در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد
Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

خواندنی ها

توسط naghme » جمعه 9 مرداد 1388 14:40

درود به تمامی دوستان گرامی


این تاپیک را با هدف قرار دادن مطالب و موضوعات كوتاه، سرگرم‌كننده‌، تأثیر گذار و خواندنی ایجاد کرده ام تا با مطالعه آن كمك کند تا كمى از فشارهاى روزانه زندگى بكاهيم، تأمل کنیم و آرامش بيشترى بيابيم.

ازتمامی دوستان گرامی نیز در تکمیل این مطالب دعوت می نمایم.
این گلهای لاله نیز تقدیم به تمامی شما عزیزان
-------------------------------------
-------------------
------
--

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
ARSAM 88, noora, DTN, Mahdi1944, achachi98, SAMAN, AGeNiS1, Fariborz, CAPTAIN PILOT, mahshid-banoo, SadafG, sokuteasemuni, kondol, e.g

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » جمعه 9 مرداد 1388 14:42





کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
SadafG, noora, ARSAM 88, Mahdi1944, achachi98, AGeNiS1, SAMAN, Ra30ol, CAPTAIN PILOT, Fariborz, sokuteasemuni, kondol

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » جمعه 9 مرداد 1388 14:46

دختر نابینا

دختر نابينايى بود که به خاطر اين عيب از خودش متنفر بود.
او از همه بدش می‌آمد، بجز دوست پسرش که در طول اين سال‌ها هميشه در کنارش مانده بود.
او به دوست پسرش گفت اگر بتوانم بينائيم را به دست آورم با تو ازدواج خواهم کرد.
يکروز، يکنفر دو چشمش را به آن دختر اهدا کرد. چند روز بعد از عمل جراحى، هنگامى که باندها را از روى چشم دختر باز کردند، او براى نخستين بار توانست همه چيز را ببيند، حتى دوست پسرش را.
پسر به او گفت: اکنون که بينائيت را به دست آورده‌اى با من ازدواج می‌کنی؟
دختر به دوست پسرش نگاه کرد و متوجه شد که او هم نابيناست. چشمهاى بسته پسر شوک زيادى به او وارد کرد. اصلاً انتظارش را نداشت.
با خود فکر کرد نمی‌تواند تا آخر عمر با او با اين شرايط زندگى کند و بدين خاطر، پيشنهاد پسر را رد کرد.
پسر در حالى که اشک ديدگانش را پر کرده بود از کنار تخت او رفت و بعداً اين يادداشت را براى دختر فرستاد: «عزيزم، از چشمانت خوب محافظت کن، چون قبل از اين که مال تو باشند، مال من بودند.»
مغز انسان معمولاً هنگامى که شرايط عوض می‌شوند همين گونه عمل می‌کند.
تنها عده کمى هستند که به ياد می‌آورند که زندگى پيش از اين چگونه بود و چه کسى همواره در شرايط بحرانى در کنارشان بود.
زندگى يک هديه است!
امروز، پيش از آن که حرف ناخوشايندى به زبان بياوريد به کسانى فکر کنيد که قادر به صحبت کردن نيستند.
پيش از آن که از مزه غذا شکايت کنيد، به کسانى فکر کنيد که چيزى براى خوردن ندارند.
امروز، پيش از آن که از زندگى شکايت کنيد، به کسانى فکر کنيد که خيلى زود از اين دنيا رفتند.
پيش از آن که از دورى راهى که با ماشين طى می‌کنيد شکايت کنيد به کسانى که فکر کنيد که همين فاصله را با پاى پياده طى می‌کنند.
هنگامى که از سختى کار خود خسته و شاکى شديد به بيکاران، معلولان و کسانى فکر کنيد که در آرزوى داشتن کار شما هستند.
و هنگامى که افکار افسردگی‌آور به سراغتان آمد، لبخندى به لب آوريد و به اين فکر کنيد که هنوز زنده هستيد و می‌توانيد از بسيارى از نعمت‌ها برخوردار باشيد.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
AGeNiS1, noora, sokuteasemuni, Fariborz, Mahdi1944, SadafG, Mahdi Mahdavi, ARSAM 88, Achilles, achachi98, CAPTAIN PILOT, SAMAN, Justice, kondol, e.g

Super Moderator

Super Moderator



نماد کاربر
پست ها

3101

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 143 مرتبه
تاريخ عضويت

يکشنبه 22 بهمن 1385 16:25

آرشيو سپاس: 23546 مرتبه در 2452 پست

Re: خواندنی ها

توسط SAMAN » شنبه 10 مرداد 1388 01:22

کمک
- پسرم چقدر میشه؟

- قابلی نداره مادر بفرمایید؟

-ممنونم پسرم

-6500
  پول رو پرداخت کرد. نگاهی به کیسه های پر از میوه و مایحتاج روز مره کرد! با اینکه خونه اش به فروشگاه نزدیک بود, اما نمی تونست همه اونها رو باهم برداره و به خونه ببره!

چون قلبش رو تازه عمل کرده بود!.  در ذهنش مرور میکرد:

- دکتر: نباید چیز های سنگین ورداری ! برات بده! با سلامتیت بازی میکنی!

حالا چکار می تونست بکنه؟

ساعت 9.5 شب!

سلام آقای مولوی

سلام  خوش آمدید!

پسر نگاهی به پیزه زن انداخت! همسایه بودن البته چند تا خونه با هم فاصله داشتن.

پسر در وجودش حس کرد که پیر زن به کمک احتیاج دارد.

یک لحظه بیاد مادر بزرگش افتاد!

سریع سلام کرد!

سلام مادر

- سلام پسرم.

بدون اینکه پیر زن حرفی بزند کیسه ها رو همه برداشت. گفت : بریم. پیر زن گفت: نه پسرم راضی به زحمتت نیستم!.

- این چه حرفیه , وظیفه ام هست.

تو راه که داشت میرفت پیر زن گفت که قلبش خرابه و برای همین نتونسته کیسه ها رو برداره.

پسر در درون خودش گفت:

حتما اگر هم حالت خوب بود کمکت میکردم. من نه به خاطر شما که به خاطر خودم و سبک شدن بار خودم بار شما رو برداشتم.
و میدانم که نتیجه اش رو خوام دید.

کیسه ها رو داخل خونه گذاشت . سریع برگشت...

دعاهای پیرزن  تا زمانی که از او دور می شد در گوشش بود.

او به خود می بالید.
پیام حکم قتل خود شنفتن مرا خوشتر بود, از یک تملق به نزد مردمان سفله گفتن!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب SAMAN تشکر کرده اند:
SadafG, sokuteasemuni, ARSAM 88, achachi98, nodet, naghme, AGeNiS1, noora, Mahdi1944, Fariborz, CAPTAIN PILOT, kondol, e.g

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » شنبه 10 مرداد 1388 18:12

خبر خوش

روزى رابرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتينى، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرمانى لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران وارد رختکن می‌شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتى، او داخل پاركينگ تك و تنها به طرف ماشينش می‌رفت كه زنى به وى نزديك می‌شود. زن پيروزيش را تبريك می‌گويد و سپس عاجزانه می‌افزايد كه پسرش به خاطر ابتلا به بيمارى سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دكتر و هزينه بالاى بيمارستان نيست.
دوونسنزو تحت تاثير حرف‌هاى زن قرار گرفت و چك مسابقه را امضا نمود و در حالى كه آن را توى دست زن می‌فشارد گفت: براى فرزندتان سلامتى و روزهاى خوشى را آرزو می‌كنم.
يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايى مشغول صرف ناهار بود كه يكى از مديران عالی‌رتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك می‌شود و می‌گويد: هفته گذشته چند نفر از بچه‌هاى مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنى صحبت كرده‌ايد و چک قهرمانی خود را به او بخشيده‌ايد. می‌خواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است. او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد، بلكه ازدواج هم نكرده. او شما را فريب داده، دوست عزيز.
دوونسزو می‌پرسد: منظورتان اين است كه مريضى يا مرگ هيچ بچه‌اى در ميان نبوده است.
بله كاملاً همينطور است.
دوونسزو می‌گويد: در اين هفته، اين بهترين خبرى است كه شنيدم.

جداً خیلی سخته اما چقدر خوبه آدم اینقدر بزرگوار باشه

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
sokuteasemuni, noora, achachi98, CAPTAIN PILOT, AGeNiS1, Fariborz, SadafG, Mahdi1944, ARSAM 88, SAMAN, kondol, e.g

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » شنبه 10 مرداد 1388 18:34

داستان کوتاه


روزى معلمى از دانش‌آموزانش خواست که اسامى همکلاسی‌هايشان را بر روى دو ورق کاغذ بنويسند و پس از نوشتن هر اسم يک خط فاصله قرار دهند.
سپس از آن‌ها خواست که درباره قشنگ‌ترين چيزى که می‌توانند در مورد هرکدام از همکلاسی‌هايشان بگويند، فکر کنند و در آن خط‌هاى خالى بنويسند.
بقيه وقت کلاس با انجام اين تکليف درسى گذشت و هرکدام از دانش‌آموزان پس از اتمام، برگه‌هاى خود را به معلم تحويل داده، کلاس را ترک کردند.
روز بعد، معلم نام هر کدام از دانش‌آموزان را در برگه‌اى جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه‌هاى ديگر در مورد هر دانش‌آموز را در زير اسم آن‌ها نوشت و برگه مربوط به هر دانش‌آموز را به خودش تحويل داد.
شادى خاصى کلاس را فرا گرفت.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

معلم اين زمزمه‌ها را از کلاس شنيد: «واقعا»؟
«من هرگز نمی‌دانستم که ديگران به وجود من اهميت می‌دهند»!
«من نمى‌دانستم که ديگران اينقدر مرا دوست دارند.»
اين ماجرا تمام شد و ديگر صحبتى ار آن برگه‌ها نشد.
معلم نيز نفهميد که آيا آن‌ها بعد از کلاس با والدينشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداختند يا نه، به هر حال برايش مهم نبود.
آن تکليف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش‌آموزان از خود و تک‌تک همکلاسی‌هايشان راضى بودند. با گذشت سال‌ها، بچه‌هاى کلاس از يکديگر دورافتادند.
چند سال بعد، يکى از دانش‌آموزان درجنگ ويتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپارى او شرکت کرد.
او تا به‌حال، يک سرباز ارتشى را در تابوت نديده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قيافه و برازنده‌اى به نظر می‌رسيد. کليسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وى، مراسم وداع را به‌جا آوردند. معلم آخرين نفر در اين مراسم توديع بود.
به محض اين که معلم در کنار تابوت قرار گرفت، يکى از سربازانى که مسئول حمل تابوت بود، به سوى او آمد و پرسيد: «آيا شما معلم رياضى مارک نبوديد؟»
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: «چرا»
سرباز ادامه داد: « مارک هميشه درصحبت‌هايش از شما ياد می‌کرد.» پس از مراسم تدفين، اکثر همکلاسی‌هاى سابقش براى صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نيز در آنجا بودند و آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.
پدر مارک در حالی‌که کيف پولش را از جيبش بيرون می‌کشيد، به معلم گفت: «ما می‌خواهيم چيزى را به شما نشان دهيم که فکر می‌کنيم برايتان آشنا باشد.» او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر يادداشت که از ظاهرشان پيدا بود بارها وبارها تا خورده و با نوارى به هم بسته شده بودند را از کيفش در آورد.
خانم معلم با يک نگاه آن‌ها را شناخت. آن کاغذها، همانى بودند که تمام خوبی‌هاى مارک از ديدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.
مادر مارک گفت: «از شما به خاطر کارى که انجام داديد متشکريم. همانطور که می‌بينيد مارک آن را همانند گنجى نگه داشته است.»
همکلاسی‌هاى سابق مارک دور هم جمع شدند. چارلى با کمرويى لبخند زد و گفت: «من هنوز ليست خودم را دارم. اون رو در کشوى بالاى ميزم گذاشتم.»
همسر چاک گفت: «چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسيمان بگذارم.»
مارلين گفت: «من هم برگه خودم را توى دفتر خاطراتم گذاشته‌ام.»
سپس ويکى، کيفش را از ساک بيرون کشيد و ليست فرسوده‌اش را به بچه‌ها نشان داد و گفت: «اين هميشه با منه....». «من فکر نمی‌کنم که کسى ليستش را نگه نداشته باشد.»
معلم با شنيدن حرف‌هاى شاگردانش ديگر طاقت نياورده، گريه‌اش گرفت. او براى مارک و براى همه دوستانش که ديگر او را نمی‌ديدند، گريه می‌کرد.
 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

                                                                                   * * *
سرنوشت انسان‌ها در اين جامعه به‌قدرى پيچيده است که ما فراموش می‌کنيم اين زندگى روزى به پايان خواهد رسيد، و هيچ يک از ما نمی‌داند که آن روز کى اتفاق خواهد افتاد.
بنابراين به کسانى که دوستشان داريد و به آن‌ها توجه داريد بگوييد که برايتان مهم و با ارزشند، قبل از آن که براى گفتن دير شده باشد.
به ياد داشته باشيد چيزى را درو خواهيد کرد که پيش از اين کاشته‌ باشيد.


کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
sokuteasemuni, noora, achachi98, CAPTAIN PILOT, AGeNiS1, Fariborz, SadafG, Mahdi1944, ARSAM 88, SAMAN, kondol, e.g

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » دوشنبه 12 مرداد 1388 17:34

عشق چيست؟


 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


دخترى کنجکاو می‌پرسيد:
ايها الناس عشق يعنى چه؟
دخترى گفت: اولش رويا
آخرش بازى است و بازيچه
مادرش گفت: عشق يعنى رنج
پينه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بى‌ادب! اين به تو نيامده است
رهروى گفت: کوچه‌اى بن بست
سالکى گفت: راه پر خم و پيچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عين و شين است و قاف، ديگر هيچ
دلبرى گفت: شوخى لوسى است
تاجرى گفت: عشق کيلو چند؟
مفلسى گفت: عشق پر کردن
شکم خالى زن و فرزند
شاعرى گفت: يک کمى احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقى گفت: خانمان سوز است
بار سنگين عشق بر شانه
شيخ گفتا:گناه بى بخشش
واعظى گفت: واژه بى معناست
زاهدى گفت: طوق شيطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضى شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازيانه به پشت
جاهلى گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالى است
يعنى آهنگ آن ز دور خوش است
ديگرى گفت: از آن بپرهيزيد
يعنى از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توى آن قيل و قال من ديدم
طفل معصوم با خودش مى گفت:
من فقط يک سوال پرسيدم!

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
SAMAN, AGeNiS1, CAPTAIN PILOT, Fariborz, SadafG, ARSAM 88, achachi98, Mardaviz, kondol, e.g

Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

720

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 3 دی 1386 21:27

محل سکونت

God Knowz

آرشيو سپاس: 253 مرتبه در 112 پست

Re: خواندنی ها

توسط Justice » چهارشنبه 14 مرداد 1388 22:26

naghme,  
اینو توی یوتوب دیدم  و چون داستان شما رو اینجا خوندم گفتم بذارم دیگران هم استفاده کنند . داستان دختر نابینا . حتما ببنید با اهنگی غم انگیز :sad:

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Justice تشکر کرده اند:
achachi98, AGeNiS1, naghme, SadafG, kondol

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » شنبه 17 مرداد 1388 16:00

Justice نوشته است:naghme,  
اینو توی یوتوب دیدم  و چون داستان شما رو اینجا خوندم گفتم بذارم دیگران هم استفاده کنند . داستان دختر نابینا . حتما ببنید با اهنگی غم انگیز :sad:

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


درود دوست گرامی
متشکرم
اما متأسفانه نتوانستم چیزی رو پیدا کنم

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
kondol

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » شنبه 17 مرداد 1388 16:08

يک پروژه علمى

اين يک داستان واقعى است



دانشجويى که سال آخر دانشکده خود را مى‌گذراند به خاطر پروژه‌اى که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل سخت و يا حذف ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براى اين خواست خود دلايل زير را عنوان کرده بود:

١- مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ مى‌شود.
٢- يک عنصر اصلى باران اسيدى است.
٣- وقتى به حالت گاز در مى‌آيد بسيار سوزاننده است.
٤- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مى‌شود.
٥- باعث فرسايش اجسام مى‌شود.
٦- روى ترمز اتومبيل‌ها اثر منفى مى‌گذارد.
٧- حتى در تومورهاى سرطانى يافت شده است.

از پنجاه نفر فوق ٤٣ نفر دادخواست را امضا کردند. ٦ نفر به طور کلى علاقه‌اى نشان ندادند و اما فقط يک نفر مى‌دانست که ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجويى فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود.




کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
CAPTAIN PILOT, AGeNiS1, Fariborz, SadafG, ARSAM 88, achachi98, Justice, Mahdi1944, kondol, e.g

Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

720

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 1 مرتبه
تاريخ عضويت

دوشنبه 3 دی 1386 21:27

محل سکونت

God Knowz

آرشيو سپاس: 253 مرتبه در 112 پست

Re: خواندنی ها

توسط Justice » شنبه 17 مرداد 1388 16:17

naghme نوشته است:
Justice نوشته است:naghme,  
اینو توی یوتوب دیدم  و چون داستان شما رو اینجا خوندم گفتم بذارم دیگران هم استفاده کنند . داستان دختر نابینا . حتما ببنید با اهنگی غم انگیز :sad:

 لينکها براي کاربران مهمان قابل دسترسي نيست، براي مشاهده ي لينکها لطفا ثبت نام کرده و وارد شويد 


درود دوست گرامی
متشکرم
اما متأسفانه نتوانستم چیزی رو پیدا کنم


لینک را چک کردم مشکلی نداشت . ممکن است چون یوتوب هست ف_*ل_ن*__ر باشد  و . . .  منظورتون از پیدا نکردید چیست

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Justice تشکر کرده اند:
SadafG, AGeNiS1, Mahdi1944, Fariborz, kondol

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

583

تشکر کرده: 4 مرتبه
تشکر شده: 17 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 30 فروردین 1386 15:45

آرشيو سپاس: 4125 مرتبه در 443 پست

Re: خواندنی ها

توسط naghme » شنبه 17 مرداد 1388 17:30

عشق بی پایان


پيرمردى صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابرانى که رد مى‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم‌هاى پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «بايد ازت عکسبردارى بشه تا جائى از بدنت آسيب و شکستگى نداشته باشه».
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازى به عکسبردارى نيست. پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند.
پيرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مى‌روم و صبحانه را با او مى‌خورم. نمى‌خواهم دير شود!
پرستارى به او گفت: خودمان به او خبر مى‌دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلى متاسفم. او آلزايمر دارد. چيزى را متوجه نخواهد شد! حتى مرا هم نمى‌شناسد.
پرستار با حيرت گفت: وقتى که نمى‌داند شما چه کسى هستيد، چرا هر روز صبح براى صرف صبحانه پيش او مى‌رويد؟
پيرمرد با صدايى گرفته، به آرامى گفت: اما من که مى‌دانم او چه کسى است ...

می دونید حین خودندن عنوان های دیگه ای که به ذهنم می رسید چی بود:
این یعنی زندگی واقعی
            معرفت
            ایمان و تقوای خالصانه
بابا اصلاً یعنی  یه جو انسانیت
             همین ....
و این یعنی .....
            

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب naghme تشکر کرده اند:
CAPTAIN PILOT, Fariborz, SadafG, AGeNiS1, ARSAM 88, achachi98, Mahdi1944, DTN, Justice, kondol, e.g, vahid_kh

بعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان