در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

680

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 3 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 3 مهر 1386 20:46

محل سکونت

رشت

آرشيو سپاس: 199 مرتبه در 67 پست

مردی که با تاکسی به بهشت رفت (روايت تکان دهنده يک سايت افغان)

توسط dr_mehdi57 » سه شنبه 29 مرداد 1387 09:03

مردی که با تاکسی به بهشت

روايت تکان دهنده يک سايت افغان

«قانوني كردن شكنجه ي بدني يك انسان توسط يك انسان ديگر، يكي از شرارتهايي است كه جامعه را به تباهي ميكشد، و بي ترديد وسيله يي خواهد بود براي در نطفه خفه كردن هر تمدني و متلاشي كردن هر فرهنگي».
- فيودور داستايفسكي، رمان نويس روسي

«براي شكنجه كردن يك انسان، بايد اول از لذتهاي او اگاهي داشته باشيد».
- استنانيسلاو يرژي لوك، شاعر و طنزپرداز پولندي


براي دلاور، تاكسي ران 22 ساله ي افغان روز اول دسامبر 2002 مثل تمام روزهاي ديگر بود؛ او سه نفر را از مركز شهر خوست سوار كرده و به مقصد يكي از ولسوالي هاي اطراف حركت كرد. دلاور هيچگاه ديگر به خانه پس نيامد. پنج روز بعد معلوم شد كه او به بهشت رفته است. مستند «تاكسي به سوي تاريكي» ميگويد كه راه بهشت از بگرام ميگذرد – و جهنم نيز هم.

بگرام در شمال كابل بهشت آمريكايي ها در افغانستان است. جايي است كه عساكر قوي هيكل آمريكايي به راحتي حس در خانه بودن را دارند: آنها در بگرام فوتبال بازي ميكنند، واليبال بازي ميكنند، بدون لباسهاي ضد مرمي راه ميروند، ساندويچ مك دونالد ميخورند، تابلت «وياگرا» مي بلعند، و فراواني بوتل هاي شامپاين و ويسكي براي شان به فراواني فلم هاي پورنوگرافيك و مجله ي «پلي بوي» است. يك بهشت واقعي بر روي زمين – البته از نوع آمريكايي اش. در بگرام ديگر از آن عسكرهاي رنگ پريده و هراساني خبري نيست، كه ما هر روز در سرك هاي كابل مي بينيم كه از پشت شيشه هاي ضد مرمي موترهايشان فلاكت تماشايي ما را نظاره ميكنند.

بهشت آمريكايي ها در بگرام اما، با آن بهشتي كه خدا در قرآن و انجيل توصيف كرده است، كمي متفاوت است. در بگرام بهشت و جهنم در پهلوي هم است، يا حتا گفته مي توانيم كه بهشت همان جهنم نيز هست: اگر آمريكايي بودي و تفنگ داشتي تو در بهشتي، اما اگر افغان بودي و ريش داشتي در جهنمي. اما جهنمي كه خود دروازه يي مي تواند باشد به آن «بهشت»ي كه بخاطرش اينقدر زجر كشيده يي و ريش گذاشته يي.

دلاور با تاكسي زرد رنگ و زيبايش موضوع فلم مستند «تاكسي به سوي تاريكي» است. فلمي كه هر بيننده يي را ميتواند از جايش تكان بدهد و حد اقل براي يك شب خواب را از چشمانش بربايد؛ البته نه بخاطر تصاوير وحشتناكي كه از زندانهاي آمريكايي در كابل و بغداد و گوانتانامو نشان ميدهد، بل بخاطر سوالهاي چالش بر انگيزي كه در برابر بيننده مطرح ميكند. سوالهايي كه مثل صاعقه بر تو فرود مي آيند.

"با مديريت جديد"

دلاور وقتي با تاكسي اش به سوي ولسوالي مي رفت، در يك پوسته ي امنيتي در مسير راه، توسط چند عسكر افغان بازداشت شد، و به جرم فير راكت روي كاروان نظاميان آمريكايي كه روز قبلش صورت گرفته بود به دست آمريكايي ها سپرده شد. دلاور را به بگرام آوردند و اولين كاري كه كردند تمام بدن او را برهنه كردند و «بازجويي آمريكايي» شروع شد.

دلاور تاكسي اش را تازه خريده بود و از اينكه دولت جديدي در پايتخت به بركت «فرشتگان نجات» آمريكايي سر كار آمده بود بسيار خوشحال مينمود. آنروز در بگرام اولين باري بود كه فرشتگان چشم آبي را از نزديك مي ديد. نظاميان آمريكايي دستان او را به سقف بستند و شب و روز برهنه ايستاد كردند و اجازه ي خواب به او ندادند، و با لگد آنقدر به پاها و رانهاي او زدند كه استخوان پاهايش «خمير شد»، و بر اثر زنجيري كه به گردنش بسته بودند تمام گردنش زخم شد، و بر اثر نخوردن غذا مثل چوب خشك لاغر شد، او در تمام مدت پذيرايي پنج روزه ي آمريكايي، فقط تكرار ميكرد:«الله، الله، الله...». صبح روز پنجم او ديگر اين كلمه را تكرار نميكرد، او حتا نفس هم نميكشيد. در گزارش نظامي نوشتند:«يكي از تروريستان مظنون، به نام دلاور خود كشي كرد».

آلكس گيبني وقتي گزارش افشا كننده ي «نيويورك تايمز» را درباره ي دلاور خواند كه «خود كشي» او در واقع يك شكنجه ي منتهي به مرگ بوده است، طرح فلم «تاكسي به سوي تاريكي» را ريخت و نقطه ي عزيمت اش را از دلاور و بگرام شروع كرد و تمام آن رسوايي هايي را كه دستگاه نظامي اداره ي بوش در ابوغريب و گوانتانامو به بار آورده بود مستند كرد. بحث شكنجه يكي از داغ ترين مباحث سياسي- نظامي طي سالهاي اخير در آمريكا بوده است. بوش در يك سخنراني اش گفت:«آمريكا شكنجه نميكند». اما زمانيكه رسوايي ابوغريب افشا شد، افكار عامه ي آمريكايي طاقت از كف دادند. ادوارد كندي، يكي از سناتوران برجسته و برادر جان اف كندي فقيد در جمله ي مشهوري گفت:«شرم آور است كه حالا مي بينيم، سيستم شكنجه ي صدام با مديريت جديد بازگشايي شده است، مديريت آمريكايي».

عدالت آمريكايي

بعدها معلوم شد، همان عسكري كه دلاور را به آمريكايي ها سپرده بود، خودش در حقيقت در آن حمله ي راكتي دست داشته و براي رد گم كردن انسانهاي بيگناه را به چنگ عدالت آمريكايي ميداده است. عبارت «عدالت آمريكايي» يكبار در جريان فلم استفاده ميشود و آن هم توسط جورج بوش. روزهاي پر تشنج پس از 11 سپتامبر است و او به كانگرس آمده است تا پاليسي اش را اعلام كند:«من تمام اين تروريستان بزدل را به دست خواهم آورد و براي هر يك شان طعم عدالت آمريكايي را خواهم چشاند».

نهايت تجاوز به هستي يك انسان، زماني است كه تو به عنوان يك انسان ديگر او را مورد عذاب و شكنجه ي بدني و روحي قرار ميدهي تا او به چيزي كه تو ميخواهي اقرار كند. از همينجاست كه در كنوانسيون جنوا و ديگر اسناد مهم حقوقي شكنجه به هر نوع و به هر هدفي كه باشد يك عمل ناانساني و غير قابل قبول تعريف شده است.

اما قضيه به اين ساده گي ها هم نيست. سوال اصلي درباره ي شكنجه همان سوالي است كه سريال «24» كه اين روزها از تلويزيون طلوع پخش ميشود مطرح ميكند:«چه كار ميكنيد اگر يك بمب هسته يي قرار باشد انفجار كند؟ آيا ميتوان براي متوقف كردن آن بمب، كسي را شكنجه كرد؟» اين سريال را تلويزيون فاكس ساخته است كه متمايل به اداره ي بوش و محافظه كاران آمريكايي است، و ميكوشد در قالب داستان مهيج خود يك وجهه ي قانوني به عمل شكنجه بدهد. گيبني در فلمش، به سريال «24» نيز اشاره هايي ميكند.

سوال اما، همچنان به عنوان يك چالش اخلاقي در برابر ماست. آيا جان هزاران آدمي كه با انفجار بمب نابود خواهند شد مهمتر است و يا جان يك نفر؟ در آخر فلم، گيبني با پدرش مصاحبه يي ميكند كه زماني عسكر جنگ جهاني دوم بوده و از عساكر جاپاني بازجويي ميكرده است. او ميگويد:«در دوران جنگ جهاني دوم، نه تنها شكنجه كردن ممنوع بود، بلكه اصلاً به درد هم نميخورد. چون تو ميتواني با زدن، كسي را مجبور كني تا چيزي بگويد كه تو دست از زدن برداري، اما زمانيكه بر اساس چنين معلوماتي خواسته باشي عمل كني، فقط يك احمق هستي».

مهمترين دليلي كه يك انسان بايد با شكنجه مبارزه كند، اين است كه اين عمل «آزادي اراده» را از انسان سلب ميكند. تجاوزي است به «خود – اراديت» انسان. تو مجبوري چيزي را بگويي كه نه اراده يي به گفتنش داري و نه عقيده يي به آن.

عمليات شكنجه در اداره ي بوش، توسط ديك چيني معاونش هدايت ميشود. او و ديگر محافظه كاران بلند پايه در واشنگتن ميگويند، هر چه درست باشد را انجام ميدهند. چيني در يك مصاحبه ي تلويزيوني در جريان عمليات نظامي آمريكا به افغانستان گفت:«براي مبارزه با تروريسم بايد به سوي تاريكي هم رفت، بايد از هر وسيله ي براي تحقق اهداف مان استفاده كنيم». اما پاسخ گيبني به اين پرسش واضح است: آمريكا نبايد به خواست تروريستان تن در دهد. تروريستان مي خواهند ما را در حالتي قرار دهند كه خود بدستان خودمان آزادي هاي مدني مان را نقض كنيم و كرامت انساني انسانها را كه اساس دموكراسي انسان محور ماست زير پا كنيم. شكنجه كردن انسانها عملي است نا انساني.


شكنجه پورنوگرافيك

در اين فلم، گيبني با شكنجه گران و شكنجه شده گان زيادي مصاحبه ميكند. يكي از شكنجه گران سابق در بگرام به گيبني ميگويد:«آنچه در بگرام ميگذشت، يك فضاي ساديستي بود».

شرم آورترين و تكان دهنده ترين انواع شكنجه يي كه فقط از توان تصورات شريرانه ي يك فلمساز سوررياليست بر مي آيد، در بگرام و گوانتانامو و ابو غريب اجرا شده است. بخشي از آنها را كه گيبني تصوير و يا ويديوي آن را نشان ميدهد اينهاست: مرد برهنه يي را در ابوغريب مجبور كرده اند كه آنقدر سرش را بديوار بكوبد تا خون تمام سر و رويش را بگيرد تا عساكر آمريكايي تفريح كرده باشند. مرد برهنه يي كه سگ كلان و سياهي بجانش يله شده است، به او حمله ميكند و پارس ميكند، اما صداي فريادهاي مرد بينوا از صداي سگ كرده بلند تر است. و صدها نوع شكنجه هاي ديگري كه تصاوير آن را شايد همه ي ما در رسانه ها ديده باشيم: شكنجه ي جنسي، تحقير جنسي و سلب كردن انسانيت از بدن يك فرد بي دفاع.

مي خواهم به گفته ي نويسنده ي پولندي بازگردم كه در ابتداي اين مقاله آمده است: براي شكنجه كردن يك انسان، بايد اول از لذتهاي او آگاهي داشته باشيد. يكي از وحشتناك ترين صحنه هاي اين فلم جايي است كه كارگردان صحنه ي بازجويي محمد القحتاني يكي از مظنونين واقعه ي 11 سپتامبر را بازسازي كرده است. او را در يك اتاق كوچك ولي به شكل زيركانه يي نورپردازي شده مي بينيم كه طوري طراحي شده است تا او خوابيده نتواند.

تمهيداتي چون صداهاي مزاحم، روشهاي روانشناسانه ي تلقين، بيهوش كردن و صدها شكنجه هاي رواني سورريال كه مو را بر تن آدمي مي خيزاند روي جوان ريش بلند عرب به كار گرفته ميشود. يكي از شنيع ترين لحظات، صحنه يي است كه القحتاني در حاليكه بر اثر تلقينها و زجرهاي رواني به مرز جنون و از خود بيگانگي رسيده است، دستي به شكل مرموزي به صورت او ماليده ميشود و يك صداي زنانه به گوش او زمزمه ميكند:«مادر تو يك جنده است، مادر تو يك جنده است...». آنها ميخواستند مغز او را منفجر كنند. گيبني اين صحنه را بر اساس اسناد مكتوب جريان بازجويي و شكنجه ي القحتاني ساخته است كه در مطبوعات درز كرده بود.

چشمان مرد پشتون

از يك مرد پشتون آنچه كه اول به نظر مي آيد چشمان گستاخ و جسورش است – كلاه زرد گل زمان و ريش سرخ مولوي هاي جنوبي را فراموش كنيد. چنين جسارت بي پروايي در چشمان دلاور نيز حس ميشود. عكسي كه از دلاور در بگرام گرفته شده است و در فلم هم به تكرار نشان داده ميشود، از آن عكس هايي است كه «هزار كلمه را ميرساند».

در قيافه ي او هرگز نمي توان حس كسي را ديد كه به «بهشت» روان است. اما در چشمان او يك نوع گستاخي معصومانه يي به چشم ميخورد كه فقط در چشمان جوانان دهاتي و ساده دل پشتون سراغش را داريم. هر چند ريش نا اصلاح شده و پوست آفتاب سوخته اش كمي حالت ترسناك به چهره اش داده است، اما معصوميت يك تاكسي وان كم توقع از چشمان روشن او برق مي زند. گستاخي معصومانه ي چشمان دلاور، نه شباهتي به شرارت هراس انگيز چشمان ملا دادالله دارد و نه هم قرابتي به ساده لوحي خنده دار چشمان حامد كرزي. اما چشمان يك مرد پشتون است.

آن چشمان و آن نگاه آخرين يادگارهاي مردي است كه زنده گي كوتاه و تراژيك اش قلب هزاران انسان را در سراسر دنيا خون كرد. گيبني در اواخر فلم با يك تاكسي به دهكده يي مي رود كه خانواده ي دلاور در آن زنده گي ميكنند. پدر پير و ريش سفيد، برادر آرام و غمزده و از همه ديوانه كننده تر، دخترك سه ساله ي دلاور است كه دقيقاً همان خاصيت چشمان پدر در نگاه كودكانه اش برق ميزند. با ديدن چشمان پاك و منتظر دخترك، بي درنگ به ياد چشمان درشت پدرش مي افتيم. گويي دلاور در آن عكس از بگرام، به دخترك تنهايش در خوست چشم دوخته است. شاپور برادر دلاور مي گويد:«بعد از او، ديگر نه مزه ي آب را مي فهمم و نه طعم نان را».

مرد زيرك

آلكس گيبني مستند ساز 52 ساله كسي است كه در سال 2005 مستند «انرون: زيرك ترين مردان در اتاق» را ساخت كه درباره ي فساد مالي و اقتصادي در سيستم و فرهنگ آمريكايي است. و سال گذشته تهيه كننده گي «پايان نا معلوم» را درباره ي جنگ عراق به عهده داشت. اما در مستند «تاكسي» در كنار تهيه كننده گي، كارگرداني فلم را نيز خودش انجام داده است.

اين فلم، مستند سبك پردازي شده و نفس گيري است كه شاهكاري در مستندهاي تحقيقاتي به حساب خواهد آمد. گيبني در يك مصاحبه اش درباره ي اين فلم از سرجيو ليونه («خوب، بد، زشت») ياد ميكند و فلمش را اداي ديني به اين استاد ايتاليايي وسترن ساز ميخواند. در حقيقت هم زمانيكه اولين نماهاي فلم ظاهر ميشود، يك تاكسي زرد رنگي را مي بينيم كه در افق قهوه يي دشتهاي جنوب افغانستان از ميان اشترها و گوسفندان به پيش مي راند و موسيقي متن ما را به ياد صحنه هاي اسرار آميز فلمهاي وسترن ليونه مي اندازد.

مستند وحشتناك 106 دقيقه يي را «بي بي سي» به 97 دقيقه تقليل داده و پخش كرد، اما «ديسكاوري چنل» زمانيكه حقوق پخش آن را خريد، اعلام كرد كه فلم را تا سال 2009 نشر نخواهد كرد. آشكار بود كه اين تصميم بخاطر اين اتخاذ شده است كه تا آن زمان بوش كاخ سفيد را ترك كند و انتخابات رياست جمهوري هم به پايان رسيده باشد تا تاثير بدي روي جبهه ي محافظه كاران نگذارد.

از خوست تا واشنگتن

فلم با يك تاكسي شروع ميشود كه خاك باد كنان از ميان يك دشت خالي و سوزان در خوست مي راند و از ميان رمه هاي گوسفند و شتر ميگذرد. و نيز با سكانس استعاري ديگري پايان مي يابد. يك تاكسي سرگردان در خيابان هاي خاموش و نيمه شب واشنگتن حركت ميكند و خيابانهاي اصلي شهر را مي پيمايد. وقتي از خيابان مقابل كاخ سفيد رد ميشود، كم كم در تاريكي شب فرو ميرود و گم ميشود. فقط علامت روي سقف موتر روشن است كه خوانده ميشود:«تاكسي».

وقتي جمعه ي پيش، براي تفريح به شمالي رفتم، زمانيكه از بگرام ميگذشتم لحظه يي احساس كردم كه صداي گنگي را مي شنوم كه شبيه الله الله است. شايد صدايي از بهشت بود، شايد صدايي از جهنم. ولي بسيار شبيه صداي دلاور بود. مردي كه صدايش پس از مرگش شنيده شد. شايد همه ي اينها توهمات ذهن من باشند. يك منتقد آمريكايي درباره ي «تاكسي به سوي تاريكي» نوشته است:«با ديدن اين فلم، احساس ميكني كه زخمي در قلبت ايجاد شده است كه از آن خون حقيقت جاري است». اين زخم در قلب من ايجاد شده است و آزارم ميدهد. چه زمان اين زخم مداوا خواهد شد؟ نظاميان آمريكايي اعلام كرده اند كه تا هنوز 36 نفر ديگر در بگرام «خود كشي» كرده اند. البته اين آمار از دو سال پيش است.

منبع: هشت صبح، شماره ي 319، 3 سرطان، 1387

www.asriran.com

در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد...

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب dr_mehdi57 تشکر کرده اند:
shola, arashtabaie, Ruozbeh, Reza6662, Mahdi1944, ali2914, كيارش, Mahdi Mahdavi, hamed_713

Rookie Poster

Rookie Poster



no avatar
پست ها

44

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 4 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 4 مرداد 1388 08:08

آرشيو سپاس: 103 مرتبه در 25 پست

Re: مردی که با تاکسی به بهشت رفت (روايت تکان دهنده يک سايت افغان

توسط chahzool » سه شنبه 6 بهمن 1388 17:07

متاسفم براي كساني كه مي گويند كاش آمريكا به ايران حمله كند كه ما آزاد بشيم.....بله دوستان آزادي آمريكايي يعني اين....

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب chahzool تشکر کرده اند:
1373, كيارش

Major II

Major II



نماد کاربر
پست ها

458

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 28 مهر 1388 19:03

آرشيو سپاس: 1648 مرتبه در 363 پست

Re: مردی که با تاکسی به بهشت رفت (روايت تکان دهنده يک سايت افغان

توسط iran12345 » سه شنبه 6 بهمن 1388 18:09

امیدوارم یک روز هم سربازان ایرانی زانوهای نظامیان آمریکایی رو خورد و خمیر کنند.
چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد  
همه روی یکسر، به جنگ آوریم جهان بر بداندیش تنگ آوریم
همه سر به سر تن به کشتن دهیم به از آنکه کشور به دشمن دهیم
اگر کُشت خواهد تو را روزگار، چه نیکو تر از مرگ در کارزار

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب iran12345 تشکر کرده اند:
كيارش


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 3 مهمان