در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » دوشنبه 20 خرداد 1387 00:14

سیندرلا من

بر اساس داستان زندگی جیمز جی برداک.بکسور امریکایی ایالت نیو جرسی.
کارگردان: ران هاوارد
بازیگران: راسل کرو ، رنی زلورگر، و ...
-------------------------------------------------------
جیمز مشت زن قدر تمندی هست که کم کم داره سنش بالا میره، و با باخت تو یکی از مسابقاتش جواز مبارزه اون رو لغو میکنن.
وضع اقتصادی کشور خیلی خرابه و جیمز مجبوره با دست شکسته به کارهای سختی بپردازه تا بتونه شکم خانوادش رو سیر کنه.
بالاخره جیمز با کمک دوست و مدیر برنامش می تونه واسه یه مسابقه دیگه اجازه بگیره.
جیمز با بدترین وضع جسمی وارد مسابقه می شه و حریف قدرتمندش رو شکست میده و بعد از اون دوباره اجازه مسابقه دریافت میکنه و رقباش رو یکی یکی شکست میده تا به فینال مسابقات میرسه و باید با کسی مبارزه کنه که تا اون موقع چندین نفر رو توی رینگ کشته.
خلاصه جیمز با وجود مشکلات زیاد می تونه مسابقه رو ببره.
این وسط جیمز میشه اسطوره مردم زجر کشیده و به اون لقب سیندرلا من داده میشه.


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » چهارشنبه 5 تیر 1387 14:41

هدرزفیلد   Hadersfild
کارگردان: ایوان زیوکوویچ
فیلمنامه: اوگلیسا سایتیانیچ، دژان کرالیاچیچ بر اساس نمایشنامه ای از اوگلیسا سایتیانیچ
موسیقی: ایرینا دچرمیچ
مدیر فیلمبرداری: ولادان پاویچ
تدوین: مارکو گلوساچ
طراح صحنه: نناند پارانوسیچ
بازیگران: گوران شوشلییک(راشا)، نبوویسا گلوگوواک(ایوان)، ووین چتکوویچ(دوله)، یوسیف تاتیچ(اوتاک)، دمایان کچوییویچ(ایگور)، سوزانا لوکیچ(میلیسا)، یلیساووتا سابلیچ(مایکا)، میکی مانویلوویچ(پسنیک)
٩٥ دقیقه.  محصول ٢٠٠٧ صربستان.
نام دیگر: Huddersfield    
----------------------------------------------
راشا مردی جوان که با پدر الکلی اش زندگی می کند، چند سال قبل دچار شکست روحی شده و اینک روزگار را با اجرای برنامه ای ادبی در رادیو و تدریس خصوصی می گذراند. تنها شاگرد او دختری نوجوان، بسیار فعال و جذاب به نام میلا است که رابطه جنسی نیز با وی برقرار کرده است. ایوان همسایه او که در جوانی کابالیست بوده، پس از بیماری روحی شدیدی که منجر به بستری شدن در تیمارستان شده، حال در خانه به همراه مادرش زندگی می کند. او به تازگی در کلیسای ارتدکس تعمید شده و اوقاتش را با نوشتن می گذراند. دوله یک تازه به دوران رسیده که نماینده یک شرکت تولید شیرینی است. و دوست مشترک شان ایگور که یازده سال قبل برای کار به انگلستان رفته و اکنون ساکن شهر هدرزفیلد در نزدیکی لیدز است و بازگشت وی پس از مدتی چنین طولانی برای دیدن شهر و کشورش باعث می شود تا یک شب همگی در آپارتمان راشا دور هم جمع شوند. شبی که در پایان آن همگی واقعیت های زندگی خود و دیگران را کشف می کنند....
---------------------------------------------------
اولین فیلم بلند ایوان زیووکوویچ، تحصیل کرده دانشگاه بلگراد و دستیار کارگردان سابق صرب که دوره ای نیز در انستیتوی فیلم آمریکا در لس آنجلس گذرانده است، نمونه خوبی برای آشنایی با دغدغه های ذهنی امروز مردم صربستان است. آینه تمام نمای جامعه ای کم و بیش در حال اضمحلال و زوال تدریجی که تمامی باورهای نیک در آنجا رنگ باخته اند. جامعه ای که عاقلانش همچون دیوانگان رفتار می کنند، و دیوانگان سابقش شعرایی ساده دل و دل رحم شده اند.
زیوکوویچ که ٦ سال قبل با ساختن فیلم کوتاه نامزد اسکار کنترل از راه دور (درباره سه سرباز جوان که ناگهان خود را از طریق تلویزیون درگیر جنگی تازه می یابند) شناخته شد، این بار به سراغ نمایشی مشهور رفته و ان را به فیلم برگردانده است. هدرزفیلد به دلیل استفاده از یک منبع اقتباس تئاتری، نتوانسته خود را از نفوذ دیالوگ ها و شخصیت پردازی تئاتری برهاند. حتی محدویت مکان ها نیز در میانه فیلم به آن آسیب هایی وارد کرده است، اما خوشبختانه بازی های گوران شوشلییک(راشا) و نبوویسا گلوگوواک(ایوان)، توانسته فیلم را به شدت سرپا نگاه دارد. کارگردان که مسحور طرز نگاه شخصیت های بازنده اش به دنیا بوده، گاه نتوانسته جانب اعتدال را نگاه داشته و شخصیت های دیگر چون پسنیک نویسنده را برای تعادل بخشیدن به قصه اش پر رنگ تر نشان بدهد. راشا اعتقاد دارد شعر مرده، رومانس معنی ندارد و باید با اتوریته و نژاد پرستی به زندگی ادامه داد. اما در پایان شب در می یابد که همه چیز و همه کس، حتی میلا را نیز از دست داده است. و این که حتی وجود و حضور همین پدر الکلی نیز می تواند مایه تسلی خاطری باشد. کسی که در بازگشت به منزل از دیدن لکه های سس روی پیراهن راشا دچار این توهم می کشد، که پسرش به قتل رسیده است!
اگر سینمای در حال شکوفایی صربستان را می شناسید و نمونه های خوبی از آن دیده اید، شاید دیدار از هدرزفیلد نتواند شما را کاملاً خشنود کند. اما بدون شک خالی از لحظات تفکر بر انگیز نخواهد بود!
ژانر: درام.


                                                                          

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » چهارشنبه 5 تیر 1387 14:55

قطار سه و ده دقیقه یوما 3.10 to Yuma  
کارگردان: جیمز منگولد
فیلمنامه: هلستد ولز، ماییکل برندت، درک هاس بر اساس داستاین از المور لئونارد
موسیقی: مارکو بلترامی
مدیر فیلمبرداری: فیدون پاپامایکل
تدوین: مایکل مک کاسکر
طراح صحنه: اندرو منزیس
بازیگران: راسل کرو(بن وید)، کریستین بیل(دن اوانز)، پیتر فاندا(بایرون مک الروی)، گرچن مول(آلیس اوانز)، بن فاستر(چارلی پرینس)، دالاس رابرتز(گریسون باترفیلد)، آلن تیودایک(داک پاتر)، ونیسا شاو(امی رابرتز)، لوگان لرمن(ویل اوانز)، کوین دوراند(تاکر)، لوک رینز(مارشال ویترز)، جانی وایتوورث(تامی دردن)، بنجامین پتری(مارک اوانز)
١١٧ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا.
نام دیگر: Three Ten to Yuma  
نامزد جایزه بهترین موسیقی از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد سال/کریستین بی از مراسم انجمن منتقدان فیلم لندن، نامزد جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل مرد/فاستر و بهترین فیلم درام از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین گروه بازیگری از مراسم اتحادیه بازیگران.
----------------------------------------------
دن اوانز مزرعه داری که انبار مزرعه اش به آتش کشیده شده، برای نجات فرزندانش از گرسنگی راهی شهر می شود تا قطعه طلای کوچک همسرش را بفروشد. اما در راه زمینه دستگیری یاغی مشهوری به نام بن وید- که افرادش انبار او را به آتش کشیده بودند- را فراهم می کند. مردی که توسط کارآگاهان پینکرتون برای ده ها فقره سرقت بزرگ و کشتن آدم های بسیار تحت تعقیب است. پس از دستگیری بن وید، نماینده آژانس پینکرتون از کلانتر می خواهد تا چند نفر را در اختیار وی بگذارند تا وید را به قطار یوما برسانند. چون یقین دارد که دستیار خونخوار وید به نام چارلی پرینس سعی خواهد کرد تا رئیس اش را نجات دهد. اوانز که موقعیت را مناسب دیده، می پذیرد تا در ازای ٢٠٠ دلار همراه معاونین کلانتر وید را تا ایستگاه محافظت کند. مامورین برای منحرف کردن افراد وید، کالسکه حامل زندانی را با یکی از معاونین کلانتر که لباس های وید را پوشیده، از مسیر همیشگی فرستاده و خود شب هنگام پس از اقامتی کوتاه در منزل اوانز با اسب راهی می شوند. در طول راه وید یکی از محافظین را به قتل می رساند، اما مدتی بعد به آنها کمک می کند تا از کمین چند سرخپوست جان به سلامت در ببرند. چارلی پرینس و دیگران نیز همزمان با کشف حقه کلانتر برگشته و به دنبال گروه همراهان وید به راه می افتند. پس از اتفاقات دیگری که منجر به کشته شدن بسیاری از محافظان می شود، به ایستگاه می رسند. اما چند ساعت تا رسیدن قطار سه و ده دقیقه به یوما باقی است و چارلی پرینس و افراد وید نیز از راه می رسند. چارلی با تشویق اهالی در ازای پول همکاری آنها را جلب کرده و مارشال و معاونین او را می کشد. اما اوانز که تنها مانده، هنوز مصمم است تا وید را سوار قطار کند....
-------------------------------------------------
بازسازی ٥٠ میلیون دلاری یکی از کارگردان های کار کشته هالیوود از وسترنی کلاسیک به همراه ساخته شدن ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو باعث شد تا سال ٢٠٠٧ را به عنوان نقطه عطفی در ژانر وسترن تبدیل کرده و آغاز دورانی تازه برای این گونه اصیل سینمای آمریکا را رقم بزند. جیمز منگولد متولد ١٩٦٣ که تاکنون فیلم های معتبری چون دختر روان پریش، هویت، کاپ لند/شهرک پلیس و عبور از خط را کارگردانی کرده، این بار به سراغ ژانری رفته که بسیاری آن را مرده می پنداشتند.
قطار سه و ده دقیقه به یوما فقط یک بازسازی فوق العاده خوش ساخت(دارای یکی از بهترین دکوپاژها و قاب بندی ها) نیست. بلکه دمیدن روح زمانه در قالب ژانری کهن است. کاری که می تواند یکی از پایه های سینمای دوره پست مدرن قلمداد شود. یعنی گرفتن یک انگاره یا یک عرف اخلاقی و نوسازی آن و یا به کار گرفتن رسانه بیانی برای پاشیدن نوری تازه، بر موضعی که زمانی به گونه ای شایسته تقلید پوشش داده شده است.
منگولد با انتخاب درست بازیگران، چیدن درست میزانسن ها و استفاده از موسیقی شگفت انگیز مارکو بلترامی تماشاگر را وادار می کند که نسخه اصلی را در مقایسه با بازسازی او کم جان و بی رمق بدانیم. تا این لحظه منتقدان نقدهای ستایش آمیزی بر فیلم نوشته اند. قطار سه و ده دقیقه به یوما دارای بهترین تیم های بازیگری در فیلم های سال های اخیر است. کسانی که از راسل کرو و بازی اش در نقش های مثبت خوششان نمی آید، با این فیلم و بازی اش در نقش یک بدمن مادرزاد به قدرت بازیگری او ایمان خواهند آورد. اما بن فاستر در نقش شر آفرینی چون چارلی پرینس نیز فراموش نشدنی است. اگر شما هم جزو کسانی هستید که فکر می کنید وسترن مرده است، کافی است تنها سکانس پایانی این فیلم(نبرد در محوطه ایستگاه قطار) را ببینید!
ژانر: اکشن، درام، وسترن.







تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » پنج شنبه 20 تیر 1387 04:15

مثلث آهنین         Tie saam gok
کارگردان: رینگو لام، تسویی هارک، جانی تو
فیلمنامه: شارون چونگ، کنی کن، نای-هوی یائو، کین یه آئو، تین -شینگ ییپ
موسیقی: دیو کلوتز، گای زرافا
مدیر فیلمبرداری: سیو-کئونگ چنگ
تدوین: دیوید ام. ریچاردسون
طراح صحنه: ریموند چن، تونی یو
بازیگران: لوئیس کوو، کا تونگ لام، سیوت لام، کلی لین، هونگلی سون، سایمون یام، یونگ یو
٩٣ و ١٠١ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ چین، هنگ کنگ
نام دیگر:   Triangl
--------------------------------------------------
فای راننده تاکسی، بوسام شوهری بدهکار و ماک عتیقه فروش در یک میخانه با هم آشنا می شوند. هر سه باید مبلغی گزاف را بازپرداخت کنند، اما راه به جایی ندارند. بنابر این تحت تلقین یکی از دوستان شان تصمیم به همکاری با تبهکاران برای سرقت از یک جواهر فروشی می گیرند. اما همان شب پیرمردی مست به میز آنها نزدیک شده و قطعه ای طلا به آنها می دهد. پیرمرد مست به آنها می گوید که جایی را می شناسد که مقدار زیادی از این طلاها در آنجا مدفون است. سه مرد حرف های او را جدی نمی گیرند، اما فردای آن روز زمانی که یکی از آنان قصد فروش قطعه طلا می کند، پی به ارزش تاریخی آن می برد. هر سه نفر سعی می کنند تا با پیرمرد تماس بگیرند، اما وی ناپدید شده است. دو روز بعد تصادفاً در اخبار تلویزیون تصویر او را مشاهده می کنند و گوینده اعلام می کند که این مرد معروف چند روز پیش فوت کرده است. با کمی تحقیق معلوم می شود که گنچ مورد نظر در زیر ساختمان محل کار پیرمرد -ساختمان شورای قانون گذاری هنگ کنگ- مخفی شده و می توان با نقشه ای حساب شده آن را خارج کرد. از طرف دیگر خبر سرقت جواهر فروشی نیز به گوش مامورین پلیس می رسد و کارآگاهی فاسد به نام ون که با لینگ همسر بوسام نیز رابطه دارد، از آن با خبر می شود. تبهکاران نیز که خبردار شده اند، سرقت انجام نخواهد شد، دست به آزار دوست ماک می زنند. همزمان سه مرد موفق می شوند تا گنج را از مخفی گاه اش بیرون بیاورند، اما کارآگاه به دنبال آنهاست و به زودی بازی موش و گربه پیچیده ای میان آنها و تبهکاران آغاز می شود.
--------------------------------------------------
یک محصول گران قیمت هنگ کنگی (٥ میلیون دلار)که نام سه کارگردان مشهور سینمای سال های اخیر این کشور را بر خود دارد و دوستداران سینمای آسیا از دیدن آن دچار شعف خواهند شد. چون تمامی مؤلفه های هر سه کارگردان در قالب یک اثر واحد گنجانده و به یک اکشن/کمدی به تمام معنی منتهی شده است. هر سه کارگردان مدت زمانی در حدود ٣٠ تا ٣٥ دقیقه از فیلم را کارگردانی کرده اند. هر کدام از شخصیت ها انگار از داخل فیلمی متعلق به یکی از آنها عاریت گرفته شده- مانند فا که به قهرمانان فیلم های تسویی هارک می ماند- اما ترکیب سبکی سه نفر باعث شده تا یک سوم نهایی فیلم(به کارگردانی جانی تو) با وجود تحرک فراوان نسبت به دو پاره پیشین وجه کمدی و البته سیاه تری پیدا کند. این ایده که در پایان هیچ کدام از این سه نفر و حتی دیگران چیزی از این خوان نعمت به چنگ نمی آورند، شاید تکراری اما با این حال هنوز جذاب است. سه مرد ترجیح می دهند در دنیایی که پول به شدت بر آن حاکم است(در یک سوم ابتدایی فیلم به شدت بر این امر تاکید می شود) و افراد فرو دست به راحتی زیر چرخ های نظام سرمایه داری خرد می شوند، از پولی کلان چشم بپوشند. چون هر چه باشد پول بعد از مرگ چه ارزشی دارد؟
ژانر: اکشن.


        

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » دوشنبه 31 تیر 1387 03:40

شهر مرزی BORDERTOWN

کارگردان: گریگوری ناوا
فیلمنامه: گریگوری ناوا
موسیقی:گریم ریول
بازیگران: جنیفر لوپز(لورن) ،  آنتونیو باندارس(آلفونسو دیاز)  ، مایا زاپات(اوا )
محصول 2006 آمریکا، 112 دقیقه
ژانر: درام، جنایی
-----------------------------------------------------------------------------------
شروع فیلم با این جملات است:
" طبق موافقت نامه ی تجاری  آمریکای شمالی شرکت هایی از سراسر دنیا در مرز مکزیک کارخانه می سازند. کارخانجاتی که با تعرفه ارزان اقدام به تولید لوازمی میکنند که با سود بالا به فروش می رسد. در شهر خواریز در مرز مکزیک هزار کارخانه مانند آنچه گفته شد بنام ماکیلادوراس وجود دارد. هر سه ثانیه یک تلویزیون و هر هفت ثانیه یک کامپیوتر توشط دختران جوان با مزد کم تولید می شود. این دختران با دستمزدی کم بدون هیچ شکایتی ساعت های متمادی به کارهای سخت مشغولند.اکثر این کارخانجات شبانه روزی هستند و دختران جوان در راه برگشت از کارخانه مورد حمله قرار می گیرند.این کارخانجات هیچ اقدامی در جهت تامین امنیت جانی این دختران جوان انجام نمی دهند.حوادث این فیلم واقعی است.
-----------------------------------------------------------------------------------
همونطور که بالا نوشته داستان این فیلم از حوادث واقعی الهام گرفته شده
-----------------------------------------------------------------------------------
اوا کارگری است اهل جنوب مکزیک که برای برگشتن به کلبه ی خود سوار اتوبوس میشود. آخرین مسافر پیاده میشود در حالی که او هنوز از اتوبوس پیاده نشده است. راننده از او میپرسد آیا میتواند بنزین بزند و بعد به راهشان ادامه دهد و اوا قبول میکند. راننده او را به مکانی تاریک و بی سروصدا برده و اوا توسط مردانی دیگر که در آنجا منتظر بودند مورد تجاوز قرار میگیردو قاتلان سعی در خفه کردن او دارند. قاتلان _که مردم نام ابلیس را برای او انتخاب کرده اند_به گمان اینکه او مرده ، او را زیر خاک دفن میکنند و آنجا را ترک میکنند. اما صبح روز بعد اوا با انرژی اندکی که برایش باقی مانده موفق میشود از آنجا فرار کند و به خانه برگردد.این خبر در شهر پیچیده و ابلیس قصد دارد تنها شاهد ماجرا را از بین ببرد.
لورن خبرنگاری است که از طرف روزنامه ی شیکاگو سنتینل برای تحقیق بیشتر در مورد این موضوع_قتل های زنجیره ای_ به این شهر می آید. لورن همراه دیاز _ مردی که شش سال پیش همکارش بوده_ با اوا ملاقات میکنند. هرسه برای پیدا کردن ابلیس تلاش میکنند. برای رسیدن به این هدف لورن به جای اوا به کارخانه میرود و شروع به کار میکند. راننده اتوبوس همان سوالی را که از اوا پرسید از لورن هم میپرسد و لورن  قبول میکند چون از قبل با دیاز هماهنگ کرده و دیاز همراه پلیس ها در مکانی که اوا گفته بود مستقر شده است.  ولی راننده اتوبوس لورن را به مکانی دیگر میبرد و سعی دارد به او حمله کند که با مقاومت لورن مواجه میشود. لورن به هر طریقی از اتوبوس پیاده شده تا دیاز را خبر کند ولی با مکانی غریبه مواجه میشود و هیچکس را آنجا نمیبیند. با پلیس ها تماس گرفته و آنها به مکان مورد نظر می آیند و یکی از قاتلین را دستگیر میکنند.
اوا به دلیل وحشتی که در او بوجود آمده تصمیم میگیرد با چند نفر دیگر به طور قاچاق از مرز آمریکا عبور و فرار کند ولی در راه آنها دستگیر میشوند و به شهر خود _ خواریز_ برگردانده میشود. اوا به کمک لورن علیه ابلیس شهادت میدهد ولی هنوز قتل های زنجیره ای در خواریز ادامه دارد و برای هیچ کس امنیت کارگران کارخانه هیچ اهمیتی ندارد حتی برای پلیس ها.
------------------------------------------------------------------
فضایی که در فیلم از شهر خواریز نشان داده میشود، به بیننده این حس را میدهد که در این شهر امنیت در کوچه پس کوچه های شهر بی معناست. پلیس ها هیچ اقدامی برای برقراری امنیت در شهر انجام نمیدهند و اجازه نمیدهند که خبرها  درون شهر پخش شود و هر روز روزنامه هایی که حاوی این اخبار است را از سطح شهر جمع میکنند. آمار غلط به مردم تحویل میدهند. پلیس ها تعداد زنانی که توسط ابلیس به قتل رسیده اند را 375 نفر اعلام کرده اند در صورتی که آمار اصلی قتل ها نزدیک به 5000 نفر   بوده است.
موضوع دیگری که تاسف برانگیز است ، اینه که این قتل ها با دستگیر شده یکی از قاتل ها و مردن یکی دیگر از آنها هنوز به پایان نرسیده و همچنان ادامه دارد.



تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » يکشنبه 6 مرداد 1387 00:25

غریبه ها The Strangers
کارگردان: برایان برتینو
بازیگران: اسکات اسپیدمن(جیمز) ، لیو تایلر(کریستین) ، جما وارد(زن با صورتک عروسکی) ، کیپ ویکس(مرد نقاب دار)
محصول 2008 آمریکا
ژانر: ترسناک، جنایی
-------------------------------------------------------------------------
فیلم با نمایی از یک تماس تلفنی با مرکز امدادرسانی در آمریکا آغاز میشود. پسربچه ای وحشت زده با این مرکز تماس گرفته و خبر از یک جنایت وحشتناک میدهد.
در سکانس بعد زوج جوانی به نام های جیمز و کریستین را میبینیم که از مراسم عروسی دوستشان برگشته و با رانندگی در جاده ی تاریک در شب به خانه ی بزرگ و تابستانی شان برمیگردند. این خانه متعلق به پدر جیمز است و به خاطر دور افتاده بودنش فقط در تابستان از آن استفاده می شود. جیمز قبلا خانه را با گل و شمع به طرز زیبایی آراسته تا کریستین را غافلگیر کند. او با دوستش تماس گرفته و از او میخواهد تا فردا برای بردن آنها به آنجا بیاید. کریستن که خسته است، دقایقی بعد برای روشن کردن یک سیگار به اتاقش میرود اما همان موقع کسی در خانه را می زند. جیمز متعجب میشود. یعنی آن موقع شب چه کسی پشت در است؟ پشت در دختری جوان و لاغر اندام است که ظاهرا خانه را اشتباه گرفته. جیمز در را میبندد و به سراغ کریستین میرود اما متوجه میشود که او به شدت وحشت زده شده چون دو نفر یکی با نقاب و دیگری با صورتک عروسکی او را ترسانده اند. اما آنها با دیدن جیمز پنهان میشوند. جیمز تصمیم میگیرد تا با پلیس تماس بگیرد اما تلفن قطع شده! او به سراغ ماشینش میرود اما غریبه ها آن را به کلی داغان کرده اند! جیمز به سراغ تفنگ پنهان شده در اتاق خوابشان رفته و آن را با گلوله پر میکند. اما ساعتی بعد اشتباها به جای غریبه ها گلوله ای به سمت دوستش شلیک میکند که به خاطر تماس تلفنی او به آنجا آمده. تعقیب و گریز همراه با وحشت میخکوب کننده تا سر زدن سپیده ی صبح ادامه مییابد و در پایان سه غریبه پس از کشتن جیمز و برداشتن ماسک هایشان خانه را ترک میکنند. ساعتی بعد چند پسر بچه متوجه حادثه شده و بدن نیمه جان و غرق در خون کریستین را در کنار جیمز پیدا میکنند.
----------------------------------------------------------------------
داستان فیلم برگرفته از واقعیت است و این مسئله در شروع فیلم عنوان میشود. در حقیقت فیلم یک داستان واقعی است  که در کودکی برای کارگردان فیلم اتفاق افتاده است. تحقیقات پلیس اف.بی.آی درباره ی هویت سه غربیه به جایی نرسیده و بعد ها آنها اعلام کردند که سالانه در حدود یک میلیون و چهارصد مورد جنایی در آمریکا اتفاق می افتد که بسیاری از آنها حل نشده باقی می ماند.


          
                                        

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » جمعه 18 مرداد 1387 23:44

دختر همسایه  The Girl Next Door

کارگردان : لوک گرین فیلد
نويسندگان:   دیوید واگنر , برنت گلدبرگ
بازيگران: امیل هیرش(متیو) , الیشا کاتبرت(دانیله) , تیموتی اولیفان(کلی)
مدت 100 دقيقه
محصول 2004
ژانر: کمدی ، رمانتیک

------------------------------------------------------------
[align=justify]متیو پسر 18 ساله ایست که در سال آخر دبیرستان درس می خواند . او دانش آموزی مودب و درس خوان است که تنها هدفش قبولی در یک کالج سطح بالاست و بنابراین توجهی به دختران ندارد .
در همین احوال دختر جذاب و زیبایی به اسم دانیله همسایه متیو می شود و زیبایی او توجه متیو را جلب می کند . بزودی رابطه ای عاطفی بین آندو شکل می گیرد اما در ادامه دوستان متیو به او اطلاع می دهند دانلیه ستاره فیلمهای پورنو است هر چند که تصمیم دارد این کار را کنار بگذارد . متیو با شنیدن این خبر دچار پریشانی روحی می شود و سپس تصمیم می گیرد هر طور شده به دانیله کمک کند تا این حرفه شرم آور را برای همیشه کنار بگذارد . متیو درس را رها می کند و تمام وقت خود را صرف این کار می کند اما حل این مشکل کار ساده ای نیست زیرا دوست پسر سابق دانیله و تهیه کننده فیلمهای او شدیداً مخالف این کار است و برای حفظ دانیله اقدام به تهدید و ارعاب متیو می کند .




تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب melani تشکر کرده اند:
mohamadsaeed

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » جمعه 18 مرداد 1387 23:49

13going on30
کارگردان: گری وینیک
تهیه کننده: جینا متیوز
فیلمنامه: جاش گلداسمیت، کتی یوسپا
بازیگران: جنیفر گارنر( جنا رینک)، مارک رافلو(مت فلام هاف)، جودی گریر( لوسی) ، اندی سرکیس(ریچارد)
94 دقیقه ، محصول 2004 آمریکا
---------------------------------
[align=justify]جنا دختری 13 ساله است که آرزو دارد هر چه زودتر 30 ساله شود. در روز تولد او، دوستش مت یک خانه ی رویایی همراه گرد آرزو به او هدیه می دهد. مت جنا را دوست دارد ولی جنا عاشق کریس گرندی است که همراه شش دختر به جشن تولد جنا دعوت شده است. تام تام یکی از شش دختر پیشنهاد بازی هفت دقیقه در بهشت را میدهد و اولین نفر جنا ست. جنا به درون کمد میرود و منتظر کریس گرندی می شود. در حالی که آنها قصد رفتن دارند مت می آید و تام تام به او می گوید که جنا منتظر اوست. مت هم در کمد را باز می کند و به داخل کمد می رود در حالی که جنا فکر می کند او کریس گرندی است . جنا و مت دعوا می کنند و جنا به درون کمدش برمیگردد و به طور اتفاقی گرد آرزو بدون اینکه خودش چیزی بداند روی او میریزد در حالی که او آرزویش را می گفت: پیشرفت و 30 سالگی.
وقتی جنا چشمهایش را باز میکند متوجه می شود در خانه اش نیست. او زندگی اش را به یاد نمی آورد پس به سراغ مت میرود تا او کمکش کند. ولی مت به او میگوید نمی تواند کمکش کند چون از دبیرستان تا حالا او را ندیده . مت به جنا کمک میکند تا خانه اش را پیدا کند.  جنا متوجه میشود به هر چه میخواسته رسیده ولی هیچ کس از او دل خوشی ندارد و او هیچ دوست صمیمی ندارد. در آخر روز عروسی مت با وندی به سراغ مت میرود و از او میخواهد با او ازدواج کند  ولی مت میگوید که وندی را انتخاب کرده و خانه ای را که چند سال پیش برای تولدش ساخته را به او میدهد. گرد آرزو هنوز روی خانه مانده و جنا دوباره به 13 سالگی خود برمیگردد. زمانی که تام تام به مت میگوید جنا داخل کمد منتظر توئه. جنا از دیدن مت خوشحال میشود و چند سال بعد با یکدیگر ازدواج میکنند.




تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » دوشنبه 21 مرداد 1387 14:56

دهکده The village
نویسنده و کارگردان: ام.نایب شیامالان
بازیگران: جواکین فینیکس، سیگورنی ویور، ویلیام هرت، آدرین برودی، جودی گریت
محصول 2004 آمریکا ، مدت ۱۰۸ دقیقه
------------------------------------------------------
[align=justify]در یک دهکده به اسم کاوینگتون که دورتادور آن را جنگلهای انبوه فراگرفته ظاهراً موجودات غیر بشری خطرناکی در این جنگلها زندگی می کنند . تا زمانیکه اهالی دهکده قدم بداخل جنگل نگذارند جانشان در خطر نمی باشد اما اگر وارد جنگل شوند توسط این موجودات صدمه می بینند . رئیس و ریش سفید دهکده دختری نابینا اما پر دل و جرات به اسم ایوی دارد که عاشق پسری شجاع به اسم لوشس است و ایندو تصمیم دارند روزی با هم ازدواج کنند . لوسیل از ریش سفیدان دهکده درخواست می کند به او اجازه خروج از دهکده و ورود به جنگل را بدهند اما آنها با این تقاضا مخالفت می کنند . در ادامه لوشس بر اثر وقوع حادثه ای مجروح می شود و چون پزشکی در دهکده وجود ندارد ایوی تصمیم می گیرد به شهر رفته و پزشک خبر کند و با ورود او به جنگل حوادث تازه ای در اطراف دهکده آغاز می شود .در جنگل یکی از آن موجودات به سراغ ایوی می آید . . . . .


------------------------------------------------------
[align=justify]ماجراهای فیلم در دهکدهای رویائی میگذرد که پیراموناش را بیشههائی گرفته که چیزی شرور در آن میپلکد. دیدن فیلم میطلبد که چون و چرا نکنیم و منطق را هم به کناری بگذاریم. فیلم پر است از شخصیتهای ملموس، وحشتزده، پرنقس و یا بامزه که روابط روزمره یا عاطفیشان، جانمایهٔ اصلی داستان را تشکیل میدهد. در واقع بیش از آنکه چرخشهای داستانی، بیننده را تکان دهد، فاش کردن اسرار و انگیزهها و عشق شخصیتهاست که او را غافلگیر میکند.
این شخصیتها ـ و نه ساختار روائی ـ است که جذابیت فیلم را شکل میدهد. صحنههای تکاندهندهٔ فیلم وقتی است که شخصی، کاری نامنتظر و در عین حال پیش پا افتاده انجام میدهد و نه زمانیکه راز بزرگی فاش میشود. شیامالان در هیچ فیلمی به این اندازه در توصیف حسی رومانتیک، یا پردلی و شجاعت قهرمانهایش، از خود پختگی و عمق نشان نداده است و حالا همین که چنین شخصیتهای زنده ای آفریده که برایشان دل میسوزانید یا نگران سرنوشتشان هستید، نشان از هنر او بهعنوان نویسنده و کارگردان دارد.


    

منبع: Aftab.ir

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » دوشنبه 21 مرداد 1387 15:22

بادبادک باز  The Kite Runner

کارگردان :  مارک فاستر  
بازیگران : خالد عبدالله(امیر) ، آتوسا لئونی(ثریا) ، همایون ارشادی(پدر امیر)
محصول 2007 آمریکا
مدت : 122 دقیقه
ژانر : درام
-------------------------------------------------------
[align=justify]سال 1973 است در کابل افعانستان  بچه ها در حال بادبادک بازی هستند هنوز هیچ تهاجمی از سوی امریکا یا طالبان یا روسیه صورت نگرفته است . امیر به تعداد بیشمار بچه های که در حال بادبادک بازی هستند اضافه می شود تا بادبادک خود را به هوا بفرستد بادبادک  بعضی ها در اوج اسمان و بعضی دیگر پایین و بعضی دیگر سعی در بریدن نخ دیگر بادبادکها دارند ! دوست صمیمی امیر حسن است که پسر خدتمتکار قدیمی خانه شان است حسن بهترین بادبادک باز محله است به طوری که اوج گرفتن یا سقوط بادبادک را پیشبینی می کند ! . در همسایگی امیر یک بچه قلدر به نام آصف وجود دارد که حسادت شدیدی به بادبادک بازی امیر دارد . در یک روز آصف و گروهش حسن را دزدیده و در یک محل وی را مورد تجاوز قرار می دهند اما هنگامی که امیر سر می رسد و وی را در ان وضعیت می بیند در یک مکان مخفی می شود . پس این ماجرا امیر به شدت از کاری که کرده احساس گناه می کند و متعاقبا روابط این دو به سیاهی می رود به طوری که خانواده ها تصمیم می گیرند جدا از یکدیگر زندگی کنند . سالها می گذرد و در زمان حال امیر که در لس انجلس امریکا حضور دارد هنوز با ان قضایا کنار نیامده است . در همین روزها یک تلفن از رحیم خان (دوست پدرش) به او می شود. رحیم خان از او می خواهد که به افغانستان برگردد تا رازهایی را برای او بازگو کند. این راز مربوط به دوست دوران کودکی اش حسن بوده که اکنون از دنیا رفته و فرزندی بنام سهراب از او باقی مانده است که در کابل به سر میبرد . . . . .  
------------------------------------------------------
" بادبادک باز " رمانی است به نویسندگی خالد حسینی که مقیم امریکا است . مطمئنا خود خالد بهتر از هرکسی می دانست  رمانی که قصد نوشتنش را دارد یک رمان جذاب برای کسانی که مسائل افغانستان و طالبان را دنبال می کنند خواهد بود اما در هنگام انتشار رمان استقبال از ان بسیار فراتر از ان چیزی بود که انتظار می رفت . خوانندگان زیادی به خواندن این رمان مشغول شدند و در ان دوران همگی بر یک موضوع اتحاد داشتند و آن اینکه این رمان پتانسیل زیادی برای تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی را دارد به همین دلیل سام مندز ( زیبایی امریکایی ) تصمیم گرفت که این فیلم را کارگردانی کند اما بنا به دلایلی از این کار انصراف داد و به این ترتیب مارک فاستر ( در جستجوی ناکجا اباد ) پروژه را در دست گرفت .
  
شاید جالب ترین نکته درباره " بادبادک باز " حضور دو بازیگر ایرانی در این فیلم باشد . " همایون ارشادی " که وی را با فیلمهایی نظیر "طعم گیلاس " به کارگردانی عباس کیارستمی و " درخت گلابی " به کارگردانی داریوش مهرجویی می شناسیم در این فیلم به نقش بابا پدر امیر حضور دارد که حضور بسیار تاثیر گذاری در صحنه های عاطفی دارد و بازی قدرتمندی از خود ارائه می کند و دیگر بازیگر ایرانی فیلم " آتوسا لئونی "  هست که پیش از این در چند فیلم که  کارگردانان ایرانی مقیم امریکا ( که اغلب در مایه های فاجعه بودند !) ان را ساخته بودند ایفای نقش کرده بود ( البته لئونی مدتی با شهره آغاداشلو و شوهرش هوشنگ توزی همکاری داشته است ) ولی در اصل این فیلم اولین فیلم مهم وی به شمار می رود .
اما مطابق معمول بعضی  طرفداران کتاب جبهه گیری سنگینی درباره فیلم کرده اند که چرا این فیلم از جزییات داستان کاسته اما باید این نکته را در نظر داشته باشیم که مطمئنا بین نسخه کتاب و نسخه فیلم تفاوتهایی وجود خواهد داشت به عنوان مثال در کتاب به کوچکترین جزییات پرداخته شده است اما در فیلم فرصت کافی برای پرداخت به همه موضوعها هرگز وجود نخواهد داشت به همین دلیل همیشه در نسخه های مختلف فیلمهای ساخته شده از روی رمان ( غرور و تعصب , الیور تویست و یا همین بادبادک باز ) شاهد قطع و وصلهای مختلف هستیم !

  





منبع: meysamg.blogfa.com

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » پنج شنبه 28 شهریور 1387 17:41

A Perfect Murder

کارگردان: Andrew Davis
نویسندگان: Frederick Knott ،Patrick Smith Kelly
بازیگران: Michael Douglas (استیون تیلور) ، Gwyneth Paltrow (امیلی برد فورد تیلور) ، Viggo Mortensen (دیوید شاو)
محصول1998 آمریکا
ژانر: هیجانی
مدت: 108 دقیقه
------------------------------------------------------
[align=justify]امیلی فکر میکند همسرش استیون تیلور او را دوست ندارد و با مردی دیگر بنام دیوید شاو که خود را نقاش معرفی کرده همبستر میشود، در صورتی که او نقاش نبوده و نقاشی را، بخاطر کشتن بیوه زنی در سلول انفرادی در زندان یاد گرفته. و همینک برای پول امیلی نقشه هایی داردچون او پولدار است.
استیون تیلور این موضوع را فهمیده و به سراغ دیوید شاو که اسم واقعی او وینستون لاگرنج میرود و از او میخواهد در ازای نگفتن حقیقت به امیلی و دادن نیم میلیون دلاربه او، از او می خواهد زنش را بکشد و او هم قبول میکند. بنابراین با یک نقشه ی هماهنگ شده دیوید مردی را برای به قتل رساندن امیلی میفرستد در صورتی که قرار بود خود او این کار را انجام دهد. امیلی مقاومت میکند و موفق می شود که مرد قاتل را بکشد و جان سالم به در ببرد. بعد از چند روز امیلی متوجه میشود که کلیدش درب ورودی را باز نمیکند. بعد از تحقیق متوجه میشود که کلید مربوط به درب ورودی خانه ی مرد قاتل بوده . امیلی متوجه میشود که همسرش استیون تیلور دچار ورشکستگی مالی شدیدی شده و با مرگ امیلی میتوانسته خود را از این ورشکستگی نجات دهد. از طرفی دیوید شاو صدای استیون تیلور را ضبط کرده بود و بدین وسیله قصد دارد بقیه ی پول را از او بگیرد. امیلی به همسرش میگوید که موضوع را فهمیده و لی استیون تیلور موضوع را به نفع خودش تمام میکند و امیلی فکر میکند که او واقعاً قصد مراقبت از جان او را داشته.
دیوید شاو پول را از استیون گرفته و سوار قطار میشود ولی استیون به دنبال او آمده و او را میکشد. ولی دیوید قبل از مردن برگه ی رسیدی را به او نشان میدهد که بیانگر این است که او یک کپی از نوار را به خانه ی او پست کرده است. نواری که نحوه ی قتل امیلی با صدای استیون تیلور شرح داده شده.
استیون به سرعت خود را به خانه رسانده  ولی امیلی آن نوار را گوش کرده و به او میگوید که قصد دارد به پلیس اطلاع دهد ولی استیون تیلور به او اجازه نمی دهد و میگوید تنها راهی که تو مرا ترک میکنی مرگ است. امیلی برای دفای از خود به او شلیک میکند.
زمانی که پلیس میرسد امیلی نوار ضبط شده را برای آنها می گذارد و آنها میفهمند که امیلی غیر عمد استیون تیلور راکشته و از او رفع اتهام میشود.


  


منبع: IMDb.com

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » سه شنبه 2 مهر 1387 00:42

خاطرات گیشا  Memoirs of a Geisha      

محصول 2005 آمریکا
بازیگران: Ziyi Zhang, Ken Watanabe, Michelle Yeoh, Koji Yakusho, Youki Kudoh
کارگردان: راب مارشال
---------------------------


[align=justify]چیو بچه ای است که در دهه ۳۰ میلادی در ژاپن در یک خانواده فقیر روستایی زندگی می کند . پدر و مادر او بدلیل فقر زیاد او را به زنی که صاحب یک گیشاخانه در کیوتو است می فروشند . ساتسو خواهر بزرگ او نیز به یک فاحشه خانه فروخته می شود . چیو که بعنوان خدمتکار وارد گیشاخانه شده رفته رفته تصمیم می گیرد یک گیشا شود و برای اینکار باید آموزش ببیند . او می داند که گیشاها با فاحشه ها تفاوت دارند گرچه کار هر دو خدمت به مردان می باشد . اما در این میان زنی به اسم هاتسو که پولسازترین گیشای آنجاست مانع از حضور چیو در مدرسه گیشاها می شود . اما چیو دختر زیبایی است و یک مرد ثروتمند که از مشتریان آنجاست جذابیتهای او را کشف کرده و او را تحت حمایت خود قرار می دهد . در ادامه یک گیشای معروف به اسم مامه آ فنون گیشا شدن را به چیو می آموزد و اکنون او باید با هاتسو رقابت کند .

ژانر: درام


  

aftab.ir

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

قبليبعدي

 


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 2 مهمان



phpBB | CentralClubs