در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود
Captain I

Captain I



نماد کاربر
پست ها

879

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 18 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 4 دی 1386 13:32

محل سکونت

سلماس

آرشيو سپاس: 1613 مرتبه در 264 پست

فرماندهی که همه عاشقش بودند ( خاطره هایی از شهید باکری)

توسط Hadi1001 » سه شنبه 17 شهریور 1388 21:41

به نام خدا



شهيد مهدي باكري آنگونه كه بود
فرماندهي كه همه عاشقش بودند
جام جم آنلاين: شهيدباكري از انسان‌هاي وارسته و خودساخته‌اي بود كه با فراهم بودن زمينه‌هايمساعد به مظاهر مادي دنيا و لذايذ آن پشت پا زده بود و نقش شهيد باكري درحماسه قهرمانانه خيبر و تصرف جزاير مجنون بر كسي پوشيده نيست.

جبهه‌ايكه گمنام‌هاي به لقاالله پيوسته‌اش بيش از نامداران به لقا پيوسته‌اش استو اين خصوصيت بارز تحول باطني مردم و بسيج مردمي است.شهيد مهدي باكريشهيدي از ميان شهدا است، بزرگداشت اين شهيد و تجليل از او بزرگداشت وتجليل از همه شهداست.
سردار رشيد اسلام، سرباز راستين امام زمان، شهيدمهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب در خانواده معتقد و شيفتهولايت به دنيا آمد.
كام مهدي را با تربت مولايش حسين (ع) جلا بخشيده باشير مادر شهد ولايت را به كامش ريختند و در اوان ودكي مادرش را كه زني باايمان بود از دست داد، تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در اروميه به پايانرسانيد، سال آخر دبيرستان با شهادت برادرش علي به دست ساواك مصادف شد واين واقعه او را بيشتر در جريانات سياسي آشنايي و شناخت با رژيم مخلوعشاهنشاهي قرار داد. با توجه به تالمات روحي كه به وي دست داده بود، يك‌سال بعد از اخذ ديپلم در كنكور قبول شد و در دانشگاه تبريز به تحصيلاتعاليه خود در رشته مهندسي مكانيك ادامه داد.

فعاليت‌هاي سياسي ـ مذهبي
پس از اخذ ديپلم با وجود آنكه از شهادت برادرشبسيار متاثر و متالم بود به دانشگاه راه يافت و در رشته مهندسي مكانيكمشغول تحصيل شد.از ابتداي ورود به دانشگاه تبريز يكي از افراد مبارز ايندانشگاه بود و برادرش حميد را نيز به همراه خود به شهر تبريز آوردهبود.بعد از چند ماه زندگي در تبريز، در جو سياسي ضد رژيم وارد شد و بابرادران مسلمان فعاليت مداوم، موثر و شجاعانه خودش را عليه رژيم آغاز كرد.
جهاد اصغر وي توام با جهاد اكبرش بود، اين بزرگوارهمواره از گروهك‌ها و سازمان‌هايي كه در مسير مبارزاتي خود خط بي‌ابهامرهروي از امام را در همه حركت‌هاي خود مدنظر اصولي قرار نمي‌دادند متنفربوده و همواره سعي مي‌كرد مسير مبارزاتي‌اش منطبق با معبر نوراني ولايتباشد. شهيد باكري در طول فعاليت‌هاي سياسي خود (طبق اسناد محرمانه به دستآمده) از طرف سازمان امنيت آذربايجان شرقي (ساواك) تحت كنترل و مراقبتبود. پس از مدتي حميد را براي برقراري ارتباط با ساير مبارزان به خارج ازكشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم براي مبارزان داخل كشور فعال شود.
شهيدمهدي باكري در دوره سربازي با تبعيت از اعلاميه حضرت امام خميني (ره) درحالي كه در تهران افسر وظيفه بود، از پادگان فرار و به صورت مخفيانه زندگيكرد و فعاليت‌هاي گوناگوني را در راستاي پيروزي انقلاب اسلامي نيز انجامداد.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي


بعد از پيروزي انقلاب و به دنبال تشكيل سپاهپاسداران انقلاب اسلامي به عضويت اين نهاد درآمد و در سازماندهي و استحكامسپاه اروميه نقش فعالي را ايفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستاندادگاه انقلاب اروميه شد.همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوانشهردار اروميه نيز خدمات ارزنده‌اي را از خود به يادگار گذاشت.
ازدواج شهيد مهدي باكري مصادف با شروع جنگ تحميليبود. مهريه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پساز دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه با مسئوليت جهاد سازندگياستان، خدمات ارزنده‌اي براي مردم انجام داد.
شهيد باكري در مدت مسئوليتش به عنوان فرماندهعمليات سپاه اروميه تلاش‌هاي گسترده‌اي را در برقراري امنيت و پاكسازيمنطقه از لوث وجود وابستگان و مزدوران شرق و غرب انجام داد و با وجودفعاليت‌هاي شبانه‌روزي در مسئوليت‌هاي مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي،تكليفخويش را در جهاد با كفار بعثي و متجاوزان به ميهن اسلامي ديد و راهيجبهه‌ها شد.
ويژگي‌هاي اخلاقي شهيد مهدي باكري


شهيد باكري پاسدار نمونه، فرماندهي فداكار و ايثارگر، خدمتگزاري صادق، صميمي، مخلص و عاشق حضرت امام خميني (ره) و انقلاب اسلامي بود.
باتمام وجود خود را پيرو خط امام مي‌دانست و سعي مي‌كرد زندگي‌اش را براساسرهنمودها و فرمايشات آن بزرگوار تنظيم كند، با دقت به سخنان حضرت امام(ره) گوش مي‌داد، آنها را مي‌نوشت و در معرض ديد خود قرار مي‌داد و آنقدربه اين امر حساسيت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنراني آنحضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طريق روزنامه به دستآورند.وي معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آيات الهي است، ‌بايد جلوچشمان ما باشد تا هميشه آنها را ببينيم و از ياد نبريم.

شهيد باكري از انسان‌هاي وارسته و خودساخته‌اي بودكه با فراهم بودن زمينه‌هاي مساعد به مظاهر مادي دنيا و لذايذ آن پشت پازده بود. زندگي ساده و بي‌رياي او زبانزد همه آشنايان بود. باتوانايي‌هايي كه داشت مي‌توانست مرفه‌ترين زندگي را داشته باشد، اماهمواره مثل يك بسيجي زندگي مي‌كرد. از امكاناتي كه حق طبيعي‌اش نيز بودچشم مي‌پوشيد.
تواضع و فروتني‌اش باعث مي‌شد كه اغلب او رانشناسند. او محبوب دل‌ها بود. همه دوستش مي‌داشتند و از دل و جان گوش بهفرمان او بودند. شهيد باكري بسيجيان را دوست داشت و به آنها عشق مي‌ورزيد،مي‌گفت وقتي با بسيجي‌ها راه مي‌روم، حال و هواي ديگري پيدا مي‌كنم، هرگاهخسته مي‌شوم پيش بسيجي‌ها مي‌روم تا از آنها روحيه بگيرم و خستگي‌ام برطرفشود. همه ما در برابر جان اين بسيجي‌ها مسئوليم، براي حفظ جان آنها اگرمتحمل يك ميليون تومان هزينه براي ساختن يك سنگر كه حافظ جان آنها باشدبشويم باز كم است، يك موي بسيجي،‌ صد برابر اين مبالغ ارزش دارد. اين شهيدگرانقدر با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژي پولادين و تسخيرناپذير بود و بادوستان خدا، سيمايي جذاب و مهربان داشت.
با وجود اندوه دائمش، هميشه خندان بود و بشاش.انساني بود هميشه آماده به خدمت و پرتوان. شهيد محلاتي در مورد شهيد باكرياظهار داشته بود، وي نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلامبود. خشم و خروشش فقط و فقط براي دشمنان بود و به عنوان فرمانده باتقوا،الگوي رافت و محبت در برخورد با زيردستان بود.
همسر شهيد باكري در مورد اخلاق او در خانهمي‌گويد: با وجود همه خستگي‌ها، بي‌خوابي‌ها و دويدن‌ها، هميشه با حالتيشاد بدون ابراز خستگي به خانه وارد مي‌شد و اگر مقدور بود در كارهاي خانهبه من كمك مي‌كرد؛ لباس مي‌شست، ظرف مي‌شست و خودش كارهاي خودش را انجاممي‌داد. اگر از مسئله‌اي عصباني و ناراحت بودم با صبر و حوصله سعي مي‌كردبا خونسردي و با دلايل مكتبي مرا قانع كند.
دوستان و همسنگرانش نقل مي‌كنند به همان ميزان كهبه انجا فرايض ديني مقيد بود نسبت به مستحبات هم تقيد داشت. نيمه‌هاي شباز خواب بيدار مي‌شد و با خداي خود خلوت مي‌كرد، نماز شب را با سوز و گدازو گريه مي‌خواند. خواندن قرآن از كارهاي واجب روزمره‌اش بود و ديگران رانيز به اين كار سفارش مي‌كرد. شهيد باكري در حفظ بيت‌المال و اهيمت آنتوجه زيادي داشت، حتي همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر مي‌داشت و ازنوشتن با خودكار بيت‌المال؛ حتي به اندازه چند كلمه؛ منع مي‌كرد.
وقتي همرزمانش او را به عنوان فرماندهي كهمعمولي‌ترين لباس بسيجي را مدت‌هاي طولاني استفاده مي‌كرد مورد اعتراضقرار مي‌دادند، مي‌گفت، تا وقتي كه مي‌شود استفاده كرد، استفاده مي‌كنم.همواره رسيدگي به خانواده شهدا را تاكيد مي‌كرد و اگر برايش مقدور بود بههمراه مسئولان لشكر بعد از هر عمليات به منزلشان مي‌رفت و از آنان دلجوييمي‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام مي‌كرد.شهيد باكري مي‌گفت، امروز درزمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و اين نوع زندگي از بافضيلت‌ترين زندگي‌هاست.
نقش شهيد باكري در دفاع مقدس


بعد از شهادت سردار دلير اسلام ،شهيد مهدي امينيكه ضد انقلاب فكر مي‌كرد بعد از شهيد نيروهاي انقلاب در منطقه متلاشيخواهند شد، شهيد مهدي باكري در آن شرايط حاد پرچم شهيد مهدي اميني را بهدست گرفته و سبكبال و اميدوار با حضورش در سنگر شهيد اميني گل‌هاي اميد رادر دل‌هاي حاميان انقلاب شكوفا ساخت.
مهدي در موقعيتي كه اهواز زير آتش توپحانه دشمنتجاوزگر بود همسرش را نيز به اهواز برد. بعد از مدت‌ها حضور مداوم درجبهه، شهيد باكري با سمت معاون تيپ نجف اشرف در عمليات بيت‌المقدس شركتجست و شاهد پيروزي‌هاي سپاه اسلام بر جنود كفر بود.در مرحله دوم عملياتبيت‌المقدس در ايستگاه حسينيه از ناحيه پشت زخمي شد و در مرحله سوم بااينكه زخمي بود به قرارگاه فرماندهي رفت تا برادران بسيجي را از پشتبي‌سيم هدايت كند.
در عمليات رمضان با سمت فرماندهي تيپ عاشورا بهنبرد بي‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و اين بار نيز مجروح شد، اما با هرنوبت مجروحيت، وي مصمم‌تر از پيش در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و بدون احساسخستگي براي تجهيز، سازماندهي،‌ هدايت نيروها و طراحي عمليات، شبانه‌روزتلاش مي‌كرد. در عمليات مسلم بن عقيل با فرماندهي وي در لشكر عاشورا وايثار رزمندگان سلحشور، بخش عظيمي از خاك گلگون ايران اسلامي و چند منطقهاستراتژيك آزاد شد.
شهيد باكري در عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك،2، 3 و 4 با عنوان فرمانده لشكر عاشورا به همراه بسيجيان غيور و فداكار،در انجام تكليف و نبرد با متجاوزان، آمادگي و ايثار همه‌جانبه‌اي را ازخود نشان داد.
در عمليات خيبر زماني كه برادرش حميد به درجه رفيعشهات نايل آمد با وجود علاقه خاصي كه به او داشت، بدون ابراز اندوه باخانواده‌اش تماس گرفت و گفت كه شهادت حميد يكي از الطاف الهي است كه شاملحال خانواده ما شده و در نامه‌اي خطاب به خانواده‌اش نوشت، من به وصيت وآرزوي حميد كه باز كردن راه كربلاست همچنان در جبهه‌ها مي‌مانم و به خواستو راه شهيد ادامه مي‌دهم تا اسلام پيروز شود.
تلاش فراوان در ميادين نبرد و شرايط حساس جبهه‌هاباعث شد كه از حضور در تشييع پيكر پاك برادر و همرزمش كه سال‌ها در كنارشبود باز بماند. برادري كه در روزهاي سراسر خطر قبل از انقلاب در مبارزاتسياسي و در جبهه‌ها پا به پاي مهدي جانفشاني كرد.
با تشكيل لشكر عاشورا، اين رهرو واقعي حسين (ع)خيمه‌گاه حسينيان را در مقابل يزيديان برپا ساخته و با هوش و ذكاوت وتدبير نظامي بالايي كه داشت، لشكر عاشورا را به عنوان لشكري براي دفاع ازكيان اسلامي سازماندهي كرد.
نقش شهيد باكري و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانهخيبر و تصرف جزاير مجنون و مقاومتي كه آنان در دفاع پاتك‌هاي توانفرسايدشمن از خود نشان دادند بر كسي پوشيده نيست. در مرحله آماده‌سازي مقدماتعمليات بدر، اگرچه روزها به كندي مي‌گذشت اما مهدي با جديت همه نيروها رابراي نبردي مردانه و عارفانه تهييج و ترغيب كرد و چونان مرشدي كامل وعارفي واصل آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت بايد بدانند ودر مرحله نبرد به كار بندند با نيروهايش درميان گذاشت.
سخنان شهيد قبل از شروع عمليات بدر


شهيد مهدي باكري در بيانات خود قبل از شروع عملياتبدر گفته بود، همه برادران تصميم خود را گرفته‌اند، ولي من به خاطر سختيعمليات تاكيد مي‌كنم، شما بايد مثل حضرت ابراهيم (ع) باشيد كه رحمت خداشامل حالش شد، مثل او در آتش برويد، خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمنرخنه خواهيد كرد.
بايد در حد نهايي از سلاح مقاومت استفاده كنيم.هرگاه خداوند مقاومت ما را ديد رحمت خود را شامل حال ما مي‌گرداند. اگر ازيك دسته 22 نفري، يك نفر بماند بايد همان يك نفر مقاومت كند و اگر فرماندهشما شهيد شد، نگوييد فرمانده نداريم و نجنگيم كه اين وسوسه شيطان است.
فرماندهاصلي ما، خدا و امام زمان (عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم، ماوسيله هستيم براي بردن شما به ميدان جنگ. وظيفه ما مقاومت تا آخرين نفس واطاعت از فرماندهي است.

تا موقعي كه دستور حمله داده نشده كسي تيراندازينكند. حتي اگر مجروح شد سكوت را رعايت كند، دندان‌ها را به هم بفشارد وفرياد نكند. با هر رگبار سبحان‌الله بگوييد، در عمليات خسته نشويد، بعد ازهر درگيري و عمليات، شهدا و مجروحان را تخليه كرده و با سازماندهي مجددكار را ادامه دهيد.
حداكثر استفاده از وسايل را بكنيد، اگر اين پاروبشكند، به جاي آن پاروي ديگري وجود ندارد، با همين قايق‌ها بايد عمليات راانجام دهيم.
مهدي در شب عمليات وضو مي‌گيرد و همه گردان‌ها را يك يك اززير قرآن عبور مي‌دهد، مداوم توصيه مي‌كند، «برادران! خدا را از ياد نبريدنام امام زمان (عج) را زمزمه كنيد، دعا كنيد كه كار ما براي خدا باشد.

از پشت بي‌سيم نيز همه را به ذكر لاحول و لاقوهالا بالله تشويق مي‌كند. لشكر عاشورا در كنار ساير يگان‌هاي عمل‌كنندهنيروي زميني سپاه، در نخستين شب عمليات بدر، موفق به شكستن خط دشمن مي‌شودو روز بعد به تثبيت مواضع در ساحل رود مي‌پردازد.
در مرحله دوم عملياتاز سوي لشكر عاشورا حمله‌اي نفسگير به واحدهايي از دشمن كه عامل فشار برايجناح چپ بودند، آغاز مي‌شود، حمله‌اي كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام وقطع كامل دست دشمن از تعرض به نيروها در جناح چپ ثمره آن بود.

نحوه شهادت مهدي باكري


در حالي كه بردارش حميد باكري به درجه رفيع شهادتنايل آمد، شهيد مهدي باكري نامه‌اي كه براي خانواده‌اش مي‌نويسد، چنينمي‌گويد، من به وصيت و آرزوي حميد كه باز كردن راه كربلاست همچنان در جبههمي‌مانم و راه شهيد را ادامه مي‌دهم تا كه اسلام پيروز شود.
با شهادت حميد همه در پي اين بودند كه پيكر او رابه عقب بياورند. اين موضوع را به مهدي گفتند. مهدي با بي‌سيم پرسيدهبود،حميد را به همراه ديگر شهدا مي‌آوريد. مرتضي ياغچيان گفته بود كهخودتان مي‌دانيد آقا مهدي كه زير اين آتش شديد نمي‌توانيم بيش از يك شهيدبه عقب منتقل كنيم، مهدي گفته بود، هيچ فرقي بين حميد و ديگران نيست. اگرديگر شهدا را نمي‌شود به عقب بياوريد، پس حميد هم پيش دوستان شهيدش باشدبهتر است.
بعد از شهادت برادرش حميد و برخي از يارانش، روحدر كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودي به جمع آنان خواهدپيوست، 15روز قبل از عمليات بدر به مشهد مقدس مشرف شده و از امام رضا (ع)خواسته بود كه خداوند توفيق شهادت را نصيبش كند، سپس خدمت حضرت امام خميني(ره) و حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رسيد و از ايشان درخواست كرد كه برايشهادتش دعا كنند.
اين فرمانده دلاور 25 بهمن سال 63 در عمليات بدربه خاطر شرايط حساس عمليات، طبق معمول به خطرناك‌ترين صحنه‌هاي كارزاروارد شد و در حالي كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايتمي‌كرد، تلاش مي‌كرد تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌هاي دشمن تثبيتكند كه در نبردي دليرانه و براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي نداي حقرا لبيك گفت و به لقاي معشوق نايل شد.
مهدي در آن‌ سوي دجله اين ميعادگاه دلدادگان بهتير خصم به خاك افتاد، جنازه‌اش را با قايق انتقال مي‌دهند ولي پيكرش بهتبعيت از پيكر صدپاره مولايش دگر بار با شعله شرري صد پاره شد، خاكسترشآرام، آرام در ميان آب فرو مي‌رود و چون گويي از چشم ناپديد شده و بهآسمان كه به پيشوازش آمده‌اند پر مي‌كشد، بوي بهشت مي‌وزد.
مهدي باكري در مقابل نعمات الهي خود را شرمندهمي‌دانست و تنها به لطف و كرم خداوند تبارك و تعالي اميدوار بود. دروصيتنامه‌اش اشاره كرده است كه چه كنم كه تهي‌دستم، خدايا قبولم كن.شهيدمحلاتي از بين تمام خصلت‌هاي والاي شهيد به معرفت او اشاره مي‌كند و درمراسم شهادت ايشان، راز و نياز عاشقانه وي را با معبود بيان مي‌كند و اززبان شهيد مي‌گويد، خدايا تو چقدر دوست‌ داشتني و پرستيدني هستي، هيهات كهنفهميدم. خون بايد مي‌شدي و در رگ‌هايم جريان مي‌يافتي تا همه سلول‌هايمهم يارب يارب مي‌گفت.اين بيان عارفانه بيانگر روح بلند و سرشار از خلوص آنشهيد والامقام است كه تنها در سايه خودسازي و سير و سلوك معنوي به آن دستيافته بود.
باكري در آيينه خاطرات


سال 1352 تازه دانشجو شده بودم، تقسيممان كهكردند، افتادم خوابگاه شمس تبريزي، آب و هواي تبريز بهم نساخت، بدجوريمريض شدم. افتاده بودم گوشه‌ خوابگاه، يكي از بچه‌ها برايم سوپ درستمي‌كرد و ازم مراقبت مي‌كرد. هم اتاقيم نبود. خوب نمي‌شناختمش اسمش را كهاز بچه‌ها پرسيدم، گفتند، مهدي باكري.
زندگي سخت


رفتيم توي شهر و يك اتاق كرايه كرديم. بهم گفت،زندگي‌اي كه من مي‌كنم سخته‌، گفتم قبول ، براي همه كاراش برنامه داشت،خيلي هم منظم و سختگير، غذا خيلي كم مي‌خورد.
مطالعه خيلي مي‌كرد. خيلي وقت‌ها مي‌شد كه روزهمي‌گرفت. معمولاً همان روزهايي هم كه روزه بود مي‌رفت كوه، به ياد ندارمروزي بوده باشد كه دو نفرمان دو تا غذا از سلف دانشگاه گرفته باشيم، هميشهيك غذا مي‌گرفتيم، دو نفري مي‌خورديم، خيلي وقت‌ها مي‌شد نان خاليمي‌خورديم.
شده بود سرتاسر زمستان، آن هم توي تبريز، يك ليترنفت هم توي خانه نبود، كف خانه‌مان هم نم داشت، براي اين كه اذيتمان نكندپتو، فرش و پوستين مي‌انداخيتم زمين.
همان اول انقلاب دادستان اورميه شده بود. من وحميد را فرستاد برويم يك ساواكي را بگيريم، پيرمرد عصا به دستي در را بازكرد، گفت پسرم خونه نيست، گزارش كه مي‌داديم، چند بار از حال پيرمردپرسيد، مي‌خواست مطمئن شود پيرمرد نترسيده.
شهردار شهر


دختر خانه بودم، داشتم تلويزيون تماشا مي‌كردم،مصاحبه‌اي بود با شهردار شهرمان، كمي كه حرف زد، خسته شدم سرش را انداختهبود پايين و آرام ارام حرف مي‌زد، با خودم گفتم اين ديگه چه جور شهرداريه؟حرف زدن هم بلد نيست، بلند شدم و تلويزيون را خاموش كردم، چند وقت بعدهمين آقاي شهردار شريك زندگيم شد.
حرف‌هاي معمولي


بعد از مدت‌ها آمده بود خانه ما، تعجب كرديم،نشسته بود جلوي ما حرف‌هاي معمولي مي‌زد، مادرم و زن داداشم هم و همهبودند، يك كمي ميوه خورد و بلند شد كه برود، فهميده بودم چيزي مي‌خواهدبگويد كه نمي‌تواند، بلند كه شد ما هم باهاش پاشديم تا دم در، هي اصراركرد نياييم، اما رفيتم همگي، توي راهرو بهم فهماند بيرون منتظرم است، بهبهانه‌ خريد رفتم بيرون، هنوز سر كوچه ايستاده بود، به من گفت آقا مهدي رامي‌شناسي؟ مهدي باكري؟ مي‌خواد ازت خواستگاري كنه، بهش چي بگم؟ يك هفتهتمام فكر مي‌كردم، شهردار اروميه بود. از سال 51 كه ساواكي‌ها علي رااعدام كرده بودند، اسمشان را شنيده بودم.
مهريه


مهريه‌ام را يك جلد قرآن و يك كلت كمري در نظرگرفته بودم و از قبل به پدر و مادرم گفته بودم كه دوست دارم مهريه‌ام چهباشد. اين هم كه چه جور اسلحه‌اي باشد، برايم فرقي نداشت، يك روز مهدي ازمن پرسيد نظرتون راجع به مهريه چيه؟ گفتم هر چه شما بگين، گفت يك جلد قرآنو يك كلت كمري، چطوره؟ هيچكس بهش نگفته بود، نظر خودش را گفته بود قبلا بهدوست‌هايش گفته بود دوست دارم زنم اسحله به دوش باشد.
روز عقدكنان


روز عقدكنان بود، زن‌هاي فاميل منتظر بودند دامارا بينند، وقتي آمد، گفتم اينم آقا داما، كت و شلوار پوشيده و كراواتش روهم زده داره مي‌آد، مرتب و تميز بود با همان لباس سپاه، فقط پوتين‌هايشكمي خاكي بود.
هديه عروسي


هر چه به عنوان هديه‌ عروسي به ما داده بودند، جمعكرديم كنار هم، بهم گفت ما كه اينها رو لازم نداريم، حاضري يه كار خير باآنها بكني؟ گفتم مثلا چي؟ گفت، كمك كنيم به جبهه، گفتم قبول، همه را بردممغازه‌ لوازم منزل فروشي و 10 ـ 15 تا كلمن گرفتم براي ارسال به جبهه.
شام اول


مادرم نمي‌گذاشت ما غذا درست كنيم، پدرم نسبت به غذا حساس بود، اگر خراب مي‌شد، ناراحت مي‌شد تا قبل از عروسي برنج درست نكرده بودم.
شباولي كه تنها شديم، آمد خانه و گفت ما هيچ مراسمي نگرفتيم بچه‌هامي‌خواهند بيايند ديدن ما، مي‌توني شام درست كني؟ كته‌اي كه درست كردممتاسفانه شفته شده بود، همان را آورد و گذاشت جلوي مهمان‌ها، گفت خانم منآشپزيش حرف نداره، فقط برنج اين دفعه‌اي خوب نبوده وارفته.

حقوق شهرداري


شهردار كه بود به كارگزيني گفته بود از حقوقش بگذارند روي پول كارگرهاي دفتر، بي‌سروصدا، طوري كه خودشان نفهمند.
2هزار و 800 تومان حقوق مي‌گرفت، يك روز بهم گفت بيا اين ماه هر چي خرجيداريم رو كاغذ بنويسيم تا اگر آخرش چيزي اضافه اومد بديم به يه فقير، همهچي را نوشتم از واكس كفش گرفته تا گوشت، نان و تخم‌مرغ. آخر ماه كه حسابكرديم شد 2 هزار و 650 تومان، بقيه پول را داد لوازم‌التحرير خريد، داد بهيكي از كساني كه شناسايي كرده بود و مي‌دانست محتاجند، گفت اينم كفاره‌گناهاي اين ماه.

خمپاره‌انداز توي آبادان


رفته بود جبهه‌ فياضيه و شده بود خمپاره‌اندازشهيد شفيع‌زاده و ديده‌باني مي‌كرد، گرا بهش مي‌داد، او هم مي‌زد، همانروزهايي كه آبادان محاصره بود، روزي سه تا گلوله‌اي خمپاره‌ 120 هم بيشترسهميه نداشتند.
اين قدر مي‌رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله‌ به هدفمي‌خورد، تعريف مي‌كردند، مي‌گفتند يك بار شفيع‌زاده با بي‌سيم گفته بوديه هدف خوب دارم، گلوله بده، آقا مهدي گفته بوده سه تا زديم و سهميهامروزمون تمومه





جام و جم انلاین

دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Hadi1001 تشکر کرده اند:
Fariborz, hasan_21, moh-597, Shahbaz, Mil@d, SAMAN, oweiys, كيارش, RAHVAR, Mahdi1944, ne13, sokuteasemuni, anga2009, CAPTAIN PILOT

Captain

Captain



نماد کاربر
پست ها

3309

تشکر کرده: 1 مرتبه
تشکر شده: 83 مرتبه
تاريخ عضويت

شنبه 10 آذر 1386 17:59

آرشيو سپاس: 13305 مرتبه در 1921 پست

Re: فرماندهی که همه عاشقش بودند ( خاطره هایی از شهید باکری)

توسط Mil@d » يکشنبه 5 مهر 1388 15:22

اين فرمانده دلاور 25 بهمن سال 63 در عمليات بدربه خاطر شرايط حساس عمليات، طبق معمول به خطرناك‌ترين صحنه‌هاي كارزاروارد شد و در حالي كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزديك هدايتمي‌كرد، تلاش مي‌كرد تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتك‌هاي دشمن تثبيتكند كه در نبردي دليرانه و براثر اصابت تير مستقيم مزدوران عراقي نداي حقرا لبيك گفت و به لقاي معشوق نايل شد.
مهدي در آن‌ سوي دجله اين ميعادگاه دلدادگان بهتير خصم به خاك افتاد، جنازه‌اش را با قايق انتقال مي‌دهند ولي پيكرش بهتبعيت از پيكر صدپاره مولايش دگر بار با شعله شرري صد پاره شد

تکمیلی:(نحوه شهادت)
در حین عملیات بدر و در حالیکه وی و سربازانش در جزیره مجنون در محصره کامل بودند، شهید احمد کاظمی از وی خواست که با عبور از دجله و پیمودن فاصله۷۰۰ متری که میان خط اول و خط دوم حمله بود جان خود را نجات دهد؛ ولی این درخواست هربار با جواب منفی وی روبرو می شد.
بعد از عملیات و در زمانی که جنازه وی و هم لشگریانش در حال انتقال به عقب جبهه بود، قایق حامل اجساد مورد اصابت شلیک مستقیم آر پی جی سربازان عراقی عراق گرفت و در هور العظیم غرق شد. جنازه وی و سایر سربازانش هیچگاه یافت نشد و وی همچنان مفقودالاثر می باشد.
رفیق بی کلک

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب Mil@d تشکر کرده اند:
CAPTAIN PILOT, anga2009, RAHVAR, Fariborz, hasan_21, Ghost Rider, Mahdi1944, Mohammad.Jafar, SAMAN, Qaher1406, Hadi1001, Lord_Jason, moh-597, ne13, oweiys

Moderator

Moderator



نماد کاربر
پست ها

2657

تشکر کرده: 81 مرتبه
تشکر شده: 181 مرتبه
تاريخ عضويت

سه شنبه 23 تیر 1388 08:58

محل سکونت

روبروی شما

آرشيو سپاس: 15274 مرتبه در 2406 پست

Re: فرماندهی که همه عاشقش بودند ( خاطره هایی از شهید باکری)

توسط RAHVAR » سه شنبه 8 اسفند 1391 11:31

مطلب تکراریه ولی...شهدا که تکرار نمیشن

یه روز یه ترکـــه میره جبهه ، بعد از یه مدت فرمانده میشه
یه روز بهش می گن داداشت شهید شده افتاده سمت عراقی ها اجازه بده بریم بیاریمش
جواب میده کدوم داداشم؟! اینجا همه داداش من هستن
اون ترکـــه تا زنده بود جنگید و به داداش های شهیدش ملحق شد
اون ترکـــه کسی نبود جز مهدی باکری


کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب RAHVAR تشکر کرده اند:
Ghost Rider, Mohammad.Jafar, oweiys, ne13, anga2009, hasan_21, mehdighorbani


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان