در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ جهان به بحث بپردازيد
Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

934

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 16 آبان 1387 20:28

آرشيو سپاس: 3546 مرتبه در 797 پست

سیری در تاریخ بنی اسرائیل(1)

توسط Mardaviz » دوشنبه 30 دی 1387 18:52

سيري در تاريخ و انديشه سياسي يهود

قسمت اول
نویسنده:عبدالله شهبازی





خاستگاه آرامی

يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفي مي‌دانند که در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد در جنوب بين‌النهرين سکني داشتند و سپس به سرزمين کنعان مهاجرت کردند. نسل‏هاي بعد به مصر کوچيدند. در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگي مشقت‌باري يافتند. در حوالي سال 1350 پيش از ميلاد، موسي (ع) دين خود را اعلام کرد که برخلاف اديان بين‌النهرين و مصر و کنعان بر بنياد پرستش خداي يگانه استوار بود؛ و در مهاجرتي معروف ايشان را به سرزمين کنعان انتقال داد. بطور کامل در کنعان استقرار يافتند، و در سال‏هاي پاياني هزاره دوم پيش از ميلاد نخستين دولت خويش را در اين منطقه به پا کردند.

درباره طوايف فوق در دوران اقامت‌شان در بين‌النهرين اطلاع زيادي در دست نيست. مي‌دانيم که از شاخه‌هاي آرامي‌زبان قوم سامي بودند و يک واحد مستقل قومي يا زباني به ‏شمار نمي‌رفتند؛ در آغاز "عبراني" ناميده مي‌شدند و سپس "بني‌اسرائيل". تنها از دوران تبعيد گروهي از بزرگان‌شان در بابل (598- 539 پيش از ميلاد) به "يهودي" شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا بودند.

کهن‌ترين کتيبه‌اي که نام بني‌اسرائيل در آن مندرج است به مرنپتح، فرعون مصر (1224- 214 پيش از ميلاد)، تعلق دارد. او در پنجمين سال سلطنتش به سرزمين کنعان تاخت و در کتيبه خود چنين نوشت:

شاهان مغلوب شدند و گفتند سلام...

تحنو ويران شد

سرزمين هتي‌ها آرام گرفت

کنعان به يغما رفت، و شر بر سر آن فرو ريخت...

اسرائيل غمگين شد...

فلسطين بيوه‌زني براي مصر شد

همه سرزمين‏ها متحد شدند و آرامش بر همه حکمفرما شد

هر که آشوبگر بود در بند مرنپتح شاه درآمد.





«کتيبه مرنپتح معروف به «کتيبه اسرائيل» کهن‌ترين کتيبه، و تنها کتيبه مصري، که نام «‌اسرائيل» در آن مندرج است،به دست آمده در سال 1896،اکنون در موزه قاهره میباشد.»



طبق روايات عهد عتيق، نوح (که با زيوسودرا،در اساطير سومري و اوتناپيشتيم،در اساطير بابلي انطباق دارد) داراي سه پسر بود که پس از "توفان" نسل انسان‏ها از تبار ايشان پديد شد:

سام، پسر اول، نياي اقوام آرامي، آشوري، عبراني، قبايل شمالي عرب و عيلامي است.

پسر دوم، يافث، نياي اقوام شمال درياي سياه و قفقاز، ماد، ايوني‌و قبرس است.

سومين پسر، به ‏نام حام، مورد نفرين پدر قرار گرفت و مقدر شد که نسل او هماره مقهور تبار برادران ديگر باشد. حام در مصر مأوا گرفت؛ سه پسر او نياي مردم سواحل جنوبي درياي سرخ و يمن، مصر، ليبي و مراکش‌اند؛ و کوچکترين پسر، به نام کنعان، نياي سکنه کهن شرق درياي مديترانه (فنيقي‏ها).

در جهان اسلام، اين تقسيم‌بندي در برخي موارد متفاوت شد. براي نمونه، در سده ششم هجري/ دوازدهم ميلادي، ابوالفضل ميبدي گروه‌بندي نژادي فوق را چنين مي‌ديد: يافث «پدر ترک و خزر و صقلاب و تاريس و منسک و کماري و صين و ساير سکنه شرقي است». «حام پدر سياهان است؛ سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و کنعان». و از پنج پسر سام بقيه سکنه زمين پديد شدند: ارم پدر عاد و ثمود، عالم پدر خراسان، يفر پدر روم، اسود پدر فارس، و ارفخشد نياي اعراب است.

چنانکه مي‌بينيم، در تقسيم‌بندي ميبدي، ايرانيان و اعراب خويشاوند و از تبار سام‌به ‏شمار رفته‌اند.[البته لازم به یاداوری میباشد که روشی را که مورخین عرب و ایرانی در تالیف تواریخ خود به کار میبرده اند عبارت بود از روش سین کرتیسمsynchretism و سین کرونیسم synchronism یعنی :«آمیختن اشخاص تاریخی دوره باستان با قهرمانان ملی افسانه ای » - مرداویز]
تقسيم‌بندي عهد عتيق در بسیاری موارد فاقد پايه‌هاي نژادشناختي و زبان‌شناختي است. براي نمونه، کنعاني‏ها (فنيقي‏ها)، در کنار مصري‌ها، از اقوام حامي به‏ شمار رفته‌اند حال آنکه از نظر زبان‌و فرهنگ به عبراني‏ها نزديک‌ترند تا به مصري‌ها. عيلامي‌ها، شايد به دليل همجواري با آشوري‏ها، سامي شناخته شده‌اند؛ که امروزه آنان را چنين نمي‌شناسند.[در صورتی که عیلامی ها از اقوام قفقازی و مصری ها حامی «آفراسیایی» هستند – مرداویز]
در تاريخنگاري يهود پيوندهاي آرامي بني‌اسرائيل مورد توجه قرار نمي‌گيرد و در تقسيم‌بندي قومي عهد عتيق نيز، چنانکه ديديم، آرامي‌ها و عبراني‏ها دو شاخه‌متمايز عنوان شده‌اند؛ عبراني‏ها از تبار ارفخشد سومين پسر سام‌اند و آرامي‌ها از تبار آرام کوچکترين پسر سام. معهذا، در بررسي دقيق‌تر خاستگاه آرامي قبايل بني‌اسرائيل و تأثير عميق فرهنگ و سنن آرامي بر آنان، حتي تا سده‌هاي متمادي پس از مهاجرت‌شان به سرزمين کنعان، آشکار است.

موطن اوليه آرامي‌ها نواحي شمال شرقي شبه جزيره عربستان است؛ سرزميني که در هزاره سوم پيش از ميلاد دولت‌هاي سومر و اکد در آن پديد شد و شهر تاريخي اور، زادگاه ابراهيم، در آن قرار داشت.


اور شهري است در منتهي‌اليه جنوبي رود فرات و شمال شرقي شبه جزيره عربستان؛ که در نيمه هزاره سوم پيش از ميلاد در کناره فرات و حاشيه خليج فارس واقع بود و جنوبي‌ترين شهر سومر به‏ شمار مي‌رفت. خرابه‌هاي اور موجود است؛ در 350 کيلومتري جنوب شرقي بغداد قرار دارد و امروزه، به علت دگرگوني‌هاي جغرافيايي، فاصله آن با ساحل خليج فارس 255 کيلومتر است. اين خرابه‌ها از سال 1853 م. بارها و بارها مورد کاوش‌هاي جدي باستان‌شناسان قرار گرفته است. اين کاوش‌ها نشان مي‌دهد که شهر فوق از نيمه اول هزاره سوم پيش از ميلاد در اوج رونق و شکوه خود قرار داشت و کانون گسترش اقتدار پادشاهان سومر بود.

در حوالي سال 2360 پيش از ميلاد، در زمان سارگون اول (شروم کين)، در قلمرو دولت اکد قرار گرفت که نخستين دولت سامي به ‏شمار مي‌رود. از اواخر هزاره سوم، اين شهر به مرکز پادشاهان اور (2060-1950 پيش از ميلاد) بدل شد که دامنه حکمراني‌شان سراسر جنوب بين‌النهرين و بخش‌هايي از سرزمين عيلام (خوزستان) را فرامي‌گرفت. باستان‌شناسان تخمين مي‌زنند که در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد در شهر اور بيش از پانصد هزار نفر سکونت داشتند. در اين زمان، اور کانون اصلي پرستش خداي ماه در منطقه بود. خرابه‌هاي معبد عظيم اور، که قدمت آن به حدود سال 2500 پيش از ميلاد مي‌رسد، بيانگر اهميت و مرکزيت ديني اين شهر در دوران فوق است. در اوايل هزاره دوم، دولت اور در زير فشار عيلامي‌ها از شمال شرقي و قبايل کوچ‌نشين سامي آموري[1] از غرب (سوريه) فروپاشيد و از اين پس شهر اور در قلمرو دولت- ‌‌شهرهاي آموريان قرار گرفت. دو سده نخستين هزاره دوم پيش از ميلاد، دوران رقابت و ستيز ميان دولت- ‌شهرهاي آموري است تا سرانجام در سال 1792 يا 1728 حمورابي به قدرت رسيد و امپراتوري مقتدر بابل را پديد ساخت.[1:عمور در زبان اکدی به معنای مغرب بوده است و منظور از عموریها ،سامیهای مغرب هستند.سامیهای مشرق عبارتند از :اکدیها و آشوری ها و اعراب بوده اند و سامیهای فلسطینی[ساکن در فلسطین] و سوریه و قبایل کنعانی و آرامی و اسلاف فنیقیان را سامی غربی میخوانده اند – مرداویز]


در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد، درست در زماني که دولت- ‌شهرهاي آموري در حال فروپاشي بود و از درون آن امپراتوري بابل سربرمي‌کشيد، گروه‌هاي جمعيتي سامي، که آنان را به ‏نام قبايل آرامي مي‌شناسيم، به شمال و غرب مهاجرت کردند و در سرزمين سوريه و مناطق شمالي رود فرات مأوا گرفتند. در اکتشافات شهر باستاني مري، از دولت‌‌شهرهاي آموري در جنوب بين‌النهرين، قريب به 20 هزار سند ارزشمند تاريخي به دست آمده است که به بايگاني دربار اين شهر کهن آموري تعلق دارد. در اين اسناد، که قدمت آن به حوالي سال 1850 پيش از ميلاد مي‌رسد، از سرزمين شمالي رود فرات با نام آرام- نهريم ياد شده است. اين اسناد تشابه فرهنگ و زبان مردم آن زمان شهر مري را با عبراني‏هاي نخستين نشان مي‌دهد.





در برخي از روايات عهد عتيق، خاندان ابراهيم گاه خود را آرامي مي‌شمرند؛ و حتي يعقوب، بنيانگذار بني‌اسرائيل، ابراهيم، نياي خويش، را «آرامي آواره» مي‌خواند:

«پس تو به حضور يهوه، خداي خود، اقرار کرده بگو پدر من آرامي آواره‌اي بود. و با عددي قليل به مصر فرود شده در آنجا غربت پذيرفت. و در آنجا امتي بزرگ و عظيم و کثير شد.»

به علاوه، خاندان ابراهيم با آرامي‌ها خويشاوند نزديک‌اند. برادر ابراهيم، به ‏نام ناحور، پدر بزرگ فردي به‏ نام آرام است؛ اسحاق، پسر ابراهيم، از آرامي‌ها زن مي‌گيرد و همسر اول يعقوب نيز آرامي است. نام منطقه آرام- نهريم، که در اسناد شهر مري به دست آمده، با نام خاندان ناحور- آرام منطبق است.

در حوالي نيمه هزاره دوم پيش از ميلاد، آرامي‌ها در سرزمين‏هاي سوريه، بين‌النهرين، آشور و بابل استقرار داشتند. در "طومار جنگ"، که در اکتشافات مهم سال 1947 در غارهاي کناره درياي مرده (بحرالميت) به دست آمد، مأواي آرامي‌ها در «ماوراء فرات» ذکر شده است. از زمان کتيبه‌هاي تيگلت‌پيلسر اول، شاه آشور (1116-1076 پيش از ميلاد)، داده‌هاي باستان‌شناسي درباره آرامي‌ها غني است. تيگلت‌پيلسر مي‌گويد در چهارمين سال سلطنتش آرامي‌ها را شکست داد و شش دهکده آنان را در جنوب شرقي فرات تصرف کرد. از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد، آرامي‌ها دولت‌هاي مستقل خود را در سرزمين سوريه و بين‌النهرين به پا کردند. در روايات عهد عتيق از اين دولت‌هاي آرامي به کرات نام برده شده است.

آرامي‌ها فرهنگ و خطي پيشرفته داشتند که نقشي مهم در تطور زبان و فرهنگ بشري ايفا کرد. در سده‌هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد، زبان و خط آرامي رايج‌ترين زبان و خط در غرب قاره آسيا بود. برخي پژوهشگران برآنند که حتي خط برهمي در هند نيز، که در حوالي سال 600 پيش از ميلاد پديد شد، به شکلي آشکار متأثر از خط آرامي است.[بنده در نوشتار الفبا در ایران میانه به تفصیل درباره خط و زبان آرامی توضیح داده ام – مرداویز]
در تقسيم‌بندي‌هاي جديد زبان‌شناسي، زبان آرامي را شاخه شمالي زبان‌هاي سامي، عربي را شاخه جنوبي، و زبان‌هاي عبري و فنيقي (کنعاني) را شاخه غربي آن مي‌دانند. جايگاه زبان و به تبع آن فرهنگ آرامي بسيار بيش از اين است و درواقع بايد آن را "مادر" زبان‌هاي عربي و عبري به‏ شمار آورد. توجه کنيم که از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد تا سده پنجم ميلادي، زبان آرامي در شبه جزيره عربستان رواج کامل داشت و زبان تجاري و ديپلماتيک سراسر منطقه‌مهمي به ‏شمار مي‌رفت که از شرق مديترانه تا بين‌النهرين و جنوب شبه جزيره عربستان گسترده است و کانون اصلي تمدن جهاني در آن عصر بود. يهوديان نيز تا پيش از بازگشت از "تبعيد بابل"، يعني قريب به 1300 سال پس از استقرار در سرزمين کنعان، به زبان آرامي تکلم مي‌کردند. تأثير فرهنگ آرامي بر بني‌اسرائيل فراتر از زبان است. در انقلاب ايلياء نبي عليه اشرافيت بني‌اسرائيل، چنانکه خواهيم ديد، آرامي‌ها، به ‏ويژه طايفه رکابي، در تاريخ بني‌اسرائيل جايگاهي تعيين‌کننده مي‌يابند؛ و اينانند که سنن يکتاپرستي موسوي را، در قبال تهاجم بعل‌پرستي فنيقي، در ميان بني‌اسرائيل احياء مي‌کنند.



از زمان استيلاي امپراتوري آشور بر دولت‌آرامي سوريه (732 پيش از ميلاد) زبان و خط آرامي به زبان و خط تجاري و ديپلماتيک دولت آشور بدل شد و پس از تصرف بابل به دست هخامنشيان (539 پيش از ميلاد) به زبان و خط رسمي دولت هخامنشي نيز بدل گرديد. راز غلبه سريع زبان و خط عربي در ايران دوران اسلامي را بايد در اين پيشينه طولاني جست.



مهاجرت ابراهيم و ظهور بني‌اسرائيل

ابراهيم از تبار سام بود و در حوالي سال 1900 پيش از ميلاد در شهر اور به دنيا آمد. او از اور به حران، شهري در شمال شرقي فرات و در کناره راه تجاري بين‌النهرين به مديترانه، مهاجرت کرد و سپس راهي کنعان شد. در کنعان نخستين پسر او، از همسر دومش هاجر، به دنيا آمد و او را اسماعيل نام نهاد.



طبق اسطوره‌هاي يهودي، پيش از تولد اسماعيل، فرشته‌اي بر ابراهيم ظاهر شد و خبر داد که اين فرزند «مردي وحشي خواهد بود» و با همگان در ستيز دائم؛ و از او «دوازده رئيس» و«امتي عظيم» پديد خواهد شد. راويان عهد عتيق آشکارا نفرتي شگرف از اسماعيل بروز مي‌دهند. براي نمونه، درگذشت اسماعيل چنين بيان شده است:«و مدت زندگاني اسماعيل صد و سي و هفت سال بود؛ که جان را سپرده بمرد و به قوم خود ملحق گشت.»


عجيب است که در عهد عتيق هيچ اشاره صريحي به نام اين «امت عظيم» وجود ندارد؛ ولي اشارات پراکنده به اسباط دوازده‌گانه اسماعيل، که داراي رمه‌هاي بزرگ شتر و گوسفندند و در همسايگي شرقي بني‌اسرائيل مي‌زيند، ترديدي باقي نمي‌گذارد که منظور اعراب است. براي نمونه، "خداي اسرائيل" به قوم "برگزيده" خود چنين وعده‌مي‌دهد:

«توانگري دريا به سوي تو گردانيده خواهد شد و دولت امت‌ها نزد تو خواهد آمد... جميع گله‌هاي قيدار نزد تو جمع خواهند شد و قوچ‌هاي نبايوط تو را خدمت خواهند نمود.»



نبايوط (نبط) و قيدار دو تن از اسباط دوازده‌گانه اسماعيل‌اند. اشاره خصمانه عهد عتيق به سرشت و سرنوشت اسماعيل و نفرت از او و اسباط او روشن مي‌کند که متن کنوني عهد عتيق در زماني مورد جرح و تعديل قرار گرفته که اعراب دشمن جدي يهوديان به ‏شمار مي‌رفته‌اند؛ و اين تنها در دوران اسلامي است. توجه کنيم که متن کنوني عهد عتيق بر مبناي نسخي نشر يافته که قدمت کهن‌ترين آنها تنها به سده‌هاي نهم و دهم ميلادي/ سوم و چهارم هجري مي‌رسد.

اين امر کاملا معقول و محتمل است. يک نمونه آشکار از دستکاري‌در روايات عهد عتيق را در داستان مهاجرت ابراهيم از شهر اور مي‌توان ديد. در سفر پيدايش آمده است: «پس تارح پسر خود ابرام... را برداشته با ايشان از اور کلدانيان بيرون شدند...» انتساب شهر اور به کلداني‌ها نشان مي‌دهد که متن فوق در دوراني متأخر بر زمان کلداني‌ها دستکاري شده است.

قبايل کوچ‌نشين و سامي‌نژاد کلداني قومي جديدند که در سده‌هاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد پديد شدند. آنان در شبه جزيره عربستان مي‌زيستند و با امپراتوري آشور در ستيز بودند. کهن‌ترين اشاره به نام آنها در کتيبه‌هاي آشورنصيرپال دوم (884-859) است. کلداني‌ها در سال 623 پيش از ميلاد، به رهبري نبوپولاسر، شهر اور را اشغال کردند و دولت خود را بنيان نهادند. شاهان کلداني بابل، نبوپولاسر و پسرش نبوکدنصر (بخت‌النصر)، متحدين دولت‌هاي ايراني عيلام و ماد بودند. چنانکه مي‌بينيم، عهد عتيق شهر اور را در زمان ابراهيم، قريب به 1300 سال پيش از سلطه کلداني‌ها بر آن، «اور کلداني» خوانده است.

طبق اسطوره‌هاي عرب، اسماعيل در سرزمين عربستان به دنيا آمد و پسران او نياي قبايل دوازده‌گانه شمالي عرب‌اند. در اين روايت نيز نابت (نبط) فرزند نخست است و نام ساير اسباط با روايت عهد عتيق انطباق دارد. به ‏گفته ابن‌هشام، «عرب جمله از نسل اسماعيل‌اند يا از نسل قحطان.» و قحطان بن عابر نيز، که نياي مردم يمن شناخته مي‌شود، از تبار سام است.[البته برخی از مورخین امروزی بر این عقیده اند که تبعید هاجر و اسماعیل به بیابانهای عربستان[یعنی مکه امروزی] با واقعیت وفق نمیدهد.بلکه ابراهیم آنها را در بیابانهای بئرشبع ساکن ساخت – مرداویز]


بايد افزود که نام شش قبيله از قبايل دوازده‌گانه عرب (نابط، قيدار، ادبيل، حدد،دومه، مسا و تيما) در کتيبه‌هاي آشوري و کتيبه‌هاي به دست آمده در شمال عربستان مندرج است. بدينسان، قدمت اسطوره‌هاي ديني و قومي عرب بسيار کهن، و مستقل از اسطوره‌هاي يهودي، جلوه‌گر مي‌شود و هيچ دليل علمي وجود ندارد که منابع يهودي را نخستين يا تنها منبع شناخت اساطيري و تاريخي اعراب بدانيم. به عکس، تأثير قبايل عرب (اسماعيلي) را در تاريخ کهن بني‌اسرائيل کاملا مي‌توان، حتي در متن کنوني عهد عتيق، رديابي کرد.




خاندان شاهان آرامي دمشق، که در تحولات دروني قبايل بني‌اسرائيل نقش جدي و گاه تعيين‌کننده دارد، بن‌حدد ناميده مي‌شود. اين نام به معناي انتساب تبار آنان به فردي به ‏نام "حدد" است. خاندان شاهان بني‌حدد در دمشق شخصيت‌هايي واقعي، نه اسطوره‌اي، هستند و در کاوش‌هاي باستان‌شناسي نقش سنگي بن‌حدد به دست آمده است، و درکتيبه‌هاي آشوري نيز نام خاندان حدد مندرج است. از اين خاندان سه تن با نام "بن‌حدد" در دمشق به حکومت رسيدند. بن‌حدد اول با دولت‌هاي بني‌اسرائيل رابطه دوستانه داشت ولي سرانجام با تحريک يهوديان به سرزمين اسباط ده‌گانه شمالي تاخت. بن‌حدد دوم رهبري اتحاد دوازده دولت سوريه و شرق مديترانه، از جمله اعراب و افرائيم و فنيقي‏ها، را عليه شلمنصر سوم، امپراتور آشور، به دست داشت و در سال 853 پيش از ميلاد جنگي بزرگ را عليه آشوري‏ها اداره کرد و آنان را عقب راند. بن‌حدد سوم (پسر حزائيل) مغلوب آشوري‏ها شد و به خراجگزار آنان بدل گرديد. سرانجام، در سال 732 پيش از ميلاد با توطئه آحاز، شاه يهوديان، امپراتوري آشور به استقلال دولت سوريه، که سياست مقابله با سلطه آشور را آغاز کرده بود، پايان داد.

به گمان ما، پيوند نام نبط با تاريخ کهن بني‌اسرائيل نيز از اهميت جدي برخوردار است.

در عهد عتيق نام "نبط" در دو مورد جايگاه ويژه دارد و در هر دو مورد با دو عصيان بزرگ براي احياء يکتاپرستي موسوي و عليه بت‌پرستي فنيقي پيوند مي‌خورد. اگر براي اين نام مفهومي نمادين قايل شويم، که در اسطوره‌شناسي جديد چنين تأويل‌هايي رايج است، و توجه کنيم که در اساطير عرب نيز پسر بزرگ اسماعيل و نياي پيامبر اسلام (ص) "نبط" (نابت) نام دارد، اين مفهوم نمادين اهميت جدي مي‌يابد.

يربعام بن نبط، که رئيس خاندان يوسف انگاشته مي‌شود، رهبر شورش قبايل ده‌گانه شمالي بني‌اسرائيل عليه اشرافيت قبيله يهودا و احياء بت‌پرستي فنيقي در سرزمين آنان و بنيانگذار دولت افرائيم است[2]. توجه کنيم که اين شورش با هدايت پيامبري به ‏نام اخياء شيلوني آغاز شد. اخيا اهل شيلو است و در دوران پيري خود در اين شهر مي‌زيست. شيلو شهري است در کنار دهکده وادي موسي در اردن امروز (150 کيلومتري جنوب شرقي بيت‌المقدس). اين منطقه، که از گذشته‌هاي بسيار دور مأواي مردمي بومي بود، در سده نهم پيش از ميلاد به تصرف دولت يهود درآمد. در سده چهارم پيش از ميلاد سکنه شيلو را با نام اعراب نبطي مي‌شناسيم. در اوايل سده سوم آنان دولت بزرگي را بنياد نهادند که شيلو پايتخت آن بود. اين شهر، که خرابه‌هاي باستاني آن امروزه با نام يوناني پترا شهرت دارد (به معني شهر سنگي)، از مراکز مهم تجاري جهان آن عصر به ‏شمار مي‌رفت و در قلب شاهراه تجاري هند و مديترانه جاي داشت.[2:لازم به توضیح است بسیاری از علاقه مندان به تاریخ هنوز بین بنی اسرائیل و یهود تفاوتی قائل نیستند و یا اطلاعی از آن ندارند،در صورتی دو دولت جداگانه و رقیب جدی هم بوده اند ،حتی قران کریم نیز بین این دو تفاوت قائل شده است.نویسنده این مقاله [عبدالله شهبازی] به خوبی این موارد را به تفصیل شرح میدهد – مرداویز]
مورد ديگر از حضور مفهوم نبط در اساطير بني‌اسرائيل، تجاوزايزابل، ملکه فنيقي بني‌اسرائيل، به املاک فردي به ‏نام نبط (نابوت) است و قتل او. اين ماجرا در انقلاب ايلياء نبي و سقوط اشرافيت بني‌اسرائيل و انهدام نهايي بت‌پرستي فنيقي در سرزمين اسباط ده‌گانه شمالي (مملکت افرائيم) جايگاه مرکزي دارد.

طبق اساطير يهودي، پس از اسماعيل، از سارا همسر نخست ابراهيم، اسحاق به دنيا آمد. اين پسر، برخلاف اسماعيل، دردانه و برگزيده "خداي اسرائيل" است: «عهد خود را با وي استوار خواهم داشت تا با ذريت او، بعد از او، عهد ابدي باشد.» اسحاق در "سرزمين موعود" (کنعان) به دنيا آمد و در اين سرزمين درگذشت. پسر کوچک اسحاق به نام يعقوب سومين "آباء بني‌اسرائيل"، پس از ابراهيم و اسحاق، است و بنيانگذار قوم بني‌اسرائيل.



"اسرائيل" لقبي است که مَلِک حامل وحي از سوي خداوند به يعقوب داد و به او وعده داد که از تبار وي ملتي فراخواهد روئيد. از آن پس، يعقوب خداي خود را "ال الوه اسرائيل" (خدا، خداي اسرائيل) مي‌نامد و در عهد عتيق قبايل عبراني با نام‌هاي "بني‌اسرائيل"، "قبايل اسرائيل"، "ملت اسرائيل" و "خاندان اسرائيل" خوانده مي‌شوند.

دوازده پسر يعقوب قبايل دوازده‌گانه بني‌اسرائيل، يا "اسباط دوازده‌گانه اسرائيل"، را بنيان نهادند. اين قبايل عبارتند از: روبين (روبن)، شمعون (سيمئون)، لاوي (لوي)، يهودا (جودا)، يساکار (يشحر، يساخر)، زبولون (زبلون، زيالون)، دان (دون)، نفتالي (نفتائيل)، جاد، اشير (اشير، اشر، اسر)، مناسه (منسي)، افرائيم و بنيامين (ابن‌يامين، بنجامين). مناسه و افرائيم پسران يوسف يازدهمين و محبوب‌ترين پسر يعقوب‌‌اند و دو نيمه قبيله منسوب به آنان همان قبيله يوسف است.

اين ادعا که اعضاي قبايل ‌اسرائيل همه از تبار فرزندان يعقوب‌اند پذيرفتني نيست. معقول اين است که طبق سنن جوامع قبيله‌اي فرزندان يعقوب هر يک رياست طايفه‌اي را به دست داشتند و هر طايفه به ‏نام رئيس خود شهرت يافت.

قوم يهود به يهودا، چهارمين پسر يعقوب، منتسب است. در پايان زندگي يعقوب، يهودا رياست بزرگترين و پرجمعيت‌ترين طايفه بني‌اسرائيل را به دست داشت و از آن پس قبيله او مهم‌ترين قدرت سياسي بني‌اسرائيل به‏ شمار مي‌رفت. دراسطوره‌هاي يهودي، که نقش مهمي در تکوين فرهنگ و روانشناسي قومي يهوديان داشته است، يهودا زيرک‌ترين و برجسته‌ترين برادران رقيب يوسف است و شخصيت او الگويي مقبول به‏ شمار مي‌رود.



در اين نمادهاي اسطوره‌اي، نخستين بار با شخصيت يهودا به سان پيرمردي هرزه آشنا مي‌شويم که نادانسته با عروس خويش، تامار، به گمان آنکه فاحشه است، مي‌آميزد و در ازاي آن «مُهر و زنار و عصاي خود» را به گرو مي‌دهد. حاصل اين پيوند دو پسر (فارص و زارح) است که نياکان دو طايفه از قبيله يهودند. [در شجره نامه ای که انجیل از حضرت عیسی[ع] آورده حضرت عیسی از نسل یکی از همین دو پسر یهودا و تامار شناخته میشود :«...و ابراهیم اسحاق را آورد و اسحاق یعقوب را و یعقوب یهودا و برادران او را و یهودا فارص و زارح را از تامار آورد و فارص حصرون را و ... ویسا داود پادشاه را و داود سلیمان را ... و ایلعازر متان را و متان یعقوب یوسف شوهر مریم را که عیسی [ع] مسمی به مسیح از او متولد شد.« انجیل متی.باب اول.16-1 » - مرداویز ]تدوين‌کنندگان يهودي سفر پيدايش، از زبان يعقوب پيامبر، براي يهودا رسالت فرمانروايي بر بني‌اسرائيل و جهانيان را وعده مي‌دهند:

«اي يهودا... دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت ترا تعظيم خواهند کرد... عصا از يهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروايي از ميان پاي‌هاي وي تا که "شيلو" بيايد. و مر او را اطاعت امت‌ها خواهد بود.»

اين همان عصا‌يي است که يهودا پيشتر به گرو داده بود!



يهودا نماد دوروئي و خدعه در ميان پسران يعقوب است. از سويي، در ماجراي توطئه برادران عليه جان يوسف نقش اصلي را به دست دارد و از سوي ديگر در نزد يعقوب ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او جلوه مي‌دهد. او با اين خدعه سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواي قوم بني‌اسرائيل مي‌شود.

يهودا از قتل يوسف به دست ساير برادران ممانعت مي‌کند و انداختن او را در چاه پيشنهاد مي‌کند ولي اين از سر ترحم نيست؛ مرگ در چاهي پر از مار و کژدم قطعاً دردناک‌تر از مرگي ساده است. چنان خدعه‌گر است که يوسف در ميان برادران تنها او را داراي رحم و مروت مي‌پندارد و براي نجات خويش به او ملتجي مي‌شود. چنان قسي است که به لابه برادر کوچک کمترين وقعي نمي‌نهد. و چنان زيرک است که، به‏ رغم برتري بر ساير برادران و توانايي در نجات يوسف، اين تصميم هولناک را به آنان نسبت مي‌دهد:

يوسف... دامن يهودا گرفت. گفت: تو برادر مهتري، ترا حرمت و شفقت بيشتر بود، شفاعتي بکن. يهودا گفت: شفاعت سود نمي‌دارد. گفت: توبه کردم. گفت: اين نه جاي توبه است. گفت: عذر من ازيشان بخواه، کي اگر جرمي کردم به کودکي و ناداني کردم. گفت: عذر نمي‌پذيرند. گفت: باري بگو ايشان را تا اين خرقه به من بگذارند، تا اگر بمانم عورت‌پوش من باشد، و اگر بميرم کفن من باشد. گفت: رضا نمي‌دهند. يوسف گفت: اي برادر، دستي بر کار من نه. گفت: کار از دست رفت...

آنگاه که برادران به زندان يوسف مي‌افتند، بي آنکه زندانبان خود را بشناسند، نخستين کس که ساير برادران را متهم مي‌کند و تمامي گناه را به ايشان منتسب مي‌سازد، يهوداست:

يهودا گفت: من شما را گفتم کي اين معامله را مکنيد. فرمان من نبرديد. اکنون هم جان شد و هم سود و زيان و خان و مان شد، و هم پرده ما دريده شد.

و آنگاه که يوسف، عزيز مصر، آنان را به مجازات تهديد مي‌کند، باز نخستين کس که لابه و فغان برمي‌آورد يهودا است:

يهودا روي وا‌پس کرد. نوحه و زاري برآورد کي: وايعقوبا، کاشکي ترا بديدمي تا با تو بگفتمي شومي فعل ما کي در ما رسيد و مکر و حيلت ما پرده روزگار ما دريد.

و سرانجام هموست که پيراهن وصل يوسف را براي پدر مي‌برد همانگونه که پيشتر پيراهن خونين يوسف را برده بود.

در قرآن کريم، ميان واژه‌هاي "بني‌اسرائيل" و "يهود" تفاوتي محسوس مي‌توان ديد. در قرآن، "بني‌اسرائيل" به قوم پيامبراني چون موسي (ع) اطلاق مي‌شود؛ خداوند بني‌اسرائيل را بر جهانيان برتري داد ليکن قدر نعمت‌هايي را که بر ايشان ارزاني شد نشناختند و از راه موسي (ع) و ساير پيامبران رويگردان شدند.

واژه "يهود" در قرآن کريم ناظر به مفهوم جديدي است که از "قوم يهود" در سده‌هاي نخست ميلادي شکل گرفته بود. نماد بارز آن کانون‏هاي يهودي معاصر پيامبر اسلام (ص) است که بطور عمده در سرزمين‏هاي بين‌النهرين و عربستان مستقر بودند و به مبادلات پولي مبتني بر بهره (رباخواري) اشتغال داشتند؛ عملي که قرآن آن را به شدت نکوهش کرده است.

در قرآن، يهوديان قومي توصيف شده‌اند به شدت ناسپاس و حريص بر دنيا. آنان هيچ ربطي به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب ندارند؛ زيرا کتاب خداوند را پنهان کرده‌اند و گمراهي را بر هدايت ترجيح داده‌اند. به سبب پيمان‌شکني و کفر بر آيات خداوند و کشتن پيامبران، خداوند بر دلهايشان مهر نهاده است و جز اندکي از ايشان ايمان نخواهند آورد؛ و به سبب گرفتن ربا و خوردن اموال مردم عذابي دردناک در انتظارشان است. آنان منکر و دشمن پيام خداوند، کين‌توزترين دشمن‌اسلام و مسلمانان و فسادکنندگان بر روي زمين و مورد لعن خداوندند. و سرانجام، خداوند ايشان را "حزب شيطان" مي‌خواند. (استحوذ عليهم‌الشيطان، فانسيهم ذکر الله، اولئک حزب الشيطان، الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون.)



مسلمانان نيز کم و بيش ميان مفاهيم "بني‌اسرائيل" و "يهود" تمايز قايل بوده‌اند. براي نمونه، ميبدي (سده ششم هجري) از «جهودان بني‌اسرائيل» سخن مي‌گويد و عموماً ميان "بني‌اسرائيل" و "جهودان" تمايز قايل است. در روايات اسلامي، اشرافيت يهود سخت با پيامبران بني‌اسرائيل دشمني داشتند. ميبدي مي‌نويسد:

روايت کرده‌اند که جهودان هفتاد پيغمبر در اول روز بکشتند و چندين زاهد برخاستند تا امر معروف کنند و ايشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز ايشان را نيز بکشتند.

عناد اشرافيت يهود با پيامبران بني‌اسرائيل تا بدانجاست که، طبق روايت مقاتل بن سليمان، خداوند ذوالکفل پيامبر را از معاشرت با ايشان منع کرد. (منع الله ذوالکفل من اليهود.)



گرداورنده:مرداویز
Work hard in silence
Let your success
Be your noise

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Mardaviz تشکر کرده اند:
mohayer, Mil@d

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

3309

تشکر کرده: 1 مرتبه
تشکر شده: 93 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 10 آذر 1386 17:59

آرشيو سپاس: 13305 مرتبه در 1921 پست

Re: سیری در تاریخ بنی اسرائیل(1)

توسط Mil@d » دوشنبه 30 دی 1387 19:27

مطلب خوبی بود..زاستی سرنوشت نهایی یوسف و نسلش به کجا می انجامد؟چیزی که در سریال یوسف می بینیم با واقعیات تاریخی چقدر مطابق است؟
رفیق بی کلک

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

934

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 16 آبان 1387 20:28

آرشيو سپاس: 3546 مرتبه در 797 پست

Re: سیری در تاریخ بنی اسرائیل(1)

توسط Mardaviz » دوشنبه 30 دی 1387 19:43

درود

البته میلاد جان بنده و آقای mohayer کمی با هم در رابطه با این موضوع به تبادل نظر پرداختیم و از دانسته های همدیگر استفاده بردیم.ولی قصد دارم نوشتاری با این موضوع بنویسم.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Mardaviz تشکر کرده اند:
mohayer, Mil@d


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 7 مهمان