در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:04

اصغر فرهادي:



کارگردان غير منتظره اجتماعي؛ اصغر فرهادي را با همين 3 صفت مي توان توصيف کرد؛ کارگرداني که در هر 4 فيلم سينمايي اش مي توان اين 3 ويژگي را به راحتي پيدا کرد؛ به خصوص در آخرين و پر سرو صدا ترين فيلمش؛ «درباره الي».
کارگردان: کارگردان ترين کارگردان سينماي ايران؛ اين لقب را اين روزها به راحتي مي توانيد به اصغر فرهاي بدهيد. نبايد هيچ ترسي هم از دادن اين لقب به او داشته باشيد. او در «رقص در غبار»، «شهر زيبا»، «چهارشنبه سوري»و «درباره الي» و 2 سري سريال محبوب و پرطرفدارش، «داستان يک شهر» اين قدر مدرک برايتان آماده دارد که بدون هيچ نگراني اي مي توانيد سکانس به سکانس فيلم هايش را با فيلم هاي امروز ديگر کارگردان هاي سينمايي ايران مقايسه کنيد. در زمانه اي که کارگردانان قدري مثل حاتمي کيا و مهرجويي دوران افول خود را سپري مي کنند و آن دقت و انرژي گذشته را سر سکانس هاي فيلم هايشان خرج نمي کنند و در دوره گذاري که کارگردانان جوان نو رسيده هنوز دارند فيلم به فيلم تجربه مي کنند و غلط هاي خودشان را اصلاح مي کنند، او با ساخت 4 فيلم چنان اعتباري براي خودش دست و پا کرده که ديگر هيچ تماشا گر جدي سينمايي به راحتي نمي تواند از نام او و ديدن فيلم هاي او بگذرد. براي اثبات اين ادعا نيازي هم به ديدن دوباره فيلم هاي قبلي او نيست؛ فقط کافي است سکانس درياي درباره الي را ببينيد تا بفهميد با چه کارگردان قدري رو به رو هستيد؛ سکانسي که اجراي آن واقعا از حد سينماي ايران و کارگردان هاي ايراني بالاتر است و همه چيز آن در اوج است. فقط بايد سکانس دريا را ببينيد... .
غير منتظره: تماشاگران فيلم هاي فرهادي فيلم به فيلم رودست مي خورند و انتظاراتشان نقش بر آب مي شود. بعد از يک درام عاشقانه تلخ مثل رقص در غبار با «درام اجتماعي سنگيني» مثل شهر زيبا رو به رو مي شوند. بعد يکدفعه با چهار شنبه سوري به وسط مشکلات طبقه متوسط اجتماعي پرت مي شوند و فيلمي مي بينند که هم جوايز جشنواره را درو مي کند و هم تماشاگران را سرازير سالن هاي سينمايي مي کند و حالا بعد از همه اينها با «درباره الي» رو به رو مي شوند، فيلمي سرتا پا متفاوت با همه فيلمهايي که از فرهادي ديده اند. فرهادي با تسلط بي چون و چرايش بر کارگرداني، فيلمنامه نويسي، بازي گرفتن و ديگر جزئيات فني و تکنيکي سينما، هميشه چيز جديدي براي غافلگير کردن حتي تماشاگران پيگير فيلم هايش دارد.
اجتماعي: اگر فقط 2مورد بالا بود و از اين سومي در فيلم هايش خبري نبود، او حداکثر مي شد يک تکنسين کاربلد سينمايي ايران ولي چيزي که فيلم هاي او را درگير کننده از کار مي آورد و باعث مي شود فيلم هايش تا مدت ها يقه تماشاگر را ول نکنند، دست گذاشتن فرهادي روي داغ ترين و فراگيرترين دغدغه هاي اجتماعي جامعه ماست. او نه تنها اين دغدغه هاو مشکلات را به بهترين واثر گذارترين شکل مطرح مي کند، بلکه با همه توان سينمايي -اجتماعي اش تماشاگر را هم در لحظه لحظه فيلم درگير کرده و هم در قضاوت اخلاقي اجتماعي قصه، شريک مي کند؛ تماشاگري که بعد از تماشاي درباره الي و رو به رو شدن با بخشي از واقعيت شخصي-اجتماعي خودش روي پرده سينما، خلع سلاح مي شود و چاره اي ندارد جز سپردن خودش به چنگک هاي دنياي فيلم؛ دنيايي که آرزوي فرهادي رسيدن به آن است؛ «در سينمايي که من آرزومند آنم، تماشاگر در طول تماشاي اثر مجبور است قضاوت گر باشد و خود تشخيص بدهد که چه کس يا کساني خيرند و چه کس يا کساني شر. چه بسا تماشاگري که اين را خير مي داند و آن را شر، درست نظرش نقطه مقابل نظر و قضاوت تماشاگر صندلي کناري اش باشد. در واقع فيلم خط کشي مسلم و محرزي براي دايره قضاوت مجموع تماشاگران ترسيم نمي کند و از همنفسي و يک صدايي تماشاگرانش خوشحال نخواهد بود. اين سينما، امکاني را براي تماشاگرش فراهم مي کند که پس از تماشاي فيلم به شناختي از خود و روان خود دست يابد و به ناشناخته هاي درون خود پي ببرد. او هنگامي که از سينما بيرون مي آيد، مي تواند از خود بپرسد چرا دوست من که با هم به تماشاي اين فيلم آمده ايم، دوست داشت آن شخصيت به هدفش برسد و حق را به او داد و من درست برعکس، آرزوي شکست همان شخصيت را داشته ام؟ تفاوت درون وروان من با دوستم چيست؟ درباره الي تلاش من براي رسيدن به اين آرزوهاست».

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:06

بزرگترين هنرپيشه مكتب «بازيگري روش‌مند»:



مروري بر زندگي و آثار «مارلون براندو» بازيگر بزرگ سينما
«مارلون براندو» (Marlon Brando) در 3 آوريل سال 1924 در شهر «اوماها» واقع در ايالت «نبراسكا» كشور آمريكا به دنيا آمد. پدر او فروشندة متمول لوازم كشاورزي بود و مادرش عضو برجستة تماشاخانه منطقه «اوماها». براندو ابتدا به تشويق مادرش به بازيگري روي آورد، ولي پدرش كه از اين حرفه بيزار بود، او را به دانشكدة نظام فرستاد. وي پس از اخراج شدن از اين دانشكده، راهي نيويورك شدو در آنجا در كلاس‌هاي بازيگري «استلا آدلر» و «اروين پيسكاتور» شركت كرد و به عضويت «اكتورز استوديو» درآمد. در «اكتورز استوديو» كه يك مدرسه بازيگري با حضور استاداني برجسته همچون «لي استراسبرگ» بود، «اليا كازان» ـ كارگردان بزرگ سينماي آمريكا ـ مسئول اصلي بود و براندو در آنجا با اين كارگردان تئاتر و سينما آشنا شد.
براندو در سال 1947 در نقش «استنلي كووالسكي» در نمايشنامه «اتوبوسي به نام هوس» اثر «تنسي ويليامز» (1983 ـ 1914م) و به كارگرداني «اليا كازان» پا به عرصة تئاتر برادوي نهاد. بازي براندو در اين تئاتر موجب شد تا به عنوان استعدادي خارق‌العاده در بازيگري تئاتر مورد تحسين قرار گيرد، امّا او به رغم ابراز تنفر علني نسبت به بازيگري در فيلم، بي‌درنگ تئاتر را ترك كرد و براي هميشه به سينما روي آورد.
مارلون براندو به عنوان مشهورترين فارغ‌التحصيل مكتب بازيگري «متداكتينگ» (بازيگري روش‌مند) كه توسط استاداني همچون «لي استراسبرگ» و «استلا آدلر» از روي انديشه‌هاي بازيگري «كنستانتين استانيسلاوسكي» به وجود آمده بود، اولين فيلم خود به نام «مردان»، را در سال 1950 بازي كرد. كارگردان اين فيلم «فردزينه من» (1997ـ1907م) بود و موفقيت بزرگي را براي براندو به ارمغان آورد. او براي آماده شدن در نقش موردنظرش در «مردان»، خود را بيش از يك ماه در بيمارستان و در كنار مجروحان جنگي بستري كرد. اين عمل براندو از سوي بازيگران معتبر آن دوران همچون «لارنس اوليويه» (1989ـ1907م) و «كلارك گيبل» (1960ـ1901م) نوعي رفتار احمقانه ارزيابي شد؛ امّا ماحصل اين تمرينات، ارائة حساسيتي زجركشيده در زير ظاهري پرخاشگر و تندخو بود.
فيلم بعدي براندو «اتوبوسي به نام هوس» (1951) نام داشت كه توسط «اليا كازان» ساخته شد. براندو در اين فيلم كه قبلاً به صورت تئاتر توسط خود او و به كارگرداني كازان اجرا شده بود، يك بار ديگر بازي استادانة خود را تكرار كرد و اين نقش را براي هميشه به نام خود ثبت نمود. نقش مقابل براندو در اين فيلم را «ويوين لي» (1967 ـ 1913م) ـ بازيگر نقش ارسكارلت اوها را در فيلم معروف «بر باد رفته»(1939) ساخته «ويكتور فلمينگ» ـ برعهده داشت.
براندو در سال 1952 در فيلم ديگري از «اليا كازان» به ايفاي نقش پرداخت كه «زنده باد زاپاتا» نام داشت. او در اين فيلم، احساس و شور فروخوردة «اميليا نوزاپاتا» را به عنوان يك رهبر انقلابي مكزيكي به نمايش گذاشت و عناصر پيش‌پا افتادة فيلمنامه «جان اشتاين بك» را جبران كرد.
پس از «زنده باد زاپاتا»، براندو براي اثبات توانايي‌هاي خود و در پاسخ به نيش و كنايه‌ها دربارة مكتب «خارش و مِن‌مِن»، به يك كار شكسپيري روي آورد و در نقش «مارك آنتوني» (ماركوس آنتونيوس» در فيلم «جوليوس سزار» (1953) ساخته «جوزف ال منكيه ويچ» (1993ـ1909م) ظاهر شد. بازي براندو در اين فيلم به قدري خوب بود كه «جان گيلگاد» (2000 ـ 1904 م) ـ بازيگر نامدار تئاتر انگلستان ـ را به تحسين واداشت.


در سال 1954 براندو در فيلم «وحشي» بازي كرد كه اثري ارزان دربارة دسته‌هاي موتورسوار بود. او به اين فيلم تشخّص بخشيد و در نقش موتورسواري چرم‌پوش، موقعيّتي شمايل‌وار يافت و مظهر يك نسل شد. براندو دربارة اين فيلم گفته است: «در فيلم وحشي، هرگز من و ديگر اعضاي گروه سازنده تصورش را هم نمي‌كرديم كه مشوق شورش جوان‌ها و تحريكشان بشويم. بعد از نمايش اين فيلم، از اينكه ديدم همه جا جوان‌ها تي‌شرت، ژاكت‌هاي چرمي و لباس جين به تن كرده‌اند، تعجّب كردم.»
فيلم بعدي براندو «دربارانداز» نام داشت كه در همان سال 1954 توسط «اليا كازان» ساخته شد. اين فيلم كه سومين و آخرين بازي براندو براي كازان بود، نخستين نمونه از بازي‌هاي بزرگ خودآزارانة براندو را به نمايش گذاشت. براندو دربارة اين فيلم گفته است: «جالب است بدانيد روزي كه اليا كازان براي اولين بار فيلم تكميل شدة دربارانداز را نشانم داد، چنان از بازي خود در فيلم افسرده شدم كه برخاستم و اتاق نمايش را ترك كردم. امّا بعد از نمايش عمومي اين فيلم، من نامزد جايزة اسكار شدم.»
شش فيلم اول براندو، همگي انتخاب‌هايي هوشمندانه بودند؛ به طوري كه او براي چهارتاي آنها يعني «اتوبوسي به نام هوس»، «زنده باد زاپاتا»، «جوليوس سزار» و «دربارانداز» نامزد جايزة اسكار شد و البته براي «دربارانداز» موفق به دريافت اين جايزه هم گشت. در اين زمان (اوايل دهة پنجاه ميلادي)، براندو علي‌رغم ناسازگاري عمومي‌اش كه در پوشيدن لباس‌هاي جين و تي‌شرت، توهين به روزنامه‌نگاران و تحقير ماشين تبليغات استوديو نمود مي‌يافت، به داغ‌ترين بازيگر هاليوود تبديل شده بود. او به دليل جذّابيت ظاهري (اگر بيني‌اش شكسته نبود، نيم‌رخش زيبايي زنانه مي‌يافت)، كشش، خطرناك بودن و نكته‌گويي فوق‌العاده‌اش، بزرگ‌ترين بازيگر سينماي بعد از جنگ جهاني دوم تلقي مي‌شد و هر تازه‌واردي بايد خود را با او محك مي‌زد. بنابه گفتة «رابرت رايان» (1974-1909م) بازيگر توانمند سينماي آمريكا: «براندو نسل كاملي از بازيگران را تباه كرد». بي‌ترديــــد تا سال‌ها بعد، بسياري از بازيگران مشهور مكتب «متد اكتينگ» همچون «جيمزدين» (1955-1931م)، «پل نيومن» (2008-1925م)، «استيو مك‌كوئين» (1980-1930م)، «آل پاچينو» (متولد 1940م) و «رابرت دنيرو» (متولد 1943م) مجبور بودند تا به نوعي از زير ساية براندو بگريزند.
براندو در سال 1954 در فيلم «دزيره» كه يك درام تاريخي ضعيف بود و از سوي شركت «فولك» به او تحميل شد، در نقش «ناپلئون بناپارت» ظاهر شد. برخي از منتقدان معتقدند كه كارنامة درخشان براندو با بازي در اين فيلم براي نخستين بار لكه‌دار شد.


پس از «دزيره»، براندو در نقش‌هاي عجيبي ظاهر شد كه از آن جمله «مردان و عروسك‌ها» (1955) و «قهوه‌خانة ماه اوت» (1956) بودند. اما «شيرهاي جوان» (1958) نوعي حركت به جلو بود. وي در سال 1961 دست به ساخت يك وسترن زد و در آن به ايفاي نقش اصلي هم پرداخت. اين وسترن «سربازهاي يك چشم» نام داشت. قرار بود اين فيلم ابتدا توسط «استنلي كوبريك» (1999-1928م) ساخته شود، اما براندو او را اخراج كرد. سپس ساخت اين فيلم به «سام پكين‌پا» (1984-1925م) سپرده شد، ولي براندو او را هم بيرون كرد و نهايتاً خودش فيلمي ساخت كه به نظر منتقدان، فراتر از يك اثر قابل‌قبول است.
هنگام ساخت «شورش در كشتي بونتي» (1962) كه براندو نقش اصلي فيلم (فلچر كريشن) را به عهده داشت، يك بار ديگر ماجراي فوق تكرار شد. «كارول ريد» (1976-1906م) كه ابتدا اين فيلم را مي‌ساخت، كار را رها كرد و كارگرداني به «لوئيس مايلستون» سپرده شد؛ اما مايلستون هم كنار نشست و به براندو اجازه داد تا هر كاري كه مي‌خواهد انجام دهد؛ البته در عنوان‌بندي فيلم «شورش در كشتي بونتي»، كارگردان «لوئيس مايلستون» است. به نظر اكثر منتقدان، بازي براندو در اين فيلم، استادانه و بسيار عالي بود.
براندو در سال 1966 در فيلم «تعقيب» كه توسط «آرتورپن» ساخته شد، به ايفاي نقش يك كلانتر شهر پرداخت و هم‌بازي «رابرت ردفورد» شد. فيلم بعدي براندو «انعكاس در چشمان طلايـــي» (1967) نام داشت كه توســط «جان هيـــوستن» (1987-1906م) ساخته شد. او در اين فيلم با نمايش آزارندة سركوبي عاطفي، مايه‌هاي بالقوة ملودراماتيك فيلم را به خوبي مهار كرد.
مارلون براندو در سال 1972 در يكي از برترين فيلم‌هاي كل تاريخ سينماي جهان ظاهر شد كه «پدرخوانده» (ساخته فرانسيس فوردكاپولا) نام داشت. او با اين فيلم به روزهاي اوج خود بازگشت و امكان هرگونه زمزمة خصمانه را از مخالفانش سلب كرد. بازي براندو در نقش «دُن كورلئونه» در «پدرخوانده»، يك بازي كاملاً مقتدرانه و البته كمي اغراق‌آميز بود كه دومين اسكار بازيگري او را برايش به ارمغان آورد. در زمان دريافت اين جايزه، براندو به جاي خودش يك دختر سرخپوست را (با لباس محلي سرخپوستان) به مراسم اسكار فرستاد تا جايزة بهترين بازيگر مرد را به نمايندگي از سوي وي بگيرد. اين دختر، نامة براندو را هم براي حضار در مراسم خواند. براندو در اين نامه به اعمال مسئولان كشور نسبت به ساكنان بومي و اصلي سرزمين مادري خود، شكايت و اعتراض كرد. اين كار سمبوليك، سروصداي بسيار زيادي به پا كرد و تأثير فراواني از خود به جا گذاشت. تأثير اين كار براندو بر افكار عمومي به قدري زياد بود كه مسئولان مراسم اسكار را وادار به موضع‌گيري كرد. آنها براي كم‌ارزش جلوه دادن كار براندو، آن را يك نمايش از سوي يك نمايشگر حرفه‌اي قلمداد نمودند و به او نصيحت كردند كه به جاي اين كارها، بخشي از دستمزد خويش را صرف امور مربوط به سرخپوستان كند. دستمزد براندو براي بازي در «پدرخوانده» 250هزار دلار بود كه به‌اضافة درصدي (10درصد) از سود فروش فيلم به او تعلق گرفت.
براندو در سال 1976 در «بركه‌هاي ميسوري» ساخته «آرتورپن» ظاهر شد. او در اين فيلم نقش يك ناظر ساديك را ايفا كرد كه سرانجام كشته مي‌شود. نقش مقابل براندو در اين وسترن نامتعارف را «جك نيكلسون» ايفا كرد. گفته مي‌شود كه بازي براندو در «بركه‌هاي ميسوري» به‌شدت ضعيف بود، اما براي فيلمي در اين اندازه، كاملاً مناسب بود.
در سال 1979 براندو در فيلم ديگري از «فرانسيس فوردكاپولا» به نام «اينك آخرالزمان» به ايفاي نقش پرداخت. بازي او در اين فيلم در نقش كوتاه «سرهنگ كورتيس» بسيار درخشان بود. فيلم‌هاي بعدي براندو عبارتند از: «فورمول» (1980)، «فصل خشك سفيد» (1989)، «تازه‌وارد» (1990)، «فتح بهشت» (1992)، «دُن ژوان دوماركو» (1995)، «جزيرة دكتر مورو» (1995). آخرين فيلم براندو كه به نمايش عمومي درآمد «امتياز» نام داشت كه در آن «رابرت دنيرو» هم به ايفاي نقش پرداخت.
در كارنامة هنري براندو مثل هر بازيگر ديگري، فيلم‌هاي معمولي و كم‌ارزش هم وجود دارد همچون «فورمول» و «سوپرمن» (1978). براندو يك بار در مصاحبه‌اي گفت كه علت حضورش در اين فيلم‌ها، دستمزد خوب آنها بوده است. براي مثال، براندو در فيلم «سوپرمن» در نقش پدر سوپرمن ظاهر شد و به خاطر حضور در اين نقش كوتاه (كه فقط چند دقيقه طول مي‌كشد)، دستمزدي 4ميليون دلاري گرفت كه در مقايسه با دستمزدهاي آن زمان، مبلغ كلاني بود. هيچ بازيگر ديگري در طول تاريخ سينما موفق به دريافت چنين دستمزدي نشده است.
براندو در زندگي خانوادگي‌اش چندان موفق نبود. او سه بار ازدواج كرد و هر بار نيز به دلايل مختلف از همسرانش جدا شده و متاركه نمود. وي از تمام همسران خود، بيشتر از 10فرزند داشت. يكي از پسران براندو به نام «كريستين» در سال 1990 در يك نزاع، نامزد خواهرش را به قتل رساند و از سوي دادگاه به 10سال حبس محكوم شد. يكي از دختران براندو هم در سال 1995 خودكشي كرد. خود براندو نيز در دو دهة آخر عمر خود به شدت چاق شده بود و به همين دليل خودش را از انظار پنهان مي‌كرد. براندو در مورد بازيگري گفته است: «من فكر مي‌كنم تنها ديني كه هنرپيشه به مردم دارد، اين است كه آنها را كسل نكند و حوصله‌شان را سر نبرد.»
مارلون براندو در بهار سال 2004 در سن 80سالگي درگذشت. او در زمان مرگ در حال بازي در فيلمي به نام «براندو و براندو» بود كه در واقع شرح‌حال خودش بود.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:08

زندگینامه ابراهیم حاتمی کیا:



ابراهیم حاتمی کیا در سال 1340 در یک خانواده مذهبی با اصالت آذربایجانی ، در تهران متولد شد. باورها و اعتقادات مذهبی خانواده مانع از تماشای تلویزیون و راهیابی وی به سینما می شد و همین کمبود ، عطش وی را تشدید ساخت. آزادی دوران جوانی و مصادف شدن با انقلاب اسلامی دو عاملی بود که او را به سوی سینما سوق داد.
حاتمی کیا فارغ التحصیل فیلمنامه نویسی از دانشگاه هنر است. او فعالیت های سینمایی اش را از سال 1359 با نوشتن فیلم نامه و کارگردانی فیلم های کوتاه در فضای جبهه و جنگ آغاز کرد. او که به خوبی ارزش های بیانی این رسانه تصویری و قابلیت های آن در انتقال صریح و در عین حال عمیق احساسات را دریافته بود در پی آن برآمد که همه آنچه را که از نا جوان مردی این جنگ تحمیلی و قهرمانی ها و تلاش های مردان شجاع ایرانی در میدان جنگ دیده بود با این زبان بیان کند. او با تجربه ای که در ساخت چند فیلم مستند در جنگ کسب کرده بود و استعداد و تیز بینی ای که از آن برخوردار بود شرایط را برای فیلم سازی خود فراهم کرد.
در سال 1364 نخستین فیلم بلند خود را به نام هویت ساخت. او این فیلم را برای شبکه دوم سیما ساخت. هویت به مسائل اجتماعی روز آن زمان و جریانات پر تب و تاب سیاسی سال های اولیه انقلاب می پرداخت و می کوشید تصویری واقع گرایانه از گرایشات سیاسی آن دوران پر آشوب ارائه دهد. اما برخی این فیلم را یک سو نگر و جانب دارانه تلقی کردند و این فیلم را نپسندیدند. با این وجود هویت فیلمی بود که نشان از ظهور فیلم سازی با افکار نو و دیدگاهی اجتماعی می داد.
وی در دومین تجربه سینمایی خود فیلم دیده بان (1367) را ساخت. دیده بان یکی از فیلم های خوب جنگی ایران است. با وجود اینکه به نظر می رسد این فیلم ، فیلم تجربه گرایانه ای بود اما نشان می داد که حاتمی کیا احاطه بیشتری بر عناصر و دست افزار های سینمایی پیدا کرده. تجارب حاتمی کیا در این فیلم ارزشمند بودند و او را برای خلق آثار بعدی اش که همگی بر گرفته از جنگ و تبعات آن بودند یاری دادند.
فیلم بعدی حاتمی کیا ، مهاجر ( 1368) ، یکی از بهترین ، شاخص ترین و مهم ترین دستاورد سینمای جنگی ایران است. مهاجر چه از جهت ساختار تکنیکی و چه از نقطه نظر ارزش های مظمونی بسیار پخته تر است و بیش از آنکه تجربه سوم یک فیلم ساز جوان به نظر بیاید ، اثر یک فیلم ساز کهنه کار را نشان می دهد.
در وصل نیکان (1370) ، حاتمی کیا سعی کرد که احساسات حاکم بر فضای جبهه و جنگ را به زندگی روزمره در شهر منتقل کند. فیلم با آنکه برخی از نشانه های سینمای حاتمی کیا را با خود دارد اما چندان موفق نیست.


اغلب علاقه مندان به سینما و منتقدان از کرخه تا راین (1371) را بهترین فیلم حاتمی کیا می دانند. فیلمی که به زیبایی به تبعات جنگ از زوایای مختلف می پردازد. فیلمی به شدت احساسی که در عین حال دیدی کاملا واقع بینانه دارد و همین واقع بینی بار دراماتیک آن را بیشتر می کند. از کرخه تا راین تماشاگرش را به تفکر می طلبد تا کمی درباره ارزش ها و سرنوشت این چند نفری که از بی عدالتی جنگ درد می کشند بیندیشد. از کرخه تا راین همچنین از بازی های خوب هنرپیشگان خود به خصوص علی دهکردی که بی شک بهترین بازی اش را ارائه داده برخوردار است.
فیلم بعدی او، خاکستر سبز (1372) ، نه تنها در میان آثار حاتمی کیا بلکه در آثار سینمای جدید ایران تجربه ای متفاوت است. خاکستر سبز ماجرای عشقی دو ملیتی را در میان فضای جنگ زده کشور بوسنی بین یک خبرنگار ایرانی و یک دختر بوسنیایی روایت می کرد. این فیلم نیز مانند از کرخه تا راین بار احساسی زیادی داشت. در واقع حاتمی کیا از فیلم از کرخه تا راین به بعد که صرفا به تبعات جنگ و مسائل اجتماعی آن می پردازد این بار احساسی را حفظ می کند.
بعد از دو سال دو فیلم بوی پیراهن یوسف و برج مینو را می سازد. بوی پیراهن یوسف درباره انتظار خود خواسته یک پدر بود که سرانجام مزد این انتظار را می گیرد و پسرش را زنده می یابد. بوی پیراهن یوسف به دلیل کشدار شدن قصه و تداخل موضوعی ضرباهنگ کندی دارد. برج مینو هم به نوعی فیلمی شخصی درباره ماجرای شخصی سربازی از جنگ برگشته بود که همسرش را نیز با ماجرایش همراه می کند.
او در سال 1376 فیلم آژانس شیشه ای را می سازد ، فیلمی که بسیار مورد توجه تماشاگران قرار گرفت. آژانس شیشه ای فیلمی به شدت انتقادی بود درباره فضای پس از جنگ ، فضایی که بسیاری از حقایق را فراموش کرده. عمده صحنه های فیلم آژانس شیشه ای در یک فضای بسته آژانس هواپیمایی می گذرد ، با این وجود بازی های خوب هنرپیشه ها به ویژه پرویز پرستویی که این فیلم آغاز همکاری دنباله دار او با حاتمکی کیا بود ، دیالوگ های زیبا و ماندگار ، مضمون فیلم و پرهیز از جانب داری های احساسی نه تنها آن را کسل کننده و کشدار نساخته بلکه تماشایی ، قابل توجه و تفکر برانگیز ساخته.
پروژه بعدی حاتمی کیا ، روبان قرمز ، با وجود آنکه برخوردار از همان مضامین و مفاهیم فیلم های حاتمی کیاست ولی تجربه ای متفاوت به نظر می رسد. این فیلم واکنش های متفاوتی را چه از سوی تماشاگران و چه از سوی منتقدان برانگیخت. در سال 1379 ، حاتمی کیا موج مرده را ساخت. موج مرده درباره تقابل دو نسل است ، پدری از نسل جنگ و پسرش از نسل کاملا متفاوت بعد از جنگ. موج مرده توقیف شد و پخش آن به تعویق افتاد و هنگامی که به اکران عمومی درآمد چندان استقبال نشد. البته موج مرده نسبت به آثار قبلی حاتمی کیا از ارزش کمتری برخوردار است. همچنین حاتمی کیا در سال 1379 ساخت سریال خاک سرخ را برای شبکه اول سیما آغاز کرد که در سال 1381 به پایان رسید. این سریال به ویژه در فیلم نامه مشکلات زیادی داشت و چند بار بازنویسی هم آنها را برطرف نکرد و حاتمی کیا با مسائلی که در هنگام ساخت خاک سرخ با آنها مواجه شد نتوانست سریال موفقی ارائه دهد.
در سال 1380 حاتمی کیا فیلم ارتفاع پست را ساخت. فیلمی که از نظر ماجرا در سینمای ایران کاملا جدید بود. گروگان گیری در اثر مشکلات اقتصادی و اجتماعی تحمیلی از سوی جامعه مضمونی بود که ارتفاع پست را در جشنواره فیلم فجر سال 81 به فیلم برتر تماشاگران جشنواره بدل کرد. حمید فرخ نژاد استعداد تازه کشف شده بازیگری در این فیلم بازی خوب و به یاد ماندنی از خود ارائه داد. بخش عمده ارتفاع پست در محدوده کوچک و کاملا بسته یک هواپیما می گذرد اما حاتمی کیا به خوبی محدودیت های فیلم سازی در این فضاها را پشت سر گذاشت. ارتفاع پست آخرین فیلم از حاتمی کیاست که به اکران عمومی در آمده.
فیلم بعدی او، به رنگ ارغوان (1383) نام دارد که اجازه نمایش نیافت و از جشنواره سال 1383 هم بازماند. آخرین آثار حاتمی کیا ، به نام پدر (1384) که در دوره بیست و چهارم جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد و دعوت (1386) که در بیست و ششمین دوره از جشنواره فیلم فجر حضور یافت، واکنش های متفاوتی را در بر داشت.

فیلم شناسی
نویسنده و کارگردان:
دعوت (1386)
سریال حلقه سبز (1385)
به نام پدر (1385)
به رنگ ارغوان (1383)
سریال خاك سرخ (1378 تا 1381)
ارتفاع پست (1380)
موج مرده (1379)
روبان قرمز (1377)
آژانس شيشه اي (1376)
بوي پيراهن يوسف (1374)
برج مينو (1374)
خاكستر سبز (1372)
از كرخه تا راين (1371)
وصل نيكان (1370)
مهاجر (1368)
ديده بان (1367)
هويت (1365)
طوق سرخ (فيلم كوتاه 1364)
كوردلان (فيلم كوتاه 1364)
تربت (فيلم كوتاه 1363)
صراط (فيلم كوتاه 1363)
نویسندگی: اسکادران عشق
تهيه کننده: توهم (1364)
دستيار فيلمبردار: توهم (1364)
تدوين کننده: به رنگ ارغوان (1383)

مشاور كارگردان:
همه زنده بودند (۱۳۸۸)
حس پنهان (۱۳۸۵)
تهيه كننده:
۱ - به نام پدر (۱۳۸۴)
۲ - عبور (۱۳۶۷)

جوايز:
برنده ديپلم افتخار بهترين فيلم مستند از سومين جشنواره فيلم فجر تهران 1363 براي فيلم كوتاه صراط
جايزه ويژه هيات داوران در هفتمين جشنواره فيلم فجر تهران 1367 براي فيلم ديده بان
جايزه بهترين فيلمنامه و فيلم از هشتمين جشنواره فيلم فجر تهران 1368 براي فيلم مهاجر
جايزه بهترين فيلم از يازدهمين جشنواره فيلم فجر تهران 1371 براي فيلم از كرخه تا راين
جايزه بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و بهترين كارگرداني از شانزدهمين جشنواره فيلم فجر تهران 1376 براي فيلم آژانس شيشه اي.
بهترين كارگرداني بخش بين الملل هفدهمين جشنواره فيلم فجر 1377 براي فيلم روبان قرمز
منبع: سوره سینما/ سایت دانشنامه رشد

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:10

گفتگو با ناصر ممدوح دوبلور ، بازیگر و مجری تلویزیون:

دوبلوری که مجری می شود
ناصر ممدوح دوبلور و بازیگر كشورمان متولد تهران در سال 1321 است. او 40 سال پیش با بازیگر توانمند كشورمان شیوا خنیاگر ازدواج كرد و صاحب 3 فرزند است. ممدوح به دلیل علاقه زیاد به رادیو و كارهای نمایشی از سوی زنده یاد علاءالدین كاملی در سال 1340 به رادیو معرفی شد و از همان سال فعالیت های هنری خود را آغاز كرد. در سریال راه شب 1385 به كارگردانی داریوش فرهنگ نقش پژمان گوینده رادیو را بازی كرد. نقش دكتر ناینی سریال اغماء 1386 به كارگردانی سیروس مقدم را نیز ایفا كرد.از آثار مهمی كه او دوبله كرده است می توان به فیلم محمدرسول ا... (خالد)، سریال جنگجویان كوهستان، سریال افسانه شجاعان و هملت اشاره كرد.وی بیشتر در زمینه دوبله فیلم های مستند فعالیت دارد و مدیر دوبلاژ كارتون های ماركوپولو، سندباد، معاون كلانتر و شش نشان رها شده بود. ممدوح دوبله تمامی آثار خارجی جشنواره رشد را نیز بر عهده داشت. امسال نیز با مسابقه 101 میهمان شبكه سوم سیماست. اجرا و صدای خاصش مورد توجه تماشاگران واقع شده است.طی تماس تلفنی با ناصر ممدوح، در رابطه با برگزاری مسابقه 101 سوالاتی را مطرح کردیم.
چه طور شد بعد از دوبله به بازیگری روی آوردید؟
آقای داریوش فرهنگ بازی در یك مجموعه راه شب تلویزیونی را پیشنهاد داد که این امر موجب شد تا جلوی دوربین بروم.
از اجرای مسابقه 101 و چگونگی دعوتتان به این مسابقه بگویید؟
این دعوت همكاری از سوی آقای حسین فردرو كارگردان مسابقه انجام شد؛ برای اجرا در مسابقات دیگر نیز به من پیشنهاد داده بودند ولی به علت گرفتاری كاری نتوانستم با ایشان كار كنم. این بار كه آقای فردرو از من دعوت كرد چون این مسابقه كاری نو و تازه در كشور بود، قبول كردم كه اجرای آن را بر عهده بگیرم. به خصوص كه بخشی از این مسابقه در ماه مبارك رمضان بود و فرصت بسیار مناسبی برای پخش بود. البته نمی دانستم این مسابقه ادامه پیدا می كند و طولانی می شود وگرنه همان روز اول جواب منفی می دادم. در حال حاضر هم صبح و هم بعدازظهر درگیر ضبط این مسابقه هستیم و با دیگر كارهایم تداخل پیدا كرده است (می خندد) اكنون دربست در اختیار این مسابقه هستم.
این 100 نفر چگونه گزینش می شوند؟
100 شركت كننده از طریق دستگاه ها یا نهادهای مختلف که قصد شرکت در مسابقه را دارند، انتخاب می شوند. یعنی خود آن سازمان یك گروه 100 نفره را با خود می آورد. هر سازمان یا نهاد كه شركت می كند سوالات تخصصی را نیز با خود می آورد. سوالات عمومی و غیرتخصصی را نیز گروه طراحان ما طرح می كنند.
آن 3 نفر كه پاسخ گوی سوالات هستند، چگونه انتخاب می شوند؟
همان نهاد شرکت کننده بین افراد داوطلب قرعه کشی می کند. گاه نیز مسولان اجرای مسابقه آن ها را انتخاب می کنند البته 3 نفر نیستند. گاهی اوقات ممكن است 2 یا 4 نفر باشند.
آقای ممدوح شاید هر 101 نفر داوطلب باشند آن وقت انتخاب چگونه است؟
آن را در جریان نیستم. ولی از میان افرادی كه داوطلب هستند قرعه كشی می شود. البته ناگفته نماند كه بیشتر كسانی كه در این مسابقه شركت می كنند، معلومات عمومی شان بالاست.
آیا از شهرستان ها یا استان های دیگر نیز می توانند در این مسابقه شركت كنند؟
بله- به طور حتم می توانند در این مسابقه شركت كنند. تاكنون از ذوب آهن اصفهان شركت كرده و این جا هتل برای اقامت خود گرفتند. همچنین 96 شهردار از استان اصفهان نیز در مسابقه 101 شركت كردند .
افراد شركت كننده چه میزان هزینه ای برای شركت در مسابقه پرداخت می كنند؟
میزان جوایز از سوی سازمان مربوطه تعیین می شود ولی نمی دانم آیا مبلغی به تلویزیون پرداخت می كنند یا نه. البته میزان جوایز نیز بستگی به آن شركت دارد یك شركت 5 میلیون تومان برای جوایز مسابقه تعیین می كند و یك شركت یا سازمان یک میلیون تومان.
از این تجربه راضی هستید؟


قرار بود این سریال فقط در ماه مبارك رمضان پخش شود ولی به علت استقبال فوق العاده و بی نظیر مردم این مسابقه هنوز هم ادامه دارد. هر چند كه من خواستم تجدیدنظری بكنند زیرا به دیگر كارهایم نمی رسم و تمام وقتم در اختیار این مسابقه است.
هدف از برگزاری این مسابقه چیست؟
در مجموع هدف هر مسابقه ای ارتقای سطح اطلاعات عمومی مردم و بینندگان است و در این سمت و سوی حركت می كند. منتهی این مسابقه برای نخستین بار در كشورمان پخش می شود و هر 101 نفر شركت كننده یك رقابت سالم و دوستانه دارند و همه با یكدیگر دوست هستند. این مسابقه از ویژگی خاصی از لحاظ سبك اجرایی، دكور و ... برخوردار است.
پخش هر قسمت حدود 45 دقیقه زمان می برد. چقدر طول می كشد كه هر قسمت ضبط شود؟
ضبط برنامه حدود ۲ونیم تا ۳ساعت طول می كشد. در ابتدا شركت كننده ها وارد می شوند، سپس من به سوالات نگاهی می اندازم. مسابقه را آغاز و سوالات را مطرح می كنم. بعضی وقت ها در رایانه اشکالاتی ایجاد می شود و گاهی اوقات نیز شركت كننده ها دچار مشكل می شوند؛ در آن صورت زمان ضبط طولانی تر می شود. عوامل زیادی باعث می شود که ضبط این سریال طولانی شود.
آقای ممدوح پس صحت ندارد كه شركت كنندگان ورودی پرداخت می كنند؟
اصلا؛ شركت در این مسابقه ورودی ندارد. شركت ها و نهادهایی كه خواهان شركت در مسابقه هستند خود آن ها بودجه و جایزه ای برای این مسابقه در نظر می گیرند كه با خود می آورند. معمولا ما برای هر گروه كه متقاضی شركت هستند 2 مسابقه ضبط می كنیم.
پس امتیاز سوالات نیز براساس بودجه ای است كه خودشان می آورند؟
بله همان طور است كه گفتید. براساس بودجه ای كه خودشان تعیین می كنند سوالات مطرح می شود. زمانی كه سوال 30 هزار امتیازی مطرح می كنیم دلیل نمی شود كه این سوال 30 هزار امتیازی مشكل و سخت تر از سوال 10 هزار امتیازی است. مسابقه روالی را طی می كند و پله پله بالا می رود. ممكن است نهادی بودجه اش كم باشد مجبوریم 4 دفعه بگویم سوال 5 هزار امتیازی و 4 دفعه بگویم سوال 10 هزار امتیازی و به ترتیب بالا برویم. گاهی اوقات یك نفر از صندوق 2 میلیون تومان برنده می شود و یك نفر از صندوق 500 هزار تومان همه این جوایز و سوالات بستگی به بودجه آن نهاد دارد.
سوالات چه طور طرح می شود؟
سوالات تخصصی را خود آن نهاد یا سازمان طرح می کند؛ سوالاتی كه مربوط به حرفه و كار خودشان است. همان گونه كه شاهد هستید چون سوالات تخصصی را خود آن ها طرح می كنند، پاسخ همگی درست است و در واقع به نفعشان است و حسن دیگر آن نیز این است كه اطلاعات عمومی بینندگان بالا می رود.
شما فكر می كردید كه این همه استقبال از این مسابقه شود؟
فكرش را نمی كردیم كه تا به این اندازه مورد استقبال مردم قرار بگیرد. این مسابقه از رنگ و لعاب خاصی برخوردار است و براساس سنت های كشورمان پایه گذاری شده كه مورد استقبال مردم واقع شده است.
آقای ممدوح در مورد عده ای كه اطراف و روی پله ها می نشینند و جزو شركت كننده ها نیستند، توضیح دهید.
آن ها نیروهایی هستند كه از همان شركت یا سازمان آمده اند ممكن است روسا، كارشناسان و معاونان آن شركت باشند كه اطراف را احاطه می كنند. بعضی مواقع نیز گروه هایی هستند كه برای شركت آمده اند به همین منظور می آیند و در اطراف می نشینند.
بعضی اوقات چهره بعضی از افراد زیاد نشان داده می شود مثل برنامه كارمندان بانك سپه دلیلش چیست؟
دلیل خاصی ندارد. گاه شخصی روی صورت خود را می پوشاند وقتی چراغش قرمز می شود، در آن موقع دوربین ما بلافاصله آن چهره را شكار می كند یا یك شخصی كاری انجام می دهد یا پاسخ نادرست می دهد و احساس ناراحتی می كند. در مجموع مواقعی كه افراد عكس العمل خاصی از خود نشان می دهند دوربین ما آن چهره را شكار می كند.
یك خاطره از برگزاری این مسابقه برای خوانندگان ما بیان كنید؟
حضور محبت آمیز مردم خود بزرگ ترین خاطره است. هر گروه شركت كننده كه به این جا می آید من را مورد لطف خود قرار می دهد و شرمنده می كند.
سخن پایانی؟
من برای همه مردم كشورم آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم.

منبع : خراسان شمالی

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:12

گپ و گفتی جدید با مصطفی زمانی:

اس ام اس ها اول برای خودم می آید
در آن بعدازظهر كه قرار مصاحبه را گذاشتیم و در فاصله یك ساعتی كه مصطفی زمانی تاخیر داشت، در وبگردی‌های لابلای صفحات بی‌نهایتی كه برای «بازیگر نقش حضرت یوسف(ع)» باز شده بود، دریافتم مصطفی زمانی درست ساعت 11 صبح روز هشتم بهمن هشتاد و سه برای اولین بار جلوی دوربین قرار گرفت تا «یوزارسیف» شود و دست بر قضا ‌آن روز هشتم بهمن بود.
چهار سال و چند ساعت می‌تواند زمان خیلی زیادی نباشد برای ‌آنكه سرنوشت یك نفر آنقدر عوض شود كه به جای یكی از آن سه هزار نفری كه برای نقش یوسف از آنها تست گرفته شد و رد شدند، جوان بیست‌وهفت ساله‌ای با اعتماد به نفس روبه‌رویمان بنشیند كه آنقدر خوب از عشق و همه چیز حرف بزند كه گویی چیزی از روح یوسف نبی در او حلول كرده باشد.
مصطفی یادش نبود چهارسالگی یوسف شدنش را جشن بگیرد. حتی وقتی پرسیدیم كه امروز چندم است بین نهم و هشتم شك داشت. فقط چشمان سبزش درخشید و گفت: «راست می‌گویی یادم نبود.»
می‌دانی امروز چندم بهمن‌ماه است؟
... هشتم. چطور؟
هشتم بهمن برای شما روز خاصی نیست؟
(فكر می‌كند...)
هشت بهمن سال هشتاد و سه را فراموش كردی؟
(می‌خندد) فراموش نكردم. اما الان یادم نبود. چهار سال قبل در چنین روزی، من برای اولین بار رفتم جلوی دوربین. یعنی هشت بهمن هشتادوسه من اولین پلانم را برای سریال حضرت یوسف بازی كردم.
الان ساعت 6 بعدازظهر است اما شما كارت را در ساعت 11 صبح انجام داده بودی. در این ساعت حالت چطور بود؟ استرس داشتی؟
استرس نداشتم اما خسته بودم. سه چهار تا پلان گرفته بودیم و این ساعت‌ها دیگر كار تمام شده بود. زمستان است و هوا زود تاریك می‌شد و ما رفته بودیم كه عكس راكورد لباس را بگیرند.
وقتی كارت تمام شد كی باهات حرف زد؟ اینكه خوب بودی، خوب نبودی، كار چطور بود و...
معمولا وقتی برای اولین بار كار می‌كنی، نمی‌آیند بگویند كه خوب هستی یا خوب نیستی. سعی می‌كنند با رفتارشان به آدم اعتماد به نفس بدهند كه فكر كنی باید خیالت راحت باشد. برای اعلام نظر معمولا می‌گذارند كمی زمان جلوتر برود.
به هر حال باید به یك بازیگر جوان اعتماد به نفس بدهند.
من هفت ماه قبل از آن با پروژه قرارداد بسته بودم و در این مدت تقریبا با كل گروه رفیق شده بودم و از این بابت استرسی نداشتم ولی استرس خود نقش روی من زیاد بود. آن زمان كه من جلوی دوربین رفتم تقریبا بیست‌ودو سال داشتم و داشتم پروژه‌ای كه می‌گفتند هزینه‌اش هفت میلیارد است كار می‌كردم. من نمی‌گویم كه حالا خوب هستم یا نه اما كافی بود كه یوسف و بازی‌اش جواب ندهد. یعنی اگر همه عوامل خوب كار می‌كردند و یوسف جواب نمی‌داد تماشاگر نداشتیم و كل سریال قطعا خیلی لطمه می‌خورد و طبیعتا از همان موقع این استرس روی من بود. من نمی‌خواهم بگویم كه خیلی توان داشتم اما به هر حال من انرژی برای كار داشتم اما در آن سن شما هر توانی كه داشته باشی ناتوان می‌شوی. بالاخره می‌رسی به اینكه خدایا من زحمت خودم را كشیدم، تو كمك كن. این ربطی به نقش ندارد. تو در برابر آن همه توقعاتی كه از تو دارند ضعیف می‌شوی و با خودت می‌گویی كه یعنی تو طاقت تحمل این بار را داری؟
می‌شود آن بیت معروف كه: «بار غم عشق اورا، گردون نیارد تحمل/ چون می‌تواند كشیدن، این پیكر لاغر من...»
دقیقا. می‌دانستم نباید به آن فكر كنم. وحشی بافقی می‌گوید: «رهم را منتهایی نیست، زان رو می‌رود مقصد/ اگر می‌داشت پایانی منش یك گام می‌كردم.» راه من بی‌پایان بود و من سعی می‌كردم كارم مصداق این شعر باشد كه: «چون مرد رهی میان خون باید رفت/ از پای فتاده سرنگون باید رفت/ تو پای به راه نه و هیچ نپرس/ خود راه بگویدت كه چون باید رفت.» راه خیلی وحشتناك و طولانی بود ولی من اگر می‌خواهم این راه را بروم باید فكر كنم اگر این راه پر از خون شود و من چهار دست‌وپا هم كه شده باید این راه را بروم. وقتی با این اراده وارد راه بشوی خود راه به تو می‌گوید كه چگونه باید بروی.
این حس مبارزه‌جویی را در آن شش ماه كه قرارداد بسته بودی و كاری نمی‌كردی پیدا كرده بودی؟
این حس مبارزه‌جویی نیست. آدم‌ها شخصیت‌ها را از ف_*ل_ن*__ر خودشان رد می‌كنند و به مردم نشان می‌دهند. زمانی كه من می‌خواهم عشق را نشان بدهم، شصت درصد از آنچه كه نشان می‌دهم مربوط به تصوری است كه مصطفی زمانی از عشق دارد و سی درصد آن عشقی باشد كه نقش می‌خواهد نشان دهد و ده درصد آن هم آنچه كارگردان احساس می‌كند یعنی باور عشق برای آدم‌ها فرق می‌كند. آن باور، در سالیان سال و بنابر تجربه‌ای كه مصطفی از عشق داشته به وجود می‌آید. یعنی در عشقی كه نشان داده می‌شود، همیشه یك بك‌گراندی وجود داشته. من همیشه در تمام زندگی‌ام سعی كردم روی چیزی كه اعتقاد دارم بایستم و چیزی را كه دلم رضا می‌دهد انجام بدهم. همیشه این را می‌گویم كه من یاد گرفته‌ام با دلم چرك‌نویس كنم و با عقلم پاكنویس چون كار من كار هنر است و در هنر اگر همه چیز را با عقل بسنجیم، همه چیز خراب می‌شود و به هم می‌ریزد. من خیلی پیشنهاد كار داشتم ولی ردشان كردم خیلی‌ها شاید ناراحت شدند كه چرا این كار را كردم.
به نقش منفی یا مثبتش نگاه نكردید؟
نه. من باید به نقش توجه كنم و اگر حس برای من ایجاد شد آن را كار كنم. اگر هزار نفر هم بیایند و بگویند خیلی خوب است، نمی‌توانم انجامش بدهم چون به اصطلاح نمی‌كشم مگر اینكه یك وقتی شما یك فیلمنامه را می‌خوانید و می‌بینید كه زیاد متوجه نشده‌اید اما كارگردانش كارگردان بزرگی است. در این صورت می‌گویید او فلانی است و با خودتان می‌گویید من حتما به دلیل سواد كم‌ام نتوانستم با آن ارتباط برقرار كنم. بگذار خودم را در اختیار او قرار بدهم تا او از من بازی بگیرد.
گفتی كه عشق را از ف_*ل_ن*__ر ذهن خودت عبور دادی. عشقی كه تو بازی‌اش می‌كردی عشقی بود كه در حوزه زندگی یك پیامبر اتفاق افتاده بود. مصطفی زمانی بیست‌ودوساله، چطور می‌تواند چنین اتفاق عشقی را از ف_*ل_ن*__ر ذهن خودش عبور دهد و درست نشانش بدهد و نترسد؟
واقعیت این است كه ترس همیشه هست، ولی معمولا یا قبل از انجام یك كار است یا بعد از آنكه تمام شده و آن وقت آدم با خودش می‌گوید: «وای، من این كار را كردم؟» آدم در حین انجام كار كمتر دچار این ترس می‌شود. من نوعا سعی می‌كنم در زندگی اول آدم باشم بعد هر چه كه می‌خواهم باشم. تمام اطرافیان من می‌دانند كه هنر برای من یكی از مقوله‌هایی است كه كمك می‌كند من آدم باقی بمانم. من دوست دارم آدمی باشم كه بعد از آنكه از این دنیا رفتم بگویند فلانی چه آدم خوبی بود، به این وابسته نیستم كه بگویند چه هنرمند خوبی بود. سعی می‌كنم هنر شعبه‌ای باشد برای آنكه من در آن انسانیتم را گسترش بدهم. حالا ممكن است یك هنرمند باشم، یك كارگر باشم، یك كارمند باشم یا هر چیز دیگر. شما وقتی به مقوله انسانیت فكر می‌كنی خیلی نزدیك می‌شوی به آن ورطه. همه ما آدم‌هایی را كه با دلشان حرف بزنند را دوست داریم و تقریبا می‌توانم بگویم روح آدم‌ها هم خیلی به هم نزدیك است. هر چقدر هم خلوص پیدا می‌كنند به هم نزدیك‌تر می‌شوند. روح‌آدم‌ها مثل یك لوح سفید است و ما براساس دانشی كه به دست می‌آوریم و فضایی كه پیرامون ما هست هر كدام از اینها نقشی بر این لوح می‌زنند و بعدا این لوح ممكن است بشود یك آدم بد كه لوح قشنگی نیست یا اینكه بشود یك آدم خوب. شما هر وقت كه بخواهی به اصلت نزدیك شوی اگر بتوانی هر كدام از این خصلت‌ها را پاك كنی شبیه‌تر می‌شوی به اصل. آدم‌ها وقتی به روحشان بر می‌گردند، صداقت را باور می‌كنند، عشق را باور می‌كنند و همه چیز را باور می‌كنند. یعنی شما از راه برهان خلف می‌رسید به حقیقت ماجرا. من سعی كردم از اتودی استفاده كنم كه بیننده باور كند كه اینكه دارد این دیالوگ را می‌گوید یك پیامبر است. یعنی اگر من باور نكنم او هم باور نمی‌كند. وقتی من می‌گویم «به خدا ایمان داشته باشید» باید در آن لحظه خودم خدا را باور و به او ایمان داشته باشم. یعنی من وظیفه دارم اول خودم باور كنم بعد بیننده‌ها.
آن موقع سن و سالتان هم كمتر بود و آدم هر چقدر به كودكی نزدیك‌تر باشد به اصل و به قول شما چرك‌نویس دل نزدیك‌تر است. یعنی سال‌هایی كه با دلش كار می‌كند.
من بیشتر سعی می‌كنم كودك باشم. من اعتقاد دارم كه ما باید در دوستی‌هایمان كودك باشیم و در بیزینس‌مان یك آدم منطقی صرف. با هر انسانی، وقتی می‌خواهی دوستی كنی، دوستی كن. سیاست نكن. بچه‌ها وقتی می‌خندند، می‌خندند،‌وقتی كه گریه می‌كنند، گریه می‌كنند. اگر دوستی جلوی شما زار می‌زند و مدیرعامل فلان جا است، نگویید كه مدیرعامل فلان جا دارد زار می‌زند. بگذار گریه‌اش را بكند چون او دوست توست. من سعی كردم به اصل و «من» خودم نزدیك‌ شوم تا آنچه را كه می‌گویم باور داشته باشم بعد با توجه به یك‌سری از تكنیك‌ها كه بعدا شكل می‌گیرد آنچه را كه مربوط به روح قصه است نشان بدهم. روح قصه، روح ماجرا، روح شخصی كه بازی می‌كنی و روح خودت جمع می‌شود و می‌شود آنچه نشان می‌دهی وگرنه هیچ كس كه نمی‌تواند نعوذبالله پیغمبر خدا باشد. من بازیگر هستم و وظیفه دارم آن نقش را خوب بازی كنم و بنابراین سعی كردم بروم به سمت اصل خودم و چیزی كه خودم به آن باور دارم. رفتم به سمت طبیعت. از ناتوانی‌ام استفاده كردم و روابطم را با آدم‌های خیلی زیاد بسیار كم كردم. این سه سال را تقریبا می‌توانم بگویم تنها گذراندم. یك بار به خودم آمدم و دیدم هفت ـ هشت روز است كه در خانه نشسته‌ام و اصلا بیرون نرفته‌ام كه حتی یك آب و هوا عوض كنم یا چیزی بخرم.


آن موقع هنوز این سریال هم پخش نشده بود و كسی هم نمی‌دانست كه چرا به این روش رفتار می‌كنی و چرا آنقدر درونی شده‌ای.
اتفاقا من آدم خیلی محتاطی هستم در مورد چیزی كه در قلبم هست. من با همه جوانی‌ام احساس می‌كنم سال‌ها رنج برده‌ام تا این حس را به دست آورده‌ام. من به این جمله اعتقاد دارم و همیشه آن را به خودم می‌گویم كه: «بگذار به جای آنكه آدم‌ها بغلت كنند، خدا بغلت كند.» گاهی كه از دست آدم‌ها و برخوردشان عصبانی می‌شوم این جمله ذهنم می‌آید. به خودم می‌گویم چرا می‌خواهی آدم‌ها بغلت كنند؟ بگذار خدا بغلت كند. این حرف‌ها وقتی كه زده می‌شود حالت شعاری می‌گیرد و ترجیح می‌دهم در مورد آن حرف نزنم. یك چیز دیگر هم یادم آمد كه بگویم. من به یك سوال در هیچ مصاحبه‌ای جواب ندادم و نخواهم داد حتی اگر در یك برنامه زنده تلویزیونی از من پرسیده شود. اینكه: «نقش یوسف چه تاثیری روی شما گذاشت؟» من به این سوال اصلا جواب ندادم و نمی‌دهم به دلیل اینكه تأثیراتی كه این نقش روی من گذاشته آنقدر هست كه من هر چه كه بگویم و حتی روشنفكرترین آدم، اگر یك درصد آن را شعار حس كند، آن یك درصد هم برایم آزاردهنده است. این را من حس كردم نه هیچ‌كس دیگر.
مجبور بودی تا آنجا كه می‌توانی و یك بشر غیرمعصوم می‌تواند به نقش یوسف پیامبر نزدیك بشوی.
همیشه از من می‌پرسند كه چطوری به نقش یوسف نزدیك شدی. فكر می‌كنم از ابعاد مختلف باید به آن بررسی كرد اما كلیت قصه این است كه من آمدم اول خودم را بشناسم. «من» هر كدام از ما جزیی از خدا است. همه ما وقتی كه به دنیا می‌آییم تفاوتمان با انسان‌های پاك و بزرگ هیچ است. بنیان خلق ما آدم‌ها یكی است چون خدا عادل است و همه ما یك جور خلق شدیم. پس هر چه كه برگردیم به عقب برگردیم به خودمان و درون خودمان، سالم‌تر می‌شویم و وقتی كه سالم‌تر می‌شویم عشق را بهتر می‌فهمیم و محبت را بیشتر احساس می‌كنیم.
این حرف‌ها را كه می‌زنی من باور می‌كنم كه فقط زیبایی چهره باعث نشده كه تو انتخاب شوی چون عمده‌ترین بخش ماجرا این است كه حداقل تو چشمانت سبز است و آنها بازیگر چشم سبز نمی‌خواستند. حتما یك چیزهایی در شخصیت‌ات بوده كه باعث جذب و جلب اعتماد كارگردان شد.
من قبل از بازی كردن نقش حضرت یوسف هم همین اعتقادها را داشتم و همین حرف‌ها را می‌زدم. همیشه اعتقاد داشتم كه طبیعت بخشنده‌تر از آدم‌های طبیعت است و روحی كه كل این جهان را می‌چرخاند خیلی خیلی بخشنده‌تر از حتی عزیزترین كسان ما است. یك نفر به من گفت كه چه چیز داستان یوسف برایت عجیب است. گفتم عجیب‌ترین و جالب‌ترین بخش آن، این است كه زندگی چهار سال پیش من با زندگی الان من دقیقا مثل عزیز مصر شدن یوسف بود. من چهار سال پیش یك دانشجوی ساده بودم و حالا از من می‌پرسند نظرت راجع به چیزهای مختلف چیست. همیشه خدا را شكر می‌كنم كه اظهارنظرم را می‌خواهند و من می‌توانم چیزی را كه سال‌ها به آن فكر كردم، بگویم. همین برای من جای شكرگذاری دارد. بارها و بارها به من گفته‌اند و از من پرسیده‌اند كه آقا پول كلان گرفتی، تا اینكه من مجبور شدم بگویم زیر آن ورقه را سفید امضا كرده‌ام و گفتم هر چقدر دلتان می‌خواهد بدهید.
اگر الان هم بود همانطوری امضا می‌كردید؟
بله، شك نكنید.
«یوسف در آینه تاریخ» را چه كسی نوشته؟
«توماس‌مان» نوشته كه آلمانی است.
آن كتاب را خوانده بودی؟
بله.
وقتی كه می‌خواستی بروی تست بدهی دوباره نشستی و آن كتاب را خواندی؟
نه. آن كتاب را قبلا خوانده بودم و دوباره آمدم بخوانم، داشتم با یكی از دوستانم كه آدم حسابی است صحبت می‌كردم گفت اصلا گیریم كه توماس مان بهترین منبع باشد. پنج سال برای آن فیلمنامه صدها كتاب خواندند. اگر پنجاه تا كتاب هم خوانده باشد و یك نفر را نظر داده باشند به این نتیجه رسیدند كه با توجه به همه چیز این نسخه قابل اتكاست. بازیگر وقتی صدا، دوربین، حركت را می‌شنود دیگر با خود آگاهش زندگی نمی‌كند، بیشتر بازی‌اش را با ناخودآگاهش زندگی می‌كند. شما ذهنیت می‌گیرید، وقتی ذهنیت می‌گیرید، نقطه‌ای را كه می‌خواهید به آن برسید دیرتر باور می‌كنید. وقتی یك نفر كارگردان است من باید برای ایشان و افكار ایشان بازی كنم.
منظورم آن موقع است كه می‌خواستی بروی تست بدهی. آن موقع كه هنوز فیلمنامه را ندیده بودی؟
نه.
بنابراین طبیعتا باید می‌رفتی و آن كتاب را كه در كتابخانه پدر بود می‌خواندی یا اقلا به قصه قرآن رجوع می‌كردی؟
شرایط بدی كه من داشتم این بود كه من وقتی تست می‌دادم اصلا باور نمی‌كردم. فكر می‌كنید این اتفاق چند بار در سینما و تلویزیون افتاده است كه یك آدم در سن بیست و دو سالگی نقش كسی را بازی كند كه بچه هفت ساله اسمش را شنیده و می‌داند، مداح می‌داند، عاشق می‌داند، روحانی می‌داند، بقال محل می‌داند و جهان او را می‌شناسد...
... و از معدود پیامبرانی است كه در حوزه زندگی‌اش عشق هم هست.
دقیقا. تنها پیامبری است كه شما می‌توانید در مورد همه حوزه‌های زندگی‌شان بحث كنی و خیلی لذت ببری. من واقعا عاشق چند سكانس فینال هستم. سكانس‌های مربوط به رسیدن یوسف به پدر و معرفی ایشان به برادرهایش و همچنین سكانس دیدار مجدد زلیخا. این سكانس‌ها بارها تكانم می‌دهد. من نمی‌‌توانم اینها را ببینم و اشك نریزم.
شما دیده‌ای؟
بله. چون می‌رویم برای بازبینی. تكان‌دهنده است. به جرات می‌توانم بگویم اگر یك انسان ده درصد بویی از عشق برده باشد متاثر می‌شود.
مگر اینكه با دلشان نرفته باشند به سمت خدا.
بله. شما شك نكنید كه كار می‌تواند از نظر فنی و از هر لحاظ خوب باشد ولی اگر دل نباشد اصلا در نمی‌آید. هر هنری این طور است. نقاشی كه با دلش نقاشی نكند فراموش می‌شود. چند هزار آدم داشتیم كه آمدند و رفتند، چند تا بازیگر داشتیم كه آمدند و رفتند، آنهایی كه وجه انسانی را رعایت می‌كنند و با دلشان زندگی و كار كرده‌اند می‌مانند. هنر باید باعث شود كه روح ما صیقل بخورد. من در همین سن اینها را از بزرگان یاد گرفته‌ام. وقتی پرویز پرستویی می‌گوید من چهارده سال با پای پیاده رفتم تئاتر شهر و برگشتم منظورش این نیست كه من پاهایم خسته شده و خیلی زحمت كشیده‌ام. من احساس می‌كنم در آن چهارده سال كه پیاده می‌رفت و می‌آمد به‌اندازه صدوچهل سال فكر كرده، به‌اندازه صدوچهل سال زجر كشیده و به‌اندازه صدوچهل سال وجودش را گذاشته و كنكاش كرده در روحش به خلوص رسیده و برای همین است كه وقتی یك دیالوگ می‌گوید ما می‌بینیم اینقدر دوستش داریم.
اینكه می‌توانی این عقاید را داشته باشی لابد به این خاطر بوده كه از بچگی به آنها فكر كرده‌ای اما اینكه می‌توانی اینقدر خوب بیانشان كنی حتما این چهار سال باعث شده كه اینطور اعتماد به نفس داشته باشی. منظورم این است كه حالا می‌توانی نظرت را راحت و كلاسه شده بیان كنی.
این چهار سال عصاره است. شما وقتی كه مدام فكر می‌كنید باعث می‌شود كه به آن قضیه برسید. وقتی شما جا بزنید خودتان، خودتان را رد می‌كنید. یك عده می‌گویند كتاب بخوان، فلان كار را بكن و... من می‌گویم یك جمله كه به دل شما می‌نشیند، هر جمله‌ای كه هست، سعی كن همیشه به آن فكر كنی و آن را انجام بدهی، اگر در پی آن باشی كه آن جمله را انجام بدهی، می‌بینیم سی سال طول می‌كشد كه به باور آن برسی. حداقل سی سال. مثلا همه‌مان به هم می‌گوییم «سعی كن صبور باشی» آقا حداقل سی سال طول می‌كشد تا تو به آن برسی.
پس خودت هنوز به باوری نرسیدی، چون هنوز سی سالت نشده.
(خنده) ما همه‌اش یاد گرفتیم چهار تا كتاب بخوانیم و... زمان می‌برد. باید با آن زندگی كنی. شما مطالعه می‌كنی تا عشق را از جنس دیگری بفهمی برای اینكه معانی تمام نمی‌شوند. من به یك نفر می‌گویم عشق چیست او می‌گوید كه من دختری را در خیابان دیدم كه خیلی زیبا بود و نمی‌توانم تحمل كنم كه به غیر از من به كسی دیگر تعلق داشته باشد. به یك آدم مذهبی می‌گوییم عشق چیست می‌گوید عشق این است كه وقتی داری كمیل می‌خوانی و رسیدی به آن قسمت كه «خدایا من سرمایه‌ای به جز امید و سلاحی جز اشك ندارم.» به یكی دیگر می‌گوییم عشق چیست. آن شعر حافظ را بیان می‌كند كه: «زلف آشفته و خوی كرده و خندان لب و مست/ پیرهن چاك و غزلخوان و صراحی در دست/ نرگسش عربده جو و لبش افسوس‌كنان/ نیمه‌شب دوش به بالین من آمد بنشست» یكی عاشق را آن جور می‌بیند. ما كتاب می‌خوانیم و فكر می‌كنیم كه از همه بعدها و از همه دیدگاه‌ها عشق را بررسی بكنیم تا بتوانیم یك عشق شكیل‌تر را انتخاب كنیم برای دلمان كه خودمان بتوانیم راحت‌تر زندگی كنیم و به آرامش برسیم.
یعنی در واقع می‌خواهی كمك بگیری از عناصر مختلف تا بهتر و بیشتر باور كنی.
دقیقا.
ولی با این حال باید برگردی به دلت.
بله. باید باورش كنی.
اگر یكی از آن سه هزار نفر بودی كه آمدند برای نقش یوسف تست دادند و انتخاب نشدند، فكر می‌كنی الان كجا بودی و چه كار می‌كردی؟
شاید باز هم همینقدر آشفته بودم. این را می‌توانم تضمین كنم.
فكر می‌كنم حداقل این است كه این اعتماد به نفس را نداشتی كه اینقدر راحت حرف بزنی...
البته اینطور است اما من از قبلش هم اینطوری بودم.
باور كردن یك موضوع خیلی می‌تواند در اینكه به آن برسی تاثیر داشته باشد.
شما گفتی باور. همه چیز به ما بستگی دارد. یك سال طول كشید تا من بفهمم چطور می‌شود كه آدم به یك چیزی باور داشته باشد و آن را از خدا بگیرد.
اولین تست را چه كسی از تو گرفت؟
آقای سید مهدی فرخ‌پور دستیار آقای سلحشور.
وقتی می‌خواستند یك پلان نمونه از تو بگیرند كدام پلان را گرفتند؟
آن صحنه هنوز پخش نشده.
صحنه راحتی بود؟
نه. برادرها دچار قحطی شده‌اند و برای اولین بار می‌آیند به مصر. یوسف اسم آنها را داده به نگهبان و گفته اگر چنین كسانی آمدند به من بگو. یوسف هم ازدواج كرده و می‌بیند كه برادرهایش دارند می‌آیند. یوسف می‌خواهد یواشكی آنها را ببیند. به زنش می‌گوید «اینها هستند، اینها برادران من هستند.» یك حالت دارد كه هم حسی است، هم ترس است، هم بی‌باوری است و هم می‌رسد به جایی كه هیچ چیزی نیست. هیجان، دوست داشتن و همه چیز در آن هست.
در تست این را بازی كردی؟
بله. فیلم هم می‌گرفتند و خودشان نشسته بودند. تست نهایی هم سكانسی بود كه من بعدا متوجه شدم كه از نظر جنس بازی یكی از قشنگ‌ترین سكانس‌ها بود. جنس بازی‌اش هم طوری بود كه واقعا سخت بود. لحظه‌ای است كه می‌خواهد خودش را معرفی كند به برادرهایش نمی‌گوید تا از آنها حرف بكشد. شما در نظر بگیرید پیغمبری را كه می‌خواهد چنین كاری كند و بیننده باید از آن لذت ببرد. چون بیننده حق دارد فكر كند كه مگر پیامبر خدا هم از این كارها می‌كند.
چون تماشاگر می‌داند تو كی هستی و آنها نمی‌دانند. حالت چندگانه‌ای دارد.
بله. دقیقا.
اوایل كار فقط دستیارهای آقای سلحشور می‌دیدند؟
نه. آقای سلحشور همه را می‌دید و نظر می‌داد چون به جد دنبال این قضیه بود.
شما را چه كسی به او معرفی كرد؟
من در آمل دانشجو بودم و می‌آمدم تهران تست می‌دادم؛ یكی از دوستان را معرفی كرد. من همیشه مدیون اعتمادی هستم كه آقای سلحشور به من كرد. این یك چیز واضح است. به این می‌گویند قدردانی.
نرفتی؟
بله. همه جا رفتم الا برای تست یوسف. گفتم یوسف چشم آبی را می‌خواهند چكار؟ رفتم شمال. گفتم دیگر بازی نمی‌كنم. ایشان برای كار دیگری رفته بود عكس مرا نشان داد و آقای سلحشور گفت بگو بیاید. او هم به من زنگ زد و من گفتم حالا كه خودش دیده و پسندیده من می‌آیم.
محاسنت هم گریم بود؟
نه. این ریش، ریش خودم است. گذاشتم ریشم بلند شود.
اس‌ام‌اس‌هایی كه برای كارتان ساخته شده می‌خوانی؟
اول برای خودم می‌آید.


منبع : ایراسان

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:13

جعفر دهقان:


رزمی کاری که ستاره سینما می شود
جعفر دهقان کهن در سال 1339 در تهران به دنیا آمد و مدرک تحصیلی او دیپلم هنرستان فنی است. آغاز فعالیت او به 15 سالگی (سال 1354) بر می‌گردد، یعنی زمانی که در گروه تئاتر مرکز رفاه بازی کرد. در سال 1360، زمانی که جوانی 21 ساله بود، همکاری خود را با حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی آغاز کرد و در همان سال فعالیت سینمایی خود را با بازی در فیلم «توجیه» به کارگردانی منوچهر حقانی‌پرست شروع کرد.در سال 1372، او با بازی در فیلم «حماسه‌مجنون» توانست سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد را به دست آورد. نظر دهقان در مورد بازیگری جالب است: «بازیگری کار سختی است اما این سبب دور شدن بازیگر از این شغل نمی‌شود، اگر کسی می‌خواهد وارد این عرصه شود، باید عشق، انگیزه و تلاش داشته باشد. هر چه بیشتر بازی کند، بیشتر احساس نیاز به این شغل می‌کند.» دهقان در مورد سریال یوسف پیامبر(ص) می‌گوید: این مجموعه هم مانند مجموعه‌های امام علی(ع)، امام رضا(ع) و اصحاب کهف از فیلم‌های ماندگار می‌شود.دهقان طی سال‌ها فعالیت هنری خود در پروژه‌های زیادی بازی کرده که به تعدادی از آنها اشاره خواهیم داشت: توجیه، مرگ دیگری، عقود، بلمی به سوی ساحل، پرواز در شب، تیرباران، دستفروش، هراس، بحران، تعقیب سایه‌ها، عملیات کرکوک، صلیب طلایی، زیر آسمان، حماسه مجنون، حمله به اچ سه، بوی پیراهن یوسف، هفت گذرگاه، جهنم سبز، یاس‌های وحشی، خلبان، اصحاب کهف، سحرگاه پیروزی، مریم مقدس، بی‌همتا، صنوبر، شهر آشوب که این جز کارهای تلویزیونی او بوده است.ثمره ازدواج او دو فرزند است، یکی پسر به نام سروش که در رشته پزشکی تحصیل می‌کند و دیگری دختری به نام سحر که سال آخر دبیرستان است.
جعفر دهقان ستاره سینمایی دفاع مقدس و بازیگر فیلم‌های رزمی بود، تا جایی که او فنون رزمی را در فیلم‌هایی از جمله یاس‌های وحشی و شیرهای جوان به نمایش گذاشت. او به مدت 16 سال به صورت حرفه‌ای رشته‌های رزمی را انجام می‌داد.
رشته ورزشی او رزمیران که نوعی کُشتی کج است، می‌باشد و دان 2 کمربند مشکی است.

فيلم شناسی

بازيگری:
سریال مسافر زمان (مسعود نوابی 1387)
سریال يوسف پیامبر (فرج الله سلحشور ۱۳۸۶)
شهر آشوب (یدالله صمدی ۱۳۸۴)
صنوبر (سال سخت در خمین) (مجتبی راعی 1381)
بي همتا (جهانگیر جهانگیری ۱۳۸۰)
صنوبر (۱۳۸۰)
مريم مقدس (شهریار بحرانی ۱۳۷۹)
سحرگاه پيروزي (حسین بلنده ۱۳۷۸)
شيرهاي جوان (محسن محسنی‌نسب ۱۳۷۸)
اصحاب کهف (فرج الله سلحشور 1377)
خلبان (جمال شورجه ۱۳۷۶)
ياسهاي وحشي (محسن محسنی نسب ۱۳۷۶)
بوي پيراهن يوسف (ابراهیم حاتمی کیا ۱۳۷۴)
جهنم سبز (اسماعیل براری ۱۳۷۴)
عبور از خط سرخ (۱۳۷۴)
هفت گذرگاه (۱۳۷۴)
حمله به اچ3 (شهریار بحرانی ۱۳۷۳)
يك شب، يك غريبه (حسین قاسمی جامی ۱۳۷۳)
پاييز بلند (۱۳۷۲)
حماسه مجنون (جمال شورجه ۱۳۷۱)
زير آسمان (حسین قاسمی جامی ۱۳۷۱)
صليب طلايي (عبدالله باکیده ۱۳۷۱)
عمليات كركوك (جمال شورجه ۱۳۷۰)
تعقيب سايه ها (علی شاه حاتمی ۱۳۶۹)
بحران (علی اصغر شادروان ۱۳۶۶)
هراس (شهریار بحرانی ۱۳۶۶)
پرواز در شب (رسول ملاقلی پور ۱۳۶۵)
تيرباران (علی اصغر شادروان ۱۳۶۵)
دستفروش (محسن مخملباف اپيزود اول) (۱۳۶۵)
دستفروش (محسن مخملباف اپيزود سوم) (۱۳۶۵)
بلمي به سوي ساحل (رسول ملاقلی پور ۱۳۶۴)
عقود (علی اصغر شادروان ۱۳۶۳)
مرگ ديگري (محمدرضا هنرمند ۱۳۶۱)
توجيه (۱۳۶۰)

مدير توليد:
پيشاني سفيد (۱۳۷۱)

مدير صحنه:
گنبد نور (۱۳۶۷)

دستيار صحنه:
تيرباران (۱۳۶۵)

جوايز و انتخابها:
سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم مرد برای فیلم حماسه مجنون در دوازدهمین دوره جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1372
منابع: سوره سینما/ سایت نوای اندیشه/ ایران اکتور

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:15

ساده ، سنتي و بي‌آلايش:




يادداشتي بر ديدار به نويسندگي و كارگرداني سيدجواد هاشمي
هاشمي در بازيگري ، استاد ايفاي نقش آدم‌هاي بسيجي و مهربان و راهگشاست. نمونه بارز آن در فيلم اخراجي‌ها و حتي سريال خط‌ شكن است كه مجددا نقش كوتاه يك بسيجي را داشت.
معلم آموزش و پرورش است و بيشتر در مقام يك معلم امور تربيتي در حد تعليم و آگاهي‌دهي فرزندان و خانواده‌ها فعاليت‌هاي زيادي انجام مي‌دهد. از جمله فعاليت‌هاي او مي‌توان به كانون فرهنگي حر در ميدان راه‌آهن اشاره كرد كه هاشمي تعليم سرود و تئاتر بچه‌هاي اين كانون را به عهده دارد.
جالب است كه هاشمي آهنگسازي هم كرده است. او از سن 12، 13 سالگي به واسطه تجربه پدري‌اش در اين هنر براي سريال‌هاي تلويزيوني آهنگ نيز ساخته و بعد كارگرداني و بازي در تئاتر نيز از ديگر فعاليت‌هاي اوست. او اوايل دهه 60 به جبهه مي‌رود و بعد از آن بيشتر تئاترها و فيلم‌هايش رنگ و بوي مذهبي و جبهه‌اي به خود مي‌گيرند.
حضور او در تلويزيون و سينما حضوري تكراري است و نمي‌توان فراز و فرود خاصي را براي نقش‌هاي او در نظر گرفت. همه تقريبا در يك سطح قرار دارند. يعني خيلي ساده، سنتي و بي‌آلايش. اين سه كلمه آخرين سريال هاشمي يعني ديدار را كه از شبكه 3 سيما در حال پخش است دربرمي‌گيرد.

سادگي برمي‌گردد به فيلمنامه اين سريال كه متاسفانه يا خوشبختانه هاشمي خود آن را نوشته است و درباره آن بيشتر توضيح مي‌دهم. سنتي بودن برمي‌گردد به شيوه نگاه و نقطه ديد كسي كه به عنوان كارگردان پشت دوربين قرار گرفته است و سوم بي‌آلايش بودن كه مي‌تواند به پردازش قصه يا فرم ساده در نظر گرفته شده براي اين سريال مربوط شود.
متاسفانه تنها مي‌توان به مورد اول امتياز مثبت داد. دو مورد ديگر نه. مقصودم از مورد اول سادگي فيلمنامه است. اين كه هر چه فيلم ساده باشد، به هر چه باورپذيرتر كردن و جذب مخاطب كمك بيشتري مي‌كند. مثلا اگر سريال‌هاي موفق تلويزيون را به ياد آوريد همه بيشتر از طرح‌هايي ساده و يك خطي تبديل به سريال‌هاي پرمخاطب شدند.
نمونه كاملا بارز آن سريال افسانه سلطان و شبان به كارگرداني داريوش فرهنگ بود كه به گفته خودش با يك طرح يك خطي نوشته شده بود. ساده بودن قصه ديدار هم با حضور عده‌اي بچه در يك مدرسه و كنش و واكنش‌هاي معلم امور تربيتي آنها در قبال بچه‌ها و حتي تمركز روي يك بچه و خانواده او در واقع كل قصه ديدار را شكل مي‌دهد. اما همه يك سريال اين نيست. هميشه يك طرح يك خطي ضامن موفقيت يك سريال نيست.
اين روزها همه ويژگي‌ها براي ساخت و پردازش يك قصه و تبديل آن از مرحله فيلمنامه تا مرحله اجرا و كارگرداني ديگر مرحله‌اي ساده و پيش پا افتاده فرض مي‌شود. به عنوان مثال اصلا اين اتفاق كه در هر پروژه‌اي يك نفر دو وظيفه مهم را به عهده داشته باشد، بايد مورد تجديدنظر قرار گيرد. تصور كنيد سيدجواد هاشمي با روحياتي كه از او نام برديم اگر فيلمنامه ديدار را نمي‌نوشت، بهتر نبود؟ اگرمي‌خواست اين كار به عنوان يك كار هنري مورد توجه بيشتري قرار بگيرد، بايد اجازه مي‌داد نويسنده ديگري فيلمنامه چفت و بست‌داري براي ديدار بنويسد تا ما اين همه شاهد صحنه‌هاي بدون ديالوگ يا بدون ديالوگ خاص در سريال نباشيم. منظورم حرف‌هاي قلمبه و سلمبه نيست. بلكه آن چيزي است كه باعث مي‌شود شخصيت‌ها نيز به واسطه آن كامل‌تر شوند.
مثلا حضور نسرين مقانلو به عنوان يك بازيگر باتجربه كاملا به حاشيه رانده شده است. اگر توانايي‌هاي او در ارائه آسان نقش به عنوان مادر نبود، باور كنيد سريال چيز ديگري از آب درمي‌آمد يا حتي غلامحسين لطفي در نقش پدر كه او هم مدتي در تلويزيون غيبت داشت، اما اين حضور براي او حرف تازه‌اي به ارمغان نياورده است.
اگر به بازي اين دو توجه كنيد، حس مي‌شود به حال خود رها شده‌اند. چه ويژگي بيشتري از نقش لطفي در اين سريال جداي از نقش‌هاي قبلي‌اش مثلا در سريال قديمي <به رنگ صدف> مي‌بينيد؟ اتفاقا در آن سريال هم دخترش (با بازي شهره لرستاني)‌ معلم مدرسه بود و او پدري بود كه تنها با حضور خود، نقش مكمل را كنار دخترش ايفا مي‌كرد. درست مثل اتفاقي كه دوباره در سريال ديدار براي او رخ داده است.

وقتي نقش اصلي تبديل به مكمل مي‌شود!
غلامحسين لطفي به عنوان نقش مكمل در كنار نسرين مقانلو حضور دارد. با اين تفاوت كه آن كار (به رنگ صدف)‌ نيز يك كار آموزشي و تربيتي البته براي نسل جوان بود كه پرمخاطب هم شد. هميشه صحبت برسر اين است كه چگونه مي‌توان از دل يك نقش مكمل، يك نقش اصلي درآورد. حالا اگراين اتفاق برعكس شود، چه؟ يعني يك نقش اصلي در حد و اندازه يك نقش مكمل ظاهر شود؟ البته لطفي بازيگر توانايي است شايد بايد برگرديم به خانه اول، يعني همان حكايت برداشتن دو هندوانه با يك دست. يعني اگر سيدجوادهاشمي حالا كه فيلمنامه را خود نوشته، كارگرداني آن را به عهده كس ديگري قرار مي‌داد، آن وقت كمي بهتر و بيشتر مي‌توانست روي فيلمنامه، ديالوگ‌ها، اتفاقات داستان يا حتي درام آن تمركز كند يا برعكس. اما متاسفانه هيچ كدام از اين اتفاق‌ها رخ نداده است.
يادم هست روزي عزيزي در مراسمي مي‌گفت: من براي خودم متاسفم وقتي در تيتراژ يك كار مي‌بينم و تهيه‌كننده، كارگردان، نويسنده، طراح صحنه و ... همه يك نفر است! اگر اين اتفاق در ديدار صورت نمي‌گرفت، آن وقت مي‌شد روي سكانس‌ها و پلان‌هاي ديدار حساب بيشتري باز كرد، ميزانسن و دكوپاژ طراحي شده براي آن پيش‌بيني كرد تا صحنه‌ها آنقدر دم دستي و ساده نباشد. اين سادگي خوب است، اما همه چيز بايد در كنار هم معنا يابد. سادگي قصه با سادگي صحنه به لحاظ نمود بيروني نه به لحاظ تكنيك كارگرداني در آن، اين مرز معمولا فراموش مي‌شود.
سريال غير از مقانلو و لطفي، بازيگر ديگري به نام مهران رجبي هم دارد. متاسفانه همه بازيگران درگير همان ساده و بي‌‌آلايش بودن كار شدند و تلاش نكردند چيزي بيشتر از آنچه از آنها ديديم ارائه كنند.
نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد اين است كه سريال سيدجواد هاشمي دغدغه وابستگي به هر نوع كليشه دستمالي شده براي هر چه جذاب‌تر كردن سريال را ندارد.
مثلا در سريال خط‌شكن، توجه كارگردان براي به تصوير كشيدن صحنه‌‌هاي جذاب برفي و غيربرفي و تا حدودي مخوف براي هر چه نمايشي‌تر كردن سريال، دستاويز مناسبي نيست. يا مثلا استفاده از كرين در مكان كوچكي چون يك اتاق. خوشبختانه در ديدار كمتر چنين كليشه‌هايي را مي‌بينيم، ولي بيشتر روي جنبه‌هاي تربيتي و راهنمايي كودكان و حتي خانواده‌ها تاكيد مي‌شود و اين ويژگي مناسبي براي اين سريال است، اما كافي نيست.
قصه ديدار مي‌توانست از ابتدا زودتر آغاز شود تا مخاطب دچار سردرگمي نشود كه بعد از گذشت چندين قسمت از قسمت‌هاي اوليه هنوز ندانند مثلا چرا ناظم مدرسه خود را از ديد مادر يكي از بچه‌هاي مدرسه پنهان مي‌كند! ديدار از كليشه‌هاي دستمالي شده تكنيكي به دور است، اما متاسفانه همچنان اسير كليشه‌هاي ديگر شده است.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:16

روایت یک زندگی هنری:


جهانبخش سلطانی از زندگی خود می گوید
جهانبخش سلطانی در سال 1330 در شهر اصفهان متولد شد. بازي در تئاتر را از سال 1345 و در فيلم از سال 1354 با دو كار هشت ميليمتري «باب هفتم سعدي» كاري از «احمد طالبي نژاد» و «كوبه در»، رضا مهيمن تجربه كرد. بازي در سينما را از سال 1367 با «افق» به كارگرداني «رسول ملاقلي پور» آغاز كرد.
در سال 1330 در اصفهان به دنيا آمدم، مدرك تحصيلي من ديپلم طبيعي است و در سال 1358ازدواج كردم كه ثمره اين ازدواج سه فرزند مي باشد. دو پسر و يك دختر به نام سارا دارم. در رابطه با فعاليت هنري خود بايد بگويم كه ورود من به صحنه تئاتر به فعاليت ها و پشتوانه هنري سي ساله من برمي گردد كه با بازيگري و نويسندگي در دوران دبستان آغاز و با كارگرداني در دبيرستان ادامه يافت، اما تئاتر حرفه اي را زير نظر مرحوم استاد ناصر فرهمند و ماشاءالله وحيدي به صورت جدي آغاز كردم. با تداوم هنر نمايش در اصفهان و دستيابي به تئاتر به صورت اصولي و عملي به كار تئاتر ادامه دادم و تا كنون بيش از چهل متن نمايشي را بعد از پيروزي انقلاب نويسندگي، بازيگري و كارگرداني كرده ام؛ البته بايد اضافه كنم با اين كه علاقه زيادي به تئاتر دارم، اما چند سالي هست كه از اين صحنه دور شده ام.
نمايش و اجرا
من پيش از انقلاب نمايش هاي «چشم شاه عباس»، «آن كه گفت نه آن كه گفت آري»، «نوروز خوشبخت»، «اشك شوق»، «اعجاز اتم» و «حادثه در روي شن» را نويسندگي، كارگرداني و بازي كردم و بعد از انقلاب نيز نمايش هاي «جشن عاشورا»، «الله هي»، «توراندخت»، «پرده جديد»، «خاكريز هفتم»، «نقش پنهان»، «كمند جهل»، «شهر خنده»، «بهلول»، «بهشت گمشده»، «گلريزان» و «شكفتن» را نويسندگي، بازيگري و كارگرداني كردم. در ضمن از اين ميان نمايش گلريزان در سومين جشنواره سراسري دانشجويان كشور برگزيده و براي اجرا به كشورهاي فرانسه و هندوستان كانديد شد.
راهيابي به سينما
آشنايي من با سينما توسط رسول ملاقلي پور بودكه به پيشنهاد وي براي بازي در فيلم «افق» كه از ايثار، مردانگي، حقيقت و انسانيت مي گويد به سينما آمدم و خيلي خوشحالم كه آمدن من به عرصه سينما بعد ازانقلاب با فيلم «افق» بود. شايد اين پرسش براي شما پيش آيد كه من در فيلم هاي جنگي و دفاع مقدس بازي مي كردم، حال چرا به فيلم هاي اجتماعي روي آوردم؟ در پاسخ بايد بگويم من و كيومرث پوراحمد سر صحنه «قصه هاي مجيد» با هم آشنا و بسيار صميمي شديم. آنجا بود كه من حس كردم پوراحمد يك كارگردان داراي تفكر و پركندوكاو و به دنبال اين است كه علت هاي اساسي مسائل روحي و رواني را پيدا كند. پوراحمد براي مطرح شدن، فيلم نمي سازد بلكه او فيلمسازي تحليل گراست و كار با او براي من لذت بخش است.
دخترم بازيگر است
فرزند اولم سارا در زمينه بازيگري در سينما تا به حال در پنج فيلم نقش اول را بازي كرده از جمله فيلم هاي «شرم»، «نان و شعر»، «سرنخ» و... و خوشحالم كه او در تجربه هاي اولش خوب بازي كرد. خود من نيز تاكنون در ده ها فيلم بازي كرده ام، اما مشكل ترين نقش من در اولين فيلم؛ يعني «افق» بود؛ چون اولين بازي من جلو دوربين بود. در سريال «مردان آنجلس» (اصحاب كهف) نيز به خاطر پيچيدگي نقشم، نوع لباس و اولين بازي كه در نقش منفي ظاهرشدم، بسيار مشكل بود.
فرق بين تئاتر و سينما
با تئاتر مي توان ارتباط تنگاتنگي با تماشاگر برقراركرد؛ چرا كه در تئاتر تماشاگر با بازيگر نفس به نفس پيش مي رود و هيچ چيز بين بازيگر و تماشاگر وجود ندارد. من در فيلم ها و سريال هاي زيادي بازي كرده ام؛ «افق»، «شب دهم»، «آخرين مرحله»، «الماس بنفش»، «حماسه مجنون»، «بازگشت از بوداپست»، «عمليات كركوك»، «مهريه بي بي»، «گروگان»، «شيرين و فرهاد»، «صبح روز بعد»، «شرم»، «سرعت»، «بچه هاي طلاق»، «باشگاه سري»، «قصه هاي مجيد»، «سرنخ»، «افسانه پوپك طلايي» و «مردان آنجلس» (اصحاب كهف) و یوسف پیامبر.


هنرمند واقعي كيست؟
از نگاه من هنرمند واقعي كسي است كه به همه چيزاين مملكت اعتقاد داشته و وفادار باشد و بماند، براي مردم احترام قائل شود و از آن جا كه مردم هنرمندان راالگو قرار مي دهند، پس هنرمند بايد پسنديده ترين اخلاق را داشته باشد.
شغل اصلي
من به جز بازيگري، كارگرداني و آموزش تئاتر در دانشگاه علوم پزشكي به عنوان كارشناس تئاتر به آموزش مشغول هستم.
توصيه به جوانان
بايد به جوانان علاقه مند به هنر بگويم رسيدن به قله هاي هنر نبايد براي مطرح شدن باشد؛ بلكه بايد مسئله ايمان و اعتقاد به هنر بيشتر مدنظر قرارگيرد واگر مي خواهيد قدم به عالم فرهنگ و هنر بگذاريد ازراه تحصيلات دانشگاهي اقدام كنيد. تحصيلات خودرا تا آنجا ادامه دهيد كه بدون هيچ دغدغه اي وارد عالم بازيگري شويد.
همسرش می گوید:
زهره طاعي هستم، متولد1339 در اصفهان، تحصيلات من در رشته كارشناسي رياضي و كامپيوتر است و در حال حاضر نيز در مركزكامپيوتر بيمارستان الزهرا مسئول بخش كامپيوتر اين واحد درماني مي باشم. »وي در پاسخ به اين پرسش كه چه ملاكي در ازدواج داشته است مي گويد: «سوال سختي است؛ چون من درسن 15 سالگي و با وجود آشنايي، خويشاوندي و با نظر خانواده و برخوردهاي فاميلي ازدواج كردم. ملاك من، تنها تفاهم و شناخت درست از يكديگربود، جهانبخش برادر شوهر خاله ام است.
در خانه به من كمك مي كند
جهانبخش تا وقتي كه در خانه است و مشغله كاري ندارد، به نحو احسن به من كمك مي كند، البته يك سري از كارهاي بيرون خانه را نيز او انجام مي دهد. اوهمچنين در نظافت و تزيينات خانه و باغباني محوطه بيرون كه من از عهده اش برنمي آيم، بسيار كمك وياري مي رساند. بد نيست به يك حسن خوب او هم اشاره داشته باشم و آن اين كه او هيچ تصميمي را به تنهايي نمي گيرد.
پيام به دختران هنرمند
من فكر مي كنم در زندگي هر انساني هدف متعالي بايد هم در جهت علم و هنر و هم درجهت قبول معيارهاي جامعه كه انگيزه اصلي اش كارو تلاش است، باشد. افراد حتما در امر ازدواج، چه هنرمند و چه مردم عادي، بايد اهداف عالي را مدنظرخود قرار دهند.
فرزندانم خودشان بايد تصميم بگيرند
در رابطه با انتخاب بازيگري براي فرزندانم، اگر خودشان علاقه مند باشند مي توانند اين حرفه را ادامه دهند، ولي بيشتر ترجيح مي دهم كارگردان شوند تا بازيگر، اما همان طور كه مي بينيدسارا در حال حاضر بازيگر شده است».
سلامت و بقاي زندگي
من سلامت و بقاي زندگي را در خلوص نيت زن وشوهر نسبت به يكديگر مي بينيم؛ چرا كه اعتقاد به خلوص بهترين و مهمترين عامل پيوند يك زن و مرددر امر زندگي مي باشد. به هر حال زن و مرد هر شغلي كه داشته باشند بايد در درجه اول اعتقاد و اعتمادمتقابل نسبت به هم داشته باشند. وي در مورد نقش ماديات در زندگي نيز مي گويد:«تا حدي لازم است كه نيازهاي بچه ها را در حدخوب تحصيل كردن و بهره مند شدن از يك زندگي ايده آل برطرف كند.» از ايشان مي پرسيم اگر از همسرتان بخواهيد كاري برايتان انجام دهد، آن را چطور عنوان مي كنيد؟او مي گويد: «من به شخصه از دستور دادن خوشم نمي آيد و هيچ وقت به پرسنل زيرنظر خودم در محيطكارم نيز دستور نمي دهم، بلكه هميشه به صورت منطقي از شوهرم كاري را خواسته ام و ايشان نيزمتقابلا صميمانه پاسخ داده اند.
آرزو در زندگي
به عنوان يك مادر اگر از من بپرسيد بزرگترين آرزوي شما چيست، مي گويم آرزو دارم كه بچه هايم در هر رشته اي كه علاقه و دوست دارند، تلاششان را بكنند و به نقطه اي مثبت و جايگاهي ممتاز در جامعه دست پيدا كنند.
هنرمند واقعي
هنرمند واقعي به نظر من كسي است كه پشتوانه مردمي داشته باشد و به مردم و اعتقاداتشان احترام بگذارد. ضمن اين كه من خوشبختي را در كار و تلاش مي دانم و بس، تا يادم نرفته به دختران جواني كه -‎علاقه مند به ازدواج با چهره هاي هنري هستند توصيه مي كنم از نظر من فرقي نمي كند كه شوهر انسان هنرمند باشد يا صاحب شغل ديگري، اما بايد اهداف مشخص داشته باشد، از نظر من ميعار در ازدواج اصالت فرد مي باشد.
بخشی از فیلم شناسی جهانبخش سلطانی:
بازیگری:
حضرت يوسف (۱۳۸۶)
كودكانه (۱۳۸۱)
نوروز (۱۳۸۰)
افسانه پوپك طلائي (۱۳۷۷)
باشگاه سري (۱۳۷۷)
سرعت (۱۳۷۵)
آخرين مرحله (۱۳۷۴)
بازگشت از بوداپست (۱۳۷۴)
شيرين و فرهاد (۱۳۷۴)
گروگان (۱۳۷۴)
مهريه بي بي (۱۳۷۳)
پرتگاه (۱۳۷۲)
حماسه مجنون (۱۳۷۱)
حمله خرچنگها (۱۳۷۱)
سفرنامه ي شيراز (۱۳۷۱)
صبح روز بعد (۱۳۷۱)
شرم (۱۳۷۰)
عمليات كركوك (۱۳۷۰)
الماس بنفش (۱۳۶۸)
بچه هاي طلاق (۱۳۶۸)
شب دهم (۱۳۶۸)
افق (۱۳۶۷)
کارگردانی:
که عشق آسان نمود اول (1386)

منابع: سوره سینما، مجله خانواده سبز

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:17

با محمود پاك‌نيت به بهانه حضورش در سريال يوسف پيامبر (ع):



هنوز مدت زيادي از پخش مجدد سريال خاطره‌انگيز روزي روزگاري نگذشته است و هنوز طعم حضور شخصيتي به نام حسام‌بيك از يادمان نرفته است. محمود پاك‌نيت حتي اگر تنها همين يك اثر را در كارنامه هنري‌اش داشت باز هم هنرمندي به يادماندني بود، اما او در نقش‌هاي ماندگار ديگري نيز هنر خود را به ما عرضه كرده است.
وقتي او در سريال خانه‌اي در تاريكي در نقش آدمي جاه‌طلب كه تلاش مي‌كرد با هر ترفندي به اهدافش برسد ظاهر شد ، اندازه توانايي‌هايش را به رخ كشيد. توانايي‌هايي كه پيشتر در آثاري چون پس از باران و پدرسالار به نمايش گذاشته بود. اين روزها محمود پاك‌نيت در نقش يعقوب پيامبرع‌ در سريال حضرت يوسفع به تلويزيون بازگشته است. بهانه اين گفتگو حضور او در اين نقش است.
به نظر مي‌رسد در سال‌هاي اخير نتوانسته‌ايد علاقه خود را از حضور در كارهاي تاريخي پنهان كنيد؛ به طوري كه بيشتر نقش‌هاي شما در اين سال‌ها تاريخي بوده است. كمي درباره اين علاقه بگوييد.
بله. كارهاي تاريخي را خيلي دوست دارم؛ چون با هر شخصيت تاريخي‌اي كه جلوي دوربين مي‌رود، مي‌توان الگويي به نسل جوان نشان داد. از آنجا كه تاريخ روي كاغذ آورده شده و آمار كتابخوان‌ها در كشور ما كم است، كارهاي تاريخي مي‌تواند در بالا بردن اطلاعات عمومي مردم در اين زمينه موثر و الگويي مناسب براي جوان‌ها باشد.
به نظر مي‌رسد شما با برخورداري از فنون مناسب و داشتن تجربه توانسته‌ايد به عنوان بازيگري كه در نقش‌هاي تاريخي جا افتاده، خود را مطرح كنيد. مردم هم شما را در چنين نقش‌هايي باور دارند، اين‌طور نيست؟
دوست ندارم اين‌طور تشبيه كنم؛ چرا كه بازيگر نمي‌تواند از كار خود تعريف كند. اما اين‌كه چرا از بازي يك بازيگر بيش از بازيگران ديگر استقبال مي‌شود، شايد به اين دليل باشد كه او براي رسيدن به آن نقش تلاش بيشتري مي‌كند. من هم سعي مي‌كنم در كار خود نقشي را سردستي يا الكي بازي نكنم و تا زماني كه از نقش شخصيتي كه مي‌خواهم آن را بازي كنم، شناخت كافي پيدا نكنم، جلوي دوربين نمي‌روم؛ در اصل من با نقش زندگي مي‌كنم. حالا براي من فرقي نمي‌كند كه اين نقش‌ها مثبت باشند يا منفي يا حتي تاريخي.
فكر نمي‌كنيد حضورتان در مجموعه‌‌هاي تاريخي باعث مي‌شود از كارهاي ديگر و حتي بازي در سينما جا بمانيد؟
چرا، اين مساله را قبول دارم؛ اما چاره‌اي نيست. وقتي درگير كارهاي تاريخي مي‌شوم، ديگر نمي‌توانم در جاي ديگري بازي كنم. به هر حال تا الان نتوانستم اين مساله را حل كنم.
برويم سراغ مجموعه يوسف‌پيامبرع‌. چه شد كه يعقوب پيامبرع شديد؟
از طرف آقاي سلحشور براي ارائه اين نقش دعوت شدم. وقتي متن را خواندم، از شخصيت‌پردازي نقش‌ها خوشم آمد و قبول كردم كه در اين كار حضور يابم.
نسبت به نقش خودتان چه حسي داشتيد؟
بسيار برايم جذاب بود. به هر حال آرزوي هر بازيگري است كه بتواند روزي نقش پيامبران خود را بازي كند، بازي در اين نقش روي زندگي شخصي‌ام هم اثر گذاشت.
از چه نظر؟
بسيار صبورتر و آرام‌تر شده‌ام. به هر حال تجربه بسيار جديدي برايم بود.
چقدر توانستيد به آقاي سلحشور به عنوان كارگردان اعتماد كنيد؟
اعتماد كامل به ايشان داشتم. وقتي بازيگر مي‌خواهد براي كارگردانش بازي كند، بايد به او اعتماد داشته باشد. اگر اعتماد وجود نداشته باشد، كار ضعيف از آب درخواهد آمد.
آقاي پاك‌نيت، تا به حال انتقادهاي زيادي به اين كار شده است. چه نظري در مورد اين نقدها داريد؟
من كاري به نقد‌هاي منتقدان ندارم و همين‌طور به موج منفي‌اي كه عده‌اي راه انداخته‌اند. من به مردم و نظر آنها اهميت مي‌‌دهم. خوشبختانه مردم اين سريال را پسنديده‌اند.
ولي منتقدان هم جزو همين مردم هستند؟
بله، اما نگاه منصفانه‌‌اي ندارند. هيچ‌كاري بي‌ضعف نيست من هم نمي‌‌توانم بگويم اين كار بهترين كار است. چون اگر چنين ادعايي داشته باشم، حتما غلط است. انسان‌ها به دنبال خلاقيت‌هاي جديد هستند. اين كار، مردمي است و قصه آن يكي از معجزات خداوند است و آن را خدا نوشته است و كسي مثل سلحشور جرات كرده و اين قصه را ساخته است.
اساسا ساخت سريال‌هاي تاريخي تا چه حد براي رسانه‌اي مثل تلويزيون نياز است؟
خيلي زياد. تلويزيون رسانه‌اي است كه در تمام خانواده‌ها وجود دارد. حتي به گونه‌اي كه نقش راديو را بسيار كمرنگ كرده است. در اين سال‌ها مخاطبان نشان داده‌اند كه به ديدن اين نوع كارها علاقه‌مند هستند.
اما قبول كنيد كه ساخت اين سريال‌ها هزينه‌هاي گزافي دارند كه از اين نظر اعتراض خيلي‌ها را بر مي‌انگيزد؟
بله، اما اين سريال‌ها به كشورهاي ديگر هم فروخته مي‌شود و به اين دليل همه آن خرج‌ها جبران مي‌شود. ضمن اين كه چون مردم ما كمتر كتاب‌ مي‌خوانند، ساخت اين سريال‌ها به آگاهي‌ آنان بسيار كمك مي‌كند.
مساله‌اي كه درباره نقش شما وجود دارد، اين است كه يعقوبع‌ در اين سريال مانند افراد ديگر بود، چه به لحاظ رفتاري و چه به لحاظ گريم. در اين باره توضيح دهيد.
در زماني كه امام ره‌ زنده بودند، خيلي ساده‌تر از بقيه مردم مي‌زيستند و خيلي ساده صحبت مي‌كردند. ساده بودن يعقوبع باعث شده بود بتواند با مردم عادي ارتباط برقرار كند. او مانند يك فيلسوف رفتار نمي‌كرد،‌ چون مردم هم آگاهي لازم را نداشتند پس اين سادگي كاملا منطقي بوده است. يعقوبع اگر سخت و غيرمعقول رفتار مي‌كرد، كسي او را نمي‌پذيرفت.
درخصوص گريم‌تان توضيح بدهيد.
گريم من چيزي حدود 2 ساعت و نيم طول مي‌كشيد. البته من 6 گريم متفاوت دارم. زمان پيري، نابينايي، بينايي و... به هر حال آقاي ملكان بسيار زحمت كشيدند و اين امر موجب شد كه خيلي راحت‌تر به نقشم برسم.
از زماني كه سكانس اول را در اين مجموعه بازي كرديد،‌ تا زماني كه براي آخرين بار مقابل دوربين رفتيد، چقدر تغيير كرده بوديد؟
باور كنيد هيچ وقت خسته نشدم. چون حضور در اين كار خيلي برايم لذتبخش بود. همه عوامل در اين كار با عشق و علاقه كار مي‌كردند و صداقت خاصي در گروه وجود داشت. ضمن اين كه به تجربه‌هاي خوبي در اين 3 سال رسيدم كه برايم بسيار ارزشمند بود.
ارتباطتان با مصطفي زماني «بازيگر نقش يوسف» چطور بود؟
خيلي خوب بود. البته كمتر با هم بازي داشتيم،‌اما راحت حس‌هايمان را رد و بدل مي‌كرديم.
فكر مي‌كنيد پخش اين سريال در خارج از كشور و براي غير مسلمان‌ها جذاب خواهد بود؟
خيلي زياد. همان‌طور كه ما از ديدن فيلم‌هاي حضرت موسي و حضرت عيسي لذت مي‌بريم، كساني كه به يكتاپرستي اعتقاد دارند، حتما مي‌توانند با اين گونه كارها ارتباط برقرار كنند. فرق نمي‌كند كه پيرو چه ديني باشند.
اگر قرار باشد از بازي خودتان انتقاد كنيد، چه خواهيد گفت؟
مي‌گويم پاك‌نيت، بهتر از اين هم مي‌توانستي بازي كني!
غير از نقش يعقوب وسوسه بازي در كدام يك از نقش‌هاي ديگر اين مجموعه را داشتيد؟
هيچ كدام را. چون بسيار خوب توانستم با اين نقش ارتباط برقرار كنم و بسيار آن را دوست داشتم.
مي‌توان گفت اين نقش برگ برنده‌اي براي شما محسوب مي‌شود؟
اميدوارم كه اين طور باشد.
چرا ساخت اين سريال كند پيش رفت؟
تفاوتي كه مجموعه يوسف پيامبرع‌ با ديگر مجموعه‌هاي تلويزيوني دارد، اين است كه داستان حضرت يوسف‌ به 5 قسمت اصلي تقسيم مي‌شود. يكي دوران كودكي و نابودي او، حضورش در قصر، رسيدن او به پادشاهي و رسيدنش به يعقوب. بنابراين طبيعي است كه زمان زيادي صرف ساخت اين سريال شود.
حضور آقاي سلحشور چقدر در ديده شدن يعقوب تاثير داشت؟
خيلي زياد. زماني كه نمي‌توانستم حس بگيرم يا راكوردها را فراموش مي‌كردم، ايشان خيلي خوب به من يادآوري مي‌كردند و كلا اعتماد به نفسي كه به همه بچه‌ها مي‌بخشيدند، عالي بود.
در حال حاضر مشغول چه كاري هستيد؟
فعلا دارم استراحت مي‌كنم و برنامه خاصي ندارم.
در زمينه سينما هم كاري انجام نمي‌دهيد؟
در فيلم ملك سليمان به كارگرداني شهريار بحراني بازي كردم كه در جشنواره فيلم فجر امسال به نمايش درخواهد آمد. فيلم دلشكسته را هم كه در كنار مرحوم خسرو شكيبايي بودم، در نوبت اكران دارم.
يوسف پيامبرع‌؟
مانند حضرت مهدي عج‌ در زمان خود عدالت را برقرار كرد.
يعقوب ع‌؟
يك پيامبر صبور و استوار.
محمود پاك‌نيت؟
در حال كسب تجربه.
منبع: جام جم

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: هنرمندان سینما تئاتر

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:18

نگاهی به زندگی مرحومه مهری مهرنیا:


مهري مهرنيا بازيگر سينما در سال 1306 در آلاشت سوادكوه استان مازندران متولد شد. نام اصلي وي فاطمه مرموزنيا بود كه با نام هنري مهرنيا فعاليت مي‌کرد.
وي تحصيلات خود را تا ششم ابتدايي آن دوران ادامه داد. مهر نيا فعاليت خود را در بازيگري سينما از سال 1339 با فيلم بچه ‌ننه امين اميني شروع كرد. مدتي بعد نیز موفق به دريافت درجه دکتراي افتخاري گشت.
بازي در فيلم‌هايي چون خشت و آينه، آرامش در حضور ديگران و شازده احتجاب از جمله كارهاي مهم وي پیش از انقلاب به شمار مي‌رود.


بعد از پيروزي انقلاب اسلامي هم وي در فيلم‌هاي سينمايي و تلويزيوني متعددي بازي كرد كه مهمترين آنها «هيولاي درون»، «اتوبوس»، «دزد و نويسنده»، «جهيزيه براي رباب»، «خارج از محدوده»، «تنوره ديو»، «مسافران مهتاب»، «روز باشکوه»، «زمان از دست رفته»، «دمرل»، «روسري آبي»، «کلاه قرمزي و پسر خاله» و «ازدواج به سبک ايراني» بود.
مهرنیا سابقه بازی در بیش از 6۰ فیلم و دریافت سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم برای بازی در فیلم «تنوره دیو» از چهارمین جشنواره فیلم فجر را در پرونده بازیگری خود دارد. وی می گفت: خيلي وقت‌ها دلم تنگ شده کارهايم را ببينم و يا حتي کارهاي ديگران را؛ اما نمي‌شود و حتي آخرين فيلم خودم «ازدواج به سبک ايراني» را هم فقط اوايلش را ديدم.
آخرين فيلم وي «هميشه پاي يك زن در ميان است» به كارگرداني كمال تبريزي بود كه تابستان سال 87 اكران عمومي شد. مهرنيا اواخر عمرش را در آسايشگاه سالمندان كهريزك گذراند. او همسر و فرزندانش را از دست داده بود و کسی را نداشت که در دوران پیری مرحم دردهایش باشد. سرانجام بامداد روز چهارشنبه 30 بهمن در بيمارستان باهر در سن 90 سالگی درگذشت.
آبان ماه سال 85 بود که گروه تئاتر نمايش «دنياي زنها»، جشن تولد 90 سالگي او را گرفتند. اما خودش می گفت: در شناسنامه ام سال 1306 خورده است؛ اما کمتر هستم. وقتي بچه بودم، مي‌خواستند عقدم کنند و من قبول نمي‌کردم. مرا به دفتر ثبت اسناد بردند و سنم را زياد کردند.
او اواخر عمرش ابراز گله مندی می کرد از این‌که به او گفته‌اند، برای ده، بیست روز به آن‌جا می‌بریمت تا حوصله‌ات سر نرود. اما می‌گوید: آمدیم و دیگر ماندگار شدیم.
او گله مند بود از اين‌که هيچ يک از بازيگران و مسؤولين سراغي از او نمي‌گيرند و می گفت: تا سر پايي و مي‌تواني کاري انجام بدهي، همه مريدت هستند و همه تو را مي‌خواهند، اما وقتي از دست و پا افتادي، ديگر هيچ‌کس نگاهت هم نمي‌کند.
مهرنیا می گفت: هیچ‌کس سراغم نمی‌یاد و نمی‌پرسند زنده‌ام یا مرده‌.

کاربران زیر از شما کاربر محترم جناب misam5526 تشکر کرده اند:
Mahdi1944


 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 4 مهمان