در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد
Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

629

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 شهریور 1388 08:25

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 3010 مرتبه در 559 پست

Re: خواندنی ها

توسط Takhrib Chi » شنبه 17 بهمن 1388 20:07

مدیریت بحران
روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. يكي از آنها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد . ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريعتر بدود
مرد اول به دومي گفت : قرار نيست از شير سريعتر بدوم. كافيست از تو سريعتر بدوم


ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگار   ما داغ دل را گذارد مرهمی.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Takhrib Chi تشکر کرده اند:
AGeNiS1, Reza6662, Mahdi1944, sghanbare, DTN, kondol, SAMAN, AHMN, shola, sinaset, azeRilA

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

629

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 شهریور 1388 08:25

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 3010 مرتبه در 559 پست

Re: خواندنی ها

توسط Takhrib Chi » دوشنبه 19 بهمن 1388 17:18

نهایت عشق !

* يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟
برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فريادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود.›› قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود

ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگار   ما داغ دل را گذارد مرهمی.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Takhrib Chi تشکر کرده اند:
AGeNiS1, sghanbare, SAMAN, DTN, Mahdi1944, AHMN, mohammad1365

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

629

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 شهریور 1388 08:25

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 3010 مرتبه در 559 پست

Re: خواندنی ها

توسط Takhrib Chi » پنج شنبه 6 اسفند 1388 14:13

ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگار   ما داغ دل را گذارد مرهمی.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Takhrib Chi تشکر کرده اند:
AGeNiS1, DTN, Mahdi1944, Shahbaz, AHMN, SAMAN, vahid_kh, azeRilA

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » پنج شنبه 6 اسفند 1388 18:00

Put Down The Glass
لیوان را زمین بگذار
-------------------------------------------------------------
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: < به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ > شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >
استاد گفت : < من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :
< خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
< حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند


استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .
اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .
زندگی همین است!



کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
AGeNiS1, CAPTAIN PILOT, SAMAN, DTN, noora, Takhrib Chi, Mahdi1944, Reza6662, AHMN, shola, mohammad1365, a.ghasemi, azeRilA

Junior Poster

Junior Poster



نماد کاربر
پست ها

119

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 3 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 12 دی 1388 11:39

آرشيو سپاس: 382 مرتبه در 87 پست

Re: خواندنی ها

توسط night triper » چهارشنبه 12 اسفند 1388 10:55

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت .



دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند : جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .

جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .

جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟

پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است .

آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند . و از آنها دور شد .

جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد . ..





فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم : آزادی و سوم : نان . ..

سخنان پادشاه ایران فرورتیش نشان می دهد زمامداران ما از آغاز تلاش می نمودند نان مردم را تامین کنند .

منتظران مهدی بدانند حسین را منتظرانش کشتند!!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب night triper تشکر کرده اند:
SAMAN, Takhrib Chi, AGeNiS1, Reza6662, AHMN, Mahdi1944, naghme

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

629

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 شهریور 1388 08:25

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 3010 مرتبه در 559 پست

Re: خواندنی ها

توسط Takhrib Chi » يکشنبه 16 اسفند 1388 16:46

داستان مرخصي

همسر يکي از فرماندهان پاسگاه که به تازگي هم ازدواج کرده و چندين ماه از زندگيشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش مي گذشت بدجوري دلتنگ خانواده پدري اش شده بود چندين بار از شوهرش درخواست مي کند که براي ديدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم يا به تنهايي مسافرت کند ولي هر بار شوهرش به بهانه اي از زير بار موضوع شانه خالي مي کند. زن که در اين مدت با چگونگي برخورد ماموران زير دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها براي گرفتن مرخصي و غيره هم کم و وبيش آشنا شده بود به فکر مي افتد حالا که همسرش به خواسته وي اهميتي قائل نمي شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصي براي رفتن و ديدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذي درخواست کتبي به اين شرح مي نويسد:

" جناب ....
فرمانده محترم ...
اينجانب ....... همسر حضرتعالي که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدليل مشغله بيش از حد کاري فرصت سفر و ديدار بستگان را نداريد بدينوسيله درخواست دارم که با مرخصي اينجانب به مدت ... براي مسافرت و ديدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."
" با احترام ..... همسر شما "


و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش مي گذارد.

چند وقت بعد جواب نامه به اين مضمون بدستش ميرسد:

*"*سرکار خانم ...
عطف به درخواست مرخصي سرکار عالي جهت سفر براي ديدار اقوام *با درخواست شما به شرط تامين جانشين موافقت ميشود."*

فرمانده

ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگار   ما داغ دل را گذارد مرهمی.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Takhrib Chi تشکر کرده اند:
SAMAN, AGeNiS1, Shahbaz, Reza6662, AHMN, Mahdi1944

Junior Poster

Junior Poster



نماد کاربر
پست ها

119

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 3 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 12 دی 1388 11:39

آرشيو سپاس: 382 مرتبه در 87 پست

Re: خواندنی ها

توسط night triper » دوشنبه 17 اسفند 1388 16:49

لیـــــلی و مـــــــجنون






لیلی مجنون
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد،از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد.اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد،ليلي بايد عاشق خدا باشد زيرا خداوند در آن دميده است و هر که خدا در آن بدمد عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي!!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد،سرخ سرخ، گلها انار شدند،داغ داغ.هر اناري هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند،توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند. انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان كه طاقت ديدن عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك كردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود. ..
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي باز هم ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود. خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض كن. ..
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن !
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......

منتظران مهدی بدانند حسین را منتظرانش کشتند!!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب night triper تشکر کرده اند:
SAMAN, Takhrib Chi, AGeNiS1, Mahdi1944, naghme

Junior Poster

Junior Poster



نماد کاربر
پست ها

119

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 3 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 12 دی 1388 11:39

آرشيو سپاس: 382 مرتبه در 87 پست

Re: خواندنی ها

توسط night triper » پنج شنبه 20 اسفند 1388 11:17

مداد
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني

منتظران مهدی بدانند حسین را منتظرانش کشتند!!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب night triper تشکر کرده اند:
AGeNiS1, SAMAN, Takhrib Chi

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » دوشنبه 2 فروردین 1389 16:02

...

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!


پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

  

A turtle family went on a picnic.. The turtles, being naturally slow about things, took seven years to prepare for their  .Finally the turtle family left home looking for a suitable place. During the second year of their journey they found it. For about six months theycleaned up the area, unpacked the picnic basket, and completed the ks.
Then they discovered the had forgotten the salt. A picnic without salt would be a disaster, they all agreed. After a lengthy discussion, the youngest turtle was chosen to retrieve the salt from home.

Although he was the fastest of the slow moving turtles, the little turtle whined, cried, and wobbled in his shell. He agreed to go on one condition: that no one would eat until he returned. The family consented and the little turtle left.

Three years passed-- and the little turtle had not returned. Five years...six years.. Then in the seventh year of his absence, the oldest turtle could no longer contain his hunger. He announced that he was going to eat and began to unwrap a sandwich.
At that point the little turtle suddenly popped out from behind a tree shouting, "SEE I knew you wouldn't wait. Now I am not going to go get the salt."

The Moral Is...

Some of us waste our lives waiting for people to live up to our expectations of them. We are so concerned about what others are doing that we don't do anything ourselves.




اینم همون لاک پشت کوچیک زبل خان
------

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
Takhrib Chi, AGeNiS1, renger, shola, Reza6662, Mahdi1944, SAMAN, noora

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » يکشنبه 8 فروردین 1389 23:42

سلام به تمامی دوستان عزیز سنترال
راستی عید و تعطیلات چطور بود
امیدوارم تا به الان خوش و خرم گذشته باشد
و در آینده بهتر ....... هم شود

حالا فعلاً این رو داشته باشید
تا بعد ....



 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
Takhrib Chi, AGeNiS1, SAMAN, Mahdi1944, azeRilA, noora

Major II

Major II



نماد کاربر
پست ها

227

تشکر کرده: 20 مرتبه
تشکر شده: 13 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 23 بهمن 1388 00:28

آرشيو سپاس: 1014 مرتبه در 181 پست

Re: خواندنی ها

توسط vahid_kh » چهارشنبه 11 فروردین 1389 01:06

نصيحتي زيبا از ناپلون بناپارت :

هميشه حرفي بزن كه بتواني ان را روي كاغذ بنويسي.

روي كاغذ چيزي را بنويس كه بتواني زير ان را امضاء كني.

زير چيزي را امضاء كن كه بتواني به ان عمل كني.

اگر نتواني اين كارها را بكني پس هيچ وقت حرف نزن.
از خاك بر امديم و خاك بر سرمان شد.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب vahid_kh تشکر کرده اند:
SAMAN, Takhrib Chi, AGeNiS1, Mahdi1944, naghme, noora

Captain II

Captain II



نماد کاربر
پست ها

629

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 0 مرتبه
تاريخ عضويت

جمعه 6 شهریور 1388 08:25

محل سکونت

تهران

آرشيو سپاس: 3010 مرتبه در 559 پست

Re: خواندنی ها

توسط Takhrib Chi » پنج شنبه 19 فروردین 1389 15:08

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد

بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند

بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.. فاصله قلبهاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد

ای چشم من گریان نباش
اینگونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان نباش
در گردش گیتی ،رسد روزی ،به پایان هر غمی
دست نگار   ما داغ دل را گذارد مرهمی.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Takhrib Chi تشکر کرده اند:
vahid_kh, FREE MAN, AGeNiS1, Mil@d, SAMAN

قبليبعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان