه به خواب فرو می رود.
بابایی به همراه سرهنگ نادری، وارد گردان عملیات می شود. بابایی ماموریت پروازی را در دفتر مخصوص می نویسد و زیر آن را امضاء می کند. سرهنگ نادری به او می گوید:
- تیمسار شما خسته هستید بهتر است استراحت کنید.
که بابایی به سرهنگ نادری می گوید:
- نه آقای نادری خسته نیستم ...
و سپس به سرهنگ نادری می گوید:
- محمد آقا ... بگو هواپیما را مسلح کنند.
سرهنگ نادری می گوید:
- عباس جان ... امروز عید قربان است چطوره این کار را به فردا موکول کنیم؟
بابایی می گوید:
- امروز روز بزرگی است ... روزی است که اسماعیل به مسلخ عشق رفت ... نادری می دانی من امروز باید در قزوین باشم، آخه تعزیه داریم. به پدرم گفته بودم نقش کوچکی هم برای من در نظر بگیرد، اما حالا این جا هستم. اگر موافقی طرح پرواز را مرور کنیم.
با تایید سرهنگ نادری، بابایی شروع به تشریح عملیات می کند. نقطه نشانه ها، مواضع پدافندی، تاسیسات و نیروی های زرهی دشمن را روی نقشه مشخص می کند و پس از تبادل نظر با سرهنگ نادری، درحالی که تجهیزات پروازی خود را همراه داشت، محوطه گردان عملیات را ترک کرده و پیاده به سوی جنگنده به راه می افتد.
در همین زمان سرهنگ بختیاری ناگهان از خواب بیدار می شود، به ساعتش نگاه می کند، با عجله کلاه و تجهیزات خود را برداشته و به سمت محوطه پرواز شروع به دویدن می کند. پرسنل گردان نگهداری مشغول مسلح کردن یک فروند اف 5 دو کابینه بودند. بابایی دستی بلند می کند و سلام و خسته نباشید می گوید. عوامل فنی با دیدن بابایی دست از کار کشیده و مشغول احوال پرسی با او می شوند. سرپرست گروه می گوید:
- همان طور که دستور داده بودید هواپیما را مسلح کردیم.
بابایی با یک بازرسی از هواپیما، دستور می دهد موشک های نوک بال و تیرهای مسلسل هواپیما را نیز پر کنند تا مهمات تکمیل باشد.
سرهنگ نادری می گوید:
- ببخشید ... ما برای شناسایی می رویم یا شکار؟
که بابایی نقشه ای را از جیبش بیرون می آورد و می گوید:
- ببین آقای نادری ... وقتی به هدف رسیدیم بمب ها را روی تاسیسات فرو ریخته، آن را منهدم می کنیم و در قسمت بعد باید دور بزنیم و نیروهای زرهی دشمن را در نقطه ای دیگر با راکت و فشنگ مورد حمله قرار دهیم.
سرهنگ نادری می گوید: "امیدوارم خدا خودش کمک کند."
بابایی به گوشه ای می رود، کتابچه دعایش را از جیب بیرون آورده و مشغول دعا خواندن می شود که سرهنگ بختیاری نفس زنان به او می رسد و می گوید:
- من خواب بودم چرا بیدارم نکردید؟
بابایی می گوید: "توخسته ای استراحت کن."
سرهنگ نادری می گوید:
- تو خودت دو شبه که نخوابیدی ... اگر اجازه بدی من با نادری می روم.
که تیمسار می گوید: "نه خسته نیستم انشاالله پرواز بعدی را شما انجام بدهید."
سرهنگ بختیاری اصرار می کند که بابایی می گوید:
- شاید دیگر فرصتی برای پرواز نداشته باشم.
سپس دست در گردن سرهنگ بختیاری می اندازد و می گوید:
- ان شاالله برگشتم جشن می گیریم.
بختیاری به بابایی می گوید:
- به من عیدی نمی دهی؟
که بابایی می گوید: "عیدی طلبت تا بعدازظهر."
در این هنگام هواپیما با بیشترین مهمات ممکن، آماده پرواز است. بابایی رو به آسمان می کند و آرام می گوید: "الله اکبر" و سپس روبه سرهنگ نادری می کند و می گوید:
- محمد آقا برویم؟
هر دو از پلکان هواپیما بالا می روند. تیمسار بابایی وقتی درون کابین قرار می گیرد، برای بختیاری و عوامل نگهداری که در کنار هواپیما هستند، دست تکان می دهند.
تیمسار در کابین عقب جنگنده قرار می گیرد و پس از چک کردن هواپیما، به نادری می گوید:
- برویم ... امروز روز جنگ است.
هواپیما با رمز "تندر" به ابتدای باند می رسد و لحظه ای بعد با غرشی در دل آسمان جای می گیرد.
پس از یادآوری نقاط توسط بابایی به سرهنگ نادری، نادری نقل می کند که صدای او را به آرامی از رادیو هواپیما شنیدم که می گفت:
- پرواز کن پرواز کن امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.
بعد از مدتی نادری به تیمسار می گوید:
- کلید مهمات روشن و آماده شلیک هستم، موقعیت کجاست؟ تیمسار می گوید: "تا هدف سه دقیقه مانده" و ادامه می دهد "چهار درجه به شمال."
هواپیما پس از مانوری در آسمان، به نقطه مورد نظر می رسد. ارتفاع گرفته و با شیرجه به سمت تاسیسات دشمن، آن جا را مورد هدف قرار می دهد. با اصابت بمب ها، کوهی از آتش به آسمان زبانه می کشد و صدای تیمسار در گوش نادری می پیچد:
- الله اکبر ... الله اکبر ... می رویم به طرف نیروهای زرهی دشمن.
پس از چند لحظه، باران گلوله و موشک بود که بر سر دشمن فرو ریخته می شد. بعد از پایان تیرباران نیروهای زرهی، تیمسار می گوید: "آقا محمد ... برگردیم."
هواپیما با گردشی 180 درجه از منطقه دور می شود. در پایین آتش زبانه می کشد و بعثیان به هر سوی درحال فرار بودند.
هواپیما درحال عبور از کوه های بلند و جنگل های سرسبز بود که صدای عباس در رادیو می پیچد:
- آقای نادری ... پایین را نگاه کن درست مثل بهشت است.
سپس آهی می کشد و ادامه می دهد:
- خدا لعنتشون کنه که این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند.
پس از لحظاتی صدای عباس در کابین می پیچد:
- مسلم سلامت می کند یا حسین ...
ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون می کند. عباس در یک آن خود را درحال طواف می یابد:
- اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
و آخرین حرف ناتمام ماند.

همسر و دوستان بابایی در این هنگام در مکه هید بابایی را می بینند.

سرهنگ نادری بعد از چند لحظه که بیهوش بود، به خود آمد. درد شدیدی در ناحیه پشت و بازویش احساس می کرد و کابین نیز پر از دود شده بود.
هواپیما با سرعت درحال سقوط بود. بعد از چند لحظه نادری موفق به کنترل هواپیما می شود که در این هنگام مقدار زیادی از سرعت آن کم شده بود. تمام علائم به هم ریخته شده بود. سرهنگ نادری در رادیوی هواپیما فریاد می زند:
- عباس ... حالت خوبه؟
ولی صدایی نمی شنود. هرچه صدا می کند جوابی نمی گیرد. سرهنگ نادری که گیج شده بود، یک بار دیگر عباس را صدا می زند:
- عباس جان حالت خوبه؟ تو را به خدا جواب بده.
سرهنگ نادری که ناامید شده بود، سعی می کند تا رادار را بگیرد:
- از تندر به رادار ...
ولی کسی جواب نمی دهد. در آخرین لحظه افسر کنترل رادار صدایش می زند:
- از رادار به تندر ... صدای شما نامفهوم است.
سرهنگ نادری می گوید:
- ما مورد هدف قرار گرفتیم. وضعیت خوبی نداریم. سعی دارم هدایت هواپیما را در دست بگیرم.
افسر رادار می گوید:
- خون سرد باشید ... موقعیت را به دقت بررسی کنید. به گوشم.
هواپیما درحالی که تعادل کاملی نداشت، هر چند لحظه یک بار از حالت تعادل خارج می شد که سرهنگ نادری آن را دوباره به حالت نرمال بر می گردانید. نادری باز هم عباس را صدا می زند ولی صدایی نمی شنود. آیینه کابین را تنظیم می کند تا کابین عقب را ببیند. ولی متوجه می شود شیشه بین دو کابین شکسته و چیزی دیده نمی شود. مانوری به هواپیما می دهد و دوباره به عقب نگاه می کند.
حافظ کابین متلاشی شده بود و در اثر باد شدید، قسمتی از چتر نجات عباس هم در هوا به اهتزاز درآمده بود. نادری باز هم دقت می کند، قطرات خون به شیشه بین دو کابین پاشیده شده و با خود می گوید حتما شیئی منفجره او را متلاشی و به بیرون پرتاب کرده است.
نادری بار دیگر با رادار تماس می گیرد:
- هواپیما به شدت آسیب دیده اکثر کنترل کننده ها از کار افتاده. از وضعیت کابین عقب هم خبر ندارم. خودم هم زخمی هستم.
افسر رادار جواب می دهد:
- خودتان را در مسیر 38 در جه شمال شرق قرار دهید و ارتفاع را کم کنید.
در پایگاه هوایی تبریز غوغایی برپاست. آژیر وضع اضطراری در محوطه پایگاه پیچیده. آمبولانس و خودروهای آتش نشانی و نیروهای امداد همه به طرف باند پرواز در حرکتند.
افسر رادار با دستپاچگی، مرکز پیام نیروی هوایی را گرفته، وضعیت را گزارش می کند و درخواست می کند که این پیام سریعا به فرماندهی مخابره شود. سپس با هواپیما تماس می گیرد:
- لطفا اعلام وضعیت کنید.
سرهنگ نادری که احساس درد شدیدی می کرد، قصد داشت به هر قیمتی هواپیما را بر روی باند به زمین بنشاند. با شنیدن صدای رادار می گوید:
- دارم تلاش می کنم ولی وضع هر لحظه بدتر می شود.
افسر رادار به نادری اعلام می کند که در 18 کیلومتری باند هستید.
نادری در این لحظات درد شدیدی در ناحیه پشت و بازو احساس می کند. شروع به کم کردن ارتفاع برای نشستن برروی باند می شود که ناگهان صدایش در رادیو می پیچید:
- دور موتور کم نمی شه ...
افسر رادار به او می گوید:
- محمد جان چاره ای نیست روی باند بیا.
نادری ملتمسانه از خداوند کمک می خواهد. هواپیما باهمان سرعت، رو باند می نشیند. نادری ترمز ها را فشار می دهد که عمل نمی کنند. افسر رادار فریاد می زند چتر رو بزن و سپس فریاد می زند:
- چتر باز شد. خدایا خودت کمک کن.
هواپیما با سرعت به انتهای باند نزدیک می شود. نادری شیر بنزین موتورها را سریعا قطع می کند. در این لحظه هواپیما در برابر چهره بهت زده نادری، با گیر کردن به تور باریر (توری که در انتهای باند نصب می شود و در مواقع اضطراری برای متوقف کردن هواپیما استفاده می شود) متوقف می شود. براثر گرمای حاصل از ترمز ها، چرخ های هواپیما آتش می گیرند که نیروی های آتش نشانی بلافاصله آن را خاموش می کنند.
سرهنگ نادری با تلاش زیاد از کابین پیاده می شود و درحالی که از هواپیما فاصله می گرفت، نگاهی به کابین شکسته عباس انداخت.
فرمانده پایگاه تیمسار "رستگارفر" به نادری نزدیک می شود. نادری خودش را در آغوش تیمسار می اندازد و شروع به گریه کردن می کند.

بابایی قربانی حضرت ابراهیم شده
سرگرد "بالازاده" اولین کسی بود که خود را به کابین عقب هواپیما رسانید و لحظاتی بعد در مقابل چشمان ماتم زده همه، با دست بر سر و صورت خود می کوبد و می گوید
- عباس در کابین است او قربانی حضرت ابراهیم در عید فطر شده .

در این لحظه صدای مؤذن در فضای باند می پیچد و در لحظات اذان ظهر روز عید قربان، پیکر پاک و مطهر شهید بابایی روی دست های دوستانش تشییع می شود.
سرهنگ بختیاری درحالی که اشک در چشمانش جمع شده بود، به سوی فرمانده پایگاه می رود و می گوید:
- دلم می خواهد برای تشییع پیکر عباس، من فرمان پیش فنگ بدهم
سراسر رمپ پایگاه خلبانان و پرسنل ایستاده بودند. سرهنگ بختیاری با گام هایی لرزان به وسط رمپ می رود و با صدایی رسا می گوید:
- گوش به فرمان من ... گارد مسلح به احترام شهید پیش فنگ.
همسر شهید بابایی بعد از عزیمت از مکه، کفن خونین عباس را کنار می زند و می گوید:
- تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی اما، اما خودت به دیدار صاحب کعبه رفتی.

او برای ما کارگری می کرد
در مراسم چهلم شهید بایایی، در میان سوگوارن مردی میان سال با کلاه نمدی به شدت گریه می کرد. یکی از دوستان شهید بابایی به او نزدیک می شود و می گوید.
- پدر جان این شهید با شما نسبتی داشته؟
و مرد جواب می دهد:
- او همه زندگی ما بود. ما هرچه داریم از اوست.
مرد ادامه می دهد:
- من اهل ده زیار هستم. اهالی روستای ما قبل ازاین که شهید بابایی به آن جا بیاید، در تنگنا بودند. ما نمی دانستیم او کیست. لباس بسیجی بر تن داشت برای ما حمام ساخت، مدرسه ساخت، غسالخانه ساخت و هرکس که گرفتاری داشت پیش او می رفت. او یاور بیچاره ها بود. هر وقت پیدایش می شد، همه با شادی می گفتند اوس عباس آمد. چند وقتی پیدایش نشد. گویا رفته بود تهران. روزی آمدم اصفهان، عکس هایش را روی دیوار دیدم. مثل دیوانه ها هر که را می دیدم می گفتم او دوست من بود ولی کسی حرف مرا باور نمی کرد. به بچه های نیروی هوایی هم گفتم جواب دادند: پدر جان می دانی او کیست او تیمسار بابایی فرمانده عملیات نیروی هوایی است. گفتم: ولی او برای ما کارگری می کرد. دلم از این که او ناشناس آمد و ناشناس هم رفت آتش گرفته است.

وصیت نامه شهید بابایی
خدایا! خدایا! تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.
به خدا قسم من از شهدا و خانواده های شهدا خجالت می کشم تا وصیتنامه بنویسم.
حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاالله خلاصه می کنم.
خدایا! مرگ مرا و فرزندانم و همسرم را شهادت قرار بده.
خدایا! همسر و فرزندانم را به تو می سپارم.
خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم و هر چه هست از آن توست.
پدر و مادر عزیزم! ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.

عباس بابایی
22/4/1361
بیست و یکم ماه مبارک رمضان



پایان
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

صفحه اینستاگرام
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

Rookie Poster
Rookie Poster
نمایه کاربر
پست: 29
تاریخ عضویت: پنج شنبه 9 اسفند 1386, 12:13 pm
سپاس‌های دریافتی: 14 بار

پست توسط maydayfire » جمعه 17 اسفند 1386, 4:33 am

:lol: :lol: :lol: :lol:
خدايا٬ اين عباس کجا؟ ما کجا؟
In the ending years of the war,Abbas Babai and his wife were set to go to Meccah for Haj. When boarding for the plane, he refused to go and told his wife: "My Meccah is here defending Islam and Iran". He then promised his wife to be in Meccah for 'Eyd e Ghorban'. On the day of eyd of Ghorban he flew as a backseater on a F-5E into Iraq to take out a ground target. After completing the mission their plane was hit by 20 mil cannon. A bullet penetrated the canopy and hit Abbas in the neck. The pilot managed to land the plane in Iran, but Abbas was martyred and flew high into eternity. He did indeed keep his promise to his wife

Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دو شنبه 8 آبان 1385, 3:26 pm
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5559 بار
تماس:

پست توسط moh-597 » سه شنبه 15 مرداد 1387, 8:24 am

باسلام

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]


بیست و یکمین سالگرد شهادت سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی معاونت عملیات نیروی هوایی را به تمامی دوستان و همکاران محترم و همه دوستداران ایران تسلیت عرض می کنم . باشد که ما همیشه یاد و خاطره این عزیزان را گرامی بداریم :sad:
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

صفحه اینستاگرام
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

Frenzied Poster
Frenzied Poster
پست: 412
تاریخ عضویت: سه شنبه 27 فروردین 1387, 11:20 am
سپاس‌های ارسالی: 32 بار
سپاس‌های دریافتی: 41 بار

پست توسط A10 » سه شنبه 15 مرداد 1387, 10:54 am

عجب شهادت غرور آفريني . حتما خودش ميخواسته كه اينجوري شهيد بشه و خدا هم او را به خواسته اش رساند .

Junior Poster
Junior Poster
نمایه کاربر
پست: 193
تاریخ عضویت: یک شنبه 16 تیر 1387, 7:21 am
سپاس‌های ارسالی: 101 بار
سپاس‌های دریافتی: 251 بار
تماس:

شهید خلبان

پست توسط pervis.ir » سه شنبه 12 شهریور 1387, 8:29 am

دو عکس نایاب از شهید بابایی
[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
[FONT=Arial Narrow]خفته در خوناب غم ياران من
اي دريغ از غرش شيران تنگستان من
 

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 دی 1386, 1:32 pm
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1590 بار

پست توسط Hadi1001 » چهار شنبه 10 مهر 1387, 10:15 am

یادداشت هایی از كتاب "بابایی به روایت همسر شهید"


سال 1350 ه.ش آمریكا، شهر لاواك، پایگاه هوایی ریتس؛ محل آموزش خلبان های اف – 5. عباس بابایی از دانشجویان اعزامی از ایران است. كارهایش طبق گزارش های مندرج در پرونده اش " غیرنرمال" است. نماز می خواند . در آن دوره كه همه به فسق و فجور مباهات می كنند، وسط اتاق خوابگاهش یك نخ كشیده تا هم اتاقی مشروب خورش این طرف نیاید. خودش حتی پپسی هم نمی خورد. می گوید كارخانه اش مال اسرائیلی هاست. كلنل باكستر فرمانده پایگاه وقتی به دفتر كارش برگشت جوان را كه احضار كرده بود دید. قیافه جوان ایرانی آشنا به نظر می رسید. یادش آمد شبی دیر وقت با همسرش از مهمانی برمی گشته و او را دیده كه دارد در خیابان های پایگاه می دود، برای آنكه " شیطان را از خودش دور كند." حالا هم جوان داشت روی روزنامه هایی كه كف دفترش پهن كرده بود ، دولا و راست می شد. بعد از تمام شدن كارش توضیح داد این از واجبات دین آن ها است و الآن وقت انجام دادنش بوده و كلنل هم كه نبوده... انگلیسی را گرچه كمی شمرده ، ولی روان صحبت می كرد. كلنل فكر كرد چه جالب ! بقیه گزارش های پرونده را هم نگاه كرد. جوان را نگاه كرد. عكس های آن موقع، جوانی خوش چهره با ته ریشی دو روزه را نشان می دهند. كمربند كلفت چرمی روی شلوار جینش بسته و با رفقایش، خوشحال دور میز فورمیكایی یك كافه نشسته . كلنل زیر پرونده اش را امضا كرد. عباس خلبان شده بود.

ملیحه حكمت ،دخترعمه وهمسربابایی، درباره شهید چنین می گوید : " عباس در رشته ی پزشكی هم قبول شده بود اما خلبانی را انتخاب كرد ، بعد از تكمیل دوره های آموزشی از آمریكا آمد و ازدواج كردیم . آن موقع زندگی خلبان ها جور دیگری بود. خلبان ها ارج و قرب خاصی داشتند. حقوقشان هم خوب بود، ولی عباس اصرار داشت كه من حتماً سر كار بروم. می خواست با آدم ها سرو كار داشته باشم تا بفهمم دور و برم چه خبر است. به همین خاطر من معلم شدم ". او در ادامه ی خاطراتش چنین می گوید :

"همان چند ماه، بعد از این كه رفتیم دزفول ، عباس كم كم در گوشم حرفهایی خواند كه قبل از آن نشنیده بودم. می گفت آدم مگر روی زمین نمی تواند بنشیند، حتماً مبل می خواهد. آدم مگرحتماً باید توی لیوان كریستال آب بخورد. می رفت و می آمد و از این حرفها به من می زد. آن موقع من 18 سال داشتم ، در آن سن و سال طبیعی بود كه من وسایلم را دوست داشته باشم. ولی داشتم چیزی بزرگ تر را تجربه می كردم؛ زندگی با آدمی كه به او علاقه داشتم. آخر سر برگشتم گفتم" منظورت چیست؟ می خواهی تمام وسایلمان را بدهی بیرون؟ " چیزی نگفت . گفتم " تو من را دوست داری و من هم تو را. همین مهم است. حالا می خواهد این عشق توی روستا باشد یا توی شهر. روی مبل باشد یا روی گلیم." گفت" راست می گویی؟" راست می گفتم.

.....".جنگ كه شروع شد او فرمانده پایگاه اصفهان شد. از سروانی به سرهنگی ارتقا پیدا كرد. اوایل انقلاب می گشتند و آدم هایی را كه قبلاً هم خوب بودند پیدا می كردند. وقتی مسئولیتش زیادتر شد بالطبع او را كم تر می دیدم . حسرت یك صبحانه دور هم خوردن به دلم مانده بود . صبح زود بلند می شد. قرآن می خواند. صدای زیبایی داشت. بعد لباس پروازش را می پوشید و می رفت. توی جیب لباس پروازش حرز گذاشته بودم تا سالم برگردد. خودش می گفت" هر بار كه از خانه می روم بیرون و با من خداحافظی می كنی، به این فكر هم باش كه شاید دیگر همدیگر را ندیدیم." شغلش خطرناك بود. توی جنگ هم كه نقل و نبات پخش نمی كردند. من هم بدرقه اش می كردم و می آمدم تا به كارهای خودم و خانه برسم. خودم، هم زن خانه بودم هم مرد خانه.".....

... " جدای از مسئولیت های نظامی و فرمان دهی اش در پایگاه، به همه مشكلات و دعواهای خلبانان و كارمندان رسیدگی می كرد. خارج از محدوده آدم هایی كه با او كار و رفت و آمد داشتند ، كسی نمی توانست بفهمد كه او فرمانده پایگاه است. سربازها می توانستند بیایند و با او درد دل كنند. حتی برای این كه از نزدیك بفهمد كه سربازان در چه شرایطی به سر می برند، بعضی وقت ها می رفت و جایشان پاس می داد. سرباز هم می گفت" به كسی نگویی كه این كار راكردی. فرمانده مان بفهمد بدبختم." حالا خود فرمانده شان داشت جایش نگه بانی می داد. به عادت نوجوانی و جوانی اش، هوای پیرمردهای خدماتی پایگاه را داشت. خانه هایشان را بلد بود. با این كه حقوقش كم نبود، آخر ماه كم می آورد. طوری كه كسی نفهمد پول هایش را به آدم های محتاج می داد.

... یك روز آمد و گفت خانه مان را باید عوض كنیم. یكی از پرسنل نیروی هوایی را دیده بود كه با هشت تا بچه در یك خانه دو اتاقه زندگی می كنند و نمی شد كه ما با دو بچه ( همان وقت محمد را حامله بودم) در این خانه نسبتاً بزرگ زندگی كنیم. آدرس خانه را به آن آقا داده بود و رفته بود. آن آقا بعد ازاین كه فهمید فرماندهپایگاه می خواهد خانه اش را به او بدهد كلی اصرار كرد كه نه! ولی با پافشاری عباس قبول كرد. و خانه مان را به آن ها دادیم. با این مهربانی و مظلومیتش ، فرمانده قاطعی بود. وقتی جدی می شد باورت نمی شد كه این همین عباسی است كه تا چند دقیقه قبل داشت شیرین بازی در می آورد و می خندید و همه را می خنداند. اما دیگر درخود اصفهان هم خبرش پیچیده بود كه برای پایگاه هوایی فرمانده جدیدی آمده كه آدم خوبی است....

....."با آن كه فرمانده بود و می توانست بنشیند و دستور بدهد، خودش برای شناسایی منطقه ای كه قرار بود درآن عملیات كنند می رفت. با ماشین می رفت، می گفت هواپیما پروازش برای بیت المال هزینه دارد. وقت پرواز، خودش موتور را روشن و تست می كرد. با این كه چند بارهم از طرف مقامات گفته بودند بهتراست كمی از درگیریها دورتر باشد، بازدرعملیات شركت می كرد. هواپیمای خودش اف -14 بود كه مخصوص درگیری های هوایی است، ولی با هرهواپیمای دیگری هم بلد بود پرواز كند. "

..." گاهی اوقات از اصفهان می رفت یزد خدمت آقای صدوقی. از آن جا مبالغی برای دادن به آدم های محتاج می گرفت. نصفه های شب می رسید. با این كه پایگاه چند تا ماشین بهتر از پیكان داشت كه اصلاً یكی اش برای استفاده شخصی خود او بود، همیشه با پیكان این طرف و آن طرف می رفت. ماشین بیوك فرمان دهی را به گروه ضربت پایگاه داده بود. نصفه های شب می رسید. حالا من همه روز را به این طرف و آن طرف بودن و زحمت كشیدن گذرانده بودم. آن قدر خسته می شدم كه خواب از هر چیزی برایم شیرین تر بود، ولی تا صدای كلیدش را روی در، یا اگر كلید نداشت صدای زنگش را می شنیدم، بلند می شدم و به استقبالش می رفتم. چشم هایش از زور بی خوابی و خستگی سرخ بودند. "...

......."هنوزهم بعضی وقت ها فرصت می شد تا مثل دزفول به روستاهای اطراف پایگاه سر بزنیم. استامبولی پلویمان را بر می داشتیم و می رفتیم با خانواده های روستایی دور هم می خوردیم. اصرار داشت جوری لباس بپوشم كه ساده ساده باشد و آن ها تفاوتی بین خودشان و ما احساس نكنند. می نشستیم و زیر آتش سیب زمینی كباب می كردیم. وقتی می خواست شوخ باشد می توانست . آن قدر ادا در می آورد و با لهجه قزوینی اش حرف های شیرین می زد كه من و بچه ها را به خنده می انداخت. این جور وقت ها طعم شیرین زندگی با او را می چشیدم. با روستاییان گرم می گرفت. و آن ها بعضی وقت ها بی آن كه او را بشناسند برایش درد دل می كردند و مشكلاتشان را می گفتند. یك بار رفتیم روستایی اطراف اصفهان كه آب خوردن و استحمام و غسل میتشان یك جا بود. برایشان آب لوله كشی فراهم كرد. اسم آن جا را عوض كردند و گذاشتند " عباس آباد" دیگر آن جا نرفتیم. تا اسم ده را عوض نكردند آن جا نرفت." ...

..." تهران همانقدر كه مسئولیت های او بیش تر شد، زمانی هم كه می توانستیم با هم باشیم كم تر شد. بچه ها دیگر به نبودن های دو هفته، یك ماه پدرشان عادت كرده بودند. مدرسه ای كه باید می رفتم نزدیكی های شاه عبدالعظیم بود . صبح ها بچه ها را آماده می كردم، حسین ومحمد را می گذاشتم مهد كودك وآمادگی. سلما مدرسه خودم بود. برای رفتن به مدرسه باید بیست كیلومترمی رفتم شهر ری ، بیست كیلومتر می آمدم، با آن ترافیك سختی كه آن جا داشت و اكثراً ماشین های سنگین می رفتند و می آمدند. می گفتم " عباس تو را خدا یك كاری بكن با این همه مشكلات، حداقل راه من یك كم نزدیك تر بشود" می گفت:" من اگرهم بتوانم- كه می توانست- این كار را نمی كنم. آن هایی كه پارتی ندارند پس چه كار كنند؟ ما هم مثل بقیه. " می گفتم" آن ها حداقل زن و شوهر كنار همدیگر هستند، دست محبت پدری به سر بچه هایشان كشیده می شود. " می گفت" نه ، نمی شود. من باید سختی بكشم، شما هم همین طور."

ملیحه از معنویت و صلابت بابایی چنین می گوید : " بعضی وقت ها می شد كه نگاهش می كردم می لرزیدم. انگارابهتش، یك چیزی در وجودش مرا بترساند. یك بار به خودش گفتم. دم پایی را برداشت، زد توی سرش . روی زمین غلت زد. گفت " مگر من كه هستم كه این حرف ها را می زنی؟ همه مان از همین خاك هستیم و دوباره خاك می شویم. " قرار بود به همراه همسرش به حج برود اما دو روز مانده به رفتن ، بهانه می آورد و ملیحه سفر را تنها آغاز می كند

و اما شهادت ، ......

" پایگاه هوایی تبریز. روز عید قربان. ساعاتی مانده به ظهر. عباس از چند شب پیش تقریباً نخوابیده بود. كارهای زیادی داشت كه باید انجام می داد. قول داده بود تا عید قربان خودش را می رساند آن جا. فرصت كمی باقی مانده بود. فقط چند ساعت دیگر خورشید درست وسط آسمان بود. دیشب در همدان یادش آمده بود باید درخواست وام خلبانی را امضا كند. راه افتاده بود و فقط برای همین به تهران رفته بود. نیمه شب از تهران حركت كرده بود تا پدر ومادرش را ببیند. گرگ و میش به قزوین رسیده بود و دلش نیامده بود پدرش را بیدار كند. هر چند پدر، خودش بیدار شده بود و داشت می گفت كه امروز عید قربان است و در تعزیه برایش نقشی در نظر گرفته اند كه اگر بتواند بیاید...

اما عباس نمی توانست. پرواز داشت و حالا هم سر ظهر در پایگاه تبریز بود. سه روز مداوم پرواز كرده بود. یك وعده غذای كامل هم نخورده بود. همه می دیدند كه این مردِ كمی عجیب از روزهای دیگرش هم غیرعادی تر است. هواپیمای اف -5 به دستور او كاملاً مسلح شده بود. تجهیزات پروازی اش را برداشت و از پلكان جنگنده بالا رفت. هنوز در كابین را پایین نیاورده بود. برای خدمه پرواز و دوستانش دست تكان داد. چند لحظه بعد غول آهنی روی هوا بود و داشت روی سرعراقی ها آتش می ریخت. آفتاب سر ظهر روی بدنه فلزی هواپیما سر می خورد. مأموریت با موفقیت انجام شده بود و حالا باید برمی گشتند. در مسیر برگشت ، كوه های بلند زیرپایشان، دشتی سبز را در بر گرفته بودند. از توی كابین پایین را نگاه كرد. بهشت هم شاید جایی مثل همین می بود. صدایش در رادیوی هواپیما پیچید. به كمك خلبانش گفت " اون پایین را نگاه كن! درست مثل بهشت می ماند. " فكر كرد خدا لعنتشون كند كه با جنگ، این بهشت را به جهنم تبدل كرده اند. حرف آخر ناتمام ماند. در كابین صدایی پیچید. پدافندی شلیك كرده بود. گلوله ای به دست عباس خورد و مسیرش را تا گردنش ادامه داد. كمك خلبان هر چه او را صدا كرد جوابی نشنید. كابین عقب را نگاه كرد . شیشه هواپیما شكسته بود و باد به شدت داخل كابین می زد و خون ها را پخش می كرد. مرگ، آرام او را در بغل گرفته بود. "

همسرش به یاد می آورد كه در مكه و عرفات سال عجیبی را داشت ، سفر او مقارن فاجعه ی شهدای مكه بود ؛ برای عباس در مكه مراسمی برپا شده بود ولی به او جریان را نگفته بودند ، گمان می كرد كه مراسم شهدای مكه است . در راه برگشت ، آرام به او گفتند عباس زخمی شده است ، لحظه ی ورود به فرودگاه چه سخت بود :

...امام خواسته بودند،"جنازه را دفن نكنند تا خانمش بیاید". او را سه روز نگه داشته بودند تا من برگردم و حالا برگشته بودم و باید بدن او راروی دست ها می دیدم. حالم قابل وصف نبود. حال آدمی كه عزیزش را از دست بدهد چه طور است؟ در شلوغی تشییع جنازه نتوانستم ببینمش. روزشهادت عباس ، عید قربان بود. روزی كه ابراهیم خواسته بود پسرش را قربانی كند. درست سر ظهر. عباس سرم كلاه گذاشته بود. مرا فرستاده بود خانه خدا و خودش رفته بود پیش خدا.

ولی بالاخره گذاشتند. تبسمی روی لب هایش بود. لباس خلبانی تنش بود و پاهایش بر خلاف همیشه جوراب داشت. صورتش را بوسیدیم. بعد ازآن همه سال هنوز سردی اش را حس می كنم. دوست داشتم كسی آن جا نباشد و كنارش دراز بكشم و تا قیام قیامت با او حرف بزنم... "

گاهشمار زندگی سرلشگرشهید عباس بابایی در پنج جمله خلاصه می شود :

تولد 14 آذر 1329

اعزام به آمریكا جهت تكمیل دوره ی خلبانی 1348

بازگشت به ایران 1351

ازدواج 4 شهریور 1354

شهادت 15 مرداد 1366.

منبع : تبيان
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 دی 1386, 1:32 pm
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1590 بار

Re: سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی

پست توسط Hadi1001 » پنج شنبه 5 شهریور 1388, 2:27 pm

سرباز متأهل و مشكل خانوادگي
«احمد بياباني»

آن روز هنگام غروب، مثل هميشه مشغول پهن كردن سجّاده‌ها بودم. بانگ دلنشين قرآن كه از بلندگو پخش مي شد، دل را به لرزه در مي آورد. منتظر بودم تا نمازگزاران براي اقامه نماز جماعت به مسجد بيايند، از شبستان مسجد بيرون آمدم و مشغول آب پاشي محوطه بيرون مسجد بودم كه چشمم به سرباز نگهبان مسجد افتاد. او در حالي كه سرنيزه اي به كمر بسته بود، به آرامي در اطراف مسجد گام بر مي‌داشت. وقتي به نزديك من رسيد با صداي بغض آلودي گفت:

ـ خسته نباشي پدر.
نگاهش كردم. قطرات اشك بر گونه هايش مي غلتيد. برخاستم و در مقابلش ايستادم. پرسيدم:
ـ آيا مشكلي پيش آمده؟
در حالي كه سعي مي‌كرد بغض در گلو مانده اش را پنهان كند، گفت:
ـ پدر! گفتن من جز اين كه شما را ناراحت كند دردي را دوا نمي كند.
گفتم:

پسرم! ما همه مسلمان هستيم. بايد از درد همه خبر داشته باشيم؛ اگر چه نتوانيم كاري انجام دهيم. بگو پسرم! بگو. لااقل قدري سبك مي شوي.
سرباز جوان اشكهاي زلالش را با دست پاك كرد و گفت:
ـ قبل از اينكه به خدمت سربازي بيايم داراي همسر و دو فرزند بودم. قبل از اعزام، همسر و فرزندانم را نزد پدر و مادرم گذاشتم. آخرين بار كه به مرخصي رفتم، متوجه شدم كه بين همسر با پدر و مادرم كدورت ايجاد شده، سعي كردم به گونه اي اين مشكل را حل كنم، ولي هر چه كوشيدم موفق نشدم، تا اينكه روز جمعه گذشته كه به منزل رفتم، ديدم از همسر و فرزندانم خبري نيست. پدر و مادرم با ديدن من هر دو سكوت اختيار كردند. پرسيدم كه بچه ها كجا هستند؟ مادرم نگاهي به من كرد و گفت كه آنها از اينجا رفته اند. با تعجب پرسيدم: چرا؟ مگر چه شده؟

در اين لحظه ناگاه سرباز جوان شروع به گريستن كرد. بازويش را گرفتم و گفتم:
ـ‌گريه نكن پسرم! قدري صبر داشته باشد. ادامه بده. ادامه بده.
گريه امانش نمي داد. خوب كه گريه كرد،‌ لحظه اي ساكت شد. سپس با آستينِ لباسش اشكهايي را كه بر پهناي صورتش مي غلتيد پاك كرد و گفت:

ـ مادرم گفت كه همسرت ديشب پس از مشاجره با من و پدرت بچه ها را برداشت و خانه را ترك كرد. گفتم: الان كجا هستند؟ گفت: نمي دانم. من در حالي كه به شدت مضطرب و نگران بودم خانه را ترك كردم و پس از جست و جو آنها را يافتم. پدر جان! الآن دو روز است كه آنها جا و مكان ندارند و از نظر غذا هم در تنگنا هستند. نمي دانم با اين وضعيت چگونه خدمت كنم. ديگر از زندگي سير شده ام. دلم هم براي پدر و مادرم مي سوزد و هم براي بچّه هايم. نمي دانم چه كار كنم.

از شنيدن وضعيت او خيلي متأثر شدم. گفتم:
ـ پسرم! تو مردي و مرد بايد سنگ زيرين آسياب باشد. تو مي تواني با فرمانده پايگاه صحبت كني و مشكل خود را با او در ميان بگذاري.

سرباز گفت:
ـ چه فايده دارد پدر! كسي نمي تواند به من كمك كند.
گفتم:
ـ اين حرف را نزن. او حتماً به تو كمك خواهد كرد. مطمئن باش سرهنگ بابايي هر كاري كه از دستش بيايد براي تو انجام مي دهد. من تا به حال به ياد ندارم هيچ شخص گرفتاري را نااميد كرده باشد. او چند دقيقه ديگر به مسجد مي آيد. هر وقت آمد خبرت مي كنم.

من از او جدا شدم و دقايقي بعد شهيد بابايي به مسجد آمد. بي درنگ نزد سرباز رفتم و گفتم:
ـ او آمد. برو با او صحبت كن.
سرباز جوان از من تشكر كرد و وارد مسجد شد. لحظاتي بعد برگشت. گفتم:
ـ چه شد؟

با حالتي شگفت زده گفت:
ـ من سرهنگ بابايي را نديدم.
نگاهي به او كردم. لبخندي زدم و گفتم:
ـ پسرم! بابايي الان داخل مسجد است. تو حتماً مي خواستي يك سرهنگ را ببيني كه با لباس خلباني و درجه و نشان سرهنگي در گوشه اي دست به كمر ايستاده باشد؟ ولي بابايي اينگونه نيست كه تو فكر مي كني.

سرباز گفت:
ـ من كه او را نمي شناسم.
دستش را گرفتم و با هم نزد او رفتيم. شهيد بابايي ما را كه ديد برخاست و گفت:
ـ چه شده؟
گفتم:
ـ اين جوان گرفتاري دارد.
گفت:
ـ من در خدمتم.

سرباز از ديدن شهيد بابايي شگفت زده شده بود،‌ زيرا او فرمانده پايگاه را با يك پيراهن شلوار سياه و سري تراشيده مي ديد. من آنها را تنها گذاشتم. به گوشه اي رفتم و نشستم. از دور ديدم كه شهيد بابايي دستي بر روي شانه سرباز گذاشت و از او جدا شد. وقتي كنار من رسيد از جا برخاستم. ديدم اشك از گونه‌هايش سرازير است و آرام با خود حرف مي زند. به او نزديك شدم و آهسته گفتم:

ـ آقا چرا گريه مي كنيد؟
در حالي كه بغض گلويش را گرفته بود، گفت:
ـ بابا احمد! من خيلي غافلم. خدا مرا ببخشد.
آنگاه به سرعت از مسجد خارج شد. به سرباز گفتم:

ـ چه شد پسرم؟
پاسخ داد:
ـ نمي دانم. پاك گيج شده ام.

شهيد بابايي در همان شب دستور داد كه يكي از اتاقهاي مهمانسرا را در اختيار همسر و فرزندان سرباز گذاشتند و براي آنها جيره غذا در نظر گرفتند. فرداي آن روز به دستور شهيد بابايي موكتي را به مهمانسرا بردم و به آنها دادم. وقتي سرباز را ديدم گفتم:

ـ جوان هنوز هم گيجي؟
گفت:
ـ پدر! هم گيجم و هم خوشحال. هم مي خواهم گريه كنم و هم مي خواهم بخندم.
بعد ادامه داد:
ـ در تمام عمرم آدمي مثل او نديده ام.


منبع کتاب پرواز تا بی نهایت
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 دی 1386, 1:32 pm
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1590 بار

Re: سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی

پست توسط Hadi1001 » یک شنبه 8 شهریور 1388, 11:53 am

كلنگ را به من بده
«علي خوئيني»

در حال عبور از خيابانِ منتهي به دبستان دهخدا بودم كه زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، كه آن زمان در كلاس پنجم ابتدايي درس مي خواند، همراه با دانش آموزان از مدرسه خارج شد. او با ديدن من به طرفم آمد. پس از احوالپرسي به سوي منزل به راه افتاديم. هنگام گذشتن از خيابان سعدي، گروهي از كارگران را ديديم كه در حال كندن كانال بودند. در ميان كارگران پيرمردي بود. پيرمرد آنگونه كه بايد، توانايي انجام كار را نداشت و بعداً معلوم شد كه به ناچار براي گذراندن زندگي خود و خانواده‌اش كارگري مي كند. عباس با ديدن پيرمرد كه به سختي كلنگ مي زد و عرق از سر و رويش مي چكيد، لحظه اي ايستاد. سپس نزد پيرمرد رفت و گفت:

ـ پدر جان! بايد چند متر بكني؟
پيرمرد با ناتواني گفت:
ـ سه متر به گودي يك متر.

عباس بي درنگ كتابهايش را كه در زير بغل داشت به پيرمرد داد و از او خواست تا كلنگ را به او بدهد و در گوشه اي استراحت كند. عباس شروع كرد به كندن زمين. من كه با ديدن اين صحنه سخت تحت تأثير قرار گرفته بودم، بيلي را كه روي زمين افتاده بود، برداشتم و در خاك برداري به عباس كمك كردم. پس از يك ساعت كار، مقداري را كه پيرمرد مي بايست حفر مي كرد، كنده بوديم. از او خداحافظي كرديم و به منزل رفتيم.

از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطيل شدن از مدرسه عباس را مي ديدم كه به ياري پيرمرد مي رود.
اين كار عباس تا پايان حفاري و لوله گذاري خيابان سعدي قزوين ادامه داشت.

منبع پرفروشترین کتاب در نمایشگاه کتاب ارتش یعنی پرواز تا بی نهایت
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 دی 1386, 1:32 pm
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1590 بار

Re: سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی

پست توسط Hadi1001 » یک شنبه 15 شهریور 1388, 12:01 pm

حسن دوشن:
زماني كه تيمسار بابايي پست معاونت عمليات را به عهده داشتند،روزي يكي از خلبانان هواپيماهاي مسافربري، در بازگشت از آفريقا، جهت ديدنبابايي به دفترش آمد. او كيسه اي پلاستيكي در دست داشت و پس از ديده بوسيكيسه را مقابل شهيد بابايي قرار داد و گفت:
ـ قربان! ببخشيد سوغات ناقابلي است.
تيمسار بابايي از او تشكر كرد و به داخل كيسه نگاهي انداخت. درون كيسهمقداري موز و آناناس، كه آن زمان كمياب بود،‌ قرار داشت. شهيد باباييآناناس را از ميان كيسه برداشت و كمي به آن نگاه كرد. سپس آن را در دستچرخاند و چند بار «سبحان الله» و «الله اكبر» گفت و از عظمت خداوند يادكرد. خلبان در كنار ايستاده بود و از اينكه تيمسار بابايي از هديه اي كهاو آورده بود خشنود است،‌خوشحال به نظر مي‌رسيد.
شهيد بابايي گفت:
ـ برادر! اگر مي‌خواهي از اين هديه اي كه آورده اي ما بيشتر خوشحال شويم،اينها را ببر پايين و با دست خود به كارگرهايي كه در جلوي ساختمان مشغولكار هستند بده.
خلبان كه شگفت زده شده بود گفت:
ـ قربان من اينها را براي شما آوردم.
شهيد بابايي در پاسخ گفت:
ـ من از شما تشكر مي كنم؛ ولي اگر اين كارگران بخورند لذتّش براي من بيشتر است.
سرانجام با اصرار تيمسار بابايي خلبان كيسه را برداشت و از در خارج شد. پساز رفتن خلبان، بابايي به جلو پنجره رفت. او ميوه‌ها را به كارگران مي دادو گاهي هم به بالا نگاه مي كرد. شهيد بابايي لبخند بر لب داشت و از اينكهكارگران موز و آناناس مي خوردند، خوشحال به نظر مي رسيد.

منبع سایت ساجد
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.

Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه شنبه 4 دی 1386, 1:32 pm
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1590 بار

Re: سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی

پست توسط Hadi1001 » دو شنبه 16 شهریور 1388, 11:13 am

دو خاطره در یک پست

سعيد آغاسي بيك:
يك روز كه با عباس از قرارگاه به تهران برگشتيم، به خاطر دندان درد عباس به مطب داندانپزشكي رفتيم. دكتر با مشاهده وضعيت دندان او خواست از آمپول بي حسّي استفاده كند، ولي عباس با ديدن آمپول به دكتر گفت:
آقاي دكتر كارتان را انجام بدهيد. من مشكلي براي شما ايجاد نمي كنم.
من گفتم:
عباس درد دارد.
گفت:
تحمّل مي كنم.
بالاخره دكتر مشغول به كار شد و من به عباس خيره شده بودم. مي خواستم تا عكس العملش را ببينم. به دستهايش نگاه كردم، ولي او نه به دسته صندلي فشار مي آورد و نه در چهره‌اش نشاني از درد ديده مي شد.
دكتر حدود يك ساعت بر روي دندان عباس كار كرد. او هر لحظه مترصّد بود تا عباس بي تابي كند و او آمپول بي حسي را بزند؛ ولي گويي عباس تنها جسمش روي صندلي نشسته بود و مانند كسي كه مي‌خوابد، چشمانش را بسته و دهانش را باز كرده بود. كار دكتر روي دندان عباس تمام شد. هنگام خروج از مطب ‌، عباس جلوتر از من بيرون رفت. دكتر رو به من كرد و گفت:
اين چه جور آدمي است؟
گفتم:
والله نمي دانم. دكتر با شگفتي گفت: من كمتر كسي را ديده ام كه اين جوري باشد، دندانش خيلي عميق بود؛ ولي هيچ احساس ناراحتي نكرد.

خليل صرّاف:
بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشي، براي ورود و خروج به قرارگاه ايست شبانه بدهند. يكي از شبها نگهبان پاس دو، كه نوبت پاسداري اش از ساعت دو الي چهار صبح بود سراسيمه مرا از خوابي بيدار كرد و گفت:

ـ در ضلع جنوبي قرارگاه شخصي هست كه فكر مي كنم برايش مشكلي پيش آمده.
پرسيدم:
ـ مگر چه كار مي كند؟
گفت:
ـ او خودش را روي خاكها انداخته و پيوسته گريه مي كند.
من بي درنگ لباس پوشيدم و همراه سرباز به طرف محلي كه او نشان مي داد رفتم. به او گفتم كه تو همين جا بمان. سپس آهسته به طرف صدا نزديك شدم. صدا به نظرم آشنا آمد. نزديكتر كه رفتم او را شناختم. تيمسار بابايي فرمانده قرارگاه بود. او به بيابان خشك پناه برده بود و در دل شب، آنچنان غرق در مناجات و راز و نياز به درگاه خداوند بود، كه به اطراف خود توجهي نداشت. من به خودم اجازه ندادم كه خلوت او را بر هم بزنم. از همانجا برگشتم و به سرباز نگهبان گفتم:
ـ ايشان را مي شناسم. با او كاري نداشته باش و اين موضوع را هم براي كسي بازگو نكن

منبع سایت ساجد
:razz: :razz: :razz:
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.

ارسال پست

بازگشت به “شهدا و جانباختگان نیروی هوایی”