تلفني كه من به خدا زدم !

در اين بخش ميتوانيد درباره موضوعاتي كه در انجمن براي آنها بخشي وجود ندارد به بحث و گفتگو بپردازيد

مدیران انجمن: Shahbaz, MASTER, رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 820
تاریخ عضویت: پنج شنبه 18 مرداد 1386, 11:58 pm
سپاس‌های ارسالی: 4147 بار
سپاس‌های دریافتی: 2179 بار

تلفني كه من به خدا زدم !

پست توسط حسن2568 » شنبه 22 اسفند 1388, 12:14 pm

[CENTER ALIGN=CENTER][COLOR=#NaNNaNNaN] 
  
[/CENTER ALIGN]
[CENTER ALIGN=CENTER][COLOR=#NaNNaNNaN]  كه من به خدا زدم !<?XML:NAMESPACE PREFIX = O /><O:P></O:P>  [/CENTER ALIGN]
   که مطالعه می فرماييد همگی توسط استاد محمد علی مجاهدی ( از شاگردان جناب شيخ جعفر مجتهدی ) و به نقل از جلد دوم کتاب در محضر لاهوتيان آمده است که به دلیل نکات برجسته اخلاقی تقدیم می گردد.<O:P></O:P>  
  <O:P> </O:P>  
 [COLOR=#NaNNaNNaN]  كه من به خدا زدم !<O:P></O:P>   
   قبل ، در اتاق كار خود نشسته بودم كه مرد روحاني خوش چهره‌اي وارد شد. از چين‌هاي عميق پيشاني‌اش پيدا بود كه مردي دنيا ديده و سرد و گرم روزگار چشيده‌است. سر و وضع نسبتاً مرتبي داشت و پنجاه ساله به نظر مي‌رسيد و رفتار متين او انسان را به احترام وامي داشت.<O:P></O:P>  
   از سلام و احوال پرسي، گفت:<O:P></O:P>  
  ‌ام كه روحاني زاده‌ايد و اصيل و درد آشنا. كتابي نوشته‌ام كه اگر مجوز چاپ آن را صادر كنيد براي هيمشه ممنون شما خواهم بود. نگاهي به كتاب‌هايي كه در روي ميز كارم بر روي هم انباشته شده بود، انداختم و گفتم:<O:P></O:P>  
   مي‌كنيد، اين كتاب‌ها به ترتيب در انتظار نوبت نشسته‌اند تا پس از رسيدگي به دست چاپ سپرده شوند و مؤلفان آنها همه، همين تقاضاي شما را دارند. شغل اصلي من دبيري است و با حفظ سمت آموزشي، اين وظيفه سنگين اداري را نيز به من محول كرده‌اند تا در ساعات فراغت به بررسي كتاب بپردازم! و طبيعي است كه كار به روز نباشد. جانا! چه كند يك دل با اين همه دلبر؟! اگر شما به جاي من بوديد چه مي‌كرديد؟!<O:P></O:P>  
   لحن پدرانه‌اي گفت:<O:P></O:P>  
  ! فكر نمي‌كنم در تشخيص خود اشتباه كرده باشم، شما اهل درديد و درد مرا خوب مي‌فهميد! اين كتاب، ماجراي تلفني است كه من به خدا زده‌ام! و فكر مي‌كنم كه مطالعه آن براي عموم مردم خصوصاً جوانان جوانان مفيد باشد. بركاتي كه اين تلفن به همراه داشته، نه تنها زندگي من بلكه زندگي صدها نفر را تا به امروز دگرگون ساخته است. اگر من به جاي شما بودم نگاه گذرايي به مطالب كتاب مي‌انداختم و اجازه چاپ آن را صادر مي‌كردم!<O:P></O:P>  
   روز، حدود هفت سال از آشنايي من با عزيز نادرالوجودي چون آقاي مجتهدي مي‌گذشت و طبعاً تشنه شنیدن مطالبي از اين دست بودم، خصوصاً كه سفارش اكيد آن مرد خدا را هميشه به خاطر سپرده بودم كه:<O:P></O:P>  
  « فرصت‌ها را نبايد از دست داد.»<O:P></O:P>  
  :<O:P></O:P>  
   به بررسي كتاب نيست! دوست دارم فهرست ‌وار مطالب كتاب را از زبان شما بشنوم.<O:P></O:P>  
  :<O:P></O:P>  
   كتاب را: « عبرت‌انگيز» گذاشته‌ام به خاطر عبرت‌هاي بسياري كه از آن مي‌توان گرفت.<O:P></O:P>  
   كتاب دو بخش دارد، بخش اول آن درباره تلفني است كه به خدا زده‌ام! و بخش دوم آن مربوط به بركات بي‌شماري مي‌شود كه اين تلفن به همراه داشته. بعد آمار مفصلي را ارايه كرد كه تا آن روز توفيق انجام چه خدماتي را خداوند نصيب او كرده است؛ از قبيل: احداث چند باب دارالايتام، دبستان ، دبيرستان، مسجد و ... و گفت: آمار اين خدمات به تفكيك سال، دقيقاً در اين كتاب آمده است.<O:P></O:P>  
   توفيق بزرگي كه خداوند سبحان نصيب اين روحاني خدوم كرده بود، دچار حيرت شده بودم و از او خواستم ماجراي تلفن خود را به خدا برايم بازگو كند، و او در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت:<O:P></O:P>  
   جواني بودم كه در زمان مرجعيت آيت الله بروجردي از اراك به قم آمدم، و با آنكه بيش از 25 سال نداشتم بايستي هزينه يك خانواده 5 نفري را تأمين مي‌كردم، و شهريه ناچيزي كه هر ماه از حوزه مي‌گرفتم، پاسخگوي اجاره و هزينه‌هاي زندگي‌ام نبود، و با آنكه همسرم با فقر و نداري من مي‌ساخت ولي اغلب ناچار مي‌شدم براي امرار معاش از اين و آن قرض كنم.<O:P></O:P>  
   سه سال به اين روال گذشت و كار من به جايي رسيد كه به تمامي كسبه محله گذرخان از نانوا گرفته تا بقال و قصاب بدهكار شده بودم و شرم مي‌كردم كه براي تهيه مايحتاج زندگي به آنها مراجعه كنم .<O:P></O:P>  
   اين شرايط دشوار و كمرشكن، صاحبخانه نيز با اصرار، اجاره‌هاي عقب افتاده را يك جا از من طلب مي‌كرد و بار آخر كه به سراغم آمد، گفت: اگر تا دور روز ديگر بدهي خود را پرداخت نكني، اثاثيه‌ات را از خانه بيرون مي‌ريزم و خانه‌ام را به مستأجري مي‌دهم كه توان پرداخت اين مال الجاره را داشته باشد !<O:P></O:P>  
   كارد به استخوانم رسيده بود، سحرگاه از خانه بيرون زدم. بايستي خود را گم و گور مي‌كردم! زيرا ديگر تحمل آن همه سختي را نداشتم و نمي‌توانستم به چشمان بي‌فروغ فرزندانم نگاه كنم، و نگاه طلبكارانه كسبه محل را ناديده بگيرم، و از همه بدتر شاهد لحظه‌اي باشم كه اثاثيه مرا از خانه بيرون مي‌ريزند !<O:P></O:P>  
   محله گذرخان كه بيرون آمدم، چششم به گنبد و گلدسته حرم مطهر حضرت معصومه عليها‌السلام افتاد، بي اختيار دلم شكست و قطرات اشك بر گونه‌ام نشست، و با زبان بي زباني، ناگفته‌هاي دلم را براي آن بانوي بزرگوار گفتم. نماز صبح را در حرم بي‌بي خواندم، و از صحن بيرون آمدم :<O:P></O:P>  
   اتوبوس در كنار « سه راه موزه » سرگرم پركردن مسافر بودند. دلم از غصه پر بود و جيبم خالي! بسيار كاويدم و سرانجام يك اسكناس 50 ريالي را در گوشه جيب بغلم پيدا كردم! سوار اتوبوسي شدم كه به تهران مي‌رفت و قرار بود مسافرهاي خود را در ميدان شوش پياده كند .<O:P></O:P>  
   طول راه، لحظه‌اي ارتباط قلبي‌ام با خدا قطع نمي‌شد. مدام اشك مي‌ريختم و مي‌سوختم. التهاب عجيبي تمام وجودم را فرا گرفته بود، انگار بر سر آتش نشسته‌ام! ناگهان با صداي راننده اتوبوس به خود آمدم كه مي‌گفت :<O:P></O:P>  
  ! آخر خط است. ميدان شوش همين جاست !<O:P></O:P>  
   ماشين پياده شدم، ساعتي از طلوع آفتاب مي‌گذشت. بايد به كجا مي‌رفتم؟ پاسخي براي اين سؤال نداشتم!<O:P></O:P>  
  ‌ها يكي پس از ديگري باز مي‌شد، و من در ميانه آنها به آدم آواره‌اي مي‌ماندم كه جايي براي رفتن ندارد، ولي سعي مي‌كند تا كسي پي به رازش نبرد!<O:P></O:P>  
   به خاطرم خطور كرد كه برادرم مي‌گفت در خيابان شمالي منتهي به اين ميدان، نمايشگاه فرش دارد، و تابلوي بزرگي به چند رنگ سردر نمايشگاه او را زينت داده است .<O:P></O:P>  
   گرفتم كه از او ديدن كنم، هر چند او تمايلي به ديدن من نداشت .<O:P></O:P>  
   كارش را پيدا كردم، نمايشگاهي بود چهار در و بسيار بزرگ، پيدا بود كه تازه درها را باز كرده، و يادش رفته كه در ماشين بنز خود را ببندد، و شايد عازم محلي بود و مي‌خواست از مغازه چيزي بردارد !<O:P></O:P>  
   نمايشگاه شدم و سلام كردم. همين كه نگاهش به من افتاد به طعنه گفت: عليكم! امروز آفتاب از كجا سرزده كه ياد فقيران كرده‌اي؟!<O:P></O:P>  
   كجا؟ اينجا كجا؟<O:P></O:P>  
  ‌داني چند سال است كه همديگر را نديده‌ايم؟ ولي نه، تو تقصيري نداري! آدم عاقل كه قم را نمي‌گذارد به تهران بيايد! هر چه باشد شما در قم برو و بيايي داريد، حق داريد ! باشد ما هم خدايي داريم !<O:P></O:P>  
  : اگر كاري نداري، همين جا باش! من بايد تا بازار بروم و برگردم، يك ساعت بيشتر طول نمي‌كشد ! شاگردم امروز مرخصي گرفته، وقتي كه برگشتم بيشتر با هم صحبت مي‌كنيم !<O:P></O:P>  
   رفت و من ماندم و آن نمايشگاه بزرگ كه از قاليچه‌هاي ابريشمي گرانبها انباشته شده بود .<O:P></O:P>  
   آن همه مال و منال، بغضي شد و راه گلويم را گرفت!<O:P></O:P>  
   به آسمان كردم و گفتم :<O:P></O:P>  
   خدا ! ما هر دو بنده توايم و هر دو برادر هم، و اين تويي كه روزي ما را مقدر مي‌كني. او در نهايت آسايش است و توانگري، و من كه جواني خود را صرف آموختن علوم ديني كرده‌ام، لحظه‌اي نيست كه با فقر و تنگدستي دست و پنجه نرم نكنم! تو را به عزت‌ات و جلال ربوبي‌ات كه بيش از اين شرمسار اين و آنم مگردان، و از مال دنيا چنان بي نيازم كن كه پناه بندگان نيازمند تو باشم كه براي مرد، دردي بدتر از تنگدستي نيست كه: من لا معاش له، لا معاد له .<O:P></O:P>  
   اين اثنا نگاهم به تلفن روي ميز برادرم افتاد كه انگار مرا صدا مي‌زند! و حسي غريب از درون بهمن نهيب مي‌زد كه گوشي را بردار و با خدا دو سه كلمه‌اي درد دل كن !<O:P></O:P>  
   را برداشتم، چشمان خود را بستم، و پشت سر هم چند شماره را گرفتم، صدايي در گوشي تلفن پيچيد كه: الو! بفرماييد!<O:P></O:P>  
   حرف نمي‌زنيد؟ الو! الو !<O:P></O:P>  
   كاري كه كرده بودم، پشيمان شدم، خواستم گوشي را قطع كنم، كه شنيدم صدايي ملتمسانه مي‌گفت :<O:P></O:P>  
   را به آنكه مي‌پرستي، تماس خود را با ما قطع نكن!<O:P></O:P>  
   منتظر تلفن شما بوديم! و به كمك شما احتياج داريم!<O:P></O:P>  
  ً نشاني خود را بگو و ما را از اين انتظار بيرون بيار!<O:P></O:P>  
   نمي‌خواستي با خدا درد دل كني؟<O:P></O:P>  
   نشاني مغازه برادرم را دادم و بعد، از كاري كه كرده بودم به قدري پشيمان شدم كه از مغازه بيرون زدم و به انتظار آمدن برادرم نشستم!<O:P></O:P>  
   خودم مي‌گفتم: كه خود كرده را تدبير نيست! بايد تاوان اين گستاخي خود را بدهي.<O:P></O:P>  
   كدام آدم عاقلي تا به حال تلفني با خدا تماس گرفته است؟ اين چه اشتباه بزرگي بود كه امروز مرتكب شدي؟ از يك روحاني واقعي اين كار بعيد است !<O:P></O:P>  
   اينها گذشته، كسي كه گوشي را برداشته بود از كجا مي‌دانست كه من مي‌خواستم با خدا درد دل كنم؟ ثانياً چرا التماس مي‌كرد كه گوشي را قطع نكنم؟ و...<O:P></O:P>  
   سؤالاتي بود كه مرتباً در ذهن من نقش مي‌بست، ولي پاسخي براي آنها نداشتم! ناگهان سواري مدل بالايي جلوي نمايشگاه توقف كرد، و راننده آن با لباس فرم نوار دوزي شده با عجله از ماشين بيرون پريد و در عقب سواري را با احترام باز كرد، و چند لحظه بعد پيرمرد موقري بيرون آمد. از وضع لباس فاستوني اطو كرده و كلاه فرنگي و عصاي دسته استخواني او پيدا بود كه از طبقه مرفه و اشراف است .<O:P></O:P>  
   از آنكه راننده با نشان دادن تابلوي مغازه به او اطمينان داد كه آدرس را درست آمده است، پيرمرد از جلو و او از عقب با گام‌هاي شمرده به طرف مغازه حركت كردند .<O:P></O:P>  
   آن لحظات با سر درگمي عجيبي دست به گريبان بودم و نمي‌دانستم چه بايد بكنم؟<O:P></O:P>  
   داخل مغازه شدند، و من در كنار در ورودي ايستادم. پيرمرد همين كه چشمش به من افتاد، گفت :<O:P></O:P>  
   مغازه از شماست؟!<O:P></O:P>  
  : نه! تشريف داشته باشيد، صاحب مغازه تا دقايقي ديگر خواهدآمد !<O:P></O:P>  
   لحن پيرمرد و شيوه صبحت كردن او فهميدم كه همان كسي است كه گوشي را برداشت و با من صحبت كرد!<O:P></O:P>  
   آن لحظه خدا خدا مي‌كردم كه مبادا در اين حال برادرم برسد و از ماجراي تلفن مطلع شود و بهانه ی تازه‌اي براي تحقير كردن من به دست او بيفتد !<O:P></O:P>  
   كه از پريشاني حال من به واقعيت امر پي برده بود، با مهرباني پرسيد :<O:P></O:P>  
   نبوديد كه حدود نيم ساعت پيش به خانه ما زنگ زديد؟! صداي شما براي من كاملاً آشناست !<O:P></O:P>  
   عذري بياورم، و از مزاحمتي كه ناخواسته براي او فراهم آورده بودم، پوزش بطلبم، ولي با درنگي كه از خود نشان دادم، پيرمرد آنچه را بايد بفهمد، فهميد. جلو آمد و در آغوشم گرفت و گفت :<O:P></O:P>  
   را شكر كه گمشده « بانو» را پيدا كردم! و بعد به راننده خود تشر زد كه چرا ايستاده‌اي و ما را تماشا مي‌كني؟! آقا را راهنمايي كن! بايد زودتر خود را به « بانو» برسانيم !<O:P></O:P>  
   از رفتن خودداري كردم، اصرار پيرمرد بيشتر مي‌شد و در همين اثنا برادرم از راه رسيد و ديد كه آن مرد اشرافي با چه اصراري به من مي‌خواهد كه براي چند ساعتي مهمان او باشم و من استنكاف مي‌كنم! سرانجام تصميم گرفتم خود را به دست سرنوشت بسپارم و پيش از آنكه برادرم از ماجراي تلفن آگاه شود، به همراه پيرمرد بروم !<O:P></O:P>  
   نمي‌كنم هنگامي كه مي‌خواستم سوار ماشين شوم و آن پيرمرد موقر به احترام من شخصاً در عقب سواري مدل بالاي خود را باز كرده بود، برادرم كه در عالم خيال حتي تصور نمي‌كرد كه برادر طلبه او از چنان موقعيتي برخوردار باشد به هنگام خداحافظي در بيخ گوشم گفت :<O:P></O:P>  
   مي‌فهمم كه چرا ما را تحويل نمي‌گرفتي! كاش خدا تمام ثروت مرا مي‌گرفت و در عوض يك مريد پر و پا قرصي مثل اين پير مرد اشرافي نصيب من مي‌كرد !<O:P></O:P>  
   خدا بود كه آبروي مرا خريد و آن قدر مرا در چشم برادرم بزرگ جلوه داد كه حالا به موقعيت من حسرت مي‌خورد و از من مي‌خواست زير بال او را هم بگيرم !<O:P></O:P>  
   سواري با سرعت از خيابان‌ها مي‌گذشت ولي من ابداً حركتي احساس نمي‌كردم! انگار سوار كشتي شده‌ام و امواج كوه‌پيكر دريا ما را آرام آرام به پيش مي‌برد !<O:P></O:P>  
   از رده خارج امروز صبح كجا، و اين سواري بنز مدل بالاي خوش ركاب كجا؟! واقعاً انسان در كار خدا در مي‌ماند و در برابر عظمت او با تمام وجود احساس كوچكي و ناچيزي مي‌كند .<O:P></O:P>  
   پيچ شميران هم گذشتيم، و راننده پس از عبور از يك خيابان طولاني و مشجر، سواري را به سمت خانه ويلايي بسيار بزرگي كه دو نگهبان در سمت راست و چپ در ورودي آن با لباس فرم ايستاده بودند، هدايت كرد .<O:P></O:P>  
   به محض ديدن سواري، در ورودي را باز كرده و دست خود را به رسم سلام بالا بردند، و پير مرد با اشاره دست به احترام آنان پاسخ گفت و با نواختن عصا به شانه راننده از او خواست تا به حركت خود ادامه دهد و توقف نكند !<O:P></O:P>  
   خيابان نسبتاً عريضي كه باغچه‌هاي زيبا و گلكاري شده در دو طرف آن خود نمايي مي‌كردند گذشتيم.<O:P></O:P>  
   با شكوهي كه توسط پرچين‌هاي سرسبز از سايه قسمت‌ها مجزا شده بود و در وسط محوطه‌اي چمن‌كاري شده قرار داشت .<O:P></O:P>  
   پس از پياده شدن از ماشين با راهنمايي آن پير مرد از پله‌هايي كه دايره وارد ساختمان را احاطه كرده بود، بالا رفتيم و از در شمالي وارد ساختمان شديم .<O:P></O:P>  
   سرسرايي بسيار بزرگ و مجلل، با چلچراغ‌هاي نفيس، و فرش‌هاي عتيقه و ... براي من و امثال من اين پيام را به همراه داشت كه آدمي موجودي است طبعاً سيري ناپذير و آزمند! كه هر چه از خداي خود بيشتر دور مي‌شود، به مال و منال دنيا بيشتر دل مي‌بندد و سرانجام از سراب عطش‌خيز دنيا در نهايت ناكامي و عطشناكي به وادي برزخ كوچ مي‌كند در حالي كه جز كفني از مال دنيا به همراه ندارد و بايد پاسخگوي وزر و وبالي باشد كه بر دوش او سنگيني مي‌كند !<O:P></O:P>  
   خاطر دارم كه در آن لحظات، از فرط حيرت قادر به سخن گفتن نبودم، و آرزو مي‌كردم كه اين نمايشنامه هر چه زودتر به پايان برسد!<O:P></O:P>  
   كه دقايقي پيش مرا تنها گذاشته بود به اتفاق خانمي كه سعي مي‌كرد با كمك خدمتكار مخصوص خود سر و روي خود را با چادر بپوشاند! وارد سرسرا شد .<O:P></O:P>  
   خانم، همين كه به چند قدمي من رسيد، با ديدن من فريادي كشيد و از حال رفت !<O:P></O:P>  
   دويدند و آب قند و گلاب آوردند دقايقي بعد كه خانم حال طبيعي خود را پيدا كرد، رو به پيرمرد كرد و گفت :<O:P></O:P>  
   روح پدرم قسم همين آقا را با همين شكل و شمايل ديشب در خواب به من نشان دادند! كسي كه بايد اين گره كور را از كلاف سر در گم زندگي من باز كند همين آقا است !<O:P></O:P>  
   پيرمرد گفتم :<O:P></O:P>  
   وقت آن نرسيده كه ماجراي خود را براي من بگوييد و مرا از اين همه دلهره و حيرت بيرون بياوريد؟ !<O:P></O:P>  
   :<O:P></O:P>  
   خانم، همسر من هستند. پدرشان كه از خاندان سرشناس قاجار بود، سال گذشته عمر خود را به شما داد و هنگام مرگ به همسرم كه تنها فرزند او بود، وصيتي كرد كه بايد از زبان خود او بشنويد .<O:P></O:P>  
   او كه سعي مي‌كرد آرامش خود را حفظ كند، گفت :<O:P></O:P>  
   در دقايق واپسين عمر گفت :<O:P></O:P>  
   تنها وارث مني و تمام ثروت كلان من از اين پس متعلق به تو خواهد بود، من در اين لحظات آخر در قبال مال و منال هنگفتي كه براي تو مي‌گذارم، از تو فقط يك تقاضا دارم و بايد به من قول بدهي كه در اولين فرصت تقاضاي مرا برآورده سازي .<O:P></O:P>  
  : تقاضاي شما هر چه باشد انجام خواهم داد .<O:P></O:P>  
   گفت :<O:P></O:P>  
   در طول عمر خود، توفيق خدمت به مردم را كمتر پيدا كرده‌ام و از ثروت بي حسابي كه خدا نصيبم كرده است نتوانسته‌ام براي رضاي خدا گام مؤثري بردارم. چند روز پيش نشستم و بدهي خود را به خدا مشخص كردم.<O:P></O:P>  
   از بدهي خود را تسويه كردم، ولي به خاطر بيماري نتوانستم بقيه بدهي خود را پاك كنم. صندوق در زير تخت من است، پس از مرگ من آن را بردار و در ميان افراد نيازمند قسمت كن. تقاضاي من از تو همين است و بس !<O:P></O:P>  
   هم به پدرم قول دادم كه در اولين فرصت به وصيت او عمل كنم. ولي متأسفانه پس از مرگ پدرم، به خاطر آمد و رفت‌ها و مراسمي كه بود وصيت پدر را فراموش كردم !<O:P></O:P>  
   در عالم خواب، صحنه دلخراشي را به من نشان دادند كه تا آخر عمر از ياد من نخواهد رفت !<O:P></O:P>  
   عالم رؤيا ديدم كه به حساب پدرم رسيدگي مي‌كنند و او مرتب التماس مي‌كند كه من تقصيري ندارم!<O:P></O:P>  
   كوتاهي كرده است! در آن اثنا نگاه پدرم به من افتاد و با تندي به من گفت :<O:P></O:P>  
   چه به روز من آوردي؟ مگر به من قول نداده بودي كه در اولين فرصت به تنها تقاضايي كه از تو داشتم عمل كني؟<O:P></O:P>  
   محتويات صندوق را به نيازمندان ندادي؟<O:P></O:P>  
   آن لحظات آرزو مي‌كردم كه زمين دهان باز مي‌كرد و مرا مي‌بعليد! از شدت شرم نمي‌توانستم به چشم پدرم نگاه كنم !<O:P></O:P>  
  : چگونه مي‌توانم كوتاهي خود را جبران كنم؟<O:P></O:P>  
   پدرم در حالي كه دو مأمور عذاب مي‌خواستند او را با خود ببرند به من گفت :<O:P></O:P>  
  ! به اين آقا خوب نگاه كن! اين آقا فردا صبح درست سر ساعت 9 از شدت فقر و درماندگي و نااميدي گوشي تلفن را بر مي‌دارد تا با خدا دو سه كلمه درد و دل كند!<O:P></O:P>  
   خدا شامل حال من مي‌شود و شماره‌اي كه مي‌گيرد، شماره خانه شماست! تو بايد گوش به زنگ باشي و اين فرصت را از دست ندهي! آن صندوق متعلق به اين آقاست! دخترم! اين آخرين فرصت است! مبادا آن را از دست بدهي !<O:P></O:P>  
   طرفي كه پدرم اشاره كرده بود، نگاه كردم. ديدم شما با همين لباس و با همين شكل و قيافه آنجا ايستاده‌ايد و به من نگاه مي‌كنيد !<O:P></O:P>  
   امروز درست ساعت 9 صبح بود كه تلفن زنگ زد و شوهرم به سفارش من ملتمسانه از شما خواست كه تلفن را قطع نكنيد و بقيه ماجرا را كه خود بهتر مي‌دانيد !<O:P></O:P>  
   اينكه از يك خواب دراز بيدار شده باشم، نفس عميقي كشيدم و نگاهي به اطراف خود انداختم. شرايط تازه‌اي كه داشت در زندگي من اتفاق مي‌افتاد به اندازه‌اي خارق‌العاده و غافلگير كننده بود كه نمي‌توانستم باور كنم! مگر مي‌شود زندگي يك انسان در كمتر از چند ساعت اين‌قدر دستخوش دگرگوني شود؟!<O:P></O:P>  
   ، طلبه‌اي كه از ترس آبرو و بيم طلبكاران، همسر و فرزندانم را در شهر قم به امان خدا رها كرده و به تهران آمده بودم، الآن در موقعيتي قرار داشتم كه يكي از ثروتمندترين خانواده‌هاي اشرافي تهران عاجزانه از من مي‌خواستند كه به كمك آنها بشتابم و صندوق پول و جواهري را از آنان بپذيرم كه نمي‌توانستند آن را در جاي خود به مصرف برسانند؟ !<O:P></O:P>  
   از ديشب در من چه تغيير شگرفي رخ داده بود كه اين دگرگوني اساسي را به دنبال داشت؟!<O:P></O:P>  
   روي آوردن به خدا و از ژرفاي دل خدا را صدا زدن؟!<O:P></O:P>  
   درگاه كريمه اهل بيت عليها‌السلام سر ساييدن و ارتباط قلبي خود را با عوالم مارورايي برقرار كردن؟!<O:P></O:P>  
   سفره دل خود را در پيشگاه خداوند مهربان گشودن واز او استمداد كردن؟ !<O:P></O:P>  
   دستور بانوي خانه، كليد صندوق را آوردند و او از من خواست تا قفل آن را باز كنم، و من پس از دو ركعت نماز و عرض سپاس از الطاف خداوند چاره ساز، در صندوق را باز كردم. محتويات صندوق از اين قرار بود :<O:P></O:P>  
   يكصد هزار تومان پول نقد !<O:P></O:P>  
   – يكصد و پنجاه عدد سكه طلا !<O:P></O:P>  
   – پنجاه قطعه الماس و جواهر !<O:P></O:P>  
   سند مالكيت قطعه زمين مرغوبي به مساحت بيست هكتار در شمال تهران .<O:P></O:P>  
   - و نوزده قطعه اشياء عتيقه و قيمتي !<O:P></O:P>  
   را به آنجا احضار كردند و في‌المجلس مالكيت زمين ياد شده را به نام من تغيير دادند و پس از صرف ناهار و ساعتي استراحت به همراه راننده به طرف قم حركت كرديم .<O:P></O:P>  
   كه به قم رسيديم، به راننده گفتم :<O:P></O:P>  
   نزديكي ميدان آستانه توقف كند، و من پس از تشرف به حرم مطهر كريمه اهل بيت، حضرت معصومه عليها‌السلام عرض نيايش به درگاه خدا و سپاس از مراحم كريمانه آن حضرت در گشودن گره كور زندگي‌ام، در آن مكان مقدس با خداي خود پيمان بستم كه از ثروت بي‌حسابي كه نصيب من شده، در بر طرف كردن نيازهاي اساسي نيازمندان جامعه استفاده كنم و آن را در اموري كه خشنودي خدا و خلق خدا در آنست، مصرف نمايم .<O:P></O:P>  
   كاري كه پس از مراجعت به خانه انجام دادم، پرداخت بدهي‌هايي بود كه از آن رنج مي‌بردم، و بعد خانه نقلي كوچكي را به مبلغ سي و پنج هزار تومان خريدم و همسر و فرزندانم را پس از سال‌ها خانه به دوشي در خانه‌اي كه متعلق به خودم بود سكونت دادم .<O:P></O:P>  
   مشورت با افراد خدوم و كاردان نيمي از آن ثروت هنگفت را در امور مشروعي سرمايه‌گذاري كردم كه منافع قابل ملاحظه‌اي داشت و با نيم ديگر آن چندين باب دارالايتام، دبستان، دبيرستان، مسجد و درمانگاه و داروخانه شبانه‌روزي احداث، و آب آشاميدني و بهداشتي اهالي چندين روستا را با صدها متر لوله‌كشي تأمين كردم.<O:P></O:P>  
   آن روز تاكنون از منافع سرمايه‌گذاري‌هايي كه كرده‌ام هزينه تحصيلي ده‌ها كودك بي‌سرپرست را از دوره دبستان تا تحصيلات عالي و نيز هزينه‌های جاري چندين مؤسسه عام‌المنفعه را پرداخت مي‌كنم و آمار دقيق اين خدمات را به تفكيك در كتابي كه ملاحظه مي‌كنيد ذكر كرده‌ام و آرزو مي‌كنم افراد نيكوكاري كه اين كتاب را مطالعه مي‌كنند، در گره گشايي از كار بندگان خدا و تأمين نيازمندي‌هاي آنان، اهتمام بيشتري از خود نشان دهند.  <O:P></O:P>  

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]
باآزمايش hla وثبت نام در پايگاه پيوند مغز استخوان كشور در بيمارستان شريعتي شانس زندگي را در بيماران سرطان خون و... افزايش دهيد [لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

[لینک خارجی برای کاربران مهمان مخفی است، لطفا برای مشاهده لینک ثبت نام نموده و یا وارد سایت شوید]

ارسال پست

بازگشت به “ساير گفتگوها”