در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث فيلم و سينما به بحث بپردازيد
Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:31

300 در امتداد يك سناريو:

هاليوود كه در دوره اي خاص با ساخت فيلم، دولت و حكومت ايران رامورد هجمه قرار مي داد و در واقع سعي در تخريب اذهان مردم جهان از حكومت اسلامي ايران داشت، امروزه به اين نتيجه رسيده است كه ملت و حكومت ايران يكدست و يكپارچه هستند، بنابراين در اقدامي جديد هويت ملي و فرهنگي ايران را مورد تهاجم قرار داده و سعي در تخريب چهره ي ايرانيان در اذهان ملت هاي جهان دارد.
اين كار در حوزه ي رسانه با ساخت فيلمهايي همچون اسكنــدرAlexander))، شبـــي با امپـــراطــــور (One night with the king) و تصادف (Crash) آغاز شد و به 300 منتهي گشت.

300
فيلمي تاريخي ! - تخيلي است كه كارگردان آن (زاك اسنايدر) با دستاويز قرار دادن جنگ تاريخي بين يونان و ايران با استفاده از عناصر تخيل و تحريف تاريخ سعي در موهن جلوه دادن تصوير ايرانيان در اذهان عمومي جهان داشت.اسنايدر در اين فيلم تصويري كاملاً خلاف واقع را از ايرانيان نشان مي دهد.
پادشاه ايراني كه در آثار حكاكي شده برديوارهي تخت جمشيد و ديگر آثار باستاني و همچنين در كتب تاريخي به پوشيدن چندين و چند لباس زربفت و ابريشمين بر تن، شهرت داشته است، در اين فيلم خشايارشاه- پادشاه ايراني- در تمام طول داستان با بدني نيمه عريان حضور دارد. اشراف و بزرگان ايراني كه به داشتن موهاي مجعد و بلند مشهور بوده اند، در اين فيلم با سر و صورتي كاملاً تراشيده نماياناند. از سوي ديگر وجود فلزات زينتي بر سر صورت خشايارشاه قسمت كاملاً عجيب فيلم است، چون به شهادت اسناد تاريخي، ايرانيان در هيچ دوره ي تاريخي بر سر و صورت خود فلزات تزييني آويزان نمي كردند.
تصوير سربازان ايراني در اين فيلم بسيار خلاف انتظار است؛ سربازاني سيه چرده با لباس عربي و ماسك هاي عجيب و غريب كه هيچ كدام از اين ويژگيها در ايران باستان وجود نداشته است.
اين تحريفات و دست بردن در تاريخ چندان ضربه اي به اصل قضيه نمي زند؛ اما بعضي اتفاقات و نمادها در جريان فيلم وجود دارد كه اهداف سياسي پشت پرده ي فيلم را تأمين مي كند.
غرب به دليل دردست نداشتن اسطوره هاي حقيقي هميشه افسانه‌ها را به جاي اسطوره هاي واقعي پذيرفته و بدان تن در داده است.
در اين فيلم كارگردان براي بهتر نشان دادن مظلوميت سپاهيان لئوناديس (فرمانده ي اسپارتی) از اسطوره هاي حقيقي اسلامي بهره مي گيرد كه مهمترين نماد اسطوره هاي اسلامي قيام امام حسين(ع) است:
در ابتداي فيلم كه صحنه ي كشته شدن يك كودك در آغوش لئوناديس و در آغوش گرفتن كودك و حركت ميان سپاهيان كه لئوناديس كودك را به سمت خورشيد مي گيرد يادآور صحنه ي شهادت طفل شيرخوار امام حسين است؛ درجايي ديگر صحنه‌ي جنگيدن پدر و پسرشجاعي كه مردانه مي جنگند و به دنبال آن صحنه ي بريده شدن مظلومانه ي سر پسر در جلوي چشمان پدر و گريستن پدر بر بالين وي، يادآور صحنه ي شهادت جوانِِ امام حسين – علي اكبر- است..شايد بشود گفت مهمترين سكانس فيلم در اين صحنه اتفاق مي افتد : سواري كه سر پسر را از تن جدا مي كند تكسواري است سوار بر اسب سفيد [كه درطول فيلم،اسب سفيد همين يكبار به صحنه مي آيد]كه گريم صورت وعمامه ي سرش ما را به ياد پادشاه وحشتِ فيلم معروف "مردي كه فردا را ديد" يا همان فيلم پيشگويي هاي نوسترآداموس مي اندازد؛ منظور از .پادشاه وحشت در اين فيلم همان مهدي موعود مسلمانان است.
صحبت كردن لئوناديس با سپاهيانش و اتمام حجت او با آنان و تذكر كم بودن تعداد سپاهيانش از يك سو و جدا شدن سپاهياني كه تازه به آنان پيوسته اند و تجديد بيعت آنان با لئوناديس با بالا بردن نيزه ها و شمشيرها چيزي جز شب عاشورا را به خاطر ما نمي آورد. و صحنه هاي پاياني فيلم مانند: شوخي ها و بذله گويي ها در هنگام جنگ، تيرهاي سه شعبه، كشته شدن قهرمانانه ي لئوناديس با پرتاب تيرهاي سه شعبه به قلب او، بدن عريان لئوناديس در محاصره ي تيرها، افشاگري هاي زن لئوناديس و پيك لئوناديس در مجلس بزرگان يونان و... همه و همه اين تراژدي را كامل مي كند.
نكته ي مهم اينجاست كه غرب هميشه از نداشتن قهرمانان واقعي رنج مي برده است و در دوره هاي مختلف به روش هاي گوناگون اقدام به قهرمان سازي كرده است؛ در 300 كارگردان از قيام عاشورا كه تجلي گاه مظلوميت يك اسطوره واقعي و زنده است، استفاده تام كرده و لئوناديسِ شمشيرزن را تا حد يك اسطوره بالا مي برد.
در صحنه ي انتهايي فيلم، تصوير بر روي بدن عريان تيرباران شده ي لئوناديس زوم اوت (zoom out) مي شود و تصوير لئوناديس و ديگر سپاهيان كشته شده اش به تصويري همانند يك نقاشي تاريخي تبديل مي شود؛ اين هنر تصوير برداري، از لئوناديس يك اسطوره ي بي همتاي ثبت شده در تاريخ مي سازد و در صحنه ي بعد پيك لئوناديس ، انقلابي جديد و حمله اي جديد را عليه دشمنان(ايرانيان) با تأسي به قيام مظلومانه ي لئوناديس پي ريزي مي كند .و به مانند منجي يونانيان عليه ايران، مقتدرانه مي تازد.(به مانند قيام امام زمان (عج)كه به تأسي از قيام عاشوراست). يك منجي با سپاهي عظيم وقدرتمند كه منتقمانه برلشگر دشمنان حمله ور مي شود.
در پايان بايد گفت فيلم تخيلي و ضعيف 300 چيزي نيست جز حركتي در امتداد يك سناريو ي از پيش تعيين شده كه در آينده آثار اين حركت را خواهيم ديد.
منبع: پايگاه موعود

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:32

برداشت نمادين هاليوود از عاشورا:


عاشورا و حماسة پر شكوه آن پديده‌اي است كه همواره رمز و راز نيروي پنهان و آشكار شيعيان و آزادي خواهان بوده است. قدرت اين رمز و راز آن چنان است كه دشمنان اسلام را هميشه در حيرت و شگفتي و سردرگمي فرو برده است. از همين رو، دشمنان، به ويژه صهيونيسم جهاني بر آنند تا با شبيه‌سازي و بهره‌گيري از اين واقعه، براي دنياي پوشالي و خيالي خود، جلوه‌هاي مقدّس و آسماني بيافرينند. براي مثال، در سه كنفرانس جهاني تورنتو، واشينگتن و اورشليم، «فرانسيس فوكوياما» كتاب پايان تاريخ خود را ارائه كرد. اين كتاب در برابر كتاب برخورد تمدّن‌ها اثر «ساموئل هانتينگتون» است.
فوكوياما مدّعي است كه خرده تمدن‌ها و فرهنگ‌هاي جزئي به دست فرهنگ غالب بلعيده مي‌شوند و رسانه‌ها، دنيا را به سمت دهكدة واحد پيش مي‌برند و به ناچار دنيا درگير جنگي خانمان‌سوز خواهد شد. بنابراين، براي پيش‌گيري از اين جنگ بايد يكي را به عنوان كدخدايي بپذيريم و در ادامه ثابت مي‌كند كه كدخدا، امريكا است. فوكوياما مي‌گويد: اين نبرد حتمي است، ولي برندة آن غرب نخواهد بود و او با اسناد و مدارك ثابت مي‌كند كه برندة نبردِ آخرالزّمان، شيعيان هستند.
فوكوياما در كنفرانس اورشليم با عنوان «بازشناسي هويّت شيعه» مي‌گويد:
شيعه، پرنده‌اي است كه افق پروازش خيلي بالاتر از تيرهاي ماست . پرنده‌اي كه دو بال دارد: يك بال سبز و يك بال سرخ .
او بال سبز اين پرنده را مهدويّت و عدالت خواهي و بال سرخ را شهادت‌طلبي كه ريشه در كربلا دارد و شيعه را فنا ناپذير كرده است، معرفي مي‌كند.
فوكوياما معتقد است شيعه بُعد سومي هم دارد كه اهميّتش بسيار است. او مي‌گويد:
اين پرنده، زرهي به نام ولايت پذيري به تن دارد و قدرتش با شهادت دو چندان مي‌شود. شيعه، عنصري است كه هر چه او را از بين مي‌برند، بيشتر مي‌شود.
وي جنگ عراق و ايران را مثال مي‌زند و مي‌گويد:
اين‌ها فاو را تسخير كرده‌اند، مي‌روند كربلا را هم بگيرند و اين، يعني فتح قدس، اگر كربلا را بگيرند، اينجا را هم قطعاً مي‌گيرند.
او براي دفع اين خطر پيشنهاد مي‌كند با امتياز دادن به ايران، جنگ را متوقّف كنيد.
فوكوياما، مهندسي معكوسي را براي شيعه و مهندسي صحيحي را براي خودشان طراحي مي‌كند و مي‌نويسد:
مهندسي معكوس براي شيعيان اين است كه ابتدا ولايت فقيه را خط بزنيد. تا اين را خط نزنيد، نمي‌توانيد به ساحت قدسي كربلا و مهدويّت تجاوز كنيد... براي پيروزي بر يك ملّت بايد ميل مردم را تغيير داد... ابتدا ولايت فقيه را خط بزنيد، در گام بعد، شهادت طلبي اين‌ها را به رفاه‌طلبي تبديل كنيد. اگر اين دو تا را خط زديد، خود به خود انديشه‌هاي امام زماني از جامعة شيعه رخت مي‌بندد... شما بياييد براي غرب هم امام زمان و كربلا و ولي فقيه بتراشيد.
فوكوياما براي اين كار، مكتب جديدي به نام اونجليس عرضه كرد. مكتبي كه قدمتش به 1987 ميلادي بر مي‌گردد. طرفداران اين مكتب معتقدند عيساي ناصري خواهد آمد. فوكوياما به آن‌ها توصيه مي‌كند در فيلم‌هايشان هر چه را شيعيان دربارة امام زمان مي‌‌گويند، بر شخصيّت عيساي ناصري تطبيق بدهند. بر اساس دستور فوكوياما، فيلم‌هايي بر اساس مدل «روايت فتح» شهيد آويني، ساخته شد؛ با همان اسلوب متن و با به كارگيري مؤلّفه‌هاي احساسي برنامه‌هاي شهيد آويني، با همان تيپ‌ها و همان ديالوگ‌ها كه شهيد آويني‌ مي‌گفت.
فيلم نجات سرباز رايان با محتواي تجليل از مادر سه شهيد؛ فيلم نبرد پرل هاربر با محتواي جنگ جنگ تا رفع فتنه‌ در عالم؛ فيلم زماني سرباز بوديم با تئوري بازسازي كربلا و بر اساس الگوي عمليّات كربلاي 5؛ فيلم سقوط شاهين سياه، بازسازي صحنةكربلا، فيلم جن‌گير كه در آن از نمادهاي اسلامي شيعه استفاده شده بود.

نكته:
در تمامي اين فيلم‌ها، بر اساس نظرية فوكوياما، امام حسين(ع) و كربلا، يك طرف و سوي ديگر، شمر است. لباس هم بر اساس الگوي شيعي انتخاب شده است. لباس سربازان امريكايي، سبز رنگ و لباس سربازان مقابل، قرمز است ؛ آن هم به دليل تقدّس اين رنگ در آرمان‌هاي شيعي. هنر پيشه‌ها تا پايان فيلم ناشناخته‌اند و همچنين تا آخر فيلم فقط نقش‌هاي قدسي بازي مي‌كنند.
برگرفته از : ماهنامه موعود شماره 72

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:34

چه کسي رسانه‌ها را اداره مي‌کند؟


سيطرة يهود بر رسانه‌هاي آمريکا و همچنين هاليوود امروز يک امر مسلم و اثبات شده است. حتي برخي از يهوديان، ابايي از اظهار اين امر ندارند و اين در حالي است که هيچ گروهي نژادگراتر و سازمان‌دهي شده‌تر از يهودي‌ها براي نيل به اهداف و منافع خود نيست.
مطبوعات در وضعيت کنوني آن، به قوي‌ترين نيرو در جهان غرب تبديل شده است که حتي از قوة مجريه، مقننه و قضائيه نيز قدرتمندتر است. انسان مايل است اين سؤال را مطرح نمايد: اين قدرت توسط چه کسي انتخاب شده است و به چه کسي پاسخگو است؟1 مقالة حاضر به پاسخ اين پرسش مي‌پردازد.
در فيلم شبکه، که در سال 1976 برندة جايزة اسکار شد، هاوارد بيل، ملقب به «پيامبر ديوانه رسانه‌ها»، تصميم مي‌گيرد خطر خزنده‌اي که آمريکا را تهديد مي‌کند، يعني تصرف تلويزيون آمريکا به وسيلة عرب‌ها، را از طريق دلارهاي حاصل از فروش نفت برملا سازد. سناريوي اين فيلم، توسط پدي چايفسکي نوشته شده است. وي سعي کرده است توطئه‌اي مرموز براي خريد و کنترل شبکه‌هاي تلويزيوني آمريکا توسط عرب‌ها را بر پردة سينما به نمايش درآورد.
هاوارد بيل، که نقش وي را در اين فيلم پيتر فينچ ايفا نموده است، گويندة خبرِ ديوانه‌اي است که افکار خود را دربارة هر موضوعي بر زبان مي‌آورد. براي مثال، بيل در حالي که با هيجان دربارة بي‌عدالتي‌ها و فساد در زندگي آمريکايي صحبت مي‌کند، با فرياد مي‌گويد: «ديگر به مرز جنون رسيده‌ام و کاسة صبرم لبريز شده است. ديگر ادامه اين وضعيت را تحمل نخواهم کرد».
تصور کنيد چه اتفاقي مي‌افتاد اگر حاميان آمريکايي عراقي تبار صدام حسين، کنترل رسانه‌هاي آمريکا را در دست داشتند. يعني تصور کنيد که آنها کنترل شبکه‌هاي تلويزيوني ملي آمريکا را در دست داشتند و اکثريت صاحبان، توليدکنندگان و نويسندگان خبر و برنامه‌هاي سرگرمي تلويزيون‌هاي آمريکا را تشکيل مي‌دادند. تلويزيون، نيرويي است که به داخل خانة هر آمريکايي نفوذ مي‌کند و آمريکايي‌ها عمدتاً از طريق اين رسانه، در مورد وقايع جهان اطلاع و آگاهي مي‌يابند.
بنابراين مي‌توانيد تصور کنيد چه خطري آمريکا را تهديد مي‌نمود اگر اين نيروي عظيم، تحت کنترل اقليت عراقي حامي رژيم صدام قرار مي‌گرفت. اگر به جز تلويزيون، رسانه‌هاي ديگر هنوز آزاد مي‌بودند، بدون شک باز هم تسلط اقليت عراقي بر شبکه‌هاي تلويزيوني را به عنوان خطري بزرگ براي آمريکا توصيف مي‌کردند. آنها حتي اعلام مي‌کردند که اين سلطه، آزادي‌هاي ملت آمريکا را تهديد مي‌کند و احتمالاً کنگره، قانوني را تصويب مي‌نمود تا به کنترل اقليت عراقي بر شبکه‌هاي تلويزيوني خاتمه دهد.
ميهن‌پرستان به ملت آمريکا گوشزد مي‌کردند که اگر مردم آزاد نباشند تا به اخبار واقعي و بي‌طرفانه دست پيدا کنند، دموکراسي در جامعه پياده نخواهد شد. آنها، همچنين تأکيد مي‌نمودند که هرگاه قدرت تلويزيون تحت کنترل تنها يک ديدگاه و نقطه‌نظر قرار گيرد، بنياد تمام آزادي‌ها، يعني آزادي بيان را از بين خواهد برد. به علاوه، متفکران و دانشمندان از اينکه افراد غيرآمريکايي با وابستگي‌هايي به يک قدرت خارجي، افکار مردم آمريکا را تحت سيطرة خود داشتند، برآشفته مي‌شدند و به خشم مي‌آمدند.
حال اگر بقية رسانه‌ها نيز در دست اين اقليت عراقي مي‌بودند: تصور کنيد که سه هفته‌نامة خبري معروف، يعني «تايم»، «نيوزويک» و «يواس نيوز اند ورلد ريپورت» و سه روزنامه داراي بيشترين نفوذ در بين مردم آمريکا، يعني «نيويورک تايمز»، «وال استريت ژورنال» و «واشنگتن پست» به علاوة اکثريت ديگر مجلات و روزنامه‌هاي عمده، توسط عراقي‌ها اداره مي‌شدند. همچنين در ذهن خود مجسم کنيد که اين اقليت عراقي، بر صنعت فيلم هاليوود، انتشار کتاب و حتي توزيع کتاب نيز سيطره مي‌داشتند، داراي ثروت کلاني در تجارت و بانک‌داري بودند و در دانشگاه‌ها، قوة قضائيه و دولت، مناصب کليدي را تصاحب کرده بودند. مهم‌تر از همة اينها، تصور کنيد که حاميان صدام حسين، قوي‌ترين گروه نفوذ را در واشنگتن مي‌داشتند و مسئول جمع‌آوري حجم عظيمي از کمک‌هاي مالي براي هر دو حزب دموکرات و جمهوري‌خواه بودند. تصور کنيد که يک عراقي متعصب، رئيس شوراي امنيت ملي در کاخ سفيد بود. آيا چنين وضعيتي براي آمريکا خطرناک بود؟
اگر آمريکايي‌ها يک روز صبح بيدار مي‌شدند و مي‌ديدند که سازندگان فيلم‌ها و برنامه‌هاي تلويزيوني آنها و همچنين روزنامه‌ها و مجلات آمريکايي، همه داراي نام‌هاي عربي مي‌باشند، مسلماً با خود مي‌گفتند: «کشور ما را اشغال کرده‌اند!». در چنين وضعيتي، آنها به هر آنچه بر صفحة تلويزيون مي‌ديدند يا در روزنامه‌ها، مجلات و کتاب‌ها مي‌خواندند، با ديدة شک و ترديد مي‌نگريستند. مخصوصاً مردم آمريکا با اطلاعات منتشر شده دربارة مسائل مربوط به عراق، صدام حسين، اسلام و درگيري خاورميانه، خيلي محتاطانه برخورد مي‌کردند. پس از مدت زمان کوتاهي، بسياري از آمريکايي‌ها همانند هاوارد بيل، فرياد بر مي‌آوردند: «ديگر به مرز جنون رسيده‌ام و کاسة صبرم لبريز شده است. ديگر ادامة اين وضعيت را تحمل نخواهم کرد».
زماني که من به اين مطلب پي بردم که انقلاب روسيه در حقيقت روسي نبود، بلکه عمدتاً به وسيلة يهودي‌ها، سازمان‌دهي، رهبري و حمايت مالي شده بود ـ يهودياني که درگيري يکصد ساله با مردم روسيه داشتند ـ از اينکه بر چنين حقيقت مهمّ تاريخي، اين‌گونه به طور مؤثر سرپوش گذاشته شده بود، دچار حيرت شدم. پس از مطالعه و آگاهي از کشتن ميليون‌ها مسيحي در روسيه و اروپاي شرقي توسط کمونيست‌ها، از خود پرسيدم که چرا چنين تعداد اندکي فيلم، سريال تلويزيوني يا فيلم مستند، کتاب يا مقاله دربارة اين واقعه، تهيه و توليد يا نگاشته شده است، امّا کشتن يهودي‌ها توسط نازي‌ها، مورد توجه و پوشش رسانه‌اي بي‌پايان قرار گرفته است. سپس من نسخه‌اي از روزنامة «ساندر بُلت» را مطالعه کردم که توسط دکتر ادوارد فيلدز، اهل شهر ماريتا در ايالت جسرجيا، چاپ و منتشر مي‌شود. دکتر فيلدز با دقت و با ارائه اسناد و مدارک، سلطة يهودي‌ها بر سه شبکة تلويزيوني اصلي آمريکا «سي.بي.اس»، «ان.بي.سي» و «اي.بي.سي» را به اثبات رسانيده بود. من با دقت، منابع مورد استفاده دکتر فيلدز را بررسي کردم که شامل زندگي‌نامه‌هايي مي‌شد که توسط خود يهودي‌ها چاپ شده بود.
در زماني که من تحقيقات اوليه‌ام را به انجام رسانيدم، ريچارد سارنُف رئيس «ان.بي.سي» بود. ويليام پلي رياست «سي.بي.اس» را به عهده داشت و لئونارد گلدن سُن «اي.بي.سي» را اداره مي‌کرد. من بسيار حيرت‌زده شدم زماني که فهميدم هر سه آنها يهودي هستند، هر سه در سازمان‌هاي صهيونيستي فعاليت دارند و به همة آنها از طرف گروه‌هاي متعدد يهودي، صهيونيستي و طرفدار اسرائيل جوايزي اعطا شده است. سپس به اين حقيقت پي بردم که صاحب امتياز و مديرمسئول مهم‌ترين روزنامة آمريکا «نيويورک تايمز» هم يهودي است. اين مطلب در مورد روزنامة واشنگتن پست نيز صادق است؛ روزنامه‌اي که بيش از هر روزنامة ديگر، بر دولت فدرال آمريکا نفوذ دارد. يهودي‌ها، همچنين مالک پرتيراژترين روزنامة آمريکا ـ وال استريت ژورنال ـ هستند. فهميدم که سال‌هاست يهوديان بر هاليوود سيطره دارند؛ يهودياني هم‌چون استيون اسپيلبرگ، کارگردان فيلم «فهرست شيندلر»، که از حاميان صريح‌اللهجه اهداف صهيونيستي است. وي همچنين کارگردان فيلم «هالوگاست» مي‌باشد؛ پربيننده‌ترين فيلمي که تا کنون دربارة کشتار يهودي‌هاي اروپايي توسط نازي‌ها ساخته شده است.
سال‌ها بعد نشرياتي را مطالعه کردم که در آنها يهودي‌ها به سلطة خود بر رسانه‌هاي آمريکا مباهات مي‌نمودند. من همچنين کتاب يک امپراتوري متعلق به خودشان، نوشتة نيل گابلر، را خواندم که در آن، چگونگي مسلط شدن يهودي‌ها بر صنعت فيلم آمريکا به تفصيل بيان شده است. بن اشتاين که يک سناريونويس يهودي است و پدرش، هربرت اشتاين، مشاور اقتصادي ريچارد نيکسون رئيس‌جمهور اسبق آمريکا بود، در کتابي که به رشتة تحرير درآورد، به طور صريح بيان کرده است که اکثريت غالب مجريان و دست‌اندرکاران هاليوود يهودي هستند و اينکه آنها سرسختانه مخالف ارزش‌هاي مسيحي و حفظ سنت‌هاي جامعة اصيل آمريکا مي‌باشند.
وي همچنين در سال 1997 مقاله‌اي نوشت با عنوان: «آيا يهودي‌ها رسانه‌ها را اداره مي‌کنند؟: به راستي همين‌طور است، مگر چه اشکالي دارد؟»در دهة هفتاد، دکتر ويليام پيرس، سردبير مجلة «نشنال ونگارد»، در مورد سلطة يهوديان بر رسانه‌هاي آمريکا به تحقيق پرداخت و وجود اين سلطه را در مقاله‌اي با عنوان: «چه کسي بر آمريکا حکومت مي‌کند؟» با اسناد و مدارک کافي ثابت نمود. حقيقتي که به آن واقف شدم، اين بود که کابوس هولناک پدي چايفسکي و شخصيت اوّل فيلم «شبکه» ساختة وي، يعني هاوارد بيل، به واقعيت تبديل شده بود. يک اقليت کوچک امّا متحد، با احساس تعهدي تعصب‌آميز به ملت جديد التأسيس خود بر رسانه‌هاي آمريکا مسلط است، امّا عرب‌ها نيستند که چنين قدرتي دارند؛ ايرلندي‌ها، آلماني‌ها، فرانسوي‌ها، انگليسي‌ها، روس‌ها، سوئدي‌ها، دانمارکي‌ها يا ايتاليايي‌ها هم نيستند. مسلمان‌ها، مسيحي‌ها، مُرمُن‌ها يا کاتوليک‌ها هم نيستند. بسي جاي شگفتي است که اين گروه، از پدي چايفسکي‌هاي جهان تشکيل شده است! چايفسکي، طرفدار پرحرارت آرمان‌هاي صهيونيستي و رژيم اسرائيل، زيرکانه سعي کرده است تا با متهم ساختن عرب‌ها به انجام آنچه يهودي‌ها قبلاً به انجام رسانيده‌اند، بينندگان فيلم خود را عليه آنها بشوراند. همان قبيله‌اي که فيلم شبکه را نوشت و توليد و توزيع کرد، بر رسانه‌هاي آمريکا و به راستي بر رسانه‌هاي کل جهان غرب، سيطره دارد.
اين مطلب، درست است که بسياري از افراد شاغل در رسانه‌ها يهودي نيستند. همچنين من ادعا نمي‌کنم که هر فرد يهودي يک صهيونيست متعصب است، ليکن نکتة اصلي اين است که رسانه‌هاي آمريکا به وسيلة يهودي‌ها اداره مي‌شوند. اين نکته نيز حائز اهميت است که هيچ گروهي نژادگراتر و سازمان‌دهي شده‌تر از يهودي‌ها براي نيل به اهداف و منافع خود نيست. با توجه به اين واقعيت‌ها، آيا هيچ انسان عاقلي مي‌تواند باور کند که يهودي‌ها، اخبار و گزارش‌ها و حتي برنامه‌هاي تفريحي را در آنچه گابلر «يک امپراتوري متعلق به خودشان» ناميده است، بدون تأثيرپذيري از اهداف و منافع خود ارائه نمايند؟

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:34

اين بار شمشيرها از رو بسته شده:

به بهانه فيلم « رمز داوينچي»
سالها بود كه درباره تهاجم فرهنگي و مقاصد پشت پرده آثار هنري، فيلم ها و محصولات سينمايي كه از آن سوي آب ها مي آمد هشدار داده مي شد. سالها بود كه گفته مي شد فرقه ها و كاست هاي من درآوردي كه هر روز به عناوين مختلف عرفان و تصوف و ذن و امثالهم سربرمي آورد، ساخته و پرداخته محافل مشكوك است. سالها بود كه نسبت به سوءاستفاده حركت هاي نامعلوم جمعي بر پايه برخي مطالبات برحق مردم، روشنگري مي شد، اما همواره با نگاهي بدبينانه و از جهت محدود كردن آزادي ها به اين هشدارها و روشنگري ها مي نگريستند و از طرفي برخورد حذفي صرف با پديده هاي مذكور بدون هر گونه آگاهي بخشي و تنوير افكار، نگاه فوق را تشديد مي كرد. اما به قول معروف، عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد. فيلم رمز داوينچي ساخته اخير ران هاوارد كه كتابش هم سر و صداي فراواني به پا كرد، در وراي قصه خود كه از قضا اين بار مستقيماً به مسئله ايدئولوژي پشت ماجراي بسياري از آثار هنري و فيلم هاي هاليوودي مي پردازد، كليد گشايش رمز و راز اين آثار نيز به شمار مي آيد.
فيلم (برخلاف آنچه در تبليغات سرسام آور جهاني مورد تأكيد قرار گرفت و از جانب بعضي نويسندگان و منتقدان وطني هم دنبال شد!) راجع به فرقه واتيكاني اپوس دي نيست، بلكه درباره انجمن سري يهودي است به نام انجمن مخفي خانقاه صهيون (ريشه هاي فكري صهيونيسم امروز) كه ادعا مي شود در اوايل هزاره دوم ميلادي توسط يكي از پادشاهان فرانسه (به نام گاد فروي دوبوليون كه مسيحي هم بوده) كه طي جنگ هاي صليبي هم فاتح اورشليم شد، به وجود آمده تا راز مهم باقيمانده در خانواده او را حفظ كند.
از همين جا پارادوكس قصه و فيلم شروع مي شود كه پادشاهي مسيحي و مدعي دارا بودن يك راز مهم مسيحيت، انجمن مخفي يهودي براي حفظ رازش تشكيل مي دهد! قضيه چيست؟ مگر همين يهوديان نبودند كه حتي بنابر برخي اسناد و مكتوبات تاريخي خود عامل اصلي به صليب كشيدن حضرت عيسي مسيح(ع) شدند؟
قصه از اينجا و با باز شدن گوشه هايي از راز انجمن مخفي خانقاه صهيون ، پارادوكس آميزتر مي شود. گوش كنيد! بعد از اينكه شخصيت هاي اصلي فيلم يعني پرفسور رابرت لنگدن (متخصص آمريكايي نشانه شناسي مذهبي با بازي تام هنكس) و سوفي في وو (متخصص رمزگشايي پليس پاريس با ايفاي نقش اداري توتو) متوجه مي شوند كه مسئول موزه لوور پاريس( از رهبران خانقاه صهيون كه ضمناً پدر بزرگ سوفي هم بوده) به دليل افشاي راز مهمي كه قصد داشته آن را در اختيار نوه اش بگذارد، به قتل رسيده، طي درگيري ها و فراز و نشيب هايي كه گام به گام باعث مي شود گوشه هايي از راز مذكور به آنها معلوم شود، به ويلاي يكي از دوستان پرفسور لنگدن به نام سرلي تيبينگ (تاريخ شناس برجسته كاخ سلطنتي انگليس كه از سوي ملكه لقب شواليه گرفته و تحقيقات مفصلي درباره همان راز مهم دارد) پناه مي برند. سرلي براي سوفي اسرار انجمن مخفي خانقاه صهيون را برملا مي كند.
او با تكيه بر تابلوي شام آخر لئوناردو داوينچي، ادعا مي كند كه مقصود از جام مقدس كه ساليان متمادي محل بحث عيسويان بوده، واقعاً يك شيء نبوده بلكه يك فرد و آن هم يك زن به نام مريم مجدليه است كه به خلاف تمامي روايات تاريخي، همسر حضرت عيسي مسيح(ع) شده و از او نسلي به وجود مي آورد. از همين جهت او از اورشليم گريخت و در فرانسه توسط يهوديان محافظت شد! (جل الخالق! يهودياني كه خود باعث و باني مصلوب شدن عيسي مسيح شده بودند، حالا از ذريه او مراقبت مي كنند!) قرنها بعد نسل او يعني همان فرزندان عيسي مسيح با سلسله اي از پادشاهان فرانسه درآميختند كه يكي از نوادگانشان،همان گاد فروي دوبوليون فاتح اورشليم و بنيانگذار انجمن مخفي خانقاه صهيون بوده است. او براي محافظت از اسنادي كه افشاگر راز مريم مجدليه است، شواليه هايي را به نگهباني از آنها مي گمارد و يهوديان انجمن در طول تاريخ حافظ آن راز و فرزندان مسيح شده اند تا مسيحيت واقعي به دور از تعرض كليسا باقي بماند!واقعاً اين هم از شوخي هاي تاريخ نويسان و راويان امروزي است كه لابه لاي زورق فيلم هاي جذاب هر هجوياتي را به خورد مخاطبشان مي دهند و براي اينكه آن هجويات چندان توي ذوق مخاطبان نزند، مانور تبليغاتي شان را بر روي جنبه هاي نه چندان مهم فيلم قرار دهند (مثل آنچه براي فيلم رمز داوينچي روي فرقه اپوس دي صورت گرفت) و البته وراي آن، ايدئولوژي صاحبان سرمايه و كارفرمايان خود را قالب مي كنند.
ادعاي محافظت از راز مسيحيت، بزرگترين ترفند براي پوشاندن ماهيت يهودي طراحان قصه است و البته اين قضيه خلق الساعه نبوده و پشتوانه و زمينه اي تاريخي و كهن دارد، شايد از همان اوايل هزاره دوم كه فرقه هاي مخفي و تصوف يهود تحت عناويني مانند كابالا و فرانكسيم به وجود آمدند و با سوءاستفاده از وضعيت نابسامان كليساي قرون وسطي و رنجي كه مسيحيان مؤمن از اختلافات رهبران مسيحيت مي بردند، قصد كردند كه بالاخره به انزواي هزار ساله يهوديان پايان بخشند. از همين رو براي جذب مسيحيان به فرقه هاي مخفي خود (كه در اصل يهودي منش بودند) خود را پيرو مسيحيت اوليه و مخالف مسيحيت تعريف شده كليسا معرفي كردند، بنابراين بسياري از مسيحيان را به فرقه هاي خود جلب كردند. آنها بعداً مدعي شدند كه اساساً حضرت عيسي بن مريم در واقع مسيح اصلي نبوده و بشارت دهنده واقعي مسيح بن داوود بوده كه در آينده ظهور مي كند. ادعاي حفاظت از ذريه آن مسيح اوليه هم يكي ديگر از همان ترفندهايي بود كه مسيحيان را نسبت به حضرت عيسي مسيح(ع) بي اعتقاد ساخته و براي ظهور مسيح جديد (در واقع از ميان يهوديان) آماده كنند. نكته جالب آنكه حتي تئودور هرتزل (بنيانگذار تفكر صهيونيسم در اواخر قرن نوزدهم) هم در ابتدا مردم را به مسيحيت دعوت مي كرد و خود را پيرو مسيحيت واقعي معرفي مي كرد.
نويسنده داستان (دن براون) و سازندگان فيلم رمز داوينچي اين بار برخلاف معمول ايدئولوژي پردازان هاليوود، (شايد عمداً) خيلي شعاري و واضح، عقايد خود را بيان كرده و برخلاف آنچه كه در خود فيلم مطرح مي شود، به لابه لاي قصه ها و موسيقي پر نماد و مملو از سمبل نرفته اند. (در كتاب و فيلم مطرح مي شود كه در طول تاريخ بسياري از هنرمندان پيرو خانقاه صهيون، در عين حال افشاگر راز مريم مجدليه يعني همان جام مقدس و فرزندان مسيح بوده اند، يعني در واقع ايدئولوژي صهيون را تبليغ كرده اند و از اسامي افراد و آثار ذيل صريحاً نام برده مي شود: لئوناردو داوينچي كه از اربابان خانقاه بوده تا ويكتور هوگو و بوتيچلي و ايزاك نيوتن و بتهوون و سمفوني فلوت سحر آميز و... حتي والت ديسني و قصه هاي معروفش مثل سيندرلا و سفيد برفي و زيباي خفته و... كارتون هايي مثل شرك و پري دريايي و... هري پاتر چرا كه همگي به دنبال بانو يا فرزندان و نسل گمشده و همان راز جام بوده اند. (البته شخصاً كارتون هايي همچون هاچ زنبور عسل و حنا، دختري در مزرعه كه سالها از تلويزيون پخش مي شد را هم به آنها اضافه مي كنم!) در نقاط مختلفي از كتاب و فيلم به نشانه ها و خصوصاً علامت مخصوص صهيونيسم (يا همان ستاره داوود) به طور واضح اشاره مي شود. بارها در فصل هاي گوناگون، به مثلث ها و هرم هاي مستقيم و وارونه و تركيبشان كه علامت صهيونيسم را مي سازد، تأكيد مي شود و آن را در تصاوير متعددي به نمايش درمي آورند. در ديالوگ هاي توضيحي مابين شخصيت هاي فيلم و مونولوگ طولاني سرلي تيبينگ و همچنين بعداً در توصيفات ديگر پرفسور لنگدن، علامت صهيونيسم، نشانه تقدس زن و مرد، تعادل ارتباط آنها و قدرت بشريت تلقي مي شود و حتي بر سردر عبادتگاه راسلين (انتهاي آدرسي كه از راز و رمزهاي پدر بزرگ سوفي حاصل مي شود و در اواخر فيلم هم مكان اصلي خانقاه صهيون و هواداران نسل عيسي مسيح و مريم مجدليه معرفي مي شود) همان علامت صهيونيسم به طور شفاف در كادر دوربين قرار مي گيرد. اين فرقه هم اكنون نيز تحت عنوان كابالا (انجمن تصوف يهود) فعال است و البته اين روزها ديگر مخفي نبوده و بنابه دست و دلبازي رؤساي سرمايه دارش كه حاكم بر عظيم ترين كمپاني ها و مؤسسات صنعتي، تجاري و رسانه اي دنيا هستند، كاملاً علني فعاليت مي كند.
جالب است بدانيد رهبر 75 ساله اين فرقه به نام فيوال گرو برگر كه اينك با نام فيليپ برگ شناخته مي شود و به نوشته روزنامه ديلي ميل از قدرتمندان پشت پرده هاليوود است، به كمك همسرش و به طور علني مركز آموزش كابالا را تأسيس كرده و بسياري از هنرپيشه هاي معروف را به خود جلب كرده، از جمله مدونا، اليزابت تايلور، باربارا استرايسلند، ديان كيتن، دمي مور، بريتني اسپيرز، وينونا رايدر، ميك جاگر و حتي از فوتباليست ها ديويد بكام و زنش را به عضويت فرقه مزبور درآورده است، ديگر چه ترديدي براي تبليغ ايدئولوژي و تفكر يهوديت جديد يا صهيونيسم در ميان فيلم هاي متعدد هاليوود باقي مي ماند، وقتي در فيلم رمز داوينچي ، بدون هيچ گونه پوششي سخن از جست وجوي جام مقدس توسط سازندگان آثار هنري مي شود و حتي به طور شفاف، نام آنها برده مي شود.
حالا مي توان دريافت كه چرا مثلاً شهر آزاديبخش فيلم ماتريكس ، همنام صهيون و همان خانقاه مخفي يهودي هاست و زايان (تلفظ انگليسي صهيون) ناميده مي شود؟ كه چرا اين چنين براي داستان نه چندان تازه اي به نام هري پاتر هزينه هاي سرسام آور صرف مي شود؟ كه چرا از آن همه امپراتوران خونخوار روم، فقط ماجراي تيتوس كه يهوديان را قتل عام كرد به فيلم برگردانده مي شود؟
حالا مي توان متوجه شد كه قضاياي نمايش مناسك جنسي كه در اغلب فيلم هاي هاليوودي نمودي فربينده دارد از كجا ناشي مي شود. و اصلاً آن كالت هاي عجيب و غريب عرفان جنسي از چه تفكر و مشربه اي تغذيه مي شوند و يا برخي هواداري هاي افراطي و فيمينيستي از حقوق زنان از كجا آب مي خورد.
اين بار گويي شمشيرها از رو بسته شده اند، همان گونه كه لشكر فرهنگي سازمان سيا و ناتو، علناً خود را معرفي مي كند. بنابه نوشته فرانسيس ساندرس در كتاب جنگ سرد فرهنگي: سيا و جهان هنر و ادب كه براساس خاطرات كوردمه ير، رئيس بخش عمليات بين المللي سيا و دوست او، آرتور شلزينگر (پسر)، همچنين ملوين لاسكي از اعضاي بالاي سازمان اطلاعات مركزي آمريكا (سيا) تنظيم شده، سازمان سيا با سرمايه اي حدود 34 ميليون دلار، شبكه مطبوعاتي عظيمي براي تبليغات عليه بلوك شرق راه اندازي مي كند و از جكسن پولاك نقاش گرفته تا آرتور كوستلر، سيدني هوك، ايناتسيو سيلونه، جورج ارول و... همه را عليه به اصطلاح خطر كمونيسم به خدمت مي گيرد.
يكي ديگر از اين مأموران فرهنگي سيا يا به قول خانم ساندرس شبكه ناتوي فرهنگي ، ريچارد كاندان است كه رمان كانديداي منچوري را نوشت.
حالا صهيونيست ها هم مأموران فرهنگي شان را از پشت پرده بيرون انداخته اند. شايد هم اينها مأموران سوخته اي بوده اند و از اين پس، برنامه و طرح هاي تازه اي در دستور قرار گرفته است.

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:35

آخرالزمان در سينماي امروز (1):

آپوکاليپس يا آخرالزمان از موضوعات قديمي در عالم سينما به شمار مي‌آيد. مي‌توان گفت از فيلم‌هايي مانند:«متروپليس» (فريتز لانگ) در سال 1927 و «چيزهاي آينده» (ويليام کامرون منزيس) در سال 1936 گرفته تا «جنگ دنياها» و «روز استقلال» و...
فيلم‌هايي که اغلب از دل هاليوود بيرون مي‌آيد، هاليوودي که اساساً توسط صهيونيست‌هاي سرمايه‌دار پاگرفت. پس بي‌جهت نيست که محتواي اين آثار، همواره آخرالزمان را از ديدگاه‌هاي صهيونيسم مسيحي و يهودي به نمايش گذارده است. انتظار «پايان روزها»، «تلاش نيروهاي ضدّ مسيح براي غلبه بر زمين» (بنا برآنچه در «مکاشفات يوحنا» در عهد جديد آمده)، ظهور مسيح موعود و بالاخره وقوع نبرد «آرماگدون» از جمله موضوعاتي است که به انحاء مختلف و با انواع زبان و بيان امروزي، در اقسام قالب‌هاي درام از قبيل:«علمي- تخيلي»، «هراس»، «حادثه‌اي»، «ملودرام»، «پليسي» و حتّي «کمدي» و فيلم‌هاي «کودکانه» بر پردة سينماها رفته و مي‌رود. امّا در اين ميان، در سال 2006 اتفاقي افتاد که شايد بتوان آن را در تاريخ سينما، بي‌نظير دانست و آن ساخت فيلم «رمز داوينچي» (براساس کتابي که 3 سال پيش از آن به وسيلة «دن براون» تاليف و انتشار يافت) بود که براي نخستين بار تلاش‌هاي مختلف نيروهاي گوناگون از جمله عوامل فرهنگي و هنري در طول قرون متمادي و به خصوص سينما در جهان امروز را براي زنده نگه‌داشتن آرمان مسيح موعود صهيونيست‌ها، در برابر ديدگان عموم قرار مي‌داد.
موضوع اصلي «رمز داوينچي» (برخلاف آنچه در تبليغات سرسام‌آور جهاني مورد تأکيد قرار گرفت و از جانب بعضي نويسندگان و منتقدان وطني هم دنبال شد!) اساساً راجع به فرقة واتيکاني «اپوس دي» به نظر نمي‌آمد. طرح سوژة انحرافي فرقة «اپوس دي» در رسانه‌ها ي مختلف غرب بيشتر براي سرپوش گذاردن بر محتواي اصلي فيلم بود و شايد هراس برخي از صاحبان رسانه‌هاي فوق نسبت به افشاي رازي (که همچون برخي شخصيت‌هاي اصلي خود اثر) معتقد بودند هنوز زمان آشکار شدن آن نرسيده است!! رازي که حافظش يک انجمن سرّي يهودي معرفي شد به نام «خانقاه صهيون» (ريشه‌هاي فکري صهيونيسم امروز) که ادعا شده در اوايل هزارة دوم ميلادي توسط يکي از پادشاهان فرانسه (به نام «گاد فروي دو بويلون» که مسيحي بوده) و طي جنگ‌هاي صليبي هم فاتح «اورشليم» شد، به وجود آمده تا راز مهم باقيمانده در خانواده او را حفظ نمايد.
قصه از اينجا و با باز شدن گوشه‌هايي از راز «انجمن اخوت خانقاه صهيون»، شروع مي‌شد، به اين ترتيب که:
بعد از اينکه شخصيت‌هاي اصلي فيلم يعني پرفسور رابرت لنگدن» (متخصص آمريکايي نشانه شناسي مذهبي با بازي تام هنکس) و «سوفي ني وو» (متخصص رمز گشايي پليس پاريس با ايفاي نقش ادري تاتو) متوجه مي‌شوند که مسئول موزة لوور پاريس (از رهبران خانقاه صهيون که ضمناً پدر بزرگ سوفي هم بوده) به دليل افشاي راز مهمي که قصد داشته آن را در اختيار نوه‌اش بگذارد، به قتل رسيده، طي درگيري‌ها و فراز و نشيب‌هايي که گام به گام باعث مي‌شود گوشه‌هايي از راز ياد شده بر آنها معلوم گردد، به ويلاي يکي از دوستان پرفسور لنگدن به نام «سر لي تيبينگ» (تاريخ شناس برجستة کالج سلطنتي انگليس که از سوي ملکه لقب شواليه گرفته و تحقيقات مفصلي دربارة همان راز مهم دارد) پناه مي‌برند. «سر لي» براي سوفي، اسرار «انجمن مخفي خانقاه صهيون» را برملا مي‌کند. او با تکيه بر تابلوي «شام آخر» لئوناردو داوينچي، ادعا مي‌کند که مقصود از «جام مقدس» که ساليان متمادي محل بحث و فحص عيسويان بوده، واقعاً يک شيء نبوده بلکه يک فرد و آن هم يک زن به نام مريم مجدليه است که برخلاف تمامي روايات تاريخي، همسر حضرت عيسي مسيح شده و از او نسلي به وجود مي‌آورد. از همين جهت او از اورشليم گريخت و در فرانسه توسط يهوديان محافظت شد!!(جل الخالق ! يهودياني که خود باعث و باني مصلوب شدن عيسي مسيح شده بودند، حالا از ذرية او مراقبت مي‌نمايند!!) قرن‌ها بعد، نسل او يعني همان فرزندان عيسي مسيح با سلسله‌اي از پادشاهان فرانسه در آميختند که يکي از نوادگانشان ، همان «گاد فروي دو بويلون» فاتح اورشليم و بنيانگذار «انجمن مخفي خانقاه صهيون» بوده است. او براي حفاظت از اسنادي که افشاگر راز مريم مجدليه است ، شواليه‌هايي را به نگهباني از آنها مي‌گمارد و يهوديان انجمن در طول تاريخ، حافظ آن راز و فرزندان مسيح شدند تا مسيحيت واقعي به دور از تعرض کليسا باقي بماند!!!
در «رمز داوينچي» ادعاي محافظت از راز مسيحيت، بزرگترين ترفند براي پوشاندن ماهيت صهيونيستي طراحان قصه بوده و البته اين قضيه ساختة دست بشر به نظر نمي‌آيد و پشتوانه و زمينه‌اي تاريخي و کهن دارد. شايد از همان اوايل هزارة دوم که فرقه‌هاي مخفي و تصوف يهود تحت عناويني مانند «کابالا» و «فرانکيسم» به وجود آمدند و با سوء استفاده از وضعيت نابسامان کليساي قرون وسطي و رنجي که مسيحيان معتقد از اختلافات رهبران مسيحيت مي‌بردند، قصد کردند که بالاخره به انزواي هزار سالة يهوديان پايان بخشند. از همين رو براي جذب مسيحيان به فرقه‌هاي مخفي خود (که در اصل يهودي منش بودند) خود را پيرو مسيحيت اوّليه و مخالف مسيحيت تحريف شدة کليسا معرفي نمودند، بنابراين بسياري از مسيحيان را به فرقه‌هاي خود جلب کردند. بعداً مدعي شدند که اساساً حضرت عيسي بن مريم در واقع مسيح اصلي نبوده و بشارت دهندة مسيح بن داوود بوده که در آينده ظهور مي‌کند.
ادعاي حفاظت از ذرية آن مسيح اوّليه هم يکي ديگر از همان ترفندهايي بود که مسيحيان را نسبت به حضرت عيسي مسيح (ع) بي‌اعتقاد ساخته تا آنها را براي ظهور مسيح جديد (در واقع از ميان يهوديان) آماده نمايد.
نکتة جالب آنکه حتي تئودور هرتزل (بنيانگذار تفکر صهيونيسم در اواخر قرن نوزدهم) هم در ابتدا مردم را به مسيحيت دعوت مي‌کرد و خود را پيرو مسيحيت واقعي معرفي مي‌کرد.
نويسندة داستان (دن براون) و سازندگان فيلم «رمز داوينچي» اين بار برخلاف معمول ايدئولوژي پردازان هاليوود، (شايد عمداً) خيلي شعاري و واضح، عقايد خود را بيان کرده و برخلاف آنچه که در خود فيلم مطرح مي‌شود، به لابه‌لاي قصه‌ها و داستان‌ها و موسيقي پر نماد و مملو از سمبل نرفته‌اند. (در کتاب و فيلم مطرح مي‌شود که در طول تاريخ بسياري از هنرمندان پيرو خانقاه صهيون، در عين حال افشاگر راز مريم مجدليه يعني همان «جام مقدّس» و فرزندان مسيح بوده‌اند، يعني در واقع ايدئولوژي صهيون را تبليغ کرده‌اند و از اسامي افراد و آثار ذيل صريحاً نام برده مي‌شود: لئوناردو داوينچي که از اربابان خانقاه بوده تا ويکتور هوگو و بوتيچلي و ايزاک نيوتن و بتهوون و سمفوني «فلوت سحرآميز» و... حتّي والت ديزني و قصه‌هاي معروفش مثل سيندرلا و سفيد برفي و زيباي خفته و... و کارتون‌هايي مثل «شير شاه» و «پري دريايي» و «هري پاتر» و... چرا که همگي به دنبال بانو يا فرزندان و نسل گمشده و همان راز جام بوده‌اند. البته شخصاً به آنها کارتون‌هايي همچون «هاچ زنبور عسل» و «حنا، دختري در مزرعه» که سال‌ها از تلويزيون پخش مي‌شد را هم اضافه مي‌کنم !!)
در نقاط مختلفي از کتاب و فيلم به نشانه‌ها و خصوصاً علامت مخصوص صهيونيسم (يا همان ستارة داوود) به طور واضح اشاره مي‌شود. بارها در فصل‌هاي گوناگون، بر مثلث‌ها و هرم‌هاي مستقيم و وارونه و ترکيبشان که علامت صهيونيسم را مي‌سازد، تأکيد مي‌شود و آن را در تصاوير متعددي به نمايش در مي‌آورند. در ديالوگ‌هاي توضيحي مابين شخصيت‌هاي فيلم و مونولوگ طولاني «سر لي تيبينگ»، و همچنين بعداً در توصيفات ديگر پرفسور لنگدن، علامت صهيونيسم، نشانة تقدس زن و مرد، تعادل ارتباط آنها و قدرت بشريت تلقي مي‌شود و حتّي بر سر درِ عبادتگاه «راسلين» (انتهاي آدرسي که از راز و رمزهاي پدر بزرگ سوفي حاصل مي‌شود و در اواخر فيلم هم، مکان اصلي خانقاه صهيون و هواداران نسل عيسي مسيح و مريم مجدليه معرفي مي‌شود)، همان علامت صهيونيسم به طور شفاف در کادر دوربين قرار مي‌گيرد.
اين فرقه هم اکنون نيز تحت عنوان «کابالا» (انجمن تصوف يهود) فعال است و البته اين روزها ديگر مخفي نبوده و بنا به دست و دلبازي رؤساي سرمايه‌دارش که حاکم بر عظيم‌ترين کمپاني‌ها و مؤسسات صنعتي، تجاري و رسانه‌اي دنيا هستند، کاملاً علني فعاليت مي‌کند.
جالب است بدانيد رهبر 75 سالة اين فرقه به نام «فيوال گروبرگر» که اينک با نام «فيليپ برگ» شناخته مي‌شود و به نوشتة روزنامة ديلي ميل از قدرتمندان پشت پردة هاليوود است، به کمک همسرش و به طور آشكار «مرکز آموزش کابالا» را تأسيس نموده و بسياري از هنرپيشه‌هاي معروف را به خود جلب کرده، از جمله: «مدونا»، «اليزابت تيلور»، «باربرا استرايسند»، «ديان کيتن»، «دمي مور»، «بريتني اسپيرز»، «وينونا رايدر»، «ميک جاگر» و حتّي از فوتباليست‌ها «ديويد بکام» و زنش را به عضويت فرقة مزبور درآورده است.
طور قطع نمي‌توان دربارة علّت طرح واقعياتي که در «رمز داوينچي» به عنوان راز و رمزهاي کهن صهيونيسم بيان مي‌شود، اظهار نظر کرد. برخي اعتقاد دارند، همانطور که در خود فيلم، پرفسور «تيبينگ» براساس مدارک و مستندات، تأکيد مي‌کند که با گام نهادن در هزارة جديد، زمان افشاي راز خانقاه صهيون هم فرا رسيده، چرا که بدين وسيله مي‌توان زمينه‌هاي ظهور مسيح بن داوود و وقوع آرماگدون را فراهم آورد (که طبق پيش بيني‌هاي اونجليست‌ها و صهيونيست‌هاي مسيحي و يهودي، در همين اوايل هزارة سوم و خصوصاً طي يک دهة نخستش اتفاق مي‌افتد)، بنابراين کتاب و فيلم «رمز داوينچي» هم به همين دليل و براي افشاي راز «جام مقدّس» توسط محافل سينمايي وابسته به خانقاه صهيون (يا فرقة کابالا) ارائه شدند تا هواداران مسيح يهودي را آگاه سازند. برخي نيز بر اين باورند که به همين دليل تغيير هزاره و تلاش صهيونيست‌ها براي فراهم آوردن شرايط «آرماگدون» و ظهور مسيح موعود بود که در 11 سپتامبر 2001، حادثة برج‌هاي دوقلوي تجارت جهاني در نيويورک به وقوع پيوست تا شاهد لشکر کشي سپاه و ارتش حاکمان صهيونيست آمريکا (نئو محافظه کاران اونجليست) به خاورميانه و مکان اصلي رخداد «آرماگدون» باشيم.
از همين رو مي‌توان فيلم‌هاي آپوکاليپسي سينما را به دو دورة زماني قبل و بعد از «رمز داوينچي» تقسيم کرد. دوران قبل از به ميدان آمدن اثر فوق، دوران پنهان کاري و سر به مهر نگه داشتن «راز خانقاه صهيون» و «جام مقدّس» بود و امروز پس از نمايش «رمز داوينچي» ديگر شمشيرها از رو بسته شده است. ديگر دشمن به اصطلاح کاملاً رو بازي مي‌کند.
حالا مي‌توان دريافت:
که چرا مثلاً شهر آزاديبخش فيلم «ماتريکس»، هم‌نام «صهيون» و همان خانقاه مخفي يهودي‌هاست و زايان (تلفظ انگليسي صهيون) ناميده مي‌شود؟
که چرا اين‌چنين براي داستان نه چندان تازه‌اي به نام «هري پاتر» هزينه‌هاي سرسام آور صرف مي‌شود؟ که چرا از آن همه امپراتوران خونخوار روم، فقط ماجراي «تيتوس» که يهوديان را قتل عام کرد به فيلم برگردانده مي‌شود؟
حالا مي‌توان متوجه شد که قضاياي نمايش مناسک جنسي که در اغلب فيلم‌هاي هاليوودي نمودي فريبنده دارد از کجا ناشي مي‌شود و اصلاً آن کالت‌هاي عجيب و غريب عرفان جنسي از چه تفکر و مشربه‌اي تغذيه مي‌شوند و يا برخي هواداري‌هاي افراطي و فمينيستي از حقوق زنان از کجا آب مي‌خورد.
آري، شمشيرها از رو بسته شده‌اند، حالا صهيونيست‌ها هم مأموران فرهنگي‌شان را از پشت پرده بيرون انداخته‌اند. شايد هم اينها مأموران سوخته‌اي بوده‌اند و از اين پس، برنامه و طرح‌هاي تازه‌اي در دستور قرار گرفته است.

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:36

آخرالزمان در سينماي امروز (2):

نگاهي به فيلم طالع نحس:666
سينماي هاليوود به عنوان يكي از اركان قدرت مسيحيان صهيونيست، از سال‌ها پيش موضوع آخرالزمان را دستماية خود قرار داده است و تلاش مي‌كند با بهره‌گيري از ابزار قدرتمند سينما آموزه‌هاي خرافي مسيحيان اوانجليك را در سراسر جهان رواج دهد. در اين مقاله يكي از فيلم‌هاي آخرالزماني سينماي هاليوود بررسي شده است.
در روز ششم ژوئن 1976، فيلم «طالع» (که با نام «طالع نحس» در ايران به نمايش درآمد) به کارگرداني «ريچارد دانر» روي پرده رفت و کمپاني سازنده‌اش براي نمايش آن بر روي تاريخ نمايش فيلم يعني 6/6/ 1976 تأکيد فراواني کرد تا به عدد 666 در سمت راست تاريخ مزبور برسد. همان کاري که 30 سال بعد هم براي بازسازي آن انجام شد و به رغم اينکه عنوان اصلي فيلم «طالع 666» است، امّا بر روي تاريخ نمايش آن يعني 6/6/2006 (به صورت 6/6/06) تبليغات مفصلي صورت گرفت تا تمرکز مخاطب را بر عدد فوق هدايت نمايند.
شايد بسياري از تماشاگران آثار سينماي آمريکا مطّلع باشند که در برخي فيلم‌هاي هراس ماورايي که به داستان شيطان و اعوان و انصارش مي‌پردازد، شمارة 666 همواره به عنوان علامت و عدد شيطان معرفي شده است. حتّي در فيلم کمدي «مسحور» با بازي «برندن فريزر» که معامله‌اي فاوست گونه با شيطان (با ايفاي نقش اليزابت هرلي) انجام مي‌داد، هرگاه که مي‌خواست توسط خانم شيطان از دنياي رؤيايي‌اش به جهان واقعيت برگردد و ناچار بود با وي تماس بگيرد، به وسيلة دستگاه موبايلي که در اختيارش گذاشته شده بود، شمارة 666 را مي‌گرفت!!
در بسياري از مناطق آمريکا يا اروپا، بنا بر اعتقاداتي که در بخش مکاشفة رويدادهاي آخر زمان از عهد جديد کتاب مقدّس هم آمده است، شمارة 666، عددي نحس به شمار مي‌آيد.1
حتّي سال گذشته در خبرها آمد که عده زيادي از مردم در روز ششم ژوئن يعني همان 6/6/2006 به سرکار خود نرفته و براي دور ماندن از بلاياي آسماني در خانه مانده‌اند!! در همان خبرها هم آمده بود که برعکس اين عدة، تعدادي ديگر عدد فوق را خوش يمن قلمداد نموده و حتّي اجراي برنامه‌هاي مهم خود از قبيل برگزاري مراسم عقد و عروسي را به آن روز انداخته‌اند!!
امّا براي درک بهتر مطلب ناچارم به کتاب و فيلم «رمز داوينچي» ارجاع بدهم که در مقالة مربوط به آن (در همين ماهنامه) نوشتم، کليد رمز گشايي بسياري از آثار سؤال برانگيز سينماي هاليوود بوده، هست و خواهد بود.
در آن فيلم و داستان در قالب يک ماجراي معمايي، بسياري از علائم و نشانه‌هاي منتسب به شرک و شيطان را جعل کليساي قرون وسطي و پادشاهاني همچون کنستانتين مي‌داند که براي مخفي کردن اصل و حقيقت مسيحيت، علامت‌ها و نشانه‌هاي مهم مذاهب پيش از آن همچون ستارة پنج پر را منتسب به شيطان دانستند و بالعکس نشانه‌هاي شرک آميز را با دين مسيح درآميختند. جالب اينکه در همين کتاب، شيطاني خواندن اينگونه علائم را نتيجة فيلم‌ها و آثار سينماي هاليوود مي‌داند! در بخشي از نخستين ديدار مشترک بازرس فرانسوي و پروفسور آمريکايي با جسد مرموز در موزة لوور، بازرس به پروفسور مي‌گويد:
«آقاي لنگدن، ستارة پنج پر بايد مربوط به شيطان باشد. شما آمريکايي‌ها با فيلم‌هاي ترسناک خود اين را ثابت کرديد.»
لنگدن اخم کرد. حق با او بود. هاليوود ستارة پنج‌ پر را سمبل شيطان نشان مي‌داد، در حالي که ريشة ستاره، خدايي بود... .
و حالا در کتاب و فيلم فوق که از دل همان هاليوود به در آمده، پرفسور لنگدن مي‌گويد:
«من به شما اطمينان مي‌دهم، بي توجه به آنچه در فيلم‌ها ديده‌ايد، تفسير شيطاني ستارة پنج پر غلط و نادرست است. هر چند سمبل زنانگي است، در گذر سال‌ها مفهوم آن تحريف شده است. خيلي عادي است که در زمان شکل‌گيري قدرتي جديد، سمبل‌هاي قديمي تغيير ماهيـّت بدهند، براي مثال سه شاخة قدرت به چنگال دو شاخة شيطان، کلاه نوک تيز مرد عاقل به نشان جادوگري و سمبل‌هاي الهي به علامت‌هاي شيطاني تبديل شوند... .
در دنبالة همين نشانه شناسي «رمز داوينچي» است که به همان عدد معروف 666 هم برمي‌خوريم و در پايان فيلم ، به تعبير متفاوتي از آن مي‌رسيم. در همان ابتداي ورود پروفسور آمريکايي به موزه لوور پاريس، با هرم‌هايي شيشه‌اي مواجه مي‌شويم که هر يک از 666 قطعه شيشه ساخته شده‌اند و در کتاب تأکيد مي‌شود که لنگدن مي‌خواست دراين‌باره نظر بازرس را بداند که آيا آن را عدد شيطان مي‌داند؟
در پايان فيلم، همين هرم‌هاي 666 قطعه‌اي، پروفسور را به نهانگاه ابدي جام مقدّس و راز مسيحيت حقيقي (به زعم نويسنده و سازندگان فيلم) رهنمون مي‌سازد و در حقيقت اين علامت پاگان (شرک آميز و شيطاني) را نشانه‌اي مقدّس و رهايي بخش تلقي مي‌کند.
حالا به خوبي مي‌توان وراي آثاري همچون «طالع نحس» و امثال آن را تحليل نمود و حلّاجي کرد. به خاطر دارم در همان زمان(در سال‌هاي اوّل پيروزي انقلاب) که فيلم‌هاي «طالع نحس»، به خصوص قسمت دوم آن را بر روي نوارهاي ويدئويي بتاماکس مي‌ديديم، بعضي تحليل مي‌کردند که در اين فيلم‌ها، قصد سازندگان، به نوعي تبليغ صهيونيسم و شکست‌ناپذيري آن و همچنين سرنوشت محتومش براي غلبه بر دنيا بوده است، اگرچه «ديمين» يعني شخصيت اصلي فيلم به عنوان سمبل اين تبليغ، ظاهراً کودکي معصوم است که حتّي از سرنوشت خود متنفر نشان داده مي‌شود(در صحنه‌اي از قسمت دوم فيلم «طالع نحس» که در سال 1978 به کارگرداني «دان تيلر» و با بازي «ويليام هولدن» روي پرده رفت، ديمين که در اين قسمت، نوجواني 13-14 ساله شده و تحت سرپرستي عمويش قرار دارد، در مدرسة نظام از زبان مسئولش مي‌شنود که مأموريتي خاص دارد و نشانة آن مأموريّت، عدد 666 در فرق سرش است، وقتي آن عدد را در ميانة موهايش مي‌يابد، به شدت ناراحت شده و حتّي قصد خودکشي دارد که همان مسئول، وي را از اين کار بازداشته و تقديرش را چنين مي‌داند.) از قضا معصوم نشان دادن عامل اصلي اجراي فرامين شيطان و تلاشش براي گريز از اين طالع ناخواسته، به نوعي توانست حس ترحم و هواداري برخي مخاطبان فيلم را به شکل عجيبي برانگيزد. (همانطور که در نسخة 2006، در سکانسي که پدر، ديمين را براي کشتن به کليسا برده و بچه در زير چاقوي آختة او دست و پا مي‌زند و کمک مي‌خواهد، تماشاگر ناخودآگاه نسبت به کودک احساس ترحم مي‌نمايد! اين همان جادو و سحر هاليوود است که حتّي موحّدان و خداپرستان را هواخواه قطب شيطاني مي‌گرداند!!) همچنين يافتن تصوير آن کودک توسط عمو خوانده‌اش بر ديوار اسراييل در اورشليم (در همان فيلم دهة هفتاد) در حالي که دست موجودي عجيب و غريب بر سرش قرار داشت، تأييد ديگري بر نظرية صهيونيستي بودن درون‌ماية فيلم تعبير و تفسير مي‌شد.
در بازسازي فيلم فوق که سال گذشته بر پردة سينماهاي جهان رفت، دقيقاً همان وقايع و سير اتفاقية فيلم سي سال پيش، البته با بازيگران و دست‌اندرکاران تازه‌اي به نمايش درآمد.
نوزاد «رابرت تورن»، سفير آمريکا به طور مرموزي در بيمارستان جان مي‌سپارد و او براي اينکه همسرش دچار ناراحتّي نشود، به پيشنهاد کشيشي در همان بيمارستان، نوزاد ديگري را به فرزندي قبول مي‌کند و نام وي را «ديمين» مي‌گذارد. به تدريج رفتارهاي عجيب و غريبي از ديمين سر مي‌زند و پرستارش نيز در مراسم تولد پنج سالگي‌اش به طرز تکان دهنده‌اي خودکشي مي‌کند. کشيشي به نام پدر «برنان» به رابرت تورن هشدار مي‌دهد که ديمين فرزند انسان نيست ولي رابرت باور نمي کند تا اينکه ابتدا همسرش در حادثه‌اي مجروح شده و سپس به شکل مرموزي مي‌ميرد. عکاسي، حقايق باورنکردني را براي تورن شرح مي‌دهد و براي کشف ماجرا همراه او راهي فلسطين و اسراييل مي‌شود. ديگر براي تورن ثابت شده که بايد ديمين را با خنجرهاي مقدّس از بين ببرد، خصوصاً که عکاس نيز در حاثه‌اي جان مي‌سپارد. امّا تلاش رابرت تورن براي کشتن ديمين در کليسا، با دخالت پليس و به قتل رسيدن تورن بي نتيجه مي‌ماند.
البته واضح است که يکي از مهم‌ترين دلايل اين بازسازي نعل به نعل، حضور «ديويد سلتزر» به عنوان فيلمنامه نويس است که سي سال بعد، براي ساخته شدن فيلم «طالع 666»، پيروي از کليشه‌هاي روز سينماي هاليوود، باعث شده که کارگردان آن يعني جان مور از نماهاي شوک‌آور همراه افکت‌هاي رايج (که به هيچ وجه در نسخة دهة هفتاد سابقه نداشت) استفاده کند.
امّا حالا شايد با توجه به فيلم «رمز داوينچي» خيلي راحت‌تر بتوان در مورد «طالع نحس» صحبت کرد. در دو صحنة فيلم همان عدد 666 مشاهده مي‌شود. يکبار توسط عکس‌هاي همان عکاس ياد شده از جسد پرستاري که خودکشي کرد و عدد 666 بر قسمتي از دست راستش نقش بسته بود و ديگري وقتي تورن، آن را در ميان موهاي ديمين و بر فرق سر او مشاهده مي‌نمايد.
به نظر مي‌رسد که ديمين و حاميانش در جهت عملي ساختن همان تفکر 666 که در «رمز داوينچي» رازش برملاشد، تصوير مي‌شوند و البته نمايش پي‌درپي اين دو فيلم نيز نمي‌تواند خالي از تعبير و تفسير مربوط باشد. تفکري که بنا به اظهار همان فيلم، از «انجمن سرّي خانقاه يهود» و از اوايل هزارة دوم ميلادي برمي‌آيد که امروزه در برخي از فرقه‌هاي تصوّف يهود همچون «کابالا» تبلور يافته است. تفکري که انديشة صهيونيسم را براي دستيابي به اهدافش ياري مي‌دهد.
در جملاتي که پدر برنان در صحنه‌اي از فيلم به نقل از کتاب مقدّس نقل مي‌کند و بعداً هم در صحبت‌هاي مابين رابرت تورن و عکاس براي گشودن راز ديمين چند بار نقل مي‌شود، گفته مي‌شود که: «وقتي قوم يهود به صهيون باز گردد و ستارة دنباله‌داري آسمان را بشکافد و...او از درياي ابدي برمي‌خيزد و ارتشي در کرانه‌هاي آن به وجود مي‌آورد تا هرکس در مقابل برادرش بايستد...»
اين نوع تفکر آخرالزماني که بهتر است (همچنان‌که در همان اوّل فيلم هم از قول کشيشي گفته مي‌شود) در اينجا باور «آرماگدوني» ناميده شود، در بسياري از آثار به اصطلاح ترسناک هاليوود به شيوه‌هاي گوناگون تبليغ شده است و هرگونه مقابله با آن بيهوده تلقي مي‌شود.
در ابتداي همين فيلم «طالع نحس» از قول کشيشي که بر روي نشانه‌هاي آخرالزمان تحقيق کرده است، همة آن نشانه‌ها به نقل از بخش «مکاشفة رويداد‌هاي آخرالزمان» عهد جديد کتاب مقدّس با ذکر مصاديق روشن از وقايع روز، نشان داده مي‌شود. براي مثال در بخش بيان رؤياي هفت شيپور، وقتي مي‌گويد: «...فرشتة دوم شيپور را نواخت، ناگاه چيزي مثل کوهي بزرگ و آتشين به دريا افتاد...»، تصاوير انهدام برج‌هاي تجارت جهاني نيويورک در 11 سپتامبر 2001 را مي‌بينيم. يا هنگامي که از شيپور سوم مي‌گويد:
«...وقتي فرشته سوم شيپور را به صدا درآورد، ستاره‌اي شعله‌ور از آسمان بر روي يک سوم رودخانه‌ها و چشمه‌ها افتاد...و هنگامي که وارد يک سوم آب‌هاي زمين شد، آنها تلخ گرديدند و بسياري به علّت تلخي آن جان سپردند...» صحنه‌هايي از فاجعة سونامي اخير آسياي جنوب شرقي يا توفان کاترينا در سواحل لوييزيانا را شاهد هستيم.
حرف‌هاي کشيش عمداً بر اثبات نشانه‌هاي آخرالزمان و آزاد شدن جانوري خبيث يا همان شيطان دلالت دارد ولي از بيان بخش آخر «رؤياي هفت شيپور» به نقل از همان «مکاشفة رويدادهاي آخر زمان» که حکايت از پاياني خوش و «سلطنت ابدي خداوند» دارد، خودداري مي‌كند و به واقعة پس از شيپور ششم و آزاد شدن جانور عجيبي که مي‌تواند به تعبير فيلم همان نيروهاي حامي ديمين باشد، بسنده مي‌نمايد تا تماشاگر را در هراس و نااميدي از آخر کار دنيا رها سازد. پدر برنان و عکاس و بالاخره رابرت تورن و همسرش که به نوعي بر واقعيت ديمين آگاه شده‌اند، هريک به طريق وحشتناکي به قتل مي‌رسند و در نهايت اين ديمين است که دست در دست رئيس جمهور آمريکا در جلوي دوربين لبخند مي‌زند تا سرنوشت محتوم حاکميت نيروهاي شيطاني (البته به زعم سازندگان فيلم) را بر جهان مورد تأکيد قرار دهد. آنچه که در واقع مغاير با آرمان آخرالزماني کليّة اديان الهي و موحّدان در انتظار منجي و حاکميّت خدا به شمار مي‌آيد.
در کتاب مقدّس در مورد سرنوشت آن جانور عجيب که با شيپور ششم آزاد مي‌شود، اوّل در باب شانزدهم مکاشفة آخرزمان آمده است:
« ...پس فرشتة اوّل بيرون رفت و وقتي جام خود را بر زمين خالي کرد، در بدن کساني که نشان آن جانور خبيث را داشتند...زخم‌هايي دردناک و وحشتناک به وجود آمد...فرشتة پنجم جامش را بر تخت آن جانور خبيث ريخت به طوري که تاج و تخت او در تاريکي فرو رفت...»
و سپس در باب بيستم همان مکاشفة کتاب مقدّس نوشته شده:
...شيطان که ايشان را فريب داده بود، به درياچة آتش افکنده خواهد شد. درياچة آتش همان جايي است که با گوگرد مي‌سوزد و آن جانور خبيث و پيامبر دروغين او شبانه روز تا به ابد در آنجا عذاب مي‌کشند....
تا پيش از «طالع نحس» در دهة هفتاد، تن‌ها فيلم «بچه رزماري» (رومن پولانسکي- 1969) را به خاطر مي‌آورم که در آن پيروزي نهايي با نيروهاي شيطاني تصوير شده بود (از قضا حضور «ميافارو» که در آن فيلم بالاخره بچه‌اي براي شيطان به دنيا آورد، در فيلم 2006 «طالع نحس» به نقش پرستار ديمين که از وي در مقابل نيروهاي ضدّ شيطاني محافظت مي‌نمايد، بسيار پرمعني است و نشانه‌اي ديگر براي افکار سازندگان فيلم مي‌تواند محسوب شود!). حتّي در فيلم «جن‌گير» نيز سرانجام، پدر روحاني بر شيطان و ارواح اهريمني فائق مي‌آيد، اگرچه خودش نيز کشته مي‌شود. امّا در همة قسمت‌هاي فيلم طالع نحس، غلبه با نيروهاي اهريمني است و جبهة خدايي (که در اين فيلم‌ها متعلّق به کليساي کاتوليک است)، هراسان و مضطرب در مقابل اهريمنان مغلوب مي‌شود. حتّي وقتي در قسمت سوم فيلم با نام «مواجهة نهايي»، ديمين مي‌ميرد. امّا در قسمت چهارم (که براي تلويزيون ساخته شده بود) روح شيطاني در وجود دختري به نام «داليا» حلول کرده و توسط او اهدافش را دنبال مي‌نمايد.
امّا ترس انداختن در دل انسان‌ها و نااميد ساختنشان از آينده، آن هم توسط رسانة پرنفوذي همچون سينما، مي‌تواند براي آنان که همواره در مقابل اديان الهي پرقدرت همچون اسلام و مسيحيت، منزوي بودند، فرصتي رواني در ذهن انسان‌ها به وجود آورد تا براي مقابله با آيندة تاريک بشريت به نيروي ديگري پناه ببرند يا راهي براي خاضع شدن و کنار آمدن با همان نيروي اهريمني پيدا کنند.
فراموش نکنيم که اعتقاد به وقوع آرماگدن يا حضور موعود با تغيير ورود به هزارة سوم و رفتن از برج «حوت» به «دلو»، متعلّق به يهودياني است که هيچ يک از دو موعود قبلي يعني حضرت عيسي مسيح (ع) و پيامبر اسلام(ص) را نپذيرفتند و شايد بيش از پيروان ساير اديان خود را مستحقّ ظهور منجي مي‌دانند. در همان «رمز داوينچي» پروفسور آمريکايي «لنگدن» به سوفي، دختري که به دنبال راز کشته شدن پدر بزرگش در موزة لوور پاريس است، مي‌گويد:
«پايان برج حوت و آغاز برج دلو، علامت‌هاي تاريخي هستند. خانقاه (يعني همان انجمن مخفي يهودي صهيون) مي‌خواست در آن هنگام سندها را براي دنيا افشا کند ولي هزاره آمد و هيچ اتفاقي نيفتاد....
دوست لنگدن يعني «سر لي تيبينگ» (که از طرف انجمن سلطنتي انگليس سال‌ها درباره خانقاه صهيون و جام مقدّس تحقيق کرده) نيز مي‌گويد:
«...من مي‌دانستم که خانقاه تصميم گرفته است درآغاز هزاره، حقيقت را به دنيا بگويد. امّا هزاره، بدون افشاگري گذشت...خانقاه هدف مقدّسي داشت، قرن‌ها افرادي مانند داوينچي، بوتچلي و نيوتن آن سرّها را حفظ کردند....
در کتاب مقدّس دربارة هزاره‌ها و وضعيت نيروهاي الهي و شيطاني به شرح زير آمده است:
...فرشته‌اي را ديدم که از آسمان به پايين آمد. او کليد چاه بي انتها را همراه مي‌آورد...او اژدها را گرفت و به زنجير کشيد و براي مدت هزار سال به چاه
بي انتها افکند... اژدها همان مار قديم است که اهريمن و شيطان نيز ناميده مي‌شود... آناني را ديدم که جاندار خبيث و مجسمه‌اش را نپرستيده بودند و علامتش را بر پيشاني و دست‌هاي خود نداشتند. اينان همگي، زندگي را از سر نو آغاز کردند و با مسيح، هزار سال سلطنت نمودند...پس از پايان آن هزار سال، شيطان از زندان آزاد خواهد شد... .2
«پايان روزها» همان اعتقاد يهودياني است که هنوز در انتظار مسيح موعود به سرمي برند و بر اين باورند که در آغاز هزاره و به اصطلاح پايان روزها، يا مسيحاي موعود ظهور مي‌کند يا شيطان بر جهان غالب مي‌گردد. اين را در برخي فيلم‌هاي اين چند سال اخير مانند «دروازة نهم»، «پايان روزها»، «کودک متبرّک»، «هفتمين گناه» و... به وضوح مي‌توان رؤيت کرد. علايم هم يکسان است، براي مثال در کتاب «هري پاتر 3: زنداني آزکابان» آمده است که سگ سياه، نشانة طالع نحس است و در فيلم «طالع نحس»، بارها و بارها سگ‌هاي سياه را مشاهده مي‌کنيم، سگ‌هايي که از ديمين و حتّي راز قبر مادرش حفاظت مي‌کنند. نکتة جالب اينکه در همان «هري پاتر 3: زنداني آزکابان» اين پدر خواندة هري يعني سيريوس بلک است که به شکل سگ سياه درآمده و در واقع قرار است از هري پاتر در مقابل دشمنانش دفاع نمايد. (دقيقاً مانند سگ‌هاي سياهي که از ديمين مراقبت مي‌نمايند!!) حتماً يادمان هم هست که در «رمز داوينچي» به وضوح از هري پاتر نام برده شده و قصة او از جمله موضوعاتي تلقي مي‌شود که در پي زنده نگاه‌داشتن راز جام مقدّس و سلسلة گمشده يا فراموش‌شدة عيسي مسيح و مريم مجدليه است. ملاحظه مي‌فرماييد که چگونه «رمز داوينچي» به طرز مشکل گشايي همة راز و رمز و ارتباط درونمايه‌اي برخي آثار و فيلم‌هاي سينمايي را بيرون مي‌ريزد.
امّا نکتة ديگر اينکه بارها در فيلم «طالع نحس» از جمله به نقل از کيت جنينگز عکاس به نقل از روايات باستاني نقل مي‌شود که:
پسر شيطان از دنياي سياست بيرون خواهد آمد.
رابرت تورن فردي است که حتّي سوداي رياست جمهوري در سر داشت و براي مراسم خاکسپاري‌اش پرزيدنت ايالات متحده شرکت کرد. امّا تصوير
رئيس جمهوري آمريکا که دست در دست ديمين دارد و از پشت سر در کادر دوربين قرار مي‌گيرد، به شدت دسته‌اي از کاريکاتورهاي معروف کاريکاتوريست شهيد فلسطيني، «ناجي العلي» را تداعي مي‌کند که همواره صهيونيسم را به شکل بچه‌اي با موهاي سيخ شده و از پشت سر به تصوير مي‌کشيد که گاهي هم دستش در دستان عمو سام، يعني آمريکا بود!

پي‌نوشت‌ها:

www.smostaghaci.persianblog.ir ٭
1. جملات کتاب مقدّس چنين است: سپس جانور عجيب ديگري ديدم که از داخل زمين بيرون آمد...بزرگ و کوچک، فقير و غني، برده و آزاد را وادار کرد تا علامت مخصوص را بر روي دست راست يا پيشاني خود بگذارند و هيچ کس نمي توانست شغلي به دست آورد تا چيزي بخرد مگر اينکه علامت مخصوص اين جانور، يعني اسم يا عدد او را برخود داشته باشد. اين خود معمايي است و هرکه باهوش باشد مي‌تواند عدد جانور را محاسبه کند. اين عدد، اسم يک انسان است و مقدار عددي حروف اسم او به 666 مي‌رسد.
2. عهد جديد، مکاشفه، باب بيستم.

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:37

بر طبل جنگ می کوبند:

"اردوگاه مسیح" (Jesus Camp) ساخته هایدی اوینگ و راشل گریدی مستندی صریح، بی‌واسطه و تکان‌دهنده در باره تبلیغ تفکر اونجلیستی در میان کودکان آمریکایی است. تفکری که بنیادش بر آموزه های صهیونیستی قرار داشته و پیروانش به آخرالزمانی مبتنی بر نبرد آرماگدون براساس برپایی مملکت اسراییل معتقدند تا مسیح موعودشان که به غیر از حضرت مسیح (علیه السلام) معرفی شده ، پس از آن جنگ مهیب و ویران کننده (که به قول خودشان طی آن کره زمین تقریبا نابود شده و دو سوم اهالی آن به جز یهودیان و اوانجلیست ها از بین خواهند رفت ) نزول اجلال فرموده و یهودیان باقی مانده که به وی می گروند را نجات بخشد!
کمپ تابستانی "بچه‌ها روی آتش" (Kids On Fire) در کنار "دریاچه شیطان"(Devil’s Lake)در داکوتای شمالی آمریکا، کمپی است که زن واعظ اوانجلیستی به نام "بکی فیشر" آن را تاسیس کرده و کودکان را از سن شش‌سالگی به آن‌جا می آورد و با آموزش‌های شبانه‌روزی می‌خواهد آن‌ها را به سربازانی برای نبرد آرماگدون تبدیل کند. گفتنی است در فرهنگ سیاسی امروز ، اوانجلیست ها به "صهیونیست های مسیحی" نیز معروف هستند.هایدی اوینگ و راشل گریدی ، سه کودک به نام های لوی، ریچل و توری را انتخاب کرده و با دنبال کردن آن‌ها به طور موازی، تماشاگر را با فضای کمپ، ایده‌های سیاسی و مذهبی خانم فیشر و سیستم آموزش مذهبی او و مکانیسم تلقین و شستشوی مغزی کودکان در این کمپ آشنا می‌سازد. این کودکان به طور داوطلبانه و با رضایت والدینشان در این اردوگاه شرکت کرده و تحت تعالیم اوانجلیستی قرار می‌گیرند.
در فیلم مشاهده می کنیم ، خانم فیشر به بچه ها می‌گوید که وظیفه شان است ، جهان را به مسیح موعود بازگردانند و کلید این کار در دست آن‌هاست. او مأموریت خود را مبارزه معنوی می‌خواند و تلاش می‌کند کودکان را از نظر فیزیکی و ذهنی بی‌اختیار کرده و تحت کنترل تام خود در آورده و به این ترتیب آن‌ها را آماده پذیرش ایده‌های صهیونیستی خود کند.هدف وی از ایجاد این کمپ تنها هدایت کودکان در مسیر مذهب نیست؛ بلکه او می‌خواهد از آنهاسربازانی برای آینده بسازد.سربازانی برای امثال جرج بوش که خود بکی فیشر درباره اش می گوید : "خداوند او را برای نجات دنیا و بازگرداندن آن به دست مسیح فرستاده است."کاملاً روشن است که خانم فیشر اهداف نئوکنسرواتیوهای حاکم برآمریکا را دنبال می‌کند که هرگز طرح و نقشه های جنگ افروزانه خود را برای حمایت از بقای اسراییل و پیشرفت صهیونیسم در دنیا پنهان نکرده اند.
از یاد نمی بریم که همین جناب جرج بوش در اوایل حاکمیتش بر کاخ سفید ، "آریل شارون"(نخست وزیر پیشین اسراییل و قصاب کشتارهای دسته جمعی فلسطینیان) را "پدر روحانی" خویش خواند!!خانم بکی فیشر در صحبت هایش ، گرایش خود به ایده‌های جرج بوش را انکار نمی‌کند و آشکارا آن را در سخنانش تبلیغ می‌کند.او با لحن پرشور و هیجان انگیز حرف می‌زندتا ب‌تواند کودکان خردسال را تحت تأثیر قرار داده و جذب ایده های سیاسی خود سازد. او از جنگ فرهنگی حرف می‌زند و کودکان را از نفوذ شیطان بر حذر می‌دارد.بکی فیشر از روش‌های سمبلیک و با استفاده از ابزار ساده مثل بادکنک و عروسک برای جسمیت بخشیدن به مفاهیم خیر و شر استفاده می‌کند. بچه‌ها با چکش، فنجان‌هایی را که نام شیطان بر روی آن‌ها نوشته شده، می‌شکنند و نام مسیح را فریاد می‌زنند.
آن‌ها با شنیدن حرف‌های تهییج‌کننده بکی فیشر ، از خود بی‌خود شده، دست‌ها را به سمت آسمان دراز کرده و به نحو هیستریکی ضجه می‌زنند و دوربین همه جا با آن‌ها و در کنار آنها است ، بدون این‌که لحظه‌ای توجه آن‌ها را به خود جلب کند یا مزاحم آن‌ها باشد."اردوگاه مسیح"، مستندی بدون شرح (observational) است. هیچ تفسیر و توضیحی در کار نیست. هیچ نریشنی وجود ندارد. فیلم‌سازان مطلقاً خود را نشان نمی‌دهند و حضور خود را به رخ نمی‌کشند یا نسبت به حرف‌هایی که در فیلم زده می‌شود، موضع‌گیری نمی‌کنند. به جای آن سعی دارند هر چه قدر که می‌توانند خود را به بکی فیشر ، کودکان و والدین آن‌ها نزدیک ساخته و تأثیر هولناک حرف‌های فیشر و یاران او در کمپ بر روی کودکان معصوم و بی‌گناه را به نمایش گذارند.
اما از سوی دیگر برای به چالش کشیدن سخنان بکی فیشر و کمپ او، از مجری یک ایستگاه رادیویی محلی به نام "حلقه آتش" (Ring of Fire) که ایده‌های مسیحی صلح‌طلبانه‌ای را تبلیغ کرده و از سیاست‌های جنگ‌طلبانه بوش انتقاد می‌کند، استفاده می‌کنند. مایک پاپانتونیو، مجری رادیو با ترس از قدرت گرفتن دسته‌های بنیادگرای اونجلیست حرف می‌زند و بر این باور است که آن‌ها قصد دارند از طریق کاخ سفید، کنگره آمریکا و ارتش و متحدان اروپایی خود، دنیا را به جنگ و آشوب بکشانند.در آغاز فیلم "اردوگاه مسیح" ، دوربین از بزرگراهی می‌گذرد که تابلوی «God Bless USA» در آن کاملاً توجه تماشاگر را جلب می‌کند و صدای مایک پاپانتونیو به صورت «Voice Over» بر روی آن شنیده می‌شود که می‌گوید در واقع این مذهب صهیونیست های مسیحی است که این کشور را هدایت می‌کند و حاکمان ادعا دارند که همه آن‌چه که انجام می‌دهند، به نام خدا و برای خداست.
او می‌گوید که به مردم آمریکا می‌گویند که جرج بوش مرد مقدس و برگزیده خداوند است و آمده است تا جامعه مسیحی را نه تنها در آمریکا، بلکه در تمام جهان ایجاد کند.حرف‌های پاپانتونیو (مجری رادیو) که به عنوان آنتی‌تزی در برابر حرف‌های بکی فیشر و یاران او در اردوگاه مطرح می‌شود، نشان می‌دهد که جامعه آمریکا علی‌رغم تنوع فکری و سیاسی در حوزه عمومی، به شدت دچار ترس است. ترس در هر دو طرف این طیف دیده می‌شود و مهم‌ترین انگیزه آن‌ها برای عمل سیاسی و احتمالاً نظامی است.هایدی اوینگ و راشل گریدی پرسش‌های زیادی را در فیلم مطرح می‌کنند؛ از جمله این‌که در چه مرحله‌ای و چگونه آموزش های اونجلیستی می‌تواند به نوعی شستشوی مغزی تبدیل شود؟
فیشر رو به دوربین می‌گوید ما نباید درمقابل جنبشی که در جهان اسلام و به خصوص شیعه ها به وجود آمده ، ساکت بمانیم.او در تمام موعظه‌های خود از دشمن حرف می‌زند، اما صراحتاً نمی‌گوید منظور او از دشمن کیست. اگر چه با ارجاعاتی که به اعمال و رفتار مسلمانان می‌دهد، چندان سخت نیست که بفهمیم منظور او از دشمن چه کسانی‌اند.لوی نوجوانی ۱۲ ساله است که مانند کشیش‌ها حرف می‌زند و قصد دارد در آینده کشیش شود. او در یکی از وعظ‌های خود در کمپ می‌گوید که نسل او نسلی است که می‌تواند مسیح را بازگرداند.توری نیز دختر ۹ ساله یک افسر آمریکایی است که موسیقی مورد علاقه او هوی‌متال و "راک اند رول" مسیحی استدر صحنه‌ای از فیلم یکی از خدمتگزاران اردوگاه، شمایل مقوایی بزرگی از جرج بوش را در مقابل بچه‌ها قرار می‌دهد و از آن‌ها می‌خواهد او را دعا کنند.
بچه‌ها نیز دست‌هایشان را به سمت بوش دراز کرده و برای او دعا می‌خوانند. حرکتی که بیشتر به پرستش شبیه است تا دعا.در فیلم گفته می شود، این کودکان ارتش مسیحی جمهوری‌خواهان‌اند و باید برای نجات آمریکا از شر دشمن و نیروهای ضدمسیح آماده شوند. واعظان کمپ مسیح در سخنان خود آشکارا از تجهیز نظامی این ارتش ایدئولوژیک صهیونیستی در قدم بعدی سخن می رانند.نمایش فیلم "اردوگاه مسیح" اگرچه باعث شد که این مدرسه به طور موقت تعطیل شود. اما چند ماه بعد ، بکی فیشر در سایت رسمی کمپ اعلام کرد که کار آن ادامه دارد.
فیلم خانم اوینگ و خانم گریدی هشداری به موقع در باره خطر سوءاستفاده از مذهب برای اهداف سیاسی و ایدئولوژیک در جامعه مدرن آمریکاست . در صحنه‌ای از فیلم مادر یکی از کودکان می‌گوید که از نظر او مردم دو دسته‌اند یا آن‌ها که مسیح را دوست دارند و یا آن‌ها که مخالف مسیح‌اند.(عین سخنان جرج بوش که گفت هرکه با ما نیست ، علیه ماست!!!) همین تلقی ساده‌انگارانه و دوالیستی که به رفتارهای فاشیستی، مستبدانه و غیردموکراتیک در جهان منجر شده و خاورمیانه را به جنگی پایان ناپذیر کشانده است.در صحنه دیگری از فیلم لوی (کودک ۱۲ ساله) به همراه والدینش برای شرکت در مجلس وعظ "تد هاگارت" از رهبران اونجلیست و نماینده ۳۰ میلیون آمریکایی اونجلیست (فیلم می‌گوید که او کسی است که روزهای پنج‌شنبه هر هفته با جرج بوش حرف می‌زند) به کلیسایی در منطقه کلرادو می‌رود. تد هاگارت در موعظه‌اش می‌گوید که ما حق نداریم درباره گفته‌های انجیل بحث کنیم.
تد هاگارت تنها کسی بود که به کارگردان‌های این فیلم‌ها به خاطر ارائه تصویری تحریف‌شده و نادرست از او و اونجلیست‌های مؤمن اعتراض کرد و گفت این فیلم تصویری شیطانی از آن‌ها نشان داده است و روش مستندسازی آن‌ها همانند روش مایکل مور تحریف‌آمیز است. وی گفت که کار دوربین در این فیلم بسیار شبیه کار دوربین در "پروژه جادوگر بلر" است!دو ماه بعد از نمایش این فیلم "تد هاگارت" به جرم اعمال رسوایی‌آمیزی چون نگهداری مواد مخدر و ارتکاب به فحشای هم‌جنس‌گرایانه از سمت خود برکنار شد.
در پایان فیلم، فیلمسازان موفق می‌شوند بین مایک پاپانتونیو گوینده رادیوی محلی و بکی فیشر ارتباط تلفنی برقرار کنند. مایک از او می‌پرسد: «چرا بچه‌ها؟ چرا آن‌ها ارتش جدید خداوندهستند؟»
و بکی در پاسخ می‌گوید: "تو می‌توانی این کار را شستشوی مغزی بنامی ولی من می‌خواهم بچه‌ها را مسیحی‌های مسئول بار بیاورم."اردوگاه مسیح" نشان می‌دهد که علیرغم ادعای جدایی مذهب و سیاست در قانون اساسی آمریکا، چگونه صهیونیست های مسیحی سعی دارند تحت لوای مذهب ، برای موجودیت اسراییل در نظام سیاسی این کشور، مشروعیت ارائه کنند ، حمایت بی چون و چرای آمریکا از رژیم صهیونیستی و اهداف نژادپرستانه آن را تکلیفی دینی قلمداد نموده و برای به راه انداختن جنگ های ویرانگر آینده ، توجیه ایدئولوژیک بتراشند.
منبع: سایت موعود

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:38

شيطان در رسانه هاي غرب:

- شيطان وجود دارد
اين جمله همانقدر كه صحيح است، مي تواند گمراه كننده نيز باشد. اساسا شيطان كيست و وجود او چگونه است؟ آيا او وجود مطلق دارد يا دستخوش نوعي صيرورت و سنت تاريخي است. اساسا فهم مفاهيم غيبي و ظهورات آنها از جن و فرشته و شيطان گرفته تا معجزات و عذاب ها ممكن نيست مگر آنكه آنها را در بستر ربوبيت حضرت حق بر جريان و حركت تاريخ ببينيم. تأملي اندك بر تحول و تطورات تاريخي روشن مي سازد كه ظهور مفاهيم غيبي از ابتداي تاريخ به صورت كاملا معناداري به مرور كاهش مي يابد كه سير معجزات و عذاب ها روشن ترين وجه آن است. از معجزات حضرت نوح(علیه السلام) و موسي(علیه السلام) كه سيل عالم گير و شكافتن رود نيل و يدنوراني و... است، به شفاي مريضان و نهايتا به يك كتاب (قرآن) به عنوان آخرين معجزه تاريخ انبيا مي رسيم و از سنگ شدن و مسخ شدن انسانها به صورت خوك و ميمون به عصري مي رسيم كه پيامبرش هيچگاه نفرين نمي كند و اگر نفريني هم وجود دارد اثرش خارج از روابط طبيعي عالم شهود نيست.
در روايات نيز آمده است كه شياطين تا قبل از بعثت حضرت عيسي تا آسمان هفتم بالا مي رفتند و استراق سمع مي كردند. همين كه آن بزرگوار مبعوث شد، حركت آنها از آسمان چهارم به بالا ممنوع شد و سپس وقتي پيامبر گرامي اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مبعوث شد از همه آسمانها ممنوع گرديدند و هدف تيرهاي شهاب قرار گرفتند (به نقل از ترجمه تفسير الميزان، جلد 1 صفحه 216)
اين را اضافه كنيد به حذف جنيان از مراوده و دخالت در امور انسانها بويژه در عصر قرآن باز اضافه كنيد اين را كه بزرگترين گناهان كه بعضاً در مقياس جوامع بزرگ اتفاق مي افتد ولي هيچ كس ظاهرا نه خوك مي شود و نه ميمون و نه سنگ مي شود و نه سنگ از آسمان مي بارد، نه يأجوج و مأجوجي مي آيند نه هاروت و ماروتي فرستاده مي شوند.
اينها به معناي حذف عوالم ملكوتي نيست بلكه به معناي سعه صدر در كفر و ايمان است و نشان از مرحله جديدي از تربيت انسان در بستر سنتهاي الهي است كه تقدير انسان را در ابعاد عقلاني و روحاني مي جويد.
شايد با همين رويكرد است كه برخي انديشه ورزان شيعي تاريخ را به 3 دوره عين (قبل از بعثت)، عقل (از بعثت تا ظهور) و روح (بعداز ظهور) تقسيم كرده اند. انسان دوره عينيات نيازمند كمك بيشتر و دستگيري بيشتري بوده است و لذا براي هدايت او مفاهيم غيبي اعم از شيطاني و الهي به صورت عيني و شهودي تجلي مي كرده اند. تا به امروز مي رسيم كه «عصر غيبت» به مفهوم عام براي همه تاريخ و بشريت و به معناي خاص در قلمرو حيات شيعي است.
اين مقدمه بيان شد تا مقداري روشن شود كه تاريخ بويژه در مورد ظهورات عوالم غيبي هيچگاه عيناً تكرار نمي شود و لذا برخي ظهورات و توانايي هاي ظاهري و بصري باستاني ابليس دليلي براي وقوع در زمان حاضر نمي شود و حتي به نوعي خلاف حكمت تاريخي است. يا اگر در دوره اي از تاريخ شيطان امكاني در استراق سمع و در نتيجه پيشگويي برخي وقايع داشته كه فرع بر امكان حضور او در طبقات بالاي آسمان بوده دليلي بر امتداد اين جواز نيست بلكه بعكس انديشه حكمي خلاف آنرا اقتضا مي كند.
نكته مهم ديگر اين است كه به موازات و علي رغم غيبت ظهورات ابليس، بستر انديشه و سيستمها و مكاتب شيطاني به مرور شكل مي گيرد و به عنوان نمونه اگر روزي شيطان خود را به شكل نوجواني زيبا ظاهر مي ساخت تا عملي شنيع را به قوم لوط بياموزد، امروز اقوامي آمده اند كه همجنس گرايي را علمي، قانوني و حتي مشروع!! جلوه مي دهند، يا اگر تلاش هاي ابليس روزگاري صرف اين مي شد كه يك قارون رباخوار تربيت كند، ثمره اش تمدني است كه شريان هاي نظام اقتصادي آن، بانكداري ربوي است.
نكته آن است كه وقتي چنين نظم و سيستمي شكل گرفت و انسان هايي براي آن تربيت شدند، ابليس جني و فرزندان و لشگريانش به غايت تبلور و ظهور در فرايندهاي شهودي و عادي بدل مي شوند و ظهورات باستاني آنها نه ضرورتي دارد و نه شايد امكان.
عصر ما، عصر فترت و احتضار شيطان و درعين حال عصر بسط و گسترش امور و مجاري تمدني شيطاني است و اين پارادايم دوگانه روشنگر بخشي از پيچيدگي هاي زمانه ماست. با اين مقدمه تا حدودي روشن مي شود كه اگر دستگاه تبليغاتي «شيطان بزرگ»! نمايشهايي كريه و خوفناك و درعين حال قدرتمندانه از يك صورت شيطاني ارائه مي دهد، از سر دلسوزي و خيرخواهي و توجه به عالم غيب نيست. بلكه نمايش جلوه اي از ابليس است كه وجود خارجي ندارد و مخاطب را دچار حيرت مي كند و به تدريج به انفعال مي كشاند.

2- قرائت هاي جديد از كتاب مقدس
يكي از زمينه هاي به تصوير كشيدن شيطان در رسانه هاي غربي و بويژه هاليوود را بايد در قرائت هاي جديد از كتاب مقدس و بويژه بخش استعادي و غامض مكاشفات يوحنا جستجو كرد آنجا كه مي گويد «...فرشته اي را ديدم كه از آسمان پايين آمد... او اژدها (شيطان) را گرفت و به زنجير كشيد و براي مدت هزار سال به چاه بي انتها افكند.» پس از پايان هزار سال، شيطان از زندان آزاد خواهد شد...» (عهد جديد، مكاشفه، باب بيستم)
همين موضوع مورد توجه اربابان رسانه اي قرار گرفت و در پايان هزاره دوم و اوايل هزاره سوم محصولات فراواني وارد بازار رسانه اي و بويژه سينمايي شد آثاري همچون: بچه رزماري، طالع نحس، جن گير، كنستانتين، پايان روزها، دروازه نهم و حتي فيلمي همچون «ون هلسينگ» و يا «دراكولا ساخته ي برام استوكر» و...

نمادهاي شيطان
فارغ از انتقادات عقلي، كلامي و تاريخي در باب صحت و سقم مكاشفات يوحنا و پارامترهاي موضوعي و محتوايي چنين فيلمهايي، مي توان وجوه مشتركي از نمايش شيطان در اين آثار را برشمرد:
الف- «شيطان ظهور مي كند» و در واقع از يك غيبت هزار ساله بازمي گردد و اين ظهور چه در سطح فردي و چه در مقياس اجتماعي و سياسي در بافت فرهنگي و ذهنيت كنترل شده غربي معنا مي يابد و تعبير مي شود. وجوه بارز آن در حوزه گرايشات سياسي غرب فيلمهايي همچون فاينال فانتزي (نهايت خيال) و يا «سرزمين بهشت» است كه سال بازگشت و حمله شيطان به بشر را سال 1979 معرفي مي كند يعني سال ظهور انقلاب اسلامي ايران و حتي در فيلم فاينال فانتزي محل خروج شيطان را دره كاسپين (درياي مازندران) به تصوير مي كشد و قس علي هذا.
ب- شيطان نوظهور غربي قدرت تصرف و تسخير و حلول دارد و از كششي رازگونه بهره مي برد. اين شيطان آنگونه است كه اگر روح خود را به او بفروشي قدرتهايي ويژه مي يابي (آنچنان كه «دكتر فاستوس» در نمايشنامه معرفي به همين نام به قلم كريستوفر مارلو اين راه را در پيش مي گيرد) همين راز وارگي و منشأ حقيقي قدرت دانستن شيطان يكي از زمينه هاي شيطان گرايي نوين است.
ج- كساني كه سر راه شيطان و يا حتي مسيح قرار مي گيرند، معمولاً تناسب دروني و شخصيتي با اين واقعه ندارند بدين معنا كه شخص تصرف شده توسط شيطان و يا مورد توجه قرار گرفته توسط مسيح لزوماً انسانهاي به ترتيب پست و شريفي نيستند و حتي به نظر مي رسد به عمد عكس اين مطلب اتفاق مي افتد، يعني انسانهاي بي گناه (همچون در جن گير، طالع نحس، محسور و...) تصرف شيطاني مي شوند و از آن طرف در فيلمي مثل استيگماتا گويا روح مسيح در كالبد زن بدكاره اي حلول مي كند. و اين انحراف ذهن از ويژگي هاي باطني و دروني و اصلاح آنها به سمت يك واقعه صرفاً اتفاقي است.

3- ويژگي هاي شيطان هاليوودي
به علاوه نكات فراواني كه در كتابها، رمانها و شبه فلسفه هاي نوپديد و بطور كلي نظام رؤياپردازي و رسانه اي غرب وجود دارد، تأثيراتي تدريجي در بلندمدت برجاي گذاشته است. اتفاقي كه در تاريخ 2006.6.6 اتفاق مي افتد شايد نمونه گويايي باشد، در اين تاريخ نسخه بازسازي شده «طالع شيطاني 666» و به بهانه قرار گرفتن سه 6 در شمارش تاريخ دركنار هم كه نشانه شيطان است، به نمايش درمي آيد، در اين تاريخ دو طيف از مردم ظهور مي كنند، گروهي كه از ترس نحوست، قدرت و شرور شيطان از خانه ها بيرون نمي آيند و گروهي كه به عكس اين تاريخ را براي جشنها و عروسي هاي خود انتخاب مي كنند. اين دو گروه به نوعي مغلوب و منفعل شيطان دست پرورده همين نظام فرهنگي هستند. اين دو طيف در مورخه 1976.6.6 كه نسخه اوليه طالع شيطاني به نمايش درآمد وجود نداشتند و به نظر مي رسد شيطان هاليوودي تاثيرات خود را برجاي گذارده است.
اين تأثيرات به گونه اي ديگر در پذيرش تدريجي و تلطيف و قلب ماهيت مفاهيم شر و شيطاني و سوق مخاطب به اين هدف ديده مي شود. در موج جديدي از آثار هاليوودي شيطان ديگر آن موجود پليد و منفور نيست، پولانسكي كه در فيلم «بچه رزماري» شيطان را قدرتمند، مخوف و منفي تصوير مي كرد امروز به «دروازه نهم» مي رسد كه پرستش بي چون و چرا و محض شيطان را دلپذير و تبليغ مي كند، در فيلم دروازه نهم ديگر درگيري خير و شر وجود ندارد بلكه مسئله، سبقت به سوي شيطان است، آنگونه كه مخاطب آرزو مي كند به جاي قهرمان فيلم به قدرت مطلق و رازگونه شيطان ملحق شود.
نمادهاي شيطان پرستي همچون ستاره پنج پر در فيلم رمز داوينچي به نمادهايي مثبت تبديل مي شوند و علامت 666 كه پيشتر نماد و نشانه شيطان دانسته مي شد، به يك نماد هندسي مقدس تعبير مي شود. و يا فراماسونري با همه پليدي هايش در فيلم «ثروت ملي» به عنوان ميراث دار گنج عظيم و تاريخي كل بشر معرفي مي شود. (اين فيلم متأسفانه در دو نوبت بدون كمترين تحليل از شبكه 3 سيما به نمايش درآمد) و يا جادوگران كه چهره اي كريه داشتند و همواره در سايه شيطان مي زيسته اند امروز به قهرمانان نوجوانان ما در آثاري همچون هري پاتر و ارباب حلقه ها بدل مي گردند.
با اين وصف به نظر مي رسد وارد موج دوم نمايشهاي شيطاني شده ايم كه به جرات مي توانيم عنوان شيطان گرايي بر آن اطلاق كنيم. موج اول به نمايش انحرافي خارج از جايگاه حقيقي شيطان (چه جايگاه وجودي و چه مقام تاريخي مبتني بر حكمت تاريخ) معطوف بود و موج جديد به توجيه و دلپذير و صاحب تقدير و مطلق معرفي كردن آن برمي گردد. در اين موج پيچيدگيها و گفتمان سياه شيطان- خدايي تبيين مي شود.

4- گفتمان ديني و دنياي غرب
با اين اوصاف يك ترديد جدي خود را به صورت اين سؤال باز مي نماياند كه: «فارغ از نوع نمايش و صحت و سقم محتوايي و مباحث كلامي و فقهي درون موضوعي درباره نمايش و تجسد ويژگي هاي شيطان، آيا اصل اين موج ظهور عوالم غيبي در رسانه ملي حركتي حكيمانه و براساس گفتمان ديني متناسب با زمانه ماست يا سايه اي است از آنچه در دنياي غرب (با مباني، گرايشات و غايت و جايگاه تاريخي متفاوت و گاه متضاد با ما) در حال وقوع است؟!
البته نمايش فله اي فيلمهاي هاليوودي با مضاميني از اين دست در بخشهاي مختلف رسانه ملي و ظهور برنامه هايي با همين رويكرد چونان برنامه سينما و ماوراء مي تواند ما را به پاسخ اين سؤال نزديك كند. پرسش اساسي ديگري كه وجود دارد اين كه، اساساً نماد شرارت و ظلم و سياهي روزگار ما كيست؟! آيا شيطان در حال احتضاري كه مهلتش در حال اتمام است (براساس برخي روايات ابليس در مسجد كوفه بدست حضرت ولي عصر از بين خواهد رفت) يا سعه صدري كه جريان تاريخي باطل در كفر و الحاد خويش و در صورت يك كل فرهنگي و تمدني عرضه كرده است!؟ (كه البته ثمره مشترك تلاشهاي ابليس و اهواء انساني و خردجزئي سودانگارانه است).
اين مسئله اي است كه تأمل نخبگان فرهنگي و انديشمندان و راهبران فرهنگ جامعه و رسانه ها را مي طلبد و اين ژرف كاوي روشن خواهد كرد كه چرا «شيطان بزرگ» اذهان عمومي را به سمت يك شيطان موهوم ديگر معطوف مي كند.
و نكته آخر اينكه شيطان طراحي و نمايش داده شده اگر امكان تحقق خارجي نداشته باشد (كه ندارد) نشان از عدم تعمق و انفعال و صرفاً ساختارشكني و براي جذب مخاطب آمده است (كافي است تصور كنيد شيطان وجود خارجي و عيني پيدا كند، يك محاسبه عقلي روشن مي سازد كه كار دنيا به هفته اي نمي كشد) و اين وجه مشترك ديگري از شيطان هاليوودي و شيطان در رسانه ها است. در پايان متذكر مي شوم كه سطر به سطر آنچه بيان شد، سر فصل مباحث پردامنه اي است كه از حوصله اين مجال اندك خارج بود و چاره اي جز اختصار و اجمال نبود.
منبع:روزنامه کيهان

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:39

واتيكان و رسانه:

گفتگو با حجت الاسلام دکتر محمد مسجد جامعي
گفت‌وگو كردن با كساني كه از نزديك شرايط زندگي غربي را تجربه كرده و بي‌واسطه با فرهنگ حاكم بر مردم آن سامان روبه‌رو شده‌اند، كمك بزرگي است براي درست قضاوت كردن دربارة غرب؛ بسيار پيش مي‌آيد كه در گفت‌وگوهاي روزانه، نوشته‌جات مطبوعاتي و سخنراني‌ها مطالبي به غرب و متفكران آنجا نسبت داده مي‌شود بي‌آنكه كسي يا كساني از خود بپرسند تا چه اندازه اين آمارها و گفته‌ها از سنديت برخوردارند. زيرا مي‌توان مدعي شد در بسياري از موارد اطلاعات از منابع ترجمه شده‌اي به دست آمده كه اگر از علميت متن اصلي و ترجمة درستي هم برخوردار باشند، باز هم حاصل تفكرات يك شاهد غير اينجايي است و نه نتايج دريافت‌هاي مستقيم يك محقق ايراني؛ در حوزة رسانه با توجه به غربي بودن ذاتي پديده‌‌هايي چون تلويزيون اين مسئله اهميت بسزايي دارد.
مجالي دست داد تا در گفت‌وگويي نه چندان بلند، پاي سخن كسي بنشينيم كه خود مدت‌ها در قلب دنياي مسيحيت، يعني واتيكان روزگار گذرانده بود و مي‌توانستيم بيشتر از حال و هواي حضور دين مسيحيت و كليساي كاتوليك در رسانه‌هاي آن ديار باخبر شويم.
حجت‌الاسلام دكتر محمد مسجدجامعي سفير پيشين ايران در واتيكان بوده و هم‌اكنون سفير ايران در مراكش هستند.
لطفاً كمي دربارة رسانه‌هاي ديني مسيحيت كاتوليك و چگونگي فعاليت‌هايشان بگوييد.
در جهان كاتوليك، دو دسته رسانه وجود دارد؛ يك گروه رسانه‌هاي مربوط به مركزيت كليساي كاتوليك، يعني واتيكان است و گروه ديگر رسانه‌هاي مرتبط با كليساهاي كاتوليك كاتوليكي وجود دارد، براي خود، رسانة گروهي دارد؛ اعم از مطبوعات، راديو و گاه تلويزيون.
اما دربارة رسانه‌هاي مربوط به واتيكان، بايد گفت كه به لحاظ رسمي، واتيكان يك روزنامة رسمي به نام «لوسر واتوره رومانو» ـ به معناي ناظر رومي ـ دارد كه حدود 150 سال است منتشر مي‌شود. اين روزنامه به زبان ايتاليايي است و به طور همزمان، به چند زبان ديگر مثل انگليسي، فرانسوي و لهستاني نيز منتشر مي‌شود. خلاصة مطالب اين روزنامه به صورت هفتگي، در هفته‌نامه‌اي به همين نام منتشر مي‌شود كه زبان‌هاي بيشتري را در بر مي‌گيرد.
روزنامة ديگري با رويكرد اجتماعي ـ سياسي ـ ديني نيز در ايتاليا منتشر مي‌شود، به نام «اُوِنيره» كه به قول خودشان، روزنامه‌اي است با گرايش كاتوليكي و وابسته به شوراي اسقفي ايتاليا؛ اما روزنامة رسمي واتيكان نيست. در اين روزنامه، اخبار زيادي دربارة كليساي كاتوليك، واتيكان و ... درج مي‌شود. روزنامه‌ها و نشريات متعدد ديگري نيز هستند كه در ايتاليا و ديگر كشورهاي جهان منتشر مي‌شوند كه البته رسمي نيستند.
اما واتيكان به طور رسمي تلويزيون ندارد و به طريق اولي، تلويزيون ماهواره‌اي هم ندارد. البته در اوايل دهة 90، يك شبكة تلويزيوني به نام «تله پاچه» ـ به معناي تلويزيون صلح ـ راه‌اندازي شد كه برنامه‌هاي آن در رم تهيه مي‌شود. اين تلويزيون با گرايش كاتوليكي، عموماً اخبار و تحولات پاپ را پوشش مي‌دهد و در كنار آن، برنامه‌هاي مذهبي و ديني ديگري نيز پخش مي‌كند. اين شبكة تلويزيوني كه هنوز به عنوان تلويزيون رسمي معرفي نشده، در اواخر دهة 90، از يك كانال ماهواره‌اي پخش شد و هنوز پخش ماهواره‌اي دارد. تا زماني كه من در واتيكان بودم، اين شبكه تنها به زبان ايتاليايي برنامه داشت و فكر مي‌كنم هنوز همانگونه باشد. بنابراين، واتيكان تنها دو رسانة رسمي دارد؛ يكي روزنامة لوسر واتوره رومانو و ديگري راديو واتيكان.
آيا به لحاظ اقتصادي، دولت ايتاليا از اين رسانه‌ها، مثلاً تله پاچه حمايت مي‌كند؟ يا اينكه از طريق اعانات كليسا، به آنها كمك مي‌شود؟
متولي رسانه‌هاي رسمي مانند لوسر واتر رومانو يا راديو واتيكان، خود واتيكان است؛ اما اطلاع ندارم شبكه‌هايي مثل تله پاچه، محل درآمد يا حامي اقتصادي‌شان از كجاست. دليلي هم نمي‌بينم كه دولت ايتاليا در اين مورد هزينه كند.
يعني دولت ايتاليا، حتي براي مقاصد سياسي يا براي گسترش جهاني كاتوليك، سرمايه‌گذاري نمي‌كند؟ براي مثال، جمهوري‌خواهان آمريكا براي مقاصد سياسي، كمك زيادي به كليساهاي اوانجليس و پروتستان مي‌كنند. آيا دولت ايتاليا چنين بهره‌برداري‌هايي از كليساي كاتوليك نمي‌كند؟
بهتر است اين سئوال را به صورتي كلّي‌تر پاسخ دهم. اصولاً موقعيت دين، به معناي عام كلمه و متدينان به طور كلي، در ايالات متحدة آمريكا و اروپا، به معناي واقعي كلمه، با يكديگر متفاوت است. در آمريكا، به دلايلي مفصل كه عموماً تاريخي است، دين بسيار قدرتمند و تمايلات ديني فراوان است. دين و كليسا در آمريكا، به لحاظ اجتماعي، تأثيرگذار و به لحاظ اقتصادي، ثروتمند است. مردم نيز همچنان مايلند به كليسا كمك كنند؛ اما در اروپا، چنين شرايطي وجود ندارد. البته به يقين، گسترش مسيحيت، حتي براي اروپاييان بي‌دين نيز مهم و پسنديده است؛ زيرا توسعة مسيحيت نوعي سمپاتي گرايش به غرب و تمدن غرب ايجاد مي‌كند. به هر روي، هر دولتي موظف است در چهارچوب قوانين، ضوابط و ماده‌هاي قانوني پيش‌بيني شده، بودجه را مصرف كند. مسائلي كه گفتيد، در قانون كشورهاي اروپايي لحاظ نشده است. البته در وزارت خارجة برخي كشورهاي اروپايي، از جمله ايتاليا و فرانسه، بخشي به نام تعاون وجود دارد كه براي تعاون و همكاري با كشورهاي جهان سوم فعاليت مي‌كند. دولت‌ها مي‌توانند به نام وزارت خارجه و تعاون يا تعاوني‌هاي چند جانبه، بودجه‌هايي را صرف پروژه‌هايي كنند كه در نهايت، به تقويت مسيحيت در كشورهاي خاص مي‌انجامد؛ مانند ساخت بيمارستان‌هاي مسيحي ـ كاتوليكي يا ساختن مدرسه‌اي با گرايش كاتوليكي در يك كشور جهان سومي. اين شيوه، نه تنها در وزارت تعاون و امور خارجه، بلكه در بخش‌هاي ديگر دولت، مانند نخست‌وزيري، رياست جمهوري، سازمان مهاجرت و... وجود دارد. براي مثال، در طرحي به نام پليكان كه كشور ايتاليا با هماهنگي واتيكان اجرا كرد، قرار شده بود جامعة آلباني را اروپاييزه كنند و بخشي از اين طرح نيز گسترش مسيحيت كاتوليك در آلباني بود. در اين طرح، پيش‌بيني شده بود برخي از مسلماناني كه قصد دارند مسيحي شوند، مورد حمايت قرار گيرند. در نتيجة اين طرح كه در اواخر دهة نود اجرا شد، تعدادي از مسلمانان آلباني كاتوليك شدند؛ اما واقعيت اين است كه حتي در ايتاليا و كشورهاي متدين مسيحي چون اسپانيا، ايرلند و كرواسي، رديف بودجه‌اي براي كمك به فعاليت‌هاي بيشتري، به ويژه در خارج از كشور، وجود ندارد.
آيا كليساي كاتوليك در پخش برنامه‌هايش از طريق ماهواره، شبكه‌هاي اوانجليس را رقيب خود به شمار مي‌آورد؟ به عبارت ديگر، آيا برنامه‌هاي مذهبي اوانجليست‌ها، مانند جلسه‌هاي شفابخشي، جلسه‌هاي دعا و كنفرانس‌هاي گسترده‌اي كه به لحاظ ماهيت، اين عبادت‌هاي دسته‌جمعي با مناسك و ضوابط كليساي كاتوليك تفاوت دارند، از سوي كليساي كاتوليك، مورد انتقاد قرار مي‌گيرد يا كليساي كاتوليك اين گونه برنامه‌ها را عبادت مخلصانة ديني مي‌انگارد؟
اين قبيل پرسش‌ها كه مربوط به رقابت ميان شاخه‌ها و فرق ديني است، بسيار پيچيده است و پاسخ كوتاهي ندارد. براي درك چگونگي اين رقابت و تبديل رقابت به خصومت، بايد ابتدا موقعيت كليساي تبشيري را ـ كه عمدتاً پروتستان با منشأ آمريكايي هستند ـ به خوبي شناخت. در ضمن، بايد تمايل پروتستان‌ها براي جذب كاتوليك‌ها را نيز در نظر داشت و توجه كرد كه اين رقابت در كدام صحنه‌ها انجام مي‌شود. به عبارت ديگر، بايد به اين دو پرسش نيز پاسخ داد كه آيا كاتوليك‌ها، توسعه و پيشرفت پروتستان‌ها را در خارج از قلمرو كاتوليكي مي‌پذيرند و آن را به نفع خود مي‌بينند؟ يا اينكه حتي در خارج از قلمرو كاتوليكي، در مقابل آنها مي‌ايستند؟ به عبارت ديگر، آنها را تا چه حدي تحمل و تا چه حدي تشويق مي‌كنند؟
همة اينها پرسش‌هايي است كه در پي پرسش شما دربارة رقابت اين دو فرقه، به ذهن خطور مي‌كند. پاسخ به تمامي اين پرسش‌ها زمان زيادي مي‌طلبد؛ اما به اجمال مي‌توان گفت كه تعارض و رقابت ميان كليساي كاتوليك و كليساي جديد پروتستان با منشأ آمريكايي يا همان اوانجليس، به طور عمده، در كشورهاي آمريكاي لاتين بروز كرده است و روز به روز، بر شدت آن افزوده مي‌شود؛ زيرا كليساي پروتستان در كشورهاي آمريكاي لاتين، بسياري از كاتوليك‌ها را جذب و آنها را پروتستان كرده است. در واقع، پروتستان‌ها در اين منطقه، پا توي كفش كاتوليك‌ها كرده‌اند؛ اما در مناطق ديگر، حتي در آفريقاي سياه ـ نيز اين رقابت يا خصومت به شدت آمريكاي لاتين نيست؛ زيرا در عموم قلمروهاي غير آمريكاي لاتين ـ حتي در خود اروپا، پروتستان‌ها قصد ندارند پا توي كفش كاتوليك‌ها كنند. به همين دليل، كليساي كاتوليك در اروپا، به فعاليت‌هاي پروتستان‌ها حساسيتي نشان نمي‌دهد.
آيا نمي‌توان گفت ترويج مسيحيت پروتستان در آمريكاي لاتين، بخشي از هژموني سياسي ـ ديني آمريكاست؟ يا بايد اين اقبال اهالي آمريكاي لاتين را به تفاوت آموزه‌هاي مسيحيت كاتوليك با پروتستان نسبت داد؟ دربارة ترويج مسيحيت در آمريكاي لاتين، نقش رسانه‌هاي قدرتمند آمريكايي را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟
واقعيت اين است كه توسعة پروتستانتيسم، امروز ديگر يك جريان جهاني است. در حال حاضر، مسيحيت تبشير كننده و بلكه عمدتاً مسيحيت پروتستاني آمريكايي در همه جاي دنيا، در حال توسعه و رونق است. اين كليسا مورد حمايت نه تنها سياست خارجي آمريكا، بلكه گروه‌هاي منجي داخل آمريكا، به ويژه گروه‌هاي راست‌گراي سياسي نيز است.
براي پاسخ دقيق به اين پرسش، لازم است دين و تحولات ديني در آمريكا و همچنين بي‌اعتنايي زمامداران دهة 60 و 70 آمريكا به دين، بررسي شود. سپس بايد چرخشي كه در زمان رونالد ريگان، به دين و به ويژه راست ديني پديد آمد، مورد تحليل قرار گيرد. همچنين بايد بررسي كرد كه چگونه راست ديني از سقوط بلوك شرق، هيجان‌زده شد و چگونه خود را بسيج كرد كه مجموعة شرق اروپا و بلوك شرق را تحت نفوذ و حتي سيطرة خويش درآورد و اين مسئله چه كنش‌ها و واكنش‌هايي در پي داشت.
گروه‌هاي راست در دهة 90، دستخوش تحولاتي دروني گرديدند كه جاي تحليل و بررسي دارد. آنها در زمان بيل كلينتون، از قدرت دور بودند و در همان زمان، در حال پردازش تئوريك براي جهشي بودند كه در سال 2000، با آمدن جرج بوش پسر اتفاق افتاد. براي شناخت درست و دقيق كليساي پروتستان، منهاي شناخت ريشه‌هاي تئوريك و تئولوژيك آن به لحاظ كلامي، بايد تاريخ آمريكا، جامعة آمريكا و تحولات ديني آن جامعه و همچنين خود شخصيت ريگان و نوع راست‌گرايي او، يا به عبارتي، ريگانيسم هم مورد بررسي قرار گيرد.
به هر روي، اين كليسا در خدمت منافع سياست خارجي آمريكا، به ويژه سياست خارجي جناح راست و راست‌گرايان آمريكاست؛ چنان‌كه از جانب آنان، حمايت و تقويت مي‌شود. اين موضوعي پيچيده است كه براي شناخت دقيق آن، مسائل بسياري بايد مورد مطالعه و تحليل قرار گيرد. اينكه آيا اين ترويج با انگيزه‌هاي مشخصي، اعم از سياسي و اقتصادي صورت مي‌گيرد يا مردم آن سامان رغبتي به تعاليم پروتستاني دارند يا نه، بايد با دقت و تأمل بيشتري بررسي شود.
در همين آمريكاي لاتين، با پديده‌اي روبه‌رو بوديم، به نام الهيات رهايي‌بخش كه توانست در كشورهايي كه زير سلطة شديد كودتاچيان و سياست‌هاي استعماري آمريكا قرار داشتند، كارگشا باشد. الهيات رهايي‌بخش چيست و چگونه توانست مبناي تحولات اجتماعي ـ سياسي آمريكاي لاتين قرار گيرد و اكنون در چه موقعيتي است؟
الهيات رهايي‌بخش مؤلّفه‌اي كاتوليكي است كه در ميانة دهة 60 پديد آمد. در آن زمان، كليساي رسمي كاتوليك در آمريكاي لاتين، نسبت به وضع معيشتي و اقتصادي مردم و ظلم اقتصادي و اجتماعي موجود، بي‌تفاوت شده بود و همين مسئله زيربناي ايدئولوژيك الهيات آزادي‌بخش قرار گرفت. الهيات آزادي‌بخش يك مسئلة سياسي نبود. الهيات آزادي‌بخش قرار گرفت. الهيات آزادي‌بخش يك مسئلة سياسي نبود و اساساً در آمريكاي لاتين، مانند خاورميانه نسبت به استقلال حساسيت وجود ندارد. الهيات آزادي‌بخش در بستر كليساي كاتوليك، تعاليم اولية مسيح و كليساي كاتوليك شكل گرفت و ناظر به واقعيت زندگي روزمرة مردم بود و از ظلم اقتصادي ـ اجتماعي‌اي كه بر مردم مي‌رفت، سخن مي‌گفت. اين جريان ادامه يافت تا اينكه در دهة هفتاد، موقعيت بهتري پيدا كرد و در دهة هشتاد، قدرت بيشتري به دست آورد، تا جايي كه ساندنيست‌ها در نيكاراگوئه نيز به الهيات آزادي‌بخش گرويدند. اين جريان تا اوايل دهة نود ادامه داشت تا اينكه با سقوط بلوك شرق و فروكش كردن ارزش‌ها و انديشه‌هاي سوسياليستي در همه جاي دنيا، الهيات آزادي‌بخش نيز موقعيت پيشين خود را از دست داد و اكنون تقريباً به بخشي از تاريخ بدل شده است.
كليساي كاتوليك چه برنامه‌هايي را از طريق شبكه‌هاي تلويزيون پوشش مي‌دهد؟ آيا جلسات عبادات دسته‌جمعي هم از اين شبكه‌ها به نمايش درمي‌آيد؟ در اين صورت، كليسا تا چه حد مي‌كوشد جلوه‌هاي هنري اين جلسات را بيشتر كند؟ آيا سعي مي‌كند آن را از حالت آداب و مناسك رايج، خارج كند و بر وجه معنوي و تأثيرگذاري باطني آن جلسات بيفزايد؟
كليساي كاتوليك بسيار سنتي است. البته ممكن است از منظر ما، كليساي مدرن و متحولي به چشم بيايد؛ اما از ديدگاه خود كاتوليك‌ها، به ويژه كاتوليك‌هاي غربي، اين كليسا كاملاً سنتي و ملتزم به مباني سنتي خويش است؛ به عكس كليساي پروتستان، به ويژه پروتستان‌هاي آمريكايي كه هرگز به اين معنا، به سنت التزام ندارند. رويكرد كليساي پروتستان در نوع جديد و آمريكايي‌اش، با كاتوليك‌هاي محافظه‌كار و سنتي متفاوت است. محافظه‌كاري كاتوليك‌ها موجب شده تا تنوع در برنامه‌هاي عبادي و در نتيجه، جذابيت برنامه‌ها، تا حدّ زيادي كاهش يابد. در ايران، اغلب سعي مي‌شود. براي فعاليت‌هاي ديني، از تمامي عناصر مورد قبول اجتماع و هماهنگ با ضوابط ديني استفاده شود. هنر ديني براي ما، في نفسه داراي موضوعيت است و حتي هنرهايي چون تذهيب وجود دارد كه به استخدام دين درآمده‌اند. به همين جهت، از ديگران نيز توقع همين شيوه و روش را داريم؛ اما حقيقت اين است كه در آنجا، جهان مسيحيت به هيچ وجه، اين‌گونه نيست و اين گستردگي استفاده از هنر در بيان مفاهيم ديني وجود ندارد؛ به ويژه در كليساي محافظه‌كاري چون واتيكان كه برنامه‌هايشان در ظاهر، بسيار تكراري است. براي مثال، مشابه نمايشگاه‌هاي قرآني كه در ماه مبارك رمضان، در تهران برگزار مي‌شود، با آن همه جذابيت و گستردگي، در هيچ جاي دنيا وجود ندارد. اگر هم اسقف يا كشيشي در برنامه‌هاي خود، از روش‌هايي جديد و جذاب استفاده كند، مورد تأييد واتيكان قرار نمي‌گيرد و در رسانه‌هايشان نمايش داده نمي‌شود.
آيا مي‌توان گفت پاپ پيشين سياست‌هاي تبشيري خود را با رسانه‌ها تنظيم كرده بود و ارتباطات بيشتري با رسانه‌ها داشت؟
پاپ ژان پل دوم يكي از مهم‌ترين شخصيت‌هاي جهاني بود كه تا حد امكان، از رسانه‌هاي گروهي، به ويژه تلويزيون استفاده مي‌كرد و به خوبي مي‌دانست چگونه بايد از رسانه‌ها استفاده كند. عمدة نفوذ پاپ ژان پل دوم به دليل تخصص او در استفادة به موقع، و فراوان از رسانه‌هاي گروهي بود. او اصولاً يك مرد رسانه‌اي به شمار مي‌آمد و از اين جهت، يك استثنا بود. مشكل بتوان گفت كه در سال‌هاي اخير، هيچ شخصيت سياسي در سطح بين‌المللي، به اندازة او از رسانه‌ها استفاده كرده باشد. پاپ كنوني بدون شك، شخصيتي رسانه‌اي نيست. او به لحاظ فلسفي و كلامي، يك تئولوگ است. در واقع، او يك شخصيت علمي است. وي به مدت 20 سال، در واتيكان، مسئول مجمع دكترين عقايد مسيحي بود كه آن‌هم مسئوليتي علمي بود، نه اجرايي. ويژگي‌هاي شخصي او نيز به گونه‌اي نيست كه تمايل به استفادة وسيع از رسانه داشته باشد و اساساً به اين كار معتقد نيست. به نظر مي‌رسد سياست او براي مديريت كليساي كاتوليك و تصور او دربارة اولويت‌ها و ضرورت‌هاي كليساي كاتوليك، با ژان پل دوم به كلي فرق مي‌كند.
آيا در جهان كاتوليك، چيزي به نام تربيت مبلغاني كه بتوانند در رسانه فعاليت كنند، وجود دارد؟
تا جايي كه من اطلاع دارم، نزديك به سه دهه است كه در دورة طلبگي كشيش‌ها، درس‌هاي متعددي دربارة رسانه‌ها و چگونگي كار با آن وجود دارد و اكنون نيز تأكيد بر اين موضوع، بيش از دهه‌هاي قبل است. پاپ پيشين چندين بار، در اين‌باره تذكر داد و تأكيد مي‌كرد بايد نسل جديدي از طلاب و كشيش‌ها به صحنه بيايند كه به رسانه‌ها اهتمام ويژه داشته باشند و بتوانند از رسانه‌ها، استفادة بهينه ببرند.

پي نوشت ها:

٭ برگرفته از: ماهنامة رواق هنر و انديشه (مركز پژوهش‌هاي اسلامي صدا و سيما)، سال 6، دورة جديد، پياپي 64. / ماهنامه موعود شماره 84

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:40

هاليوود و تئوري نگاه مردانه:


حاكمان يهودي هاليوود با ترويج و تبليغ MALE GAZE THEORY خيانتي بزرگ در حق زنان و مردان روا داشته اند . زنان را موجوداتي پست ، و مردان را برده هايي ناچيز ، و هر دو را چون دام هايي خطرناك بر سر راه دختران و پسران جوان ما قرار داده اند . فراواني فيلم هاي هاليوودي كه هر نوع سليقه اي را با خود همراه ميسازد ، در كنار بي حفاظي جوان ايراني ، معجوني از انواع عصبيتهاي روحي و رواني را به خانواده ها ارزاني داشته است .
آيا نگاه خيره ي مردان ، باعث شخصيت و اعتبار زنان شده است ؟ آيا نگاه مردانه ، نميخواهد جنسي بودن زنان را بنمايد ؟ نگاهي كه در فرهنگ شفاهي غرب POP CULTURE از زن تعريفي اينچنين بيشرمانه داده است .
آنچه نگاه مردانه قصد بيان آن دارد اين است كه شخصيت زن براي من اهميتي ندارد ، اعتقادات او براي من مهم نيست ، آنچه شايسته ي توجه است ، تن اوست ، زيبايي اوست . همانطور كه ليندزي كان در مقاله ي مردان مي نگرند و زنان نگريسته مي شوند ، مي گويد :
MALE GAZE THEORY اين اصل را بيان مي كند كه تصور مردان است كه اهميت دارد نه واقعيت وجودي زنان . وقتي اصل نگاه مردانه كه مبتني بر برهنگي زنانه است ، حاكم بر روابط انسانها ، و تبديل به ارزش شد ، شناخت زن به خاطر استعداد ، آگاهي ، ايمان ، شرف و حجب و حياء معنا و مفهومي نخواهد داشت ، ديگر ارزش زن در فكر و انديشه ي او نيست .
اصرار هاليوود بر اصل نگاه مردانه و اينكه هر چه جاذبه ي جنسي زن افزونتر ، ارزش شخصيتي زن بيشتر است ، امروزه زنان را به مثابه ي عروسكي ارزان و سخيف در اختيار زراندوزان و گرگان بازار قرار داده است . آنان در همه جا حاضرند ، از تبليغ سنگ مستراح تا تبليغ سس گوجه فرنگي . آيا زنان از اينكه عاملي شده اند كه روزمره تصوير سازان و صدا پردازان از آنان براي پايمال كردن حق ، منطق و پاكي سوء استفاده ميكنند ، توجيه اي دارند ؟ آيا از بين رفتن قداست پيوند زناشويي ، فراواني فرزندان طلاق و فرزندان نامشروع كه حاصل پديده ي ضد پوشش است ، توجيه اي منطقي دارد ؟
روند دستكاري ذهن بشر از ديگر پديده هاي نگاه مردانه است . وقتي مرد پذيرفت كه بنگرد و زن پذيرفت كه نگريسته شود ، همانطور كه جان برگر در WAY OF SEEING ميگويد : مردان به زنان مينگرند و زنان به خود نگاه ميكنند كه مورد تماشا قرار گرفته اند ، آيا ديگر چيزي براي دفاع باقي ميماند ؟ چرا مرد به خانه و خانواده وفادار باشد ؟ اصلا چرا خانه و خانواده شكل بگيرد ؟ استحكام خانواده مفهومي نخواهد داشت .
دوست جوان من ، دختر خوب و پسر عزيز :
بدان كه برهنگي و نگاه ضد پوشش ، پيآمدهاي ناگواري با خود دارد . آرايش ، خودآرايي و عشوه گري از جمله بيماري هاي فرهنگ برهنگي است . تحريك دائمي عصبهاي جنسي و هيجانات دروغين و زودگذر از جمله مصيبتهاي برهنگي و نگاه مردانه است . اينكه در آئين حق ، ستر و پوشش عامل امنيت و آرامش معرفي شده است به اين خاطر است كه زن در معاشرت با مردان با انديشه و تفكر وارد شود . نه مرد زن را جنسي ببيند و نه زن با تن خود جلوه گري كند .
دوست جوان من : آيا فكر كرده ايد كه در گذشته ي نه چندان دور ، ما ايرانيان چقدر به زنانمان احترام ميگذاشتيم ؟ ميدانيد چه اندازه مادرانمان و خواهرانمان را دوست ميداشتيم ؟ به مادر بزرگانمان عشق مي ورزيديم ؟
از زماني كه يهود با تلويزيون ، سينما ، ماهواره ، اينترنت ، مجله ، روزنامه و ... وارد خصوصي ترين محلهاي زندگي ما شد ، احترام و بزرگداشت اين عزيزان رفته رفته كم شد . محبت و عشق جاي خود را به تنفر داد . ما سنگدل شده ايم و ...
آيا زمان آن فرا نرسيده كه بدور از هجمه ي تبليغاتي هاليوود كمي بيانديشيم ؟

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:40

هالیوود، ابزاری برای مبارزه یهودیان با مسلمانان:

تا به حال یادداشت‌های بسیاری به رشته تحریر درآمده‌اند که بر ارائه تصاویر مخدوش از اسلام و مسلمانان توسط هالیوود تاکید می‌کنند. اما اگر به این حقیقت توجه کنیم که صنعت فیلمسازی غرب به واسطه یهودیان اداره می‌شود، این شیوه عملکرد چندان جای تعجبی نخواهد داشت. نیل گابر نویسنده یهودی‌تبار در کتابش تحت عنوان "امپراتوری از آن خودشان: چگونه یهودیان هالیوود را اختراع کردند" به سال 1988 نشان داد که بزرگترین استودیوهای هالیوود از جمله کلمبیا، مترو گلدوین مایر، برادران وارنر، پارامونت، یونیورسال و فاکس قرن بیستم توسط یهودیان تاسیس شده اند و به واسطه یهودیان اروپای شرقی اداره می شوند. زمانی که فیلم های ناطق پا به عرصه ظهور گذاشتند، هالیوود مورد تاخت و تاز نویسندگان یهودی قرار گرفت.
در گذشته مستعدترین آژانس‌های اطلاعاتی آمریکا توسط یهودیان اداره می شدند و نفوذ این قوم در اصنافی چون وکالت و پزشکی بسیار پررنگ بود. اما با تاسیس صنعت فیلمسازی غرب همگی به سمت هالیوود گسیل شدند. اسکات فیتزجرالد از تاسیس صنعت فیلمسازی غرب به منزله جشنی برای یهودیان یاد می کند و معتقد است که اداره هالیوود به واسطه یهودیان بیشتر شبیه یک تراژدی است.
احاطه هالیوود توسط یهودیان چنان سریع صورت گرفت که هنری فورد در کتاب "استقلال نازپرورده" به این نتیجه می‌رسد که یهودیان تنها بر 50 درصد از صنعت فیلمسازی احاطه ندارند بلکه تمامی آن را در اختیار دارند. اینگونه است که در حال حاضر جهان علیه تحقیرهای حاصل از صنعت سرگرمی سازی مسلح شده، چرا که با روی کارآمدن یهودیان در هالیوود مشکلاتی در زمینه ساخت فیلم های سینمایی بوجود آمده که عواقب آن در سال های آینده مشخص می شود.
نورمن اف کانتور، پرفسور دانشگاه نیویورک در مطالعاتی که به سال 1994 انجام داد به این نکته اشاره کرد که تولید فیلم در هالیوود و توزیع آن در 50 سال نخست حیات هالیوود، تحت سلطه یهودیان مهاجر صورت می گرفته است و در حال حاضر نیز قسمت اعظم فیلمسازی در آمریکا تحت کنترل یهودیان است. جدیدترین وجه این موضوع را می توان در قالب تاسیس استودیو دیسنی در دهه 1990 مشاهده کرد که مدیران آن همگی یهودی هستند.
جاناتان گولدبرگ، خبرنگار و تاریخدان یهودی، در تحقیقی که در سال 1996 انجام داد، نوشت: "سهم یهودیان در صنعت سرگرمی سازی بیش از جمعیت آنها در آمریکاست. یهودیان در پست های مدیریتی رسانه ها به ویژه در سمت مدیریت استودیوها حضور دارند و حضور آنها به گونه ای است که از آن نمی توان تنها به عنوان سلطه یهودیان بر هالیوود یاد کرد، چرا که بیش از این است."
به گزارش "مهر" ، تنها نگرشی به اظهارات یهودیان کافی است تا دریابیم چرا اکثریت قریب به اتفاق نویسندگان، کارگردانها و تهیه‌کنندگان هالیوودی را یهودیان تشکیل می دهند. آماری که اخیراً ارائه شده نشان می دهد که 59 درصد از فیلم‌های مطرح هالیوود توسط یهودیان تولید شده‌اند. بی تردید نفوذ این قوم در یکی از تاثیرگذارترین صنایع آمریکا می تواند برای آنها قدرت سیاسی بسیاری به ارمغان آورد. آنها مهمترین منبع حمایت از نامزدهای دموکرات هستند و سیاست های آمریکا را به سمت و سوی مورد نظر خود هدایت می‌کنند.
تهیه‌کنندگان یهودی هالیوود در سال 1948 اسرائیل را پایه ریزی کردند و در این میان رابرت بلاموفی تلاش های بسیاری کرد. وی در این مورد می گوید: "ناگهان اسرائیل به خانه ما تبدیل شد و احساس کردیم که هویت داریم. این عامل به ما روحیه می داد."
با روی کار آمدن یهودیان رفته رفته تصویر مسلمانان در فیلم های هالیوودی به پنداره ای از افراد ظالم و بی فرهنگ تبدیل شد که این امر بیش از پیش نمایانگر حمایت هالیوود از اسرائیل و موضع گیری آن علیه مسلمانان و جهان اسلام بود. صنعت فیلمسازی غرب در حمایت از صهیونیسم اقدام به خلق یک ژانر جدید در سینما کرد که نزاع میان اعراب و اسرائیلی ها را در محوریت داشت.
هالیوود برای نیل به این هدف در طول 50 سال گذشته اقدام به ساخت فیلم‌های گوناگونی کرده که دربرگیرنده قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها بوده اند. به عبارت دیگر می توان گفت که در این آثار قهرمان‌ها یهودیان اسرائیلی و ضد قهرمان‌ها مسلمانان بوده‌اند. دهه 1960 به تنهایی شاهد ساخت 9 فیلم ضد اسلام بود که در زمره آثار مطرح سینمای آمریکا جای داشتند.

پل نیومن در کنار رابرت ردفورد
در این فیلم ها نقش یهودیان آمریکایی توسط هنرپیشگان آمریکایی ـ یهودی چون پل نیومن، تونی کورتیس و کرک داگلاس احیا می شد تا با به کارگیری بازیگران محبوب، میزان همذات پنداری مخاطبان با کاراکترهای آنها افزایش یابد.
جین فوندا، هنرپیشه چپ گرای هالیوود در گفتگویی که به مناسبت نمایش فیلم "تجدید قرارداد" انجام داد مخالفتش را با مسلمانان و به ویژه اعراب به وضوح اعلام کرد و گفت: "اگر ما نسبت به اعراب هراسی نداریم بهتر است که در مورد سلامت مغزمان تردید کنیم. عرب‌ها قدرت استراتژیک بر ما دارند. آنها کوچکترین ثباتی ندارند و ضد زن، ضد آزادی بیان و افراط گرا هستند."
در این مجال نمی‌توان به تمامی فیلم‌های ضد اسلام و ضد عربی که توسط هالیوود ساخته شده اند، اشاره کرد اما ذکر نام برخی از آنها خالی از لطف نیست.
فیلم "خروج" یکی از این آثار است که در سال 1960 تولید شد. این اثر شرح حال مرد عربی را روایت می کند که یک دختر 15 ساله یهودی (با بازی جیل های‌ورث) را به قتل می‌رساند.
فیلم "به دنبال سایه غول" محصول سال 1966 اعراب را به عنوان انسان‌هایی معرفی می کند که به هنگام شلیک به یک زن اسرائیلی و قتل وی خنده سر می دهند و شادی می کنند.
فیلم "شبکه" محصول سال 1976 که چهار تندیس اسکار دریافت کرد، دربرگیرنده نمائی است که در آن اخبارگو از اعراب به عنوان افراط گرایان قدیمی یاد می کند که رفته رفته کنترل آمریکا را در دست می گیرند.
فیلم "یکشنبه سیاه" محصول سال 1977 از جمله فیلم‌هایی است که در آن اسرائیلی ها نقش قهرمان را بازی می کنند و اعراب نقش ضد قهرمان‌ها و تروریست‌ها را بر عهده دارند.

نمایی از فیلم "دروغ‌های حقیقی"
در این میان فیلم "دلتا فورس" محصول سال 1986 از مسلمانان به عنوان تروریست هایی یاد می کند که درصدد قتل رئیس جمهور آمریکا برمی آیند. هالیوود در فیلم های "عقاب آهنی" و "مرگ پیش از رسوایی" به مخاطبان نشان می دهد که چگونه باید با مسلمانان رفتار کنند و از اعراب به عنوان افرادی کثیف و بی ارزش یاد می‌کند.
این در حالی است که هالیوود برای مخدوش کردن چهره مسلمانان حتی به گونه سینمایی انیمیشن و مخاطبان آن نیز رحم نکرد.
صنعت فیلمسازی غرب در سال 1994 فیلم "دروغ‌های حقیقی" را روانه سالن های سینما کرد. این فیلم شرح حال ماموری است که باید از اقدامات تروریستی یک مرد عرب جلوگیری به عمل بیاورد. از دیگر فیلم‌هایی که با رویکرد ضد عرب و ضد اسلام ساخته شد می توان به آثاری چون "تصمیم نهایی"، "کاظم"، "بدون دخترم هرگز" و "محاصره" اشاره کرد.
با این وجود تنها گذر تاریخ است که نشان می دهند دروغ های حقیقی ریشه در کدامین کشور دارند و تا چه میزان در تشویش اذهان عمومی جهان تاثیرگذار بوده اند.
منبع: خبرگزاری مهر

Major

Major



نماد کاربر
پست ها

1885

تشکر کرده: 0 مرتبه
تشکر شده: 7 مرتبه
تاريخ عضويت

پنج شنبه 23 مهر 1388 18:31

آرشيو سپاس: 2891 مرتبه در 1282 پست

Re: سینما استراتژیک

توسط misam5526 » دوشنبه 4 آبان 1388 01:41

جومونگ و نجات بخشي بني‌اسرائيل:


نویسنده : اسماعيل شفيعي سروستاني
جومونگ، بي‌آنكه خود بداند يا بخواهد، در وقت سلطه و حاكميّت امپراتوري حيله‌گر و خون‌خوار، در كاخ وي و در كنار خانواده‌اش دوران كودكي و جواني خود را سپري مي‌سازد، درست مانند موسي(علیه السلام)، در كاخ فرعون، گويي كه جومونگ فرزند امپراتور است يا موسايي در كاخ فرعون.
در ايّام پُرديد و بازديد نوروز، در كنار جمعي از خويشان به تماشاي قسمتي از مجموعة افسانة جومونگ نشستم. مجموعه تلويزيوني پر بينندة كره‌اي كه تاكنون چهل و اندي قسمت از شبكة سه صدا و سيما پخش شده است. در ميانة تماشا، وقتي كه همة چشم‌ها خيرة زرق و برق و فراز و فرود قهرمانان نوخاستة كهن‌نماي كره‌اي بود، يكي از جوانان تحصيل كرده كه براي خودش مهندسي صاحب امضاء است، با تعجّب و تحسين رو به من گفت: «چقدر تاريخ و فرهنگ كره از ما جلوتر است، شما قبول نداريد؟!»
اعجاب آن جوان، اظهار دريافتش از تماشاي جومونگ و تحليل همة آنچه كه باعث بروز اين دريافت و واكنش جواني تحصيل كرده شده موضوع اين يادداشت نيست، بلكه بيان وجوه مشابهت متعدّد ميان ماجراي ساخته و پرداخته شدة اين مجموعة پرطرفدار تلويزيوني و فرازهايي از ماجراي رفته بر بني‌اسرائيل و مقاصد صهيونيسم در هدايت جريان‌هاي سياسي جهان معاصر است.
جومونگ، بي‌آنكه خود بداند يا بخواهد، در وقت سلطه و حاكميّت امپراتوري حيله‌گر و خون‌خوار، در كاخ وي و در كنار خانواده‌اش دوران كودكي و جواني خود را سپري مي‌سازد، درست مانند موسي(علیه السلام)، در كاخ فرعون، گويي كه جومونگ فرزند امپراتور است يا موسايي در كاخ فرعون.
زمينة‌هاي بالندگي و استعداد، جومونگ را در رقابتي وارد مي‌سازد كه در اثناي آن از كاخ بيرون مي‌رود تا از رهگذر حوادث و ماجراها قادر به شناسايي موقعيّتش شود و همة آنچه كه پدرانش در پي آن بودند: آزادي از چنگال اسارت و استبداد حاكمان وقت.
همة آرزو و آرمان جومونگ معطوف رهايي قوم اسير و دربند و مبتلاي چوسان قديم است. قومي ويژه، قوي و پر سابقه كه مبتلاي امپراتوران حاكم و ستمگر وقت شده است.
به رغم همة تلاش و جنبش و تدبير جومونگ در رهايي بخشي بي‌نتيجه مي‌ماند.
كاهنان و پيش‌گويان از پرندة بخت جومونگ و قومي پرده برمي‌دارند كه در سرزميني دوردست و جدا از همة امپراتوري‌هاي تبديل به ملّتي بزرگ مي‌شود. اين همه جومونگ را در عزم خود جزم و مستحكم مي‌سازد و تأسيس دولتي و ملّتي مستقل را براي او تبديل به آرماني متفاوت و بزرگ مي‌كند. از همين رو او فراتر از همة منافع و موقعيّت‌ها تنها به رهايي قوم دربند چوسان قديم مي‌انديشد.
جومونگ در آخرين تدبير و حيله، در اوج قدرت و نظارت مستبدان با استفاده از غفلت امپراتور، قوم چوسان را برمي‌انگيزد، از كوه و دشت عبور مي‌دهد تا با گذر از رودخانه‌اي پهناور به سرزمين موعود هدايت كند. سرزميني كه كاهنان و پيشگويان وعدة تبديل شدن قوم برگزيده را به ملّتي بزرگ داده‌اند.
گويا كه تقديري معيّن و وعده‌اي آسماني گام به گام جومونگ را به پيش مي‌رانند.
قوم چوسان از رودخانه عبور مي‌كند و تلاش سواران مسلّح امپراتور وقت براي برگرداندن آنها بي‌اثر مي‌شود.
آنها با گذار از موانع به دشتي سرسبز وارد مي‌شوند، در ميان باراني ريز كه نويد سرزندگي و بركت و نعمت را با خود و در خود دارد.
در اين سرزمين بي‌قوم، قوم بي‌سرزمين چوسان پرچم مليّت مستقل خود را برمي‌افرازد تا مقدّمه‌اي باشد براي تبديل شدنش به يك امپراتوري فراگير.
هر بخش از جومونگ، در لابه‌لاي صحنه‌هاي جذّاب و پر تحرّك، وجهي از حيات و زندگي قوم برگزيدة اسير در چنگال امپراتوران و نجات‌بخش وعده داده شدة پيش‌گويان را باز مي‌نمايد.
گويي كه نويسندة فيلم‌نامه، بخش‌هايي از تورات را فرا روي خود قرار داده و با برداشتي جديد آن همه را در قالب داستاني جذّاب و شخصيّت‌هايي كره‌اي ريخته است تا با چاشني مرامنامة صهيونيسم جهاني، همة اذهان را متوجّه و متذكّر قوم بني‌اسرائيل و سرزمين مقدّس يهود كند. سرزمين مجعول و محرّفي كه در دستان مردان سيّاس، مستبد، بي‌رحم و طغيان‌گر، تبديل به كشوري و مليّتي مستقل مي‌شود و مي‌رود تا در سير تدريجي ساية خود را بر تمامي سرزمين‌هاي هم‌جوار و امپراتوري‌ها افكند.
آيا اين همه نشانه و مشابهت را بايد اتّفاقي ساده انگاشت و از كنار آن گذشت؟
شايد اين يادداشت ذهن بسياري از جوانان علاقمند را براي كشف دقايق اين مجموعه و كشف ساير مشابهت‌ها ياري دهد.
كره، بي‌آنكه از تاريخ، اسطوره، حماسه و ادبيات كهن ـ چونان چين، هند، ايران و يونان ـ بهره‌اي بزرگ داشته باشد، در كنار محصولات صنعتي مصرفي بر آن است تا از مرزهاي خود بيرون شود و نيك دريافته است كه در عصري كه قهرمانان ـ اعمّ از هنرپيشه‌ها، ورزش‌كاران ـ عهده‌دار پر كردن جاي خالي اسوه‌ها و اسطوره‌ها شده‌اند، با جعل تاريخ و خلق في البداهة قهرمانان مي‌تواند براي خود فرصتي و جايگاهي بيابد، جايگاهي كه كره را براي كشف بازارهاي مصرف و جلب مشتري بيشتر ياري مي‌دهد، امّا نبايد فراموش كرد كه در ساحتي ديگر، غرب و سازمان‌هاي مخفي و صهيوني براي مقابله با نهضت‌هاي ديني و اسلامي و در واكنش به احياءگري ديني در عصر حاضر به سراغ شرق رفته‌اند. شرق دور، آموزه‌هاي فرهنگي نژاد زرد و همة آنچه كه مي‌تواند در وقت چالش فرهنگي و تمدّني ميان غرب سلطه‌جو و شرق اسلامي، جايگزين مناسبي براي جويندگان حقيقت شرق شود. رهزني مزورانه‌اي كه صورتي از شرق را در صورت تمدن و ادب دوران مدرن به جاي شرق و حقيقت شرق كه همانا كتب آسماني و تعليمات وحياني است، قالب بزند. آنچه تاكنون از افسانة جومونگ برمي‌آيد، تجديد خاستگاه يهوديّت صهيونيستي در صورتي از افسانة شرقي و كره‌اي است. والله اعلم.

قبليبعدي

 


  • موضوعات مشابه
    پاسخ ها
    بازديدها
    آخرين پست

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان