ما از دست شما اسرا، آزاد مي شويم!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 174
تاریخ عضویت: سه شنبه 29 دی 1388, 10:59 pm
سپاس‌های ارسالی: 1001 بار
سپاس‌های دریافتی: 878 بار

ما از دست شما اسرا، آزاد مي شويم!

پست توسط نادر70 » دو شنبه 13 دی 1389, 4:27 pm

مروري به خاطرات خلبـان آزاده هوانيـروز، محمـدابراهيـم باباجـاني
ژنرال عراقي مي گفت ما از دست شما اسرا، آزاد مي شويم!


در سال 1353 به استخدام ارتش درآمدم. در آن زمان با تغيير و تحولاتي كه در ارتش ايجادشده بود، بخش زيادي از آموزشها در خود ايران انجام مي شد و مستشاران امريكايي
مي خواستند با حضور در ايران به آموزش نيروهاي ايراني بپردازند، مگر آموزشهاي خاصي كه لازم بود در امريكا انجام شود. از سال 53 به بعد بيش از 50 هزار كارشناس امريكايي در امور سياسي، نظامي و غيره در ايران حضور داشتند و ما وقتي وارد پايگاه مي شديم، گويي وارد يكي از ايالتهاي امريكا شده ايم! شاه نمي دانست كه اين هزينه ها و نيروهايي كه تربيت مي كند، هيچگاه به دردش نخواهدخورد. مستشاران امريكايي بارها به اين مسأله اذعان داشتند كه شما بهتر از جوانان امريكايي آموزشها را فرامي گيريد. در زمان انقلاب وقتيكه ناچار بودند كشور را ترك كنند، به ما به حالت تمسخر مي گفتند كه ناراحت نباشيد، ما زود برميگرديم و مي پنداشتند كه ما كارهاي عملياتي و تعميراتي را بدون حضور آنها نمي توانيم انجام دهيم. در آستانه انقلاب، شور و هيجان انقلاب در ارتش هم ايجاد شده بود و حتي ما ارتشي ها تبعيضهاي موجود را بيشتر درك
مي كرديم. به عنوان مثال در اصفهان كه پايگاه ما در آنجا بود، بهترين مناطق اصفهان و بهترين تفريحگاههاي اصفهان در اختيار و انحصار نيروهاي امريكايي بود و اين مسأله برايمان دردآور بود. نيروهاي هوانيروز جزو اولين گروههايي بودند كه در منطقه تخته فولاد اصفهان بر عليه شاه به تظاهرات پرداختند به گونه اي كه اگر انقلاب به پيروزي نمي رسيد، شاه همه ما را تارومار مي كرد.
بعد از انقلاب اولين يگاني كه بدون تغيير و تحول به كمك انقلاب آمد و در درگيري هاي كردستان و غيره نيز، به حمايت از انقلاب پرداخت، يگان هوانيروز بود.
دست هاي ناپاك
پيش از آغاز جنگ طي پروازهايي كه در مناطق مرزي داشتم، مي ديدم كه عراق نيروهاي خودش را به مرز آورده و تحركاتي را صورت مي دهد. متأسفانه در آن زمان دستهاي ناپاكي هم وارد انقلاب شده بودند و خود را به عنوان نيروهاي انقلابي معرفي مي كردند. اين افراد و گروهها گزارش هاي مربوط به وضعيت مناطق مرزي را به درستي منعكس نمي كردند و ما كه از نزديك شاهد آرايش نظامي عراق در مرز بوديم، رنج
مي برديم. جاده هاي آسفالته اي را صدام درست كرده بود كه اين جاده ها از بغداد تا مرز كشيده شده و در آنجا رها شده بود و به اين معنا بود كه صدام مي خواست تحرك نيروهايش را زيادتر و سريع تر كند. همانطور كه گفتم عناصر ناپاكي كه در كشور فعال بودند، اجازه نمي دادند كه اين گزارش ها به دست مقامات بالاتر برسد و
مي خواستند تا ارتش ما در مرزها در غفلت باشند و به آنها دستور آماده باش داده نشود و عراق بتواند به راحتي حمله كند.
ماموريت 10 ساله!
در اواخر شهريور 59 به دليل اينكه در چند عمليات حضور داشتم، يك هفته مرخصي گرفته بودم و روز 31 شهريور در مرخصي به سر مي بردم، در اين روز اعلام كردند كه همه مرخصي ها لغو شده و همه بايد خود را معرفي كنند. از خانواده خداحافظي كردم و احتمال اين را مي دادم كه زخمي يا شهيد شوم، اما هيچگاه به اين كه اسير شوم فكر نكرده بودم. به دليل اينكه وضعيت بحراني و بنزين بسيار كم بود، خودم را به سختي به كرمان كه يگان پروازي ما در آنجا بود، رساندم. در آنجا بلافاصله ما را براي انجام مأموريت به مناطق مرزي فرستادند و من به منطقه شمال غرب رفتم. در اول آبان 59 كه براي شناسايي به منطقه رفته بودم، با آتش پدافند دشمن مجروح شده و در منطقه اي كه در كنترل نيروهاي عراقي بود، ناچار به فرود اضطراري شدم و اسارت من از اين زمان به مدت 10 سال آغاز شد.
مجوس يا مسلمان!
بر اثر تبليغات زياد حكومت بعثي صدام، مبني بر اينكه ايرانيان مجوس هستند، ما را در عراق به اين صورت مي شناختند. ما را با وانتي كه مخصوص جابجايي زندانيان بود و دور تا دور آن با آهن بسته شده بود، به بغداد منتقل كردند. در مسير، در مكانهايي ما را براي بازجويي نگه
مي داشتند. بي احترامي به اسرا و سختگيري و آزار و اذيت آنها جزو كارهاي هميشگي بود. يك جا كه ما را براي بازجويي نگه داشته بودند، ما را در اتاقي زنداني كردند تا نوبت بازجوييمان برسد. در اين زمان براي وضو و خواندن نماز از آنها طلب آب و مهر كرديم و آنها كه خود را مسلمان و ما را مجوس مي خواندند، حاضر نشدند آب و مهر در اختيار ما قرار داده و قبله را به ما نشان دهند كه من تيمم كردم و با چشم بسته به طرفي كه
نمي دانستم قبله بود يا نه، نماز خواندم و آنها ما را مسخره مي كردند و مي گفتند مگر شما مجوسها نماز هم مي خوانيد. اين نشان مي داد كه تبليغات صدام به حدي زياد بود كه آنها با قاطعيت ايرانيان را مجوس مي دانستند!
سربازان عراقي كه در ابتدا نمازخواندن ما را مسخره مي كردند و به ما به هنگام نمازخواندن لگد مي زدند، به تدريج و به ويژه زمانيكه اسراي ايراني در زندانهاي ابوغريب و الرشيد جمع شده و با هم نماز جماعت مي خواندند، ناچار شدند تا واقعيت را پذيرفته و به نمازخواندن ما احترام بگذارند.
سياهچال ابوغريب
پس از گذشت دو روز ما را به بغداد بردند. در بغداد مدتي در زندان استخبارات بوديم. در آنجا هم به همان شدت سابق با ما برخورد كردند. پس از آنجا ما را به زندان موسوم به مخابرات بردند؛ در آنجا به مدت 3ماه در زندانهاي انفرادي
به سر مي برديم. بعد از 3ماه به همراه اسراي ديگر، ما را در سلولهاي 2 و 3نفره قرار دادند. بعد ما را به زندان ابوغريب بردند و حدود 2 تا 3سال در بخشي از اين زندان كه مخصوص زندانيان سياسي بود به سر برديم.
زندان ابوغريب، زنداني است در 30كيلومتري شمال بغداد، در جاده اي كه به سمت سوريه و اردن مي رود. اين زندان در حاشيه اتوبان اصلي قرار دارد. زندان بزرگي است. زندان در زندان؛ كه در داخل هر زندان، زندان ديگري است و در داخل آنها نيز باز زندانهاي ديگر وجود دارد. زندان ابوغريب زنداني است مخوف، و جنايت در آن موج مي زند. وضعيت زندان به گونه اي است كه زندانبان ها را براي شكنجه ترغيب مي كند. كساني كه در زندان براي نگهباني گماشته
مي شدند، با كساني كه در داخل زندان بودند و با زندانيان برخورد داشتند، متفاوت بودند و براي همان كار آموزشهاي لازم را ديده بودند و هيچگاه به جاي يكديگر به كار گرفته نمي شدند. زندان ابوغريب هم زندان سلولي داشت و هم زندان بندي. زماني كه ما به اين زندان رفتيم، تعداد ديگري از اسرا كه در زندانهاي ديگر بودند به اين زندان آورده شدند و همه ما را در يك بند عمومي زنداني كردند. در مرحله اول ما 75نفر بوديم كه در فضايي به ابعاد حدوداً 7 در 10متري بوديم و اگر مي خواستيم استراحت كنيم، امكان اينكه همه با هم بخوابيم، وجود نداشت. بنابراين تعدادي استراحت كرده و تعدادي ديگر بيدار مي مانديم. فضاي زندان به گونه اي بود كه تمام پنجره هاي زندان بسته شده بود و ما با بيرون از زندان، كوچكترين ارتباطي نداشتيم.
فرصت خودسازي
در روز سه وعده غذا به ما مي دادند، اما مجموع آنها به اندازه يك وعده غذايي در حالت عادي بود. البته مسأله اي كه در اسارت به تدريج به فراموشي سپرده شده بود، مسأله غذا بود. به طور كل، يكي از دستاوردهاي اسارت، مقاوم شدن انسانها است و همانطور كه خداوند در قرآن آورده است، انسان در سختي ها ساخته مي شود. دشمن در خصوص اسرا دو اشتباه بزرگ كرد؛ يكي اينكه با شكنجه و سختگيري هايش، باطل بودنش را ثابت كرد و دوم اينكه با اين كار باعث ساخته شدن اسرا شد.
ما پيش از دوران اسارت فقط يك ماه رمضان را روزه مي گرفتيم، اما در دوران اسارت گفتيم كه غذايي كه اينها به ما مي دهند، كفاف ما را نمي دهد، پس بياييد روزه بگيريم و تعدادي از آزادگان بودند كه به غير از اعيادي كه روزه گرفتن در آنها حرام است، روزهاي ديگر سال را روزه مي گرفتند. از اين مهمتر، ما در اسارت، در آن شرايط سخت، اعتصاب غذا هم مي كرديم و نيروهاي بعثي را از اين طريق وادار مي ساختيم تا به خواسته هاي ما توجه كنند. انسان در دوران اسارت اگر بخواهد به جايي مي رسد كه در شرايط عادي محال است كه به اين درجات برسد.
نماز مانع جنون
پس از اينكه وارد بغداد شديم، ما را به زندان مخابرات بردند. در اين زندان من حدود 3ماه در انفرادي بودم. تحمل انفرادي كار ساده اي نيست. انفرادي، سلولي است كه در آن شب و روز مشخص نيست و انسان از همه جا بي خبر در آنجا محبوس است و تنها صدائي هم كه به گوش من مي رسيد، صداي شكنجه و نعره زدن زندانبانهاي عراقي بود. درهاي زندان، درهاي آهني سنگيني بود، مانند درهاي گاوصندوق. دريچه كوچكي داشت و زماني كه مي خواستند غذا را به ما بدهند، از اين دريچه غذا را به داخل پرت مي كردند. حتي حاضر نبودند كه صبر كنند تا ما غذا را از دست آنها بگيريم. تنها چيزي كه در اين سلولها، بود دريچه اي بود كه به ظاهر براي تهويه هوا در آنجا گذاشته شده بود. بعدها متوجه شديم كه از اين دريچه براي آزار روحي و رواني اسرا استفاده مي شود و آن هم به اين صورت بود كه صداي شيون، موسيقي به زبانهاي مختلف، شكنجه و غيره به طور همزمان، آن هم به طور ضعيف پخش شده و ازطريق اين دريچه به گوش ما مي رسيد كه تحمل آن به مراتب از تحمل شكنجه هاي جسمي سختتر بود. اين عمل زندانبان هاي عراقي در اسرا ايجاد توهم مي كرد و موجب از دست رفتن حافظه و مجنون و ديوانه شدن فرد مي شد. پس از مدتي تصميم گرفتم تا با خواندن نماز، با اين شكنجه دشمن مقابله كنم و به همين خاطر بود كه هروقت زندانبان هاي عراقي مي آمدند، من يا مشغول نمازخواندن بودم و يا به دليل خستگي در خواب بودم. هركس كه در بين اسرا اين رويه را پيش گرفت، روح و روانش سالم ماند و هركس هم كه نه، روانش بيمار شد و من سلامتي روح و روانم را مديون نماز هستم. در
وقت هاي ديگر هم زماني كه در بند عمومي بوديم و احساس مي كرديم كه بيكار هستيم، به نماز
مي ايستاديم و ما مصداق همان آيه «الا ب ذ كر لله تطمئ نّ القلوب» بوديم.
امان از بي خبري!
يكي ديگر از مشكلات ما در دوران اسارت و به ويژه در دوراني كه در سلول انفرادي بوديم، مشكل بي خبري بود و عراقيها از اين مسأله نهايت سوءاستفاده را كرده و به ما مي گفتند كه ما همه شهرهاي ايران را گرفته و همه جا را تصرف
كرده ايم! جمهوري اسلامي خودش را تسليم كرده و ما شما را به رژيم ديگري تحويل خواهيم داد و اگر با ما همكاري نكنيد رژيم جديد با شما برخورد بدي خواهدكرد.
ما هم كه منبع ديگري براي دريافت اطلاعات نداشتيم، بي اختيار برروي ما تأثير مي گذاشت. شايد شما در اين شرايط حساسيت اين مسأله را درك نكنيد، به اين خاطر كه در چنين وضعيتي قرار نگرفته ايد. از اهميت و حساسيت آن همين بس كه يكي از راههاي شكنجه روحي و رواني و آزار و اذيت ما از سوي زندانبان ها و شكنجه گرها، همين راه بود.
معضل هسته اي!
زندانبان هاي عراقي اگر هم مي خواستند با ما ارتباطي برقرار كنند، جرأتش را نداشتند و اگر مقامات بالادستي آنها متوجه مي شدند كه زندانبانها كوچكترين لطفي در حق ما كرده اند، با آنها به شدت برخورد مي كردند و وقتي رؤساي آنها به زندان مي آمدند، زندانبان ها جلوي آنها و درواقع از ترس آنها با ما با خشونت بيشتري برخورد مي كردند. در زندان الرشيد بغداد، يكي از سربازاني را كه مي خواست با ما ارتباط برقرار كند، زير شكنجه كشتند. اما با همه اين حرفها در زندان ابوغريب يك مورد اتفاق افتاد. يك جوان عراقي كه از اهالي شمال عراق و شيعه بود، پدرش به وي گفته بود كه مبادا با اسراي ايراني بدرفتاري كني وگرنه تو را نمي بخشم. دو كيلو خرما به او داده بود و گفته بود كه اين را براي اسراي ايراني ببر! او اين خرماها را تا كيوسك نگهباني آورده بود، اما جرأت نمي كرد آنها را براي ما بياورد. خرماها را به بهانه اينكه براي خودم آورده ام چند روز در كيوسك نگهباني نگهداشته بود. يك روز به سرگروهي كه ما در بند براي خودمان انتخاب كرده بوديم، ماجرا را گفت و از ما خواست كه هسته هاي خرماها را هرطور كه شده معدوم كنيد، زيرا اگر متوجه شوند كه كسي به شما خرما داده با ما به شدت برخورد مي كنند.
چه كسي آزاد مي شود؟!
همان طور كه گفتم در اول آبان 1359 با پدافند عراق هدف قرارگرفتم و به ناچار در خاك عراق فرود اضطراري داشتم. به همين دليل در ايران هيچ خبري از من نداشتند و پس از مدتي كه خانواده ام از من بي خبر بودند، براي تسلي دلشان برايم مراسم ترحيم گرفتند و من هم تا زماني كه براي تبادل با اسراي عراقي در سال 69 ما را به بعقوبه آوردند. از همه چيز بي اطلاع بودم. در اين زمان تبادل اسرا به صورت يك به يك انجام مي شد. عراق كه تعداد اسيرانش در ايران بيشتر از اسراي ايراني در عراق بود، معاودين ايراني را كه به عراق پناهنده شده بودند، به عنوان اسير مي خواست به همراه اسرا به ايران بفرستد كه با گزارش اولين كاروان از اسرا درخصوص اين ماجرا به مقامات كشورمان، از اين اقدام عراق ممانعت به عمل آمد و مذاكرات تبادل اسرا براي مدتي معلق ماند و ما همچنان در عراق مانديم كه در نهايت عراق اين افراد را از اسرا جدا كرد.
روز آخري كه در زندان الرشيد بوديم، دستور دادند كه همه اسرا از بندها بيرون بيايند. همه از بندها بيرون آمدند. زندانبان درحضور يكي از ژنرالهاي عراقي گفت كه امروز شما آزاد مي شويد. از آنجايي كه درطول مدت اسارت، ما از اين دروغها از آنها زياد شنيده بوديم حرفشان را ديگر باور
نمي كرديم. زندانبان عراقي گفت: «خوشحال نشديد؟ امروز آزاد خواهيدشد». ژنرال عراقي كه در آنجا بود، گفت: «ما از دست اينها آزاد خواهيم شد؛ با اين همه مقاومتي كه اينها از خود نشان دادند و ما را از همه چيز خسته كردند».
هديه صدام
روز آخري كه ميخواستيم به ايران بياييم، از طرف صدام به هر اسير يك قرآن هديه داده شد. به من كه رسيد، من به اين خاطر كه از صدام بيزار بودم و نمي خواستم از او هديه اي داشته باشم، قرآن را قبول نكردم. دوستانم به من گفتند كه بردار و دردسر درست نكن. من امتناع كردم و اين كار من با اعتراض افسران عراقي همراه شد. اتفاقاً مرحوم ابوترابي نيز در آن زمان در آنجا حضور داشتند و ايشان هم از من خواستند كه قرآن را قبول كنم و به غائله خاتمه دهم، اما باز هم من از قبول قرآن سر باز زدم. من را از سايرين جدا كرده و تهديد كردند كه اگر قرآن را قبول نكني، به ايران نخواهي رفت. همين مسأله باعث شد كه يك روز بعد از دوستانم به ايران بيايم. كمتر از 6ماه بعد با من تماس گرفتند و گفتند كه مراسمي در دانشكده افسري برگزار مي شود و شما نيز در اين مراسم حضور داشته باشيد. در آن مراسم تنها فردي بودم كه از من تقدير شد و قرآني كه امضاي رياست جمهوري وقت ايران پاي آن بود را از دست خود ايشان كه در آن مراسم حضور داشتند، هديه گرفتم.

منبع:کیهان
[COLOR=#366092]پشتیبان [COLOR=#c00000]ولایت فقیه  باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد. 
امام روح الله (ره)

ارسال پست

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرينان هوانيروز”