در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

فیلم

توسط melani » چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 21:22

‎‎‏10000 سال قبل از ميلاد مسيح‎ (10000 B.c        
کارگردان: رولند امريش
فيلمنامه: رولند امريش، هارالد کلاسر
موسيقي: هارالد بکر، تامس ونکر
مدير فيلمبرداري: ‏يولي استيگر
تدوين: الکساندر برنر.
طراح صحنه: ژان ونسان پوزو
بازيگران: استيون استريت (د له) ، کاميلا ‏بل (اولت) ، کليف کرتيس (تيک تيک)، جوئل ويرجل (ناکودو) ، بن بادرا (سردار جنگ) ، مو زاينال (کارن) ، ناتانيل ‏برينگ (باکو) ، مونا هاموند (مادر پير) ، مارکو کان (يک چشم)، ريس ريچي (موها)، جوئل فراري (لو کيبو) ، عمر ‏شريف (راوي).
109 دقيقه.  محصول 2008 آمريکا، نيوزيلند. ‏
                                                     ----------------------------------------------------------------------------------------------
پسر جواني به نام دله ملقب به "پسر يک ترسو" است، چون پدرش در جواني دهکده را ترک کرده و هيچ کس جز ‏دوستش تيک تيک علت اين کار را نمي داند. سال ها گذشته و اينک د له جواني برومند شده و موفق مي شود در يک ‏مراسم شکار بزرگ ماموت شجاعت خود را ثابت کند. او به پاداش اين شجاعت شانس به همسري گرفتن اولت- ‏زيباترين دختر دهکده- را به چنگ مي آورد. اما مدتي بعد، گروهي از تجار برده به دهکده حمله کرده و بسياري- از ‏جمله اولت - را گروگان گرفته و مي برند. د له به همراه تيک تيک براي نجات آنها مي شتابد، اما تلاش او نافرجام مانده ‏و اولت بار ديگر اسير مي شود. دله مي گريزد، اما به او قول مي دهد براي نجات وي باز خواهد گشت. د له در طول ‏راه باعث نجات ببري از يک دام مي شود و همين کار بعدها زمينه ساز اعتماد قبيله اي از سياه پوستان به وي و تيک ‏تيک مي شود. جنگجويان اين قبيله به همراه او و تيک تيک براي نجات اسرا به راه مي افتند. مقصد بسيار دور و جايي ‏است که بردگان در حال ساختن هرمي بزرگ براي فرمانروايي خداي گونه هستند و صدها سرباز از اين بردگان ‏محافظت مي کنند. به نظر مي رسد نجات اولت و ديگران کاري ناممکن باشد، اما د له به هيچ وجه قصد بازگشت ‏ندارد...
                                                   ----------------------------------------------------------------------------------------------
اگر فيلم يک ميليون سال قبل از ميلاد مسيح[1966، دان چافي با شرکت راکوئل ولش] را ديده و پسنديده باشيد، پذيرفتن ‏دست بخت رولند امريش کار سختي نيست.البته از يک فيلم کمپاني همر فيلم انتظار نمي رفت در آن سال ها- که ‏پيشگامان جلوه هاي ويژه چون ري هري هاوزن تازه پا به ميدان گذاشته بودند- پاي بندي به تاريخ و جغرافيا و منطق ‏داشته باشند. هدف سرگرمي سازي بود و امروز هم هدف اوليه سينماي آمريکا همين است. ‏
با چنين هدف و بودجه اي بالغ بر 105 ميليون دلار، حداقل بايد تماشاگر سرگرم شود. اما چنين نشده است و عايدي 85 ‏ميليون دلاري فيلم در گيشه آمريکا نشان دهنده نقش بر آب شدن تمامي آرزوهاي تهيه کنندگان اين فيلم است. شايد خود ‏نيز از فرجام کار خويش خبر داشتند و از اين رو نمايش کامل خصوصي براي منتقدان قبل از اکران عمومي ترتيب ‏نداده و به نمايش 20 دقيقه آن بسنده کردند. فيلم پر از اشتباهات تاريخي و جغرافيايي-و حتي انتخاب بازيگر، چون ‏بيشترين بازيگران لاتين تبارهاند- است و همه جلوه هاي ويژه و مخارج تحميل شده از اين رهگذر به خاطر آن بوده که ‏امريش قصه اي درباره قهرماني باب طبع خويش(برعکس نام قهرمان فيلم- دله- هلد است که در آلماني مي شود ‏قهرمان) و عاشقي وفادار بسازد و بس!‏
اشتباهات وي آنقدر فاحش است که تماشاگر عادي نيز به حيرت مي افتد که مکان وقوع حوادث کجاست؟ لحظه اي در ‏بياباني بي آب و علف هستيم و دقايقي بعد در جنگلي حاره اي و قبل از ان نيز در کوهستاني پر برف! و از همه بدتر ‏کسالت روايت که حتي از کارهاي پر هيجان امريش مانند سرباز همه فن حريف و حتي گودزيلاست. تماشاگر براي ‏رسيدن به نقطه اوج پاياني فيلم بايد يک ساعت و نيم صبر کند تا قهرمان در حرکتي اسطوره سازانه! همه اين جنگ و ‏ستيز به خاطر يک زن را شورشي عليه خدايگان اعلام کند!!! نچسب ترين وصله به فيلم که خود فيلمنامه نويس و ‏کارگردان نيز آن را چندان جدي نگرفته اند. منتقدان آمريکايي نيز تا جايي که توانسته اند در چند هفته اي که از آغاز ‏نمايش فيلم مي گذرد، در مذمّت آن گفته اند. بديهي است که اطمينان کردن به چنين پروژه اي که بيش از حد متکي به ‏جلوه هاي ويژه باشد نيز خطاست. ‏
                                                  ------------------------------------------------- ---------------------------------------------------
در مورد کارگردان:
رولند امريش متولد 1955 اشتوتگارت، آلمان غربي است. در کشورش به اسپيلبرگ کوچک شهرت دارد و اين شهرت ‏را در اوايل ورودش به هاليوود با فيلم هاي روز استقلال، دروازه ستارگان و اين اواخر پس فردا بسط نيز داده است. ‏دانش آموخته مدرسه سينمايي مونيخ است و در جواني نقاش و مجسمه ساز هم بوده و با اولين فيلمش در 1984 ورودي ‏خيره کننده و پول ساز به سينما را از سر گذرانده است. نقطه ضعف هاي کارنامه او گودزيلا(با وجود اقبال تجاري) ‏است و اينک بزرگ ترين گاف وي 10000 سال قبل از ميلاد مسيح که گويا قرار است با بازسازي سفر شگفت ‏انگيز(ديگر فيلم علمي تخيلي راکوئل ولش) در سال 2010 تکميل شود!‏
ژانر: ماجرايي. ‏
منبع: http://www.irasun.com/index.php?option= ... &Itemid=50
                                                  
                                                                          
                                                                                            

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 21:26

قهرمان تحت تعقيب ‏Hero Wanted‎
کارگردان: برايان اسمرز
فيلمنامه: چاد لا، اوان لا
موسيقي: کنت بورگومستر
مدير فيلمبرداري: لري بلنفورد
تدوين: ‏تيم اندرسون
طراح صحنه: کارلوس سيلوا دا سيلوا
بازيگران: کوبا گودينگ جونيور(ليام کيس)، ري ليوتا(کارآگاه تري ‏سابکات)، نورمن ريدوس(سواين) ، کيم کوتيس(اسکينر مک گراو)، تامي فلانگان(درک)، جيم اسمارت[ملاني مک ‏کوئين)، کريستا کمپبل(کايلا مک کوئين)، استيون کازلووسکي(لينچ مک گراو)، پل سمپسون(گوردي مک گراو)، تاد ‏جنسن(کارآگاه والا سمک تي)، بن کراس(کازمو جکسون)، گري گرينز(جيل). 95 دقيقه. محصول 2008 آمريکا. ‏

          --------------------------------------------------
ليام کيس، سرباز سابق و مامور شهرداري فعلي بعد از نجات دختربچه اي از يک سانحه تبديل به قهرمان محلي مي ‏شود. او که همواره با کابوس از دست دادن همسر خود در يک سانحه اتومبيل دست به گريبان است، مدتي بعد مي پذيرد ‏تا با همدستي همکارش و دوستان خلافکار او در سرقت يک بانک شرکت کند. اما سرقت بر خلاف تصور او بدون ‏سانحه پايان نمي يابد و صندوق دار مونثي که ليام را به ياد همسر از دست رفته اش مي اندازد، تصادفاً تير مي خورد. ‏اين کار سبب خشم ليام شده و تصميم به انتقام از مسببين اين حادثه مي گيرد. بعد از کشتن يکي از تبهکاران، باقيمانده ‏گروه به او شک کرده و در صدد کشف ماجرا برمي آيند. همزمان کارآگاه سابکات نيز مامور پرونده قتل مي شود. اما ‏تنها کسي که از سوءظن وي به دور است، کسي نيست جز ليام که بار ديگر به خاطر ايستادگي در برابر دزدها به هنگام ‏سرقت و زخمي شدنش نشان قهرماني دريافت کرده است. بعد از کشته شدن دومين تبهکار به دست ليام، باقيمانده گروه ‏دختر بچه اي را که در همسايگي او سکونت دارد، ربوده و از وي مي خواهند تا به ملاقات شان برود. کارآگاه سابکات ‏به وي مشکوک شده، و دوست نزديکش نيز از ليام مي خواهد تا خود را به پليس معرفي کند. اما ليام که خود را قادر به ‏توضيح ماجرا نزد پليس نمي داند، براي نجات جان دخترک به سر قرار مي رود...‏
         --------------------------------------------------------
برايان دليني اسمرز و برادرش برت از موتورسوارها و بدل کاران بسيار مشهور سينما هستند. برايان از سال 2000 با ‏قسمت دوم ماموريت غير ممکن دستيار کارگرداني را نيز تجربه کرده و اينک با قهرمان تحت تعقيب کارگرداني را ‏آغاز کرده است. بديهي است نبايد از چنين کارگرداني که به شکل تجربي فيلمسازي را ياد گرفته، توقع چنداني داشت. اما ‏زماني که دو هنرپيشه کم و بيش مشهور و قابل(مخصوصاً ري ليوتا که تجربه کار با کساني چون جان دال و ‏اسکورسيزي را در کارنامه اش دارد) نقش هاي اصلي اولين فيلم او را بازي مي کنند، حتي اگر بودجه فيلم بيش از 6 ‏ميليون دلار نباشد، انتظار تماشاگر و منتقد براي ديدن يک فيلم تماشايي متوسط افزوده مي شود. ‏
اما مشکل از اولين قدم براي ساخت فيلم آغاز مي شود، يعني فيلمنامه که بايد ساختماني بر اساس اين پي برافراشته شود. ‏نويسندگان فيلمنامه آدم هاي آشنايي نيستند و زماني که با گذشت دو يا سه سکانس جز ابهام و آشفتگي نصيب تان نمي ‏شود، پي مي بريد که خانه از پاي بست ويران است. البته سازندگان فيلم مي توانند همين ابهام را به مثابه امتياز به کار ‏بگيرند که عاجز از چنين کاري هستند و در نتيجه زماني که در ميانه فيلم گره ها باز و قصه اندکي وضوح پيدا مي کند، ‏همه چيز بيش از اندازه کليشه اي، تکراري و خسته کننده و قابل حدس مي شود. در نتيجه تماشاگري که حتي شاهد ‏صحنه هاي اکشن باشکوه نيز نبوده، در انتظار درگيري نهايي نمي ماند. ‏
تکليف روشن است، کوبا گودينگ جونيور که از جري مگواير تاکنون نتوانسته آن اوج اوليه را تکرار کند، اسير نقشي ‏نه چندان دلچسب و عاري از ايجاد همدلي مي شود و ري ليوتا نيز نمي تواند ذره اي از قدرت بازيگري و حتي فيزيک ‏خود را به نمايش بگذارد. تهيه کننده هم مثل يک پسر خوب، دسپخت جناب اسمرز را يکسره روانه بازار دي وي دی مي ‏کند.
ژانر: اکشن، جنايي، درام. ‏
منبع: http://www.irasun.com/index.php?option= ... &Itemid=50

                                          

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 21:34

مرز (ها)‏‎   (Frontièr(s
‎ ‎نويسنده و کارگردان: زاويه گنس
موسيقي: ژان پي ير تايب
مدير فيلمبرداري: لوران باره
تدوين: کارلو ريتزو
طراح ‏صحنه: ژرمن استرليسکي
بازيگران:‏‎ ‎کارينا تستا (ياسمين)، آئورلين ويک (الکس)، پاتريک ليگاردس (کارل)، ديويد ‏ساراسينو (تام)، مود فورژه (اوا) ، ساموئل لو بين(گوتز)، شمس دماني (فريد) ، آملي دور (کلوديا)، استل له فبره (گيلبرتا)، ‏عادل بن شريف (سامي)، ژوئل له فرانسوا (هانس)، ژان پي ير ژوريس (فون گايسلر)
108 دقيقه. محصول 2007 ‏فرانسه، سوئيس
نام ديگر: ‏Frontières)، ‏Frontiers)‎‏
           ------------------------------------------------------
در اوج درگيري ها و شورشي خياباني به هنگام انتخابات رياست جمهوري فرانسه و حضور نماينده اي به شدت دست ‏راستي در ميان نامزدها، گروهي از جوانان پس از سرقتي مسلحانه تصميم به خروج از شهر و عبور از مرز مي گيرند. ‏زخمي شدن يکي از جوان ها، باعث مي شود تا خواهر او ياسمين به همراه بقيه وي را به بيمارستان برساند. جوان ‏زخمي در بيمارستان مي ميرد و ياسمين و ديگران مي گريزند. دو نفر از اعضاي گروهي به همراه پول هاي سرقت شده ‏قبل از آنان از شهر خارج شده و به سوي مرز مي رانند. پس از مدتي، به مهمانخانه اي مرزي رسيده و تصميم به ‏اطراق مي گيرند تا ياسمين و ديگران نيز به آنها بپيوندند. اداره مهمانخانه به عهده دو زن زيبا به نام هاي گيلبرتا و ‏کلوديا است. زن ها به سرعت خود را به آغوش دو جوان مي اندازند و در اوج اين کار برادر آنها به همراه مردي ديگر ‏از راه مي رسند. ظاهراً هدف آنها گرفتن کيف پر از پول هاي سرقتي است، اما به زودي مشخص مي شود که قصد جان ‏آنها را نيز دارند. دو جوان به دام آنها مي افتند و ساعتي بعد ياسمين و دوستش نيز به مهمانخانه مي رسند. گيلبرتا و ‏کلوديا آنها را به ساختماني ديگر در جنب يک خوکداني هدايت مي کنند و به زودي مشخص مي شود که آنها نيز پاي به ‏تله نهاده اند. خانه به مردي نازيست به نام فون گايسلر تعلق دارد که همه اعضاي خانواده اش همچون خود وي ‏خونخواراني بي ترحم اند و براي ياسمين نيز نقشه هاي شومي در سر پرورده اند...‏
     -----------------------------------------------
مرز (ها) به تاسي از آن فيلم سرشار از آدرنالين، لبريز از خون، روش هاي مشمئز کننده و دل غشه آور قصابي آدم ‏هاست. به قول ظرفاي عهد قديم جواب فرانسوي ها به مجموعه اره و جيغ و الي آخر...‏
فيلمي که مانند توليدات پورنوگرافيک بايد تماشاگر را به اوج برساند. البته نوع تماشاگر چنين ‏محصولي بايد فاقد برخي خصايل انساني و واجد رذايل حيواني باشد که به يمن بعضي آموزه هاي دوران پست مدرنيسم ‏نوجوان ها صاحب چنين مشخصاتي هستند. مرز(ها) هر چند قصه اش را به درستي و حتي يافتن منطق و مابه ازاي ‏بيروني و تاريخي روايت مي کند ( مانند حضور نامزدي دست راستي در انتخابات، خانواده نژاد پرست که به دنبال ‏وارثي شايسته هستند- بهترين بازي فيلم نيز به بازيگر نقش نازي پير تعلق دارد که اهريمن مجسم است- و ياسمين را ‏براي به دنيا آوردن فرزندي از پسر بزرگ خانواده مي خواهند) ، اما نمايش اين همه کشت و کشتار، سبعيت و فلاکت با ‏هر هدفي که انجام گرفته باشد، جز سردرد و تهوع و بيزاري از نوع بشر چيزي ديگري براي تماشاگر عادي (منظور از ‏نظر رواني است)  به دنبال ندارد. نسل پيشين مشاجره هاوارد هاوکز و سام پکين پا را بر سر آدم کشي در برابر دوربين ‏به ياد دارد، کجاس هاوکز تا گنس و همپالکي هايش را ببيند که روي شاعر خشونت را سفيد کرده اند!‏
           ---------------------------------------------------
موج توليد فيلم هاي خون ريز و هراس آور اين سوي اقيانوس و حتي سينماي فرانسه را که زماني به شاعرانگي مشهور ‏بود، اسير خود کرده است. کساني هم که از خود اندک استعدادي در آدم کشي روي پرده به نمايش مي گذارند ، به سرعت ‏به آن سوي آب ها پست مي شوند. نوظهورترين شان جناب زاويه گنس است.
آدم کش مزدور با فاصله زماني بسيار اندکي با فيلم اول گنس در آمريکا ‏پخش شد، فيلمي که سبب کشف اين استعداد تازه توسط لوک بسون و بعد کاشفان نه چندان فروتن استعدادها در هاليوود ‏شد. گنس فيلم اول خود را با 3 ميليون دلار ساخته و تا جايي که ممکن بوده از هر دلار فيلم براي روان کردن خون در ‏جاي جاي آن به شکلي دست و دل بازانه استفاده کرده است. تماشاگر فيلم هاي ترسناک پر از خون و خون ريزي که ‏مجموعه فيلم هاي اره و يا هتل/‏‎ Hostel‎‏ را ديده و پسنديده باشد، يقيناً با فيلم تنش زياد ( الکساندر آجا، 2003) آشناست. ‏يکي از اولين فيلم هاي فوق خشونت بار غير آمريکايي که نمايش آن با محدوديت هايي در برخي کشورها همراه بود و ‏راه آجا را براي رفتن به هاليوود و ساختن تپه ها چشم دارند باز کرد( نمونه معقول اين فيلم ها در سينماي فرانسه فيلم " ‏ديگران‎ ‎‏" است(.‏

ژانر: ترسناک، مهيج. ‏
http://www.irasun.com/index.php?option= ... &Itemid=50   : منبع


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » جمعه 27 اردیبهشت 1387 11:07

گورستان زير زميني  ‏Catacombs ‎
کارگردان: تام کوکر، ديويد اليوت
فيلمنامه: تام کوکر، ديويد اليوت
موسيقي: يوشيکي هاياشي
مدير فيلمبرداري: ‏ماکسيم الکساندر
تدوين: جاش ريفکين
طراح صحنه: کريستين نيکولسکو
بازيگران: شانين سوسامون (ويکتوريا) ، آليسا ‏مور/ پينک (کارولاين) ، اميل هاستينا (هنري)، سندي دراگوي (لياوس) ، ميهاي استانسک ([ژان ميشل) ، کابرال ‏ايبکا (هوگو])، رادو آندري ميکو (نيکو)، کين مانولي (لئون)، دي جي کوستا (دي جي)، تام کوکر (دکتر گيگلز)، اشلي ‏رينز (سوفي)
100 دقيقه . محصول 2007 آمريکا. ‏
            ---------------------------------------------------
ويکتوريا به دعوت خواهرش کارولاين براي تمدد اعصاب به پاريس مي رود. در آپارتمان کارولاين با دوستان او آشنا ‏شده و داستان هايي درباره موجودي خونخوار که در گورستان زيرزميني پاريس زندگي مي کند، مي شنود. سپس شب ‏هنگام به همراه آنان به ديسکويي دخمه مانند مي روند. اين ديسکو که در گوشه اي از همان گورستان دخمه اي پاريس ‏قرار دارد و محلي کم و بيش ممنوعه محسوب مي شود. ويکتوريا که از بودن در اين مکان خشنود نيست، تصميم به ‏خروج مي گيرد. اما زماني که به همراه کارولاين قصد خروج از ديسکو را مي کنند، در برابر چشمان ويکتوريا ‏خواهرش توسط موجودي ناشناس به قتل مي رسد. فرار ويکتوريا بر اثر ترس با حمله پليس به ديسکو همزمان شده و ‏پس از برخورد سرش با سقف دخمه بيهوش مي شود. دقايقي بعد که به هوش مي آيد، خود را تنها و به دام افتاده در ‏دخمه اي بي انتها و ظلماني مي يابد. او بايد همزمان براي نجات خويش از دست قاتلي خونخوار نيز تلاش کند، کاري که ‏چندان هم ساده به نظر نمي رسد. پس از طي مسافتي با پسري به نام ژآن فيليپ که به نظر مي رسد همچون ويکتوريا در ‏دخمه به دام افتاده، روبرو مي شود. او نقشه راهروهاي اين دخمه را در اختيار دارد و ويکتوريا اجباراً با او همراه مي ‏شود. در حالي که هيچ کدام قادر به صحبت به زبان ديگري نيست و اعتمادي نيز ميان دو نفر شکل نگرفته است. همين ‏امر سبب مي شود، بعد از سانحه اي که منجر به شکستن پاي ژان فيليپ مي شود، او را تنها گذاشته و بعد از سرقت ‏نقشه وي به تنهايي در صدد خروج از آن مکان ترس انگيز برآيد...‏
            ---------------------------------------------------
شايد خيلي ها باورشان هم نشود که ‏پايه هاي عروس شهرهاي جهان ( بيشتر ساحل دست چپ آن )  بر روي شبکه اي از تونل ها و دخمه هايي قرار دارد که ‏در قرن هجدهم براي پذيرايي از اموات بنا شده و بزرگ ترين گورستان زيرزميني تاريخ است. اين گورستان که جسد ‏ميليون ها انسان در آن قرار دارد امروز جزو مکان هاي توريستي پاريس محسوب مي شود. اما در کتاب ها و فيلم هاي ‏متعددي محل وقوع حوادثي شگرف نيز بوده، که مي توان از ميان آن ها به کتاب معروف آونگ فوکو ( امبرتو اکو )  يا ‏قصه کوتاه چليک آمونتيلادو (ادگار آلن پو) و فيلم هاي ‏Les Gaspards‏ يا سريال ترسناک ترين مکان هاي روي زمين ‏‏(توليد شبکه ‏ABC‏) اشاره کرد .                                                                                     ‏
     اما اولين فيلم ديويد کوکر ( طراح قصه هاي مصور مارول ) و دومين فيلم ديويد اليوت (که با فيلم ‏Nothing Sacred‏ و ‏فيلمنامه نگهبان- با بازي کيانو ريوز - شناخته مي شود )  ربط جدي به اين مکان ندارد. همه اينها يک بازي ابلهانه است ‏که از سوي کارولاين (خواهر پتياره ويکتوريا)  براي ترس درماني خواهر گرامي طراحي و با کمک دوستان مذکر با ‏استفاده از نقاب هراس آور بز در دالان هايي گورستان دخمه اي پاريس اجرا شده است و همين!‏
البته اگر نقشه معقول بود و اجرا مانند فيلم بازي ديويد فينچر پيش مي رفت و جنبه بازي درماني مي يافت، بد نبود. اما ‏مشکل از آنجا آغاز مي شود که فيلم در روماني ( بله، نه در پاريس) و دکورهايي کم شباهت به گورستان اصلي با ‏بازيگران غير فرانسوي فيلمبرداري شده است. پس آنچه براي کسي چون من باقي مي ماند سرخوردگي از نديدن يکي از ‏شگفت انگيزترين مکان هاي روي زمين به عنوان لوکيشن فيلمي مهيج و از همه بدتر ساخته شدن فيلمي کم رمق و حتي ‏به دور از قراردادهاي خاص اين گونه- مانند ايجاد هراس از مکان هاي دربسته/کلايتروفوبيا- و استفاده اندک از بيماري ‏ويکتوريا است. تجربه اول کوکر به مدد عوامل حرفه اي و حضور پينک ( بانوي آوازخوان برنده 2 جايزه گرمي) ممکن ‏است بسياري را به سينما جذب کند، اما بي ترديد در نيمه هاي فيلم فراري خواهد داد. چون از همين عامل جذابيت نيز ‏درست استفاده نشده و تنها در ابتدا و انتهاي فيلم ظاهر مي شود و شانين سوسامون بايد به تنهايي بار سنگين ايجاد هراس ‏و دلهره را بر دوش هاي نحيف خود بکشد!‏
ژانر: ترسناک، مهيج. ‏
http://www.irasun.com/index.php?option= ... &Itemid=50   :منبع  


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » يکشنبه 29 اردیبهشت 1387 22:20

نور خاموش  ‏Stellet licht‏
‎ ‎‏ ‏نويسنده و کارگردان: کارلوس ريگادس
مدير فيلمبرداري: الکسيس زيب
تدوين: ناتاليا لوپز
طراح صحنه: جراردو ‏تاگل
بازيگران: کورنليو وال فهر (يوهان) ، ميريام تووس (استر)، ماريا پانکراتز)، پيتر وال (پدر)، اليزابت فهر (مادر)، ‏ياکوب کلاسن (زاکارياس)، ايرما تيه سن (سارا)، آلفردو تيه سن (آلفردو) ، دانيل تيه سن (دانيل)، اوتگه لوون (اوتگه)، ‏ياکوب لوون (ياکوب)، اليزابت فهر (آنيتا)
127، 135 و 144 دقيقه. محصول 2007 مکزيک، فرانسه، هلند، آلمان. نام ‏ديگر: ‏Silent Light، ‏Lumière silencieuse، ‏Luz silenciosa‏.
برنده جايزه داوران براي بهترين فيلم از جشنواره ‏برگن، برنده جايزه داوران و نامزد نخل طلاي جشنواره کن، برنده هوگوي طلايي بهترین فيلم از جشنواره شيکاگو، ‏برنده جايزه بهترين فيلمبرداري-بهترين کارگرداني- بهترين صدابرداري و جايزه اول جشنواره هاوانا ، برنده جايزه ‏طلايي بهترين فيلم و جايزه نقره بهترين کارگرداني از جشنواره فيلم هاي آمريکاي لاتين ، برنده جايزه بهترين ‏فيلمبرداري- جايزه منتقدان براي بهترين فيلم و جايزه اول بهترين فيلم جشنواره ليما ، برنده جايزه فيپرشي و بهترين فيلم ‏آمريکاي لاتين از جشنواره ريو دو ژانيرو. ‏

-------------------------------------------------------
يوهان و استر به همراه فرزندان شان زندگي ساکت و آرامي را در چيخواهوا مي گذرانند. اما اين آرامش به زودي از ‏ميان مي رود، چون يوهان عاشق زني ديگر به نام ماريان شده است. يوهان مي پندارد سرانجام عشق واقعي زندگي اش ‏را يافته است. يوهان اين ماجرا را ابتدا با دوستش زاکارياس در ميان مي گذارد. زاکاريس اين اتفاق را سرنوشت مي ‏داند. اما يوهان که عقيده دارد‎ ‎‏"مرد خود سرنوشت اش را مي سازد" اين موضوع را با پدرش-‏‎ ‎يک واعظ مسيحي- نيز ‏در ميان مي گذارد. پدر يوهان اين کار را عملي شيطاني و گناه مي داند ، اما به گونه اي قدري مسلکانه آن را سرنوشتي ‏از پيش مقدر شده مي نامند. سرانجام يوهان موضوع را با استر در ميان مي گذارد. استر دل شکسته به زودي بر اثر ‏بيماري مي ميرد، اما در مراسم تشيع جنازه او ماريان سر رسيده و با بوسه او استر بار ديگر زندگي را از سر مي ‏گيرد...
     ---------------------------------------------------
سه سال قبل بود که با فيلم نبرد در آسمان ، کارلوس ريگادس فيلمساز مکزيکي به فهرست ساليانه بهترين هاي منتقدان ‏فرنگي راه يافت. کسي که در فيلم هايش رابطه جسماني تمي ثابت بود و ارتباطي تنگاتنگ با مذهب داشت. نبرد در ‏آسمان با وجود قصه غم انگيزش اميد را به تماشاگر عرضه مي کرد و ساختاري معقول و جذاب داشت که تماشگر را تا ‏پايان با خود همراه مي کرد. البته بي پروايي ريگادس در نمايش برهنگي و اعمال جنسي نيز بي تاثير نبود. ‏
ريگادس دو سال بعد از اين فيلم با بودجه اي فقيرانه تر (980 هزار يورو) دست به کار ساختن نور خاموش شد. حاصل ‏کار فيلمي متين تر، زيباتر و داراي بار مذهبي بيشتري است. اما اين مزايا نمي تواند تماشاگر آشنا به ريتم تند فيلم هاي ‏امروزي را با خود همراه کند. نور خاموش براي تماشاگري ساخته شده که پس از تماشاي فيلم هاي طولاني تارکوفسکي ‏دچار هيجان مي شود و کسي مانند روبر برسون نزد او پيامبري بي بديل در عرصه سينماست. نماهاي طولاني، گاه ‏بسيار ساکن و بدون حوادث پر حرکت داخل قاب که مي تواند صبوري هر کسي را به چالش بطلبد. اما منتقداني را که ‏از ديدن فيلم که چه عرض کنم، نوارهاي حاوي رگبار تصاوير پر سر و صدا خسته شدند وادار به تحسين کند. ‏مخصوصاً اگر ديندار هم باشند!‏
منتقد مجله تايم فيلم را داراي صحنه هايي درخشان و آکنده از ذکاوت بصري و احساسي خوانده، مانولا دارگيس منتقد ‏نيويورک تايمز نيز آن را يک داستان به ظاهر ساده درباره بخشش، اما داراي تصاويري فوق العاده زيبا با شخصيت ‏هايي که با نوري دروني روشن شده اند تعريف کرده و منتقد مجله لوموند نيز ريگادس را نابغه اي که هر لحظه را ‏مقدس ساخته مي نامد. ‏
اما.... نور خاموش که با این داستان خود را در ميان طلوع و غروبي بازگو مي کند ، نه به اين خاطر که اولين فيلم توليد شده ‏به زبان سخت نا آشناي ‏ Plautdietsch‏(شاخه اي از زبان آلماني با تاثيراتي از زبان هلندي) است يا فاقد هر گونه ‏جذابيت در قصه؛ بلکه براي همين پيام مذهبي اش و تم تزلزل ايمان (يوهان عشق خود را به ماريان نوعي امتحان الهي ‏مي داند) دوست ندارم. پيامي به شدت کهنه، نخ نما، به دور از ضرورت هاي زمانه و از همين رو کسالت بار و خفه ‏کننده که حتي مقايسه دست و دل بازانه آن با فيلم هاي ترنس ماليک (فيلمساز مجبوب من)  توسط منتقدان ريز و درشت ‏نمي تواند مرا وادار به توصيه تماشاي آن کند. يقين دارم کساني که دو فيلم قبلي ريگادس را نيز ديده اند، با تماشاي نور ‏خاموش سخت جا خورده و دستخوش حيرت خواهند شد. سکوت و شاعرانگي ظاهري فيلم نيز در خدمت ايمان ‏آوردن به معجزه انتهايي فيلم است و جز فريب و ريا در آن نمي بينم. در يک کلام: فيلم متعلق به زمانه نيست. نمونه ‏هاي بهتر را چندين دهه قبل امثال دراير ساخته اند (سکانس پاياني شباهتي فراوان به سکانسي از فيلم کلام دارد)                                                                                                                ‏    
ژانر: درام. ‏
  

  

http://www.irasun.com/index.php?option= ... &Itemid=50   :منبع

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » جمعه 3 خرداد 1387 15:39

اعجاب آور  Sublime
کارگردان: تونی کرانتز
فیلمنامه: اریک جندرسن
موسیقی: پیتر گلوب، آنتونی مارینللی
مدیر فیلمبرداری: درموت داونز
تدوین: رابرت فلوریو
طراح صحنه: پیتر جی. همپتون
بازیگران: تامس کاوانا(ورج گریوز)،  کاترین کانینگهم- جیکابز(زوئی)، کاس انور(دکتر شیرازی)، پچت بروستر(آندرئا)، شانا کالینز(کلوئی)، کایل گالنر(ند)، لارنس هیلتون-جیکابز (مندینگو) میشله پیج(ایون)، کاتلین یورک(جنی)
١١٣ دقیقه  محصول ٢٠٠٧ آمریکا.
---------------------------------------------------------
جورج گریوز بعد از جشن چهلمین سالگرد تولدش برای یک چک آپ معمولی به بیمارستان می رود. اما در آنجا توسط دکتری شیرازی به او گفته می شود که باید هر چه زودتر مورد عمل جراحی قرار گیرد. جورج که از دکتر و بیمارستان متنفر است، ناخواسته مورد عمل جراحی قرار می گیرد. بعد از عمل در می یابد که همه این اتفاقات بر اثر تشابه اسمی رخ داده و به جای بیماری دیگر مورد جراحی قرار گرفتهاست. این عمل باعث شده تا حال عمومی وی رو به وخامت گذاشته و کم کم قدرت حرکت از وی سلب شود. حوادث غریبی نیز در اطراف وی رخ می دهند و زندگی را برای او که مدام از هوش می رود تبدیل به کابوس خوفناک می کنند. پرستار مردی به نام مندینگو بیمار تخت کناری او را به خاطر هشدار دادن به گریوز به قتل می رساند و تلاش جورج برای فرار از بیمارستان با کمک پرستار زیبارویی به نام زوئی ناکام می ماند و جورج خیلی زود می فهمد که زنده و سلامت از این بیمارستان بیرون نخواهد رفت...
------------------------------------------------------                          


اولین فیلم تونی کرانتز ( تهیه کننده سرشناس و موفق سریال های تلویزیونی) در مقام کارگردانی فیلم کم هزینه-با یک میلیون و هشتصد هزار دلار بودجه- اما یک محصول هنری خوش ساخت است که می تواند آبروی بر باد رفته ژانر ترسناک را تا حدودی ترمیم کند.
فیلم برای کسانی که از رفتن به بیمارستان یا مطب دکترها هراس دارند، تجربه ای تکان دهنده و شاید افزایش دهنده هراس شان باشد. ترسی که کم و بیش در دل همه ما وجود دارد، فقط بعضی از ما متظاهران ماهرتری هستیم.
اعجاب آور یک فیلم ترسناک روان شناختی پر از پیچ و خم های داستانی است که با مهارت هر چه تمام تر در دل روایت جای گرفته اند. سکانس به سکانس بر تنش و دلهره موجود در فیلم افزوده می شود و به نقطه اوجی کم و بیش قابل پیش بینی منتهی می شود. اما انتخاب پایانی جورج فیلم را از حالت کلیشه ای خارج کرده و نوعی تازگی و طراوات به آن می دهد. نیمه دوم فیلم در مقایسه با نیمه اول آن از استحکام کمتری برخوردار است و بر عکس از خون و خون ریزی بیشتری بهره مند؛ که می تواند به مثابه پیروی از قواعد ژانری نادیده گرفته شود.
یکی از نکته های مهم فیلم که می تواند ما به ازای بیرونی و امروزی بیابد تم بیگانه هراسی آمریکایی است که به شکل کاملاً آشکار با انتخاب دکتری ایرانی و مندینگوی سیاه پوست به نمایش گذاشته شده است. دکتر شیرازی در ابتدای فیلم هنگام معرفی خود می گوید: ایرانی هستم. ولی نترسید دکترای خودم را از تهران نگرفته ام.
تهران امروز لغتی آشنا و سرچشمه کانون های شر در خاورمیانه است. رنگین پوست ها نیز بهره مکفی از بیگانه هراسی آمریکایی برده اند تا جایی که گریوز نیز توسط وکیل بیمارستان به نژاد پرستی متهم می شود!
ژانر: ترسناک.
منبع:   http://www.irasun.com/index.php?option= ... &Itemid=50


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » چهارشنبه 8 خرداد 1387 17:46

پیش از آن که شیطان بفهمد تو مرده ای (Before the Devil Knows You're Dead)        

کارگردان: سیدنی لومت
فیلمنامه: کلی مسترسون
موسیقی: کارتر بورول
مدیر فیلمبرداری: ران فورتوناتو
تدوین: تام سوارتووت
طراح صحنه: کریستوفر نوایک
بازیگران : فیلیپ سایمور هافمن (اندی)، ایتن هاوک(هنک)، آلبرت فینی(چارلز)،
ماریزا تومی(جینا)، رزمری هریس(نانت)، آلکسا پالادینو(کریس)، مایکل شانون(دکس)، ایمی رایان(مارتا).
١٢٣ و ١١٧ دقیقه
محصول ٢٠٠٧ آمریکا
برنده جایزه بهترین گروه بازیگری از مراسم انجمن منتقدان فیلم بوستون، نامزد جایزه بهترین گروه بازیگری و بهترین کارگردانی از مراسم منتقدان رسانه ها، نامزد جایزه بهترین فیلمنامه اصیل از مراسم منتقدان فیلم شیکاگو، نامزد جایزه بهترین فیلمنامه، بهترنی بازیگر زن نقش مکمل/تومی از مراسم روحیه مستقل، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد نقش مکمل/فینی از انجمن منتقدان فیلم لندن، برنده جایزه بهترین ازیگر زن نقش مکمل/ایمی رایان از مراسم انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس، برنده جایزه بهترین گروه بازیگری و نامزد جوایز بهترین کارگردانی، بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه اصیل از مراسم ساتلایت.
                 -------------------------------------
اندی کارگزاری ولخرج، برای خروج از بن بست مالی برادر ساده لوحش هنک- که از همسرش جدا شده و قادر به تامین نفقه او و مخارج دخترشان نیست- را اغوا کرده و از او می خواهد تا نقشه سرقت از یک جواهر فروشی را عملی کنند. نقشه بیش از اندازه ساده و عملی به نظر می رسد و قرار است تا خون از دماغ هیچ کس نریزد، چون جواهر فروشی مورد نظر به پدر و مادر آن دو-چارلز و نانت- تعلق دارد!
هنک که در خود قدرت انجام این کار را نمی یابد و از طرف دیگر به شدت تحت فشار مالی قرار دارد، یکی از دوستان تبهکار خود را اجیر کرده و در روز موعود سر وقت جواهر فروشی می روند. اما نقشه مطابق انتظار آن دو پیش نرفته و نانت به طرف سارق تیراندازی کرده و او را می کشد. هنک نیز از شنیدن صدای تیراندازی ترسیده و فرار می کند. وقتی اندی و هنک می فهمند که مادرشان به شدت زخمی شده و به کما فرو رفته، دچار ناراحتی روحی شدیدی می شوند. اما این ناراحتی با مورد اخاذی قرار گرفتن هنک و برملا شدن رابطه او با جینا- همسر اندی- وارد مراحل خطرناک تری می شود...
                      --------------------------------------

کیست نام سیدنی لومت را نشنیده باشد؟ کدام سینما دوستی است که یکی از فیلم های او میان انتخاب های عمرش جایی نداشته باشد؟ سازنده ٨٢ ساله شاهکارهایی چون ١٢ مرد خشمگین، نسل فراری، سمسار، سفر طولانی روز درون شب، تپه، نوارهای اندرسون، شبکه، بعد از ظهر نحس، سرپیکو و قتل در قطار سریع السیر شرق و .... که هر کدام از اینها برای ثبت نام فیلمسازی در تاریخ سینما کافی است. مردی که در دهه ١٩٦٠ با ساختن فیلم های تلویزیونی شروع به کاگردانی کرد و تا امروز نام خود را در تیتراژ بیش از ٥٠ فیلم سینمایی و تلویزیونی حک کرده است. ٥ بار نامزد اسکار بوده، دو سال قبل اسکاری افتخاری نصیب اش شده و ٢٨ جایزه بسیار معتبر دیگر به چنگ آورده است.
بدیهی است که چنین پیشینه ای نزدیک شدن به آخرین ساخته او را پس از فیلم کمدی/جنایی محکومم کنید)٢٠٠٦) دشوار می کند. اما نگرانی بی مورد است. چون این بار لومت کهنه کار به سراغ قصه ای جمع و جورتر رفته که الزاماً قرار نیست حرف بزرگی نزند. قصه دو برادر و خانواده آنها که مجبور به رویارویی با دشمنی بزرگ می شوند: خودشان!
فیلم یک تراژدی پیچ در پیچ از روابط افراد یک خانواده است که سرانجامی جز فروپاشی احساسی انتظارشان را نمی کشد. یک فیلم بی زمان و مکان همچون تراژدی های یونانی، چون می تواند همیشه و هر جا اتفاق بیفتد و اصول اخلاقی ریاکارانه را به زیر سوال ببرد. هیچ کس از اعضای خانواده بیگناه یا معصوم نیست. پدر زمانی در حق پسرانش جفا کرده و آن را پس از مرگ همسرش اعتراف می کند. این جفاکاری ناشی از همان چیزی بوده که خریدار اشیاء مسروقه به او گوشزد می کند، یعنی فرار از چنگ شیطان، در حالی که اهریمن در درون خود او لانه کرده بود.
نحوه روایت لومت نشان می دهد که او هرگز از تحولات روایی رسانه دور نبوده، با این حال ترجیح داده تا ظاهری با وقار و کلاسیک به فیلمش ببخشد. پیش از آن که شیطان بفهمد تو مرده ای یک فیلم با کلاس و درامی کلاسیک از یک کارگردان متخصص نمایش سرقت های بدفرجام است. شاید به اندازه نوارهای اندرسون هوشمندانه و بدیع نباشد، اما بی تعارف نشان می دهد که هنوز دود از کنده بلند می شود!
آلبرت فینی در نقش پدرسالاری که مایل است قانون به هر قیمیتی اجرا شود، بازی بسیار خوبی از خود به نمایش می گذارد. ماریزا تومی نیز در نقش زنی با یک دل ودو دلبر که دست آخر هر دو را رها می کند، بهترین انتخاب بوده است.
نام فیلم از یک جمله معروف ایرلندی گرفته شده : شاید غذا و تن پوشی داشته باشی و بالشی نرم زیر سرت، شاید ٤٠ سال در بهشت باشی، پیش از آن که شیطان بفهمد تو مرده ای.
ژانر: جنایی، درام، مهیج.

منبع :   www.forum.balatarin4u.net





تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » شنبه 11 خرداد 1387 15:21

مرید    The Flock

کارگردان:لائو وای کئونگ
فیلمنامه: هانس بائر، کریگ میچل
موسیقی: گای فارلی
مدیر فیلمبرداری: انریکه چدیاک
تدوین: تریسی ادامز، مارتین هانتر
طراح صحنه: لستر کوهن
بازیگران: ریچارد گیر(ارول بابج)، کلر دنیس(آلیسون لاوری)، کا دی استریکلند(وایولا فرای)، ری وایز(بابی استایلز) راسل سیمز(ادموند گرومز)، آوریل لاویگنی(بئاتریس بل)، کریستینا سیسکو(هریت ولز)، دواین ال. برنز(وینسنت رنیسون)، مت شولز(گلن کوستیس)، اد آکرمن(لویس کسلر)، مت سانفورد(جیمز ری وارد).
١٠٥  دقیقه. محصول ٢٠٠٧ آمریکا

داستان فیلم :

ارول بابج، کارمند اداره سلامت عمومی در آستانه بازنشستگی است و باید دستیاری جوان به نام آلیسون لاوری را قبل از خاتمه خدمتش تربیت کند. وظیفه بابج کنترل خلافکاران جنسی ثبت شده در منطقه خویش است. کسانی که دست به آزار و اذیت زوج های خود زده یا آنان را به قتل می رسانند. بابج سخت شیفته شغل خویش است و زمانی که قوانین را برای ممانعت از این مجرمین کافی نمی یابد، شخصاً دست به اقدام می زند. از این رو بازنشستگی زود هنگام خود را اخراج از سوی مدیران بی مسئوولیت ارزیابی می کند و چندان راغب به یاد دادن رموز حرفه خود به دستیار جوانش نیست. همزمان یافته شدن جسد دختران جوانی که قبل از مرگ به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند و گمشدن دانش آموزی نوجوان سبب می شود تا بابج تلاش برای یافتن قاتل را در میان خلافکاران منطقه آغاز کند. او که سال ها قبل نتوانسته، دخترکی را از چنگال قاتلی بی رحم نجات دهد و همواره خود را سرزنش می کند، این بار مصمم است تا دختر ربوده شده را زنده پیدا کند. کاری که خالی از مخاطره نیست و مجبور است تا به آلیسون تازه کار نیز اعتماد کند....

--------------------------------

لائو وای کئونگ یا آن طور که غربی ها بهتر می شناسندش اندرو لائو، متولد ١٩٦٠ هنگ کنگ با دستیار کارگردانی در فیلم های رزمی چینی آغاز کرد، در دهه ١٩٨٠ فیلمبرداری را آغاز کرد و در سال ١٩٩٠ اولین فیلمش را با نام علیه همه کارگردانی کرد. او تاکنون امضای خود را پای ٣٧ فیلم گذاشته، جوایز متعددی برای فیلمبرداری فیلم های خود و دیگران گرفته، و سینما دوستان بسیاری او را به خاطر پنج گانه جوان و خطرناک و سه گانه روابط جهنمی)که مارتین اسکورسیزی از دست رفتگان را با اقتباس از آن ساخت) می شناسند. روابط جهنمی برای لائو موفقیت هنری فراوانی به همراه داشت و جوایزی متعددی را نیز نصیب او ساخت و سرانجام باعث راه یافتن اش به هالیوود نیز شد. آخرین موفقیت عمده لائو پیش از ساخت مرید نامزدی جایزه بزرگ جشنواره مونترال در سال گذشته برای کارگردانی گل مینا(درباره یک پلیس، یک آدم کش و یک گل) بود.
مرید آن چنان که از نامش برمی آید قصه تربیت کارآموزی جوان است که در نهایت تبدیل به مرید استاد کهنه کار خود می شود. هر چند در آغاز با روسای او همداستان شده و مبارزه خودگمارده او در راه قانون و اجرای عدالت را تقبیح می کند. البته نام فیلم که می شود معنای گله را نیز از آن مستفاد نمود اشاره به خیل متجاوزانی دارد که بابج همچون چوپانی دقیق بایستی آنها را زیر نظر داشته باشد و در عالم واقعیت نیز چنین متجاوزانی کم نیستند لائو در آغاز فیلم با استفاده از میان نوشته به این واقعیت اشاره می کند که در امریکا بیش از نیم میلیون خلافکار جنسی ثبت شده وجود دارد و برای تحت نظر داشتن هر هزار نفر آنها فقط یک مامور وجود دارد.

اما قرار نیست تا لائو و فیلمنامه نویس اش نقبی به شخصیت و روان آدم های دو سوی قصه بزند و دلایلی روانشناختی و جامعه شناسانه ارائه کند. لائو یک تریلرساز است و این بار نیز قصه ای از مبارزه با زمان را روایت می کند. بابج و همکارش باید قبل از آن که دیر شود، مظنون و مخفیگاه او را بیابند. بنابراین تمام هم و غم لائو نیز صرف ساختن قهرمان از یک نگهبان خودگمارده قانون با استفاده از ٣٥ میلون دلار بودجه می شود. اما حاصل کار گویا به مذاق تهیه کنندگان خوش نیامده و نیلز میولر را مامور فیلمبرداری مجدد از چند سکانس می کنند. برای محکم کاری و محک زدن بازگشت مالی فیلم نیز ابتدا آن را در برزیل اکران کرده اند تا بعد چه پیش آید.
بازی ریچارد گیر نقطه قوت فیلم است و به نظر می رسد که لائو موفق شده تا نظر مثبت اربابان هالیوود را برای باز گذاشتن دست خود در پروژه های آتی جلب کند.                                                                        
ژانر: جنایی، درام، راز آمیز ،مهیج.
منبع :           www.forum.balatarin4u.net


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » سه شنبه 14 خرداد 1387 18:50

چهار ماه، سه هفته و دو روز      4 luni, 3 saptamani si 2 zile
نویسنده و کارگردان: کریستین مونگیو
مدیر فیلمبرداری: اولگ موتو
تدوین: دانا بونسکو
طراح صحنه: میهائلا پوئنارو
بازیگران: آناماریا مارینکا(اّتیلیا)، لورا واسیلیو(گابیتا)، ولاد ایوانوف(آقای ویارل، معروف به دومنو ببه)، الکس پوتوسین(آدی رادو)، لومینیتا گئورگیو(جینا، مادر آدی)، آدی کارائولیانو(گریگور، پدر آدی)، ایون ساپدارو(دکتر روسو).
١١٣ دقیقه،  محصول ٢٠٠٧ رومانی
نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جایزه فیپرشی ، نخل طلا و جایزه ویژه سینما جشنواره فیلم کن، برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدان سینمایی شیکاگو، برنده جایزه بهترین کارگردانی، بهترین فیلم نامزد جایزه بهترین بازیگر زن/آناماریا مارینکا، نامزد جایزه بهترین فیلمنامه از مراسم فیلم اروپایی، نامزد جایزه گلدن گلاب بهترین فیلم خارجی، برنده جایزه بهترین فیلم از جشنواره فیلم هالیوود، نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم روحیه مستقل، نامزد جایزه بهترین بازیگر زن، کارگردان سال و بهترین فیلم خارجی از مراسم انجمن منقتدان لندن، برنده جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم انجمن منتقدان فیلم لوس آنجلس، برنده جایزه فیپرشی فیلم سال از جشنواره سن سباستین، نامزد جایزه بهترین فیلم خارجی از مراسم ساتلایت، برنده جایزه بهترین بازیگر زن و اسب برنز بهترین فیلم از جشنواره استکهلم. سال ١٩٨٧، رومانی.
----------------------------------
گابیتا دختری دانشجو که چهار ماهه آبستن است، تصمیم دارد تا سقط جنین کند. کاری که از نظر قانونی تقریباً غیر ممکن است و از این رو با کمک یکی از آشنایانش مردی به نام ببه را یافته که قرار است در ازای پولی قابل توجه این عمل را به شکل مخفیانه انجام دهد. گابیتا برای این کار از اوتیلیا هم اتاقی اش در خوابگاه دانشکده کمک خواسته و قرار است به همراه او یک شب را در هتلی گذرانده و سپس به خوابگاه بازگردند. اوتیلیا طبق قرار برای گرفتن اتاقی که تلفنی رزرو شده به یک هتل می رود. اما اولین مشکل با رسیدن به آنجا رخ می نماید. اتاقی رزرو نشده و اتاق خالی نیز وجود ندارد. بنابراین به هتلی دیگر رفته و با قیمتی گران تر یک اتاق اجاره می کند. سپس به محلی دورافتاده می رود که باید ببه را ملاقات کرده و به هتل بیاورد. با پیدا شدن سر و کله ببه و رسیدن به هتل مشکل دیگری ظاهر می شود. چون ببه حاضر نیست در ازای مبلغی که این دو دختر تهیه کرده اند، عمل سقط جنین را انجام دهد. تنها راه همخوابگی اوتیلیا با ببه است و اوتیلیا ناچار به این کار تن می دهد. در حالی که همان شب باید به منزل دوست پسرش آدی رفته و در جشن تولد مادر وی شرکت کند. پس از تزریق آمپول های لازم به گابیتا، اوتیلیا وی را اجباراً در هتل تنها گذاشته و به منزل آدی می رود. اما بی خبری از وضعیت گابیتا و رفتار آدی او را ناراحت کرده و خیلی زود میهمانی را ترک می کند. ولی در بازگشت به هتل نیز با جنینی مرده روبرو می شود که باید شبانه از شر آن خلاص شود...
-------------------------------
کریستین مونگیو متولد ١٩٦٨ یاشی، رومانی پس از تحصیل دررشته زبان و ادبیات انگلیسی مدتی را به عنوان معلم و روزنامه نگار کار کرد. سپس به دانشگاه بوخارست رفت تا در رشته سینما تحصیل کند. در ١٩٨٨ فارغ التحصیل شد و تعدادی فیلم کوتاه ساخت. در ٢٠٠٢ اولین فیلم بلندش غرب/کشورهای غربی را کارگردانی کرد که چندین جایزه از جشنواره های سالونیکی، ترانسیلوانیا، صوفیه و جشنواره فیلم های عاشقانه مونس دریافت کرد. مونگیو در این فیلم کوشیده بود تا تصویری صادقانه و هنرمندانه از مشکلات، توهم ها و شادی های زندگی نسل جوان کشورش پس از برچیده شدن حکومت کمونیستی در قالب فیلمی کمدی ارائه دهد. اما توفیق همه جانبه این فیلم سبب نشد تا مونگیو شتاب زده دست به ساختن فیلم بعدی خود بزند. فیلم اخیر دومین فیلم بلند کارنامه اوست و در فاصله این دو اثر، تنها اپیزودی از فیلم گمشده و پیدا شده را در سال ٢٠٠٥ کارگردانی کرده است. مونگیو با دومین فیلم خود نامش را به عنوان تنها کارگردان رومانیایی برنده نخل طلا در تاریخ سینمای کشورش ثبت کرد و در بازگشت به کشورش مدالی نیز از سوی رئیس جمهور و کلید طلایی زادگاهش را دریافت نمود.
مونگیو پر افتخارترین نماینده سینمای جدید رومانی است که در سال های اخیر شاهد شکوفایی آن بودیم، از مرگ آقای لازارسکو (کریستی پوییو)  تا ١٢:٠٨ شرق بخارست(کورنلیو پرومبویو) که سال گذشته در کن درخشید و حالا چهار ماه، سه هفته و دو روز که قرار است نماینده رسمی سینمای رومانی در مراسم اسکار امسال نیز باشد.
---------------------
        فیلم در پاییز ٢٠٠٥ فیلمبرداری شده، اما بنا به دلایلی نامعلوم بعد از وقفه ای یک ساله به نمایش در آمده است. سرگذشت ٢٤ ساعت از زندگی دو دختر جوان و در واقع بیشتر اوتیلیا و در باطن آخرین روزهای حکومت نیکلای چائوشسکو و اقتدار کمونیست هاست. فیلم تمامی مشخصه های سینمای جدید رومانی را داراست-برداشت های بلند، دوربینی که حرکت های آن محدود شده و دیالوگ های بسیار طبیعی و شگفت انگیز- و مونگیو کوشیده تا در کنار اینها سنگینی جانکاه زندگی در آن دوران مخرب روح را با تیزبینی و ظرافت با داستانی درباره یک مشکل فردی ترسیم کند. چهار ماه، سه هفته و دو روز درباره تراژدی انسان های معمولی و حاشیه نشین شهرهاست و کم نیستند نمونه هایی همچون گابیتا یا اوتیلیا که روح شان در تندباد چنین حوادثی نابود شده است. اوتیلیا در طول این شب یاد می گیرد تا جایی که تصورش برای خودش نیز غیر ممکن است در حق دوستش فداکاری کند. آسیبی که بعد از همخوابگی ناخواسته با ببه و سپس برخوردهای آدی به او وارد می شود، زیان بارتر از سقط یک جنین نارس است. او نیز به شکلی مجازی سقط می کند و به نظر می رسد جنین مرده گابیتا در واقع تکه ای از روح اوست که در رابطه با آدی آسیب دیده است. او با این سوال به سراغ آدی می رود: اگر چنین اتفاقی برای من افتاده بود، چه می کردی؟ و عکس العمل خونسردانه آدی، و رفتار خانواده تقریباً مرفه و روشنفکر او که اوتیلیا را نادیده می گیرند، باعث می شود تا هراسان از آنجا خارج و در خیابان های خلوت شهر سر در گم شود. این نشانه ای از سرگشتگی نسل جوان دوره ای است که قرار بود عصر طلایی رومانی نامیده شود.
دانشنجویان دختر فیلم در خوابگاه با خرید و فروش لوازم آرایشی غربی یا کشیدن سیگارهای خارجی که از بازار سیاه تهیه می شوند، سرگرمند. چیزی از آموزش و پرورش در محیط دیده نمی شود و هیچ چیز معنای واقعی خودش را ندارد. فیلمبرداری برجسته فیلم که فضایی سیمانی رنگ و سرد آفریده و بازی های واقعاً درخشان بازیگران ناشناس فیلم از نقاط قوت فیلم هستند. خانم و آقایان، مونگیو نامی است که کارنامه او را باید دنبال کرد. ژانر: درام.
منبع : www.forum.balatarin4u.net


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

New Member



no avatar
پست ها

5

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 19 خرداد 1387 09:45

آرشيو سپاس: 0 مرتبه در 0 پست

توسط alijan_72 » يکشنبه 19 خرداد 1387 10:28

رهجع به سيندرلا من هم اي کاش توضيحي بدين :P

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » يکشنبه 19 خرداد 1387 23:32

فیلم های سیندرلا زیاده. منظورت کدوم یکیش هست؟
اسم بازیگراش رو بگو.
اون که هیلاری داف بازی میکنه رو میگی؟

تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

163

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387 08:47

آرشيو سپاس: 29 مرتبه در 19 پست

توسط melani » يکشنبه 19 خرداد 1387 23:51

شما زنده ها Du levande      

نویسنده و کارگردان: روی اندرسون
موسیقی: بنی اندرسون
مدیر فیلمبرداری: گوستاو دانیلسون
تدوین: آنا مارتا وائرن
طراح صحنه: ماگنوس رنفروس، الین سگرشتدت
بازیگران: جسیکا لوندبرگ(آنا)، الیزابت هلاندر(میا)، بیورن انگلوند(نوازنده توبا)، لیف لارسون(فرش فروش)، اوله اولسون(مشاور)، کمال شنر(آرایشگر)، هکان آنگسر(روانکاو)، گونار ایوارسون(تاجر)، اریک بکمان(مایک لارسون)، پاتریک آندرس ادگرن(پروفسور)، لنارت اریکسون(مرد روی بالکن)، پر فردریکسون(خریدار فرش)، جسیکا نیلسون(معلم)، یورگن نوهال(اوفه)، والدمار نوایک(جیب بر)، یان وایکبلاد(طرفدار)، بریگیتا پرسون.
٩٥ و ٩٢ دقیقه. محصول ٢٠٠٧ سوئد، آلمان، فرانسه، دانمارک، نروژ.
نام دیگر You, the Living : ،  Nous, les vivants
برنده هوگوی نقره بهترین کارگردانی از جشنواره شیکاگو، نامزد جایزه بهترین کارگردانی از مراسم فیلم اروپایی، نامزد جایزه بزرگ و برنده جایزه ژرژ دلرو برای بهترین موسیقی از جشنواره فلاندر.
----------------------------
٥٠ داستانک درباره شخصیت های مختلفی که هر کدام درد، رویا یا آرزویی دارند. از معلمی که همسر فرش فروش اش به او توهین کرده تا کارگری که بساط میز نهار خانواده ای اشرافی را بر هم می ریزد و به خاطر شکستن ظرفی دویست ساله به اعدام با صندلی الکتریکی متهم می شود! یا دختری که عاشق یک خواننده و نوازنده راک است و زنی میان سال که می پندارد هیچ کس او را درک نمی کند و به الکل پناه برده است. و یک نوازنده توبا که همه این قطعات را با نوای سحرآمیز سازش به هم وصل می کند....

-----------------------

روی اندرسون متولد ١٩٤٣ یوته بوری(گوتنبرگ) سوئد است. او در ١٩٦٨ با فیلمبرداری Den Vita sporten و سپس دستیاری بو وایدربرگ در فیلم آدالن ٣١ شروع به کار کرد. در فاصله سال های ١٩٦٧ تا ٦٩ سه فیلم کوتاه ساخت و در ١٩٧٠ یک سال پس از فارغ التحصیل شده از انستیتوی فیلم سوئد، اولین فیلم بلندش یک داستان عاشقانه سوئدی را کارگردانی کرد. قصه عاشقانه دو نوجوان که اندرسون پوچ گرا در پس آن سوال هایی بنیادی درباره حقیقت مطرح می کرد. فیلم نامزد خرس طلایی برلین شد و ٤ جایزه مهم دیگر از جشنواره به چنگ آورد. موفقیت تجاری گسترده فیلم نیز در سوئد و برخی کشورهای اروپایی امیدهای فراوانی را به وجود آورد. اما ٥ سال بعد نمایش گیلیاپ(درامی کم و بیش جنایی که در یک رستوران شهرستانی اتفاق می افتاد) که تامی برگن بازیگر شناخته شده آن سال ها- در ایران با فیلم های الویرا مدیگان و حماسه جو هیل مشهور شد- نقش اول آن را بازی می کرد، با شکست عظیمی مواجه شد. این واقعه سبب شد تا اندرسون ساخت فیلم های بلند را رها کرده و وارد دنیای فیلم های تبلیغاتی شده و در طول سه دهه بعد امضای خود را پای بیش از ٤٠٠ فیلم تبلیغی بیندازد.
اندرسون در ١٩٨١ استودیو ٢٤ را در استکهلم تاسیس کرد و ١٢ سال بعد از گیلیاپ، با فیلم کوتاه چیزی اتفاق افتاده به سراغ فیلم داستانی رفت. فیلم به سفارش سازمان ملی بهداشت و تامین اجتماعی ساخته شده و به مسئله ایدز که در آن دوره بحث روز محسوب می شد، می پرداخت. چیزی اتفاق افتاده قرار بود در تمام مدارس سوئد به نمایش در آید اما بعد از اتمام سه چهارم آن به دلیل سیاه بودن و بحث برانگیز بودنش کنار گذاشته شد و بالاخره در ١٩٩٣ به نمایش عمومی در آمد.
٤ سال پس از این فیلم، دومین فیلم کوتاه وی با نام دنیای افتخار به نمایش در آمد که سرآغاز شکل گیری سبک تازه وی بود. فیلم حکایت مردی معمولی بود که در مکان های مختلف و در فضایی رنگ پریده درباره احساسات خود و دیگران سخن می گفت. فیلم جایزه اول جشنواره اودنس را به چنگ آورد و اندرسون را در تکمیل سبک تازه خود مصمم تر کرد. تصمیمی که ٩ سال بعد با نمایش آوازهایی از طبقه دوم نمود عینی پیدا کرد. تکمیل آن ٤ سال به طول انجامید و از ٤٦ تابلوی سورئال یا برداشت بلند تشکیل شده بود. فیلمی شعرگونه که بر اساس شعری از سزار وایه خو که از نیاز بشر به عشق، عظمت و حقارت، اعترافات و از همه مهم تر نقطه ضعف های ما سخن می گفت. داستانی پر از شخصیت های مختلف که گوشه چشمی به نسل کشی یهودیان در جنگ جهانی دوم داشت. آوازهایی از طبقه دوم نامزد نخل طلای کن شد و جایزه بزرگ هیئت داوران را(در کنار ٧ جایزه دیگر از جشنواره معتبر بین المللی دیگر) به دست آورد. با این فیلم جهان بار دیگر فیلمسازی از اسکاندیناوی را کشف کرد، اما بر خلاف تصور منتقدان و تماشاگران بار دیگر وقفه ای طولانی در کارنامه اندرسون رخ داد. سرانجام امسال با نمایش شما، زنده ها در جشنواره کن کاشفان دیر هنگام این شاعر/فیلمساز سوئدی دریافتند که موفقیت فیلم قبلی تصادفی نبوده و او در طول این غیبت طولانی سرگرم کار روی سبک تازه خود بوده است.
منتقدان آمریکایی او را اینگمار برگمنی می نامند که به سبک بزن بکوب( slapstick) فیلم می سازد. کارگردانی که سبک شخصی اش مبتنی بر نماهای ثابت و برداشت بلند، کمدی پوچ گرایانه، ترسیم کاریکاتورگونه زندگی و فرهنگ سوئدی، گروتسک فلینی وار، شوخی های بصری و تم های به شدت ضد سرمایه داری است. آخرین فیلم او شما زنده ها نیز حاوی همه این ویژگی هاست که می تواند آینه تمام نمایی از زندگی در سوئد(و اسکاندیناوی، این را کسانی که یکی دو کشور اسکاندیناوی را دیده باشند به راحتی درک خواهند کرد) و در نهایت اروپا و همه دنیای امروز باشد. یک کمدی سیاه و سورئالیستی و نماینده رسمی سوئد در هشتادمین مراسم اسکار که فیلمبرداری آن از ٢٠٠٣ آغاز و دو بار به دلیل نبود بودجه متوقف شده. تمامی صحنه های فیلم به غیر از یکی، همه در استودیو فیلمبرداری شده و تولید آن ٥ میلیون یورو هزینه در بر داشته که خود رکوردی در سینمای سوئد محسوب می شود. موسیقی و طراحی صحنه (به خصوص ایده حرکت خانه همچون واگن قطار و خوش آمدگویی گرم مردم در سکانس رویای ازدواج دخترک و نوازنده راک) از نکات قوت فیلم است. هر چند به نظر می رسد از راه رسیدن بمب افکن ها در سکانس آخر فیلم پایانی تلخ تر از آن چه می پنداشتیم، برای این شاهکار کمدی/تراژیک باشد.
ژانر: درام.

منبع : www.forum.balatarin4u.net


تا توانی یکدل و یکرنگ باش که فرش با این همه رنگ به زیر پا افتاده

بعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 4 مهمان