بازيگر زن (Actress)،زني كه خود را در نمايش بجاي شخصيتي در نمايشنامه جا ميزند و او را بازي يا روايت ميكند. در صحنۀ يونان كهن، در صحنۀ كلاسيك ژاپني، در بازيهاي شادي آور ايراني (مانند تقليد يا سياه بازي يا نمايشهاي تخت حوضي)، در تعزيه، در صحنه هاي انگليسي –پيش از سال 1660 ميلادي- و... نقش شخصيتهاي زن را مردان با تن پوش و بزك زنانه بازي ميكردند. براي نمونه در اجراي نمايشنامه هاي ويليام شكسپير (1564م – 1616م ، William Shakespeare) براي اجتناب از وجود زن روي صحنه، نقش شخصيتهاي زن را به پسران مي سپردند. در اسپانيا، ايتاليا و فرانسه تا سالهاي آغاز سدۀ هفدهم، بازيگري حرفه اي براي وجود نداشت. در ايران بازيگري و حضور زن بعنوان بازيگر از اين قرار بود: در ميانۀ دورۀ صفويه (حدود 905 ه.ق/1499م – 1135ه.ق/1722م) دسته هاي درجه اول و دوم شهر كه خاص بزرگان و اشراف بود اغلب زنان رقصنده در دسته هايشان داشتند. در سالهاي آخر دورۀ صفويه به اين سوي زنان را به ندرت در دسته هاي عمومي طرب مي بينيم. هر چند كه در مجلسهاي رسمي شادي، مانند عروسي در جمع دسته هاي مطرب پيدايشان ميشد و تا حدودي هم از تكفير بر كنار بودند؛ زيرا هدفشان شادي در يك بزم حلال بود. اما با تمام اين احوال بازيگري زن اغلب بدكاري بحساب مي آمد و اصطلاح مطرب و تقليد چي -چه براي مرد يا زن- معادل بدنام يا بدكار بود. در سالهاي پس از 1317 هجري شمسي/1938 ميلادي، نخستين زنان بازيگر ايراني در گروههاي نمايشي به بازي پرداختند. اين بازيگران بطور كلي غيرمسلمان بودند. رفته رفته بازيگري زن شكلي رسمي يافت.
(نيز ر.ك به بازيگر؛ تقليد)بپاي نمايش (Prompter)،عنوان شخصي كه صحنۀ نمايش را مي پاييد و پيشرفت بازي را دنبال ميكرد. اگر در طول نمايش بازيگري كلامش را فراموش ميكرد اين وظيفۀ بپاي نمايش بود كه جمله را به او يادآوري كند. حتي گاهي بپاي نمايش جمله به جمله تمام كلام نمايش را براي بازيگران ديكته ميكرد و آنها در روي صحنه كلام او را تكرار ميكردند.
(ر.ك به نمايش)بچه خوان،جوانان يا كودكان كم سالي كه نقش كودكان همراه امام حسين (ع) را در تعزيه بعهده داشتند.
(ر.ك به تعزيه)بحران (Crisis)،نقطه اي در طرح كه گره افكني به آخرين مرحله اش –اوج- ميرسد و گره گشايي آغاز ميشود. بحران اغلب نقطۀ چرخشي است كه پس از آن آينده يا سرنوشت شخصيت محوري يا اصلي نمايشنامه دگرگون ميشود. براي نمونه بحران در «اديپ شهريار» (حدود 430 پ.م ، Oedipus) نوشتۀ سوفوكلس (حدود 496 پ.م – 406 پ.م ، Sophocles) لحظه اي روي ميدهد كه او آگاه ميشود خودش همان قاتلي است كه در جست و جويش بوده است. در تراژدي رمانتيك بحران بيشتر صحنۀ رو در رويي شخصيت اصلي نمايش و رقيب اوست. براي نمونۀ اين گونه بحران ميتوان به صحنۀ تله موش (Mousetrap ، پردۀ سوم، صحنۀ دوم) در نمايشنامۀ هملت نوشتۀ ويليام شكسپير اشاره كرد. اصطلاح بحران جز اينمورد، براي اشاره به سرشت كلي عمل نمايشي هم بكار ميرود؛ يعني در جايي كه اشاره اش به لحظۀ انتقادي در زندگي شخصيتهاست. دراين حالت، بحران آن نقطه اي در نمايش است كه ضرورت و نيازي بيدرنگ به دگرگوني رويدادها يا شخصيتها حس ميشود و ديگرگوني با اهميتي روي ميدهد.
(نيز ر.ك به اوج؛ گره افكني؛ تراژدي رمانتيك؛ رقيب؛ ساخت نمايشي؛ شخصيت اصلي؛ طرح؛ گره گشايي)بخشي،نوازنده و خوانندۀ تركمني (تركمن صحرا) كه داستانهاي تركمني را بهمراه يك ساز ميخواند. ميگويند موسيقي تركمني داراي حدود پانصد مقام است و بيشتر مقامها داراي حكايت هم هست.
(ر.ك به بسلشماق؛ عاشق؛ گوراني بژ؛ ميترو؛ نقالي)بديهه سازي نمايشي،هرگونه شكل نمايشي كه گفتگو و صحنه سازي اش بي آن كه دستنوشته اي در كار باشد بوسيلۀ بازيگران، بي هرگونه زمينه چينيقبلي بالبداهه ساخته ميشود. در تماشاخانه هاي معاصر و نيز در آموزش بازيگري، اين شگرد مورد استفاده است. بديهه سازي ممكن است در بخشي از يك نمايش، به ضرورت احساس نياز تماشاگر و تشخيص بازيگران، و يا در كل يك نمايش شكل بگيرد. بازيگران دوره گرد و بازيگران تقليد ايراني از اين شگرد استفاده هاي بسيار ميكنند. اين بازيگران گاه به ضرورت وضع و حال مجلس به بديهه سازي در كلام و بازي و حتي موضوع مي پردازند.
(ر.ك به بازيگران دوره گرد؛ تقليد)برداشت گرايي (Impressionism)،در ادبيات، بازبيان يك حالت يا برداشت از يك واقعيت عيني را برداشت گرايي ميگويند. برداشت گرايي را جنبش نمادگرايي بيان ميكند.
(ر.ك به تعبيرگرايي؛ نمادگرايي)بزك،اصطلاح بزك معالد فارسي براي ماسك بمعني صورتك در تماشاخانۀ كلاسيك اروپايي است و بطور كلي بهرگونه آرايش چهره و سر و روي براي اجراي يك نقش در يك بازي گفته ميشود. نقش مهم بزك دگرگوني چهرۀ بازيگر به شخصيتي است كه بروي صحنه ظاهر ميشود. بزك براي اين گونه دگرگونيها كم و بيش در تمام نمايشها و در تمام دوران مورد استفاده بوده و هست. براي نمونه هنگامي كه يك بازيگر جوان ميخواهد نقش شخصيتي كهنسال را در صحنۀ نمايش بازي كند نياز به تيره كردن دندانها، بكار بردن موي مصنوعي براي سر و ابرو و يا ريش و سبيل سپيد و مثل اينها دارد. پس به بزك سر و روي خود مي پردازد تا بدل به شخصيت مورد نظر بشود. اما نقش خيلي سادۀ بزك خنثي كردن نور پايين و نور متمركز و تند صحنه بر روي بازيگر است. بزك در اين معني بطور كلي مربوط به دوراني است كه چراغ گاز و برق –كه ميتوانند نور تند توليد كنند- اختراع شد و بر روي صحنه در فضاهاي بسته بكار رفت. براي اينگونه بزك ، تا پيش از تهيۀ رنگ روغني بازيگران چهرۀ خود را با چوب پنبۀ سوخته، زغال و گردهاي گوناگون شنگرف چيني، كه در شير مي جوشاندند و به آن قرمزدانه اضافه ميكردند، مي پوشاندند. از مواد اصلي بزك قديمي روغن خوك، پيه جامد، پنبه دانه و مانند اينها بود. بازيگران اين مخلوط را به شكل گَرد درمي آوردند و به چهره مي ماليدند. بكار بردن اين مخلوط –كه شامل سرب هم بود- عاقبت خطرناكي ببار مي آورد. در سال 1877 ميلادي براي نخستين بار در تماشاخانۀ انگليسي براي بزك رنگ روغني بكار برده شد. رنگ روغني شامل پارافين و موم و روغن دانه به اضافه ماده هاي شيميايي بي خطر و مادۀ رنگي است. چهره آرايي واژۀ ديگري براي همين اصطلاح و گريم معادل فرانسوي آن است.
بسلشماق،بازي نمايشي رايجي در مناطق ترك نشين كه دو نقال عاشق چي را –هر يك بجاي يك قهرمان نقل- در برابر هم قرار ميدهد تا داستان از راه خواندن و نواختن و مناظرۀ ايشان بيان شود.
[نمايش در ايران. ب. بيضايي]اين بخش رو به تكميل است...