در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Fast Poster

Fast Poster



نماد کاربر
پست ها

237

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 2 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 4 شهریور 1385 10:39

آرشيو سپاس: 93 مرتبه در 30 پست

سه زن،سينما و من

توسط padeshah » سه شنبه 7 آبان 1387 15:21

چند وقتي است كه كار و زندگي و دانشگاه و درس و مشق گذاشتم كنار آمدم تو شهر ابا و اجدادي كنج غزلت اختيار كردم و به ندرت از خانه خارج مي شم . ديروز مامان و مادر بزرگم رسوندم بازار برگشتني از جلوي تنها سينماي شهرمون رد شدم ديدم فيلم سه زن منيژه حكمت رو پرده است تصميم گرفتم پس از سالها تو شهرمون برم سينما!!!
ماشين يه جاي پارك كردم  رفتم بليط بخرم ديدم كسي پشت باجه نيست مردي كه دم ورودي استاده بود با سر اشاره كرد كه برم پيشش وقتي رسيدم پيشش فهميدم بايد پول را به او بدهم 2000 تومن بهش دادم 1500 تومن پس داد از قيمت خوشحال شدم رفتم سمت سالن سالن تاريك بود يه نگاه كردم كسي رو نديدم خوشحالتر شدم چون من موقع فيلم ديدن عادت هاي خاصي دارم كه دوست دارم راحت باشم داشتم سالن رو برنداز مي كردم تا يه جاي مناسب پيدا كنم كه بتونم به فيلم مسلط باشم كه با صداي " هاي هو هرهر و كركر " چهار تا دختر فهميدم نه خير تنهاي تنها هم نيستم چه كار مي شد كرد سينما مال بابام كه نبود از شوخي هاي كه با هم مي كردن و مسخره كردن من وصداي هرهر و كركرشون حدس زدم بايد دانشجو باشند (خدا پدر جاسپي رو ) پيش خودم گفتم باز جاي خوشحالي داره كه دانشجويان ما اونم از نوع دانشگاه آزادي آمدن فيلم سه زن !!!
جاي بسي اميدواري است بگذريم
بالاخره با رعايت نكات ايمني و فاصله كافي از اون چهار مين انفجاري مستقر شدم با سفيد و سياه شدن پرده سينما متوجه شدم يه پسرديگه هم تو رديف سوم نشسته ( خيلي دور از ما) يه تكاني به خودم دادم توي صندلي فرو رفتم هنوز تيزر هاي تبليغاتي تموم نشده بود كه چهار تا سرباز كه معلوم شد از رفقاي اون پسره هستند به حالت قدم رو از راهرو وسط رد شدن اولين پالس روي اعصاب من داشتم قضيه رو با يه لبخند فيصله ميدادم كه آخرين سرباز با متلك يكي از دخترا ميخكوب شد . من : خدايا نه  سربازه رفت جلوي دخترا ايستاد و تا يه 5 دقيقه اي به اصطلاح لاس ميزد  سه دقيقه ي اول فيلم  پريد تازه يه 10 دقيقه اي بود كه متمركز روي فيلم بودم كه موبايل يكي از دخترا زنگ خورد  آهنگشم پيشي بيا منو بخور!!!!!!!!!!!
حالا نمي خوام بگم كه تا موبايلشو پيدا كرد 5 دقيقه فيلم تلف شد اما بعدش : الو سلام حامد خوبي  يه هو با صداي شبيه فرياد مگه نگفتم ديگه به من زنگ نزن كثا.. بي ...  شانس آوردم كه متصدي آمد تو سالن گوشيشو قطع  كرد  با رفتن متصدي حالا ديگه نوبت سربازا بود كه به خيال خودشون بله  آقا هي ميرفتن پيش اين دخترا هي ميرفتن بيرون مشورت ميكردن مي خنديدند و روي هم آب مي ريختند و داستاني داشتند تا كه يكي از دخترا با سرباز رو بروش دعواش شد و داستان نا تمام موند سكوت حاصل از اين جدايي فرصتي شد براي فيلم ديدن 40 دقيقه بعد يكي از دخترا بلند شد گفت اه اين چه فيلمي مثل فحش خواهر مادر مي مونه قيافه من از تعجب :-O   نه پسر جوني نه عشقي نه تصادفي نه كشت كشتاري قيافه من از تعجب :shock:   دوباره موبايل الو سلام مامان تويي كجايي دم در خوب بيا تو نه الان خودم ميام بيرون چند دقيقه بعد دختره با مادر و خواهر كوچكترش آمدن تو از حرفاشون فهميدم كه نه دانشجو هستند نه مسافرچهارتا دختر دبيرستاني هستند كه با هم آمدن سينما فيلم تموم شد و من هيچي از فيلم نفهميدم آقا دوباره نشستم تا يه بار ديگه فيلم ببينم كه متصدي آمد بهم گفت آقا فيلم تموم شد گفتم ميدونم اما مي خوام يه بار ديگه نگاه كنم هنگ كرد درست مثل چوپان بي سوادي كه معادلات كوانتوم بذاري  جلوش
-     يعني چي مي خوام دوباره نگاه كنم مي گم فيلم تموم شد
-     -مي دونم آقا اما اينا سرو صدا مي كردند من هيچي نقهميدم بايد دوباره نگاه كنم
-     -من نمي دونم اين چيزا به من ربطي نداره بايد با مدير صحبت كني
- قيافه من :-O  مديييير چرا ؟؟؟ حالا مدير كجاست
- بايد بري صبح بياي
- ول كن جون مادرت اصلا دوباره بليط مي خرم  
خلاصه دوباره بيلط خريدم شد همون 1000 تومن به درك  لااقل فيلم درست مي بينم  رفتم نشستم چون سانس آخر بود همش خانواده آمده بود و شكر خدا سرشون گرم كار خودشون بود فقط هر گاهي صداي جيغ بچه مي يومد كه در مقايسه با اوضاع سانس قبلي بهشت بود
اما فيلم ................................................... تموم شد
بازم هيچي نفهميدم نيكي كريمي كه كارشناس فرش بود از اول فيلم تا آخر فيلم هي ميدويد اينطرف اون طرف يه بار يه قاليچه از دست يه عتيقه خر نجات داد وسط همين ماجرا مامانشم كه دچار فراموشي شده بود و قرار بود ببرتش دكتر رو گم مي كنه اونم با قاليچه دخترشم كه از اول فيلم زده بود بيرون و ................
آخرشم مي ره پيش يه آدم به اصطلاح متفاوت با بازي رضا كيان كه نقاشه و كلكسيون فرش داره و خلاصه منور الفكر چند تا ديالوگ نامفهوم يعني فلسفي و عمق گرا بينشون ردبدل مي شه آخرشم پيشنهاد مي كنه بره تو آپارتمان اون بخوابه و به خودش برسه البته اون نمي ياد  غذاي درست حسابي بخوره  خواب كافي  شايد كه ريشه همه مشكلات خانم بي توجهي به خودشه چرا كه اون به تنهاي نمي تونه دنيا رو اصلاح كنه و از اين حرفا خلاصه كه من با اين همه ادعا هيچي نفهميدم حالا هم مي خوام دوباره برم يه سر ديگه بينم شايد فرجي بشه

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 3 مهمان